قرآن کریمبه زبان فارسی

بحر هفتم

بحر الحقیقة — احمد غزالی

بحر هفتم مشاهده است و گوهر وی فقر است.

این بحر مشاهده بحر قدم است، و این مشاهده را به هر بحری اثبات كردمی مشاهده حق ـ سبحانه و تعالی ـ در عبارت هیچ واصفی نگنجد، كه هرچه وصف كنی نشان پذیرد، و نشان به مكان و جهت نزول كند تا واصف خود را از مرتبه ایمان دور كند.

اما حضور مردم خواستیم كه حاضر كرده حق باشد نه حاضركرده خود. و آن اشارت كه كرده شد به رموز اهل او، او را قوت داده شد. و آن همه بحور در این بحر مستغرق است. و مستغرقی مر تصرف مسافر را میخواهد كه آن سخن در معرفت و وحدانیت و الهیت و ربوبیت رفت، و حق بدان صفت قدیم است و در آن هیچ تناقض نیست. احوال است تا به هرچه سّر وی را كشوف آثار حق باشد و صفت وی چه گردد.

شرح سیرت معاملت ایشان كرده شد كه حق بر سّر هر یك چه نیكویی كرد تا مریدان را صدق زیادت گردد، و نیازمندان را طلب حقیقت، و گرفتاران را تسكین دل باشد. و مكشوفان را تجربه، و محجوبان را امید نجات باشد. و رسیدگان سُكرت۱ را خلعت، و مجاهدان را تأدیب علت باشد. و عالمان را بیان حقیقت، و عارفان را نشان طریقت باشد. تا هركسی بر حسب حال او چون ذكر این سخن را سماع كند، نشان در روزگار خود بیابد، و از هرچه ماندنی است بگذرد.

پس این شرح در صفت مخلوقات افتاد كه مشاهده حق ـ عزّ اسمه ـ از وصف و ادراك منزه است، كه او پادشاه لم یزل و لایزال است. احدی است كه او را دیگری نیست، و عارفان را بجز او پروردگار نیست. و این حرفی كه در مشاهده گفته شد، در جوف این كتاب، برای ابتلای مرد است تا بطلبند از خود حق خدایی كه بنده را بدان بنده خوانند كه در بند دوستی وی بود، كه حق ـ تعالی ـ از كل خلایق بی نیاز است و بنده نیازمند. اما تا حق مكاشفه خود بر بنده كشف نگرداند، بنده سّر بی نیازی حق را و نیازمندی خود را نبیند.

اكنون كلمه‌ای گفته شود به رمز و اشارت آن علوم مشاهده را، وصف نتوان كرد جز علم را. مرد عالم باید كه چون بدان نعمتش رسانند، بداند كه حق با وی چه كرد و آداب آن نگه تواند داشت، كه جاهل بی‌ادب بود، و احكام و اركان هر مقامی نداند. چون این علمش نباشد، آن نعمت نیابد، سّر این علم كی كشف گردد؟ پس پادشاها گفته‌ای كه: «نیكویی مرا با بندگان بگویید». این از برای آن گفته شد، و اگر نه، كرا زهره و یارای آنستی تا حدیث مشاهده تو كند. در گذار بیحرمتی ما، و مگیر بر ما بی‌ادبی ما را و تصرف ما، تا حرفی چند از نكویی تو بر بندگان ایثار كنیم به حكم صدقه كه هر معلومی را واجبی است.

پس واجبات این نعمت آنست كه رهروان راه را مرحله‌ای دهی. اما بباید دانست كه هر كه را مشاهده حق به سّر كشف گردد وی حیات یابد. وی را زنده خوانند. و آن زندگانی آن است كه پاكیزه حیات باشد، و حیات طیبه آن را خوانند.

اما گوییم كه كدام دیده است كه مشاهده بیند، و حیات كرا باشد و پاكیش چه باشد. و هركه را بدین نعمت سزاوار كنند صدهزار نور مقدمه راه او كنند، و از حس بگذرانند، كه بی‌آن نور پاكی وی را حكم نكنند. و از آن عبارت نتوان كرد، كه هرچه را در عبارت آری حد و نهایت است. و آن نعمت خدای است در وصف نیاید. و انوار از نور غلبه كننده نظر باشد، پس نتواند دید چگونه وصف كند؟ اما بر او پیدا گردانیدن آن نورها را اكنون پدید كنیم، كه ثمره هر نوری را بر دل و سّر وی چه اثر باشد، و او را به چه صفت بیارایند. و از آن انوار پانزده نور یاد كنیم.

اول: نور هدایت ـ پاكی دل مرد را بیاراید تا كلی امر را واقف گردد، و سّر عبودیت خویش ببیند، و آثار رُبوبیت حق را در آن ارادت بیند. بریده شود علاقه دل او از كل خلایق، چون در استقامت یابد، شرایط آن نور بجای آرد.

دوم: نور عنایت باشد ـ ثمره او آن است كه مرد را دیده در غنای حق گشاده شود تا آن آثار بی نیازی او را بیند و سّر نیازمندی خود را واقف گردد. چنان مشتاق محبت حق گردد كه بیقراریش به نهایت رسد، تا همه نیكویی او بیند بر خود.

سوم: به بحر مذلتش غرقه كنند، كه اگر عصمت خدای نباشد به هر لحظه هزار جان بذل كند، تا در آن استقامت یابد و مهذّب گردد.

چهارم: نور معرفت كشف گردد. آفتاب بیند كه از مشرق سّر او برآید و بر مغرب دل او تابد. و ثمره آن نور بر وی آن است كه معرفت همه خلایق را در مظالم دل وی بگذرانند، و آن اشارتی باشد كه همه خلق به نزد وی نكره گردد. و شناسا گردد بدان نعمت كه: حق با من چه كرد و مرا از كجا آورد؟ و در آن نور همچنان بیند این چیزها را كه كسی در آفتاب روشن به ظاهر ذره هوا را بیند. آنگاه دوستی بر او زیادت گردد. پس مقامها را بدو نمایند. كراهت این دید مر او را حاصل آید. و این اشارت حق باشد كه از آن همه درگذرد.

پنجم: نور احسان بر او كشف گردد. و آن نوری باشد تا بنده كه دیدة مرد را مغلوب كند. هر چند خواهد تا از حق شكر كند فرو ماند. و ثمره آن نور بر روی آن است كه هر احسانی كه از خلقان به وی رسیده است به نزدیك دل او حاضر كنند. پس سّر نیكویی حق بر وی پدید آرند، تا بداند كه آن همه حق كرد نه ایشان. آنگاه معیشت و راحت همه خلایق مر او را شدت نماید. و اشارت حقی باشد تا دیده از دنیا و اهل او برگیرد.

ششم: نور یقین را بر وی كشف گردانند. و ثمره این نور بر وی آن است كه فنای دنیا را بیند. همچنانش كراهیت آید كه پرهیزگاری به ضرورت حرام خورد. و آن نور حجابی را از پیش دل او دور كند كه در این نورها آن ندیده باشد. آن حجاب غفلت است. عقبا را بر دیده دل او برهنه كنند تا از سّر گور واقف گردد. و سّر صراط، و عقبه های راه قیامت و دوزخ، و نامه خواندن، و بهشت، و درجه آن، همه سّر وی را معلوم گردانند. آنگاه دل وی را از آن گسستگی پدید آید. و این اشارت حقی باشد مر او را كه از این همه درگذرد. بیش بر دل وی ذكر این چیزها نگذرد.

هفتم: نور صدق بر وی كشف گردد. ثمره آن نور آن است كه او را بر حد راستی نگاهدارند كه بیش حق را نه برای این پرستد و نه برای آن، و نه عوض خواهد و نه لباس و خورش. آن نور وی را بدین راستی بدارد. صدّیقش بدان خوانند كه از هرچه اعراض كرد بیش بدان تقرّب نكند.

هشتم: نور رعایت بر وی كشف كنند ـ كه ثمرة آن نور بر وی آن است كه نگاه داشت حق بیند بر خود. دارندة خود او را شناسد. كلی دنیا و عقبا اگر ملك وی گردد خود را از آن غنی بیند. اگر كلی عالم بلا را به نزدیك او آرند، خود را در آن مبتلا نبیند، تا نظر او بر نور باشد. همه نظرها را از دل او محو كنند. هرچه مرد را بر چیزی اعتماد افكند، و از چیزی رنجور گرداند، آن گره دل وی بوده باشد. پس این نور آن همه گره ها را بر وی بگشاید، بدان كه سّر هر چیزی كه بنماید، و مجردی این طایفه به دل است و به تابش آن نور.

نهم: نور انابت است كه بر او كشف كنند. ثمره آن نور بر وی آن است كه بازگردد از همگی خود به حق. اما هنوز طریق ندیده باشد و جمال معرفت نیافته. اما به اشارت آن نور همی رود، چنانكه كسی در تابش صبح رود، و این رفتنش را بازآمدن نیست. اگر باز افتد سختی خطر است. لغزیدن این طایفه آن است كه از رفتگی به خطوتی و لحظتی باز مانند.

دهم: نور اجابت بر او كشف كنند. و ثمره آن نور بر وی آن است كه سّر مناجاتها را دریابد، و اختیار حق را از اختیار خود بداند، تا اگر با حق مناجاتی كند به اختیار حق كند.

یازدهم: نور لطافت بر وی كشف گردانند. و ثمره آن نور بر وی آن است كه امیدوار حق گردد كه ساعهً فساعهً وی را گویی دیدار نماید. و وجد و وقت و حال كه مرد را باشد در این حال باشد. سُكر و غلبه و انفراد در این محل باشد. اما آن تابش او را از آن بی خبر كرده باشد، هیچ واقف روزگار خود نگردد.

دوازدهم: نور سعادت را بر وی كشف گردانند. و ثمره آن نور بر وی آن است كه از همه درگذرد، كه تا سعادت وی را مدد باشد. از همه اِعراض كل یابد،كه هر نوری را نور دگر غالب تر باشد، تا مرد از او وا ستده گردد. و تا در آن تابش مر او را نموده گردد اشارت حقی كه: «بیش به قدم كار خویش نظر مكن»، بدان سّر آن نور در خود نیافته باشد.

سیزدهم: نور وحدانیت بر وی كشف كنند. ثمره آن نور بر وی آن است كه خود را از این همه مفرد بیند، كه هیچ علایق راه وی نگردد. ناظر آن نور باشد، و پشت بر این ولایت آورده باشد. و این نورها همه حدهای دل را بدو بنمایند. و این دل را مسافتی نیست كه ركنهای این را بیند. اما وجد، ركنی است به نزد او، و وقت ركنی، و حاضری ركنی، و محبت ركنی. دیده‌اش از این همه باید برگرفت. آنگاه در این فردی متحیر گردد دلش از تمیز و تصرف و تصرف كردن.

چهاردهم: نور جلال بر وی كشف گردد. و ثمره آن نور بر وی آن است كه چون فراق مستولی گردد، كه از وطن خود رفته و بدوست نارسیده و دیدن آن چیزها فرو نیامده، گوید: «اگر ما را خواستندی، دل خوش و وقت خوش از ما نستدندی۲». و آن خود عنایت حق بوده باشد، كه او را از نظاره دل استده باشند نه دل را از او. و این از برای آن باشد تا واسطه دل را از خود بنهد، و دعوی نكند كه حق را به دل دوست دارم. این طایفه كه به دل خویش فریفته نگشتند برای این بوده است.

پانزدهم: نور عظمت بر وی كشف گردد. و ثمره آن نور بر وی آن است كه بزرگی همه مقامها به نزدیك او خرد گردد و محقری خود را در آن تابش بیند، تا چیزی نماند از دل بیدار گردد. رَزَقنَااللّهُ. و اِیاكُم مقامَ العارفینَ المعاشقینَ.

  1. - مستی و بیهوشی و وجد ↑
  2. - نستاندن ↑