سیاحت اقالیم است، و با این همه جماعت را دو مرتبه است: طایفهای آنند که آفت حجب طبیعت مبتلا گشتهاند، و خاصیت انسانیت را در ظلمت بشریت و طبیعت گم کرده، و به دانه شهوت در دام ابتلا افتاده، و قدم در دایره حیوانات نهاده[اند] «أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»۱. فایده سفر ایشان در سیاحت زمین و سلوک اقالیم راجع به لذات نفسانی است تا چگونه حواس را به دیدن چیزی و شنیدن چیزی تربیت دهند، و طبیعت را در استیفای آن لذات تغذیهای به ارزانی دارند، و به یکدیگر به کثرت اسفار و طوف بلاد تفاخر کنند.
و طایفهای دیگر آنهایند که بوی آشنایی به مشام باطن ایشان رسیده است و ذوق آفات دنیاوی به باطن ایشان پیوسته، انتباه دلْ دیده ظاهر بین ایشان را اعتبار بین گردانیده است، وقایع دنیاوی ضمایر ایشان را صاحب تجارب کرده، به هر کجا که برگذرند و هر بنای قدیم که مشاهده کنند، از ارباب آن بقاع و خداوندان آن دیار باز اندیشند و بدانند که اصحاب آن در آن عمارتها چه خون دل خوردهاند و در اساس و بنای آن چه سعیهای جمیل ارزانی داشته، و طول امل و غرور دنیا و وساوس شیطانی و هواجس نفسانی چگونه هر یک را مستغرق آن عمارت گردانیده، و از حقیقت آنکه:
چگونه بیخبر گشته تا شهوات باطن و نهمت نفس همگی همت ایشان را مستغرق عمارت ظاهر گردانیده است، و به عاقبت پیش از اتمام آن عمارت و کوشک و قصور و باغ و بستان ضربت ملک الموت خوردهاند، و از معاملت اعمار ایشان هیچ حاصل و باقی ای نمانده:
یا بر وفق مراد و هوی، عمارات به اتمام رسانیدهاند و روزی چند طبیعت فرعونی را تربیت داده، و عاقبت الامر معلقی زده به کتم عدم باز رفته، و هزار گونه درد و حسرت با خود برده، و در وقت مفارقت از هر خشتی الم جان کندنی یافته و از بریدن آن، جراحت معنوی در دل و جان مشاهده کرده، و به سوء خاتمت آن مبتلا گشته، و اسیر حساب حلال و عذاب حرام آن شده، و دیگران به فواید و تمتع آن محظوظ گشته، و دشمنان به رغم انف ایشان بر آن استیلا یافته، و با دوستان به مراد اهل دل نشسته، و هرگز به یاد خدا بیامرزیدنی او را یاد ناکرده.
چون این احوال مطالعه کنند و بی وفایی دنیا تأمل کنند، فایده سآمتِ دل از کار و بار دنیا بازیابد، و دل در کاری که به ضرورت از آن مفارقت باید کرد نبندد و خود را مبتلای عشق معشوق بیوفا نکنند، و پیش از آنکه به ترک ایشان بگویند و با دیگری درسازد، سه طلاق بر گوشه چادرش بندد که «طلقتک ثلاثا»۳ و در این مقام مسلمانان و کافر و جهود و ترسا مشترکند؛ چه اول نظر عقل چون از آفت سبل طبیعت خلاص یابد این است. بدین سبب است که صابیان هر چند به آخرت و درجات و درکات ایمان نداشتهاند اما همگی همت بدان مصروف داشتهاند تا چگونه خود را از مألوف و لذات دنیاوی بلکه از آفات لذت نمای عالم غدار فطام دهند.