سفری است از ملک به ملکوت، از ظاهر به باطن، از صور، به معنا، [و] از شهادت به غیب «و کذلک نری ابراهیم ملکوت، السموات و الارض»؛ چه عالم ملک میان بهایم و آدمی مشترک است، بلکه حفظ بهایم از عالم محسوسات و شهوات و لذات صوری بیش از آن است که نصیب آدمی مشرف به زینت عقل و مکرم و متحلی به حلل فهم و ادراک است. اگر عالم مبصرات است، کرکس اضعاف از پیش بیند که آدمی، و اگر عالم مشمومات است، سگی یا گرگی بیش از آن بوی برد که آدمی، و اگر لذت مباشرت است، درازگوش را با آدمی چه نسبت؟ هم بدین قیاس دیگر لذات و مطلوبات حسی. پس اختصاص آدمی راست مشرف شدن به زینت و حلیت عقل و مکرم گشتن به کمال فهم و ادراک و پیدا گردانیدن خاصیت که: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ»۱ بر جلوه دادن. پس حقیقت «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي»۲ بدان است که خود را مرتعی طلبید ورای مرتع حیوانات، و تماشاگاهی جوید ورای تماشاگاه حواس و تامل کند تا به چه چیز با بهایم اشتراک یافته است تا بتواند به ترک آن بگوید، و نظر کند تا به کدام خاصیت از حیوانات ممتاز شده است [که] به ترتیب آن برخیزد، تا در میان تاریکی شب دیجور عالم محسوسات سیارهٔ «وبالنجم هم یهتدون» مطالعه کند که «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا»،۳ چون خو کردهٔ عالم ظاهر است و الفت گرفتهٔ عالم حس، ناگاه چون چشم بصیرت و دیده عقلش بر کمال ولایت ملکوت افتد و تجلی انوار عالم اسرار بر باطنش پیدا شود، پندارد که سلطان الوهیت سایه افکند، یا کمال ربوبیت مشاهده افتاد «قَالَ هَذَا رَبِّي»۴ تا لطف عنایت پرورش و کمال مرحمت خداوندی دریابد، آفت نقصان باطل وی به جای آورد و دیده باطنش را کحل هدایت درکشد، و پرده عصمت بر روی ولایت فرو گذارد، و در اغمای آن حالت آب لطف بر صفحات ضمیرش زند و از آن واقعه افاقت و انبعاثیاش ارزانی دارد، تا آفت تغییر در غیبت و حوادث در شهادت مطالعه کند، و به استغفار «لا أُحِبُّ الآفِلِينَ»۵ مشغول شود، و به سود و ربح عبودیت باز آید و دست بر نبض طلب نهد، و اختلاف « فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ»۶ ادراک کند، و بدان امارت و علامات و استدلالات بر بحران طبیعت و مزاج حکم کند که: «إِنِّي سَقِيمٌ» ۷ و بر وقف شفقت و احوال خود و عشق طبیعی بر طلب کمال خویش روی به داروخانه غیب نهد، و در طلب تریاک معرفت جان بر میان بندد، و دست نیاز به دریوزه دراز کند که: «إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ»۸ تا در وقت عنایت بیعلت، و فیضان انوار کرم هنوز لب به دریوزه و درخواست ناگشاده بود که دست ساقیان لطف و رحمت جام جهان نمای دل را مالامال شراب عرفان گردانیده باشد که: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ».۹