قرآن کریمبه زبان فارسی

و اما سفر خاص الخاص

رساله در سفر — مجدالدین بغدادی

در دو عالم است. عالم اول عالم عبودیت که چون از وظیفه «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ»۱ بر سبیل مطالعه ملکوت بیرون آید و قدم در ولایت «وَفِي أَنفُسِهِمْ» ۲نهد، طول و عرض عالم ملک که اقالیم سبعه و بحار جبال و هفت و آسمان و عرش و کرکسی [را] فرو گرفته است به نسبت با عالم ملکوت چگونه تنگ میدان و تنگ عرصه بود، طول و عرض عالم ملکوت و اسرار آیات آفاق به نسبت با طول و عرض ولایت باطن هزار بار تنگ عرصه‏تر افتاد. به حسب ممالک اقالیم زمین عبر باید کرد، و در خواص حقایق معانی حیوانی و بهیمی و سبعی و شیطانی اطلاع باید یافت، و دقایق اخلاق ذمیمه و حمیده نفسانی که معادن کوهسارهای طبیعت است و جواهر بهار انسانیت و بشریت بباید شناخت.

پس بر سبیل معراج روی به آسمان دل نهاد؛ هر آسمانی را خاصیت دیگر و هر فلکی را کوکبی دیگر؛ بر یک فلک ستاره توکل و بر دیگر ستاره رضا و دیگر ستاره محبت و هم بر این نمط هر فلک به کوکبی دیگر منور گشته و هر آسمانی به ستاره‏ای مزین شده. چون صفات و خواص عالم سماوات دل مشاهده کرد، به «قَابَ قَوْسَيْنِ»۳ ولایت روحانیت رسد؛ تجلی انوار روح پاک ظاهر شدن گیرد، سر استوار روح که خلیفه به حقِّ حق است بر عرش دل که «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»۴ مکاشف گردد. آفت «هذا ربی»۵ که در ولایت ظاهر رنگ کفر داشت، در ملکوت دل نقش «انا الحق»۶ گردد، چون آن پوست باز افتاد «انا الحق» ظاهر گردد، هنوز مبادی حالت بود و امارت خامی کار.

چون سالکْ محظوظِ عنایت بود و در عصمت متابعت سید کاینات رود، افول خورشید روح مشاهدهٔ دیدهٔ باطن گردد که مستفاد از «نور اللّٰه»۷ بود تا هنوز به نور عقل تصرف خواهد کرد، هر چه ورای قوت عقل آید حکم تجلی حق کند، آفات «انا الحق» و «سبحانی» ۸سر در کند، مبادی شبه حلول پیدا گردد. چون تربیت روح پاک محمدی مدد کند، راه به «نورالّٰله» گشاده شود که افاضت آن موقوفِ متابعت است. راه جذبات که تعبیه رعایت شرایط کار سنت است که اصحاب دیر و رهابین را تا مبادی این ولایت راه است، اما چون از این درگذشت پی گم کن، چون راه فیضان «نوراللّٰه» از راه جذبات حق بسته دارند به حکم تقدیر و مشیت خداوندی که دین محمدی را ناسخ ادیان دیگر گردانیده است، حقیقت ناسخی سد راه خدواندی است تا بر وفق کمال عزت کس را راه بدو جز به خواست او نبود. چون نور محمدی راهنمای عالم خداوندی گردانیده، متابعان روش او به نور پاک محمدی سید اولین و آخرین روزن خانه عبودیت گشاده گردانید، تا شعاع آفتاب حقیقت در خانه عبودیت افتد، هوای باطن را از فضای عالم قدوسی تمیز کند، قدم از هستی در راه نیستی نهد، به «نوراللّٰه» در کمال انوار روحانیت نقصان عبودیت و افتقار و احتیاج باز یابد، «لاتطردونی کما اطردت النصاری عیسی بن مریم» گفتن گیرد، بل «انا الحق» «انا التراب» شود، و سمت حدوث بر صفحات جمال عالم روحانیت مشاهده کند، رویش با عالم روح افتد، تا در ولایت دل بود، چون از صفات ظاهر عبر کرد تجلی انوار روحانیت ظاهر شد. چون به ولایت روح رسید، سر تجلی روح صورت تجلی حق شود. چون روش در آن ولایت صفت کمال یافت، صورت که محل قشر دارد برخیزد [و] تجلی صفات حق از پوست تجلی صفات روحانیت به در آید صفت عبودیت روی در فنا نهد، «قُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ»۹ مکاشف گردد. روحْ موسی صفت در میعاد عبودیت بر طور دل «أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ».۱۰ ورد وقت خویش سازد. ضربت «لَن تَرَانِي»۱۱ به جان چنان رسد. زیرا که رؤیت اقتضای وجود بینده کند. تا ظهور انوار صمدی، وجود صفات بندگی صورت امکان ندارد «اِمّا انا و اِمّا انت و الّا فلا تجمع» اشارت به ولایت دل افتد که محل ظهور اسرار اِستوا اوست «وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي» ۱۲ نهاد؛ طلبِ دوزخ صفت که خاصیت «هَلْ مِن مَّزِيدٍ»۱۳ دارد و بشریت مکالمه تشنگی و تعطش بیفزوده است که:

ما بال ریقک لیس ملحما طعمهو یزیدنی عطشا اذا ما ذقته

پروانه‏وار جان نثار شمع رخسار مطلوب و محبوب کند، بوی صدق از مجمر جان متصاعد شود، و ناله «هَلْ مِن مَّزِيدٍ»۱۴ خون آلود به نیاز حضرت رسد، برق تجلی جلال به جهد صاعقه‏ای در نهاد طور و موسی افتد «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا»۱۵ هم چنان که در نهایت ولایت ملکوت است و استغفار «لا أُحِبُّ الآفِلِينَ»۱۶ بود. چون مدد لطف «آثار البقاء بعد الفنا» ظاهر گرداند و آب عنایت هستی بر روی نیستی زند، سر «فینبتوا کما ینبت الجنة فی مثل السیل» ظاهر گردد، افاقت «فَلَمَّا أَفَاقَ» روی نماید. وظیفه استغفار این حالت از خود تبری کردن بود و بدو تولی جستن که: «قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ».۱۷

اما سفر خاص الخاص در عالم هویت است، بدایت ظهور آثار کشش بود، عالم الوهیت با بی‏نهایتی آن، نسبت به عالم ملک و ملکوت نهایت‏پذیر است علی الحقیقه اما عالم ربوبیت نهایت‏پذیر نیست. اختلاف مقامات سالکان منتهی، در این ولایت پیدا گردد. تا رونده از صفات خود عبر نگردد، پیری را نشاید، و حقیقت «كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ»۱۸ اینجا پیدا شود، نسبت بشریت منقطع گردد، اختلاف طبایع متلاشی شود، یکرنگی توحید روی نماید، فرق میان ولایت و نبوت الحقیقه ظاهر گردد، کشش به کوشش مبدل شود، چنان که صورت عبودیت و معاملت برنخیزد، بلکه چنان که نظر رونده از دید معامله محو شود؛ و چون صورت معامله پوست جذباب و تتق مخدره غیب است چندان که جذباب حق متواتر می‏شود، معامله ظاهر فزون می‏شود و هر ساعتی به صفتی دیگر متجلی شود؛ زندگی که به صفات بشریت داشت برخیزد [و] زندگی «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً»۱۹ ثابت گردد. اگر چشم نظر کند «فبی یبصرو» اگر به گوش استماع کند «فبی یسمعو» اگر در عالم شهادت تصرف کند «فبی یعقل».۲۰

انا من اهوی و من اهوی انا ۲۱

شبهه حلول برخاسته، چه در حلول اثبات محل است، شک «عیسی ابن اللّٰه»۲۲ و «عزیز ابن اللّٰه»۲۳ محو گشته، در ثبوت اثبات اثنینیت است.

بیان اجمال از این سفر این قدر در قلم توان آورد. تفاصیل منازل مبنی بر نود و نه نام بلکه بر هزار و یک نام است.
«سافروا تصحوا و تغنموا» سفر کنید تا صحت بیابید؛ و سفر ظاهر مثمر صحت ظاهر نیست، که چون طبیعت و مزاج با هوای معین خو کرده باشد تبدیل هوا موجب بیماری گردد؛ چه هر اقلیمی را هوایی دیگر است و هر مزاجی را هوای دیگر. هوای اقلیمی که به ترکستان مخصوص است، سبب صحت مزاج ترکان است که اگر ترک را به بلاد گرمسیری بری، سبب بیمار و هلاکت او شود، و همچنین در حق هندو و هوای ترکستان تصور می‏باید کرد. پس معلوم شد که «سافروا تصحوا» مراد از این سفر، سفر باطن است که از او بیماری «فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»۲۴ به صحت عرفان مبدل شود، چنان که خلیل اللّٰه ﷷ فرمود که: «إِنِّي سَقِيمٌ»،۲۵ پس روی به طلب صحت آورد و حقیقت «سافروا تصحوا و تغنموا» باز شناخت که «إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ». صحت در ولایت دل، و غنیمت در ولایت روح، از ولایت ربوبیت و عالم کشش عبادت است ناکرده چه در غنیمت و صحت بنابر اثبات است و ظهور آن ولایت بنابر نفی «لَا تُبْقِي وَلَا تَذَرُ».۲۶

حق - سبحانه و تعالی - طالبان تشنه و عاشقان جگر سوخته را از این مناهل و مشارب محظوظ و سیراب گرداناد! بحق محمد و آله اجمعین، و الحمداللّٰه رب العالمین.

تمت الرسالة فی‌السفر للشیخ العارف المکمل مجدالدین البغدادی قدس سره بعون اللّٰه و منه.

تمت الرسالة علی ید اضعف عباداللّٰه، برهان بن امیر حاج بن عمر الحافظ الاقسرای احسن اللّٰه خاتمته، فی حادی عشر شهر شوال سنة سست و سبعمائة.

  1. - ? سورهٔ فصلت «۴۱» آیهٔ ۵۳. ↑
  2. - سورهٔ فصلت «۴۱» آیهٔ۴۱ و ۵۳. ↑
  3. - سورهٔ نجم «۵۳» آیهٔ ۹. ↑
  4. - سورهٔ طه «۲۰» آیهٔ ۵. ↑
  5. - سورهٔ انعام «۶» آیهٔ ۷۷ و۷۸. ↑
  6. - منسوب است به حلاج. ↑
  7. - سورهٔ توبه «۹» آیهٔ ۳۲. ↑
  8. - منسوب است به بایزید بسطامی. در اسرارالتوحید، ص ۳۷، چنین آمده: «و از اینجاست که از مشایخ یکی می‌گوید کی أنا الحق و دیگر گوید سبحابی و شیخ ما می‌گوید که لیس في جبتی سوی اللّٰه» ↑
  9. - سورهٔ اسراء «۱۷» آیهٔ ۸۱. ↑
  10. - سورهٔ اعراف «۷» آیهٔ ۱۴۳. ↑
  11. - سورهٔ اعراف «۷» آیهٔ ۱۴۳. ↑
  12. - سورهٔ اعراف «۷» آیهٔ ۱۴۳. ↑
  13. - سورهٔ ق «۵۰» آیهٔ ۳۰. ↑
  14. - سورهٔ ق «۵۰» آیهٔ ۳۰. ↑
  15. - سورهٔ اعراف «۷» آیهٔ ۱۴۳. ↑
  16. - سورهٔ انعام «۶» آیهٔ ۷۶. ↑
  17. - سورهٔ اعراف «۷» آیهٔ ۱۴۳. ↑
  18. - سورهٔ لقمان «۳۱» آیهٔ ۲۸. ↑
  19. - سورهٔ نحل «۱۶» آیهٔ ۹۷. ↑
  20. - اشاره است به «لایزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت له سمعا و بصرا و یدا و مؤیدا و لسانا بی‌یسمع و بی‌یبصر و بی‌ینطق و بی‌یبطش». ر. ک: علم‌الیقین، ج ۱، ص۷۴. ↑
  21. - مصراع بیتی است از حلاج که تمامی آن بدین صورت است: «دیوان حلاج «پاریس ۱۹۱۱» ص ۹۳».انا من اهوی و من اهوی انافاذا ابصرتنی ابصرتهنحن روحان حللنا بدناو اذا ابصرته ابصرتنا ↑
  22. - «المسیح ابن اللّٰه»؛ سورهٔ توبه «۹» آيةٔ ۳۰. ↑
  23. - همان. ↑
  24. - سورهٔ صافات «۳۷» آیهٔ ۸۹. ↑
  25. - سورهٔ صافات «۳۷» آیهٔ ۹۹. ↑
  26. - سورهٔ مدثر «۷۴» آیهٔ ۲۸. ↑