غزلیّات
چون نیست هیچ مردی در عشق، یار ما راسجاده زاهدان را درد و قمار ما را
جایی که جان مردان باشد چوگوی گردانآن نیست جای رندان، با آن چه کار ما را؟
گر ساقیان معنی با شاهدان نشینندمی زاهدان ره را، درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را، دردش شکستگان راشادیش مصلحان را، غم یادگار ما را
ای مدعی کجایی، تا ملک ما ببینی؟کز هر چه بود در ما برداشت یار ما را
آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقتکای خسته چون بیابی اندوه آر ما را
عطار اندرین ره اندوهگین فرو شد
زیرا که او تمامست انده گسار ما را
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی راز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کنبه بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانیبرای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آئی و ما را روی بنمائیبسوزی خرقۀدعوی بیابی نور معنی را
دل از ما میکند دعوی سر زلفت بصد معنیچودلها درشکن دارد چه محتاجست دعوی را
بیکدم زهد سی ساله بیک دم باده بفروشماگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازدنماید زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آیدنبینی جز به میخانه از این پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
اگر در روضه بنمایی بما نور تجلی را
خدایا، رحم بخش آن یار ما رانگار دلبر عیار ما را
دلارامی که همچون زلف مشکینپریشان کرد ناگه کار ما را
گهی در صلح باشم، گاه در جنگنداند هیچ کس اسرار ما را
دریغا! هجر او ناگاه بشکستببوی وصل او بازار ما را
کسی خواهد که رنگ عشق بیندبیا و گو ببین رخسار ما را
خداوندا، وصال یار بخشی
غلام عاشق عطار ما را
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرامن کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا؟
جان و دل پر درد دارم، هم تو در من مینگرچون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو درخون گرفتم روی، از آنکنیست جز روی تو درمان، چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم، چون قلم در راه عشقپا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرمتا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیستدردم از حد شد، چه میسازی تودرمان مرا؟
جان عطار از پریشانست همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
گفتم: اندر محنت و خواری مراچون ببینی نیز نگذاری مرا
بعد از آن معلوم من شد کان حدیثدست ندهد جز بدشواری مرا
از می عشقت چنان مستم، که نیستیک زمان پروای هشیاری مرا
گر زمن دل میبری، ای جان مندل ترا باد و جگر خواری مرا
از تو نتوانم که فریاد آورمزانک در فریاد میآری مرا
گر بنالم زیر بار عشق توبار بفزایی بسر باری مرا
گر ز من بیزار گردد هرچه هستنیست از روی تو بیزاری مرا
از من بیچاره بیزاری مکنچون همی بینی بدین زاری مرا
گفته بودی: آخرت یاری دهمچون بمردم کی دهی یاری مرا؟
پرده بردار و دل من شاد کندر غم خود تا بکی داری مرا؟
چبود از بهر سگان کوی خویشخاک کوی خویش انگاری مرا؟
مدتی خون خوردم و راهم نبودنیست استعداد، پنداری مرا
نی، خطا گفتم که دل خاکی شدیگر نبودی از تو دلداری مرا
مانع خود هم منم در راه خویش
تا کی از عطار و عطاری مرا؟
باردگر شور آورید این پیر درد آشام ماصدجام برهم نوش کرد ازخون دل پرجام ما
چون راست کاندر کار شد وز کعبه درخمار شددرکفرخود دیندار شد بیزار شد ز اسلام ما
پسگفتتا کی زین هوس ماییم و درد یک نفسدایم یکی گوییم و بس تا شد دوعالم رام ما
بس کم زنی استاد شد بیخانه و بنیاد شداز نام وننگ آزادشد نیکست این بدنام ما
پس شد چومردان مرداو و زهردوعالم فرداووز درد درد درد اوشدمست،هفت اندام ما
دل گشت چون دلدادهای جان شد زکارافتادهایتاریخت پرهر بادهای ازجام دل درجام ما
جانراچوآن مینوش شد از بیخودی بیهوش شدعقل از جهان خاموش شد وز دل برفت آرام ما
عطار در دیر مغان خون میکشید اندرنهان
فریاد برخاست از جهان کای رنددردآشام ما
چون شدستی ز من جدا، صنماملتقی لم نزلت فی ندما
حق میان من و تو آگاهستهو یکفی من الذی ظلما
ور بدست تو آمدست اجلمقد رضیت بماجری قلما
گشت فانی ز خویش چون عطار
گفت: غیر از وجود حق عدما
گر سیر نشد ترا دل از مایک لحظه مباش غافل از ما
در آتش دل بسر همی کردمانندۀ مرغ بسمل از ما
تر می گردان بخون دیدههر روز هزار منزل از ما
چون ابر بهار، میگری زارتا خاک، ز خون کنی، گل از ما
آخر بچه وجه همچو خامانگه گاه بگیردت دل از ما؟
یا در غم ما تمام پیوندیا رشتۀ عشق بگسل از ما
مگریز زما، اگرچه نامدجز رنج و بلات حاصل از ما
کز هر رنجی گشاده گرددصد گنج طلسم مشکل از ما
عطار درین مقام چونست؟
دیوانۀ عشق و عاقل از ما
در دلم افتاده آتش، ساقیاساقیا آخر کجایی؟ هین! بیا
هین! بیا کز آرزوی روی توبر سر آتش بماندم، ساقیا
پر گیاه نفس شد آب حیاتچند ورزم نفس را همچو گیا؟
چون سگ نفسم نمکساری نیافتپاک شد تا همچو جان شد پرضیا
نفس رفت و جان نماند و دل بسوختذرهای نه روی ماند ونه ریا
نفس ما همرنگ جان شد گوییانفس چون مس بود وجان چون کیمیا
ز آن بمیرانند ما را، تا کنندخاک ما در چشم انجم توتیا
روز روز ماست، می در جام ریزمن می و آن جام جان اولیا
آسیا برخون بران از آب چشمچند گردی گرد خود چون آسیا؟
خویشتن ایثار کن، عطاروار
چند گویی لاعلی والاولیا
بس عجب دردیست دلرا بس عجب!مانده در اندیشۀ آن روز وشب
اوفتاده در رهی بیپا و سرهمچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند خواهم گشت در وادی عشق؟در میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند زود ا زپیش کارهرکه دارد از نسیم او نسب
ای دل شوریده، عهدی کردهایتازه گردان چند باشی در تعب؟
پر سخن دارم دلی، لیکن چه سود؟چون زبانم کارگرنی، ای عجب!
آشکارا آی و پنهانی نگردوست با ما، مافتاده در طلب
زین عجبتر کار نبود در جهانبر لب دریا بمانده خشک لب
برگشادی جان من اسرار عشقگر نبودی در میان ترک ادب
اینت کاری مشکل و کاری درازوینت رنجی سخت و کاری بوالعجب
دایم، ای عطار، با اندوه ساز
تا زحضرت امر آید کالطرب
روز و شب چون غافلی از روز و شبکی کند از سر روز و شب طرب؟
روی او چون پرتو افکندست روززلف او چون سایه اندازد بشب
گه کند از پرتوش سایه نهانگه کند این زلف سایه زو طلب
صدهزاران محو در اثبات هستصدهزار اثبات و محوست، ای عجب!
چون تو در اثبات اول ماندهایماندهای از ننگ خود سر در کنب
تا نمیری و نگردی زنده بازصدهزاران بار هستی بیادب
هرکه او جایی فرود آید بغیرهست او را مرد دون همت لقب
چون زره باز اوفتادی میشتابتا ابد هرگز مزن دم بیطلب
طالب آن باشد که جانش هرنفستشنهتر باشد ولیکن بیسبب
نه سبب، نه علتش باشد پدیدنه بود از خود، نه از غیرش نسب
چون نباشد او صفت چون باشدش؟خود همه اوست، اینت کاری بوالعجب
گر ترا باید که این سر پی بریخویش را از سیل خودسازی سلب
بر کنار گنج ماندی خاک بیزدر میان بحر ماندی خشک لب
چون رطب آمد غرض از استخواناستخوان تا چند خایی بیرطب؟
این شراب صرف در کش مردوارپس دو عالم پر کن از شور و شغب
مست جاویدان شو و فانی بباشتا شوی جاوید آزاد از تعب
از دم آن کس که این می نوش کرددوزخ سوزنده را بگرفت تب
چون تو آزاد آیی از ننگ وجودراستت آن وقت گیرد حکم چپ
همچو عطار این شراب صاف عشق
نوش کن از دست ساقی عرب
ای زرشک روی خوبت چهره چون زر آفتابچون لبت هرگز نپرورده است گوهر آفتاب
چون ز هم بر میگشاید طوطی خط توپرمیرود در سایۀ آن پربصد پرآفتاب
آفتاب ار ذرۀ خورشید رویت نیستینیستی چون روی تو هرگز منور آفتاب
سرخی روی تو چون دید آفتاب، از رشک توزردرویی گشت پیدا لاجرم بر آفتاب
ابر از آن پیداشود کزرشک خورشید رختآستین بر رخ نهد با دامن تر آفتاب
روی رادر حلقۀ زلفت مپوش، ای ماه، ازآنکحلقه در گوشست رویت را بصد در آفتاب
گر نبودی غیرت رویت که شمع آتشست
کی کشیدی بر همه آفاق خنجر آفتاب؟
برقع از ماه برانداز امشبابرش حسن برون تاز امشب
دیده بر راه نهادم همه روزتا درآیی تو باعزاز امشب
من و تو هر دو تمامیم بهمهیچ کس را مده آواز امشب
کارم انجام نگیرد، که چو دوشسرکشی میکند آغاز امشب
عمر من بیش شبی نیست چو شمععمر شد، چند کنی ناز امشب؟
گر چه کار تو همه پرده دریستپرده زین کار مکن باز امشب
تو چو شمعی و جهان از تو چو روزمن چو پروانۀ جانباز امشب
مرغ دل از قفس سینه ز شوقمیکند قصد به پرواز امشب
دل عطار نگر شیشه صفت
سنگ بر شیشه مینداز امشب
چه شاهدیست که باماست درمیان امشب؟که روشنست ز رویش همه جهان امشب
نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابینه زهره راست فروغی در آسمان امشب
میان مجلس ما صورتی همی تابدکه آفتاب شد از شرم او نهان امشب
بسی سعادت ازین شب پدید خواهد شدکه هست مشتری و زهره را قران امشب
شبی خوشست و ز اغیار نیست کس بر ماغنیمتست ملاقات دوستان امشب
دمی خوشست، مکن صبح دم دمی سردیکه همدمست مرا یار مهربان امشب
میان ما و تو امشب کسی نمیگنجدکه خلوتیست مرا با تو در نهان امشب
بساز، مطرب از آن پردههای شور انگیزنوای تهنیت بزم و عاشقان امشب
همه حکایت مطبوع درد عطارست
ترانۀ خوش شیرین مطربان امشب
جان اگر می ندهی، صحبت جانان مطلبگرنهای خضر، برو، چشمۀ حیوان مطلب
چون ترا دیو هوی نیست بفرمان باریطمع خام مبر، ملک سلیمان مطلب
دعوی عشق کنی و سر و سامان طلبیلایق عشق نباشد سر و سامان، مطلب
شادی دل ز غم عشق پراکنده مجویراحت جان زخم جعد پریشان مطلب
جور او میبرو زوچشم وفا هیچ مدار
درد او میکش و زو دارو و درمان مطلب
سحرگاهی شدم سوی خراباتکه رندان را کنم دعوت بطامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوشکه هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا: که ای شیخ،بیاور تا چه داری از مهمات؟
بدو گفتم که: کارم توبۀ تستوگر توبه کنی یابی مکافات
مرا گفتا: برو، ای زاهد خشککه تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره دردی بر تو ریزندز مسجد باز مانی وز مناجات
برو، مفروش زهد و خودنماییکه نه زرقت خرند اینجا، نه طاعات
کسی راکی فتد بر روی، این رنگکه در کعبه کند بت را مراعات؟
بگفت این و یکی دردی بمن دادخرف شد عقلم ورست از خرافات
برآمد آفتابی از درونمدرون من برون شد از سماوات
چو من فانی شدم زان جام کهنهمرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستمچو موسی میشدم هر دم بمیقات
چو خود را یافتم بالای کونینبدیدم خویشتن را آن مقامات
بدو گفتم که: ای دانندۀ راز،بگو تا کی رسم در قرب آن ذات؟
مرا گفتا که: ای مغرور غافل،کسی هرگز رسد؟ هیهات! هیهات!
بسی بازی ببینی از پس و پیشولی آخر فرومانی بشهمات
در آن موضع که تابد نور خورشیدنه موجود و نه معدوم ونه ذرات
همه ذرات عالم مست عشقندفرومانده میان نفی و اثبات
چه میگویی، تو ای عطار، آخر؟
که داند این رموز و این اشارات؟
تا بعمدا ز رخ نقاب انداختخاک در چشم آفتاب انداخت
سر زلفش چو شیر پنجه گشادآهوان را به مشک ناب انداخت
تیر چشمش، که عالمی خون داشتاشتری را بیک کباب انداخت
لب شیرینش، چون تبسم کردشور در لؤلؤ خوشاب انداخت
تاب در زلف داد و هر مویشدر دلم صدهزار تاب انداخت
غنچۀ عنبرینت، ای مهوشدر همه حلقها طناب انداخت
شوق روی چو آفتاب تو بودکاسمان را در انقلاب انداخت
شکری از لبت بسرکه رسیدسرکه را باز در شراب انداخت
عرقی کرد عارض چو گلتنظرم بر گل و گلاب انداخت
روی ناشسته خوشتری، بنشینکاتشی روی تو در آب انداخت
از لب تو فرید آبی خواست
در دلش آتش عذاب انداخت
آههای آتشینم پردههای شب بسوختبر لب آمد وزتف دل هم زبان، هم لب بسوخت
دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دلدرزمین آتش فتاد و برفلک کوکب بسوخت
جان پرخونم که مشتی خاک دامن گیر اوستگاه اندرتاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
پردۀ پندار، کان چون سد اسکندر قویستآه خون آلود من هر شب بیک یا رب بسوخت
روز دیگر پردۀ دیگر برون آمد ز زیرپردۀ دیگر به بازیهای دیگر شب بسوخت
هرکه او خامست گو: در مذهب ما نه قدمزانکهدعویسوزشد هرکو در این مذهب بسوخت
باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت
از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تاسر بسوختمرغ جان را نیز چون پروانه بال و پربسوخت
عشق آتش بود، کردم این دل مجمر چوعودآتشش سوزنده بد، هم عود و هم مجمربسوخت
ز آتش رویش چو یک اخگر بصحرا اوفتادهردوعالم همچو سارخکی از آن اخگر بسوخت
خواستم تا پیش جانان پیشکش سازم زجانپیشدستی کرد عشقش، جان من دربربسوخت
نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستریکاتش غیرت درآمد، خشک و تر یکسر بسوخت
دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به بادبرق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت
گفتم: اکنون ذرهای دیگر بمانم وگفت باشذرهای دیگر چه باشد؟ذرهای دیگر بسوخت
چون رسید این جایگه عطار نه هستونهنیست
کفر و ایمانش نماند و مؤمن وکافر بسوخت
تا درین زندان فانی زندگانی باشدتکنج عزلت گیر، تا گنج معانی باشدت
این جهان راترک کن، تا چون گذشتی زین جهاناین جهانت گر نباشد، آن جهانی باشدت
کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکنتا بکام خویش فردا کامرانی باشدت
روز کی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غمتا که بعد از رنج گنج شایگانی باشدت
روی خود را زعفرانی کن، به بیداری شبتا بروز حشر روی ارغوانی باشدت
گر بترک عالم فانی بگویی مردوارعالم باقی و ذوق جاودانی باشدت
صبحدم درهای دولتخانهها بگشادهاندعرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت
تا کی از بیحاصلی، ای پیر مرد بچه طبعدر هوای نفس مستی و گرانی باشدت؟
از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون؟تا بصورت خانۀ تن استخوانی باشدت
گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادبزان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت
گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت
زهی ماه در مهر سرو بلندتشکر درگدازد ز تشویر قندت
جهان فتنه بگرفت و پرمشک شد همچو بگذشت بادی بمشکین کمندت
برآر از سر کبر، گردی ز عالمکه گوگرد سرخست گرد سمندت
سر زلف پربند تو تا بدیدمبیک دم شدم عاشق بند بندت
گزند ترا قدر و قیمت که داند؟بیا تا بجانم رسانی گزندت
بچه آلتی عشق روی تو بازم؟چو جان مست هست و خرد مستمندت
چنان ماهرویی، که آیینۀ توبرخ باقمر در غلط او فکندت
چو وجه سپندی ندارم چه سازم؟جگر به که سوزم بجای سپندت
مزن بانگ بر من، که اینست جرممکه خورشید گفتم به بانگ بلندت
غلط گفتمت زانکه خورشید دایمرخی همچو زرمی رود دردمندت
چه سازم؟ که عطار اگر جان بزاری
بسوزد ز عشقت، نیاید پسندت
بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدتترک کن این چاه و زندان گر جهان میبایدت
باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآرورنه در گلخن نشین گر استخوان میبایدت
نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پرگر به بالا پر و بال مرغ جان میبایدت
درجهان قدس اگر داری سبک روحی طمعبر جهان جسم دایم سرگران میبایدت
عمر در سود و زیان بردی به آخر بیخبرمیندارد سود با تو پس زبان میبایدت
چندگردی در زمین بیپا و سر چون آسماناز زمین بگسل اگر بر آسمان میبایدت
روز و شب مشغول کار و بار دنیا ماندهایدین بسر باری دنیا رایگان میبایدت
هرچه گوئی چون ترا زوزین زبان گریک جوستگنگ شو از ماسوی الله گر زبان میبایدت
جوکشی و نیم جو همچون ترازوی دوسراز خری جومیمکش گر کهکشان میبایدت
ای عجب نمرود نفس و آنگهی همچون خلیلزحمت جبریل رفته از میان میبایدت
در هوا استاده و از منجنیق انداختهبر سر آتش به خلوت همچنان میبایدت
چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چراپس چو ابراهیم آتش گلستان میبایدت
ای خرمرده سگ نفست بگلخن درکشیدپس چو عیسی بر فلک دامن کشان میبایدت
در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید
امن تو از چیست چون خط امان میبایدت
دم مزن، گر همدمی میبایدتخسته شو، گر مرهمی میبایدت
تا در اثباتی تو بس نامحرمیمحو شو گر محرمی میبایدت
همچو غواصان دم اندر سینه کشگر چو دریا همدمی میبایدت
از عبادت غم کشی و صد شفیعپیشوای هر غمی میبایدت
اشک لایقتر شفیع تو، از آنکهر غباری را نمی میبایدت
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونستعالمی در عالمی میبایدت
تا که این یک قطره صد دریا شودصبر صد عالم همی میبایدت
هر دوعالم گر نباشد گو: مباشدر حضور او دمی میبایدت
در غم هر دم که نبود در حضورتا قیامت ماتمی میبایدت
درحضورش عهد کردی، ای فرید
عهد خود مستحکمی میبایدت
تا که در تنگ دیدهام شکرتگفتهام: تنگ برکشم ببرت
نیستی غم درین جهان فراخگر چنین تنگ نیستی شکرت
ندهی بوسه، ز آن سبب ندهمبتقاضای سرد درد سرت
چون زخویشت سه بوسه میبایدبوسه نرسد بهیچ کس دگرت
بوسه نادادن و جگر خوردنهست کار تو، پیشۀ پدرت
دانۀ اشک ریختم بر رویبو که در دام آورم دگرت
گر ببینی کنار پرخونمآخر از حال من شود خبرت
چون نبینی کنار خود را هیچکی فتد بر کنار من نظرت؟
از تو با هیچ باشم آگاهیگر کنم دست با میان کمرت
بسته داری ز بخل درج گهربوسهای بس بود کلید درت
جوهری جهان شود عطار
گر کند باز درج پرگهرت
ای شکر خوشه چین گفتارتسرو آزاد کرد رفتارت
بسکه طوطی جان بزد پر و بالز اشتیاق لب شکر بارت
خار در پای گل شکست هزارز آرزوی رخ چو گلنارت
هر شبی با هزار دیده سپهرمانده در انتظار دیدارت
لعل از جان بشسته دست بخونشده مبهوت جزع خونخوارت
نرگس تر، که ساقی چمنستحلقه در گوش چشم مکارت
هر کرا، از هزار گونه جفادل ببردی، به جان گرفتارت
بحر از آن جوش میزند لب خشککه بدیدست در شهوارت
آسمان میکند زمین بوستزانکه سرگشته گشت در کارت
گشت دندان عاشقان همه کندتا که بس تیز گشت بازارت
بر دل و جانت عاشقم، مفروشکه به جان و دلم خریدارت
بر بنا گوش تست حلقۀ زلف
حلقه در گوش ماند عطارت
خراباتیست پر رندان سرمستز سر مستی همه نه نیست ونه هست
فرو رفته همه در آب تاریکبرآورده همه در کافری دست
همه فارغ ز امروز و ز فرداهمه آزاد، چه هشیار و چه مست
مگر افتاد پیر ما بدین قوممرقع چاک زد، زنار دربست
یقینش گشت کار و بیگمان شددرستش گشت فقر و توبه بشکست
سیاهیی، که در هر دو جهان بودفرود آمد بجان او و بنشست
نقاب جان او شد آن سیاهیسیاهی آمد و در فقر پیوست
چو آب خضر در تاریکی افتادکنون هم او زخود، هم خلق ازو رست
دل عطار خون گشت وحق اوست
که تیری آن چنان ناگه ازو جست
در دلم تا برق عشق او بجسترونق بازار زهد من شکست
چون مرا میدید، دل برخاستهدل ز من بربود و درجانم نشست
خنجر خون ریز او خونم بریختناوک مژگان او جانم بخست
آتش عشقش ز غیرت در دلمتاختن آورد همچون شیر مست
بانگ بر من زد که: ای ناخود شناسدل بماده، چند باشی بت پرست؟
گر سر هستی ما داری تمامدرره ما نیست گردان هرچه هست
هر که او در هستی ما نیست شددایم از ننگ وجود خویش رست
می ندانی کز چه ماندی در حجابپردۀ هستی تو ره بر تو بست
مرغ دل، چون واقف اسرار شدمیتپید از شوق چون ماهی ز شست
برامید آن گهر در بحر عشقغرقه شد و آن گوهرش نامد بدست
آخر این نومیدی، ای عطار چیست؟
تو نهای مرد ونه همتای تو هست
شادی بروزگار شناسندگان مستجانها فدای مرتبۀ نیستان هست
از ناز برکشیده کله گوشۀ بلیدرگوش کرده حلقۀ معشوقۀ الست
گاهی ز فخر تاج سر عالمی بلندگاهی ز فقر فخر ره این جهان پست
دستار عقلشان کف طرار عشق بردبازار توبهشان شکن زلف لاشکست
برخاستند از سر اسرار هر دو کونچون شاه عشق بر دل ایشان فرونشست
زنجیر در میان و نمد در برند ازومردی که راه فقر بسر برد حیدرست
آنجا که پای جای ندارد فشرده پایو آنجا که دست جای ندارد فشرده دست
در قعر بحر نور فرو خورده غوطهاوز شوق ذوق ملک عدم نیستی به هست
عطار جام دولت ایشان بکف گرفت
جاوید از آن شراب معطر بماندمست
عزم آن دارم که: امشب نیم مستپای کوبان کوزۀ دردی بدست
سر به بازار قلندر برنهمپس بیک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم ره نمای؟تا کی از پندار باشم خودپرست
پردۀ پندار میباید دریدتوبۀ تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که: دستی برزنمچند خواهم بود آخر پای بست؟
ساقیا، در ده شرابی دلگشایهین! که دل برخاست، غم بر سرنشست
تو مگردان دور، تا ما مردواردور گردون زیرپا آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیمزهره را تا حشر گردانیم مست
همچو عطار از جهت بیرون شویم
بیجهت در رقص آییم از الست
مفشان سر زلف خویش سرمستدستی در نه، که رفتم از دست
تا نرگس مست تو بدیدماز نرگس مست تو شدم مست
دریاب مرا، که طاقتم نیستانصاف بده، که جای آن هست
ای ساقی ماهروی، برخیزکان آتش تیز توبه بنشست
در بتکده رفت و دست بگشادزنار چهار کرد و بربست
در ده می کهنه، ای مسلمانکاین کافر تازه توبه بشکست
دردی بسته، بخورد و افتادوز ننگ وجود خویشتن رست
عطار درو نظاره میکرد
تا زین قفس فنا برون جست
لعل گلرنگت شکر بار آمدستقسم من زان گل همه خار آمدست
گو لبت بر من جهان بفروش از آنکصد جهان جانش خریدار آمدست
پاره دل زانم که در دل دوختننرگس تو پارهیی کار آمدست
دل نمیبینم مگر چون هر دلیدر خم زلفت گرفتار آمدست
پستۀ شورت نمک دارد بسیزین سبب گویی جگرخوار آمدست
نی خطا گفتم ز شیرینی که هستپستۀ شورت شکربار آمدست
چشمۀ نورست روی او ولیکآن دو لب یک دانۀ نار آمدست
زان شکر لب، شور در عالم فتادکان شکر لب تلخ گفتار آمدست
چشمۀ نوشش که چشم نور نیستدرج لعل در شهوار آمدست
عاشقا روی چو ماه او نگرکافتابش عاشق زار آمدست
دست بر سر پیش رویش آفتابپای کوبان ذره کردار آمدست
بر همه عالم ستم کردست اوبا چنان رویی به بازار آمدست
آری آری روشنست این همچو روزکان سیه گر چون ستمکار آمدست
خون جان ماست آن خون نی شفقگر سوی مغرب پدیدار آمدست
آنچه در صد سال قسم خلق نیست
بی رخ او قسم عطار آمدست
ندای غیب بجان تو میرسد پیوستکه: پای درنه و کوتاه کن ز دنیا دست
هزار بادیه در پیش بیش هست و هنوزتو هم چنان ز شراب غرور ماندی مست
جهان پلیست از آن سو رود بهر ساعتپدید آید ازین پل هزار جای شکست
به پل برون نشود، تا چنین بود کارتبرون بجه، که چنین پل کجاست جای نشست؟
چو سیل پل شکن از کوه سر فرود آردبیوفتد پل و در زیر پل بمانی پست
تو غافلی و بهفتاد پشت شد چو کمانتو خوش بخفته و رفتست تیر عمر از شست
اگر تو زار بگریی بصد هزاران چشمز کار بیهدۀ خویش جای آنت هست
فرشتهای تو و دیوی، سرشته هر دو بهمگهی فرشته صفت، گه بمانده دیوپرست
هزار بار بنامرده طوطی جانتچگونه زین قفس آهنین تواند جست؟
توگرچه زندهای امروز لیک درگوریچو تن بگور فرو رفت جان ز گور برست
چو جان بمرد، ازین زندگانی ناخوشز خود برید و میان خوشی بحق پیوست
میان جشن بقاکرد نوش، نوشش بادز دست ساقی جان ساغر شراب الست
دل آن دلست که چون از نهاد خویش گسستز کبریای حق اندیشه میکند پیوست
بحکم بند قبای فلک ز هم بگشاددلی که از کمر معرفت میان دربست
بزیر خاک بسی خواب داری، ای عطار
مخسب نیز، چو عمر آمدت بنیمۀ شست
نیم شبی سیم برم نیم مستنعرهزنان آمد و در، را شکست
هوش بشد از دل من کورسیدجوش بخاست ازجگرم کو نشست
جام میآورد مرا پیش و گفت:نوش کن این جام و مشو هیچ مست
چون دل من بوی می عشق یافتعقل زبون گشت و خرد زیر دست
نعره برآورد و بمیخانه شدخرقه بخم در زد و زنار بست
کم زن و اوباش شد ومهره دزدرهزن اصحاب شد و بت پرست
نیک و بد خلق بیک سو نهادنیست شد و هست شد و نیست هست
چون خودی خویش بکلی بسوختاز خودی خویش به کلی برست
در سر عطار بلندی بدید
خاک شد ودر ره او گشت پست
وشاقی اعجمی با دشنه در دستبخون آلوده دست و زلف چون شست
کمر بسته، کلاه کج نهادهگره بر ابرو و پرخشم و سرمست
درآمد در میان خرقه پوشانبکس درننگرست از پای ننشست
بزد آن دشنه در دل پیر ما رادلش بگشاد و زناریش دربست
چو کرد این کار، ناپیدا شد از چشمچو آتش پارهای آن پیر در جست
در آشامید دریاهای اسرارز جام نیستی در صورت هست
خودی او به کلی زوفرو ریختز ننگ خویشتن بینی برون رست
جهان گم بد درو اما هنوز اوبدان مطلوب خود عور و تهی دست
چو مرغ همتش دانه فرو ریختقفس از بس که پر زد خرد بشکست
بپرید و نشان و نام ازو رفتندانم تا کجا شد در چه پیوست
ازین دریا که کس با سر نیامداگر خونین شود جان جای آن هست
دلی پر خون درین هیبت بماندستفلک پشت دوتادر سوک بنشست
دریغا جان پر اسرار عطار
که شد در پای این سرگشتگی پست
راه عشق او که اکسیر بلاستمحو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتنهر دلی کو طالب این کیمیاست
گر بقا خواهی فنا شو، کز فناکمترین چیزی که میزاید بقاست
گم شود در نقطۀ فای فناهرچه در هر دو جهان شد از تو راست
در چنین دریا که عالم ذرهایستذرهای هست آمدن یاراکراست؟
گر ازین دریا بگیری قطرهایزیر او پوشیده صد دریا بلاست
برنیاری جان و ایمان گم کنیگر درین دریا برت یک ذره خواست
گرد این دریا مگرد و لب بدوزکاین نه کار ما و نه کار شماست
از خودی خود قدم برگیر زودتا ازیشان بانگ آید کان ماست
گر گدایی را رسد بویی ازینتا ابد بر هرکه باشد پادشاست
دم نیارد زد ازین سد شگرفهر کرا یک دم سر این ماجراست
زهد و علم و زیرکی بسیار هستآن نمیخواهند کاین معنی جداست
آنچه من گفتم زبور پارسیستفهم آن نه کار مرد پارساست
سلطنت باید که گردد آشکارتا بدانی تو که این معنی کجاست
در دل عشاق از تعظیم اوکبریای خلق از کبر و ریاست
محو کن عطار را زین جایگاه
کاین نه کسب اوست بل عین عطاست
تا کی از صومعه، خمار کجاست؟خرقه بفکندم، ز نار کجاست؟
سیرم از زرق فروشی و نفاقعاشقی محرم اسرار کجاست؟
چون من از بادۀ غفلت مستمآن بت دلبر هشیار کجاست؟
همه عالم می عشقست ولیکمفلسی مست پدیدار کجاست؟
همه در درد بماندیم تماماثر گرد ره یار کجاست؟
همه در کار شدیم، از پی خویشکاملی در خور این کار کجاست؟
گشت عطار درین واقعه گم
اندرین واقعه عطار کجاست؟
چون ز مرغ سحر فغان برخاستناله از طاق آسمان برخاست
صبح چون در دمید از پس کوهآتشی از همه جهان برخاست
عنبر شب چو سوخت ز آتش صبحبوی عنبر ز گلستان برخاست
سپر آفتاب تیغ کشیدقلم عافیت ز جان برخاست
ساقی از در درآمد و بنشستصد قیامت بیک زمان برخاست
کس چه داند که چون شراب بخوردشور چون از شکرستان برخاست؟
ز آرزوی سماع و شاهد و میاز همه عاشقان فغان برخاست
باده ناخورده مست شد عطار
سوی مدح خدایگان برخاست
دوش کان شمع نیکوان برخاستناله از پیر و از جوان برخاست
گل سرخ رخش چو عکس انداختجوش آتش ز ارغوان برخاست
آفتابی که خواجه تاش مهستبغلامیش مدح خوان برخاست
از غم جام خسروی لبششور از جان خسروان برخاست
روی بگشاد تا ز هر مویمصد نگهبان و دیدهبان برخاست
فتنهای کان نشسته بود تمامباز از آن یار مهربان برخاست
آتش روی او بدید و بسوختبتجلی چو آن شبان برخاست
یا رب از عشق زلف هندوی اوچه قیامت زهندوان برخاست
مشک از چین زلف میافشاندآه از ناف آهوان برخاست
چشم جادوش آتشی در زددود از مغز جاودان برخاست
پیش من آمد و زبان بگشادگفت: یوسف ز کاروان برخاست
دل بمن ده، اگر بحق گوییدر غم ما زجان توان برخاست
دل چو رویش بدید دزدیدهبگریخت از من و دوان برخاست
او چو سلطان بزیر پرده بخفتدل تنها چون پاسبان برخاست
چون همه عمر خویش یک مژه زدهمه مغزش ز استخوان برخاست
نتوان داد شرح کز چه صفت
دل عطار ناتوان برخاست
اینت گم گشته دهانی که تراستوینت نابوده میانی که تراست
از دو چشم تو جهان پرشورستاینت شوریده جهانی که تراست
جادوان را به سخن خشک کنیخه! زهی چرب زبانی که تراست
آخر این ناز تو هم درگذردچند ماندست زمانی که تراست
گفتی از من شکری باید خواستاینت آشفته دهانی که تراست
چون بهای شکرت صد جانستچه کنم نیمۀ جانی که تراست؟
مده ای ماه کسی را شکریکه شکر هست زبانی که تراست
خط معزولی حسن تو دمیدسست از آن گشت عنانی که تراست
قیر شد گرد رخت غالیه گونخطت از غالیه دانی که تراست
چون خط او بدمد ای عطار
کم شود آه و فغانی که تراست
این چه سوداست کز تو در سرماست؟وین چه غوغاست کز تو در بر ماست
از تو در مافتاده شور و شریاین همه شور و شر نه در خور ماست
تا تو کردی بسوی ما نظریملک هر دو جهان مسخر ماست
تا کنار آمدیم از دو جهاندل نهاد شریف گوهر ماست
آتشی کز تو در نهاد دلستتا ابد رهنما و رهبر ماست
دیدهای کو که دید روی ترا؟دیده تیره است و یار در بر ماست
مادرین ره حجاب خویشتنیمورنه روی تو در برابر ماست
تا که عطار عاشق غم تست
دل اصحاب ذوق غمخور ماست
عاشقی و بیوفایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
تا بود عشقش درون جان ماجان ما در پیش ما ایثار ماست
جان مازانست کوجانست جانجان ما بیفخر عشقش عار ماست
عشق او آسان همی پنداشتمسد مادر راه ما پندار ماست
کار ما چون شد ز دست ما کنونهیچ دردی نیست کان در کار ماست
بوده عمری در میان اهل دلاین زمان تسبیح ما زنار ماست
چون به مسجد یک زمان حاضر نهایممسجد ما این زمان خمار ماست
کیست چون عطار در خمار عشق؟
کاین زمان دردی و دردی خوار ماست
ای دوست، این جهان که علی الحق جهانماستآنست بارگاه حقیقی، از آن ماست
تو سر بهر چه در نظر آید فرو میارکاین هرچه هست از جهت امتحان ماست
هر برگ و هر گیاه که از خاک میدمدهر یک زدرد و حسرت ما ترجمان ماست
یک ذره نیست جمله بروی زمین مگراین ذرهای که هست تن ناتوان ماست
یک شربت آب مینتوان خورد در جهانکاین کوزهای خاک تن ناتوان ماست
عطار راه یافته از نور رهنمای
در راه راست راهبر کاروان ماست
طرقوا یاعاشقان کاین منزل جانان ماستزانچهوصل وهجر او هم درد و هم درمان ماست
راه ده ما را،اگر چه مفلسان حضرتیمآیت قل یا عبادی آمده در شأن ماست
نیستیم اینجا مقیم، ای دوستان، بر رهگذریک دو روزه روح غیبی آمده مهمان ماست
عزم ره داریم و نتوان بیش از این کردن درنگزانکه جلاد اجل در انتظار جان ماست
یا غیاث المستغیثین یا اله العالمینجملۀ شب تا سحر بردرگهش افغان ماست
آن چنان خلوت که ما از جان ودل بودیم دوشجبرئیل آید نگنجد در میان، گر جان ماست
گر شما را طاعتست و زهد و تقوی و ورعباکنی چون دوست اندرعهد ودر پیمان ماست
تحفۀ جنت که از بهر شما آراستندبا غم هجران او دوزخ سرابستان ماست
غم مخور عطار چندین از برای جسم خود
ز آنکه بحر رحمتش در انتظار جان ماست
چون مرا مجروح کردی گر نهی مرهم رواستچون بمُردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست
من کیم یک شبنم از دریای بیپایان توگر رسد بویی از آن دریا بیک شبنم رواست
گر رسانی ذرهای شادی بجانم بیجگرهم روا باشد چو بر دل بیتو چندین غم رواست
چون نمیآیی میان حلقه با من چون نگینحلقهای بر در بزن گر درنیایی هم رواست
تادرون عالمم دم با تو نتوانم زدنچون برون آیم ز عالم با تو هم آن دم رواست
چون در اصل کار عالم هیچ کس آن دم نیافتآن چنان دم کی توان گفتن که در عالم رواست
در صفت رو، تا بدان دم بو که یک دم پی بریکان دم پاکست و پاک از صورت آدم رواست
گر سر مویی جنب را تر نشد نامحرمستظن مبر کانجا سر یک موی نامحرم رواست
موی چون درمینگنجد کردهای سررشته گمگرتو گویی سوزنی با عیسی مریم رواست
اره چون بر فرق خواهد داشت جم پایان کارگر فرو خواهد فتاد از دست جام جم رواست
چون تواند دیو بر تخت سلیمانی نشستگر سلیمان گم کند در ملک خود خاتم رواست
فقر دارد اصل محکم وان دگرها هیچ نیستگر قدم در فقر چون مردان کند محکم رواست
بیش از زنبیل بافی سلیمان نیست ملکهر که آن زنبیل بفروشد به چیزی کم رواست
مذهب عطار اینجا چیست از خود گم شدن
زانکه اینجا نه جراحت هیچ و نه مرهم رواست
دلبرم در حسن طاق افتاده استقسم من زو اشتیاق افتاده است
بر سر پایم چو کرسی ز انتظارکو چو عرش سیم ساق افتاده است
گر رسد یک شب خیال وصل او؟برق در زیرش براق افتاده است
لیک اندر تیه هجرش گرد منسد اسکندر یتاق افتاده است
کی فتد در دوزخ این آتش کزودر خراسان و عراق افتاده است
برهم افتاده چو زلفت هر طرفکشتۀ تو در فراق افتاده است
میندانم تا بعمداً میکشدیا چنین خود اتفاق افتاده است
تا که روی همچو ماهش دیدهامماه بختم در محاق افتاده است
ابروی او جز کمان چرخ نیستزانکه همچون چرخ طاق افتاده است
چون ندارد ترک سیمینم میانپس چرا زرین نطاق افتاده است؟
این همه باریک بینی فرید
از میان آن و شاق افتاده است
بت ترسای من مست شبانه استچه شورست این کز آن بت در زمانه است
سر زلفش نگر کاندر دو عالمزهر موییش جویی خون روانه است
دل من صاف دین در راه او باختکه این دل مست دردی مغانه است
چو عقلم مات شد برنطع عشقشچه بازم چون نه بازی و نه خانه است؟
دل بیمار را در عشق آن بتشفا از نعرههای عاشقانه است
درآمد دوش و گفت ای غرۀ خوددلت غمگین و نفست شادمانه است
ببوی دانه مرغت ماند در دامچه مرغی؟ آنکه عرشش آشیانه است
بدو گفتم که چون در دام ماندی؟بخور دانه که غم خوردن فسانه است
بزاری مرغ گفتا ای عزیزانبدام اندر، کرا پروای دانه است؟
از آن وقتی که خورد آن دانه آدمبدام افتاد و سر بر آستانه است
عزیزا کار تو بس مشکل افتادچه گویم؟ چون زبانم بیزبانه است
ببین کایینۀ کونین کلیجمال بینشانی رانشانه است
نگاهی میکند در آینه یارکه اوخودعاشق خودجاودانه است
بخود میبازد از خود عشق با خودخیال آب و گل در ره بهانه است
اگر احول نباشی زود بینیکه کلی هر دو عالم یک یگانه است
تو هرجایی از آن بییار مانیکه راهی دور و بحری بیکرانه است
بر آن ایوان کز اینجا رفت این حرفدو عالم همچو نقش آسمانه است
دل عطار از روز ازل باز
ز صاف عشق مخمور شبانه است
ترا در ره خراباتی خرابستگر آنجا خانهای گیری صوابست
بگیر آن خانه، تا ظاهر ببینیکه خلق عالم و عالم سرابست
در آن خانه ترا یکسان نمایمجهانی گر پر آتش گر پر آبست
خراباتیست بیرون ازدو عالمدو عالم در بر آن همچو خوابست
ببین کز بوی آن درد خراباتفلک را روز و شب چندین شتابست
بآسانی بیابی سر این کارکه کاری سخت و سری تنگیابست
بعقل این راه مسپر، کاندرین راهجهانی عقل چون خر در خلابست
مثال تو درین کنج خراباتمثال سایهای در آفتابست
چگونه شرح این گویم؟ که جانمز عشق این سخن مست و خرابست
اگر پرسی ز سر این سؤالیچه گویم من؟ که خاموشی جوابست
برای جست و جوی این حقیقتهزاران حلق را سر در طنابست
ز درد این سخن پیران ره رامحاسنها بخون دل خضابست
جوانمردان ره را زین مصیبتجگرها تشنه و دلها کبابست
ز شرح این سخن در حصلت خویش
دل عطار در صد اضطرابست
تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بستجان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست
ترسید زلف تو که کند چشم بد اثرخورشید را ز پردۀ مشکین نقاب بست
ناگاه آفتاب رخت تیغ برکشیدپس تیغ تیز در تتق مشک ناب بست
گر چهرۀ تو رخ بگشادی فتوح رامیخواست طرۀ تو ره فتح باب بست
عالم که بود تیرهتر از زلف تو بسیروی تو کرد روشن و بر آفتاب بست
تاهست روی تو،که سر آفتاب داشت؟تا هست آب خضر، که دل در سراب بست؟
یک شعله آتش رخ تو برجهان فتادسیلاب عشق بر دل مشتی خراب بست
بس در شگفت آمدهام تا مرا به حکمچشمت چگونه چست، بیک غمزه خواب بست
در خط شدم چو لعل لبت تا دهان تواز قفل لعل چون در در خوشاب بست
جادو شنیدهام که ببندد بحکم آبزآن بود نرگس تو که بر رویم آب بست
نقاش صنع را همه لطف تو بود قصدبر گل نبشت نقش تو و بر گلاب بست
چون خیمۀ جمال ترا پیش برفکنداز زلف عنبرین تو دروی طناب بست
جایی که گشت جای نشین خیال تویک بارگی درو هوس جاه و آب بست
مسکین فرید در همه عالم دلی که داشت؟
بگسست پاک و در تو بصد اضطراب بست
بیا، که قبلۀ ما گوشۀ خراباتستبیار درد، که عاشق نه مرد طاماتست
پیالهای دو بمن ده، که صبح پرده دریدپیالهای دو فرو کن، که جای شهماتست
در آن مقام که جانهای عاشقان خون شدچه جای درد فروشان دیر آفاتست
کسی که دیرنشین مغان بود پیوستچه مرد دین و چه شایستۀ عباداتست
مگوزخرقه و تسبیح از آنکه این دل مامیان ببسته بزنار و در مناجاتست
ز کفر و دین و ز نیک و بد وز علم و عملبرون گذر، که برون زین بسی مقاماتست
اگر دمی بمقامات عاشقان برسیشود یقین که جز از عاشقی خرافاتست
چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق؟از آنکه لذت عاشق ورای لذاتست
مخند از پی مستی که بر زمین افتدکه آن سجود وی از جملۀ مناجاتست
بکوی نفی فرو شو چنانکه برناییکه گرد دایرۀ نفی عین اثباتست
مقام عاشق و معشوق از دو کون برونکه حلقۀ در معشوق ما سماواتست
نگه مکن بدو عالم، از آنکه در ره دوستهر آنچه هست بجز دوست عزی ولاتست
بنوش درد فنا گر بقا همی خواهیکه زاد راه فنا دردی خراباتست
اگرچه شاه شدی مات هرگدای شویکه شاه نطع یقین آن بود که شهماتست
بیا ز هر دو جهان و ممان که سود کنیاز آنک در ره او ماندنت مباهاتست
ز هر دو کون فنا شو درین ره، ای عطار
که باقی ره عشاق فانی الذاتست
آنکه چندین نقش ازو برخاستستیارب او در پرده چون آراستست
چون ز پرده دم بدم میتافتستهر دو عالم دم بدم میکاستست
چون شود یک ره ز پرده آشکارتو یقین دان کان قیامت خاستست
محو گردد در قیامت ز آن جمالهر که نقشی در جهان پیراستست
ذرهای معشوق کی آید پدید؟چون دو عالم پر زر و پر خواستست
در قیامت سوی خود کس ننگردچون جمال آن چنان آراستست
ذرهای گشتست ظاهر ز آن جمالشور از هر دو جهان برخاستست
ای فرید اینجا چه خواهی کار و بار؟
راه تو نادانی و ناخواستست
چون باصل اصل درپیوسته بی تو جان تستپس تویی بیتو، که از تو آن تویی پنهان تست
این تویی جزوی بنفس و آن تویی کلی بدللیک تو نه این نه آنی بلکه هر دو آن تست
تو درین و تو در آن، تو کی رسی هرگز بتو؟ز آنک اصل تو برون نفس تست و جان تست
بود تو اینجا حجاب افتاد و نابودت حجاببود و نابودت چه خواهی کرد چو نقصان تست
چون ز نابود وز بود خویش بگذشتی تماممی ندانم تا بجز توکیست کان سلطان تست؟
هرچه بود و هست و خواهد بود جمله ذرهایستذره بفکن،تا چه خورشیدست کوپیشان تست
تو مبین و تو مدان گر دین ودانش بایدتکانچ تو بینی و تو دانی همه زندان تست
بی سر و تن گر ازین میدان برون آیی چو گویتا ابد گر هست گویی درخم چوگان تست
عین عینت چون بغیب الغیب تو پوشیدهاندپس یقین میدان که غیب العین جاویدان تست
صدر غیب الغیب را سلطان جاویدان توییجز توگر چیزیست در هر دو جهان دربان تست
هم زجسم وجان توخاست این جهان و آن جهانهم بهشت و دوزخ از کفر تو و ایمان تست
هم خداوندت سرشت و هم ملایک سجده کردپس تویی معشوق خاص و چرخ سرگردان تست
ای عجب تو کور خویشی ذره ذره در دو کونخود هزاران دیده دانم تا ابد حیران تست
بر دل عطار روشن گشت همچون آفتاب
کآسمان نیلگون فیروزهای از کان تست
عزیزا هر دو عالم سایۀ تستبهشت و دوزخ از پیرایۀ تست
تویی از روی ذات آیینۀ شاهشه از روی صفاتی آیۀ تست
که داند تاتو اندر پردۀ غیبچه چیزی و چه اصلی سایۀ تست
تو طفلی وانک بر گهوارۀ توترا کج میکند، هم دایۀ تست
اگر بالغ شوی ظاهر ببینیکه صد عالم فزونتر پایۀ تست
برآی از پرده و بیع و شری کنکه هر دو کون یک سرمایۀ تست
تو اندر پردۀ غیبی و آن چیزکه میبینی تو، آن خود سایۀ تست
تو از عطار بشنو کان چه اصلست
برون نیست از تو و همسایۀ تست
عقل مست لعل جان افزای تستدل غلام نرگس رعنای تست
نیکویی را در همه روی زمینگر قبایی هست بر بالای تست
چون کسی را نیست حسن روی توسیر مهر و مه بحسن رای تست
نوربخش ذره ذره در دو کونآفتاب طلعت زیبای تست
درجهان هر جا که هست آرایشیپرتو از روی جهان آرای تست
تا رخت شد ملک بخش هر دو کونمالک الملک جهان مولای تست
خون اگر در آهوی چین مشک بستهم ز چین زلف عنبرسای تست
گرچه آب خضر جام جم بشدتشنۀ جام جهان افزای تست
خلق عالم در رهت سرباختندور کسی را هست سر هم پای تست
آسمان سر بر زمین بر جای تودر طواف عشق یک یک جای تست
آفتاب بی سر و بن ذرهواراین چنین سرگشته در سودای تست
این جهان و آن جهان و هرچه هستشبنمی لب تشنه از دریای تست
چون بجز تو در دو عالم نیست کسدر دوعالم کیست کو همتای تست؟
هر کرا هر ذرهای چشمی شودهم گر انصافست نابینای تست
گر فرید امروز چون شوریدهایست
غافل خلقست چوی شیدای تست
قبلۀ ذرات عالم روی تستکعبۀ اولاد آدم کوی تست
میل خلق هر دو عالم تا ابدگر شناسندت وگرنه سوی تست
پهلوانان درت بس بیدلنددل ندارد هر که در پهلوی تست
نیست پنهان آنکه ازمن دل ربودهست همچون آفتاب آن روی تست
جز ترا چون دوست نتوان داشتندوستی دیگران بر بوی تست
هر پریشانی که در هر دو جهانهست و خواهد بود از یک موی تست
هر کجا در هر دو گیتی فتنهایستترکتاز طرۀ هندوی تست
عقل چون طفل ره عشق تو بودشیرخوار از لعل چون لولوی تست
تیر بارانی که چشمت میکندبر دلم پیوسته چون ابروی تست
گفتم ابرویت اگر طاقم فکنداین گناه نرگس جادوی تست
گفتی ای غافل برو چون تیر راستکاین کمان هرگزنه بر بازوی تست
این همه عطار دور از روی تو
درد از آن دارد که بیداروی تست
این گره کز تو بر دل افتادستکی گشاید که مشکل افتادست
ناگشاده هنوز یک گرهمصد گره نیز حاصل افتادست
چون نهد گام آنکه هر روزیشسیصد و شصت منزل افتادست؟
چون رود راه آنکه هر میلشینزل الله مقابل افتادست؟
چون که از خوف اینچنین شب و روزعرش را رخت در گل افتادست
من که باشم که دم زنم آنجا؟ور زنم زهر قاتل افتادست
هست دیوانهای علی الاطلاقهر که زین قصه غافل افتادست
عقل چبود؟ که صد جهان آتشنقد در جان ودر دل افتادست
فلک آبستنست این سر رازان بدین سیر مایل افتادست
همچو آبستنان فقط بر رویمیرود گرچه حامل افتادست
حاصل الامر چیست پرتو حق؟بر سر خلق باطل افتادست
نیست آگاه کس ازین سر از آنکبیشتر خلق غافل افتادست
قعر دریا چگونه داند بازآن کسی کو بساحل افتادست
گر رجوعی کند سوی قعرشگوهری سخت قابل افتادست
ور کند حبس ساحلش محبوسدر مضیق مشاغل افتادست
هست در معرض بسی گردابهر کرا این مسائل افتادست
خاک آنم که او درین دریاترک جان گفته کامل افتادست
هرکه صد بحر یافت بس تنهاقطرهای خرد مدخل افتادست
وانکه او قطرهای بخورد و لیکبحر بخشید موصل افتادست
جان عطار را درین دریا
نفس تاریک حایل افتادست
تا که عشق تو حاصل افتادستکار ما سخت مشکل افتادست
آب از دیدهها از آن باریمکاتش عشق در دل افتادست
در ازل پیش از آفرینش جسمجان بعشق تو مایل افتادست
جان نه تنهاست عاشق رویتپای دل نیز در گل افتادست
سالکان یقین روی ترابارگاه تو منزل افتادست
من رسیدم بوصل بی و صفتعقل را رای باطل افتادست
کس نگوید که این چرا و ز چیست؟زانک این سر مشکل افتادست
فتنه هاروت در جهان افکندچاه ماروت بابل افتادست
دل عطار بر دلت مثلی
مرغکی نیم بسمل افتادست
ندانم تا چه کارم اوفتادستکه جانی بیقرارم اوفتادست
چنان کاری که آن کس را نیفتادبیک ساعت هزارم اوفتادست
همان آتش که در حلاج افتادهمان در روزگارم اوفتادست
دلم را اختیاری مینبینمخلل در اختیارم اوفتادست
مگر با حلقهای زلف معشوقشماری بیشمارم اوفتادست
مرا در عشق او، نادیده رویشدلی پر انتظارم اوفتادست
شبی بوی می او ناشنیدهنصیب از وی خمارم اوفتادست
هزاران شب چو شمعم غرقه در اشکسر خود در کنارم اوفتادست
هزاران روز تنهاییم و بیکسمصیبتهای زارم اوفتادست
اگر تر دامن افتادم عجب نیستکه چشمی اشک بارم اوفتادست
کجا مردیست در عالم که او رانظر بر کار و بارم اوفتادست
نیفتاد آنچه از عطار افتاد
که تا او هست کارم اوفتادست
مرا در عشق او کاری فتادستکه هر مویم بتیماری فتادست
اگر گویم: که میداند که در عشقچگونه مشکلم کاری فتادست؟
مرا گوید: اگر دانی و گر نیچنین در عشق بسیاری فتادست
اگر گویم همه غمها بیک بارنصیب جان غمخواری فتادست
مرا گوید: مرازین هیچ غم نیستهمه غمها ترا آری فتادست
مرا جانا ز عشقت بود صد باربسر باری کنون باری فتادست
چو خونم میبریزی زود بشتابکه الحق تیزبازاری فتادست
مرا چون خون بریزی زود بفروشکه بس نیکم خریداری فتادست
دل مستم چو مرغ نیم بسملبدام چون تو دلداری فتادست
از آن دل دست باید شست دایمکه در دست تو چون یاری فتادست
کجا یابد گل وصل تو عطار
که هر دم در رهش خاری فتادست
پی او گیر کو این راه بردستکه راه عاشقی بردن نه خردست
عدوی جان خویش وخصم تن گشتدر اول گام هرکوه ره سپردست
کسی داند فراز و شیب این راهکه سرگردانی این راه بردست
گهی از چشم خود خونی فشاندستگهی از روی خود خونی ستردست
گرش هر روز صد جان میرسیدستصد دیگر بجانان میسپردست
دلش را صد حیات تازه بودستاگر یک ساعت از خود میبمردست
چوسندانی که بر سر میزنندشقدم در عشق محکمتر فشردست
کسی چون ذره گردد این هوا راکه دم اندر هوای خود شمردست
بسا آتش که چون اینجا رسیده استشدست آبی و چون یخ برفسردست
بسا دریای ناپاکیزه گوهرکه اینجا قطرهای آبش ببردست
مشو پیش صف ای نه مرد ونه زنکه خفتان تو اطلس نیست، بردست
مده خود را برای این تهی بادکه در جام تو صافی نیست، در دست
درین وادی دل وحشی عطار
ز حیرت ژرفتر زان مرد کردست
چون کنم؟ معشوقه عیار آمدستدشنهای بر کف به بازار آمدست
دشنۀ او تشنۀ خون دلستلاجرم خونریز و خونخوار آمدست
هم چنان کان پسته میبارد شکرهم چنان آن پسته خونبار آمدست
هست ترک و من بجان هندوی اولاجرم با تیغ درکار آمدست
صبحدم هر روز باکرباس و تیغپیش تیغ او بزنهار آمدست
آینه بر روی خود میداشتستتا بخود بر عاشقی زار آمدست
از وصال او کسی کی برخورد؟کو بعشق خود گرفتار آمدست
او زجمله فارغست و هر کسیاندرین دعوی پدیدار آمدست
لیک چون تو بنگری از راه عشققسم هر کس محض پندار آمدست
عاشق و معشوقه و عشقست اوکیستی تو چون همه یار آمدست؟
جز فنایی نیست چون میبنگرم
آنچه ازوی قسم عطار آمدست
دلی کز عشق جانان دردمندستهمو داند که قدر عشق چندست
دلا گر عاشقی از عشق بگذرکه تامشغول عشقی عشق بندست
وگر در عشقی ازعشقت خبر نیستترا این عشق، عشق سودمندست
ز شاخ عشق برخوردار گردیاگر عشق از بن و بیخت بکندست
هر آن مستی که بشناسد سر از پاازو دعوی مستی ناپسندست
حقیقت دان که دایم مذهب عشقورای مذهب هفتاد و اندست
سرافرازی مکن، روپست شو پستکه تاج پاکبازان تخت بندست
چو تو در غایت پستی فتادیز پستی بگذری، کارت بلندست
خرابی دیدهای در هیچ گلخن؟که خود را در خرابی او فکندست
مرا نزدیک او برخاک بنشانکه میل من بمستی مستمندست
بخند، ای زاهد خشک ارنهای سنگچه جای گریه و چه جای پندست؟
مرا با عاشقان مست بایدچه جای زاهدان پرگزندست؟
نگارا روز، روزماست امروزکه در کف باده و در کام قندست
می ومعشوق و وصل جاودان هستکنون تدبیر ما لختی سپندست
بیا، گو، نفس اندر حلقۀ ماکه حلق نفس ما اندر کمندست
حریفی نیست، ای عطار، امروز
وگر هست ازوجود خود نژندست
ز آن پیش که بودها نبودستبود تو ز ما جدا نبودست
چون بودتو بود بود ما بودکی بود که بود ما نبودست؟
گر بود تو بود بود ما نیموقوف تو بد، چرا نبودست؟
ما بردر تو چو خاک بودیمنه آب ونه گل، هوانبودست
در صدر محبتت نشاندیمزان پیش که حرف لا نبودست
دریای تو جوش سربرآوردپر شد همه جا و جا نبودست
عطار ضعیف را دل ریش
جز درد تو به، دوا نبودست
ره عشاق راهی بیکنار استاز این ره دور، اگر جانت بکارست
وگر سیری ز جان درباز جانرایکی جان را عوض آنجا هزارست
وگر در یک قدم صدجان دهندتنثارش کن که جانها بیشمارست
بهر وقتی که جانی برفشانیهزاران جان تو بر تو نثارست
چه خواهی کرد خود رانیم جانی؟چو دایم زندگی تو بیارست
کسی کز جان بود زنده درین راهز جرم خود همیشه شرمسارست
درآمد دوش در دل عشق جانانخطابم کرد: کامشب روزبارست
کنون بیخود بیا تا بار یابیکه شاخ وصل بیباران ببار است
چو شد فانی دلت اندر ره عشققرار عشق جانان بیقرارست
ترا اول قدم در وادی عشقبزاری کشتنست آنگاه دارست
وزان پس سوختن تا هم تو بینیکه نور عاشقان در مغز نارست
چو خاکستر شوی و ذره گردیبرقص آیی که خورشید آشکارست
ترا از کشتن و از سوختن همچه غم؟ چون آفتابت غمگسارست
کسی ساز درسن از نور خورشیدکه اندر هستی خود ذره وارست
کسی کاندر وجود خویشتن ماندمده پندش که بندش استوارست
درین مجلس کسی باید که چون شمعسر ببریدۀ او در کنارست
شبانروزی درین اندیشه عطارچو گل در خون و چون نرگس نزارست
خردمندا مکن عطار را عیب
اگر زین شوق جانش بیقرارست
هر آن عاشق، که او را جان بکارستشب دوشینم او را اعتبارست
تو گفتی: هر سر مویی تن منز درد و داغ غیرت تیغ و خارست
گمان بردم کز آه سر بمهرمجهان یکسر پر از مشک تتارست
هنوز از طعنهای دشمنانمدو چشم خون فشان گوهر نگارست
هنوز از زخمهای دوستانم
دل پر دردم از غم پار پارست
آتش عشق تو در جان خوشترستدل ز عشقت آتش افشان خوشترست
هر که خورد از جام عشقت قطرهایتا قیامت مست وحیران خوشترست
تاتو پیدا آمدی پنهان شدمزانکه با معشوق پنهان خوشترست
درد عشق تو که جان میسوزدمگر همه زهرست از جان خوشترست
درد بر من ریز و درمانم مکنزانکه درد تو ز درمان خوشترست
مینسازی تا نمیسوزی مراسوختن در عشق تو زان خوشترست
چون وصالت هیچکس را روی نیستروی در دیوار هجران خوشترست
خشک سال وصل تو بینم مداملاجرم در دیده طوفان خوشترست
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشترست
لعلت از شهد و شکر نیکوتر استرویت از شمس و قمر نیکوترست
خادم زلف تو عنبر لایقستهندوی رویت بصر نیکوترست
حلقهای زلف سرگردانت راسر ز پا و پا ز سر نیکوترست
از مفرحها دل بیمار رااز لب تو گلشکر نیکوترست
بوسهای را میدهم جانی بتوکار با تو سر بسر نیکوترست
رشتۀ دندانت در بازار حسناستخوانی از گهر نیکوترست
هیچ بازاری چنان رسته ندیدز آنکه هر یک زان دگر نیکوترست
عارضت، کآزرده گردد از نظرهر زمانی در نظر نیکوترست
چون کسی را برمیانت دست نیستدست با تو درکمر نیکوترست
چون لب لعلت نمک دارد بسیگر خورم چندی جگر نیکوترست
کار رویم تا بتو آوردهامدور از رویت ز زر نیکوترست
گر دل عطار شد زیر و زبر
دل ز تو زیر و زبر نیکوترست
عشق را گوهر ز کانی دیگرستمرغ عشق از آشیانی دیگرست
هر که ازجان عشق میورزد خطاستعشق ورزیدن بجانی دیگرست
عاشقی را خوش جهانیست، ای پسرو آن جهان را آسمانی دیگرست
گرچه عاشق با تو باشد در میانجای دیگر در میانی دیگرست
کی کند عاشق نگاهی درجهان؟زانک عاشق راجهانی دیگرست
درنیابد کس زبان عاشقانزانک عاشق را زبانی دیگرست
کس نداند مرد عاشق را ولیکهر گروهی را گمانی دیگرست
نیست عاشق را بیک موضع قرارهر زمانی درمکانی دیگرست
نی خطا گفتم، برونست از مکانلامکان او را نشانی دیگرست
جوهر عطار در سودای عشق
گویی آن از بحر و کانی دیگرست
اگر تو عاشقی معشوق دورستوگر تو طالبی مطلوب حورست
ره عاشق خرابی در خرابستره زاهد غرور اندر غرورست
دل زاهد همیشه در خیالستدل عاشق همیشه درحضورست
نصیب زاهدان اظهار راهستنصیب عاشقان دایم حضورست
جهانی کان جهان عاشقانستجهانی ماورای نار و نورست
درون عاشقان صحرای عشقستکه آن صحرا نه نزدیک ونه دورست
در آن صحرا نهاده تخت معشوقبگرد تخت دایم جشن و سورست
همه دلها چو گلهای شکفتستهمه جانها چو صفهای طیورست
سراینده همه مرغان بصحراکه در هر لحن صد سور و سرورست
از آن کم میرسد هر جان بدین جشنکه ره بس دور و جانان بس غیورست
طریقی تو اگر زین جشن خواهیز حس و عقل و جان ودل عبورست
اگر اینجا رسی بینی وگرنهدلت دایم کزین پاسخ نفورست
خردمندا مکن عطار را عیب
اگر زین شوق جانت ناصبورست
مرکب لنگست و راه دورستدل راچکنم که ناصبورست
این راه بریدنم خیالستوین شیوه گرفتنم غرورست
صد قرن چو باد اگر بپویمهم باد بود که یار دورست
با این همه گر دمی برآرمبی او همه فسق یا فجورست
دانی تو که سر کافری چیست؟آن دم که همی نه در حضورست
بی او نفسی مزن که ناگاهتیغت زند او که بس غیورست
بگذر ز رجا و خوف کاینجا چه جای خیال نار و نورست؟
جاییست که صد جهان اگر نیستور هست نه ماتم و نه سورست
مردی که بدین صفت رسیدستدایم هم ازین صفت نفورست
همچون دریا بود که پیوستلب خشک بمانده از قصورست
این حرف ز بینهایتی رفتچون زین بگذشت زرق و زورست
یک ذرهگی فرید اینجا
بالای هزار خلد و حورست
چه رخساره که از بدر منیرست؟لبش شکر فروش جوی شیرست
سر هر موی زلفش از درازیجهان سرنگون رادستگیرست
قمر ماند از خط او پای در قیرکه در گرد خطش هم جوی قیرست
خطا گفتم مگر مشک ختاست اوکه در پیرامن بدر منیرست
خط نو خیزش از سبزی جوانستکه کمتر خط پیشش عقل پیرست
نیاید در ضمیر کس که آن خطچگونه نوبهار در ضمیرست
جهان جان سزای وصل او هستکه او در جنب وصل او حقیرست
کجا زو برتواند خورد عاشق؟کزونازست و از عاشق نفیرست
مرا از جان گریزست ار بگویمکه یک ساعت از آن دلبر گزیرست
مکن ای شمع خوبان ناز چندینکه شمع حسن خوبان زود میرست
فرید یک دلت را یک شکر ده
که در صاحب نصابی او حقیرست
هر کرا ذرهای ازین سوزستدی و فرداش نقد امروزست
هست مرد حقیقت ابن الوقتلاجرم بر دو کون پیروزست
چون همه چیز نیست جز یک چیزپس بسی سال و ماه یک روزست
صدهزاران هزار قرن گذشتلیک در اصل جمله یک روزست
چون پی یار شد چنان سوزیشب و روزش چو عید نوروزست
ذرهای سوز اصل میبینمکه همه کون را جگر دوزست
نیست آن سوز از کس دیگربل همان سوز آتش افروزست
سوز معشوق از پس پردهعاشقان را طریقت آموزست
هرکه او شاهباز این سر نیستزین طریقت جهنده چون یوزست
تو اگر مردی این سخن پی بر
که فرید آنچه گفت مرموزست
روی تو شمع آفتاب بسستبوی تو رشک عطر ناب بسست
روی چون روز در نقاب مپوشزلف شبرنگ تو نقاب بسست
بخطاگر کشیدمت سر زلفچین ابروی تو جواب بسست
گر همه عمر این خطا کردمدر همه عمرم این صواب بسست
تاب در زلف دلستان چه دهیدل من بی تو جای تاب بسست
چه قرارم دهی که خواب از منبرد آن چشم نیم خواب بسست
چه زنی در من آتشی که مرادر گذشته ز فرق آب بسست
گر زماهی طلب کنی سی روزاز توام سی در خوشاب بسست
تا ابد بیهشان روی تراعرق روی تو گلاب بسست
زحمت آفتاب چند کشم؟قبلۀ رویت آفتاب بسست
مجلس انس تشنگان ترالب میگون تو شراب بسست
نالهای من اندر آن مجلسهمچو زیر و بم رباب بسست
گر نمکدان تو شکر ریزددل پرسوز من کباب بسست
دل عطار تا که جان دارد
گنج عشق تواش خراب بسست
دوش ناگه آمد و در جان نشستخانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی پر منظر معمور بوداو چرا در خانۀ ویران نشست؟
گنج درجای خراب اولیترستگنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیدهای کز تخت و تاجچون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پیدا برد دل از دست منآمد و بر جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بدید آن ماهرویگفت تنها بیش ازین نتوان نشست
جان بده وانگه نشست ما طلبکی توان با جان بر جانان نشست؟
از سر جان چون تو برخیزی تماممن کنم آن ساعتت در جان نشست
چون زجانان این سخن بشنود جانخویش را در باخت و سرگردان نشست
خویشتن را خویشتن آن وقت دیدکوچو گویی درخم چوگان نشست
دایماً در نیستی سرگشته بود
زان چنین عطار زان حیران نشست
در سرم از عشق تو سودا خوشستدر دلم از شوقت این غوغا خوشست
من درون پرده جان میپرورمگر برون جان میکند اعدا خوشست
چون جمالت درنیابد هیچ چشمجملۀ آفاق نابینا خوشست
همچو چرخ از شوق در هر دو کونهر که در خون مینگردد ناخوشست
بندگی را پیش یک بند قباتمه کمر بر بسته بر جوزا خوشست
جان فشان از خندۀ جان پرورتزاهد خلوت نشین رسوا خوشست
گر زبانم گنگ شد در وصف تواشک خون آلود من گویا خوشست
چون تو خونی میکنی دل در برم گرچه دل میسوزدم اما خوشست
این جهان فانیست اگر آن هم شودنو بسی مه این مه یکتا خوشست
گر نباسد هردو عالم گو مباشتو تمامی تا بود تنها خوشست
ماهرویا سیرم اینجا از وجودبیوجودم گر بری آنجا خوشست
پرده از رخ برفکن تا گم شویمکان تماشایی وجود ما خوشست
الحق آنجا کافتاب روی تستصدهزاران بی سر و بی پا خوشست
صد جهان برجان و بر دل تا ابدواله آن طلعت زیبا خوشست
پرتوخورشید چون صحرا شودذرۀ سرگشته ناپروا خوشست
چون تو پیدا آمدی چون آفتابگر شوم چون ذره ناپیدا خوشست
از درون چاه حبسم دل گرفتقصد صحرا میکنم صحرا خوشست
دی اگر چون قطرهای بودم ضعیفاین زمان دریا شدم دریا خوشست
وین عجب تا غرق این دریا شدمبانگ میدارم که استسقا خوشست
غرق دریا تشنه میمیرم مقیماین چه سوداییست؟ این سودا خوشست
ز اشتیاقت روز و شب عطار را
دیده پر خون و دلی شیدا خوشست
چشمخوششمستنیستلیکچومستان خوشستچشم از آنست خوش کان همه دستان خوشست
نرگس دستان گرش چشم دل از جمله بستهرچه کند چشم او گر ببرد جان خوشست
زلف پریشانش را حلقه بگوشم از آنکبر رخ چون ماه او زلف پریشان خوشست
خندۀ شیرین او گریۀ من تلخ کردگریۀ شیرین من ز آن لب خندان خوشست
پستۀ شیرین او شور دل عاشقانشور دل عاشقان زان شکرستان خوشست
چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوستآن سخن تلخ او همچو شکر زان خوشست
عقل لبش را مرید از بن دندان شدستنیست درآن هیچشک کان لب و دندان خوشست
سبزۀ خطش دمید از لب آب حیاتبا خط سر سبز او چشمۀ حیوان خوشست
بحر صفت شد بنطق خاطر عطار ازو
در صفت حسن او بحر درافشان خوشست
عشق روی تو پشت جان بشکستحسن تو رونق جهان بشکست
هر سپاهی که عقل من آراستغمزۀ تو بیک زمان بشکست
ناوک انداز آسمان چو بدیدطاق ابروی تو کمان بشکست
عکس ماهت بآفتاب رسیدمنصب آفتاب از آن بشکست
پسته را پهن باز مانده دهاندانی از چیست؟ زان دهان بشکست
همچو شمعی شکر چرا بگداخت؟که دلش زان شکرستان بشکست
حیلۀ جادوان بابل راآن دوجادوی دل ستان بشکست
چون بوصلت نمیرسد هرگز
دل عطار ناتوان بشکست
سر عشقت مشکلی بس مشکلستحیرت جانست و سودای دلست
عقل تا بوی می عشق تو یافتدایماً دیوانهای لایعقلست
در امید رویت اندر کوی توپای عاشق تا بزانو در گلست
منزل اندر هر دو عالم کی کندهر کرا در کوی عشقت منزلست
هست عاشق لیک هم بر خویشتنهر که از عشق تو یکدم غافلست
گفتهای حاصل چه داری از غمم؟می بنتوان گفت آن چم حاصلست
تا دلم در کوی عشقت اوفتاددر میانش همچو مرغی بسملست
معطی مطلق تویی در ملک عشقهر دو عالم دستهای سایلست
تا گشادی بر دل عطار دست
بر دل عطار دستی مشکلست
تا در تو خیال خاص و عامستاز عشق نفس زدن حرامست
تا هیچ و همه یکی نگردددعوی یگانگیت عامست
تا پاک نگردی از وجودتهر پختگیی که هست خامست
چون اصل همه بقطع هیچستاین از همه هیچ ناتمامست
تو اصل طلب، ز فرع بگذرکاین یک گذرنده و آن مدامست
چون او همه را ندید میگفتاکنون جز ازین همه کدامست
هر مرد که مرد هیچ آمداو را همه چیز یک مقامست
تا تو بوجود ماندهای بازدر گردن تو هزار دامست
کانجا که وجود دم بدم نیستاصلت عدم علی الدوامست
شرمت نامد از آن وجودیکان را به نفس نفس قیامست؟
بگذر ز وجود و با عدم ساززیرا که عدم عدم بنامست
میدان بیقین که با عدم خاستهر جا که وجود را نظامست
آری چو عدم وجود بخشستموجوداتش به جان غلامست
چون قعر عدم برای خاصستکفرست کزو نصیب عامست
گر تو سر هیچ هیچ داریدرهر گامت هزار کامست
وامانده بذرهای، تو کم بازهرگز نه ترا جم ونه جامست
عطار ز هیچ هیچ دل یافت
آن دل که برون دال ولامست
ره میخانه و مسجد کدامست؟که هر دو بر من مسکین حرامست
نه در مسجد گذارندم که: رندستنه درمیخانه، کاین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیستبجویید، ای عزیزان، کاین کدامست؟
مرا کعبه خراباتست امروزحریفم قاضی و ساقی امامست
بمیخانه امامی مست خفتستنمیدانم که آن بت را چه نامست؟
برو، عطار، کو خود میشناسد
که سرور کیست، سرگردان کدامست؟
درج لعلت دلگشای مردمستعکس ماهت رهنمای انجمست
مردم چشم تو با من گوی باختراستی نه مردمی نامردمست
روی تو در زلف همچون عقربتتا ندیدم چون قمر در کژدمست
برنیارد خورد کس از روی توزانکه زلفت همچو عقرب در دمست
روی چون ماهیت بهشتی دیگرستلیک زلف تو درخت گندمست
ای دل آنکس را که میجویی بجاناز تو دور و با تو هم در طارمست
نور خورشیدست آفاق جهانلیک او بر آسمان چارمست
جملۀ جانها بسان قطرههاستعالم عشقش مثال قلزمست
قطرهای را چون بری بر بحر از آنکنه نشان نعل و نه نقش سمست
هیچ کس اندر دو عالم جان ندیدزانک جاویدان عالم جان گمست
گم شود در ذرهای اندوه عشقگر ز مشرق تا بمغرب رستمست
همچو مستان غلغلی دربستهایمست گشتی می هنوز اندر خمست
گم شو از خود، دست از مستی بدارزانکه ره باریکتر ز ابریشمست
این ره انجام کس را میدهندکز تواضع خار پشتش قاقمست
هیزم عطار عودست از سخن
وز عمل در بند چوب هیزمست
غم بسی دارم چه جای صد غمست؟زانکه هر موئیم درصد ماتمست
غم نباشد کانچه پیشانست و پسکم ز کم نبود نصیبم را کمست
عالمست اشراق نور آفتابکور را ز آنچه اگر صد عالمست
عالمی در دست بر جانم ولیکچون ازوست این درد، جانم خرمست
گر بسی عمرم بود تاوان بودآن من گر هست عمری یک دمست
درد زخم او کشیدن خوش بودگر پس از صد زخم او یک مرهمست
گر کسی را این دم آنجا دست داداو خلیفه زادهای از آدمست
ور کسی ز آن دم ندارد آگهیمردهای زاده است اگر از مریمست
بیخیال و صورت و هم و قیاسچیست آن دم؟ شیر و روغن باهمست
نی، که دایم روغنست و شیرینیزانکه گر شیرست بس نامحرمست
گر فرید این جایگه با خویش نیست
آن دمش در پردۀ جان همدمست
تا چشم برندوزی از هرچه در جهانستدر چشم دل نیاید چیزی که مغز جانست
در عشق دردخود را هرگز کران نبینیزیرا که عشق جانان دریای بیکرانست
تا چند جویی از جان آخر نشان جانان؟در باز جان و دل را کاین راه بینشانست
هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زدلیکن نصیب جانان پندار یا گمانست
تا کی ز هستی تو؟ کزهستی تو باقیگر نیست بیش مویی، صد کوه در میانست
اندیشه کن تو با خود کاندر دو کون هرگزیک قطره آب دریا، دریا کجا بدانست؟
رند شراب خواره گر مست مست گرددگوید که هر دو عالم در حکم من روانست
لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهیحالی خجل بماند داند که نه چنانست
عطار مست عشقی، از عشق چند لافی؟
گر طالبی فنا شو، مطلوب بس عیانست
تا عشق تو در میان جانستجان بر همه چیز کامرانست
یارب چه کسی؟ که در دو عالمکس قیمت عشق تو ندانست
عشقت بهمه جهان دریغستز آنست که از جهان نهانست
اندوه تو کوه بیقرارستسودای تو بحر بیکرانست
شادی دل کسی که دایمبا درد غم تو شادمانست
با تو نفسی نشسته بودمدیریست کم آرزوی آنست
گر دست دهد دمی وصالتپیش از اجل، آرزوی آنست
جانا تو چو از جهان فزونیخود جان ز چه بستۀ جهانست
بیصبر و قرار جان عطار
بربوی وصال جاودانست
جهانی جان چو پروانه از آنستکه آن ترسا بچه شمع جهانست
بترسایی درافتادم که پیوستمرا زنار زلفش بر میانست
درآمد دوش ترسا بچه ای مستمرا گفتا که دین من عیانست
درین دین گر بقا خواهی، فنا شوکه گر سودی کنی اینجا زیانست
بدو گفتم نشانی ده درین راهجوابم داد کاین ره بینشانست
ز پیدایی هویدا در هویداستز پنهانی نهان اندر نهانست
چو پیدا و نهان دانستی این راهیقین میدان که نی این و نه آنست
بدین ما درآ، گر مرد کفریکه عاشق غیر این دین کفر دانست
یقین میدان که کفر و عاشقی رابنا بر کافری جاودانست
اگر داری سر این، پای درنهبترک جان بگو، چه جای جانست؟
وگرنه، با سلامت رو، که با توسخن گفتن ز دلق طیلسانست
برو، عطار ترک این سخن گیر
که این را مستمع در لامکانست
چون دلبر من سبز خط و پسته دهانستدل در خط حکمش چو قلم بسته میانست
خوش رنگی خطت همه سرسبزی عقلستشور لب لعلت همه شیرینی جانست
نقاش که بنگاشت رخ او بتعجبوز غایت حسن رخش انگشت گزانست
جانا نبرم جان ز تو، زیرا که تو ترکیو ابروی تو در تیر زدن سخت کمانست
از غالیه دانت شکری نیست امیدمکان خال سیه مشرف آن غالیه دانست
از بس دل پرتاب که زلف تو ربودستزلف تو چنین تافته پیوسته از آنست
قربان کندم چشم تو از تیر که پیوستخون ریختن و تیر از آن کیش روانست
خورشید که رویش به جهان پشت سیاهستبر پشتی روی تو دل افروز جهانست
تا روی چو خورشید تو عطار بدیدست
حقا که چنان کش دل و جان خواست چنانست
خاصیت عشقت که برون از دو جهانستآنست که هر چیز که گویند نه آنست
بیرون ز صفات خرد ودانش و عقلستبرتر ز ضمیر دل و اندیشۀ جانست
از وصف تو هر شرح که دادند محالستوز عشق تو هر سود که کردند زیانست
بینندۀ انوار تو بس دوخته چشمستگویندۀ اسرار تو بس گنگ زبانست
چون عقل یقینست که درعشق عقیله استبیشک بتو دانست ترا هر که بدانست
در پردۀ پندار چو بازی و خیالستجز عشق تو هر چیز که در هر دو جهانست
در راه تو هر کس به گمانی قدمی زدوین شیوه گمانی نه به بازوی گمانست
چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغچون در نفس بازپس انگشت گزانست
گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکنچون جوهر سیمرغ بعینه نه همانست
گر عشق نشان داد زخورشید جمالتیک ذره ز خورشید فلک مژده رسانست
فی الجمله چه زارم، چه کنم، قصه، چه گویمکان اصل که جانست هم از خویش نهانست!
یک ذرۀ حیران شده را عقل چه داند؟کز جملۀ خورشید فلک چند نشانست
عطار که پی برد ببس بینش ودانش
اندر پی آنست که بالای عیانست
رهی کان ره نهان اندر نهانستچو پیدا شد، عیان اندر عیانست
چه میگویم؟ چه پیدا و چه پنهانکه این بالای پیدا ونهانست
چه میگویم؟ چه بالا و چه پستی؟که این بیرون ازینست و از آنست
چه میگویم؟ نه بیرون و درونستکه بیرون و درون گفتن زیانست
چه گویم؟ آنکه هرگز کس نگفتستچه دانم؟ آنچه هرگز کس ندانست
گمانی چون برم؟ چون کس نبردستنشانی چون دهم؟ چون بینشانست
مکن روباه بازی، شیر مرداخموشی پیشه کن کاین ره عیانست
برو، از پوست بیرون آی، کاین کارنه کار تست، کار مغز و جانست
فنا اندر فناء است و عجب اینکه اندر وی بقای جاودانست
برو، عطار، تن زن، زانک این شرح
نه کار تست، کار رهبرانست
عشق تو قلاوز جهانستسودای تو رهنمای جانست
وصل تو خلاصه وجودستدرد تو دریچۀ عیانست
هاروت تو چاه ساز سحرستیاقوت تو مایه بخش جانست
کس راز دهان تو سخن نیستز آنروی که نقطۀ گمانست
تا بر دهنت نهادهام دلاین تنگ دلی من از آنست
لعلت شکرست، تنگ بر تنگیعنی دل من بر آندهانست
کس در کمرت میان ندیدستگرچه کمر تودر میانست
تا ابروی چون کمانت دیدمصدگونه زهم از آن کمانست
چون ابروی تست چون کمانیچندین ز هم از چه در زبانست
دندان تو مغز پستۀ تستمغزی دیدی که استخوانست؟
گفتی که: دلت بسوز در عشقیعنی که سپند عاشقانست
از دست تو دل چگونه سوزم؟چون پای غم تو درمیانست
یک ذره غم تو خوشتر آیداز هر شادی که در جهانست
این درد که در دل من ازتستهر وصف که گویمت نه آنست
در روی من شکسته دل خندگر موجب خنده زعفرانست
در کار محبت تو عطار
چون ممتحنان درامتحانست
هر که درین دیر خانه مرد یگانستتا بدم صور مست درد مغانست
ور بدم صور با هش آید از آن دردنیست مبارز که محنت تن و جانست
بر محک دیرخانه ناسره آیدهر که گمان میبرد که شیر ژیانست
دربن این دیر درس عشق که گوید؟آنک ز کونین بینشان و نشانست
هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانهسالک آن زلف شاخ شاخ چو شانهست
بر سر جمعی که بحر تشنۀ آنهاستهرچه رود جز حدیث عشق فسانهست
عاشق ره را هزار گونه جنیبتدر پس و در پیش آن طریق روانست
عشق که اندر خزینۀ دو جهان نیستدر بن صندوق سینه گنج نهانست
چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثلستسلطنت عشق را نه سر نه کرانست
چشمه و کاریز و بحر و جوی یک آبستعاشق و معشوق و عشق جمله بهانهست
ذره اگر بیعدد براه برآیدذره که باشد؟ چو آفتاب عیانست
هر دو جهان دام ودانه است ولیکندیده و دل را وجود دام چو دانست
تا که زبانم بنطق عشق درآید
در دل عطار صدهزار زبانست
همه عالم خروش و جوش آنستکه چیزی این چنین پیدا نهانست
ز هر یک ذره خورشیدی هویداستز هر یک قطره دریایی روانست
اگر یک ذره را دل برشکافیببینی تا که اندروی چه جانست
از آن اجسام پیوستست درهمکه این ذره بدان یک مهربانست
نه توحیدست آنجا و نه تشبیهنه کفرست ونه دین،نی هر دوانست
اگر جمله بدانی هیچ دانیکه این جمله نشان از بینشانست
دلی را کش از آنجا نیست قوتیمیان اهل دل دستار خوانست
دل عطار باشد غرق این راه
همه پنهان او عین عیانست
گم شدن درگم شدن دین منستنیستی در هستی آیین منست
حال من چون درنمیآید بگفتشرح حالم اشک خونین منست
کار من با عشق آمد پشت و رویکافرین خلق نفرین منست
تا پیاده میروم در کوی دوستسبز خنگ چرخ درزین منست
از درش گردی که آرد باد صبحسرمۀ چشم جهان بین منست
چون بیک دم صد جهان از پس کنمبنگرم گام نخستین منست
من چراگرد جهان گردم چو دوستدر میان جان شیرین منست
ماهرویا عشق تو گر کافریستاین چنین صد کافری دین منست
گر بسوزم ز آتش عشقت رواستکاتش عشق تو تسکین منست
تادل عطار پرخون شد ز عشق
خاک بستر، خشت بالین منست
عشق تو ز اختیار بیرونستوصل تو ز انتظار بیرونست
چون با تونهم قراروصلت را؟چون کار تو از قرار بیرونست
مرغی که در اوفتد بدامتهر لحظه ز صد هزار بیرونست
جانهای عزیز را درین دردسرگشتگی از شمار بیرونست
زان برد غم تو روزگارمکز گردش روزگار بیرونست
آنجا که حساب کار عشقستاز پردۀ پردهدار بیرونست
بیکار مباد هیچ کس لیککار تو ز وسع کار بیرونست
هرچ آن تو نهی بحیله برهمجمله ز حساب یار بیرونست
ای دل، ره یارگیر، کاین راهاز زحمت تخت و دار بیرونست
در عالم عشق کار عطار
از شیوۀ فخر و عار بیرونست
شیر در راه عشق مسکینستعشق را بین که با چه تمکینست
نکشد کس کمان عشق بزورعشق بر هر دلی سلاطینست
دلم از دلبران بتی بگزیدکو برخ همچو ماه و پروینست
از لطیفی که هست آن دلبرفخر خوبان چین و ماچینست
وصف خوبی او چه دانم گفت؟هر چه گویم هزار چندینست
خوبرویی شگرف گفتاریکه بصورت فرشته آیینست
آن نگاری که روی او قمرستزلف او پر ز عنبر آگینست
من چو فرهاد از غمش نالمکو به حسن و جمال شیرینست
صفتش در زمانه ممتازستدیدنش روح را جهان بینست
آنچ بادلبران کند عطار
بیگمان آفت دل و دینست
عشق جمال جانان دریای آتشینستگر عاشقی، بسوزی، زیرا که راهش اینست
جایی که شمع رخشان ناگاه برفروزدپروانه چون نسوزد؟ چون سوختن یقینست
عاشق چو در ره آمد اندر مقام اولچون سایهای بخواری افتاد وبر زمینست
چون مدتی برآمد سایه نماند اصلاکز دور جایگاهی خورشید در کمینست
گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کنجایی که عشق آمد چه جای کفر و دینست؟
چندین هزار رهرو دعوی عشق کردندبر خاتم طریقت منصور چون نگینست
کاریست سخت مشکل کاندر ره طریقتاز هر هزار سالی یک مرد راه بینست
تو مرد ره چه دانی؟ زیرا که مرد رهرااول قدم درین ره بر چرخ هفتمینست
آن کس که درمعنی زین بحر باز جویدپیوسته در دو عالم جاوید نازنینست
عطار اندرین ره جایی رسید، کانجا
برتر ز جسم و جان دید بیرون ز مهر وکینست
نور ایمان از بیاض روی اوستظلمت کفر از سر یک موی اوست
ذره ذره در دو عالم هر چه هستپردهای در آفتاب روی اوست
هر کرا در هر دو عالم قبلهایستگر چه نیست آگاه آن کس سوی اوست
هر دو عالم هیچ میدانی که چیستهر دو عکس طاق دو ابروی اوست
چون کمان ابروی اودر کشمکان کمان پیوسته بر بازوی اوست
آن همه غوغای روز رستخیزاز مصاف غمزۀ جادوی اوست
رستخیز آری کلمح بالبصراز خدنگ چشم چون آهوی اوست
هم زمین از راه او گردیست بسهم فلک سرگشته ای در کوی اوست
زان سیه گردد قیامت آفتابتا شود روشن که او هندوی اوست
آسمان را از درش بویی رسیدتا قیامت سرنگون بر بوی اوست
خلق هر دو کون رادرد گناهبر امید ذرهای داروی اوست
تا که بویی یافت عطار از درش
دل نمیداند که در پهلوی اوست
بی تو از صد شادیم یک غم بهستبا تو یک زخمم ز صد مرهم بهست
گر ز مشرق تا بمغرب دعوتستچون نمیبینم ترا ماتم بهست
از میان جان ز سوز عشق توگر کنم آهی ز دو عالم بهست
مینگویم از بتر بودن سخنمی چه پرسی حال من هر دم بهست
گرمی میباید و عشقت مدامزانکه نفت عشق تو از نم بهست
هست آب چشم کروبی بسیآتش جان بنی آدم بهست
چون بشست افتاد دست آویز رازلف تو پرحلقه و پر خم بهست
چون تو بیمحرم مرا در هر دو کونخلق عالم جمله نامحرم بهست
شادی وصلت چو بر بالای تستپس نصیب خلق مشتی غم بهست
توسن عشق تو رام تست و بسزانکه رخش تند را رستم بهست
رنگ بسیارست در عالم و لیکبر رکوی عیسی مریم بهست
پشهای را دیدهای هرگز که گفتهمنشینم گنبد اعظم بهست
نی که تو سلطانی و ما گلخنیعز تو با ذل ما بر هم بهست
چون فرید از ناله همچون چنگ شد
هر رگ او همچو زیر و بم بهست
ای بوصفت گم شده هر جان که هستجان نه تنها و خرد چندان که هست
ای کمال آفتاب روی توتا ابد فارغ ز هر نقصان که هست
گر سکندر چشمۀ حیوان نیافتنیست عیب چشمۀ حیوان که هست
کور مادر زادم آید کل خلقدر بر آن حسن جاویدان که هست
صدهزاران قرن چرخ تیزروبودهم زین شیوه سرگردان که هست
از شفق در خون بسی گشت و نیافتچون تو خورشیدی در این دوران که هست
آفتاب از شرم رویت هر شبیدر سیاهی شد چنین پنهان که هست
باز چون زلفت کمند او شودبی سرو بن میرود زان سان که هست
نی، چه میگویم؟ فلک گویست و بسدر خم آن زلف چون چوگان که هست
هیچ سر بر تن نخواهد ماند از آنکگوی خواهد شد درین میدان که هست
ز اشتیاق روی چون خورشیدتستابر را هر دیدۀ گریان که هست
وین عجب در جنب اشک عاشقانشبنمست این جملۀ باران که هست
ابر چبود ز آنکه صد دریای خوناز دل هر یک درین طوفان که هست
هر که از ما میرود آن هیچ نیستکار تا چون رفت آن پیشان که هست
کار نی تنها مرا افتاد،از آنکبس که چون من بیسر و سامان که هست
گرد نعلین گدای کوی توبیشتر از ملک هر سلطان که هست
تو چنین در پردهای وز شور تستدر دو عالم این همه حیران که هست
جملۀ ذرات عالم گوش شدتا بفرمایی تو هر فرمان که هست
دوستتر دارم من آشفته دلذرهای دردت زهر درمان که هست
همدم عیسی شود بیشک فرید
گر دمی برهد ازین زندان که هست
شمع رویت را دلم پروانهایستلیک عقل از عشق چون بیگانهایست
پرزنان در پیش شمع روی توجان ناپروای من پروانهایست
بر سر موییست دل از دیرگاهیک سر موی توام در شانهایست
زلف تو زنار خواهم کرد از آنکهر شکن از زلف تو بتخانهایست
وندرین بتخانه درد عشق راجان خون آلود من پیمانهایست
در خرابات خرابی میرومزانک گر گنجیست در ویرانهایست
مرغ آدم دانۀ وصل تو جستلاجرم در بند دام از دانهایست
خفتهای کز وصل تو گوید سخنخواب خوش بادش که خوش افسانهایست
وصل تو گنجیست هم پنهان ز خودهرکه گوید یافتم دیوانهایست
وصلت آن کس یافت کز خود شد فناهر که فانی شد ز خود مردانهایست
گر مرا از وصل خود فانی کنیباقیت برجان من شکرانهایست
بیدقی عطار در عشق تو راند
گر بفرزینی رسد فرزانهایست
گر جمله تویی همه جهان چیست؟ور هیچ نیم من، این فغان چیست؟
چون هست یقین که نیست جز توآوازۀ این همه گمان چیست؟
هم جمله تویی و هم همه توو آن کیست که غیر تست و آن چیست؟
چون نیست غلط کننده پیداچندین غلط یکان یکان چیست؟
چون کار جهان فنای محضستچندین غم و درد بیکران چیست؟
بر ما چو وجود نیست ما راچندین تک و پوی در جهان چیست؟
جان در تو ز خویشتن فنا شدز آن بیخبرست جان که جان چیست؟
چون زنده بجان نیم بعشقمپس زحمت جان درین میان چیست؟
عطار ضعیف را ازین سر
جز گفت میان تهی نشان چیست؟
در عشق قرار بیقراریستبد نامی عشق نامداریست
چون نیست شمار عشق پیدامشمر که نشان بیشماریست
در عشق ز اختیار بگذرعاشق بودن نه اختیاریست
گردل داری ترا سزد عشقورنه همه زهد و سوگواریست
دل چیست؟ شکار خاص شاهستشاه از پی او ز دوستداریست
زاری میکن چو دل نداریتا دل ندهند کار زاریست
شاهی که همه جهانش ملکستدر دشت برای یک شکاریست
جانا، بر تو قرار آنراستکز عشق تو عین بیقراریست
آنرا که گرفت عشق تو تبدر معرض صد گریفتاریست
آنست عزیز هر دو عالمکز عشق تو در هزار خواریست
هر بیخبری که قدر عشقتمینشناسد، ز خاکساریست
وآن کس که شناخت خردۀ عشقهر خردۀ او بزرگواریست
پروانۀ تست جان عطار
ز آنست که غرق جانسپاریست
ای دلشده، دلربای من کیست؟از جای شدم بجای من کیست؟
بیگانه شدم ز هر دو عالمو آگه نه که آشنای من کیست؟
ره گم کردم درین بیابانکو رهرو و رهنمای من کیست؟
صد راه بریختند خونمدر عهدۀ خونبهای من کیست؟
هر دم گرهی عظیم افتاددر پرده گره گشای من کیست؟
جان میکاهم درین بیابانپیک ره جان فزای من کیست؟
صد کار فتاد هر کسی راغمخوارۀ من برای من کیست؟
محرومم ازین طلب که دارممطلوب حرم سرای من کیست؟
گر من سجلی کنم درین کارجز زردی رخ گوای من کیست؟
بر گفت فرید ماجرایی
بشنودۀ ماجرای من کیست؟
صلای عشق جانان بیبلا نیستزمانی بیبلا بودن روا نیست
اگر صد تیر بر جان تو آیدچو تیرازشست او آید خطا نیست
از آنجا هرچه آید راست آیدتو کژمنگر که کژ دیدن روا نیست
سر مویی نمیدانی از این سرمبین خود رادر آنجا و رضانیست
بلاکش تا لقای دوست بینیکه مرد بیبلا مرد لقا نیست
میان صد بلا خوش باش با او که در آن جایگه هرگز بلا نیست
کسی را کوشش خوش نیست با اوشبش خوش باد، کان کس مردمانیست
که باشی تو که خون تو بریزندوگر ریزد جزاینت خون بهانیست
دوای جان مجو و تن فرو دهکه درد عشق را هرگز دوا نیست
درین دریای بیپایان کسی راسر مویی امید آشنا نیست
تو از دریا جدایی و عجب آنکز تویک لحظه این دریا جدا نیست
تو او را حاصلی و او ترا گمتو او را هستی، اما او ترا نیست
خیال کژمپز اینجا و بشناسکه هر کو در خدا گم شد خدا نیست
چو تو در وی فنا گردی به کلیترادانم ورای این بقا نیست
که تو روی بقا هرگز نبینیکه تا ز اول نگردی در فنا نیست
ز حیرت چون دل عطار امروز
درین گرداب خون یک مبتلا نیست
سخن عشق جز اشارت نیستعشق در بند استعارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشقعقل را زهرۀ بصارت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفتشافعی رادرو روایت نیست
در عبارت همی نگنجد عشقعشق از عالم عبارت نیست
بوالعجب سورهایست سورۀ عشقچار مصحف درودو آیت نیست
هر کرا دل ز عشق گشت خراببعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بستان و خویشتن بفروشکه نکوتر ازین تجارت نیست
گر شود فوت لحظهای بیعشقهرگز آن لحظه را کفارت نیست
دل خود را ز گور نفس برآرکه دلت را جز این زیارت نیست
تن خود را به خون دیده بشویکه تنت را جز این طهارت نیست
پر شد از دوست هر دو کون و لیکسوی او زهرۀ اشارت نیست
دل شوریدگان چو غارت کردبانگ بر زد که جای غارت نیست
تن درین کار در ده، ای عطار
زانکه این کار باحقارت نیست
با تو کار من چو زربایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیست
تا کی آخر از فراقت کار منبا وصالت نه بتر بایست نیست
تا بگریم در فراقت زار زارعالمی خون جگر بایست نیست
چون بدادم دل بتو بر یک نظردر منت به زین نظر بایست نیست
چون شکر دادی بسی بر عاشقانیک سخن همچون شکر بایست نیست
جان بداده،دل شده، عطار را
بر کف پای تو سر بایست نیست
ای دل ز جان برآی که جانان پدید نیستبا درد او بساز که درمان پدید نیست
حد تو صبر کردن و خون خوردنست و بسزیرا که حد وادی هجران پدید نیست
در زیر خاک چون دگران ناپدید شواینست چارۀ تو چو جانان پدید نیست
ای مرد کم برو چه روی بیش ازین ز پیش؟چندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست
با پاسبان درگه او های و هوی زنچون طمطراق دولت سلطان پدید نیست
ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشقدر ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست
فانی شو از وجود و امید از عدم ببرکان چیز کان همی طلبی آن پدید نیست
از اصل کار جان تو کی باخبر شود؟کانجا که اصل کار بود جان پدید نیست
جان ناپدید آمد و در آرزوی جاناز بسکه سوخت این دل حیران پدید نیست
عطار را اگر دل و جان ناپدید شد
نبود عجب که چشمۀ حیوان پدید نیست
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز غم عشق و چو من مست دگر نیست
در جشن می عشق که خون جگرم ریختنقل من دل سوخته جز خون جگر نیست
مستان می عشق درین بادیه رفتندمن ماندم و از رفتن من هیچ اثر نیست
در بادیۀ عشق، چه نقصان چه کمالست؟چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست
گفتند: برو، تا بدرش بگذری آخرهیهات اگر باد شوم روی دگر نیست
زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروزجز بیخبری از دل خود هیچ خبر نیست
جانا،اگرم در سر کار تو شود جاناز دادن صد جان دگرم هیچ خطر نیست
در دامن تو دست کسی میزند، ای دوستکو در ره سودای تو با دامن تر نیست
دانی که چه خواهم من دل سوخته از تو؟خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
عطار چنان غرق غمت شد که دلش را
یک دم دل دل نیست زمانی سرسر نیست
دل خون شد و از توام خبر نیستهر روز مرا دلی دگر نیست
گفتم که دلم بغمزه بردیگفتی که مرا ازین خبر نیست
زر میخواهی که دل دهی بازجان هست مرا ولیک زر نیست
مینتوانم سر از تو پیچیدگر هست سر منت و گر نیست
در غنچۀ آفرینش امروزاز روی تو گل شکفتهتر نیست
پر پرتو روی تست عالملیکن چه کنم؟ مرا نظر نیست
دین آوردم که نور دین رابی روی تو ذرهای اثر نیست
کفر آوردم که کافری رااز حلقۀ زلف تو گذر نیست
کفرست قلاوز ره عشقدر عشق تو کفر مختصر نیست
جز کافری و سیاه روییدر عالم عشق معتبر نیست
خاکش بر سر که همچو عطار
در کوی تو همچو خاک در نیست
دل بگسل از جهان، که جهان پایدار نیستواثق مشو باو، که بعهد استوار نیست
در طبع روزگار وفا و کرم مجویکاین هر دو مدتیست که در روزگارنیست
رویار خویش باش و مجو یاری از کسیکاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست
نومید شو ز هرچه توانی و هرچه هستکامیدهای باطل ما را شمار نیست
عطار وار از همۀ ماسوی ببر
کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیستچون گذشتی ازدوعالم هیچکس رابارنیست
هر دو عالم چیست؟ رونعلین بیرون کن ز پایتارسی آنجا که آنجانام ونورو نار نیست
چون رسی آنجا نه تو مانی ونه غیر تو همپس چه ماند؟ هیچ، کانجا هیچ غیر از یار نیست
چون نمانی تو تومانی جمله و این فهم رادر خیال آفرینش هیچ استظهار نیست
چون رسیدی تو بتو هم هیچ باشی هم همهچه همه چه هیچ باشی چون سخن بر کار نیست
آنچه گم کردی تویی و آنچه میجویی توییپس ز تو تا آنچه گم کردی ره بسیار نیست
کل کل چون جان تو آمد اگر در هر دو کونهیچکس را هست صاعی جز ترادربار نیست
چون به جان فانی شدی آسان به جانان ره بریزانکه ازجان تا به جانان راه بس دشوار نیست
جان چون در جانان فروشدجملهجانانماندوبسخود بجز جانان کسی را زهرۀ اظهار نیست
جمله اینجاروی بر دیوار جان خواهند دادگر علاجی هست دیگر جز سرو دیوار نیست
گر گمان خلق زین بیشست، سوداییست بسور خیالی در رهت هم هست جز پندار نیست
هرچه آمد هیچ آمد، هرچه شدهم هیچ شدهم ازین و هم ازان درهردوکون آثار نیست
هیچ چون بیند همه یا هیچ چون داند همهچون همه باشد همه پس هیچ را مقدار نیست
راه وصلش چون روم چون نیست منزلگه پدیدحلقه بر در چون زنم؟ چون در درون دیار نیست
هست گنجی از دو عالم مانده پنهان تاابدجای او جز گنج خلوتخانۀ اسرار نیست
در زمین و آسمان آن گنج کی یابی توباز؟زانکه این جز در درون مرد معنیدار نیست
در درون مرد پنهان وین عجب مردان مردجمله کور از وی، که آنجا دیده و دیدار نیست
تا تو بر جای طلسمی، گنج برپایست نیزچون تو گم گشتی، کسی از گنج برخوردار نیست
گر تو باشی گنج نی و گرنباشی گنج هستبشنو این، مشنو که این اقرار با انکار نیست
چون دل عطار بیخود شد در آن مستی فتاد
بیخود از خود نیست شد، عطار با عطار نیست
هرکه درین درد گرفتار نیستیک نفسش در دوجهان کار نیست
هر که دلش دیدۀ بینا نیافتدیدۀ او محرم دیدار نیست
هر که ازین واقعه بویی نبردجز بصفت صورت دیوار نیست
خوار شود در ره او همچوخاکآنکه درین واقعه خونخوار نیست
پردۀ این راز که درجان ماستجز قدح دردی خمار نیست
ای دل،اگر دم زنی از سر عشقجای تو جز آتش و جز دار نیست
آنکه سزاوار در گلخنستدر حرم شاه سزاوار نیست
گلخنی مفلس ناشسته رویمرد سراپردۀ اسرار نیست
وصلت جانان اگرت آرزوستدرگذر از خود ره بسیار نیست
گرچه حجاب تو برون از حدستهیچ حجابیت چو پندار نیست
پردۀ پندار بسوز وبدانکدر دو جهانت به ازین کار نیست
چند کنی از سر هستی خروشنیست شو اندر طلب یار، نیست
از طمع خام درین واقعه
سوختهتر از دل عطار نیست
عاشقان را باخود و باهیچکس تدبیر نیستعین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست
لاف خود کم زن، که اندر قلب لشکرهای عشقرایت ناموس و طول و عرض ودار و گیر نیست
عشق را با هر که آمد نامد الا عشق راشاه و شنگولی و هندو و گدا و میر نیست
گر قدم در عشق مییاری زد اندر کوی دوستپس ترا اندر ارادت مهلت و تأخیر نیست
عاشقان خود طفل راهند، کس نیامد در بلوغزانکه در پستان عشق اندر،نشان شیر نیست
این سخن منکر نماید هر خسیتر دامنیعاشقان را مقتدا و قبله و تکبیر نیست
ای فرید، این لطف ایزددستگیر تست لیک
هر کسی از جهل خود گویند وی را پیر نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیستعاشقان را آشتی و جنگ نیست
عاشق تر دامنی گر تا ابددامن معشوق اندر چنگ نیست
تنگ بادت هر دو عالم جاودانگر دو عالم بر تو بی او تنگ نیست
پیک راه عاشقان دوست رادر زمین و آسمان فرسنگ نیست
مرغ دل را آشیانی دیگرستعقل و جان را سوی او آهنگ نیست
ساقیا خون جگر در جام ریزتا شود پر خون دلی کز سنگ نیست
آتش عشق و محبت برفروزتا بسوزد هر که او یکرنگ نیست
راست ناید نام وننگ عاشقیدرد کو؟ کاین جای نام وننگ نیست
کار ما بگذشت از فرهنگ و هنگبیدلان عشق را فرهنگ نیست
نیست منصور حقیقت چون حسینهرکه او از دار عشق آونگ نیست
شد چنان عطار فارغ از جهان
کاسمان با همتش هم سنگ نیست
طمع وصل تو مجالم نیستحصه زین قصه جز خیالم نیست
در فراق تو تشنه میمیرمکز لبت قطرۀ زلالم نیست
تو چو شمعی و من چو پروانهبا تو بودن بهم مجالم نیست
دور میباشم از جمال تو، زانکطاقت آن چنان جمالم نیست
میزیم با فراق ومیگویمکه تمنای آن وصالم نیست
که اگر وصل تو نخواهد بودسر هیچی بهیچ حالم نیست
گر بسوزیم بندبند چو شمعدمی از سوختن ملالم نیست
گرچه وصل تو هست کار محالکار بیرون ازین محالم نیست
بیخودم کن که خود بخود تو بسیزانک من با خودم کمالم نیست
من به بال و پرتو میپرمکه دمی بی تو پر وبالم نیست
گر مرا بیتو پر و بالی هستآن پر و بال جز وبالم نیست
تا جگرگوشۀ خودت خواندمگر جگر میخورم حلالم نیست
شرح درد تو چون دهد عطار
زانک یارای این مقالم نیست
آفتاب رخ تو پنهان نیستلیک هر دیده محرم آن نیست
هر که در راه عشق ذره نشدپیش خورشید پای کوبان نیست
ذره میشو هوای جانان راکه به جانان رسیدن آسان نیست
مرد جانان نهای، مکن دعویزانکه نامرد، مرد جانان نیست
شاد با وصل او کسی گرددکه درین وادیش غم جان نیست
تا که دردی نیایدت پیداهرچه دیگر کنی تو درمان نیست
سر درین راه باز و پا در نهزانک ره را امید پایان نیست
بیش ازین چند گویی، ای عطار
هر کسی مرد این بیابان نیست
سرو، چون قد خرامان تونیستغنچه چون پستۀ خندان تو نیست
نیست یک کس که بلب آمده جانز آرزوی لب ودندان تو نیست
هیچ جمعیت اگر یافت کسیآن جز از زلف پریشان تو نیست
غرقه باد آنکه بصد سوختگیتشنۀ چاه زنخدان تو نیست
به ز جان عاشق دیدار تراسپر ناوک مژگان تو نیست
دیده یک عاقل هشیار ندیدکه چو من واله و حیران تو نیست
می وصلم ده آخر،که مرابیش ازین طاقت هجران تو نیست
ای دل سوخته از درد بسوززانکه همدرد تو درمان تو نیست
چند باشی تو از آن خود، از آنکتا تو زان خودی از آن تو نیست
گر بدو نیست رهت جان درباززحمت جان تو جز جان تو نیست
چون دهی شرح فتن ای عطار
شرح آن لایق دیوان تو نیست
هر دلی کز عشق او آگاه نیستگو: برو، کو مرد این درگاه نیست
هرکرا خوش نیست با اندوه اوجان او از ذوق عشق آگاه نیست
عاشقان چون حلقه بر در ماندهاندزانکه نزدیک تو کس را راه نیست
گرد بر گرد دلم از درد توخون گرفت و زهرۀ یک آه نیست
ای دل،ار مردرهی مردانه باشزانک اندر عاشقی اکراه نیست
بر سر آی از قعر چاه نفس، از آنکیوسف مصری سزای چاه نیست
چند جویی آب وجاه ازعاشقی؟عاشق اندر بند آب و جاه نیست
زاد راه مرد عاشق نیستیستنیست شو در راه آن دلخواه نیست
در ده ای عطار تن در نیستی
زانک آنجا مرد هستی شاه نیست
کیست که ازعشق تو پردۀ او پاره نیستوز قفص قالبش مرغ دل آواره نیست
وزن کجا آورد خاصه به میزان عشقگر زر عشاق را سکه ز رخسار نیست
هر نفسم همچو شمع زار بکش پیش خویشگر دل پر خون من گشته بصد پاره نیست
هرکه درین راه یافت بوی می عشق تومست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست
در ره ما درد دیر هست محک مرد رادلق بیفکن، که زرق لایق می خواره نیست
گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیمچارۀ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست
هست همه گفت و گو با می عشقش چکارهر در این میکده مفلس و این کاره نیست
در بن این دیر اگر هست مییت آرزودرد خور اینجا که دیر لایق نظاره نیست
گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک
عهد ندارد درست هر که درین باره نیست
در ده خبری ده، که ز مردم خبری نیستوین واقعه را همچو فلک پا و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به حکمتبیخویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتندبسیار اثر جست ز یک تن اثری نیست
دل بر سر ره ماند که میدید که هستشمشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست
این کار برون نیست ز دو نوع بتحقیقیا هیچ نیم یا بجز از من دگری نیست
در ماتم این درد که دورند از آن خلقآغشته و سرگشته چو من نوحه گری نیست
زان مغز شود خشک و ترم هر شب و هر روزکز چرخ مرا جز لب و رخ خشک و تری نیست
جانم که ز بستان فلک نیشکری خواستگفتا بمن آخر که مرا نیشکری نیست
از خان فلک دل مطلب گر جگرت خوردزیرا که اگر دل دهدت بیجگری نیست
عطار چو کس راخطری نیست از این راه
تو نیز فرو شو که ترا خود خطری نیست
عشق جز بخشش خدایی نیستاین به سلطانی و گدایی نیست
هر که او برنخیزد از سر سرعشق را با وی آشنایی نیست
عشق وقفست بر دل پر دردوقف در شرع ما بهایی نیست
هر کرا باز عشق صید کندبازش از چنگ او رهایی نیست
کار آن کس که عاشقی ورزدبجز از عین بینوایی نیست
چون رسیدم به نزد آن معشوقکار جز عیش و دلگشایی نیست
هرچه عطار گوید از سر عشق
به یقین دان که جز عطایی نیست
آیینۀ تو سیاه رویستاو را چه خبر که ماه رویست؟
آن آینه میزدای پیوستکوراگه پشت و گاه رویست
آن پشت ز عشق روی گردانگر کرده ترا براه رویست
کز عشق چو آفتاب گرددهر ذره اگر سیاه رویست
نه چرخ کلاه فرق عشقستپس درخور آن کلاه رویست
تا این رویش نگرد آن رویاو را همه در گناه رویست
هر ذره که هست در دو عالماو را سوی پیشگاه رویست
نتواند یافت هرگز این رویآنرا که بعز و جاه رویست
هرگز نرسد بذورۀ عرشآنرا که بقعر چاه رویست
روی از همه شیوه بست بایدآنرا که به پادشاه رویست
زین شوق فرید را همه عمر
آورده به بارگاه رویست
زهی زیبا جمالی، آن چه رویست؟زهی مشکین کمندی، آن چه مویست
ز شوق روی و موی تو بیک بارهمه کون و مکان پرگفت و گویست
از آن بر خاک کویت سر نهادمکه زلفت را سری بر خاک کویست
چو زلفت گر نشستم بر سر خاکبمیرم، نیز اینم آرزویست
چه جای زلف چوگانست گوییکه اینجا صدهزاران سرچو گویست
برو ای عاشق دستار، بگریزکه اینجا رستخیز از چار سویست
تو مرد نازکی آگه نه کاینجاهزاران مرد را زه در گلویست
نبینی روی او یک ذره هرگزترا یک ذره گر در خلق رویست
دلا: کی آید او در جست و جویت؟که اودایم ورای جست و جویست
اگرچه ذرهای جوینده باشدنه چون خورشید رنگش بررکویست
گرت او درکشد کاری بود اینکه گرداری تو کاری شست و شویست
بسی گر تو بجویی آب ندهدکه هرچه آن از تو آید آب جویست
ز کار تو چه آید یا چه خیزد؟که اینجا بینیازی خلق و خویست
تو کار خویش میکن، لیک میدانکه کار او برون از رنگ و بویست
بخود هرگز کجا داند رسیدن
اگر عطار را عزم علویست
هر دیده که برتو یک نظر داشتاز عمر تمام بهره برداشت
سرمایۀ عمر دیدن تستو آن دیده ترا که یک نظر داشت
کورست کسی که هر زمانیدر دید تو دیدۀ دگر داشت
جاوید ز خویش بیخبر شدهر دل که ز عشق تو خبر داشت
در شوق رخ تو بیشتر سوختهر کو بتو قرب بیشتر داشت
دل بیرخ تو دمی سرکسسوگند به جان تو اگر داشت
در عشق رخ تو یک سر مویننهاد قدم کسی که سرداشت
بس مرده که زنده کرد در خاکبادی که بکوی تو گذر داشت
با چشم توکارگر نیامدهر حیله که چرخ پاک برداشت
خوارم کردی، چنانکه عشقتبر خاک درم چو خاک در داشت
خوار از چه سبب کنی کسی راکز جان خودت عزیزتر داشت
با بوالعجبی ز غمزۀ تونه دل قیمت نه جان خطر داشت
در پیش نظر ز شرم بگذشتهر شیرینی که آن شکر داشت
در جنب لب تو آب حیوانهر شیوه که داشت مختصر داشت
در نقرۀ عارضت فرو شدهر تازگیی که آب زر داشت
در گرد میان تو کمر گشتآن حرف که در میان کمر داشت
شکل دهن تو طرفهتر خاستز آن نقطه که طرفه بود برداشت
چون روی تو زیر پردۀ زلفچه صد که هزار پرده در داشت
در هر بن موی، بیرخ تو
عطار هزار نوحه گر داشت
تاب روی تو آفتاب نداشتبوی زلف تو مشک ناب نداشت
خازن خلدهشت خلد بگشتدر خور جام تو شراب نداشت
ذرهای پیش لعل سیرابتچشمۀ آفتاب آب نداشت
لعلت از آفتاب کرد سئوالکانچه اوداشت آفتاب نداشت
گفت: تا سر گشاد چشمۀ منآب حیوان چو من گلاب نداشت
همچو من آب خضر و کوثر همزیر سی لؤلؤ خوشاب نداشت
چشمه بیآب کی بکار آید؟زین سخن آفتاب تاب نداشت
همه دعوی او زوال آمدزرد از آن شد که یک جواب نداشت
دور از روی همچو خورشیدتچشم من نیم ذره خواب نداشت
کیست کز دست چشم پرخوابتباده ناخورده دل خراب نداشت
کیست کز دست فرق مشکینتدست بر فرق چون رباب نداشت
کیست کز عشق لالۀ رخ تورخ چو لاله بخون خضاب نداشت
گرچه صیدم، مرا مکش بعذابکس چو من صید در عذاب نداشت
من چنان لاغرم که پهلوی منجز دل ازلاغری کباب نداشت
کس به خون ریزی چنین لاغرتا که فربه شود شتاب نداشت
تا که صید تو شد دل عطار
سینه خالی ز اضطراب نداشت
درد دل من از حد و اندازه درگذشتوز بس که اشک ریختم آبم ز سرگذشت
پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفتکارم ز جور حادثه از دست، درگذشت
بر روی من چو بر جگر من نماند آببس سیلهای خون که ز خون جگر گذشت
هر شب ز دور چرخ بلای دگر رسیدهر دم ز روز عمر بدردی دگر گذشت
خواب و خورم نماند و گر قصه گویمتزان غصهها که بر من بیخواب و خور گذشت
اشکم بقعر سینۀ ماهی فرو رسیدآهم ز روی آینۀ ماه درگذشت
در برگرفت جان مرا تیر غم چنانکپیکان به جان رسید وز جان تا بپر گذشت
بر جان من که رنج و بلایی ندیده بودچندین بلا و رنج ز دردم بدر گذشت
بر عمر من اجل چو سحرگاه شام خوردزان شام آفتاب من اندر سحر گذشت
عطار چونکه سایۀ عزت برو نماند
چون سایهای ز خواری خود در بدر گذشت
در عشق تو عقل سرنگون گشتجان نیز خلاصۀ جنون گشت
خود حال دلم چگونه گویم؟کان کار بجان رسیده چون گشت
خون دل ماست یا دل ماست؟خونی که ز دیدگان برون گشت
بر خاک درت بزاری زاراز بس که بخون بگشت خون گشت
تا قوت عشق تو بدیدمسر گشتگیم بسی فزون گشت
درمان چه طلب کنم؟ که عشقتما را سوی درد رهنمون گشت
آن مرغ که بود زیرکش نامدر دام بلای تو زبون گشت
لختی پر و بال زد به آخراز پای فتاد و سرنگون گشت
تادور شدم من از در تواز ناله دلم چه ارغنون گشت
تا درد ترا خرید عطارقد الفش بسان نون گشت
عطار که بود کشتۀ تو
دریاب که کشتهتر کنون گشت
ای دلم مست چشمۀ نوشتدر خطم از خط سیه پوشت
همه سرسبزی خطت که بلطفسر برون زد ز چشمۀ نوشت
حلقه درگوش کرد خلقی راحلقۀ زلف بر بناگوشت
همچو من صدهزار سرگشتهحلقه در گوش حلقۀگوشت
گشت معلوم من که جان نبرددلم از طرۀ سیه پوشت
تو به جان و دلی جفا کوشممن به جان ودلم وفا کوشت
عشوه مفروش زانکه من پس ازیننخرم نیز خواب خرگوشت
یادکن از کسی که در همه عمرنکند لحظهای فراموشت
مست از آنم چنین که در بر خویشمست در خواب دیدهام دوشت
بو که تعبیر خوابم آن باشدتا شوم امشبی هم آغوشت
دل عطار باده ناخورده
تا قیامت بمانده مدهوشت
تادل من راه جانان باز یافتگوهری در پردۀ جان بازیافت
دل که ره میجست دروادی عشقخویش را گم کرد ره زان بازیافت
هر که از دشواری هستی برستآنچه مقصودست آسان باز یافت
یک شبی در تاخت دل مست خرابراه از آن زلف پریشان باز یافت
چون به تاریکی زلفش راه بردزنده گشت و آب حیوان بازیافت
آفتاب هر دو عالم آشکارزیرزلف دوست پنهان بازیافت
آنچ خلق از دامن آفاق جستاو نهان سر در گریبان بازیافت
میندانم تا زجان برخورد نیزهرکه روی زلف جانان باز یافت
هر که زلفش دید کافر شد به حکمو آنک رویش دید ایمان بازیافت
طالب دردست عطار این زمان
کز میان درد درمان بازیافت
تادل ز کمال تو نشان یافتجان عشق تو ازمیان جان یافت
پروانۀ شمع عشق شد جانچون سوخته شد ز تونشان یافت
جان را بدرت گذاری افتادصد حلقه برو چو آسمان یافت
جان بود نشان عشق ومهرتچون نقش نگین در آن میان یافت
جان بارگه ترا طلب کرددر مغز جهان لامکان یافت
هر جان که بکوی تو فرو شداز بوی تو جان جاودان یافت
از درد تو جان ما ننالیددرمان ز تو درد بیکران یافت
چون درد تو یافت زیر هر درددرمان همه جهان نهان یافت
فریاد و فغان عاشقانتدر کون و مکان نمیتوان یافت
هر چیز که جان ما همی جستچون در تو نگاه کرد آن یافت
هر مقصودی که علم را بوددر شعلۀ روی تو عیان یافت
عطار چو این سخن بیان کرد
بیرون ز جهان بسی جهان یافت
تا گل از ابر آب حیوان یافتگرد خود صدهزار دستان یافت
زره ابر گشت پیکان بازجوشن آب زخم پیکان یافت
گل خندان چو بر فکند نقابابر را زار زار گریان یافت
چون صبا چاک کرد دامن گلنافۀ مشک در گریبان یافت
ای نگاری که هر که دید رختاز رخ جان فزای تو جان یافت
بدل و جان ترا،که جان و دلیهر که فرمان ببرد فرمان یافت
می گل رنگ خور، بموسم گلکه گل تازه روی باران یافت
می خور و شادزی، که خوشتر ازینیک نفس در دو کون نتوان یافت
می بعطار ده، بسرخی لعل
که ز می جان چو در درخشان یافت
خاک کویت هر دو عالم درنیافتگرد راهت فرق آدم درنیافت
دولت تو هیچ بیدولت ندیدشادی تو لشکر غم در نیافت
گنج عشقت در جهان جد و جهدهم مؤخر، هم مقدم درنیافت
صدهزاران راهزن در ره فتادجز فضیل این عهد محکم درنیافت
صد هزاران زن بنامردی بمرداین سخن جز جان مریم درنیافت
من چگونه از تو دریابم بحکم؟آنچه ازتو هر دو عالم در نیافت
نیست غم گر چون سلیمان ای فرید
هر گدا ملکی بخاتم درنیافت
بس که دل تشنه سوخت و ز لبت آبی نیافتمست می عشق شد وز تو شرابی نیافت
داشتم امید آنک بو که در آیی بخوابعمر شد ودل ز هجر خون شد و خوابی نیافت
تشنۀ وصل تو دل، چون بدرت کرد رویماند بدر حلقهوار وز درت آبی نیافت
دل ز تو بیهوش شد، دیده بر او زد گلابزانک به از آب چشم دیده گلابی نیافت
چند زند بر نمک یار،دلم؟ گوییابه ز دل عاشقان هیچ کبابی نیافت
دل چو ز نومیدیت زود فرو شد بخودخود زمیان پر گرفت هیچ نقابی نیافت
گفتمش: آخر چه شد کاین دل من روز و شبسوی تو آواز داد وز تو خطابی نیافت؟
گفت: مرا خواندهای، لیک نه از جان و دلهر که ز جانم نخواند هیچ جوابی نیافت
در ره ما هر کرا سایۀ او پیش اوستاز تف خورشید عشق تابش و تابی نیافت
گر تو خرابی ز عشق جان تو آباد شدز آنکه کسی گنج عشق جز بخرابی نیافت
تادل عطار دید هستی خود را حجاب
رهزن خود شد مقیم، تاکه حجابی نیافت
دل کمال از لعل میگون تو یافتجان حیات ازنطق موزون تو یافت
گر ز چشمت خستهای آمد به تیرزنده شد چون در مکنون تو یافت
تا فسونت کرد چشم ساحرتجامه پر کژدم ز افسون تو یافت
سختتر از سنگ نتوان آمدنلعل بین، یعنی دلش خون تو یافت
تا فشاندی زلف و بگشادی دهنعقل خود را مست و مجنون تو یافت
ملک کسری در سر زلف تو دیدجام جم در لعل میگون تو یافت
قاف تا قاف جهان یکسر بگشتکاف کفر از زلف چون نون تو یافت
جمله را صدباره فی الجمله بدیدهیچش آمد هرچه بیرون تو یافت
تادل عطار عالم کم گرفت
رونق از حسن در افزون تو یافت
پیشگاه عشق را پیشان که یافت؟پایگاه فقر را پایان که یافت؟
در میان این دو ششدر کل خلقجمله مردند و اثر زیشان که یافت؟
رخنه میجویی خلاص خویشتن؟رخنهای جز مرگ ازین زندان که یافت
ذرهای وصلش چو کس طاقت نداشتقسم موجودات جز هجران که یافت؟
ذرهای این درد عالم سوز رادر زمین و آسمان درمان که یافت؟
آفتاب آسمان غیب رادر فروغش کفر با ایمان که یافت؟
چون به تفت آن آفتاب آواز دادکان هزاران ذره سرگردان که یافت؟
ابر بر دریا بسی بگریست زارلیک دریاگشت و آن باران که یافت؟
گشت مستهلک درین دریا دو کونگر کفی گل بود ور طوفان که یافت؟
چون دو عالم هست فرزند عدمپس وجودی بیسر و سامان که یافت؟
چون دو عالم نیست جز یک آفتابذرهای در سایهای پنهان که یافت؟
چون همه مردند و میمیرند نیزآب حیوان زین همه حیوان که یافت؟
بر فلک رو این دم از عیسی بپرستاخری رهوار بیپالان که یافت؟
صد هزاران چشم صدیقان راهگشت خون باران همه باران که یافت؟
صد هزاران جان صدیقان راهغرقۀ این راه شد،جانان که یافت؟
ای فرید از فرش تا عرش مجید
ذرهای هستی درین دیوان که یافت؟
دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفتدلچوواقفشدبتک رفت و دل از جان برگرفت
جان چو شد نزدیک جانان دید دل را پیش اوغصهها کردش، ز پشت دست دندان برگرفت
ناگهان بادی برآمد مشکبار از پیش و پسبرقع صورت ز پیش روی جانان برگرفت
جان ز خود فانی شد و دل در عدم معدوم شدعقل حیلت گر بکلی دل ازیشان برگرفت
بینشان جانی کدامین جان؟ که آنچه داشت آنگاه پیش او نهاد و گاه پنهان برگرفت
فرخا اقبال یاری کاندرین دریای ژرفترک جان گفت و سراین نفس حیوان برگرفت
شکر ایزد را که گنج دین در این کنج خراب
بیغم و رنجی دل عطار آسان برگرفت
آتش سودای تو عالم جان درگرفتسوز دل عاشقان جمله جهان درگرفت
جان که فروشد بعشق زندۀ جاوید گشتدل چو ندانست حال،ماتم جان درگرفت
از پس چندین هزار پرده که در پیش تستروی تو یک شعله زد کون و مکان درگرفت
چون تو برانداختی برقع عزت ز رویجان متحیر بماند عقل فغان درگرفت
بر سر کوی تو عشق آتش غم برفروختشمع دل عاشقانت جمله از آن درگرفت
جرعۀ اندوه تو تا دل من نوش کردز آتش آه دلم کام و زبان درگرفت
تا که زرنگ رخت یافت دل من نشانروی من از خون دل رنگ ونشان درگرفت
جان ودل عاشقان خرقه شد اندر میانز آنکه سماع غمت بر همگان درگرفت
راست که عطار داد حسن جمال تو شرح
سینه برآورد جوش، دل خفقان درگرفت
هر دل که ز عشق بینشان رفتدر پردۀ نیستی نهان رفت
از هستی خویش پاک بگریزکاین راه بنیستی توان رفت
تا تو نکنی ز خود کنارهکی بتوانی ازین میان رفت
صد گنج میان جان کسی یافتکاین بادیه از میان جان رفت
راهی که بعمرها توان رفتمرد ره او بیک زمان رفت
هان! ای دل خفته، عمر بگذشتتا کی خسبی؟ که کاروان رفت
ای جان جهان چه مینشینی؟برخیز که جان شد و جهان رفت
از جملۀ نیستان این راهآن برد سبق که بینشان رفت
چون نیستی از زمین توان بردکی هست توان بر آسمان رفت
محتاج بدانۀ زمین نیستمرغی که ز شاخ لامکان رفت
عطار چو ذوق نیستی یافت
از هستی خویش بر کران رفت
گر نبودی در جهان امکان گفتکی توانستی گل معنی شکفت؟
جان ما را تا بحق شد چشم بازبس که گفت و بس گل معنی که رفت
بیقراری پیشه کرد و روز و شبیک نفس ننشست و یک ساعت نخفت
بس گهر کز قعر دریای ضمیربر سرآورد و بخون دل بسفت
پاک رو داند که در اسرار عشقبهتر از ما راهبر نتوان گرفت
آنچه ما دیدیم در عالم که دید؟وانچه ما گفتیم در عالم که گفت
آنچه بعد از ما بگویند آن ماستزانکه راز گفت نیست ازما نهفت
تربیت ما را زخوان مصطفاستلاجرم خود را نمییابیم جفت
تا تویی عطار در بازی عشقگرد نان را زیر بار تست سفت
صورت جانست شعرت لاجرم
عقل را نظم تو میآید شگفت
ای آفتاب طفلی در سایۀ جمالتشیر و شکر مزیده از چشمۀ زلالت
هم هر دو کون برقی از آفتاب رویتهم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت
بر بادداده دل را آوازۀ فراقتدر خواب کرده جان را افسانه وصالت
عقل که در حقیقت بیدار مطلق آمدتا حشر مست خفته در خلوت خیالت
خورشید کاسمان را سررزمه میگشایدیک تار مینسنجد در رزمۀ جمالت
ترک فلک که هست او در هندوی تو گمرهسرپا برهنه گردان در وادی کمالت
سیمرغ مطلقی تو در کوه قاف قربتپرورده هر دو گیتی در زیر پر و بالت
صف قتال مردان صفهای مژۀ توصد قلب برشکسته در هر صف قتالت
عطار شد چو مویی بیروی همچو روزت
تا بو که راه یابد در زلف شب مثالت
ای زلف تودام و دانه خالتهر صید که میکنی حلالت
خورشید در اوفتاده پیوستدر حلقۀ دام شب مثالت
همچون نقطی سیه پدیداربر چهرۀ آفتاب خالت
دل فتنۀ طرۀ سیاهتجان تشنۀ چشمۀ زلالت
از عالم حسن دایۀ لطفآورده بصد هزار سالت
چون در تو توان رسید؟ چون کسهرگز نرسید در خیالت
پی گم کردی چنانکه هرگزکس پی نبرد بهیچ حالت
رخ زرد و کبود جامه خورشیدسرگشتۀ ذرۀ وصالت
تو خفته و اختران همه شبمبهوت بمانده در جمالت
تو ماه تمامی و عجب آنکانگشت نمای شد هلالت
مرغی عجبی که مینگنجددر صحن سپهر پر و بالت
خواهد که بسی بگوید از تو
عطار ولی شود ملالت
ای بینشان محض نشان از که جویمت؟گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت؟
در بحر بینهایت عشقت چو قطرهایگم شد نشان من بنشان از که جویمت؟
تا بو که بویی ازتو بیابد دلم به جانبیرون شد از مکان و زمان از که جویمت؟
در جست وجوی تو دلم از پرده درفتادای در درون پردۀ جان ازکه جویمت؟
پیدا بسی بجستمت از کس نیافتماکنون مرا بگو که نهان از که جویمت؟
تو گم نهای که گم شدۀ تو منم ولیکنه یافت یافت مینتوان از که جویمت؟
دل درفنای وحدت و جان در بقای صرفمن گم شده درین دو میان از که جویمت؟
چون در رهت یقین و گمانی همی رودای برتر ازیقین و گمان از که جویمت؟
عطار تا که یافت بعین الیقین ترا
ای بس عیان بعین عیان از که جویمت؟
ای طوطی خط دلستانتپر بال زن شکر ستانت
چون تو ز برای سر خط آرییک جو سند هزار جانت
در حلق فتاده مرغ دل راصد حلقه ز زلف دلستانت
چون هم جانی و هم جهانیجان افشاند همه جهانت
هم پیش رخ تو بر زمین ماهصد بوسه دهد ز آسمانت
هم سرو چو بیند آن قدت راصد سجده کند بیک زمانت
گفتم خونم بریختی پاکگفتی نشنیدهام فسانت
سر بیرون کن زدر، که نبودگر سودکند زهی زیانت
تا من یک دم ترا ببینمدرخون دلم بر آستانت؟
گفتی ز رقیب می بترسم
عطار بود نگاهبانت
ای مشک ختا خط سیاهتخورشید درم خرید ماهت
هرگز بخطا خطی نیفتادسرسبز تر از خط سیاهت
چون بنده شدند پادشاهانمی بتوان خواند پادشاهت
گردان گردان سپهر سرکشجویان جویان ز دیرگاهت
بر خاک از آن فتاد خورشیدتا ذره بود زخاک راهت
چون چین قبا بهم درافتندعشاق چو کژ نهی کلاهت
در عشق تو زهد چون توان کرد؟چون کس نرسد بیک گناهت
بس آه که عاشقانت کردنددل نرم نشد بهیچ آهت
آن دم که ز پرده رخ نماییصد فتنه نشسته در پناهت
وانگه که به خنده لب گشاییصد خوزستان ز کوة خواهت
گر تو شکری دهی بعطار
این صدقه فتد بجایگاهت
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایتآب حیات رشحی از جام جانفزایت
هم خواجگی گردون دل بر وفا غلامتهم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت
هم چرخ خرقه پوشی در خانقاه عشقتهم جبرئیل مرغی در دام دل ربابت
در سر گرفته عالم اندیشۀ وصالتدر چشم کرده کوثر خاک در سرایت
کوثر که آب حیوان یک شبنمست از ویدر بسته تا به جان دل در لعل دلگشایت
سری که هر دو عالم یک ذره مینیابندجاوید کف گرفته جام جهان نمایت
نوباوۀ جمالت ماه نو است نه مهبند کله ز خجلت در دامن قبایت
تو مرکب نکویی میتازی و مه و مهرچون سایه در رکابت چون ذره در هوایت
تا بوی زلف مشکت پربوی کرد جانم
عطار مشک ریزم از زلف مشک سایت
ای پرتو وجودت در حسن بینهایتهستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
هستی هر دوعالم در هستی تو گم گشتای هستی تو کامل نه از ره ولایت
ای صدهزار تشنه لب خشک جان پر آتشافتاده پست گشته موقوف یک عنایت
غیر تو درحقیقت یک ذره مینبینمبیرون تو حیاتی کرده بتو سرایت
چندان که سالکانت ره بیش پیش بردندره پیش بیش دیدند بودند در بدایت
چون این ره عنایت بس بینهایت افتادآخر که باز یابد این راه بینهایت
عطار در دل و جان اسرار دارد از تو
چون مستمع نیابد پس چون کند روایت؟
رطل گران ده صبوح زانکه رسیدست صبحتا سر شب بشکند تیغ کشیدست صبح
روی نهفتست تیر، روی نهادست مهرپشت بدادست ماه،هین که رسیدست صبح
بر سر زنگی شب همچو کلاهست ماهبر در قفل سحر همچو کلیدست صبح
ای بت بربط نواز، پردۀ مستان بسازکز رخ هندوی شب پرده دریدست صبح
صبح برآمد زکوه، وقت صبوحست خیزکز جهت غافلان صور دمیدست صبح
سوخته گردد شرار، کز نفس سوختهگنبد فیروزه را فرق بریدست صبح
بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییاکز دم آهوی چین مشک مزیدست صبح