دیوان
فریدالدین ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهیم بن اسحق عطار کدکنى نیشابوری
قصاید، غزلیات، ترجیعات، ترکیبات
بسم الله الرحمن الرحیم
قصائد
سبحان خالقی، که صفاتش ز کبریادرخاک عجز میفکند عقل انبیا
گر صدهزار قرن همه خلق کایناتفکرت کنند در صفت عزت خدا
آخر بعجز معترف آیند کای الهدانسته شد که هیچ ندانستهایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عزسرگشتگی است مصلحت ذرۀ هوا
آنجا که بحر نامتناهیست موج زنشاید که شبنمی نکند قصد آشنا
و آنجا که کوس رعد بغرد ز طاس چرخزنبور در سبوی نوا چون کند ادا؟
حق را بحق شناس، که در قلزم عقولمی در کشد نهنگ تحیر من و ترا
چون آب نقش مینپذیرد، قلم بسوزدر آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون نیست آفتاب حقیقت نشانپذیرای کم ز ذره، هست نشان دادنت خطا
عقلی که میبرد قدح در دیش ز دستکی آورد به معرفت کردگار پا؟
سبحان صانعی، که گشاید بهر شبیاز روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حقه مهرۀ انجم کند پدیدزان مهرهها بحقۀ ازرق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سفیدچون زنگیی، که خنده زنان افتد از قفا
در دست چرخ مصقلۀ ماه نو نهدتا اختران آینه گون را دهد جلا
در پای اسب شام کشد اطلس شفقدر جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
گویی که آفتاب مگر ذره ذره کردبر کهکشان زریزۀ مرجان و کهربا
با هیبتش کزو قدری ماند با قدراحکام خویش جمله قضا میکند قضا
سبحان قادری، که در آیینۀ وجودبنگاشت از دو حرف دو گیتی کمایشا
چون برکشید آینۀ کل کایناتعرش آفرید و ثم علی العرش استوا
بر عرش ذره ذره خداوند مستویستچون ذره ذره اسفل و چون عرش بر علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرشو آنجا که اوست جای نیابی بهیچ جا
سبحان من یمیت و یحیی ولاالهالا هوالذی خلق الارض و السما
خود هیچ جای نیست که اونیست، جمله اوستچون جمله اوست، کیستی آخر تو بینوا؟
تو نیستی و بستۀ پندار و هستیایپندار و هستی تو ترا کرد مبتلا
در کوزه نیم ذرۀ سیماب چون برفتنه در خلا بماند اثری زو، نه در ملا
یک ذره سایهای تو و خواهی که آفتابدر برکشی؟ رواست، ببر درکشش، هلا
ای از فنای محض پدیدار آمدهاندر فنای محض کجا ماندت بقا؟
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کل؟از هستی مجازی خود شو بکل فنا
در نافه خون چو نیستی خود صوابدیدپر مشک شد زنافه دم آهوی ختا
چیزی که پی نمیبریش، از پیش مرووز خود مکن قیاس حق و پیش درمیا
بس سر که همچو گوی درین راه باختندبس مرغ تیزپر که فرو شد درین فضا
خاموش باش، حرف چه میگوئی ای سلیم؟حرمت نگاهدار، چه میخواهی، ای گدا؟
گر سر کار میطلبی، صبر کن، خموشتا صبر و خامشیت رساند بمنتها
گر تو زبان بخایی و خونش فرو بریدر زیر پرده با تو بگویند ماجرا
لبیک عشق زن تو درین راه خوفناکواحرام درد گیر درین کعبۀ رجا
گویند: پشه بر لب دریا نشسته بوددر فکر سرفکنده، بصد عجزو صد نوا
گفتند: چیست حاجتت ای پشۀ ضعیف؟گفت: آنکه آب اینهمه دریا بود مرا
گفتند: حوصله چونداری، پس این مگویگفت: بناامیدی ازو چون دهم رضا؟
منگر بناتوانی شخص ضعیف منبنگر که این طلب ز کجا خاست وین هوا؟
عقلم هزار بار بروزی کند خموشعشقم خموش مینکند یک نفس مرا
چون نیست رنج پای بگنجت درون شدنبیرنج شب گذار درین گنج اژدها
در خون، تو آشنازن و دل را بحق سپارتا حال خود کجا رسد؟ ای مرغ آشنا
جاوید در متعابعت مصطفی گریزتا نور شرع او شودت پیر و رهنما
خورشید خلد و خواجۀ دنیا و آخرتسلطان شرع و صاحب کونین، مصطفا
مفتی کل عالم و مهدی جن و انسدر هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
چشم چراغ سنت ونور دو چشم دینصاحب قبول هفت قران، صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتابمس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافتتا هر دوکون پر شد از انوار والضحی
گردون، که خیمه بهترش از آفتاب نیستپیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسویشصد چشم شد گشاده ازین طارم علا
خورشید را از آن سَبَلی نیست درد چشمکو چشم را ز خاک درش کرد توتیا
کس را نگشت معجزه کز در زمین پدیدو او خاص بد بمعجزه بر ارض و بر سما
گویند مه شکافت، تودانی که آن چه بود؟گردون ترنج دست ببرید از لقا
یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخاز قدسیان خروش برآمد که: مرحبا
در پیش او، که غاشیه کش بود جبرئیلهم انبیا پیاده دویده، هم اصفیا
از انبیا چو مشغلۀ طرقوا بخاستدر عرش اوفتاد از آن طرقوا، ندا
چون نرگس از نظارۀ گلشن نگاه داشتبشکفت در رخش گل ما زاغ و ماطغا
آنجا که جای گم شد، گم کرده بازیافتاز هر صفت که وصف کنم بود ماورا
از دست ساقی و سقاهم شراب خواستحالی شراب یافت ز جام جهان نما
موسی ز بیقراری خود در بساط قربخود را فکند بر در او پیش از عصا
حالی و شاق چاوش عزت بدو دویدکای نعل خود گرفته، ز نعلین شو جدا
چل شب درین حریم بخلوت تو چله بندتا محرم حریم شوی در صف صفا
موسی به لن ترانی جان سوز چربه خوردو او توبه زد که ماکذب القلب مارآ
آن را خدای گفت: زنعلین دور شووین را براق بین که فرستاد از کجا؟
آن را ز بعد چل شب پیوسته بار دادوین را شبی ببرد بخلوتگه دنا
آن را ز طور کرد سرای حرم پدیدوین را ز عرش ساخته ایوان کبریا
ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجومقد فاد بالهدایة منهم من اقتدا
زان جمله محرم حرم خاص چار یارهرچار قبلۀ حرم و کعبۀ وفا
صدیق مطلق، آنکه پس مصطفی بحقشایستهتر ازو نبود هیچ پیشوا
در باخت مال و دختر در پیش یار غارجان هم بباختست باو یار بیدغا
دیدند جای خواجه صحابه سزای اوکاری کجا کنند صحابه بناسزا؟
گر تو قبول مینکنی در خلافتشواجب کند ز منع تو تکذیب اولیا
فاروق اکبر، آنکه چو طاها و هو شنیددر های و هوی آمد و شد صید طاوها
آهوی طاوها چو برآورد های و هویپر مشک شد ز آهوی هو نافه در هوا
چون نوش کرد از کف ساقی شراب خاصحالی خروش عام برآورد کالصلا
هرگز ندید ار چه بسی دیده برگماشتشمعی ازو فروختهتر جنت العلا
میر سوم، خلاصۀ دین، آنکه درکشیدآب حیات معرفت از کوثر حیا
آن ذات پاک او ز کف سید دو کونهم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا
در بحر بینهایت قرآن چو غوطه خوردشد غرق بحر وکرد در آن بحر سرفدا
دانی بر آسیای فلک چیست این شفق؟بر خون بگشت از غم خون وی آسیا
صدری که بود از پس و علوی ز پس بودآن صدر صدر هر دو جهان بود مرتضی
شیر خدا و ابن عم نبی، آنکه بازیافتتختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل اتی
چون مصطفاش در اسدالله مثال دادطغرای آن مثال کشیدند لافتی
این حلقۀ دری که دری جست تا بیافتوان در در مدینۀ علمست و بابها
گر عشق چار یار نداری میان جانصورت مکن که پنج نمازت بود روا
گرچار رکن کعبۀ دل چار یار نیستزنار چار کرد گزین و کلیسیا
ای مکرمی، که نیست برغبت تراکرموی معطیی، که نیست بعلت ترا عطا
گر در ثنای تو دم عیسی مراست، پسدر وصف تو چگونه برآرم دم صفا؟
بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوزدردا! که نیست درد مرا اندکی دوا
بانگ درای اشتر راهب شنودهامهستم هنوز آرزوی بانگ آن درا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزدلااحصبی بگفت و زبان بست همچو لا
خود را بکشتهام من بیچاره از زحیروانگه ز خون دیدۀ خود داده خونبها
چون من بکرد خویشتنم معترف شدهبر من چه حاجتست گواهی دست و پا؟
چون من بصد زبان مقرم بر گناه خویشای دست گیر خلق، چه حاجت بدین گوا؟
در تنگنای پردۀ پندار ماندهامبازم رهان ز پردۀ پندار و تنگنا
بر فضل خود نویس برات نجات منبر من ببخش و بر عمل من مده جزا
آن کس که بر متابعت دوستان توگامی دو برگرفت رهید از همه بلا
عطار خاک آن سگ مردان نه راه تستدر خاک خود نگر ز سر لطف ربنا
از عمر یک نفس، که بصدقی برآمدستحشرش بدان نفس کن و بگذر زمامضی
یارب، به فضل، حاجت آن کس روا کنی
کاین خسته را دوا کند از مرهم دعا
ای مرغ روح، برپر ازین دام پر بلاپرواز کن بذورۀ ایوان کبریا
سیمرغوار از همه کس عزلتی طلبکز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا
بر دل در دو کون فروبند، از کمالتا چشم خویش بازگشایی بدان لقا
گنج وفا مجوی، که در کنج روزگارگنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها
بشنو، که چند پند شنیدی ز نیک و بد؟بنگر، که با تو چند بگفتند انبیا؟
این جمله گفتگو نه از آن بود تا تو خوشدر ششدر غرور، دغل بازی ودغا
آخر بقای عمر تو تا چند در کشد؟تو درمحل نیستی و معرض فنا
ای همچو مورخسته، درین راه بیش جویوی چون گل ضعیف، درین دور کم بقا
افلاک در میان کشدت خوشخوش از کنارو ایام در میان کندت خوشخوشی سزا
گر آنچه میکنی تو ز غفلت بجای خویشبر تو همان کند دگری، کی دهی رضا؟
مرکب ضعیف و بار گران وره درازتو خوش بخفته، کی رسی آخر به منتها؟
تو خفتهای ز دیرگه و عمر برگذرتو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا
عمر تو در هوس همه بر باد رفته شدتو هم چنین نشسته، چنین کی بود روا؟
عمری، که یک نفس اگرت آرزو کندنفروشدت، اگر بدهی صدگهر بها
در بند خلق ماندهای و زهد از آن کنیتا خلق گویدت که: فلانیست پارسا
این زهد کی بود؟ که ترا شرم باد ازینگویی ترا نه شرم بماندست ونه حیا
باد غرور از سر تو کی شود برون؟تا ندروند از تن تو سر چو گندنا
از بسکه چرخ بر سر تو آسیا براندموی سیه سفید شد از گرد آسیا
کافور گشت موی تو، ساز کفن بکنکامد گه رحیل سوی عالم جزا
بنشین، که عمر رفت و دریغا بدست ماندبرخیز و رو، که بانگ برآمد که: الصلا
خو کردهاند جان و تن از دیرگه بهمخواهند شد هر آینه از یک دگر جدا
بگری چو ابرو زار گری و بسی گریدر ماتم جدایی این هر دو آشنا
اول میان خون بدهای در رحم اسیرو آخر به خاک آمدهای عور و بینوا
از خون رسیدی اول وآخر شدی بخاکبنگر که: اولت ز کجا و آخرت کجا؟
خاکست و خون بگرد تو و در میانه توگه باغ و حوض سازی و گه منظر و سرا
آگاه نیستی تو که چندین سرا و باغلختیست قسم تو و دگر جملگی هبا
گر رأی خویش جمله بیابی بکام دلور ملک کاینات مسلم شودترا
در روز واپسین، که سرانجام عمر تستاز خشت باشدت کله و از کفن قبا
رویی، که ماه نو بگرفتی بنیم جودر زیر خاک زرد شود همچو کهربا
تو طفل این جهانی و نادیده آن جهانگهوارۀ تو گور و تو در رنج ودر عنا
دو زنگی عظیم درآیند گرد تواز نیکی و بدیت بپرسند ماجرا
نه مدریت بر سر و نه مشفقیت یارای وای بر تو، گر نرسد رحمت خدا
تو در میان خاک فرو مانده و اسیرگویا زبان حال تو با حق که: ربنا
آن شیشۀ گلاب که بر خویش میزنیبر خاک تو زنند و برآرند از آن عزا
تو چون گیاه خشک بریزی بزیر خاکتا بنگری ز خاک تو بیرون دمد گیا
تو زیر خاک و بیخبران را خبر نه زانکبر شخص تو چه میرود از خوف و از رجا؟
چون مدتی مدید برین کار بگذردجای گذر شود سر خاکت بزیر پا
خاک تو خاک بیزبه غربال میزندباد هوای تو برد آن خاک بر ولا
بسیار چون ببیزدت و باز جویدتنقدی نیابد از تو، کند در رهت رها
تو پایمال گشته و هر ذره خاک توبرداشته زبان که: دریغا و حسرتا!
آن دم، که طاق عمر تو از هم فرو فتدنه طمطراق ماند ونه تاج و نه لوا
بر آسمان مسای سر خود، که تا نه دیرخواهی شدن بزیر زمین همچو توتیا
از شرق تا به غرب سراپای خفتهاندخرد و بزرگ و پیر و جوان و شه و گدا
تو در هوای نفسی و آگاه نیستیکاجزای خفتگانست همه ذره در هوا
نه پیشوای وقت بماند، نه پس نشیننه پاسبان ملک بماند، نه پادشا
بیچاره آدمی، دل پر خون ز کار خویشگه مبتلای آز و گه ازحرص در بلا
از دست حرص و آز نشستن بگوشهایزین بیش دست میندهد، چون کنیم ما؟
بیچاره آدمی، که فروماندهایست سختدر ماتخانۀ قدر و ششدر قضا
گاه از هوای کار جهان روی او چو زرگاه از بلای بار شکم پشت او دوتا
گه خوف آنکه پاره کند سینه را ز خشمگه بیم آنکه جامه بدرد ز تنگنا
گه مرده دل بیک سخن طنز از کسیگه زنده دل به طال بقائی که مرحبا
گه نیم جو نسنجد، اگر خوانیش امیرگه در جهان نگنجد، اگر خوانیش ثنا
گه بیخبر ز طفلی و آن در حساب نیستگه مست از جوانی و مستغرق هوا
نه هیچ صدقه داده برای خدای خودنه هیچ کار ساخته بیروی و بیریا
گر هیچ پای بر سر خاری نهد بسهوبر جایگه بداردش آن خار مبتلا
عمرش گرو بیک دم و او صدهزار کوهبر جان خود نهاده که این چون و این چرا
بسیار جان بکنده و جان داده عاقبتسر، جملۀ حدیث بگفتیم بر ملا
یارب، به فضل در دل عطار کن نظرخط در کش آنچه کرد در این خطۀ خطا
یارب، هزار نور بجانش رسان بفضل
آن را که گویدش ز دل پاک یک دعا
خطاب هاتف دولت رسید دوش بماکه هست عرصۀ بیدولتی سرای فنا
ولی چو نفس جفا پیشه سد دولت شدطریق دولت دل بسته شد بسد جفا
هزار جوی روان کابتر مزاج ازوزکوة خواست همی خشک شد بنوبت ما
چو نفس سگ بجفا شام خورد بر دل مانفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا؟
هزارنامۀ حاجت فزون فرستادیمبسوی عرش بدست کبوتران دعا
ز یک کبوتر از آنم جواب نامد بازنشد دلم بمراد تمام کامروا
منم که هر شب پهنای این گلیم بمنسیه گلیم فلک مینماید از بالا
هزار بازی شیرین سپهر، بازی کردکه ازخوشی نتوان خورد پیش داومرا
چو نقطهبست قضا، ساکنم بیک حرکتچو برگشاد چو پرگار صد دهن بالا
به های های نیارم گریستن، که فلکبه های و هوی درآید ز اشک من عمداً
ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمۀ چشمبمد و جزر شدند این دل من و دریا
محیط چون نقط دل ز چشم از آن دارمکه چون محیط تن آمد، رخم شد از بالا
سزد که بر رخ چون زر فشانم اشک چو سیمکه روز و شب بزر و سیم میکند سودا
ز خون دل همه اشک چو سیم میریزدکه گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا
مرا که صد غم بیشست، هیچ غم نبوداگر مرا بغم خویشتن کنند رها
ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهیکه مهره چون بنشیند میان خوف و رجا؟
ز سر گرانی هر دو برون شدیم ز دستز چرب دستی گردون برون شدیم ز پا
نه مونسی، که به شب او دهد بمن نورینه همدمی، که دمی همدمی کند بنوا
کیات بدست شود یک رفیق یکتا دل؟که خفته در ننهد هفت چار طاق دوتا
بخندهدم دهدت صبح تا تو خوش بخوریتو از کجا و دم ریشخند او ز کجا؟
اگرچه خوانچۀ خورشید دایمست ولیکچه فایده که همه خود همی خورد تنها؟
اگرچه صبح کله دار صادقست چه سودکه کرد پردۀ زر بفت شب بتیغ قبا
وگرچه کاسۀ سیمین ماه میبینیسیاه کاسگیش در خسوف شد پیدا
چو داس ماه نو از بهر آن همی آیدکه تا چو خوشه سر خلق میزند به قفا
گیاه میدمد ازخاک گور و غم اینستکه نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا
چو آسیا سر این خلق جمله درگرددز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا
کدام صدر اجل دیدهای که با او هماجل نخورد دو چاری درین سپنج سرا؟
کدام مفلس سرگشته را شنودی توکه بر سرش بنگردید آسیای فنا؟
فرود قبۀ چرخ و ورای مهرۀ خاکتو در میانۀ این خوش بخفته، اینت خطا
چه خواب داد ندانم سپهر بوالعجبیت؟که او بشعبدهای مست خواب کرد ترا
صفای دل طلب از بهر روی، از آنکه نظرندید روی کسی تا نیافت آب صفا
ز اشک گرم و دم سرد خوی خشک مکنکه معتدلتر ازین نیست هیچ آب و هوا
بسوز خون دل و همچو مشک زن دم صدقچرا چونافه شدی تا که دم زنی بریا
بوقت صدق فرو میروی عجب اینستکه زنده دل شوی از یک دروغ: طال بقا
ز سر سینۀ خود دم مزن ز پرده برونکه گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا
ز سر پرده گر آوا دهی تو جان نبریاز آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا
اسیر چون و چرایی، ز کار پر علتولیک کار خدا را نه چون بود، نه چرا
میان بیشۀ بیعلتی چرا مطلبکه آن ستور بود، کو فرو شود بچرا
ز انبیا و رسل دم زنی و پنداریکه همنشینی سلطان کنی مگر تو گدا
اگر دلیل چو خورشید بایدت، بنگرکه بر خدایی او هست ذره ذره گوا
در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوندنه ذره راست مجال و نه سایه را، یارا
اگر کمال طلب میکنی، چو کار افتادقضای عمر کنی و رضا دهی بقضا
چو پیر گشتی و گهوارۀ تو آمد گورچو کودکان دغل باز تا بکی ز دغا؟
از آن به پیری در گاهواره خواهی شدکه گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا
بدان خدای، که در آفتاب معرفتشبدرهای نرسد عقل جملۀ عقلا
که پختگان ره و کاملان موی شکافچو طفلکان بشیرند در طریق خدا
چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمیخسبندتوهم مخسب، که درد ترا تویی بسزا
نه مرغکیست که شب خویشتن درآویزدچنانکه دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا
چو زار ناله کند جملۀ شب از سر دردهزار پرده بیفزایدش ز بوی دوا
بصبح از سر منقار، قطرۀ خونشفرو چکد، که برآید ز نه فلک غوغا
اگرچه نوحه کند نوحهگر بسی، آن بهکه نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا
اگر تو ماتم این درد داشتی هرگزبسر این سخن راهبر شدی دانا
وگرنه از گهر و لعل یا ز سنگ و سفالتفاوتی نکند پیش چشم نابینا
ز روز روشن خفاش در شب تیره استز روز کوری خود شب رو در بیم ضیا
کسی که چشمۀ خورشید را ندارد چشمجهان هر آینه مشغول داردش بسها
نفس مزن نفسی وخموش، ای عطارکه بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا
بمرغزار بهشت سکوت گیر، آرامکه اوست صورت معنی جنت المأوا
اگر دمی بحضوری ترا میسر شدز عمر قسم تو آنست روز عرض جزا
وگر بمیری ازین زندگی بیحاصلبعمر خویش نمیری از آن سپس حقا
بسعر خاطر عطار همدم عیسیستاز آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا
ز وقت آدم تا این زمان نیافت کسینظیر این گهر اندر خزانۀ شعرا
اگر چو سوسن آزاده ده زبان خوانیز نه سپهر برآید فغان که: صدقنا
بزرگوار خدایا، مرا مسوز، که مندر اشتیاق درت پختهام بسی سودا
گناه کردهام و زیر پرده داشتهامتوأم به پردۀ فضلت بپوش روز بقا
ز آستان تو صد شیر کی تواند کردبه سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
زبان، که از پی ذکر توام همی بایستبشعر بیهده فرسود چون زبان درا
هباء منثورست آنچه هست منظومممرا به ملکت هب لی خلاص ده زهبا
ز درگهت به مشام دلم رسان دیگربدست پیک صبای سحر نسیم صبا
در آن زمان برخویشم رسان، که میسوزم
میان سجدۀ سبحان ربی الاعلا
ندارد درد من درمان دریغابماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلکها نیز دیریستکه میگردند سر گردان دریغا
درین دشواری ره جان من شدکه راهی نیست بس آسان دریغا
رهی بس دور میبینم، درین راهنه سر پیدا و نه پایان دریغا
فرو ماندم درین راه خطرناکچنین زار و چنین حیوان دریغا
ز رنج تشنگی مردم بزاریجهان پر چشمۀ حیوان دریغا
چو نه جانان بخواهد ماند، نه جانز جان دردا و از جانان دریغا
اگر سنگین نهای، بنیوش آخرز یک یک سنگ گورستان دریغا
ببین تا بر سر خاک عزیزانچگونه ابر شد گریان؟ دریغا
عزیزان جهان را بین که یک راهشده با خاک ره، یکسان دریغا
مگر جانهای ایشان ابر بودستکه میبارید چون باران دریغا
بیا، تا در وفای دوستدارانفرو باریم صد توفان دریغا
همه یاران بزیر خاک رفتندتو خواهی رفت چون ایشان دریغا
رخی، کامد ز پیدایی چو خورشیدکنون در خاک شد پنهان دریغا
از آن لبهای چون عناب درداوز آن خطهای چون ریحان دریغا
بیک تیغ اجل درج دهان رانه پسته ماند و نه مرجان دریغا
بتان ماهروی خوش سخن راکجا شد آن لب و دندان؟ دریغا
زنخدانها چو برخواهند بستنزنخدان را ز نخ میدان دریغا
بسا شخصا؟ که ازتب ریخت در خاکشد از تبریز تا کرمان دریغا
بسا ایوان! که بر کیوان کشیدندکجا شد صاحب ایوان؟ دریغا
بسا قصرا! که چون فردوس کردندکنون شد کلبۀ احزان دریغا
درین غم خانه هر یوسف، که دیدیلحد بر جمله شد زندان دریغا
چو یکسانست اینجا ترک و تازیهم از ایران، هم از توران دریغا
تو خواه از روم باش و خواه از چیننه قیصر ماند و نه خاقان دریغا
از افریدون و از جمشید درداز کیخسرو، ز نوشروان دریغا
هزاران گونه دستان داشت بلبلنبودش سود یک دستان دریغا
پس از وصلی که همچون باد بگذشتدرآمد این غم هجران دریغا
ز ملک و مال این عالم تمامستترا یک لقمه چون لقمان دریغا
برای نان چه ریزی آبرویت؟که آتش بهترت زان نان دریغا
ترا تا جان بود نان کم نیایدچه باید کند چندین جان؟ دریغا
خداوندا، همه عمر عزیزمز جهل آوردهام بزیان دریغا
اگرچه بس سفیدم میشود مویسیه میگرددم دیوان دریغا
چو دوران جوانی رفت بر بادبسی گفتم درین دوران دریغا
نشد معلوم من جز آخر عمرکه کردم عمر خود تاوان دریغا
مرا گر عمر بایستی خریدنتلف کی کردمی زین سان؟ دریغا
خدایا، چون گناهم کرد ناقصنهادم روی در نقصان دریغا
بسی عطار را درد و دریغستکه او را هست جای آن دریغا
اگر کرد این گدا بر جهل کاریاز آن غم خورد صد چندان دریغا
تو عفوم کن، که گر عفوت نباشد
فرو مانم بصد خذلان دریغا
وقت کوچست الرحیل،ای دل،ازین جای خرابتا ز حضرت سوی جانت ارجعی آید خطاب
بال و پرده مرغ جانرا، تا میان این قفسبر دلت پیدا شود در یک نفس صد فتح باب
عقل را و نقل را همچون ترازو راست دارجهد کن تا در میان نه سیخ سوزد، نه کباب
چون ز عقل و نقل، ذوق عشق حاصل شد ترااز دل پر عشق خود آتش زن اندر نان و آب
گرچه عالم مینماید دیگران را آب خضرتو چنان گردی که گردد پیش تو همچون سراب
گر چنان گردی جدا از خود، که باید شد جداذرهای گردد به پیش نور جانت آفتاب
گر صواب کار خواهی اندرین وادی صعباز خطای نفس خود تا چند بینی اضطراب؟
رو، درین وادی چو اشتر باش و بگذر از خطانرم میرو، خار میخور، بار میکش بر صواب
از هوای نفس شوقت در حجابی ماندهایچون هوای نفس تو بنشست، برخیزد حجاب
در شراب و شاهد دنیا گرفتار آمدیای دل مست و خراب نفس، تا چند از شراب؟
خیز، کاجزای جهان موقوف یک آه توانداز دل پرخون برآر آهی، چو مستان خراب
هر نفس سرمایۀ ملکی، تو ز آنی بیخبرخیز و رو از حسرت دل کن بخون دل خضاب
درد و حسرت بین، که چندین گاه فکرت میکنمهیچ کاری را نمیشایم دمی از هیچ باب
چون نیامد از تو کاری، کان بکار آید ترابرخود و برکار خود بنشین و بگری بیحساب
تو چنان دانی که هستی با بزرگان هم عنانباش تا زین جای فانی پای آری در رکاب
این زمان با تست حرصی وندانی این نفستا نیاری زیر خاک تیره رویت در نقاب
چون اجل در دامن عمرت زند ناگاه چنگتو ز چنگ او بمانی دست بر سر چون ذباب
ای دریغا! می ندانی، کز چه دور افتادهایآخر آن شوقیست در تو، ذوق این معنی بیاب
چون چراغ عمر تو بیشک بخواهد مرد نیزخویشتن را همچو شمعی ز آتش شهوت متاب
آخر ای شهوت پرست بیخبر، گر عاقلییک دمی لذت کجا ارزد بصد ساله عذاب؟
توشۀ این ره بساز آخر، که مردان جهاندر چنین راهی فرو ماندند، چون خر، در جلاب
غرۀ دنیی مباش و پشت بر عقبی مکنتا چو روی اندر لحد آری نمانی در عقاب
شب چو مردان زندهدار وتاتوانی شبمخسبزآنکه زیر خاک بسیاریت خواهد بود خواب
بس که تودرخواب باشی و از این طاق کبودبر سر خاک تو میتابد بزاری ماهتاب
چون نمیدانی که روز واپسین حال تو چیست؟در غرور خود مکن بیهوده تو چندین شتاب
کار روز واپسین دارد، که روز واپسیناز سیاست آب گردد زهرۀ شیر از عتاب
تکیه بر طاعت مکن، زیرا که در آخر سبوهیچکس را نیست آگاهی که چون آید ز آب؟
چون سر و افسر نخواهد ماند، تا میبنگریچه کلاه ژنده و چه افسر افراسیاب؟
گر همی بینی که روزی چند این مشتی گداباد گشتند از هوا، تا نبودت هیچ انقلاب
چون بیک دم جمله چون شمعی فرو خواهیممردپس چراچون شمع باید دید چندین تف و تاب؟
زانک این مشتی دغل باز سیه گر، تا نه دیرهمچو بید پوده میریزند در تحت التراب
زیر خاک، از حد مشرق تا به مغرب، خفتهاندبنده و آزاد و شهری و غریب و شیخ و شاب
دل منه بر چشم و دندان بتان، کاین خاک راهچشم چون بادام ودندانست چون در خوشاب
آنکه از خشمش طناب خیمۀ مه میگسستدر لحد اکنون کفن درگردن او شد طناب
آنکه پیراهن ز خود، از تاب، مینگشاد بازتا کفن سازند از وی باز کردندش ز تاب
وانکه رویش همچو گل بشکفته بودی، این زمانابر میریزد بزاری بر سر خاکش گلاب
وانکه زلفش همچو سنبل تاب در سرداشتیخاک تاریکش نه سر بگذاشت، نه سنبل، نهتاب
ما همه نی آگهیم، آباد بر جان کسیکز سر آگاهیی بگذشت ازین جای خراب
یا رب، از فضل و کرم عطار را بیدار کنتا به بیداری شود در خواب تا یوم الحساب
توبه کردم، یا رب، ازچیزی که میبایست کردروی لطف خویش را از تایب مسکین متاب
هرکه این شوریده خاطر را دعا گوید بصدق
یارب، آن خورشید خاطر را دعاکن مستجاب
برگذر، ای دل غافل، که جهان برگذرستوین همه کار جهان رنج دل ودرد سرست
تا تو در ششدرۀ نفس فرو مانده شدیمهره کردار، دل تنگ تو زیر و زبرست
عمر بگذشت و بیک ساعت امید نماندهمچنان خواجه در اندیشۀ بوک و مگرسث
چند بربوک ومگر مهره فرو گردانی؟که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
پرده بر خویش متن، لعب پس پرده مکنکه پس پرده نشستی و جهان پرده درست
رو پی کار جهان گیر، جهان گیر و جهانکه جهان گذران با تو بجان در کمرست
خاکساری، که بخواری به جهان ننگرد اوبر سرش خاک، که از خاک بسی خاک ترست
چند سایی بهوس تاج تکبر بر چرخ؟که همه زیرزمین تا بزبر تاجورست
آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش بفخراین زمان بین که چسان زیر قدم پی سپرست؟
جملۀ زیرزمین، گر بحقیقت نگریشکن طرۀ مشکین و لب چون شکرست
چشم را باز کن،از مردمی و نیک بدانمرد چشمست همه خاک، که بر رهگذرست
فکر کن یک دم و بر خاک بخواری مگذرکه همه مغز زمین تشنه ز خون جگرست
در دل خاک، زبس خون دل تازه، که هستنیست آن لاله، که از خاک دمد، خون ترست
شکم خاک پرست از تن دلسوختگانباز کن چشم، اگر چشم تو صاحب نظرست
از سر درد و دریغ از بر هر ذرۀ خاکخون فرو میچکد و خواجه چنین بیخبرست
هر گیاهی، که ز خاکی بدمد، هر برگشگر بدانی، ز دل پاک دریغی دگرست
از درون دل پر حسرت هر ذرۀ خاکآه و فریاد همی آید و گوش تو کرست
تو چنین فارغی و باز نیندیشی هیچکاجلت در پی و عمر تو چنین برگذرست
شد بنا گوش تو از پنبه کفن پوش و هنوزپنبۀ غفلت و پندار بگوش تو درست
روز پیری همه کس به شود، ای پیر خرفبچه طبعی تو، کنونست که وقت سفرست
چون بهفتاد درافتادی و آن نیست عجبعجب آنست که این نفس تو هر دم بترست
غرۀ مال جهان گشتی و معذوری از آنکزندگی دل مغرور تو از سیم و زرست
چو حیات تو بسیمست، پس از عمر مگویکه حیات تو به نزدیک تو نامعتبرست
عمرت ار کم شد و بگذشت، چه باکست ازین؟عمر گو: کم شو، اگر سیم و زرت بیشترست
بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باشکه همه سیم و زر و مال تو نار سقرست
شرم بادت که: نمیدانی و آگاهت نیستکه ترا در ره این بادیه چندین خطرست
ای دریغا! که همه عمر تو بر عشوه گذشتکیست کامروز چو تو عشوهگر و عشوه خرست؟
تو چنین خفته وهمراه تو از پیش شدهتو چنین غافل و عمر تو چو مرغی بپرست
مغز پالودی و پس هیچ نه در خواب شدیگویی آن لقمۀ هر روز تو از مغز خرست
ای فروماندۀ خود چند ز پندار آخر؟استخوانی تو و در چنگ قضا و قدرست
تو کفی خاک و بر باد هواداری سرباد پندار، ترا خاک لحد کارگرست
یک شب از بهر خدا بی خور و بیخواب نهایصدشب ازبهر هوی نفس تو بیخواب و خورست
چون بسی توبۀ بیهوده نکردی بهوستوبهای کن، اگرت یک نفسی ما حضرست
خون دل بر رخت افشان بسحرگاه، از آنکتوشۀ راه تو خوندل و آه سحرست
حلقۀ درگه او گیر و دل از دست بدهگرچه چون حلقه دل امروز ازین در بدرست
دل پر امید کن و صیقلیش ده بصفاکه دل پاک تو آیینۀ خورشید فرست
یا رب، از فضل و کرم در دل عطار نگرکه دلش را غم بیهوده نفر بر نفرست
عمر بر باد هوس داد و تو فریادش رس
که ترا از بدو از نیک نه نفع و نه ضرست
بس کز جگرم خون دگر گونه چکیدستتا دست بکام دل خویشم برسیدست
امروز پشیمانی و دردست دلم رادر عمر خوداز هرچه بگفتست و شنیدست
پایی، که بسی پویۀ بیفایده کردستدیریست که در دامن اندوه کشیدست
دستی، که بهر دامن حاجت ز دمی مناز دست خود امروز همه جامه دریدست
وان قد چو تیرم، که سبک دل بد ازو سرواز بار گران همچو کمانی بخمیدست
وان دیده، که خون جگر از درد بسی ریختزان کرد سیه جامه، که همدرد ندیدست
وان تن، که نشستی بهوس بر سر هر صدراکنون ز سر عاجزیی گوشه گزیدست
و آن جان، که بانصاف بیارزد به جهانیاز ننگ من ناخلف از تن برمیدست
وان دل، که زخوی خوش خود در همه پیوستامروز طمع از بد و از نیک بریدست
وان عقل، که هشیارترین همه او بوداز غایت حیرت سر انگشت گزیدست
هان، ای دل گمراه، چه خفتی؟ که درین راهتو ماندهای و عمر تو از پیش دویدست
اندیشه کن از مرگ، که شیران جهان رااز هیبت شمشیر اجل زهره دریدست
چندین مینوشین چه چشی؟ کانکه چشیدیگر تو بحقیقت نگری، زهر چشیدست
شهدی، که ز سر نشتر زنبور بجستستسر سام ز پی دارد، اگرچند گزیدست
عمر تو، که یک لحظه بصد گنج بیرزدنفست همه بفروخته و عشق خریدست
دل از شره نفس تو در پای فتادستهر چند درین واقعه مردانه چخیدست
هرگز نفسی پاک نیابد ز دلت برتا جان تو فرمانبر این نفس پلیدست
تو خفته و همراه تو بس دور برفتستتو غافلی و صبح قیامت بدمیدست
نه بادیۀ آز ترا هیچ کران هستنی قفل غم حرص ترا هیچ کلیدست
مویت همه چون شیر شد و از بچه طبعیگویی تو که امروز لبت شیر مکیدست
آخر تو چه مرغی؟ که ز بس دانه که چینیاز دام نجستی تو و عمرت بپریدست
یا رب، بکرم کن نظری در دل عطار
کز دست دل خویش دل او ببریدست
چرخ مردم خواراگر روزی دومردم پرورستنیست از شفقت، مگر پرواری او لاغرست
این زمان هنگامه میسازد ببازی خیالکاختران چون لعبتانند و فلک چون چادرست
عاقبت هنگامۀ او سردخواهد گشت، از آنکمرگ، این هنگامه را چون وامخواهی بر درست
درجهان منگر، اگرچه کار و باری حاصلستکاخرین روزی بسر باریش مرگی درخورست
دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر، از آنکجملۀ زیرزمین پر لعبت سیمین برست
فکر کن بر خاک و مگذر همچو باد، ای بیخبرکاین همه خاک زمین خال بتان دلبرست
تکیه بر خنجر مکن، گر بر کمر باشد ترابر کمر، نی را ز برگ خویشتن هم خنجرست
تکمههای زر، که برسنجاب شاهان دیدهایاخگر چندی درخشان گشته در خاکسترست
ملک عالم را نظامی نیست درمیدان مرگسنجدیسنجد، اگر خودفی المثل صدسنجرست
سفله را مشمر سفال، او هست مالامال زررشته بیقدرست، اگر سر تا به پا پرگوهرست
صدهزاران سروران را سردرین ره گوی شددرچنین راه، ای سلیم القلب، چه جای سرست؟
در چنین ره گر نداری توشه برعمیا مروکاینرهی بس مهلکست و وادیی بس منکرست
دم مزن، دم درکش و همدم مجوی، از بهرآنکتا ابد یک یک دم عمر تو یک یک جوهرست
خوشتر از عودت نخواهد بود، آخر دم مزنخود دم عودت گرفتم، جای تو هم مجمرست
تا نگیری ترک دنیا کی رهی ازنفس شوم؟زانکه دنیا نفس آتش خوار را آبشخورست
آتشی مردانه در آبشخور اندر زن تمامورنه آتش درزند درتو، که: یعنی کافرست
از هوای لعب و لهوت این چنین خوشدل مباشکاین حیات بیمزه حیات روز محشرست
سفله را اقطاع دنیی بهتر از عقبی بودخود جعل را بوی سرگین به ز عود و عنبرست
از ندامت اشک ریزد، خم چو گردد پشت پیرخانه را باران چکد آری چو بامش ابترست
گر گدا را عور سوز از نقره نبود، گو مباشسینۀ پر آتش او گرم همچون مجمرست
بهر بودن کلبۀ درویش و کاخ شه یکیستگلخنی را کنج گلخن به ز قصر قیصرست
فکرعصیان ابتدای کار شیطانی بوددر بدن چون خار خار افتد علامات گرست
نفس بد را در بدن کشتن نه کار هرکسیستپاره کردن مار را در مهد کار حیدرست
بهر جنگ نفس درویش ریاضت دیده راخرقه و تاج و نمد بر گستوان و مغفرست
جنگ جستن، باز خود افزونتری، ماند بدانپشه را در سر خیالات نبرد صرصرست
بیوصال تن نباشد روح را گفت وشنیدپوست را نبود صدایی، گر جدا از چنبرست
روح را در تن ز ظلمت نور حق باشد دلیلاهل کشتی را شب دیجور اختر رهبرست
هرچه گویی آنچنان گو، کان نباشد غیرآنعیب کاتب باشد آن خط کو بروی مسطرست
یار کاغیارست راز دم بدم خواهد ز تودزد محرم هر زمان در بند چیزی دیگرست
گنج معنی داری و گنج تو جای اژدهاستنقش ایزد داری و نقش تو نقش آزرست
هست نفس شوم تو چون اژدهای هفت سرجان تو با اژدهای هفت سر در ششدرست
گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوریوآنکسیبرخوردازینمعنیکه بیخوابوخورست
شمع چونآتشزداندرخویششدبیخواب و خورلاجرم از روشنایی جمع را جان پرورست
در نهاد آدمی شهوت چو تشتی آتشستنفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکرست
همچو موسی این زمان در تشت آتش ماندهایطفل و فرعونیت در پیش و دهان پراخگرست
شیر مردا، ساغری خواه از کف ساقی جانزانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغرست
گر از آن صد ساغرت بخشند، جز تشنه مباشکانکه او سیراب شد نه رهرو ونه رهبرست
هفت دریا را نمیبینی، که از بس تشنگیخشکلبماندست اگرچه هفت اندامش ترست
چند چون طفلان کنی نظارۀ لعب فلک؟همچومردان صفشکن گرجان پاکت صفدرست
چرخ زال کوژپشتست و تو مردی بچه طبعبچه زان مغرور شد، کاین زال غرق زیورست
دانۀ سیمرغ جو، چون رستم و بگذر ز زالزانکه با این جمله زر این زال نه زال زرست
گر ز سگ طبعی کند با تو بره گرگ آشتیآن هم از روباه بازی دان، که او شیر نرست
گرچه پای گاو دیدی در میان، غره مشوزانکه این گاو از خری بیپرچم و بیعنبرست
گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان درمباززانکهخاک کوی یک جان صد هزاران پیکرست
مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال رااو ز چنگ خود هزاران ماه را پرده درست
چند بر پهنا روی؟ پرهیز کن از شیر چرخزانکه جای صید شیران وادی پهناورست
خوشه چون گندم نمایی جو فروش آمد زمیلکاه برگی ندهدت، کو در پی یک جو زرست
چون سلیمان را ترازو نیم جو فرمان نبردنیم جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبرست
این ترازو بفکن از دست و بطراری بجهچون ترازو را همی بینی که کژدم در برست
چون کمان درشست آورد و تنت چون توز کردبس عجب باشد ترا در جعبه گر تیری درست
همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کاین فلکبزگرفتت روز و شب وز بهر تو بازیگرست
دلو اگردادت رسن تو گرد عالم دومگیرز آنکه آخر این رسن را هم گذربرچنبرست
چند بینی ماهیان درطشت چرخ؟ از بهر آنکچشمتاصفرگشتوماهی نیست،چوب احمرست
نه،خطا گفتم، هم اختر، هم فلک برهیچ نیستاز فلک دورست او، زاختر بسی این برترست
کار از آنجا میشود کانجا فلک گم میشودچونفلک گم میشود آنجا چه جای اخترست؟!
تن درین طاس نگون مانند موری عاجزستدل درین دام بلا مانند مرغی بیپرست
زن که پنهان داریش، کس را بر آن نبود طمعایمنست از چشم نامحرم چو زن درچادرست
نیست آن تقویم کز اختر منجم زد رقمسر بسر ارقام او مر کذب او را محورست
زاهد افسرده سوز عشق اگر خواهد رواستشخص سرماخورده را میلی بسوی آذرست
گر زبالانوشونیشی میرسد، خوشباش، ازآنکعاشقان را عیشها در جنگ و صلح دلبرست
عشق چون غالب شود عاشق نیندیشد ز سرمست لایعقل کجا دربند حفظ ساغرست؟
کی بود جاهل چو عارف؟ گر بیک مسند درندسنگ سنگست، ارچه در پهلوی در ازهرست
ابجد نیک اختری در سعی تعلیم بدانمثل نایی یا سرودی خواندن نزد کرست
این قصیده هست، ای عطار، دریای سخنلفظ او همچون صدف، معنی چو درو گوهرست
خالقا، عطار را بویی فرست از بهر آنکهر کجا عطار باشد بوی در وی مضمرست
زان شدم عطار کز کوی تو بویی بردهاملیک جانم منتظر دربند بویی دیگرست
چارۀ جانم بکن، زیرا که جانم والهستدر دل مستم نگر، زیرا که دل بس مضطرست
من کف خاکم، اگر در دوزخم خواهی فکندبود و نابودم بدوزخ یک کف خاکسترست
پادشاها، هرچه خواهی کن، کیم من خویش را؟
کانچه آید بندگان را از تو آن لایقترست
هر دل که در حظیرۀ حضرت حضور یافتسرش سریر خود ز سرای سرور یافت
طیار گشت در افق غیب تا ابدهر کو ازین سرای حوادث عبور یافت
از قرص مهر و گردۀ مه کم نواله پیچزیرا که این زوال گرفت، آن کسور یافت
همکاسۀ تو خوان فلک، گشت همچو زرهر شب سیاه کاسگی از وی ظهور یافت
زین خوان دگر فضولی کاسه کجا برم؟یک لقمه خورد و کاسۀ سر پر غرور یافت
پشتت چو چنگ گشت و شعیری نیافتیپس جنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت؟
از نور شرع شمع بر افروز، ز آنکه عقلخورشید برج وحدت حق دور دور یافت
مرد آن بود، که از جگر خویش هر سحرآهی، که برکشید، بخار از بخور یافت
خود زنده دل کسیست، که از عشق ز آه سردهر روز صدقیامت و صد نفخ صور یافت
آن عشق کی بود؟ که بحوری نظر کنیمیرد کسی که زندگی از عشق حور یافت
خود را بمنتهای بلاغت رسان تمامکان کس که یافت حور و قصور از قصور یافت
در بند حور و چشمۀ کوثر مباش، از آنکمرد آن بود که رقۀ بحر البحور یافت
اندر سواد فقر طلب نور دل، که چشمدر جوف هفت پردۀ تاریک نور یافت
در شب طلب حضور، که درچشم مردمکاندر درون پردۀ کحلی حضور یافت
در پردهدار عشق، که معشوق خویش راعشاق کار دیده بغایت غیور یافت
گر سوز عشق میطلبی سر بنه، که شمعآن دم که سر بباخت، درین خطه، نور یافت
در عشق دوست هر که سر خود برهنه کردکفرست اگر ز دوست دل خود صبور یافت
بر فرق خاک ریز، اگر یک نفس ترادر هر دو کون داعی وحدت فتور یافت
بگذر ز نقل و عقل طلب کن تو، جان پاکچندین عقیله از پی عقل فکور یافت
خیرالامور اوسطها عقل را بودزیرا که عشق واسطه شرالامور یافت
خون از دل چو سنگ برآور، که مرد طوریاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت
برخوان زبور عشق ز لوح دلت، از آنکداود هر کمال، که یافت، از زبور یافت
صندوق سینه پر گهر راز کن، که دلمحصول خویش حصل ما فی الصدور یافت
در بحر راز گوهر دل غرق کن، که جانچون غرق راز گشت تجلی نور یافت
در عز عزلت آی، که سیمرغ، تا زخلقعزلت گرفت، شاهی خیل طیور یافت
عطار، تا که بود، دل خویش را مدام
از تنگنای عالم خاکی عبور یافت
غره مشو، گر ز چرخ کار تو گردد بلندز آنکه بلندی دهد تا بتواند فکند
چون برسد آفتاب در خط نصف النهارسر سوی پستی نهد در پیش افتد تبند
واقعۀ آدمی هست طلسمی عجیبکیست کزین درد نیست سوخته و مستمند؟
هرکه ببندی درست، دم نزند جز بدردوای که از فرق تست تا بقدم بند بند
هر که چونرگس بباغ دیدۀ بیننده داشتپستی و زردی گزید، تا برهد از گزند
نرگس چون چشم داشت، پست شد از بیم مرگسرو، که آزاده بود، گشت زغفلت بلند
آنکه جگر گوشه اوست بر جگرش آب نیستگر جگرش خون گرفت هم جگر خویش رند
بر سر خارت، چوگل، عمر کم از هفتهایستپس تو ز غفلت چو گل زر منمای و مخند
هین! که سپیده دمید گرد رخت همچو برفخیز، که شد کاروان چند نشینی نژند؟
مرگ درآورد پیش وادی صدساله راعمر تو افکند شست بر سر هفتاد واند
صبحدم از خنده زد، روز تو تاریک شدز آنکه دمت داد صبح، تا کندت ریشخند
آن شتر بادیه بانگ خری چون شنیدزود بچیپید شوق سر ز مهار و روند
تو ز پی بانگ ونام همچو شتر میرویگرچه بباید شدن از در رومت بجند
نفس پلیدت سگیست، لیک سگی شیرگیراین سر سگ باز بر، همچو سر گوسپند
با تو گر این سگ کند عزم بگرگ آشتیبازی بز میدهد تا کندت خوک بند
بر سر نفس از هوی تاج منه، چون خروسورنه چو ابلیس زود تخت کند تخته بند
طالب معنی ببین کز پی مطلوب خویشاین فلک خرقه پوش چند فلک راند چند؟
هر سر ماهی فتد نعل سمندش براهدر مه نو کن نگاه، آنک نعل سمند
گرنه بسی زود، نیز نعل سمند افکندورنه بسی عمر، نیز تیز بتازد نوند
چونکه نیامد مراد روز قیامت ز یاسپردۀ نه توی خویش پاره کند چون پرند
پرده چو برهم درید، هرچه همی جست یافتشاخ تمنا برید، بیخ خودی را بکند
هرکه چو چرخ فلک، هست ز خود در حجابنیست ز سرگشتگی جز فلک خودپسند
پردۀ هستی بدر، تابرهی از بلازهر اجل نوش کن، تا ز پی آرند قند
درد دلت را دوا کشتن نفسست و بسز آنکه بسی درد را زهر بود سودمند
گوهر عالم تویی، در بن دریا نشینپیش خسان، همچو کوه، بیش کمر برمبند
در صف مردان مرد، کیست ترا هم نبرد؟پای منه در رکاب، دست مزن در کمند
خصم چو برگ رزان زرد بپا اوفتاددست خود از خون خصم سرخ مکن تا بزند
عالم صغری بفرع، عالم کبری باصلچشم و دل و جان تست، کیست چو تو ارجمند؟
سجده ترا کرد آنک خیل ملایک بجمعچشم بدان را، بسوز بر سر مجمر سپند
هر که گهر آردش روح ملک از بهشتشاید اگر زابلهی کان بکند در خرند
و آنکه مسیح جهان هست نوآموز اوخوب نیاید ازو خواندن پازند و زند
بس که ز عطار ماند نکتۀ بکر و لطیفلیک چه سود، ای دریغ! کز همه نگرفت پند
نفس و هوی، خالقا،کشت بصد زاریم
باز رهانم، از آنک دست خوشم کردهاند
جانم ز سر کون بسودا در اوفتاددل زو سبق ببرد و بغوغا در اوفتاد
از بسکه من بفکر ز پا آمدم بسرپایم ز دست رفت و سر از پا در اوفتاد
چون آب این حدیث ز بالای سرگذشتآتش همی بجان و دل ما در اوفتاد
چون دل ز هرچه کرده بدو آنچه گفته بودبادی بدست دید و بسودا دراوفتاد
امروز گشت پیش دلم رستخیز نقداز بس که جان بفکرت فردا دراوفتاد
تا رفته دید کار ز دستش برفته کاراز کار خویشتن بدریغا در اوفتاد
نیک و بد و جود و عدم جمله پاک بردجان را یگانه کرد، که تنها دراوفتاد
فرخ کسی که در طلب این حدیث اوبرخاره خار خورد و بصحرا دراوفتاد
از ابلهیم قصد کند، کز کمال جهلاین جمله دید و خوش بتمنا دراوفتاد
چون مرگ در رسید مقامات خوف رفتوز بیم مرگ لرزه باعضا دراوفتاد
یک حمله کرد ترک تحیر بتر کتازپس دست بر گشاد و بیغما دراوفتاد
بر خویشتن بلرز، اگرچه ز بیم مرگآتش بمغز صخرۀ صما دراوفتاد
تسلیم کن وجود خود و ترک خویش گیرکان کس هلاک شد که بهیجا دراوفتاد
بیچاره منکری، که درآن موسم رضااز غایت سخط بعلالا دراوفتاد
بسیار قطره چون من و چون تو بیک زماندر بحر چه نهان و چه پیدا دراوفتاد
چه کم شد و چه بیش گر از تند باد مرگیک شبنم ضعیف بدریا دراوفتاد؟
چندین مخور غم خود و انگار شیشهایناگه ز دست بر سر خارا در اوفتاد
این خود چه آتشست؟ که از باطن جهانظاهر شد و به پیر و به برنا دراوفتاد
در زیر چرخ باد هوا دید موج زنچونان که نور دیدۀ بینا در اوفتاد
ترسید دل که بستۀ این دامگه شودمردانه پیش صف شد و تنها دراوفتاد
چون عقل رای زن شد و چون علم گرم روبیعقل و علم آمد و شیدا دراوفتاد
احباب ره نداشت، بسی رنج راه دیدالقصه حمله کرد و باعدا در اوفتاد
برهم درید پردۀ اسما و خوش برفتاسما چو محو شد به مسما دراوفتاد
توفیق حق نگر، که چه مردانه جست از آنکزو مرد تر بسی دل دانا دراوفتاد
چون در جهان غیب فنا گشت دربقابرخاست لا ز پیش به الا دراوفتاد
از غیب بنگرید همه دردها پدیدخوش خوش سوی نظارۀ اشیا دراوفتاد
اسرار ذره ذره برو گشت آشکاربازش نظر بعالم اسما دراوفتاد
چون سر ذره نامتناهی بدید اودایم درین طلب به تقاضا دراوفتاد
چندانکه سر بیش طلب کرد، بیش یافتآخر ز عجز خود به مدارا دراوفتاد
گاه از حجاب تن بثری رفت، تا قدمگه سوی وجه فوق ثریا دراوفتاد
میگشت در میانۀ وجه و قدم مدامگاهی به پست و گاه به بالا دراوفتاد
چون در قدم رسید همه شوق وجه داشتچون وجه داشت زان بتمنا دراوفتاد
نی در قدم قرار و نه دروجه هم قرارنی هر دو، هر دو چیست، بعمداً دراوفتاد
پنجه هزار سال سفر کن علی الدواموین صیدرا ببین که چه زیبا در اوفتاد
طوطی، که کرد از قفس آهنین حذرتا چشم زد همی بهمانجا دراوفتاد
از پیش کار، پرده برافکن، که زهر بهزان یک شکر که طوطی گویا دراوفتاد
ما را ز بهر یک شکر ازما جداکنندطوطی ما بدام نواها دراوفتاد
چیزی نیافت یک دم و از دست رفت دلجان نیز نیست گشت و بسودا دراوفتاد
یوسف چو پاره پاره برون آمد از نقابدیدی که سخت سخت زلیخا دراوفتاد
ای بس که چرخ در پی این راز شد نگونگاهی بزیر و گاه باعلا دراوفتاد
چون راه شوق عشق به پای خرد نبوداز دست رفت عقلم و از جا دراوفتاد
بر اوج لامکان سفری خوش گزیده بوداینجا پدید نیست همانا دراوفتاد
یارب، درین طلب دل عطار خون گرفتز آن خون شفق بگنبد خضرا دراوفتاد
در من نگر، که خاک سگ کوی تو منم
وین سگ بکوی تو بتولا دراوفتاد
هر که بر پستۀ خندان تو دندان داردجان کشد پیش لب لعل تو، گر جان دارد
شکر پستۀ خندان تو میدانی چیست؟چشم سوزن، که درو چشمۀ حیوان دارد
هر کرا پستۀ خندان تو ازدیده بشددیده از پستۀ خندان تو گریان دارد
لب خندان تو از تنگ دلی پرنمکستکه بسی زیر نمک پستۀ خندان دارد
پسته را زیر نمک از لب تو سوخت جگرپس لبت سوخته ای را بچه سوزان دارد؟
شکر از پستۀ شیرین تو شور آوردستکه لب چون شکرت شور نمکدان دارد
جانم از پستۀ پرشور تو چون پسته شودنمک سوختگی بر دل بریان دارد
و آنکه از پستۀ تو این دل شورآوردهبا جگر پر نمک انگشت بدندان دارد
عقل، چون پسته، دهن مانده مگر از هم بازکان چه شورست که او را شکرستان دارد؟
ای بت پسته دهن، بر دل و جانم یک شبنظری کن، که دلم حال پریشان دارد
تو مرا هر نفسی، پسته صفت میشکنیدردم از حد بشد، این کار چه درمان دارد؟
جان آمد بلب از پستۀ رعنات مرافرخ آن کوکب خود بر لب جانان دارد
هیچ شک نیست که چون پسته نگنجد در پوستهرکه لب بر لب آن لعل بدخشان دارد
پسته در باز کن، آخر چه در بسته دهی؟که دلم کار فرو بسته فراوان دارد
زلف برگیر، که خورشید تو در سایه بماندپسته بگشای، که یاقوت تومرجان دارد
با من سوخته، چون پسته، برون آی از پوستچندم آن پستۀ خندان تو گریان دارد؟
محنت از روی فرو بستۀ خویشم منمایکه دل سوخته خود محنت هجران دارد
آن خط سبز، که از پستۀ لعل تو دمیدتازگی گل و سرسبزی ریحان دارد
شده این پستۀ تو تازه و سرسبز چراست؟مگر از اشک من سوخته باران دارد؟
نه، که در پستۀ تو حقۀ خضرست نهانآب از آن چشمه خور، تازه رخ از آن دارد
دلم از ظلم خط فستقیت میخواهدتا تظلم ز تو در درگه سلطان دارد
تا بخشمت برسد سوخته گردد خورشیدزان که بغض تو، شها، بیم سپندان دارد
تا بقای من دلسوخته صورت بنددخاطرم ذات ترا بستۀ پیمان دارد
تا درین دایره این نقطۀ خاکی برجاستتا که پرگار فلک گردش دوران دارد
سال عمر تو، که از گردش دوران خیزدباد چندان، که اگر بشمرد امکان دارد
خسروا، خاطر عطار به مداحی تو
کف موسی ز دم عیسی عمران دارد
دم عیسیست که بوی گل تر میآردوز بهشتست نسیمی که سحر میآرد
یا نه زانست نسیم سحر از سوی تبتکاهویی آه دل سوخته بر میآرد
یا صبا رفت وصف مشک ختن بر هم زدنافۀ مشک مدد از گل تر میآرد
یا نه بادیست که از طره مشکین بتیببر عاشق شوریده خبر میآرد
یا نه از گیسوی لیلی اثری یافت سحرکه سوی مجنون زینگونه اثر میآرد
یا بر آورد ز دل شیفتهای بادی سردباد میآید و آن باد دگر میآرد
یا چو من سوختهای را جگری سوختهاندباد از سینۀ او بوی جگر میآرد
یا کسی از مقر عز برون افتادستبغریبی بسحر باد سحر میآرد
یا مگر آه دل رستم دستان این دمنوش دارو ببر کشته پسر میآرد
یا مگر باد به پیراهن یوسف بگذشتبوی پیراهن او سوی پدر میآرد
یا نه داود، زبور از سردردی برخواندجبرئیل آن نفس پاک ببر میآرد
یا مگر باد سحر آن دم طاها خواندناز سر واقعهای سوی عمر میآرد
یا مگر سیدسادات بامید وصالروی از مکه بهجرت بسفر میآرد
یانه روح القدس از خلدبرین سوی رسولمیخرامد خوش و قرآنش زبر میآرد
این چه بادیست که طفلان چمن راهردمسرمهای میکشد و شانه بسر میآرد
نقش بند چمن ازنافۀ مشکین هر روزاین جگر سوختگان بین که بدر میآرد
نوبنو دشت کنون زیب دگر میگیرددم بدم باغ کنون گنج گهر میآرد
نه که هر گنج که در زیرزمین بود دفینابر خوش بار بیکبار زبر میآرد
کوه بالاله بهم، بند کمر میبنددکبک از تیغ برون سر به کمر میآرد
بلبل مست ز شاخ گل تر موسیوارارنی گوی سوی غنچه حشر میآرد
ابر گرینده بیک گریه گهر میریزدغنچه بر شاخ ز بس خنده پسر میآرد
سمن تازه که از لطف ببازیست گروهبر سر پای همی عمر بر میآرد
ارغوان هر سحری شبنم نوروزی رابهر تسکین صبا همچو شرر میآرد
یاسمن دست زنان بر سر گل مینازدلاله دل از دل من سوختهتر میآرد
نرگس سیمبر آنرا که فروشد عمرشبر سر کاسۀ سر خوانچه زر میآرد
سبزه از بهر زمین بوسی اسکندر عهدروی بر خاک سوی راه گذر میآرد
خسرو روی زمین فخر وجود آنکه زجوددستش از بحر کرم گوهر و زر میآرد
مهد خورشید که زنجیرۀ زرین داردهرمه از ماه نوش حلقۀ در میآرد
خسروا در دل خصم تو زغصه شجریستکه برش محنت اشکوفه ضرر میآرد
آفتابی تو و کوهیست عدو لیک ز برفبنگرش تا ز کجا تا چه قدر میآرد
دشمنت را که شب از شب بترش باد فلکروزش از روز همه عمر بتر میآرد
خسروا خاطر عطار ز دریای سخننعت منثور تو در سلک دررمیآرد
نیست در باب سخن درخور من یک هنریگو بیایید هلا هر که هنر میآرد
عیسی عظمم و هر نظم که آرد دگریدر میان فضلا زحمت خر میآرد
ختم کردم سخن و هر که پس از من گویدپیش دریای گهر آب شمر میآرد
تا که هشتم بششم دور بهم میگرددتا نهم دور نه چون دور دگر میآرد
تو فرو گیر بکام دل خود هشت بهشت
که عدو رخت سوی هفت سقر میآرد
ای پرده ساز گشته درین دیر پرده درتا کی چو کرم پیله نشینی بپرده در؟
چون کرم پیله پردۀ خود را کند تمامزان پرده گردد، ار کند این پرده پرده در
چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متنخرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر
چون وقت کارتست، چه غافل نشستهای؟برخیز، وقت کار غم کار خود بخور
چون دانه و زمین بود و آب برسریآن به که کشت و ورز کند مرد برزگر
گر وقت خویش خوش بنشیند میان دهدانی که حال چو بودش وقت برگ و بر؟
کی بر دل تو نقش حقیقت بود پدید؟کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر
از دل طمع مدار، که صد گونه شهوتستنقش دل چون سنگ تو کالنقش فی الحجر
اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخستاز راه پنج حس تو فروبند هفت در
پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دارزیرا که هست زیر صراط آتش سقر
بیدار گرد، ای دل غافل، که در جهانهمچون خران نیامدهای بهر خواب و خور
تو خفتهای ز جهل و مراهست صبر آنکتا خلق روز حشر شود گرد تو حشر
کو صدهزار گونه زبان ذره ذره راتا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر؟
برخیز زود و هرچه تراهست پیش گیربر باد ده، چو خاک، بیک نالۀ سحر
گل کن ز خون دیده همه خاک سجده گاهزان پیش کز گل توهمی بردمد خضر
خواهی که ره بری تو بنوری، که اصل اوسترو راه عجز گیر، که عجزست راهبر
چیزی بدان، که هر دو جهان غرق نور اوستآخر بدان چگونه رسد قوت بشر؟
پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان؟پندار تو بسست عذاب تو، ای پسر
چه کم شد و چه بیش شد از تندباد مرگموری اگر بمرد ز اقصای بحر و بر
چه وزن آورد شبهی ای سلیم دلجایی، که ناپدید شود صد جهان گهر؟
انگشت باز نه بلب و دم مزن از آنکبودند پیشتر ز تو مردان راهبر
گر مرد راه بین شدهای، عیب کس مبیناز زاغ چشم بین و ز طاوس پرنگر
بر عمر اعتماد مکن، ز آنکه عمر تویک لحظه بیش نیست و آن هست ما حضر
سالی هزار نوح بماند و بعاقبتشد شش هزار سال که کرد از جهان گذر
توهم یقین بدان که ترا همچو کعبتیندر ششدر فنا فکند چرخ پاک بر
زادی تو همچو کاهی و تن کوه، گیرمتچون با اجل شوی تو بدین زور در کمر؟
از فتنۀ بلا نتوانی گریختنگر فی المثل چو مرغ برآری هزار پر
فرزند آدمیست، که هرجا که فتنهایستدر هر دو کون هست سوی او نهاده سر
صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلاصدگونه قهر و غصه و خوف و غم و ضرر
در وقت خشم ازدلش آتش چنان جهدکاندر سخن معاینه میافکند شرر
در وقت کینه گربودش بر حسود دستقهرش چنان کند که هبا گردد و هدر
در وقت حرص، که تا که بدست آوری جویگویی که هست هر سر موئیت دیدهور
صد بار خون خویش کند خلق را حلالتا لقمۀ حرام بدست آورد دگر
اینجاش این همه غم و آنجاش برسریچندان عذاب و حسرت و اندیشۀ دگر
اول سوال گور وعذابی، که دور بادو آنگه بروزگار شدن خاک رهگذر
بیدار باش، ای دل بیچارۀ غریببر جان خود بترس و بیندیش، الحذر
چندین هزار دام بلا هست در رهتخود را نگاه دار ازین دام پرخطر
آن کاسۀ کری که پر از باد عجب بودخاکی شود، که گل کند آن خاک کوزهگر
وانگه بروز حشر به پیش جهانیانوا خواستش کنند بلاشک زخیر و شر
نیک و بدی، که کرد درآید بگرد اووز بد هر آنچه کرد بدو نیک در شمر
راه صراط تیز تر از تیغ پیش اودوزخ بزیر او درو او میرود زبر
اندر میان خوف و رجا مینپد ز بیمتا زان دو جایگاه کدامش بود مقر؟
جانم بسوخت، چاره خموشیست چون کنم؟چون در چنین مقام سخن نیست معتبر
درمان آدمی به حقیقت فنای اوستتا لذتی بیابد و عمری برد بسر
ای اهل خاک، این چه خموشیست چون کنم؟ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر
در زیر خاک با دل پر خون چگونهاید؟تا کی کنید در شکم خاک خواب و خور؟
آخر نگه کنید که بعد از هزار سالزیر قدم چگونه بماندید پی سپر؟
آگاه میشوید که موری همی گذشتچون شد که گشت گور شما مور را ممر
زین پیش بودهای جگر گوشۀ جهانواکنون چه شد که آب ندارید بر جگر
زین بیش در شما اثری کرد هر سخنپس چون شد از شما نه خبر ماند و نه اثر؟
زین پیش تاب گرد وغباری نداشتیدو امروز جمله گرد و غبارید سر بسر؟
شخصی که از جمال نگنجید در جهاندر گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر!
آن کو نخورد هیچ طعامی، که بوی داشتاکنون ببین که چون خوردش کرم مختصر؟
آن کو ز عز و ناز نمیکرد چشم بازافتاده چشم خانۀ زیبای او بدر
چه محنتست این و چه در دست و چه دریغچه کار و کاروان و چه راهست و چه سفر؟
یارب، ز هیبت تو و اندیشۀ مدامهم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر
از بیم قهر تو دل عطار خسته شداز روی لطف در من دل خسته کن نظر
چیزی، که دیدی از من آشفته روزگارای ناگزیر، از سر آن جمله درگذر
هر کو ز صدق دل بدعاییم یاد داشت
یا رب، بفضل پردۀ او پیش کس مدر
ای چراغ خلد، ازین مشکوة مظلم کن کنارتا شوی نور علی نور که لم تمسسه نار
میل بر کش چشم بد را و سوی روحانیانپای کوبان دستۀ گل بر، برین نیلی حصار
قدسیان در بند آن تا کی برآیی زین نهادتو هنوز اندر نهاد خویشی، آخر شرم دار
گر غریب از شهریی، کی ره بری سوی دهیچون بماندی در غریبی شهر بند پنج و چار
پنج حس و شش جهت بگذار وزحبس سه بعدطفره برزن، تا شوی با هشتمین جنت دوچار
گیرم آنچت آرزو آنست حاصل شد همهچیست آن حاصل؟ همه بیحاصلی روز شمار
چون نخواهد بود گامی کام دل همراه توپس تو بر هر آرزو انگار گشتی کامکار
نیست ممکن در همه دنیا کسی را دل خوشیگر هوای دل خوشی داری، ز دنیا کن کنار
در چنین زندان، که صد شادی بروی غم کشندنیست کس بیغم ولیکن نیست کس را غمگسار
مشک در دنیا ز خونست وگلاب او ز اشکگرخوشیجویی زخون واشک، خون واشک بار
پارۀ چوبست آن عودی که میگویی خوشستو آن خوشی چون بنگری نیکوبود دود و غبار
ماهتابش درگذار و آفتابش تیزرواخترانش در و بال و آسمانش سوگوار
غنچه را لب بسته بینی، نسترن را پاره دللاله را در زیر خون بینی ونرگس را نزار
صبر باید کرد سالی راست، چون گل بردمداز تگرگ سرشکن بر سر کنندش سنگسار
گر درین بستان درختی سبز گردد بارورسنگش اندازند، تا عریان شود از برگ و بار
ور درختی بارور نبود، ببرندش ز همپس بسوزند و برآرند از وجود او دمار
گر درین خرمن بصد سختی بکاری دانهایتا خوری، یا نه، بباید کرد سالی انتظار
آدم از یکدانه سیصد سال خون ازدیده ریختتا اجازت آمدش کان دانه گر خواهی، بکار
چون پدر او بود، ما را نیز این میراث ازوستچون توانی بود بیغم لقمهای را خواستار؟
چون نبود او را دوایی، از همه غم چارهایخویشتن را لقمهای بیغم روا هرگز مدار
کمتر ار آبی بود صد خاشه آید در دهانتا خوری از کوزهای یک شربت آب خوشگوار
بر جمال گل که دستی زد، درین گلزار تنگ؟تا که گلزاری نکرد از خون دستش زخم خار؟
کس نکرد از می تهی یک جام، تا روز دگرصدقدح پرخون نکرد از چشم او رنج خمار
گرچه با شفقت بود مشاطه با صد آبلهنیست ممکن در جهان دستی عروسان را نگار
گوش طفلان زخم باید کرد و چندان درد دیدتا اگر زر باشدت، روزی بسازی گوشوار
دنیی سگ طبع، خوی گر بکان دارد، از آنکچون برآرد بچه، خود با بچه گردد شیرخوار
قوت خود سازد همی آن بچه را ازدوستیدشمن جا نیست او آن بچه را، نی دوستدار
چون کناری نیست این غم، تو میان دربند چیستدر میان همگنان از خون دل پر کن کنار
دیده را پر نم کن و دل پرغم و برخیز و رودر نگر در روی گورستان به چشم اعتبار
مور را بین در میان گور آنکس دانه کشکز تکبر زهر میانداخت از لب همچو مار
از غبار خاک ره بفشان سر و فرق عزیزز آنک از فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار
چشم دلبندان نرگس چشم خاک راه گشتچشم معنی برگشای و چشم عبرت برگمار
جملۀ زیر زمین در خاک بر هم ریختستزلفهای تابدار و لعلهای آبدار
آنک سر بر آسمان میسود از خوبیخویشساعد سیمینش در زیر زمین شد تار تار
زیر خاک از بس که ماه سرو قامت خاک شدبار میندهد ز بیم خویش سرو جویبار
خون دلهای عزیزانست در گل سوختهآن همه سرخی که میبینی ز روی لالهزار
نرگس از چشم بتی رستست و سبزی ازخطیگل ز روی چون قمر، سنبل ز زلف بیقرار
این همه گلهای رنگارنگ از بیرون نکوستکز درون خاک میجوشند چون خون در تغار
لاجرم هر گل، که میخندد به ظاهر در جهانزار میگرید برو، چون خونیان، ابر بهار
مرغ میزارد بزاری بر سر این خفتگانخاک کن بر خفتگان خاک، یا رب، مرغزار
نیست کس زیر زمین بیصد دریغا، ای دریغوز دریغا نیست سود و جز دریغا نیست کار
جملگی زندگانی رنج و بار دایمستوانگهی مرگی بسر باری چندین رنج و بار
گوییا ما را تمامت نیست چندین بار و رنجگر بمرگ تلخ شیرینش نکردی روزگار
آری آری، گرچه پایانی ندارد رنج دلجمله سر برنه، که نیست این هرچه هستش پایدار
جان و تن یاران همی بودند با هم مدتیعاقبت از غم جدا خواهند شد این هر دو یار
جان کجا گیرد قرار اندر غرور نفس شوم؟کاین یکی دارالغرورست آن یکی دار القرار
گر خلاص خویش خواهی، دل همه بر جان منهآنکجانت داد، چون جان بازخواهد، جان سپار
چیست دنیا؟ چاه و زندانی و ما زندانیانیک بیک را میبرند از چاه و زندان سوی دار
تو چنین فارغ نیندیشی که روزی هم ترازیر دار آرند ناگه، دیده پرخون، دل فکار
دستگیرت کرده، زیر دار مرگ آرند زودو آنگه آنجاکیخرند از چون تویی این کارو بار؟
چون زنخ بند تو بربندند روز واپسینجز زنخ چبود در آن دم مال و ملک و گیرو دار؟
پنجه بگشادست شیر مرگ و نتوانی شدنگر تو رستم رستهای از پنجۀ او در شکار
نیستی در پنجۀ مرگ ار ز سنگ و آهنیرسته تر از رستم و رویین تر از اسفندیار
چند خسبی؟ روز روشن گشت، چشمی باز کنچند باشی پایمال نفس؟ آخر سر بر آر
یار بهتر بود از پارینه، هیچت یاد هست؟ای بتر امروز از دی و هر امسالی ز پار
هست بنیادی که عمرت راست بر باد غرورکی بود بر باد آخر هیچ بنیاد استوار؟
چون جدا خواهند کرد ایشان دو یار از یکدیگرخیز و بر روز فراق هر دو بگری زار زار
عمر تو هفتاد شد وین رهزنان مهره دزدمیبرندت هفده عذرا، شرم بادت زین قمار
چون بماندی تو چنین و هیچ از عمرت نماندتوبه کن امروز، تا فردا نمانی شرمسار
تو بخواهی مرد و جز حق دستگیرت نیست کسپای درنه در ره حق، دست ازین و آن بدار
در هوا شو ذرهای از شوق حق چون اهل دینتا شود بر جان تو خورشید عزت آشکار
حلقه در گوشی شو اندر حلقۀ مردان دینحلقۀ حق گیر و سرمیزن بر آن در حلقهوار
کردگارا، عفو کن جرمی، که کردم در جهانکز جهان بیرون نشد بسیار کس جز شرمسار
جرم من، جایی که فضل تست؛ دانی اندکیستزینهارم ده بفضل خویش، یا رب، زینهار
از سر نادانیی گر بندهای جرمی بکرداز سر آن درگذر وز بندۀ خود در گذار
هیچ کاری کان بکار آید نکردم یک نفسوین نفس دست تهی دارم، دلی امیدوار
گر بیامرزی مرا، دانی که حکمت لایقستمعصیت از بنده و آمرزش از آمرزگار
چون ترا نیست از بد و از نیک ما سود و زیانبینیازی از بدو از نیک چون ما صد هزار
پادشاها، قادرا، عطار عاجز خاک تستدر پذیرش، تا شود در هر دو گیتی اختیار
یا رب، از رحمت نثار نور کن بر جان آنک
کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار
دلا،گذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
همان بهست که شیران ز بیشه برنایندکه گر بکان تنگ روی میکنند شکار
همان بهست که بازانش پرشکسته بوندز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
همان بهست که گل زیر غنچه بنشیندکه وقت هست که سر تیزیی نماید خار
همان بهست که کنجی گزیند اسکندرچو روستایی ده گنج مینهد بحصار
همان بهست که پنهان بماند آب حیاتکه آب شور فزون دارد این زمان مقدار
برو خموش، که در پیش چشم مشتی کورچه سنگ ریزه فشانی چه لؤلؤ شهوار؟
برو ز کار جهان آب آر و دست بشویکه بر تو آتش دوزخ همی کند انبار
سزد که هر کس مردار خوار خوانندتکه مردمی نتواند گرفتن این مردار
به پای خویش بگور آمدی، سر خود گیرکه چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار
اگر زمانه زمانت بداد، دل خوش باشکه هست گرد تو این تشت آتشین دوار
میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باشکه هست گرد تو این طشت آتشین دوار
چو نیست کار جهان پایدار، سر بر نهوزین زمانۀ ناپایدار دست بدار
یقین بدان که عروس جهان همه جاییستکز اندرون بنکالست و از برون بنگار
ز عالمی بچه نازی؟ که گر نگاه کنیپر آدمیست زمینش کنار تا به کنار
عجب درین که یکی بازنامد و هر روزفرو شوند درین بادیه هزار هزار
نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دورنه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار
چو خفتگان همه در زیر خاک بیخبرندخبر چگونه دهندت ز حال روز شمار؟
که اینچهراه و چه وادیست این؟که چندین خلقبدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار
بچشم عقل خموشان راه را بنگراسیر مانده و درخاک و خون بزاری زار
نه همدمی،نه دمی سرکشیده زیر کفننه محرمی، نه کسی روی کرده در دیوار
بخاک ریخته آن زلفهای چون زنجیرچو زعفران شده آن رویهای چون گلنار
ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویرمیان خوف و رجا ماندهای جدا زنهار
اگر چه پیل تن بود، لیک مور ضعیفبیک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار
ببین که بر سر این خفتگان خاک زمینچگونه زار همی گرید ابر روز بهار؟
ولیک اگر چه که این ابر زار میگریدهنوز میننشیند ز خاک جمله غبار
ز خاک جمله درختی اگر پدید آیدیقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار
مگر که خورد کفی آب عیسی از جوییبه طعم همچو شکر بود آب نوشگوار
پس از خمی که همان آب بود آبی خوردکه تلخ گشت دهان لطیف معنی دار
چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخخطاب کرد که: یارب، شکال من بردار
فصیح در سخن آمد به پیش او آن خمکه: بودهام تن مردی ز مردمان دیار
هزار بار خم و کوزه کردهاند مراهنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار
اگر هزار رهم خم کنند از سربازهنوز تلخی جان کندنم بود بقرار
سخن شنو ز خم، آخر چه خویش سازی خم؟برو که زود زند جوش خون تو بتغار
چه گویمت؟ چه کنم؟ تن زدم، شبت خوش بادکه کردهای همه عمرت بهر زه روزگذار
ترا خدا به کمال کرم بپروردهتو از برای هوا نفس کردهای پروار
ببین که چند گفتند با تو از بد و نیک؟ببین که چند ترا مهل داد لیل ونهار؟
نه زانست این همه واخواست، تا تو بنشینیز کبر ریش کنی راست، کژ نهی دستار
هزار دیده سزد دیدههای عالم راکه بر دریغ تو گریند، جمله توفان وار
تو این سخن بندانی و لیک صبرم هستکه تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار
در آن زمان شوی آگه،که باز گیرندتبه پیش خلق جهان نردبان عمر از دار
دریغ مانده و سودی نه از دریغ ترازهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار
تو غرهای به جهانی، که تانگاه کنینه تو بمانی و نه این جهان ناهموار
بسی نماند که این نطقهای روشن رویبریزد از خم این طاق دایره کردار
ز نفخ صور همه اختران روحانیسپهر بریزند همچو دانۀ نار دانۀ نار
هزار نرگس تر، چون شکوفههای لطیفز هفت گنبد نیلوفری کنند نثار
چو گرد نای هوا باگو زمین گرددز هفت منظر این گرد نای کژ رفتار
ز هیبت اجل از هم فرو شود عالمز بیم مرگ برآید ز ذرهات دمار
هزار زلزله در جوهر جهان افتدز نعرۀ «لمن الملک واحد القهار»
تو خفتهای و قیامت رسید، از آن ترسمکه تا نگاه کنی،کس نبینی از دیار
بسی قرار نگیرند جان و تن با همکه تن ز دار غرورست و جان زدار قرار
چو جان و تن بنسازند، آدمی پیوستگهی حزین و گهی دردمند و گه بیمار
اگر ز حبس بلا توخلاص میجوییز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار
ز کار نفس تو خو باز کن به آسانیکه تا تو جان ندهی کار باشدت دشوار
نفس مزن بهوا، در هوای خود، که ترادو حافظند شب و روز بر یمین و یسار
مریز آب خود از بهر نان، که هر روزیتمامتست ترا یک دو گرده استظهار
بیک دو گرده قناعت کن و بحق پردازکه کس ز حق نشود از گزاف برخوردار
مده بشعر فراهم نهاد عمر به بادکه شعر نیست چو شرع محمد مختار
قدم،که بر قدم شرع او نداری توترا ز خرقه بسی خوبتر بود زنار
شراب شرع خور، ازجام صدق، در ره دینکه تا زمستی غفلت دلت شود بیدار
بهر زه پرده شناسی شعر چند کنی؟که شعر در ره دین پردهایست ناهموار
دلم سیاه شد از شعر مدح و بیهودههمی ز هرچه دروغست، یا رب، استغفار
بزرگوار خدایا، ترا زیان نبوداگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار
تو گفتهای: نه از آن آفریدهام خلقیکه تا بریشان سودی بود مرا نهمار
ولیک از پی آن آفریدم ایشان راکه بر خدایی من سودشان بود بسیار
زیان ما مطلب؛ چون زما زیان تو نیستکه نیست سود تو اندر زیان ما ناچار
قوی مکن دل من مرده را به زندگییکه مردهام من مسکین بزندگی صدبار
کسی که یاد کند در دعای خیر مرا
بفضل خود همه حاجات او بخیر برآر
چشم بگشا، که جلوۀ دلدارمتجلیست از در و دیوار
«نحن اقرب علیه» آمده استدور افتادهای تو از پندار
«کل شیء محیط» میبینمآنچه میبینمش بنقش و نگار
او به پیش تو ایستاده چو سروسر فرو بردهای تو، نرگسوار
سرمهای گر ز نور بیبصرینکشی در دو چشم بر سر کار
اندرون و برون، نشیب و فرازاز پس و پیش و از یمین و یسار
شاهد «لااله الاهو»پیش تو پرده گیرد از رخسار
کاروان «نفخت من روحی»بسرای تو بر گشاید بار
«ثم وجه الله» آیدت بنظر«و هو معکم» نمایدت دیدار
این تماشا چو بنگری، گویی:«لیس فی الدار غیره دیار»
احدیت، اگر تو بشماریاحدیت رساندت بهزار
همه یک قطرهایست از دریاهمه یک دانهایست ازخروار
اسب و پیل و پیاده و فرزینبتن واحد آن سپهسالار
می نماید بچشم احول توشتر و پیل و اسب و گاو و حمار
گر تو علم الیقین بدست آریسوی عین الیقین بیابی بار
روی عین الیقین عیان بینیشوی از کاینات برخوردار
پس بخود گویی و بخود شنوی«لمن الملک واحد القهار»
عشق او در دلت کند منزلروز روشن نمایدت شب تار
محو گردی، چنانکه ازمستینشناسی همی سر و دستار
بهمین دیده بنگری ظاهرصورت خویش را ز صورت یار
بعد ازین ما و ساقی ولب حوضبعد ازین ما و یا روبوس و کنار
گر باین بال و پر کنی پروازشاهبازی تو درجزیل شکار
روی بیگانهای، که مینگریآشنایی بر آیدت هربار
هر که اینجا ندید محرومستدر قیامت، ز لذت دیدار
«من عرف ربه» نمیفرمودگر نمیدید حیدر کرار
«من رآنی فقدرآه الحق»از چه رو گفت احمد مختار؟
رمز «من کان هذه الاعمی»بشنوید، ای کران کودن کار
این سخن در تو کی کند تأثیر؟دارد آیینۀ دلت زنگار
«من طلبنی وجدنی» آمده استعاشقان را بدست دست افزار
کار کن، کار پیش از آنکه اجلبدر آرد ز هستی تو دمار
چندخواهی نشست صم بکمپا بدامن چو صورت دیوار؟
منزل تو نه دور، نزدیکستپایمردی بکن، قدم بردار
نم آبیم ما و او آبستبهم آمیخته شکر کردار
«فتمنوا الموت ان کنتمصادقین» آمده است دراخبار
گر بمیری تو پیشتر ز اجلنکند بر تو تیر و خنجر کار
ملک الموت را شود بیقینهمچو سیماب کشتنت دشوار
صید عنقا کجا تواند کردبوالفضولی که او رود بشکار؟
در شریعت بود هر آنچه حلالدر طریقت بود همه مردار
چون حقیقت نقاب برگیردهر دو یک گردد، ای نکوکردار
«دع نفسک نعال» را بشنوای برادر، ز گوش پنبه برآر
دین احمد گزین، مسلمان شوبگذر از خویش، بگسل این زنار
خویشتن را تو در میانه مگیرسد اسکندر از میان بردار
صفت سر رند ازین مستیبترازم بصفحۀ اظهار
تا «امل اللسان» شود خاموشتا «بطل اللسان» کند اقرار
او خروشان چو بلبلان بهاراو خمش همچو طبلۀ عطار
گاه «کل اللسان» شود با خویشگاه «طال اللسان» زهی عیار
خود اناالحق زد از لب منصورخود برآمد ز فوق بر سر دار
گفت: انا احمد بلامیمماز زبان پاک احمد مختار
«رب انی» بگوش خود خود گفتخود بخود کرد حسرت دیدار
تا زخود رفت «لن ترانی» گفتبهمه کوچه و بهر بازار
ناظر خود خودست و خود منظورخود تماشا و خود تماشا کار
تاب در زلف و وسمه بر ابروسرمه بر چشم و غازه بر رخسار
خود گنه ساز هر گناه که هستخود زند تا ز توبه استغفار
عاشق خود خودست و خود معشوقخود طبیب خودست و خود بیمار
من نیم، او خودست قافیه سنجمن نیم، او خودست در گفتار
حمد خویش از زبان خود گویدتا که بر من شوند پذرفتار
«قم باذنی» و «قم باذن الله»هر دو یک نغمه است از لب یار
«قل هوالله» وقف احمد دانور میانش، ولیک، میم برآر
بچه معنی عبارت کفرست؟هیچ فهمیدهای، نکو کردار؟
خویشتن را مگوی من، یعنیمن «رآنی» بگو پیمبروار
روزی از روزها کلیم اللهخواست مرشد ز ایزد دادار
حکم آمد برای دین برویپیش ابلیس مفسد سالار
راه سر کرد، رو بحکم نهادرفت در پیش آن لعین ناچار
گفت: ایزد برای ارشادمبر سر تو نهاد تاج مدار
گفت: من از دم ازل دارمطوق لعنت بگردن ادبار
تو ندیم اللهی نداری ننگمن کجا و طریق این اطوار؟
بزبان نیاز بازش گفت:کای تو از راه عقل پاک عیار
در تکلم درآمد و بگشودلب شکر فشان گوهر بار
من مگو، گفت، تا چو من نشویاین سخن را ز من بخاطر دار
شو به باطن ربوبیت بردارکن بظاهر عبودیت اظهار
خاطر خویش پاک کن بوضوباطن خویش را نماز گزار
پس وضو چیست، فکر کردن دلصافی دل، جداشدن ز غبار
لیک غیر تو چیست؟ هستی توخویشتن را کناره گیر، کنار
نور چشم من، از خودی بگذرخویشتن را جدا جدا انگار
ور تو با خود زخود خدا گوییمشرکی باشی و خدا آزار
سالکی مر جنید را پرسید:کای ز سر تا قدم همه اسرار
بتکلم درآ که: مشرک کیست؟گفت: ای هرزه گوی کودن کار
هرکه نادیده نام او گویدمشرکست و فضول ناهموار
هر که ازوی نزد «اناالحق» نیزبود او از جماعت کفار
هر که منکر شود، بود مشرکمن ازو چون خدای او بیزار
چون دویی ازمیانه برخیزدتو نمایی و او کند اقرار
روز آدینه بر سر منبرگشت شبلی برای خطبه سوار
کرد توحید ایزدی آغازکه: یکست او چه ده، چه صد، چه هزار
مگر آنجا جنید حاضر بودگفت: ای پاکباز جان در کار
آنچه من با تو گفتهام بنهفتتو عیانش همی کنی اظهار
گفت: هیهات! ای یگانۀ عصرسخن مشرکانه را بگذار
من همین گویم و همین شنومنیست کس غیر من بهر دو دیار
تا نکاری یگانگی را تخمکی دهد شاخ آشنایی بار؟
ای پسر، لااله الا اللهخود ز شرک خفیست آینهوار
چیست شرک جلی؟ رسول اللهخویشتن را ازین دو شرک برآر
آن یکی وقت نزع شبلی راگفت: ای قدوۀ صغار و کبار
که: بگو لااله الا اللهمغفرت را ز ایزد غفار
در تبسم درآمد و بشکفتهمچو روی بهار و چهرۀ یار
گفت: معشوق من باستغنابگشاید ز روی رشوت بار
روزنی خود دلست از خطراتپس بود با مشاهدات انظار
مسجد تو مقام تسلیمستقبله گاه تو طاق ابروی یار
دل تو لقمه خوار پنج وچهاربرباید، که ننگرد زنهار
گر بود خاطر تو مایل علمآن خطرها ز آسمان پندار
ور بسوی عبادتت بکشندخطرات ملایکش بشمار
جان من، این چه کار شیطانستبخطر اژدرست مردم خوار
ور بود خاطر تو مایل حقمستی تو بدل شود بخمار
این کشاکش ز نفس شیطانیستشرری آمدست دست بهار
که نباشد دل فرشته سرشتمایل هیچ کس ازین هرچار
ماهی و منزل تو «اوادنی» استنیست جای شکیب و جای قرار
لیک اینجا ستادنت مشکلبلکه زینجا گذشتنت دشوار
حج چه باشد؟ ز خود سفر کردنبکجا؟ جانب هدایت گار
ای پسر، در ره شریعت فرضعشوه ده یک بود بدین دیندار
در شریعت گذشتن آزادستدر حقیقت گذشتن از انکار
تو اگر مرد این خجسته رهیدامن از کاینات خود بفشار
هستی خویش را زکوة بدهبر سر دوستی بکن ایثار
فیض یزدان گرانتر از کوهستکوه بر گردن فرشته مدار
چیست غسل تو در ته توحید؟غوطه خوردن، نیامدن بکنار
چیست تجرید؟ گشتنت آزاداز هزاران هزار دنیادار
پس از آن از برادر و خواهرپس از آن از تمام خویش و تبار
غم اینها به هیچ نوع مخوربگذر از جمله و بحق بسپار
زانکه داریم ما همه خوردنزانکه داریم ما همه غم خوار
ماه و خورشید و زهره و مریخابر و باران ز ما همه آزار
پس تجرید بایدت تفریدیعنی از آخرت شدن بیزار
همه بهر تو درمشقت و رنجتو برای همین کشی آزار
فارغ ازدین و تارک ازدنیانکند فرق افسر و افسار
دین و دنیا و دوزخ و فردوستو رها کن، باین خران بگذار
خورده بودم مگر شبی سیریشکمم را گرفته بود آزار
گفتم: امشب خلاف عادت خویشسیر خوردم، از آن شدم بیمار
«اذکروالله» اولین فرمود«وقنا ربنا عذاب النار»
چند خواهی چو شاخ گل بالید؟کاین بر دل ببرد و این دلدار؟
زود باشد که «فی فنافی الشیخ»بینی از خویشتن شدی بیزار
او ز تو گنده خوار همچو خدنگتوو من بازمانده چون سوفار
هرچه بییاد او تو پنداریزهرتست، او خودست مهرۀ مار
چشم من وقف راه قسمت دانناوالوقت خواندنست اقرار
ای برادر، عطای تو وهمستکه همی افتی از سر دیوار
دید کس بایزید را در خواببود شخصی که بودش از اسرار
گفت: ای شاهباز عالم قدسگفت: ای قدوۀ اولی الابصار
بگو از سرگذشت اول شبچه شنیدی تو از یمین و یسار؟
گفت: آمد ندا ز عالم قدسکه چه آوردهای؟ بیا و بیار
گفتم: آوردهام گناه، که هستنام تو هم غفور و هم غفار
لیک از من نرفت در توحیدشرک از کردگار لیل ونهار
ورنه هنگام رفتن تو امینزیر پا آمدت همین مقدار
نام خود بر صحیفۀ لاریبخود رقم کردهای : «انا الغفار»
کیسۀ من پر از گناهانستمن خریدار واپسین بازار
این قصیدۀ منست هاتف غیبتیغ والا پسند آینهوار
این نه شعرست، چیست؟ معجزهایگرچه ماند بصورت اشعار
قلم راستی بدست آوربر ورقهای جان و دل بنگار
لیک باید که کار فرماییورنه خون میخورد دل عطار
همه شوقست اندرین صفحه
همه عشقست اندرین طومار
ای در غرور نفس بسر برده روزگاربرخیز، کارکن که، کنونست وقت کار
ای دوست، ماه روزه رسید و توخفتهایآخر ز خواب غفلت دیرینه سربرآر
سالی دراز بودهای اندر هوای نفسماهی خدای را شو و دست از هوا بدار
پنداشتی که چون بخوری روزۀ تو نیستبسیار چیزهست جز آن شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهایستتا روزۀ تو روزه بود نزد کردگار
اول نگاه دار نظر، تا رخ چوگلدر چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر: ببند گوش ز هر ناشنیدنیکز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار
دیگر: زبان خویش، که جای ثنای اوستاز غیبت و دروغ فرو بند استوار
دیگر: بوقت روزه گشادن مخور حرامزیرا که خون خوری تو، از آن به هزار بار
دیگر: بسی مخسب، که درتنگنای گورچندانت خواب هست، که آن هست درشمار
دیگر: ز فکر آینۀ دل چنان بکنکز غیر ذکر حق ننشیند برو غبار
اینست شرط روزه، اگر مرد روزهایگرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار
دیگر: بسی مخور، که هر آنکس که سیرخورداعضاش جمله گرسنه گر دندوبیقرار
تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب؟چون شمع جان خویش بسوزی ز انتظار
تا خانمان بسازی از غایت شرهگویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار
چندان خوری، که دم نتوانی زد از گلوور دم زنی بر آورد آن دم ز تو دمار
صد بار باشدت چو شکم پرشد از طعامخالی همی ز پشت تو باز اوفتاد بار
این روزه نیست، گر شرف روزه بایدتبیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار
مویت سپید گشت و دل تو سیاه شدتا کی کند سیاهگری با سپید کار؟
یا رب، بحق طاعت پاکان پاکدلیا رب، بحق روزۀ مردان روزگار
کز هرچه دیدهای تو ز عطار ناپسندکان را نبودهای تو بوجهی پسندگار
چون بادر تو گشت و پشیمان شد از گناهوز فعل خویش نیک فرو ماند شرمسار
عفوش کن و ببخش، که دانی که لایقست
با جرم آفریده کرم ز آفریدگار
نه پای آنکه از کرۀ خاک بگذرمنه دست آنکه پردۀ افلاک بر درم
بیآب و دانه در قفسی تنگ ماندهامپرها زنم، چو زین قفس تنگ بر پرم
زان چرخ چنبری رسن و دلو ساختستتا سر درآرد از رسن خود بچنبرم
سیرم ز روز و شب، که درین حبس پر بلاروزی بصد زحیر همی تا شب آورم
از بسکه همچو نقطۀ موهوم شد دلمسرگشتهتر ز دایره بیپا و بیسرم
تا عالم مجاز نهادم بزیر پایهمچون سراب شد همه عالم سراسرم
تا روح و نفس هر دو بهم باز ماندهاندگاهی فرشته طبعم و گه دیو پیکرم
بر کل کاینات سلیمان وقتمیگر دیو نفس یک نفسستی مسخرم
معلوم شد مرا، که: منم، تا که زندهاممجبور در صفت، که بصورت مخیرم
کاریست بس عجایب و پوشیده، کار حقعمریست تا به فکرت اینکار اندرم
بر پی شوم بسی و چو گم کردهاند پیدر سر پی فتادم، از آن پی نمیبرم
از عشوههای خلق بحلقم رسید جاننه عشوه میفروشم و نه عشوه میخرم
هر بیخبر برادر خویشم لقب نهدآری، چو یوسفم من و ایشان برادرم
دل شد سیاه و موی سفید از غرور خلقچند از سپید کاری خلق سیه گرم؟
بیوزن ماندهام، چوندارم، چه سود سنگ؟لیکن چو سنگ و هنگ درین کفه چون زرم
مشت کلوخ و سنگ ندارند، لاجرمچون کفه مانده بیزر و چون ذره برترم
هر دم مزوری کنم از هر سخن، چه سود؟بیمار اوست، چند نماید مزورم؟
نه نه، که شکر هست شکایت چرا کنم؟گر خلق یار نیست، خدا هست یاورم
چون من بساط شکر کنون گستریدهامازگفتۀ حسود شکایت چه گسترم؟
چون مس بود و جود عدو کیمیای اوستیک ذره آفتاب ضمیر منورم
دیوان من درین خم ز نگاری فلکاکسیر حکمتست، که گوگرد احمرم
معنی نگر، که چشمۀ خضرست خاطرمدعوی نگر، که ملک سخن را سکندرم
در چار بالش سخنم پادشاه نظموز حد برون معانی بکرست لشکرم
تیغی، که ذوالفقار من آمد به پیش خصمآن تیغ گوهرست زیان چون خنجرم
گر خصم منقطع شده برهان طلب کندبرهان قاطعست لسان سخنورم
در قوت و طراوت معنی نظم منصورت مکن، که بر صفت آب و آذرم
گر خصم بالشی کند از آب و آتشمبرخاکش افکنم من و چون آب بگذرم
خورشید جانفزای بود نور خاطرمجام جهان نمای خورد رشک ساغرم
هر خون، که جوش میزند از عشق در دلمآن خون بوقت نطق شود مشک اذفرم
هر مهرهای، که من به سخن گوهری کنماز حقۀ سپهر فشانند جوهرم
چون من کمان گروهۀ فکرت کنم به چنگاز چار رکن عرش درآید کبوترم
گویی که خاطرم فلک نجم ثابتستاز بس که هست بر فلک خاطر اخترم
نه نه که بیحساب فلک را گر اخترستهم در شبست من بحسابیش نشمرم
بیاخترست روز و نیم من بروز اوکاختر بود بروز و بشب همچو اخگرم
گر باورم نداری ازین شرح نکتهایپیکان هفت دایره دارند باورم
خوانی کشیدهام ز سخن، قاف تا بقافهم کاسهای کجاست که آید برابرم؟
نظاره را بخوان من آیند جن و انسمن خوان عام همچو سلیمان بگسترم
خوان فلک، که هست سیه کاسه هر شبییک گرده دارد از مه، چندانکه بنگرم
آن گرده گاه پاره کند، گه درست بازیعنی که: هم نمیدهم و هم نمیخورم
از رشک خوان من فلک ار جمله سبز کردپس صورت مجره چرا شد مصورم؟
روحانیان شدند برین خوان پرنواشیرین سخن ز لذت حلوای شکرم
هر صورت جماد، که بر خوان من نشستبرخاست جانور زدم روح پرورم
میخوارهای، که کاسه بدزدد زخوان خلقبیشک بودفضولی، کاسه کجا برم؟
همچون مسیح گرده و خوان بر زمین زنمگر روح قدس آب نیارد ز کوثرم
هر روز طشتدار فلک کاسه شوی راآب حیوة و طشت زر آرد ز خاورم
من خوان هنوز باز نچیده، که در رسداز غیب میزبانی صد خوان دیگرم
اول به پای آمد و آخر بسر بشدبوی فلک ز رایحۀ بوی مجمرم
یارب، بسی فضول بگفتم، ز راه رسماستغفرالله، از همه گردان مطهرم
بی بحر رحمت تو مرا موت احمرستسیرم بکن، که تشنۀ آن بحر اخضرم
زین هفت حقۀ فلکم بگذران، که منچون مهرۀ فتاده درین تنگ ششدرم
روزی که خاک گور شوم، رحمتی بکنسختم مگیر، زانکه من آن صید لاغرم
روزی که سر ز خاک برآرم ببوی غیبرسوا مکن میانۀ غوغای محشرم
رویم مکن سیاه در آن روز رستخیزترسم از آنکه باز براند پیمبرم
گر رد کنی مرا و اگر در پذیریمخاک سگان کوی توام، بلکه کمترم
فی الحال سرخ روی دو عالم شوم به حکمگر یک نظر کنی تو بروی مزعفرم
تا هست عمر، چون سگ اصحاب کهف توسر بر دو دست، بر در کویت مجاورم
بر خاک درگه تو شفاعت گری کنداز خون دیده گر سر یک موی شدترم
فریادرس مرا، که تودانی که عاجزمو آزاد کن مرا، که تو دانی که مضطرم
آزادم از گنه کن و از بندگیت نهکز بندگیت خواجگی آید میسرم
عطار بر در تو چو خاکیست منتظر
یا رب، درم مبند که من خاک آن درم
دلی پرگوهر اسرار دارمولیکن بر زبان مسمار دارم
چو یک همدم نمیبینم در آفاقسزد گر روی در دیوار دارم
چو هیچ آزادهای داننده دل نیستچه سود ار جان پر از گفتاردارم؟
چو من یک مستمع مانندۀ دلنه یک همدم، نه یک دلدار دارم
مرا گویند: کو عزلت گرفتستدرین عزلت خدا را یار دارم
سرکس میندارم، چون کنم من؟مگر من طبع بوتیمار دارم
سرم ببریده باد از تن قلم واراگر یکدم سر دستار دارم
مرا گویند: خاک کس ندارداگر بینم کسی نهمار دارم
ز دنیاوی مرا چیزی که نقدستجهانی زحمت اغیار دارم
ندانم برد تیمار دو صد کسچه باید؟ صد بنه تیمار دارم
چو در عالم نمیبینم رفیقیمیان خاره دل پر خار دارم
کجاست اندر جهان اسرار جوئیکه تا با او شبی بیدار دارم؟
بر امید هم آوازی شب و روزطریق گنبد دوار دارم
چه جویم همدمی؟ چون مینیابموگرچه دم بدم اسرار دارم
بحمدالله رغما للمرائیتنی پاک و دلی هشیار دارم
درون دل مرا گلزار عشقستکه دایم سر درین گلزار دارم
برون نایم ازین گلزار هرگزکه خود را در درون غمخوار دارم
همه دنیا چو مردارست، حقانیم سگ، چون سر مردار دارم
فریدم، فرد بنشستم، که در دلز فردیت بسی انوار دارم
درخت موسی از دورم نمودنددرون سینه موسیقار دارم
اگر موسی نیم، موسیچه هستمسزد گر آه موسیوار دارم
چو موسیقار مینالم بزاریکه کاری مشکل و دشوار دارم
ز کار خویشتن تا چند گویم؟چه باشم؟ من کجا مقداردارم؟
خطا گفتم، غلط کردم، که در راهبنادانی خویش اقرار دارم
زهر گفتی، که گفتم، توبه کردمزبان اکنون باستغفار دارم
میان خلق از آن معنی عزیزمکه نفس خویشتن را خوار دارم
مگر دانید سر از من بخواریکه سرگردانی بسیار دارم
چو از هستی او با خویش رفتمز ننگ هستی خود عار دارم
مرا سودای آن دلبر چنان کردکه عمرم رفت و عمری کار دارم
دلی در راه او در کفر و اسلاممیان کعبه و خمار دارم
بوینیدم، بسوزیدم به آتشکه زیر خرقه در، زنار دارم
خداوندا، تو میدانی که دیریستکه از دیوان تو ادرار دارم
بفضل ادرار خود راتازه گردانکه هم بیبرگم و هم بار دارم
گر استعداد ادرار توام نیستبدست تست، چون انکار دارم
ندارم ذرهای مقصود حاصلولی اندیشه صدخروار دارم
فغان از هستی عطار امروز
من این غم جمله از عطار دارم
آتش تر میدمد از طبع چون آب ترمدر معنی میچکد از لفظ معنی پرورم
بر سر هفتم طبق در من یزید هشت خلدنرخ میآرد دو عالم گوهر یک گوهرم
دختران خاطرم بکرند چون مریم، از آنکبکر میزاید ازین سان شعر همچون شکرم
چون برون آرم ز جای دور معنیهای بکراز درون طبع هر منکر بیان بیرون برم
گر ببازم با فلک نرد سخن در یک دو ضربزان سخن در ششدر افتد، بیسخن هفت اخترم
زان دهان عقل مانده باز همچون پستهایکاب گرم اندر دهانش آمد از شعر ترم
گرچه در باب سخن همتا ندارم در جهانزین جهان سیرم، که دربند جهان دیگرم
کار آن دارد، که کار این جهانی هیچ نیستیارب، آنجاییم گردان، تا ازینجا بگذرم
کی تواند یافت جانم گوهر دریای غیبتا بود این پنج حس و چار گوهر لنگرم
نفس خود دایم ز غفلت تا به جان درکار شدگر بجان نفس کافر می برآیم کافرم
هر زمانم پردۀ دیگر بسازد بوالعجبوای من، گر نفس خواهد بود زینسان رهبرم
تن زنم،تا همچنین در زیر دوزخ میبردآخر اندر قعر دوزخ دود گردد از برم
گر میان دوزخ از من دود گردد نفس شومدر میان دوزخ سوزان در آب کوثرم
تا که با نفسم، فرود هفت دوزخ ماندهامچون نماند نفس شوم، از هشت جنت برترم
نفس چون برمن جهان بفروخت، دادم دین و دلتا خریدم شهوت و انصاف را ارزان خرم
پیکرم چون در میان اژدهای چرخ زاداژدها بچه است، گویی، گر حقیقت بنگرم
من چه سازم در میان این دو خوف اژدها؟اژدهایی کرده بالین، اژدهایی بسترم
لاجرم چون کام من پیوسته کام اژدهاستزهر گردد گر مینوشین بود در ساغرم
همچو گل در غنچهام، هم تشنه دل، هم تشنه لبدل بخون میگردد، آخر چند خون دل خورم؟
گر دهد با نار شهوت نور معنی خاطرمچون کند با ظلمت اجسام روح انورم؟
ماندهام در پردههای بوالعجب، بر هیچ نیکی بود کاین پردههای بوالعجب برهم درم؟
ماندهام بیدانه و آبی، اسیر این قفسمرغ جانم پرندارد، چون کنم یا چون پرم؟
ماندهام در چاه و زندان، پای دربند استوارپای در بند از چنین چاهی که آرد بر سرم؟
در بیابانی، که نه پا و نه سر دارد پدیدهر زمان سرگشتهتر، هر ساعتی حیران ترم
خلق عالم جمله مشغولند اندر کار خویشمن ز بیکاران را هم،گر بسی میبنگرم
هر گهی خود را ز پنداری غروری میدهمبو که خود را از میان جمله بیرون آورم
گرچه بسیاری رسن بازی فکرت کردهامبیش ازین خود را نمیدانم که سر در چنبرم
گر بگویم من ز اندیشه، که بر جان منستهمچو من حیران بمانی، تا بداری باورم
گر بسی زیر و زبر آیم، بنگشاید گرهکی گشاید این گره تا من بدنیا اندرم؟
بی قراری میکنم، اما چه سازم من؟ازآنکدر سر خاشاک دنیا من عجایب گوهرم
خالقا، عطار را یک قطره بخش از بحر قدستا بود آن قطره در تنهایی جان یاورم
سر نپیچم از درت، گربند بندم بگسلیکز میان جان و دیده خاک راه این درم
از عذاب من اگر کار تو خواهد گشت راستحکم، حکم تست، بنشان در میان اخگرم
بنده خاک تست و میدانم که دست آنت هستگر به باد لاابالی بر دهی خاکسترم
لیکن از فضل تو آن زیبد که دستی بر نهی
پس از این پستی بعلیین رسانی جوهرم
آنچه در قعر جان همی یابممغز هر دو جهان همی یابم
و آنچه بر رست از زمین دلمفوق هفت آسمان همی یابم
در رهی اوفتادهام، که درونی سرونی کران همی یابم
روز پنجه هزار سال اینجاهمچو باد وزان همی یابم
غرق دریا چنان شدم، که دروساحل بیکران همی یابم
گم شدم، گم شدم، نمیدانمکه منم آنچه آن همی یابم
خاک بر فرق من، اگر از خویشسر مویی نشان همی یابم
گاه گاهی چو با خودم آرندجای خود لامکان همی یابم
آنچه آن کس نیافت جان درباختمن زحق رایگان همی یابم
گر تو گویی که: من نیم خود رابا تو هم آشیان همی یابم
هر دم از آفتاب حضرت حقجای صد مژدگان همی یابم
گوییا من، نیم من، آنکه بدمخار را ضیمران همی یابم
و آنکه پهلو بسود با موریاین زمان پهلوان همی یابم
جان ما را چنین توان باشدکه تن ناتوان همی یابم
ز غم حق، که هر دم افزون باددل و جان شادمان همی یابم
گاه خود راچو مور میبینمگاه فیل دمان همی یابم
گاه سر را بنور دیدۀ سربرتر از هفت خان همی یابم
چون پری، گوشهای گرفتم، از آنکمردم از دیدگان همی یابم
چون بمیرم از آن نگوید کس:کاثری از فلان همی یابم
طرفه خاری، که عشق خود گل اوستدر ره خاوران همی یابم
عرش بالا درخت خوشۀ عشقخار را گلستان همی یابم
از دم بوسعید میدانمدولتی کاین زمان همی یابم
دل خود را بنور سینۀ اوگنج این خاکدان همی یابم
تا که بیخویشتن شدم من ازوخویش صاحبقران همی یابم
برتن خویش جزو جزو مراهمچو صد دیدهبان همی یابم
هرچه رفت ازمن و نیم در هیچپای خود در میان همی یابم
هرکجا در دو کون دایرهایستنقطه جمله در آن همی یابم
سر مویی که پی بجان داردقید شیر ژیان همی یابم
جملۀ کاینات زندۀ کیست؟من به پنهان چنان همی یابم
هر وجودی، که آشکارا شدخود چو گنج روان همی یابم
رخش دل را، که جان سوار بروستعقل بر گستوان همی یابم
مرغ جانرا، که علم دانۀ اوستاز دو کون آشیان همی یابم
عقل را آستین بخون در غرقسر برین آستان همی یابم
پنج حس را میان هشت بهشتچار جوی جهان همی یابم
نفس خاکی، که روح بستۀ اوستدام دارالهوان همی یابم
گردش چرخ را شبانروزیدایۀ انس و جان همی یابم
آن جهان مغز این جهان آمدوین جهان استخوان همی یابم
هر سبک روح را، که اخلاصیستقیمت او گران همی یابم
هر صناعت، که خلق میورزنددانۀ دام و نان همی یابم
اهل بازار را ز غایت حرصپیر بازارگان همی یابم
خلق را در امور دنیاویزیرک و خرده دان همی یابم
رفت نسل کیان، کنون بنگرتا کیان را کیان همی یابم؟
بر سر یوسفان کنعانیدو سه گرگی شبان همی یابم
بر سر هر خری، که گاو نرسترایت کاویان همی یابم
جملۀ ذرههای خلق زمینتاج نوشین روان همی یابم
چرخ را همچو گوی سرگرداندر خم صولجان همی یابم
روز و شب را، که خصم یکدگرندروم و هندوستان همی یابم
خلق را در میان جنگ دو خصمدر خروش و فغان همی یابم
از جهان جهنده هیچ مگویکه جهان را جهان همی یابم
اندرین باب کفر و ایمان رامحک امتحان همی یابم
صدهزاران هزار بوقلمونزیر نه پرنیان همی یابم
نقشبندان آفرینش راجان و دل خان و مان همی یابم
ژنده پوشان لاابالی راشاه خسرو نشان همی یابم
پیش چشم کسی، که راه ندیدمژه همچون سنان همی یابم
هر که دل همچو تیر دارد راستپشت او چون کمان همی یابم
خلق همچون زرند و دنیا رامحک امتحان همی یابم
روزهای جهان به حکم خدایپایۀ نردبان همی یابم
رخش تن را، که رستمش جانستبا فلک هم عنان همی یابم
قصۀ جان چه گویمت؟ که دو کونقصۀ باستان همی یابم
هرکجا ذرهایست در دو جهانزیر بار گران همی یابم
چیست آن بار عشق حضرت اوستراستی جای آن همی یابم
زیر عرش دو کون پر عاشقاوفتاده نوان همی یابم
شمع جانهای عاشقانش رانوربخش جهان همی یابم
دل ذرات هر دو عالم راعشق یک دلستان همی یابم
در کمالش دو کون را دایمبازمانده دهان همی یابم
در رسنهای منجنیق شناختعقل یک ریسمان همی یابم
طوطی روح در رهش چو مگسدست بر سر زنان همی یابم
شیر مردان مرد را اینجادر پس دوکدان همی یابم
جملۀ خلق را درین دریاچون نم ناودان همی یابم
کوه را تا بکاه بر در اوکمری بر میان همی یابم
راه او از نثارخانۀ جانچون ره کهکشان همی یابم
آسمان و زمین بمطبخ اواین کف و آن دخان همی یابم
خوان کشیدست دایم و هر روزصد جهان میهمان همی یابم
خوانده ورانده را، چو درمانندکرمش میزبان همی یابم
بر سر کاینات تاموریلطف او مهربان همی یابم
بر سر آن، که سر بتاقت از اوقهر او قهرمان همی یابم
هر که سودی طلب نکرد ازوهمه کارش زیان همی یابم
در عطاهای دست حضرت اوصد جهان بحر و کان همی یابم
آفتابیست حضرتش، که دو کونپیش او سایبان همی یابم
این جهان و آن جهان، جوهر دو یکیستاثر غیب دان همی یابم
معطی جان، که خاک درگه اوستنورعقل و روان همی یابم
جان در اوصاف او مغنی شدتا قلم در بنان همی یابم
شعر عطار را، که قوت دلستزیور هر زبان همی یابم
خالقا، عفو کن، بپوش و مپرس
ایمنم، کن گمان همی یابم
ای هم نفسان، تا اجل آمد بسر مناز پای درافتادم و خون شد جگر من
رفتم، نه چنان کامدنم روی بود نیزنه هست امیدم که کس آید ببر من
آخر بسر خاک من آیید زمانیوز خاک بپرسید نشان و خبر من
گر خاک زمین جمله بغربال ببیزندچه سود؟ که یک ذره نیابند اثر من
من دانم و من حال خود اندر لحد تنگجزمن که بداند که چه آمد بسر من؟
بسیار ز من درد دل و رنج کشیدندرستند کنون از من و از درد سر من
غمهای دلم بر که شمارم؟ که نیایدتا روز شمار این همه غم در شمرمن
من دست تهی بادل پر درد برفتمبردند به تاراج همه سیم و زر من
در ناز بسی شام و سحر خوردم و خفتمنه شام پدیدست کنون، نه سحر من
از خواب و خورخویش چگویم که نماندستجز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من
بسیار بکوشیدم و هم هیچ نکردمچون هیچ نکردم چه کند کس هنر من؟
غافل منشینید چنین، زانک یکی روزبر بندد اجل نیز شما را کمر من
جان در حذر افتاد ولی وقت شد آمدجانم شد و بیفایده آمد حذر من
بر من همه درها چو فروبست اجل سختتا روز قیامت که درآید ز در من؟
در بادیهای ماندم، تا روز قیامتبی مرکب و بی زاد، دریغا سفر من!
از بس که خطر هست درین راه مرا پیشدم مینتوان زد ز ره پرخطر من
دی تازه تذروی بدم اندر چمن لطفامروز فرو ریخت همه بال و پر من
دی در مقر عجز بصد ناز نشستهتابوت شد امروز مقام و مقر من
از خون کفلم تر شد و از خاک لبم خشکاینست کنون زیر زمین خشک و تر من
من زیر لحد خفته و می باز ناستدباران دریغا همه شب از زبر من
بر باد هوا نوحۀ من میکند آغازهر خاک، که شد زیرزمین پی سپر من
خواهم که درین واقعه از بس که بگرییدپرگل شود از اشک شما رهگذر من
هرگاه که در ماتم و در نوحه گرایدماتم زده باید که بود نوحه گر من
دردا و دریغا! که بسی ما حضرم بودامروز دریغست همه ماحضر من
دردا و دیغا! که درین درد نداریدیک ذره خبر از من و از خیر و شر من
دردا ودریغا! که ندانم که کجا شدآن دیدۀ بینا و دل راهبر من؟
دردا و دریغا! که ز آهنگ فرو مانددر پرده شد آواز خوش پرده در من
دردا و دریغا! که چو درشست فتادماز درج صدف ریخته شد سی گهر من
دردا ودریغا! که بصد درد فرو ریختهمچون گل سرخ آن لب همچون شکر من
دردا و دریغا! که مرا خوار نهادندتا شد چوگل زرد رخ چون قمر من
دردا و دریغا! که بیک باد جهان سوزدر خاک لحد ریخت همه برگ و بر من
دردا ودریغا! که ستردند بیک باراز دفتر عمر آیت عقل و بصر من
دردا و دریغا! که هم از خشک و تر ایامبرخاک فرو ریخت همه خشک و تر من
عطار دلی دارد و آن نیز بخون غرقتا کی نگرد در دل من دادگر من؟
گر حق بدلم یک نظر لطف رساند
حقا که نیاید دو جهان در نظر من
اگر به مدت جاوید ذرههای جهانسخن سرای شوندی بصد هزار زبان
صفات ذات جهان آفرین دهندی شرحز صد هزار یکی درنیایدی به بیان
سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجدمنزهی که برونست از زمان و مکان
خدای پاک قدیم ازل که در ره اوبچشم عقل کم از ذره است هر دو جهان
اگر بود دوجهان واگرنه ملکت اوبقدر یک سر سوزن نیاورد نقصان
چنان بذات خود از هر دو کون مستغنی استکه هست هستی خلقش چو نیستی یکسان
اگر شود همه عالم ز کافران تاریکنگیرد آئینۀ کبریاش گردی از آن
بجنب او دو جهان قطرهایست از دریاچه کم شود چه زیادت ز قطرۀ باران
بدان که چشمۀ حیوان نیافت اسکندرتغیری نپذیرفت چشمۀ حیوان
زهی کمال خدایی که صد هزار عقولز فهم کردن اوماندهاند سرگردان
مقدری که هزاران هزار خلق عجبپدید کرد ز آمیزش چهار ارکان
برآورید ز دودی کبود در شش روزبکرد چهار گهر هفت قبۀ گردان
ز چوب خشک بصنعت گری برون آوردهزار گونه گل تازه روی در بستان
هزار نقش عجایب نگاشت بر هر برگکه گشت چهرۀ هر برگ چون نگارستان
ز روی برگ تماشای خرد برگ کنیدکه خرده کاری قدرت همی کند یزدان
نمود قدرت اودشمن سیه دل رامیان مغز سر از نیش نیم پشه سنان
حبیب حضرت خود را کشید بر در غارز پردهای که تند عنکبوت شادروان
ز کرم پیله که ابروی و چشم از اطلس داشتهزار اطلس واکسون ز پرده کرد عیان
بنحل وحی فرستاد تا پدید آوردشراب مختلف الوان شفای هر انسان
هزار نافۀ مشکین نمود در یک دمز خون سوختۀ آهوان ترکستان
بزیر پرده سیه جامۀ خلیفه نشاندکه هست مدرک اشکال و مبصر الوان
زراست و چپ دو صدف راست کرد از پی سمعکه پر جواهر معنی شود ز لحن لسان
بدست قدرت خود نافۀ مشام گشادکه تا ز سوی یمن بشنود دم رحمان
ز صنع خود پس سی و دو دانه مرواریدفراخت تیغ زبان در میان درج دهان
حواس را شعفی داد سوی محسوساتوزین حواس که گفتم رهی گشاد بجان
که تا بواسطۀ حسن ز اهل معنی گشتبقدر مرتبۀ خویش جان معنی دان
هزار سال اگر فکر میکنی در حسحقیقتش نشناسی بحجت و برهان
بعقل ریزۀ خود چون بکنه حس نرسیبکنه جان نتوانی رسید پس آسان
چو کنه جان نشناسی تو و حقیقت حسمکن بکنه خداوند دعوی عرفان
اگر تو در ره کنه خدای از سر عقلبوجه راست تفکر کنی هزار قران
به عاقبت ز سر عاجزی و حیرانیبرآیی از دل و جان و فرو شوی حیران
چو زهره نیست ترا گرد ذات او گشتنز ذات درگذر و گرد صنع کن جولان
هلاک خویش مجوی و بگرد ذات مگردکه وادییست که آن را پدید نیست کران
چگونه عقل تو یارد بگرد ذاتی گشتکه هست نه فلکش حلقۀ در ایوان
بدان که عقل تو یک قطره است و قطرۀ آبچگونه فهم کند، کنه بحر بیپایان
بسا کسا که ز عالم نشان او گم شدمیان خاک بریخت و ازو نیافت نشان
برو گزاف مگو چون بکنه او نرسیکه هرچه عقل تو اندیشه کرد نیست چنان
ببین که چند هزاران فرشتهاند مدامبمانده بر درش انگشت عجز در دندان
فرشتگان چو بکنه خدای مینرسندسرشتگان گل و آب، کی رسند بدان
کمال عزت او بین و دم مزن زنهارکه خامشیست درین درد، جمله را درمان
مکن قیاس و بیندیش و هوش دار و بدانکعظیم بار خداییست خالق کیهان
مهیمنا صمدا خاتم النبیین گفتکه هست دنیا بر اهل دین من زندان
کسی که در بن زندان هزار بار بسوختمکن به آتش دوزخ دگر رهش سوزان
از آن سبب که چنان اقتضا کند در عقلکه هرکه جست ز زندان برست جاویدان
مرا چو در بن زندان نکو نداشتهاندبه بوستان بهشتم بخوش دلی برسان
از آن شراب که درجام مخلصان ریزیبه جان پاک محمد که قطرهای بچشان
تو میزبان بهشتی و من رسیده ز راهفرو مبند در خلد کامدم مهمان
ز تف هیبت تو آتش از دلم برخاستبه آب مغفرتت آتش دلم بنشان
بسی ز بیخبری جرم کردم و گفتمکه تو ببخشم ای ناگزیر و بگذر از آن
امید بنده وفا کن بحق احسانتکه کس نماند که نومید ماند از آن احسان
چنان ز بار گنه گردنم گرانبارستکه این سبک دل بیچاره رایگانست گران
اگر چنانست که کاریت راست خواهد شدبقهر کردن ما جمله حکم تست روان
زیان خلق مخواه و بفضل خویش ببخشچو نیست ملک ترا ازگناه خلق زیان
منم دلی و چه دل نیم قطره خون و آن نیزچنان که نیست برو اعتماد نیم زمان
چه خیزد از دل پرخون من که هر ساعتبرآورد ز تمنای خود دو صد طوفان
دلی ز دست در افتاده در هزار هوساسیر مانده در تخته بند صد خذلان
لباس کرده کبود از سفید کاری خویشسیاه کرده سفیدی او همه دیوان
مذبذبی شده اندر میان خلق مدامنه در عبادت خود ثابت ونه در عصیان
مقدسا گنهی کان تودانی از عطار
بزیر پرده ستاریش بدار نهان
ای حلقۀدرگاه تو هفت آسمان سبحانهوی از تو هم پرهم تهی، هر دو جهان سبحانه
ای از هویدایی نهان وی ازنهانی بس عیانهم برکناری از جهان، هم در میان سبحانه
چرخ آستان درگهت، شیران عالم روبهتحیران بمانده در رهت، پیرو جوان سبحانه
در کنه توعقل و بصر هم اعجمی، هم بیبصرجان طفل لب از شیرتر، تن ناتوان سبحانه
دروصف ذاتت بیشکی، از صدهزاران صدیکیدانش ندارند اندکی، بسیار دان سبحانه
در جستجویت عقل و جان واله فتاده در جهانتو دایماً گنجی نهان در قعر جان سبحانه
دل غرقۀ دریای تو، جان نیز هم مولای توسرگشتۀ سودای تو، عقل و روان سبحانه
هر بیزبانی بسته لب، با رازهای بوالعجببا تو سخن گو روز و شب، از صد زبان سبحانه
ذرات عالم از علی تا نقطۀ تحت الثریتسبیح میگوید همی: کای عیب دان سبحانه
شبهای تار و روشنان، از بهر تو نوحه کنانمردان ز شوقت چون زنان، بر رخ زنان سبحانه
گردون ز نگاری تو، غرق هوا داری تووندر طلبکاری تو، بر سر دوان سبحانه
بر درگه تو آسمان، در آستین آورده جانسر برنگیرد یک زمان، از آستان سبحانه
وصفت، که جان افزایدم، گرچه زبان بگشایدمنی در عبارت آیدم، نی در بیان سبحانه
سلطان عالی حضرتی، برترزنور و ظلمتیدر پردههای عزتی، در لامکان سبحانه
بس تن کهاندرباختجان، تا یابد از تویک نشانوز تو نبود اندر جهان، کس را نشان سبحانه
پیش از همه رانده قلم، بنوشته منشور کرمفرعون و موسی را بهم، روزی رسان سبحانه
پنهان کنی پیغمبری، در آستین کافریزان برد موسی آذری اندر دهان سبحانه
از نیم پشه کژدمی، انگیختی چون رستمیتا در سرای مردمی، میزد سنان سبحانه
از عنکبوت بی تنی، برساختی پرده تنیتا دوستی از دشمنی گردد نهان سبحانه
آن کرم سرگردان تو، در قعر چاهی زان توهر روز از دیوان تو، اجری ستان سبحانه
چونجان ودل پرداختی، پنهان به خاک انداختیمرغان جان را ساختی عرش آشیان سبحانه
بگشای چشم، ای دیدهور، در صنع رب دادگرصد دیده بگشاید مگر، چون دیدهبان سبحانه
چون شب فتد در قیروان، شعرشب آرد در جهانتا سر براندازد از آن دوخواهران سبحانه
شب رازانجم توشهای، پروین چوزرین خوشهایبشکفته در هر گوشهای، صد گلستان سبحانه
هر شب بدست قادری، برگنبد نیلوفریاز غایت صنعتگری گوهرفشان سبحانه
ورصنع خود پیدا کند، صحن فلک صحرا کندگه فرقدان پیدا کند، گه شعریان سبحانه
چون طاقگردونبستهشد،عدلوکرم پیوسته شدبا برهای همدسته شد شیر ژیان سبحانه
گه ماه را بگداخته، در راه ماهی باختهگه تیر را انداخته، اندر کمان سبحانه
گه خوشهای بیرون کشد، تا آدمی درخون کشدگه دلو بر گردون کشد، بیریسمان سبحانه
عقرب نهاده گردنش، بگشاده دم بردشمنشجوزا به خدمت کردنش، بسته میان سبحانه
بلبل، که جان افزاید او، دستان زنان زان آیداوتا سر تو بسراید او، با صد زبان سبحانه
چشم ترازو وا کند، صدچشمه زوصحرا کندخرچنگ را پیدا کند، ز آب روان سبحانه
گر بدنژادی سرکشد، ضحاکئی خنجر کشدازگاو رایت برکشد، چون کاویان سبحانه
از شوق او چون بلبلی، چون پیش گیرد غلغلیصد برگ یابد هر گلی، در بوستان سبحانه
گرزان شراب عاشقان، یک قطره برسانی به جانباهش نیاید بعد از آن، تا جاودان سبحانه
هستم رهین نعمتت، دل پرامید رحمتتتا کی رسد از حضرتت یک مژدگان سبحانه؟
ای بر حقیقت پادشا، گر بردر تو این گداسودی کند دایم ترا، نبود زیان سبحانه
چون آفریدی رایگان، نی سود کردی، نی زیاناکنون ببخشی در زمان، ای غیب دان سبحانه
یارب دل و دلدار شد، بار گنه بسیار شدوین خفته تا بیدار شد، شد کاروان سبحانه
اول نه نیکو زیستم، جز حسرت اکنون چیستم؟ای بس که من بگریستم، از شرم آن سبحانه
درماندهام درکارخود، نه یارکس، نه یار خوداز پردۀ پندار خود، بازم رهان سبحانه
جان مرا هشیار کن، شایستۀ اسرار کنوین خفته را بیدار کن، بازم رهان سبحانه
درششدرخوف و رجا، چون جان شود از تن جدایارب، مکش از سوی ما آن دم عنان سبحانه
از ظلمت تحت الثری جان جذب کن سوی علانوری ز انوار هدی، در وی رسان سبحانه
هرچند بیباک رهم، از لطف کن پاک رهمکافکند در خاک رهم بار گران سبحانه
عطار را در هر نفس، فریادرس لطف تو بس
پاکم، بر، ای فریادرس، زین خاکدان سبحانه
ای روی درکشیده به بازار آمدهخلقی بدین طلسم گرفتار آمده
غیر تو هرچه هست سراب و نمایشستکانجا نه اندکست و نه بسیار آمده
آنجا حلول کفر، بود اتحاد همکاین وحدتیست، لیک به تکرار آمده
یک صانعست و صنع هزاران هزار بیشجمله ز نقد علم نمودار آمده
بحریست غیر ساخته ازموجهای خویشابریست عین قطره عدد بار آمده
این را مثال هست؟ بعینه یک آفتابکز عکس او دو کون پر انوار آمده
دیدی کلام حق، که علی الحق یکست و بسپس در نزول، مختلف آثار آمده
سنگ سیه مبین، تو یمین اللهش ببینکاینجا جهانت محو جهاندار آمده
یک عین متفق، که جز او ذرهای نبودچون گشت ظاهر این همه اغیار آمده
عکسی ز زیر پردۀ وحدت علم زدهدر صد هزار پرده پدیدار آمده
در خود پدید کرده ز خود سرخود دمیهجده هزار عالم اسرار آمده
یک پرتو اوفکنده، جهان گشته پرچراغیک تخم کشته، این همه دربار آمده
در باغ عشق یک احدیت که باقیستشاخ درخت و برگ گل و خار آمده
بر خویش عرضه دادن خود بود کار توبا صدهزار کار بیک کار آمده
از قهر دور مانده و انکا رخواستهوز لطف قرب یافته و اقرار آمده
چون در دو کون از تو برون نیست هیچکارصد شور از تو در تو پدیدار آمده
زلف تو پیش روی تو افتاده دادخواهروی تو پیش زلف بزنهار آمده
بر خود جهان فروخته از روی خویشتنخود را بزیر پرده خریدار آمده
ای ظاهر تو عاشق و معشوق باطنتمطلوب را که دید طلب کار آمده؟
این نقطۀ دلست، که غرق طواف اوستهفت آسمان مقیم چو پردگار آمده
آن کیست وز کجاست چنین جلوهگر شده؟وین چیست و آنچه بود در اظهار آمده
بویی بجان هر که رسیدست ازین حدیثاز کفر و دین هر آینه بیزار آمده
گر بحر کون موج برآورد صد هزارجمله یکیست، لیک بصد بار آمده
غیری چگونه روی نماید؟ چو هر چه هستعین دگر یکیست سزاوار آمده
این آن قلندریست، که در من یزید اوتسبیح در حمایت زنار آمده
اینجا هزار سوخته بگریخته ز دیندر چین شده بعلم وز کفار آمده
دستم ازین حدیث شده زیر چادریپس چون زنان روی بدیوار آمده
بر هرکه کشت یک نفس این راز آشکارانفاس بر دهانش چو مسمار آمده
با این همه ستارۀ اسرار چو فلک
سرگشتگی نصیبۀ عطار آمده
مکن مدار، برای من ای پسر روزهکه کرد عارض سیمین تو چو زر روزه
زماه روزه چوکاهی شد، ای پسر، ماهتچگونه ماهی، ماهی بود بسر روزه؟
ترا چو از شکرت بوی شیر میآیدسپید شد شکرت همچو شیر در روزه
ز لعل پرشکرت بوی خون همی آیدگشادهای تو بخون دلی مگر روزه؟
ز روزه تا تو لب چون شکر فرو بستیبهم گشاد بخونابۀ جگر روزه
ز بس که جست بصر چون هلال عید تراتباه کرد، بخون مردم بصر روزه
دل از فراق تو در روزۀ وصال بماندبجان تو که بنگشاید او دگر روزه
اگر سؤال کنم بوسهای، جواب دهیکه: بیشکی برود حالی از شکر روزه
وگر بشب طلبم بوسهای بگویی روزکه کس نداشت بدین شام تا سحر روزه
چومن ز عشق تو بیمار وزارمانده اسیربیار بوسه و بیمار گو، بخور روزه
چو جان رنج کش من زهجر در سفرسترواست گر بگشاید درین سفر روزه
اگرچه من نتوانم گشاد، بگشایدبیک شکر ز لبت شاه دادگر روزه
خدایگان فلک قدر، آنکه هر رمضانز خوان او بگشادست قصر خور روزه
سه ماه روزه گرفت و ز نورروزۀ اومدام در دو جهان گشت نامور روزه
ز بهر روزۀ شه نه سپهر جشنی ساختکه بو که شه بگشاید بدین قدر روزه
فرشتگان، که ز شوق خدای میدارندمیان عرش معظم ز خواب و خر روزه
اگرچه صایم دهرند، لیک بگشایندموافقت را؛ با شاه پرهنر روزه
کسی که روزه گرفت از پی شفاعت اواگر ز هیچ شماری توان شمر روزه
اگرچه خشک لب افتاد بحر و بر امروزز ابر دست توبگشاد بحر و بر روزه
حسام گوهریت لب ببست ونگشایدمگر بخون دل خصم بدگهر روزه
چو دام فتح گشادی، زچتر لعل گشادهمای چتر تو ازدانۀ ظفر روزه
کسی، که سرکشد از طاعت تو یکسر مویهبا شمر تو نماز وی و هدر روزه
خدایگانا، شعر لطیف را عطارردیف کرد بمدح تو سر بسر روزه
منم که ختم سخن بر منست و کسرا نیستکه صد سخن بگشاید ردیف بر روزه
همیشه تا شب و روز است عید روزی باد
هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه
الا ای یوسف قدسی، برآی از چاه ظلمانیبمصر عالم جان شو، که مرد عالم جانی
به کنعان بیتو واشوقا همی گویند پیوستهتو گه دل بستۀ چاهی و گه دربند زندانی
تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهنبرادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی
برو پیراهنی بفرست ازمعنی سوی کنعانکه تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی
برو بند قفص بشکن، که بازان را قفص نبودتو در بند قفص ماندی، چه باز دست سلطانی؟
تو بازی و کلهداری، نمیبینی جهان اکنونولی چون بیکله گردی ببینی آنچه میدانی
چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستیز خوشی گه بجوش آیی، ز شادی گه پرافشانی
بدانی کاسمانها و زمینها با چنین قدرینباشد قطرهای در جنب آن دریای روحانی
تو آخر با چنین جایی چرا بنشستی از غفلت؟زهیحسرتکه خواهد دید جانت زین تن آسانی
هزاران چشم میباید، که بر کار تو خون گریدتو خودرابادوروزه عمرهم چون گل چه خندانی؟
شدند انباز چار ارکان، که تا تو آمدی پیدانه ای تو هیچ کس، خودرامتاع چارارکانی
چو ارکان باز بخشندت بانبازی یکدیگراز آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی
طریق تست راه شرع و دین در زیر تو مرکببمرکب باز استادی چرا مرکب نمیرانی؟
بران مرکب، مگر زینجا بمقصد افکنی خود راکه مرکب چون فروماند تو بی مرکب فرومانی
ترا در راه یک یک دم چو معراجیست سوی حقز یک یک پایهای برتر گذر میکن چو بتوانی
گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تودل خود را ازین دوزخ که نقد تست، برهانی
چه خواهی کرد در زندان، بمانده پای برآتش؟گهی درتف گران سنگی، گهی درسوز شهوانی
زمانی آز دنیاوی، زمانی حرص افزونیزمانی رسم سگ طبعی، زمانی شر شیطانی
گرفتار آمده در صد بلا، با این همه دشمننه یک همدرد صاحبدل، نه یک همراز ربانی
میانخلطوخون مانده،چه میکوشیدرین گلخن؟بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی؟
همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردندهان ما پر آب گرم و کار ما مگس رانی
برو، چون مرد ره، بگذر ز دنیا و ز عقبی همکه تا جانت شود پرنقد از آن انوار یزدانی
از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دینکه خود را سود میدیدند در بازار ارزانی
درین عالم برستند از غم بیهودۀ دنیادر آن عالم برستند از غم درد و پشیمانی
چوزین بیع و شری رستند، رستند از غم دو جهانشری وبیع زینسان کن، اگر توهم چو ایشانی
چنان بیخود شدند از خود، که اندروادی وحدتیکیمست«انالحق»گشت ودیگر غرق «سبحانی»
اگر خواهی که تو بیخود همه چیزی یکی بینیتویی آن پرده اندر ره، مگر کاین پرده بدرانی
اگر دربند این رازی بکلی پی ببر از خودکه نتوانی سوی این راز پی بردن به آسانی
چو تو دربند هر چیزی خدا را بنده چون باشی؟که تو در بند هرچیزی که باشی بندۀ آنی
چو تو چیزی نمیدانی که باشد دستگیر توچو آتش برخروشی تو، گرت گویند نادانی
چو میدانی که هر ساعت توانی دید ملکی نواگر مشتاق آن ملکی، چرا برخود نمیخوانی؟
اگر کوهی اگر کاهی،نخواهی ماند در دنیاپس ازاندیشهای بد دل و جان را چه رنجانی؟
اگرچه هیچ باقی نیست از خوشی این عالمولی خون خور، که باقی نیست کار عالم فانی
چو مرگ از راه جان آید، نه از راه حواس توز خوف مرگ نتوان رست، اگر درخوف سندانی
سپند چشم بدتا چند سوزی هر زمان خود راکه اندر چشم عزرائیل کم از یک سپندانی
برو، راه ریاضت گیر، تا کی پروری خود را؟که بردی آبروی خویش تا دربستۀ نانی
بگرد این عمل داران مگرد، ار علم دین داریکه مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی
برو پی بر پی صدر جهان نه، تا مگر مرکبازین دریای مغرق، بو که همچون خضربجهانی
چو یونان آب بگرفتست، خاک راه یثرب شوکه یک چشمان آن راهند ره بینان یونانی
دلا، تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان؟برو، انگشت بر لب نه، که در انگشت رحمانی
خداوندا، درین ره من از آن سرگشته میپویمکه دری گم شدست از من درین دریای ظلمانی
شنیدم اشتری گم شد ز کردی در بیابانیبسی اشتر بجست از هر سویی وآورد تاوانی
چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر گذار رهدلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
بآخرچون بشد شب او بجست از جای، دل پرغمبرآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی
ز نور ماه اشتر دید اندر راه استادهاز آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی
رخ اندرماه روشن کردو گفتا:چون دهم شرحت؟که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی
نتابد صدهزاران سال ماهی چون تو در عالمبهروصفت، که گویم شرح، خود صدبار چندانی
خداوندا، درین وادی برافروز از کرم ماهیمگر گم کردۀ خود را ببیند عقل انسانی
حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد؟بدان اسرار این معنی، اگر مرد سخندانی
خداوندا،بحق آنکه میداری تواورادوست درعالمکه این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی
بجان او رسان نوری، که برهد زین همه شبهتدلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی
خدایا، جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشمز گریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی
چو جان بندۀ خود را کنی آزاد ازین زندانبه پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی
دل عطار، عمری شد که امیدی همی دارد
کجا زیبد ز فضل تو، گرش نومید گردانی؟
گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمیشک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی
راز عالم در دل گنگم، زنااهلی خلقگر ترا اهلیتی بودی ترا برگویمی
چند گویی راز دل؟ ناگفته مگذار و بگوخود نگویی تا کرا برگویمی؟ گر گویمی
زیر کان هستند، کز پالان جوابم آورندفی المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی
کو کسی، کاسرار چون بشنود دریابد که منپیش اوهر ساعتی اسرار دیگر گویمی؟
کو کسی، کز وهم پای عقل برتر مینهد؟تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی
کوکسی، کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای؟تامن از صد نوع با او شرح معبر گویمی
کو کسی، کوهرچه باشد جمله را بیند بخویش؟تادلش را نسخۀ عالم مقرر گویمی
کوکسی، کوسینه کرسی کرد و ازدل عرش ساختتا مثال عالم صغریش در بر گویمی
کوکسی، کاندرمیان زندگی یک ره بمرد؟تا میان زندگیش از سر محشر گویمی
کوکسی، کزدین چوبومسلم تبر زد روز و شب؟تا ز صدق یا رغار و حلم حیدر گویمی
کو دلی، کز حلقۀ گردون دن بهمت درگذشت؟تا بر آن دل هفت گردون حلقۀ درگویمی
کویکیمفلس، که در ششدر فروماندست سخت؟تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی
کویکی، کز قعر صدظلمت نهد یک گام پیش؟تا ز نور فیض دریای منور گویمی
کویکی طوطی شکرچین، که تا در پیش اوهر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی؟
کو یکی جوهرشناس گوهری، در باب علم؟تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی
کو یکی غواص تیز اندیشۀ بسیار دان؟تا عجایبهای این دریای منکر گویمی
کو یکی سرگشته همچون گوی در باب طلب؟تا منش اسرار این دریای اخضر گویمی
کو یکی طاقی، که جفتش نیست از روی خرد؟تا ز دواری این طاق مدور گویمی
کو یکی صاحب مشامی؟ کوزمی بویی شنیدتا ز مشک تبت و عود معنبر گویمی
کو یکی پاکیزه خاطر، راست فهم و پاک دان؟تا بزیر هر سخن صد نکته مضمر گویمی؟
کو سخندانی، که او را منطق الطیر آرزوست؟تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی
کوسکندر همتی،حکمت پژوهی، تشنه دل؟تا صفات آب خضر و آب کوثر گویمی
کو فریدونی، که گاوان را کند قربان عید؟تا من اندر عیدگاه الله اکبر گویمی
نی، خطا گفتم خطا، کو غازیی شمشیرزن؟تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی
تا کی ازنفسم؟ که هم ناگفته ماند شرح اوگر هزاران شرح او را من زهر درگویمی
گر من از مردان دین آگاهمی؟ هرگز کجابا چنین نامردی از مردان رهبر گویمی؟
دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم زدنراز مردان جهان با دامن تر گویمی
جز سخن چیزی ندارم، ور مرا چیزی بدیبا چنان چیزی کجا دیوان ودفتر گویمی؟
گر از آن دریای معنی قطرهای بودی مراحاش لله گر من ازاعراض و جوهر گویمی
در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمینیستی ممکن که از خورشید انور گویمی
کاشکی مستغرق آن نور بودی جان منزانکه گر مستغرقستی آن بهم درگویمی
گر من اندر ملک دین کنج قناعت دارمیخویشتن را ملکت عالم میسر گویمی
طفل را هم، ماندۀ حرفی و گرنه طفلمیکی الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی؟
ای خدا، نقصان مده در جوهر ایمان منگر بجز تودر دو عالم بنده پرور گویمی
در بقا عزت ترا و در فنا لذت مرامستمی گر با تو خود را من برابر گویمی
یا رب، این نفس پلیدم پاک کن، تا خویش راهمچو عیسی جاودان روح مطهر گویمی
گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی
از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی