قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۳ — نی که از آنست صبح مشک فشان کز هوا نافۀ عطار ر…

نی که از آنست صبح مشک فشان کز هوا

نافۀ عطار را بوی شنیدست صبح

صبحدم شد، ساقیا، هین الصبوحخفتگان را در قدح کن قوت روح
در قدح ریز آب خضر از جام جمباز نتوان گشت ازین ره بی‌فتوح
توبه بشکن تا درست آید به کارپردۀ آهی برآور در صبوح
مطربا قولی بگو از راهویراه راه راهویست اندر صبوح
دل ز مستی قول کس می‌نشنودتا که بشنیدست قول بوالفتوح
چون سرانجام تو طوفان بلاستبشنو از مرغ سحر صوت جروح

گر ز عطار این سخن می‌نشنوی

بشنو از مرغ سحر صور صلوح

کشتی عمر ما کنار افتادرخت در آب رفت و کار افتاد
موی همرنگ کفک دریا شدوز دهان در شاهوار افتاد
روز عمری که بیخ بر بادستشورشی سخت در حصار افتاد
سر بره در نهاد سیل اجلشورشی سخت در حصار افتاد
مستیی بود عهد برناییاین زمان کار با خمار افتاد
چون به مقصد رسم؟ که بر سر راهسرنگونسار گشت و بار افتاد
گل چه گویم ز گلستان جهان؟که بیک گل هزار خار افتاد
هر که در گلستان دنیا خفتپای او در دهان مار افتاد
هر که یک دم شمرد در شادیدر غم و رنج بی‌شمار افتاد
بی‌قراری چرا کنی چندین؟چه کنی چون چنین قرار افتاد
چه توان کرد اگر ز سکۀ حکمنقد عمر تو کم عیار افتاد؟
تو مزن دم، خموش باش، خموشکه نه این کار اختیار افتاد

گر نبودی امید، وای دلم

لیک عطار امیدوار افتاد

عکس روی تو برنگین افتادحلقه بشکست و بر زمین افتاد
شد جهان همچو حلقه‌ای بر منتا که چشمم بر آن نگین افتاد
دور از رویت آتشم در دلزان لب همچون انگبین افتاد
آبرویم مبر، که بی‌رویتقسم من آه آتشین افتاد
تا که خورشید چهرۀ تو بتافت شور در چرخ چارمین افتاد
خوشۀ عنبرین زلف تراماه و خورشید خوشه چین افتاد
روی بگشای و زلف برمفشانکه خروشی در اهل دین افتاد
مشک از چین طلب، که نیم شبیچینی از زلف تو بچین افتاد
در ز چشمم طلب، که ازچشممبه حقیقت دری ثمین افتاد
دست شست از وجود هر که دمیدر غم چون تو نازنین افتاد
دل ندارم، ملامتم چه کنی؟بیدل افتاده‌ام، چنین افتاد
می ندانم ترا بدین سختیبا من مهربان چه کین افتاد؟

دل عطار چون نه مرغ تو بود

این چنین مخلبش ازین افتاد

گر هندوی زلفت ز درازی بره افتادزنگی بچۀ خال تو بر جایگه افتاد
در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلمدیوانگی آورد و بیک ره ز ره افتاد
چون باد بسی داشت سر زلف تو در سراز فرق همه تخت نشینان کله افتاد
سرسبزی گلگون رخت تا که بدیدمچون طرۀ شبرنگ تو روزم سیه افتاد
حقا که اگر تا که جهان بود ز خوبیتبر جملۀ خوبان جهان پادشه افتاد
که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانیکز شومی آن توبه نه درصدگنه افتاد؟
تا پادشه جملۀ خوبان شده‌ای توبس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد
چون بوسه بخواهم ز لبت چون مترصدبا تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد
عمدا سر آن چاه زنخدانت بپوشیدتا یوسف دل بسته درآمد بچه افتاد
شهباز دلم زان، چه سیمین نرهد زانکدر خانۀ ماتست که این بار شه افتاد

حال دل عطار، که دور از تو فتادست

هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد

چون لعل توأم هزار جان دادبر لعل تو نیم جان توان داد
جان در غم عشق تو میان بستدل در غمت از میان جان داد
جانم که فلک ز دست او برداز دست تو تن در امتحان داد
بر نام تو شد جهان و از تو می نتواند کسی نشان داد
ای بس که رخ چو آتش توما را به خیال تو زیان داد
پنهان ز رقیب غمزه دوشملعل تو بیک شکر زمان داد
امروز چو غمزه‌ات بدانستتاب از سر زلف تو در آن داد
از غمزۀ تو کنون نترسمچون لعل توأم به جان امان داد
دندان تو گر چه آبدانستهر لقمه که دادم استخوان داد
ابروی تو پشت من کمان کردای ترک ترا که این کمان داد؟

عطار چو مرغ تست او را

سر نتوانی ز آشیان داد

شرح لب لعلت به زبان می نتوان دادوز میم دهان تو نشان می‌نتوان داد
میمیست دهان تو و موییست میانتکس را خبر از موی میان می‌نتوان داد
دل خواسته بد تا رقم کفر کشم منبر هر که گمان برد که جان می‌نتوان داد
گر پیش رخت جان ندهم آن نه بخیلیستدر خورد رخت نیست، از آن می‌نتوان داد
یک جان چه بود؟ کافرم ار پیش تو صد جانانگشت زنان رقص کنان می‌نتوان داد
سگ به بود از من اگر از بهر سگت جانآزاد بیک پارۀ نان می‌نتوان داد
داد ره عشق توچنان کارزویم هستعمرم شد و یک لحظه چنان می‌نتوان داد
جانا چو بلای تو بیرزد به جهانیخود را ز بلای تو امان می‌نتوان داد
گفتم که ز من جان بستان یک شکرم دهگفتی، شکر من به زبان می‌نتوان داد

خود طالع عطار چه چیزست که او را

یک بوسه به پیدا و نهان می‌نتوان داد

پیر ما بار دگر روی به خمار نهادخط بدین برزد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین از سر جمعخرقۀ سوخته در حلقۀ زنار نهاد
در بن دیر مغان در بر مشتی اوباشسر فرو برد و سر اندر سر این کار نهاد
درد خمار بنوشید ودل از دست بدادمی‌خوران، نعره زنان، روی به بازار نهاد
گفتم: ای پیر، چه بود این چه تو کردی آخر؟گفت: این داغ مرا بر دل و جان یار نهاد
من چه کردم؟ که چنین خواست، چنین باید بودگل همانست که او در ره من خار نهاد
باز گفتم: چه اناالحق زده‌ای بر سردار؟گفت: آری زده‌ام، روی سوی دار نهاد

دل چو بشناخت که عطار در این راه بسوخت

از پی پیر، قدم بر پی عطار نهاد

عشق تو پرده صد هزار نهادپرده در پرده بی‌شمار نهاد
پس هر پرده عالمی پر دردگر نهان و گر آشکار نهاد
صد جهان خون و صد جهان آتشپیش هر پرده استوار نهاد
پرده بازی چنان عجایب کردکه یکی در یکی هزار نهاد
پردۀ دل بیک زمان بگرفتپرده بر روی اختیار نهاد
کرد با دل ز جور آنچه مپرسجرم بر جان بی‌قرار نهاد
جان مضطر چو خاک رهش گشتروی بر خاک اضطرار نهاد
شیر مرد همه جهان بودمعشق بر دست من شکار نهاد
دوش آمدخیال تو سحریتا مرا در هزار کار نهاد
که بداند که دور از رویتگل روی توام چه خار نهاد
همچو لاله فکند در خونمدر دلم داغ انتظار نهاد
سر من همچو شمع باز بریدپس بیاورد و در کنار نهاد
چون همی بازگشت از در مندرد هجرم بیادگار نهاد

هر زمان غصه‌ای ز درد فراق

پیش عطار دل فکار نهاد

هر چه دارم در میان خواهم نهادبی‌خبر سر در جهان خواهم نهاد
آب حیوان چون بتاریکی دراستجام جم در دست جان خواهم نهاد
زین همت در ره سودای عشقبر براق لامکان خواهم نهاد
گر بجنبد کاروان عاشقانپای پیش کاروان خواهم نهاد
جان چو صبحی بر جهان خواهم فشاندسر چو شمعی در میان خواهم نهاد
گر قدم از خویش بر خواهم گرفتاز زمین بر آسمان خواهم نهاد
سود ممکن نیست در بازار عشقپس اساسی بر زیان خواهم نهاد
مرغ عیشم، سیر گشتم از قفسروی سوی آشیان خواهم نهاد
تا نیاید سر جانم در زبانمهر مطلق بر زبان خواهم نهاد
زهر خواهد شد ز عیش تلخ منصد شکر گر در دهان خواهم نهاد
آستین پرخون بامید وصالسر بسی بر آستان خواهم نهاد
دست چون می‌نرسدم بر زلف دوستسر بزیر پای از آن خواهم نهاد

در زبان گوهر افشان فرید

طرفه گنجی جاودان خواهم نهاد

دلم در عشق تو جان بر نتابدکه دل جز عشق جانان بر نتابد
چو عشقت هست دل را، جان نخواهمکه یک دل بیش یک جان برنتابد
دلم در درد تو درمان نخواهدکه درد عشق درمان برنتابد
مرا باعشق تو چندان حسابستکه روز حشر میزان برنتابد
ز عشقت قصۀ گفتار ما رایقین دارم که دو جهان برنتابد
اگر با من نمی‌سازی، مسوزمکه یک شبنم دو طوفان برنتابد
چو پروانه دلم در وصل خودسوزکه این دل بوی هجران برنتابد

دل عطار بر بوی وصالت

ز هجران یک سخن زان برنتابد

دلم قوت کار می بر نتابدتنم این همه بار می‌برنتابد
دل من ز انبار غم آن چنانستکه این بار آن بار می‌برنتابد
چگونه کشد نفس کافر غم تو؟چه دانم که دین دار می‌برنتابد
پس پرده پندار می‌سوزم اکنونکه این پرده پندار می‌برنتابد
دل چون گلم را منه خار چندینگلی این همه خار می‌برنتابد
چنان شد دل من که بار فراقتنه اندک نه بسیار می‌برنتابد
سزد گر نهی مرهمی از وصالشکه زین بیش تیمار می‌برنتابد
جهانست عشقت جهانی عجایبکه تسبیح و زنار می‌برنتابد
نه در کفر می‌آید ونه در ایمانکه اقرار و انکار می‌برنتابد
دلم مست اسرار عشقت چنان شدکه بویی ز اسرار می‌برنتابد
مرا دیده‌ای بخش، دیدار خود راکه این دیده دیدار می‌برنتابد
چگونه جمال ترا چشم دارم؟که این چشم اغیار می‌برنتابد
گرفتار عشقست سودای رویتدلی جز گرفتار می‌برنتابد

خلاصی ده از من مرا، این چه عارست؟

که عطار این عار می‌برنتابد

بهر دردی که دلدارم فرستدشفای جان بیمارم فرستد
چو درمانست درد او دلم راسزد گر درد بسیارم فرستد
وگر در عشق او از جان برآیمهزاران جان بایثارم فرستد
وگر بی او دمی از دل برآرمکه داند کوچه تیمارم فرستد؟
وگر در جویم از دریای وصلشبدریا در نگونسارم فرستد
وگر از راز او رمزی بگویمز غیرت بر سر دارم فرستد
چو در دیرم دمی حاضر نبیندز مسجد سوی خمارم فرستد
وگر در مسجدم حاضر نبیندبه آتشگاه کفارم فرستد
چو دام زرق بیند در برم دلقبسوزد دلق و زنارم فرستد
چو گبر نفس بیند در نهادمز کعبه سوی اغیارم فرستد
چو بی‌کارم کند ازکار عالمپس آنگه از پی کارم فرستد
بدیرم درکشد تا مست گردمز دیر آنگه به بازارم فرستد

چو در خلوت چنان گردم که باید

به خلوت پیش عطارم فرستد

هر شب دل پرخونم بر خاک درت افتدتابو که چو روز آید بر وی نظرت افتد
کار دو جهان من جاوید نکو گرددگر بر من سرگردان یک ره گذرت افتد
دانم که بدت افتد، زیرا که دلم بردیور در تو رسد آهم از بد بترت افتد
خون جگرم خوردی وز خویش نترسیدیآخر چه کنی جانا گر بر جگرت افتد
گر عاشق رویت را سرگشته همی خواهیحقا که اگر از من سرگشته ترت افتد
گر تو همه سیمرغی از آه دلم می‌ترسکآتش ز دلم ناگه بر بال و پرت افتد
پا بر سر درویشان از کبر منه، یارادر تشت فنا روزی بی‌تیغ سرت افتد
اکنون من بیچاره در دست تو چون موممبیچاره تو گر روزی مردی بسرت افتد
اینست گناه من کت دوست همی دارمخطی به گناه من درکش اگرت افتد
هش دار، که این ساعت طوطی خط سبزشمی‌آید و می‌جوشد تادر شکرت افتد

گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را

آن بر تو گران افتد، رایی دگرت افتد

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتدگل جمله قبا کرده ز پرده بدر افتد
چون چشم چمن چهرۀ گلرنگ تو بیندخون ازدهن غنچه ز تشویر برافتد
بشکافت تنم در غم تو، گرچه چو موییستیک تیر ندیدم که چنین کارگر افتد
گر بر جگرم آب نماندست عجب نیستکاتش ز رخت هر نفس اندر جگر افتد
گرچه دل من مرغ بلندست چو سیمرغلیکن چو دمت خورد بدام تو درافتد
گر گلشکری هست که بیمار کند راستآتش ز لب و روی تو در گلشکر افتد
بر چشم و لبم ز آتش عشق تو بترسمکاین آتش از آنست که در خشک و تر افتد
من خاک توام، بر سر افلاک نهم پایچون باد گرت بر من خاکی گذر افتد

بی یاد تو عطار اگر جان بلب آرد

جانش همه خون گردد و دل در خطر افتد

نه بکویم گذرت می‌افتدنه برویم نظرت می‌افتد
آفتابی که جهان روشن ازوستذرۀ خاک درت می‌افتد
در طلسمات عجب موی شکافزلف زیر و زبرت می‌افتد
در جگر سوزی و جان سوزی ماچشم پر شور و شرت می‌افتد
در عمت بسته کمر بر هیچیدل من چون کمرت می‌افتد
آب گرمم بدهان می‌آیدچشم چون بر شکرت می‌افتد
شکری از تو طمع می‌دارمتو بیندیش اگرت می‌افتد
شکرت بی‌خطری نیست،دلمبخطا درخطرت می‌افتد
بیشتر میل تو، جانا بجفاستیا جفا بیشترت می‌افتد
گر جفایی کنی و گر نکنینه بقصدست، درت می‌افتد

دل عطار پس از این تو مسوز

که ازین بد بترت می‌افتد

در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد؟با خدمت درتو هر کم زنی چه سنجد؟
چون پنجه‌های شیران عشق تو خرد بشکستدر زیر زور عشقت تردامنی چه سنجد؟
جانهای پاکبازان خون شد درین بیابانیک مشت گندم آخر در خرمنی چه سنجد؟
جایی که کوهها را یک ذره زور نبودهیهات می ندانی تا ارزنی چه سنجد؟
جایی که صد هزاران سلطان بسر درآیداندر چنان مقامی چوبک زنی چه سنجد؟
چون پر دلان عالم پیشت سپر فکندندبا زخم ناوک تو هر جوشنی چه سنجد؟
جان و دلم ز عشقت مستغرقند دایمدر پیش چون تو شاهی جان و تنی چه سنجد؟

چون ساکنان گلشن در پای تو فتادند

عطار سر نهاده در گلخنی چه سنجد؟

حدیث فقر در دفتر نگنجدحساب عشق در محشر نگنجد
عجب می‌آیدم کاین آتش عشقچه سوداییست کاندر سر نگنجد
برون نه پای جان از پیکر خاککه جان پاک در پیکر نگنجد
شرابی کان شراب عاشقانستندارد جام و در ساغر نگنجد
برو مجمر بسوز ارعود خواهیکه عود عشق در مجمر نگنجد
دلی کزدست شد ز اندیشۀ عشقدرو اندیشۀ دیگر نگنجد
هر آن دل کاتش عشقش برافروختچنان گردد که اندر برنگنجد
چه خوش جانان و جان باهم نشینندسر مویی میانشان در نگنجد
درین ره پاکدامن بایدت بودکه اینجا دامن تر درنگنجد

رهی کان راه عطارست امروز

در آن ره جز دلی رهبر نگنجد

مرا با عشق تو جان درنگنجدچه ازجان به بود؟ آن درنگنجد
نه کفرم ماند در عشقت نه ایمانکه اینجا کفر و ایمان درنگنجد
چسان عشق تو در دل معتکف شدکه گر مویی بود آن در نگنجد
چه می‌گویم که طوفانیست عشقتبه چشم مور طوفان درنگنجد
اگر یک ذره عشقت رخ نمایدبه صحن صد بیابان درنگنجد
اگر یوسف برون آید ز پردهبه قعر چاه زندان درنگنجد
چو دردت هست، بیزارم ز درمانکه با درد تو درمان درنگنجد
دلا آنجا که جانانست ره نیستکه آنجا غیر جانان درنگنجد
تو چون ذره شو آنجا، زانک آنجابجز خورشید رخشان درنگنجد

اگر فانی نگردد جان عطار

در آن خلوتگه آسان درنگنجد

اسرار تو در زبان نگنجدواوصاف تو در بیان نگنجد
اسرار صفات جوهر عشقدانم که درین زبان نگنجد
خاموش شوم که وصف عشقتاندر خبر و نشان نگنجد
آن جا ی که جان تویی دل منمویی شد و در میان نگنجد
از عالم عشق یک سر مویدر شش جهت مکان نگنجد
یک شمه ز نور بارگاهتاندر سه صف زمان نگنجد
یک دانه ز دام عالم عشقدر حوصلۀ جهان نگنجد
رفتم زجهان برون زاندوهکاندوه تو در جهان نگنجد

عطار چو در یقینت گم شد

در پیشگه عیان نگنجد

جانا، فروغ رویت در جسم و جان نگنجدو آوازۀ جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم؟ کاندر طلب نیایدوصفت چگونه گویم؟ کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند در کوی تو کسی رازیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابنددل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرندهم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنج نهان نهادیآن دل اگر برآید در آسمان نگنجد

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد؟

زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

هر دل که ز خویشتن فنا گرددشایستۀ قرب پادشا گردد
هر گل که برنگ دل فتاد اینجاگل در گل خویش مبتلا گردد
امروز چو دل نشد جدا از گلفردا که ز یکدگر جدا گردد
ور در گل خویشتن بماند دلاز تنگی گور کی رها گردد؟
گل دل گردد چو پشت گردد روظلمت چو رود، همه ضیا گردد
خاک تن تو اگر شود ذرههر ذره کبوتر هوا گردد
دل آینه است، پشت او تیرهگر برداری بروی وا گردد
هرگاه که پشت و روی یکسان شدآیینۀ غرق کبریا گردد
ممکن نبود که هیچ مخلوقیگردید خدای، یا خدا گردد
اما سخن درست این باشدکز ذات و صفات خود فنا گردد
هرگه که فنا شود ازین هر دودر عین یگانگی بقا گردد
حضرت به زبان حال می‌گویدکس ما نشود ولی ز ما گردد
چیزی که شود چو بود کی باشد؟که با دایم چو دایما گردد
گر می‌خواهی که جان بیگانهبا این همه بعد آشنا گردد
در سایۀ پیر شو، که نابیناآن اولی‌تر که باعصا گردد
کاهی شو و کوه عجب برهم زنتا پیر ترا چوکهربا گردد

ور این نکنی که گفت عطارت

هر رنج که می‌بری هبا گردد

بودی که ز خود نبود گرددشایستۀ وصل زود گردد
چوبی که فنا نگرد ازخودممکن نبود که عود گردد
وین کار شگرف در طریقتبر بود تو و نبود گردد
هر گه که وجود تو عدم گشتحالی عدمت وجود گردد
ای عاشق خویش، وقت نامدکابلیس تو با سجود گردد
دل در ره نفس باختی پاکتا نفس تو جفت سود گردد
دل نفس شد و شگفت آمدگر یک علوی جهود گردد
هر دم که بنفس می بر آریدر دیدۀ دل چو دود گردد
شک نیست که چشم از چنین دودگرگین شود و کبود گردد

عطار بگفت آنچه دانست

باقی همه بر شنود گردد

گر نکوییت بیشتر گرددآسمان و زمین بسر گردد
آفتابی که هر دو عالم راکار ازو همچو آب زر گردد
ز آرزوی رخ تو هر روزیروی بر خاک در بدر گردد
نرسد آفتاب در گردتگرچه صد قرن گرد برگردد
گر بیابد جمال تو جزویعقل کل مست و بی‌خبر گردد
صبح از شرم سر بجیب کشددامن آفتاب تر گردد
هر که بر یاد چشمۀ نوشتزهر قاتل خورد، شکر گردد
درد عشق ترا، که افزون بادگر کنم چاره بیشتر گردد
چون ز عشقت سخن رودجاییسخن عقل مختصر گردد
چه دهی دم مرا؟ دلم برسوزکاتش از باد تیزتر گردد
بر رخم گرچه خون دل گرمستاز دم سرد من جگر گردد

دل عطار هر زمان بی‌تو

در میان غمی دگرگردد

اگر دردت دوای جان نگرددغم دشوار تو آسان نگردد
که دردم را تواند ساخت درماناگر هم درد تو درمان نگردد؟
دمی درمان یک دردت نسازمکه بر من درد صد چندان نگردد
که یابد از سر زلف تو بویی؟که دایم بی سر و سامان نگردد
که یابد از سر کوی تو گردیکه همچون چرخ سرگردان نگردد؟
که نوشد از می عشق توجامیکه جانش مست جاویدان نگردد؟
ندانم تا چه خورشیدست عشقتکه جز در آسمان جان نگردد
دلا هرگز بقای کل نیابیکه تا جان فانی جانان نگردد
اگر قربان نگردی نیست ممکنکه بر تو عمر تو تاوان نگردد
یقین می‌دان که جان در پیش جاناننیابد قرب تا قربان نگردد
اگر آدم کفی گل بود، گوباشبه گل خورشید تو رخشان نگردد
چو خفاشی بمیری چشم بستهاگر خورشید تو رخشان نگردد

در آن خورشید حیران گشت عطار

چنان جایی کسی حیران نگردد؟

دلی کز عشق او دیوانه گرددوجودش با عدم هم خانه گردد
رخش شمعیست، عقل ار عقل داردز نور شمع او دیوانه گردد
کسی باید که از آتش نترسدبگرد شمع چون پروانه گردد
بشکر آن کزان آتش بسوزدهمه درعالم شکرانه گردد
اگر بر جان خود لرزد پیادهبفرزینی کجا فرزانه گردد؟
کسی کو بر وجود خود بلرزدهمان بهتر که در ویرانه گردد
بخیلی کو بیک جو زر بمیردچراگرد مقامر خانه گردد؟
چو ماهی آشنا جوید درین بحربکل ماهیان بیگانه گردد
چو در دریا فتادی از کرانهمکن تعجیل، کان دردانه گردد
اگر دم می‌زنی در سر این بحردلت غم خانه را پیمانه گردد
بسی افسون کند غواص دریاکه در دم داشتن مردانه گردد
اگر در قعر دریا دم برآردهمه افسون او افسانه گردد

درین دریا دل پر درد عطار

ندانم مرد گردد یا نگردد؟

قد تو به آزادی بر سرو چمن خنددخط تو بسرسبزی بر مشک ختن خندد
تا یاد لبت نبود گلهای بهاری راحقا که اگر یک گل هرگز ز چمن خندد
از عکس لبت دریا چون موج براندازدیاقوت گهربارت بر در عدن خندد
گر کشته شود عاشق از دشنۀ خونریزتدر روی تو همچون گل از زیر کفن خندد
چه حیله نهم بر هم؟ چون لعل شکر بارتچندان که کنم حیله بر حیلۀ من خندد
تو هم نفس صبحی زیرا که خدا داندتا حقۀ پر درت هرگز بدهن خندد
من هم نفس شمعم زیرا که لب و چشممبر فرقت جان گرید، بر گریۀ تن خندد

عطار چو در چیند از حقۀ پردرت

در جنب چنان دری بر در سخن خندد

خطش مشک از زنخدان می‌برآردمرا از دل نه ازجان می‌برآرد
خطش خوانا ازان آمد که بی کلکمداد از لعل خندان می‌برآرد
مداد آنجا که باشد لوح سیمینشز نقره خط چون جان می‌برآرد
کدامین خط خطارفت؟ آنچه گفتممگر خار از گلستان می‌برآرد
چنین جایی که چه جای خار باشد؟که از گل برگ ریحان می‌برآرد!
چه می‌گویم که ریحان خادم اوستکه سنبل از نمکدان می‌برآرد!
چه جای سنبل تاریک رویستکه سبزه ز آب حیوان می‌برآرد!
ز سبزه هیچ شیرینی نیایدنبات از شکرستان می‌برآرد
نبات آنجا چه وزن آرد؟ ولیکنزمرد را ز مرجان می‌برآرد
چه سنجد در چنین موقع زمردکه مشک از ماه تابان می‌برآرد
که داند تا بسرسبزی خط اوچه شیرینی ز دیوان می‌برآرد
بیک دم کافر زلفش بموییدمار از صد مسلمان می‌برآرد
ز سنگ خاره خون، یعنی که یاقوتبزخم تیر مژگان می‌برآرد
میان شهر می‌گردد چو خورشیدخروش ازچرخ گردان می‌برآرد
دلم از عشق رویش زیر، بر اونفس دزدیده پنهان می‌برآرد
چو می‌ترسد ز چشم بد نفس رانهان ازخویشتن زان می‌برآرد

فرید از دست او صد قصه هر روز

به پیش چشم سلطان می‌برآرد

صبح بر شب شتاب می‌آردشب، رخ اندر نقاب می‌آرد
گریۀ شمع، وقت خندۀ صبحمست را در عذاب می‌آرد
ساقیا، آب لعل ده، که دلمساعتی سر به آب می‌آرد
صبحدم چون سماع گوش کنیدیده را سخت خواب می‌آرد
مطرب ما رباب می‌سازدساقی ما شراب می‌آرد
همه اسباب عیش هست ولیکمرگ تیغ از قراب می‌آرد
عالمی عیش با اجل هیچستاین نخی را که تاب می‌آرد
ای دریغا؛ که گردرنگ کنیمعمر بر ما شتاب می‌آرد

در غم مرگ بی‌نمک عطار

از دل خود کباب می‌آرد

فرو رفتم بدریایی که نه پا و نه سر داردولی هر قطره‌ای از وی بصد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دین و دل به کلی بیخبر گرددکسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد
چه گردی گرد این دریا که هر کو مرد این ره شدازین دریا بهر ساعت تحیر بیشتر دارد
ترا بر جان مادر زاد ره نبود درین دریاکسی این بحر را شاید که صدجانی دگر دارد
توهستی مرد صحرایی چه بشتابی درین دریا؟که با هر قطرۀ دریا دل مردان چه سر دارد
ببین تا مرد صاحبدل درین دریا چسان جنبدکه بر راهی همه عمری بیک ساعت گذر دارد
این گوهر که در دریا همه اصلست مردان راچه می‌بینی که این گوهر جهانی پرگهر دارد
اگرخواهی که این گوهر ببینی همچنان بایدکه چون خورشید سر تا پای دایم در نظر دارد
عجب آنست کاین دریا اگرچه جمله آب آمدولی از شوق یک قطره زمین لب خشک تر دارد
چو شوقش بود بسیاری وباقی نیز غیر خودز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد
سلامت از چه می‌خواهی؟ ملامت به درین دریاکه مرد آن وقت شد ایمن که راه پر خطر دارد

چو از تردامنی عطار در کنجیست متواری

ندانم کاین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد

دل درد تو یادگار داردجان عشق تو غمگسار دارد
تا عشق تودر میان جانستجان از دوجهان کنار دارد
تا خورد دلم شراب عشقتسرگشتگی خمار دارد
در شوق تو جان دوربینماندیشۀ بی‌شمار دارد
مسکین دل من چو نزد تو نیستدر کوی تو خود چه کار دارد
راز تو نهان چگونه دارمکاشکم همه آشکار دارد

چندین غم بی‌نهایت از تو

عطار ز روزگار دارد

هر که با پستۀ خندان تو دندان داردجان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
شکر و پستۀ خندان تو می‌دانی چیست؟چشم سوزان که درو چشمۀ حیوان دارد
هر کرا پستۀ خندان تو از دیده بشددیده از پستۀ خندان تو گریان دارد
تا بخشمت نرسد سوخته گردد خورشیدهر که بغض تو شهابیم سپندان دارد
تا بقای من دل سوخته صورت بنددخاطرم ذات ترا بستۀ پیمان دارد
تا درین دایره این نقطۀ خاکی برجاستتا که پرگار فلک گردش دوران دارد
سال عمر تو که از گردش دوران خیزدباد چندان که اگر بشمرد امکان دارد

خسروا خاطر عطار به مداحی تو

کف عیسی ز دم موسی عمران دارد

کمند عنبرین او که چندین تاب و چین داردز ماه آسمان سر از درازی بر زمین دارد
کمند عنبرین او مگر خود مشک چین آمدکرا دربند دیدی تو که اوسرسوی چین دارد
رخ او لوح سیمینست و بی نوک قلم زلفشبگرد لوح سیمینش ز عنبر جیم و سین دارد
همی خواهم که بربایم زلعلش یک شکر پنهانکه دل از اشتیاق خود مرا هر دم برین دارد
چه گر مشک سیاه زلف او بربود دل از منولی سرسبزی خطش دماغم عنبرین دارد
چو ماهی از گریبانش برآمد چرخ را دامنبیاد روی ماهش را مهی در آستین دارد
غنیمی خط سبزش اگرچه دیر شد لیکنتقاضا کی کنم؟ زیرا که آن نی انگبین دارد
بجز مهرش ندارم من گناهی ونمی‌دانمکه تا آن ماهرخ بامن بدین سختی چه کین دارد

بدو گفتم که: شد عطار بی روی تو سرگردان

بگردانید روی از من که آری روی این دارد

زین درد کسی خبر نداردکاین درد کسی دگر ندارد
تا در سفر او فکند در دممی‌سوزم و کس خبر ندارد
کورست کسی که ذره‌ای رابیند که هزار در ندارد
چه جای هزار و صد هزارست؟یک ذره چو پا و سر ندارد
چندانک روی بذره‌ای درمندیش که رهگذر ندارد
چون نامتناهیست ذرهخواجه سر این سفر ندارد
آنکس گوید که ذره خردستکو دیدۀ دیده‌ور ندارد
چون دید پدید گشت، خورشیداز ذره بدر گذر ندارد
از یک اصلست جمله پیدااما دل تو نظر ندارد
در ذره تو اصل بین، که ذرهاز ذره شدن اثر ندارد
اصلیست که فرع می‌نمایدزان اصل کسی گذر ندارد

عطار اگر زبون فرعست

جان چشم ز اصل برندارد

بر درحق هر که کار و بار نداردنزد حق او هیچ اعتبار ندارد
جان به تماشای گلشن در حق برخوش بود آن گلشنی که خار ندارد
مست خراب شراب شوق خدا شوزانک شراب خدا خمار ندارد
خدمت حق کن، بهر مقام که باشیخدمت مخلوق افتخار ندارد
تا بتند عنکبوت بر در هر غارپردۀ عصمت که پود و تار ندارد
ساختن پرده آن چنان ز که آموخت؟از در آنکس که پرده‌دار ندارد

تا دل عطار در دو کون فرو شد

از پی آن یار، یار غار ندارد

اگر درمان کنم امکان نداردکه درد عشق تو درمان ندارد
ز بحر عشق تو موجی نخیزدکه در هر قطره صد طوفان ندارد
غمت را تا که یاری می‌نماید؟که صد جان بخشد و یک جان ندارد
بحسن رأی خویش اندیشه کردمبحسن روی تو امکان ندارد
فرو گیرد جهان خورشید رویتاگر زلف تواش پنهان ندارد
فلک گر صوفی فیروزه پوشستولی این هست او را کان ندارد
اگرچه درجهان خورشید تابانبزیبایی خود تاوان ندارد
چو نتواند که بی‌روی تو باشدبگو تا خویش سرگردان ندارد
سر زلف تو چون گیرم که بی‌توغمم چون زلف تو پایان ندارد!
لبت خونم چرا ریزد بدنداناگر بر من بخون دندان ندارد

فرید امروز خوشخوان تر ز خطت

خطی سرسبز در دیوان ندارد

دلی کز عشق جانان جان نداردتوان گفتن که او ایمان ندارد
درین میدان که یاردگشت یک دم؟که کس مردی یک جولان ندارد
شگرفی باید از گنج دو عالمکه جان یک لحظه بی جانان ندارد
بآسانی منه در کوی او پایکه رهرو راه را آسان ندارد
چه عشقست اینکه خود نقصان نگیردچه دردست اینکه خود درمان ندارد
دلم در درد عشق او چنانستکه دل بی‌درد عشقش جان ندارد
مرو در راه او گر ناتوانیکه دور است این ره و پایان ندارد
اگر قوت نداری، دور ازین راهکه کوی عاشقان پیشان ندارد

برو عطار، دم درکش که جانان

همه عمرت چنین حیران ندارد

بار دگر پیر ما رخت بخمار بردخرقه بر آتش بسوخت دست بزنار برد
دین بتزویر خویش کرد سیه رو چنانکبر سر میدان کفر گوی ز کفار برد
نعرۀ رندان شنید راه قلندر گرفتکیش مغان تازه کرد، قیمت ابرار برد
در بر دین‌دار را جست قماری بکرددین نود ساله را از کف دیندار برد
درد خرابات خورد ذوق می عشق یافتعشق برو غلبه کرد، عقل بیک بار برد
چون می تحقیق خورد در حرم کبریاپای طبیعت ببست، دست باسرار برد

در صف عشاق شد پیشه‌وری پیشه کرد

پیشه‌وری شد، چنانک رونق عطار برد

آتش عشق آب کارم بردهوس روی او قرارم برد
روزگاری ببوی او بردمروی ننمود و روزگارم برد
عشق تا در میان کشید مرااز بد و نیک باکنارم برد
مست بودم که عشق کیسه شکافنیم شب نقد اختیارم برد
دردیی بر کفم نهاد بزورسوی بازار درد خوارم برد
چون دلم مست شد ز دردی اوهم چنان مست زیردارم برد
من ز من دور مانده در پی دادبار دیگر بکوی یارم برد
نعره برداشتم ببوی وصالآتش غیرت آب کارم برد
چون بماندم بهجر روزی چندباز در بند انتظارم برد
چون ز هستی مرا خمار گرفتنیستی آمد و خمارم برد

چون شدم نیست پیش آن خورشید

همچو عطار ذره وارم برد

نام وصلش بزبان نتوان بردور کسی برد ندانم جان برد
وصل او گوهر بحریست شگرفره بدو می‌نتوان آسان برد
دوش سرمست درآمد ز درمتا قرار از من سرگردان برد
زلف کج کرد و بر افشاند دلمبرد شکلی که چنان نتوان برد
دل من تا که خبر بود مراراه دزدیده بدو پنهان برد
زلف چوگان صفتش در صف کفرگوی از کوکبۀ ایمان برد
از فلک غمزۀ او نرد دغاقرب صد دست بیک دستان برد
ذره‌ای پرتو خورشید رخشآفتاب از فلک گردان برد
لمعه‌ای لعل خوشاب لب اورونق لاله و لالستان برد
گفتم: ای جان جهان، جان عزیزکس ازین بادیۀ هجران برد؟
گفت: جان در ره ما باز و بدانک آن بود جان که ز تو جانان برد

دل عطار چو این نکته شنید

جان بدو داد وز دل فرمان برد

عشق تو بسینه تاختن بردو آرام و قرار من ز من برد
تن چند زنم؟ که چشم مستتجانی که نداشتم ز تن برد
صدگونه قرار از دل منزلفت بطلسم پرشکن برد
عشق تو نمود دستبردیمردی و زنی ز مرد و زن برد
با چشم تو عقل خویشتن رابی خویشتنی ز خویشتن برد
عیسی لب روح بخش تو دیددر حال خرش شد و رسن برد
جمشید کجا جهان نماییبی عکس رخت بجام ظن برد
خضر آب حیوة کی توانستبی یاد لب تو در دهن برد؟
سیمرغ ز بیم دام زلفتبگریخت بقاف تاختن برد
گفتند بتان که: چهرۀ ماقدر گل و رونق سمن برد
در تافت ستارۀ رخ توو آب همه از چه ذقن برد

عطار چو شرح آن ذقن داد

گوی از همه کس بر آن سخن برد

از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذردبر دل آید، چون ز دل بگذشت از جان بگذرد
راست اندازی چشمش بین که گر خواهد به حکمناوک مژگان او بر موی مژگان بگذرد
باد وقتی آب را همچون زره داند نمودکز نخست آید بر آن زلف زره سان بگذرد
در زمان آزاد گردد سرو از بالای خویشگر به پیش قد آن سرو خرامان بگذرد
ماهرویا، آفتاب از شرم تو پنهان شودگر ز رویت سایه برخورشید رخشان بگذرد
باتوام چون نیزه،کردن نیست دور از روی تونیزه بالاخون ز بالای سرم زان بگذرد
تو ز آه من چو کردون فارغ و از هجر توآه خون آلودم ازگردون گردان بگذرد

در دل عطار از عشقت چنان آتش فتاد

کز تف اوآتش از بالای کیوان بگذرد

هر جان که وصال تو طلب کردشب خوش بادش که روز شب کرد
در تاریکی میان خون مردهر که آب حیات تو طلب کرد
وان کس که بنادر این گهر یافتبیخود شد و مدتی طرب کرد
آن چیز که یافت بس عجب یافتو آن حال که کرد بس عجب کرد
چون حوصله‌ای برآمد او رابانگی نه بوقت ازین سبب کرد
عشق تومیان خون و آتشبر دار کشیدش و ادب کرد
عشق تو هزار طیلسان رادر گردن عاشقان کنب کرد
بس مرد شگرف را که این بحرلب بر هم دوخت، خشک لب کرد
بس جان عظیم را کزین دردگه تاب بسوخت، گاه تب کرد
چون خار رطب بود، رطب خارعقل از چه عزیمت رطب کرد؟
صد حقۀ مهر هست و هیچستاین کار کدام بوالعجب کرد؟
گر نتوانی محمدی یافتبا وی مکن آنچ بولهب کرد

عطار سزد که پشت گرمست

چون روی بقبلۀ عرب کرد

چون شراب عشق در دل کار کرددل ز مستی بی‌خودی بسیار کرد
شورشی اندر نهاد دل فتاددل در آن شورش هوای یار کرد
جامۀ در یوزه در آتش نهادخرقۀ پشمینه را زنار کرد
هم ز فقر خویشتن بیزار گشتهم ز زهد خویش استغفار کرد
نیکویی‌هایی که از اسلام یافتبر سر جمع مغان ایثار کرد
از پی یک قطره درد درد دوستروی اندر گوشۀ خمار کرد
چونکه دوخت از هر دو عالم دیده رادر میان بیخودی دیدار کرد
هستی خود زیر پای آورد پستدر بلندی دست در اسرار کرد

آنچه دید از یاری عطار دید

و آنچه کرد از همت عطار کرد

بس نظر تیز که تقدیر کردتا رخ زیبای تو تصویر کرد
روی تو عقلم صدف عشق ساختچشم تو جانم هدف تیر کرد
نرگس جادوت دل من ربودگفت که این جادوی کشمیر کرد
جادوی کشمیر ندارد محلپیش تو یک مسئله تقریر کرد
زلف توام این دل دیوانه راحلقه درآورد و بزنجیر کرد
هر که سر زلف تو درخواب دیدکافریش زلف تو تعبیر کرد
با سر زلف تو همه هیچ بودهرچه دلم حیله و تزویر کرد
کفر از آن خاست که در کایناتکوکبۀ زلف تو تأثیر کرد
زلف تو اسلام بر افکنده بودلیک نکو کرد که تأخیر کرد
مرغ دلم تا که زبون تو شدقصد بدو عشق زبون گیر کرد
در ره عشق تو دلم جان بدادتا جگر سوخته توفیر کرد
نالۀ شبگیر من از حد گذشتچند توان نالۀ شبگیر کرد
کس بنداند که دل عاشقمدر ره عشق تو چه تقصیر کرد
لاجرم اکنون چو بدام اوفتاددانۀ جان در سر تشویر کرد

بر دل عطار ببخشای از آنک

روز جوانیش غمت پیر کرد

تا دوست بر دلم در معنی فراز کرددل را ز عشق یار ز جان بی‌نیاز کرد
دل از شراب عشق چو بر خویشتن فتادبیخود شد و زننگ خودی احتراز کرد
فریاد برکشید چو مست از شراب عشقاز جان بشست دست و به جانان دراز کرد
چون دست شست از بد ونیک همه جهانتکبیر کرد بر دل و بر وی نماز کرد
بر روی دوست دیده چو بر دوخت از دو کوناین دیده چون فراز شد آن دیده باز کرد
پیش از اجل بمرد و بدان زندگی رسیدادریس وقت گشت که جان چشم باز کرد
چندانک رفت راه به آخر نمی‌رسیددر هر قدم هزار حقیقت مجاز کرد

عطار شرح چون دهد اندر هزار سال

آن نیکویی که با دل او دلنواز کرد؟

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کردسودای سر زلفش رسوای جهانم کرد
زو هر که نشان دارد دل بر سر جان داردترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد
دوش آن بت بیگانه می‌داد به پیمانهوز کعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد
کردم ز پریشانی در بتکده دربانیچون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودمبا زهد یقین بودم سجاده نشانم کرد
دل کفر بدینداری زو کرد خریداریدردا که بسرباری اسلام زیانم کرد
آزاد جهان بودم بی‌داد و ستان بودمانگشت زنان بودم انگشت گزانم کرد
دل دادم و بد کردم یک درد بصد کردمکاریست که خود کردم با خود چه توانم کرد
دی گفت اگر خواهی توبه است ترا راهیاز روی چنان ماهی چون توبه توانم کرد
آخر چو فروماندم ترسا بچه را خواندمبسیار سخن راندم تا حرف بیانم کرد
بنهاد ز درویشی صد تعبیه اندیشیدر پردۀ بی‌خویشی از خویش نهانم کرد
چون دست ز خود شستم از پرده برون رستمهر چیز که می‌جستم در حال عیانم کرد
من بی من و بی مایی، افتاده بدم جاییتا در بن دریایی، بی‌نام ونشانم کرد

عطار دمی گر زد بسیار بسر برزد

هم بند بلب برزد، هم مهر زبانم کرد

عشق تو مست جاودانم کردناکس جملۀ جهانم کرد
گر سبک دل شدم عجب نبودکه می عشق سرگرانم کرد
چون هویدا شد آفتاب رختراست چون سایه‌ای نهانم کرد
چون نشان جویم از تو در ره تو؟که غم عشق بی‌نشانم کرد
شیر عشقت بجسم پنجه گشادپس بصد روی امتحانم کرد
دردیم داد و درد من بفزوددل من برد و قصد جانم کرد
گفت ای دل شده چه خواهی کرد؟گفتمش من کیم چه دانم کرد؟
تا ز پیشم چو آفتاب برفتهمچو سایه ز پس دوانم کرد
سایه هرگز بر آفتاب رسد؟آه این کار چون توانم کرد

چند گویی: نگه کن ای عطار

که یقینها همه عیانم کرد

دست با تودر کمر خواهیم کردقصد آن تنگ شکر خواهیم کرد
در سر زلف تو سر خواهیم باختکار با تو سر بسر خواهیم کرد
چون لب شیرین تو خواهیم دیدپای کوبان شور و شر خواهیم کرد
چون ز چشمت تیر باران در رسدما زجان خود سپر خواهیم کرد
از دو عالم چشم بر خواهیم دوختچون بروی تو نظر خواهیم کرد
در غم عشق تو جان خواهیم دادسر در آن از خاک بر خواهیم کرد
چون بر سیمینت کس بی‌زر ندیدهر زمان وامی دگر خواهیم کرد
با جنون عشق تو خواهیم ساختترک عقل حیله گر خواهیم کرد
هر سخن کان را تعلق با تو نیستآن سخن رامختصر خواهیم کرد
در همه عالم ترا خواهیم یافتکز همه عالم سفر خواهیم کرد
گرچه هرگز نوحۀ ما نشنوینوحه هر دم بیشتر خواهیم کرد
تا تو بر ما بگذری یا نگذریخویشتن را خاک در خواهیم کرد
بر سر کوی وفا سگ به ز ماگر ز کوی تو گذر خواهیم کرد
چون تو می‌خواهی نگونساری ماما کنون از پای سرخواهیم کرد
در قیامت با تو خواهد گشت راستهرچه ما از خیر و شر خواهیم کرد

هرچه آن عطار از بهر تو گفت

ذکر باقی را زبر خواهیم کرد

پشت در روی جهان خواهیم کردقبله روی دلستان خواهیم کرد
سود ما رسوایی عشقش بسستگرچه دین و دل زیان خواهیم کرد
خاصه عشقش را که سلطان دلستموکبی از خون روان خواهیم کرد
دل اگر خون شد ز عشقش باک نیستکاین چنین کاری بجان خواهیم کرد
گر در اول روز خون کردیم دلروز آخر جان فشان خواهیم کرد
ذره ذره در ره سودای عشقپایهای نردبان خواهیم کرد
چون بیک یک پایه برخواهیم رفتپایه‌ای زین دو جهان خواهیم کرد
تا کسی چشمی زند بر هم بحکمما دو عالم در میان خواهیم کرد
آن روش کز هرچه گویم برترستبرتر از هفت آسمان خواهیم کرد
و آن سفر کافلاک هرگز آن نکردماکنون در یک زمان خواهیم کرد
گر کند چرخ فلک صد قرن سیرما بیک دم بیش از آن خواهیم کرد
پس بیک یک ذره و یک یک وجودخویشتن را امتحان خواهیم کرد
شبنمی بی پا و سر خواهیم شدقصد بحر جاودان خواهیم کرد
تا ابد چندانکه ره خواهیم رفتمنزل اول نشان خواهیم کرد
نیست از پیشان ره کس را خبرپس خبر از کاروان خواهیم کرد
کس جواب ما نخواهد داد بازگرچه بسیاری فغان خواهیم کرد
گر بسی معشوق را خواهیم جستهم وجود خود عیان خواهیم کرد
ور شود معشوق بر ما آشکارما همه خود را نهان خواهیم کرد

چون فرید اینجا دوعالم محو گشت

پس چگونه ره عیان خواهیم کرد

روی در زیر زلف پنهان کرداندر اسلام کافرستان کرد
باز چون زلف برگرفت از رویهمه کفار رامسلمان کرد
دوش آمد برم، سحرگاهیبا دل من بزلف پیمان کرد
چون سحرگاه باد صبح بخاستحلقۀ زلف او پریشان کرد
گفتم آخر چرا چنین کردی؟گفت آن باد کرد چتوان کرد
گفتمش عهد کن به چشم، این بارچشم بر هم نهاد و پیمان کرد
چونکه پیمان ما به باد بدادباز عهدم شکست و تاوان کرد
چون برفتم ز پیش او حالیدل من برد و تیر باران کرد
گفتم آخر شکست چشمت عهدگفت چشمم نکرد مژگان کرد
گفتمش با لب تو عهد کنمگفت می‌کن که بوسه ارزان کرد
چون ببستیم عهد لب بر لببر لبم لعل او در افشان کرد
من چوبی خویشتن شدم ز خوشیپاره از من بکند و پنهان کرد
گفتم آخر لب تو عهد شکستگفت آن لب نکرد دندان کرد

درد عطار را که درمان نیست

می‌ندانم که هیچ درمان کرد

زلف تو مرا بند دل و غارت جان کردعشق تو مرا زنده دل هر دوجهان کرد
گویی که بلا با سر زلف تو قرین بودگویی که قضا با غم عشق تو کران کرد
اندر طلب زلف تو عمری دل من رفتچون یافت ره زلف تو یک حلقه نشان کرد
وقت سحری باد درآمد ز پس و پیشآن حلقه ز چشم من سرگشته نهان کرد
چون حلقۀ زلف تونهان گشت دلم بردچون برد دلم آمد و آهنگ بجان کرد
جان نیز بسودای سر زلف تو برخاستپیش آمد و عمری چو دلم در سر آن کرد
ناگه سر مویی ز سر زلف تو در تاختجان را ز پس پردۀ خود موی کشان کرد
فی الجمله بسی تگ که زدم تا که یقین شدکز زلف تو یک موی نشان می‌نتوان کرد

گرچه نتوان کرد بیان سر زلفت

آن مایه که عطار توانست بیان کرد

هرکرا عشق تو سرگران کردهرگزش چارۀ آن نتوان کرد
چارۀ عشق تو بیچارگی استهر که بیچاره نشد تاوان کرد
سر بفرمان بنهد خورشیدشهر که یک ذره ترا فرمان کرد
چون به زیبایی آن داری تواین چنین عاشق زارم آن کرد
چشم خونریز تو از غمزۀ تیرچشم این سوخته خون افشان کرد
چه کنی قصد بخونم که دلمخویش را پیش رخت قربان کرد؟

جان عطار یقین می‌دانی

که هوایت ز میان جان کرد

عزم خرابات بی‌فنا نتوان کرددست بیک درد بی‌صفا نتوان کرد
چون نه وجودست، نه عدم به خراباتلاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد
شاه مباش و گدا مباش که آنجاهیچ نشان شه و گدا نتوان کرد
گم شدن و بیخودیست راه خراباتتوشۀ این راه جز فنا نتوان کرد
هرکه زخود محو گشت در بن این دیروعدۀ اثبات او وفا نتوان کرد
سایه که در قرص آفتاب فرو شدتا بابد چارۀ بقا نتوان کرد
«لا» شو، اگر عزم می‌کنی تو به بالازان که چنین عزم جز به لا نتوان کرد
گر قدری عمر بی‌حضور کنی فوتتا بابد آن قدر قضا نتوان کرد
خود قدری نیست این قدر که جهانستترک جهانی بیک خطا نتوان کرد
ور همه صافت دهند، پر مشو از صافزانکه اگر پر شوی دوا نتوان کرد
گر ز خرابات درد قسم تو آیدتا ابدالابدش دوا نتوان کرد
چون به خرابات حاجت تو حضورستحاجت تو بی میی روا نتوان کرد
یار عزیزست، خاصه یار خراباتدر حق یاری چنین ریا نتوان کرد
هم نفسی درد کش، اگر به کف آریدامن اویک نفس رها نتوان کرد

تا که نگردد فرید درد کش دیر

قصۀدردی کشان ادا نتوان کرد

بی‌لعل لبت وصف شکر می‌نتوان کردبی‌عکس رخت فهم قمر می‌نتوان کرد
چون صدقه ستانیست شکر لعل لبت راوصف لب لعلت بشکر می‌نتوان کرد
مویی ز میان تو نشان می‌نتوان دادصفری ز دهان تو خبر می‌نتوان کرد
برگ گلت آزرده شود از نظر تیززان در رخ تو تیز نظر می‌نتوان کرد
چون زلف تو زیر و زبری همه خلقستبی زلف تو زیری و زبر می‌نتوان کرد
در واقعۀ عشق رخت از همه نوعیکردیم بسی حیله،دگر می‌نتوان کرد
این کار بافسانه بسر می‌نتوان بردو افسانۀ عشق تو زبر می‌نتوان کرد
از تو کمری می‌نتوان بست بصد سالچون با تو بهم دست و کمر می‌نتوان کرد
بی‌توشۀ خون جگرم، گر نخوری تودر وادی عشق تو سفر می‌نتوان کرد
گفتی که: بسوزم جگرت وان تو باشماین سوخته را سوخته‌تر می‌نتوان کرد
گفتی تو که: مرغ منی، آهنگ به من کنآهنگ بدین بال و به پر می‌نتوان کرد
کس در تو رسد؟ گرد تو دریای پر آتشچون قصد تو از بیم خطر می‌نتوان کرد
با اشک چو خونم ز غم نقش خیالتنقاشی این روی چو زر می‌نتوان کرد
ترک غم تو کرد مرا اشک چنین سرخدر گردن هندوی بصر می‌نتوان کرد
چون هرچه که آن پیش من آید ز تو آیداز آتش سوزنده حذر می‌نتوان کرد

در پای غم از دست دل عاشق عطار

افتاده چنانم که گذر می‌نتوان کرد

چو طوطی خط او پر برآوردجهان حسن در زیر پرآورد
بخوش رنگی رخش عالم برافروختز سرسبزی خطش رنگی برآورد
لب چون لعلش از چشمم گهر ریختبر چون سیمش از رویم زر آورد
دهان تنگ او یارب چه چشمه است؟که از خنده بدریا گوهر آورد
سر زلفش شکار دلبری راهزاران حلقه در یکدیگر آورد
فلک زان چنبری آمد که زلفشفلک را نیز سر در چنبر آورد
فلک در پای او چون گوی می‌گشتچو چوگانش بخدمت سر درآورد

چو شد عطار لالای در او

ز زلفش خادمی را عنبر آورد

لوح چو سیمت خطی چو قیر برآوردتا دلم از خط تو نفیر برآورد
لعل تو می‌خورد خون سوختۀ منتا خطت آن خون کنون ز شیر برآورد
گرچه دلم درکشید روی چه مقصودخط تو چون مویش ازخمیر برآورد
چشم بنازت ز هر که روی تو خواهدآنچه هلاکت بزخم تیر برآورد
دشمن آئینه‌ام، اگر چه بود راستکو بدروغی ترا نظیر برآورد
در صفت روت روی کرد بسی دللاجرمت گرد از ضمیر برآورد
تا که به نوروز هر جمال گشادیرشک دمار از مه منیر برآورد
اطلس روی تو عکس بر فلک انداختچهرۀ خورشید چون زریر برآورد
صبح رخت تا ز جیب حسن بر آمدتا بابد پای شب ز قیر برآورد
عقل مگر سرکشید از سر زلفت؟سر بفسون‌های دلپذیر برآورد
زلف تو خود عقل را ببست بموییگرد همه عالمش اسیر برآورد
بخت جوان آب خورد و در دهنش گشتهر نفسی را که عقل پیر برآورد
بی‌لب تو دل نداشت صبر زمانیجان بلب از حلق ناگزیر برآورد

چون ننوازی مرا چو چنگ که عطار

هر نفسی ناله همچو زیر برآورد

دل دست بکافری برآوردزان زرق و قلندری برآورد
قرایی و تایبی نمی‌خواسترندی و مقامری برآورد
دین ره ایزدی رها کردکیش بت آزری برآورد
در کنج نفاق سر فرو بردسالوس و سیه گری برآورد
از توبه و زهد توبه‌ها کردمؤمن شد و کافری برآورد
تا دردی درد بیدلان خوردصافی شد و دلبری برآورد

عطار چو بحث حال خود کرد

تلبیس و مزوری برآورد

چون باد صبا سوی چمن تاختن آوردگویی بغنیمت همه مشک ختن آورد
زان تاختنش یوسف گل گر نشد افگارپس از چه سبب غرقه بخون پیرهن آورد
اشکال بدایع همه در پردۀ رشکندزین شکل که از پرده برون یاسمن آورد
هرگز ز گل و مشک نیفتاد بصحرااین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد
صد بیضۀ عنبر نخرد کس بجوی نیززین رسم که در باغ کنون نسترن آورد
هر لحظه صبا از پی صد راز نهانیاز مشک برافکند و به گوش چمن آورد
آن راز چو عیسی همه مرغان چمن رادر مهد بطفلی چو شکر در سخن آورد
چون کرد گل لعل عرق از لب یارمآبی چو گلابش ز حیا در دهن آورد
لاله چو شهیدان کفن آغشته بخون کردسر از غم کم عمری خود در کفن آورد

اول نفس از مشک چو عطار همی زد

و آخر جگری سوخته دل تر زمن آورد

خطت خورشید را در دامن آوردز مشک ناب خرمن خرمن آورد
چنان خطت برآوردست دستیکه با خورشید و مه در گردن آورد
کله دار فلک از عشق خطتچو گل کرده قبا پیراهن آورد
خط مشکینت جوشی در دل انداختلب شیرینت جوشی در من آورد
فلک را عشق تودر گردش انداختجهان را شوق تو در شیون آورد
ندانم تا فلک درهیچ دوریبخوبی تو یک سیمین تن آورد
فلک چون هر شبی زلف تو می‌دیدکه چندان حلقۀ مرد افکن آورد
ز چشم بد بترسید وز کوکبسر زلف ترا چوبک زن آورد
از آن سررشته گم کردم که رویتدهانی همچو چشم سوزن آورد
از آن سرگشته دل ماندم که لعلتگهر سی دانه در یک ارزن آورد
ز بهر ذره‌ای وصل تو هر روزاگر خورشید وجهی روشن آورد
چو آن ذره نیافت از خجلت خویشفرو شد زرد و سر در دامن آورد

دل عطار در وصف ضمیری

باسرار سخن آبستن آورد

زین دم عیسی که هر ساعت سحر می‌آوردعالمی بر خفته سر از خاک برمی‌آورد
هر زمان ابر از هوا نزلی دگر می‌افکندهر نفس باغ از صبا زیبی دگر می‌آورد
ابر تر دامن برای خشک مغزان چمناز بهشت عدن مروارید تر می‌آورد
هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشنستدست ابرش پای کوبان باز برمی‌آورد
طعم شیر وشکر آید از لب طفلان باغزانکه آب از ابر شیر چون شکر می‌آورد
با نسیم صبح گویی علم غیبی در میانستکز ضمیر آهوان چین خبر می‌آورد
غنچه چون رزق خود از بالا طلب دارد ز ابراز برای آن دهان بر فرق سر می‌آورد
گر ز بی‌برگی درون غنچه خون می‌خورد گلهر دم از پرده کنون برگی بدر می‌آورد
مشک را چون بوی نقصان می‌پذیرد از جگرگل چگونه بوی مشکین از جگر می‌آورد
گل چو می‌داند که عمری سرسری دارد چو برقزندگانی بر سر آتش بسر می‌آورد
نرگس سیمین چو پر می‌جام زرین می‌کشدسرگرانی هر دمش از پای درمی‌آورد
لاجرم از بسکه می‌خوردست آن مخمور چشمچشم خواب آلود، پر خواب سحر می‌آورد
یا صبای تند گویی سیم وزر را می‌زندزین قبل در دست سیمین جام زر می‌آورد

تا که در باغ سخن عطار شد طاوس عشق

در سخن خورشید را در زیر پر می‌آورد

زندۀ عشق تو آب زندگانی کی خورد؟عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد؟
هر که خورد ازجام دولت درد دردت قطره‌ایتا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد؟
جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابدذره‌ای اندوه این زندان فانی کی خورد؟
گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق توگر نه لال آید ز لال جاودانی کی خورد؟
دل که عشقت یافت بیرون آمد از بام دو کونهر که سلطان شد قفای پاسبانی کی خورد؟
گر کسی گوید: شرابی خورده‌ام از دست دوستپادشا با هر گدایی دوستگانی کی خورد؟
جان ما خوش نوش داروی غم عشق تو خوردبا یقین عشق، زهر بدگمانی کی خورد؟

چون دل عطار در عشقت غم صدجان نخورد

پس غم این تنگنای استخوانی کی خورد؟

درد من هیچ دوا نپذیردزآنکه حسن تو فنا نپذیرد
گر من از عشق رخت توبه کنمهرگز آن توبه خدا نپذیرد
ز لطافت که رخت رادیدمنقش تو دیدۀ ما نپذیرد
نتوانم که ترا بینم از آنکچشم خفاش ضیا نپذیرد
گرچه زلف تو ز ما زر می‌خواستسر که رفتست عطا نپذیرد
ما بدادیم دل اما چه کنیم؟اگر آن زلف دوتا نپذیرد
هرچه پیش تو کشم لعل لبتاز من بی سر و پا نپذیرد
می‌کشم پیشکش لعل تو جاناین قدر تحفۀ ما نپذیرد
در ره عشق تو جان می‌بازمزانک جان بی‌تو بها نپذیرد
چه دغا می‌دهی ای جان تو مراجان عزیزست دغا نپذیرد
گر بگویم که چه دیدم از توهیچکس گفت گدا نپذیرد
ور بگویم ز غمت کشته شدمکشته دانی که دوا نپذیرد
تو مرا کشتی و خلقیست گواکس ز قول تو گوا نپذیرد

خستگی دل عطار ز تو

مرهمی به ز وفا نپذیرد

چون زلف بی‌قرارش بررخ قرار گیرداز رشک، روی مه را در صد نگار گیرد
از بسکه حلقه بینی در زلف مشکبارشصد دست بیش باید تا در شمار گیرد
گر زاهدی ببیند میگونی لب اوتا روز رستخیزش زان می‌خمار گیرد
گر ماه لاله گونش در مجلس گل آیدگل را ز پای تا سر از رشک خار گیرد
گر از کمان ابرو با دام نرگسینشیک تیر برگشاید، صیدی هزار گیرد
خورشید کو زتنگی بر چرخ می‌کشد تیغاز بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد
او آفتاب حسنست از پرده گر بتابددهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد
عاشق که ازمیانش مویی خبر نداردبر آرزوی بوسش از جان کنار گیرد

عطار را بوعده دل می‌دهد ولیکن

اندر میان آتش دل چون قرار گیرد

دل بسودای تو جان دربازدجان برای تو جهان دربازد
دل چو عشق تو درآید بمیانهرچه دارد بمیان دربازد
گر بگوید که کرا دارم دوستسر بدعوی زبان دربازد
هر که در کوی تو آید بقماردل برافشاند و جان دربازد
هرکه یک جرعه می عشق تو خوردجان و دل نعره‌زنان دربازد
جملۀ نیک و بد از سر بنهدجملۀ سود و زبان دربازد
هیچ چیزیش نگیرد دامنگر همه نام و نشان دربازد

جان عطار درین وادی عشق

هرچه کونست و مکان دربازد

گر از گره زلفت جانم کمری سازداز جمله کله‌داران از خویش سری سازد
گردون که همه کس را زو دست بود بر سراز دست سر زلفت هر شب حشری سازد
طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پرهم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد
بنمای لب و رویت تا این دل بیمارمیا به بتری گردد یا گل شکری سازد
جان عزم سفر دارد، زین بیش مخور خونشتا بو که ز خون دل زاد سفری سازد
این عاشق زر رو را زر نیست تو می‌خواهیچون وجه زرش نبود از وجه زری سازد
تا زر نبود اول، تا جان ندهد آخردیوانه بود هر کو با سیم بری سازد
دیریست که می‌سوزم تا بو که بسازی توچون تو بنمی سازی دل با دگری سازد

چون نیست ز یاقونت هم قوت دهم قوتم

عطار کنون بی تو قوت از جگری سازد

ترسا بچۀ مستم گر پرده براندازدبس سر، که ز هر سویی بر یکدگر اندازد
از دیر برون آمد سرمست و پریشان زلفیارب که چه آتشها در هر جگر اندازد
چون زلف پریشان را از ناز برافشاندصد رهبر ایمان را در رهگذر اندازد
هم غمزۀ غمازش بی‌تیر، جگر دوزدهم طرۀ طرارش بی‌تیغ سراندازد
در وقت ترشرویی چون تلخ سخن گویدصد شور به شیرینی در هر شکر اندازد
طاوس جمال او چون جلوه کند هر دمسیمرغ اگرش بیند در حال پراندازد
کو موسی عمرانی؟ تا معجز خود بیندکو یوسف کنعانی؟ تا یک نظر اندازد
گر تایب صد ساله بیند شکن زلفشحالی بسر اندازی دستار براندازد
ور صوفی صافی دل رویش به خیال آردزنار کمر سازد خرقه بدر اندازد
گر تر بکند دریا ازچشمۀ خضرش لبدایم به نثار آن را موج گهر اندازد
ور تشت فلک روزی در زر کندش پنهانهمچون گهرش حالی زر با زبر اندازد
خورشید که هر روزی بس تیغ زنان آیداز رشک رخش آخر هر شب سپر اندازد
چون دوستی آن بت در سینه فرود آیددل دشمن جان گردد جان در خطر اندازد
در دیده و دل هرگز چون خشک و ترم ماندچون هر نفسم آتش در خشک و تر اندازد

عطار اگر روزی نو دولت عشق آید

یک بار دگر آخر بر وی نظر اندازد

چو قفل لعل بر درج گهر زدجهانی خلق را بر یکدگر زد
لب لعلش جهان را بر هم انداختخط سبزش قضا را بر قدر زد
نبات خط او چون از شکر رستز خجلت چون عسل حل شد طبر زد
برخش حسن چون بر عاشقان تاختنیندیشید و لاف «لاتذر» زد
رخ او تاب درخورشید و مه دادلب او بانگ بر تنگ شکر زد
چو نقاش ازل از بهر خطشبسیمین لوح او بیرنگ برزد
چو خط بنوشت گویی نقطۀ لعلدرونش سی ستاره بر قمر زد
بسی می‌زد به مژگان بر دلم تیربدو گفتم که کم زن بیشتر زد
دلم از طره چون زیر و زبر کردگره بر طرۀ زیر و زبر زد
دلم خون کرد تا از پاش بفکندعقیقی گشت آنگه بر کمر زد
دلم با او چو دستی در کمر کردکمربند فلک رادست در زد

فرید او را گزید از هر دو عالم

بیک دم آتشی در خشک و تر زد

عشق آمد و آتشی بدل در زدتا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم، نشسته در کنجیکامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن بر کندهرچیز که داشتم بهم برزد
گفتند که: سیمبر نگارست اوتا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوهعقلم چو مگس دودست بر سر زد
از چهرۀ اودلم چو دریا شددریادیدی که موج گوهر زد؟

عطار چو آتشین دل آمد زو

هر دم که زد از میان اخگر زد

دست در دامن جان خواهم زدپای بر فرق جهان خواهم زد
اسب بر جسم و جهت خواهم تاختبانگ بر کون و مکان خواهم زد
وانگه آن دم که میان من و اوستاز همه خلق نهان خواهم زد
چون مرا نام و نشان نیست پدیددم ز بی‌نام ونشان خواهم زد
هان! مبرظن که من سوخته دلآن دم از کام و زبان خواهم زد
تن پلیدست، بخواهم انداختو آن دم پاک به جان خواهم زد
در شکم چون زند آن طفل نفس؟من بی خویش چنان خواهم زد
از دلم مشعله‌ای خواهم ساختنفس شعله فشان خواهم زد
از سر صدق و صفا، صبح صفتآن نفس نی بدهان خواهم زد
چون عیان گشت مرا آنچه مپرسلاف از عین عیان خواهم زد؟
لاف این، نیست یقینست یقینپس چرا دم به گمان خواهم زد
من نیم مطبخی زیر و زبردم بی کفک و دخان خواهم زد
چون سرو پای روان نیست مراقدم از پای روان خواهم زد
خصم نفسست، گرم عشوه دهدبر سر خصم سنان خواهم زد
تا که ازوسوسۀ نفس پلیدنفس از سود و زیان خواهم زد
بخرابات فرو خواهم شددست بر رطل گران خواهم زد
آن دم انگشت گزان می‌زده‌اماین دم انگشت زنان خواهم زد
تیر را پیک بلا خواهم ساختتیغ را زخم میان خواهم زد
فتنه بیدار چنان خواهم کردکز سر فتنه نشان خواهم زد
هر شبان موسی عمران نبودمن دم گرگ شبان خواهم زد

تا کی از شعر فرید آتش عشق

در همه نطق و بیان خواهم زد

گر آه کشم زبان بسوزدبگذر ز زبان جهان، بسوزد
زین سوز که در دلم فتادستمی‌ترسم از آنکه جان بسوزد
این سوز که از وی است درمابیمست که آسمان بسوزد
شد تیغ زبان ما چنان گرماز سینه، که تا میان بسوزد
مغزم همه سوختست امروزوقتست که استخوان بسوزد
گر بر گویم غمی که دارمعالم همه جاودان بسوزد
صد آه کنم که هر یکی زودو کون بیک زمان بسوزد

عطار مگر که خام افتاد؟

شاید که ز ننگ آن بسوزد

مرا سودای تو جان می بسوزدچو شمعم زار و گریان می‌بسوزد
غمت چندان که دوزخ سوخت عمریبیک ساعت دو چندان می‌بسوزد
فکندی آتشی در جان و رفتیدلم زین درد بر جان می‌بسوزد
چو شمعم سر از آن آتش گرفتستکه از سر تا به پایان می‌بسوزد
رخ تو آتشی دارد که هر دمچو عودم بر سر آن می‌بسوزد
مکن، دادم بده کاین نیم جانمز بیدادی هجران می‌بسوزد
بترس از آه تیز آتشینمکه از گرمیش یکسان می‌بسوزد
من حیران ز عشقت برنگردماگر گردون گردان می‌بسوزد
دم از گردون خورد آن کس که هر شببدم گردون حیران می‌بسوزد

چو در کار تو عاجز گشت عطار

قلم بشکست و دیوان می‌بسوزد

دل برای تو ز جان برخیزدجان بعشقت ز جهان برخیزد
در دل هر که نشینی نفسیز غمت جان ز میان برخیزد
مرد درد تو درین ره آنستکز سر سود و زیان برخیزد
گر نقاب از رخ خود بازکنیناله از کون و مکان برخیزد
جان ز دل نوحه کنان بنشینددل ز جان نعره زنان برخیزد
ساقیا، بادۀ اندوه بیارتا ز عشاق فغان برخیزد
کاین تن خستۀ من از می عشقنه چنان خفت کزان برخیزد

دل عطار ز شوق تو چنانست

که زمان تا به زمان برخیزد

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزددر عشق تو هر ساعت دل سوخته‌تر خیزد
لعلت چه شکر دارد؟ حقا که یقین دانمگر در همه خوزستان زین شیوه شکر خیزد
هرگاه که چوگانی زلف تو به پای افتددل در غم آن چوگان چون گوی بسر خیزد
گفتی: ببر سیمین زر از تو برانگیزمآخر ز چو من مفلس دانی که چه زر خیزد
قلبیست مرا دربر، روییست مرا چون زراین قلب که برگیرد زان روی چه برخیزد
تا درتو نظر کردم رسوای جهان گشتمآری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
گفتی که به من بگزین تا من برهم از توآری چو تو بگزینم گرچون تودگر خیزد
بیچاره دلم بی‌تو کز شوق رخت هر شببر خاک درت خفته، در خون جگر خیزد
چون خاک توام آخر خونم بچه می‌ریزی؟از خون چو من خاکی چه خیزد اگر خیزد؟

عطار اگر روزی رخ تازه بود بی‌تو

آن تازگی رویش ازدیدۀتر خیزد

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزدصد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد
عشقت که ازو دل را پرخون جگر دیدماندوه دل افزاید، تف در جگر انگیزد
هر گه که برون آید از چشم تو اخباریتا چشم زنی بر هم از سنگ برانگیزد
سرخی لب لعلت سرسبزی جان آردسودای سر زلفت صفرای سرانگیزد
چون پستۀ شیرینت شوری چو شکر آردهر لحظه به شیرینی شوری دگر انگیزد

عطار بوصف تو چون بحر دلی دارد

کان بحر چو موج آرد سیل گهر انگیزد

مرد ره عشق تو از دامن تر ترسدو آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد
گر با تو بصد دریا آتش بودم در رهنه دل زخود اندیشد نه جان ز خطر ترسد
هر کس که کند از پس وادی فراق توممکن نبود هرگز کز هیچ دگر ترسد
جانی که برافروزد از شمع جمال تومی‌دان که ز پروانه کفرست اگر ترسد
جایی که جگر دوزد مژگان جگر خوارتدر خون جگر میرد هر کو زجگر ترسد
گفتی: دلت از هجرم می‌ترسد و می‌سوزدبی‌وصل تو هر ساعت دل سوخته‌تر ترسد

از آه دل عطار آخر بنترسی تو

کان کس که خبر دارد از آه سحر ترسد

اگر ز زلف توام حلقه‌ای بگوش رسدز حلق من به سپهر نهم خروش رسد
ز فرط شادی وصلت بقطع جان بدهماگر ز وصل توام مژده‌ای بگوش رسد
در آن زمان که چو خون دلم بجوش آمدکنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد
ز زلف تو بدلم صد هزار تاب رسیدکه تو ز پس نگری زلف تو بدوش رسد
نشسته‌ام بخموشی رسیده جان بر لبکه یک شرابم از آن لعل سبزپوش رسد
چو هست لعل لبت را هزار تنگ شکرنیفتدت که نصیبی بدین خموش رسد

اگر ز لعل توام یک شکر نصیب افتد

فرید مست بمحشر شکر فروش رسد

ذوق وصلت بهیچ جان نرسدشرح رویت بهر زبان نرسد
سر زلفت بدست چون آرمدست موری بر آسمان نرسد!
با سر زلف تو دو عالم راسر یک موی امتحان نرسد
نرسد بوی زلف تو بدلمتا که کار دلم بجان نرسد
ماه خواهد که چون رخ تو بودعمرها گردد و بدان نرسد
نیست خطت که زانچ هست بخونهیچ کس را خط امان نرسد
تا قیامت چو طوطی خط توهیچ طوطی شکر فشان نرسد
عقل را ز آب زندگانی توتا نمیرد ز خود نشان نرسد
گرچه کس نیست چون تو موی میانکه دو کونت فرامیان نرسد
کاروان تو اند خلق از توبیش گردی به کاروان نرسد
برسد صد هزار باره جهانکه نظیر تودر جهان نرسد
وصل تو چون به جان نمی‌یابندبچو من کس برایگان نرسد
تا ابد دل ز سود برگیردهر کرا در رهت زیان نرسد
کرده‌ام دل کباب و اشک شرابکه مرا چون تو میهمان نرسد
آتش عشق تو چوشعله زندهیچکس را ازو امان نرسد
آن زمان کت به جان بخواهم جستبرسد جان و آن زمان نرسد

تا که عطار را بیان تو هست

هیچ گوینده را بیان نرسد

بوی زلف یارم آمد یارم اینک می‌رسدجان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد
اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمدو آخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد
در کنارم جویباران قامت و رخسار اوسرو سیمین آن گل بی خارم اینک می‌رسد
ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می‌نخوردچون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد
مدتی تا بودم اندر آرزوی یک نظرلاجرم چندین نظر در کارم اینک می‌رسد
دین و دنیا و دل و جان و جهان و مال و ملکآنچه هست از اندک و بسیارم اینک می‌رسد
روی تو ماهست و مه اندر سفر کرده مدامهمچو ماه از مشرق ره یارم اینک می‌رسد
بزم شادی از برای نقل سرمستان عشقپسته و عناب و شکر بارم اینک می‌رسد

من باستقبال او جان بر کف از بهر نثار

یار می‌گوید کنون عطارم اینک می‌رسد

از سر زلف سرکشت بوی بما نمی‌رسدبوی بما کجا رسد چون به صبا نمی‌رسد!
روز به شب نمی‌رسد تا ز خیال زلف توبر دل من ز چار سو خیل بلا نمی‌رسد
بو که دعای من شبی در سر زلف تو رسدچون من دل شکسته را بیش دعا نمی‌رسد
خاک توایم لاجرم در ره عشق تو ز ماگرد برآمد وزتو بوی بما نمی‌رسد
رحم کن ای مرا چو جان بر دل آنکه در رهتمی‌برسد ز درد تو وز تو دوا نمی‌رسد
در عجبم که دست تو چون بهمه جهان رسدچیست سبب که یک نفس سوی وفا نمی‌رسد

گرچه فرید فرد شد در طلب وصال تو

وصل تو چون رسد بدو چون بسزا نمی‌رسد

هم بلای تو به جان بی‌قراران می‌رسدهم غم عشقت نصیب غمگساران می‌رسد
ذره‌ای غم از تو چون خواهد گدایی بی‌تو چون؟زانک میراث غمت با شهسواران می‌رسد
می‌ندارم زهره خاک پای تو کردن طمعزانک این دولت بفرق تاجداران می‌رسد
هر کسی از نقش روی تو خیالی می‌کندپس بسوی وصل تو چون خواستاران می‌رسد
هیچ کس را از دم صورت نبندد تا چراپیش روی تو بدین صورت نگاران می‌رسد
گل مگر لافی زد از خوبی کنون پیش رختعذرخواه از صدزبان زان شرمساران می‌رسد
پیش رویت بلبلش در پیش می‌آید شفیعاز عرق کردن ز بس چون سوگواران می‌رسد
دور از روی تو نتواند بروی کس رسیدآنچ از رویت بروی درد داران می‌رسد
زلف شبرنگ چو گلگونت سواری می‌کندعالمی فتنه بروی بی‌قراران می‌رسد
رخ چو گلبرگ بهار از من چرا پوشی بزلف؟کاشک من دور از تو درابر بهاران می‌رسد
برخطت چون زار می‌گریم مکن منعم از آنکین همه سرسبزی سبزه ز باران می‌رسد
کی رسد آشفتگی از روزگار بوالعجبآنچه از چشمت بدین آشفته کاران می‌رسد
دل سپر بفکند از هر غمزۀ چشم تو بسدر کم از یک چشمزد صد تیر باران می‌رسد
هیچ درمانم نکردی تا که یارم خوانده‌ایجملۀ درد تو گویی قسم یاران می‌رسد

چون طمع ببریدن ازوصلت نشان کافریست

لاجرم عطار چون امیدواران می‌رسد

جان درمقام عشق به جانان نمی‌رسددل در بلای درد بدرمان نمی‌رسد
درمان دل وصال و جمالست وین دو چیزدشوار می‌نماید و آسان نمی‌رسد
ذوقی که هست جمله در آن حضرتست و بسوز صد یکی به عالم عرفان نمی‌رسد
وز هرچه نقد عالم عرفانست از هزارجز وی به کل گنبد گردان نمی‌رسد
وز صد هزار چیز که درچرخ می‌رودصد یک بسوی جوهر انسان نمی‌رسد
وز هرچه یافت جوهر انسان ز شوق و ذوقبویی بحس جملۀ حیوان نمی‌رسد
مقصود آنکه از می ساقی حضرتشیک قطره درد درد بدو جهان نمی‌رسد
چندین حجاب در ره تو بس عجب مدارگر جان تو بحضرت جانان نمی‌رسد
جانان چو گنج زیر طلسم جهان نهانگنجی که هیچ کس بسر آن نمی‌رسد
ز آن می که می‌دهند در آن جشن قسم توجز در دوا پس آمد ایشان نمی‌رسد
تو قانعی به لذت حسی چو گاو و خرچون دست تو به معرفت جان نمی‌رسد
تا کی چو کرم پیله تنی گرد خویشتن؟برخود متن که خودبتو چندان نمی‌رسد
خود را قدم قدم به مقامات برتر آرچندان برو که رخصت امکان نمی‌رسد
زیرا که مرد راه نگیرد بهیچ روییک دم قرار، تا که به پیشان نمی‌رسد
چندین هزار حاجب و دربان که دردهندشاید اگر کسی بر سلطان نمی‌رسد
در راه او رسید قدمهای سالکانوین راه بی‌کرانه به پایان نمی‌رسد
پایان ندید کس ز بیابان عشق از آنکهرگز دلی به پای بیابان نمی‌رسد

چندین به بوی وصل که در خود سفر کند

عطار را به جز غم هجران نمی‌رسد

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسدعشق تو خود عالیست عقل در آن نمی‌رسد
آنچ که از عشق تو معتکف جان ماستگرچه بگویم بسی سوی زبان نمی‌رسد
جان چو ز میدان عشق گوی وصالت ربودتاختنی دو کون در پی جان نمی‌رسد
گرچه نشانه بسیست لیک درازست راهسوی تو بی‌نور تو کس بنشان نمی‌رسد
عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هستدر اثر درد تو هر دوجهان نمی‌رسد
بادیۀ عشق تو بادیه‌ایست بی‌کرانپس به چنین بادیه کس بنشان نمی‌رسد

سوی تو عطار را موی کشان ببرد عشق

بی‌خبری سوی تو موی کشان نمی‌رسد

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شدپیر ما خرقۀ خود چاک زد و ترسا شد
عقل از طرۀ او نعره زنان مجنون گشتروح از حلقۀ او رقص کنان شیدا شد
تا که آن شمع جهان پرده برافکند ز رویبس دل و جان که چو پروانۀ ناپروا شد
هر که امروز معایینه رخ یار ندیدطفل راهست اگر منتظر فردا شد
ساقیا جام می عشق پیاپی دردهکه دلم از می عشق تو سر غوغا شد
نه چه حاجت به شراب تو که خود جان زالستمست آمد بوجود و بعدم رسواشد
عاشقا هستی خود در ره معشوق بباززانکه با هستی خود می‌نتوان آنجا شد
همه سرسبزی سودای رخت می‌خواهمکه همه عمر من اندر سر آن سودا شد
روی صحرا چو همه پرتوخورشید گرفتکی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد
بود و نابود تو یک قطرۀ آبست همیکه زدریا بکنار آمد و با دریا شد
قطره‌ای بیش نه‌ای، چند ز خوداندیشی؟قطره‌ای خود چه بود گرگم، اگر پیدا شد

هرچه غیرست ز توحید همه میل کشید

زانک چشم ودل عطار بکل بینا شد

چه دانستم که این دریای بی‌پایان چنین باشدبخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفرست و دریا جمله دین دارانولیکن گوهر دریا و رای کفر و دین باشد
وگر آن گوهر و دریابهم هر دو بدست آیدترا آن باشد و این هم نه آن باشد، نه این باشد
یقین می‌دان که دو باشد ولیکن هیچ دونبودیقین نبود گمان باشد، گمان نبود یقین باشد
درین‌دریا که من هستم، نه من هستم نه دریاهستنداند هیچ کس این سر، مگر آن کو چنین باشد
وگرخواهی کزین دریا و زین گوهر نشان یابینشانی نبودت هرگز، چو نفست همنشین باشد
که گرصدسال روز و شب ریاضت می‌کشی دایممباش ایمن،‌یقین می‌دان که نفست‌ درکمین باشد
چو تو نفسی ز سرتاپاکجا دانی کمال دل؟کمال دل کسی داند که مرد راه دین باشد
توصاحب‌نفسی‌ای‌غافل،‌میان‌خاک‌خون می‌خورکه صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب نفس کار هیچ صاحبدلوگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کارت راستین گرددقدم در شرع محکم نه که کارت راستین باشد
اگر از نقطۀ تقوی بگردد یکدهت دیدهسزای دیدۀ کج بین ز میل آهنین باشد

تو، ای عطار محکم کن قدم در دیدۀ تقوی

که اندر خاتم تقوی بقای حق نگین باشد

حدیث فقر را محرم نباشدوگر باشد مگر ز آدم نباشد
طبایع را نباشد آن چنان خویکه هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظنگه کردم چو جام جم نباشد
هر آن کس کو ازین یک جرعه نوشیدمر او را کعبه و زمزم نباشد
سلیمان وار می‌شو منطق الطیرروا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اکنون کیست محرم در ره فقردلی کورا نشاط و غم نباشد

مجرد باش دایم چونکه عطار

سوار فقر را پرچم نباشد

عشق ایمان و جان بما بخشدلیک بی‌علتی بقا بخشد
نیست علت که ملک صد سلطاندر زمانی بیک گدا بخشد
گر همه طاعتی بجای آریهر یکی را صدت جزا بخشد
لیک گنجی که قسم عشاقستعشق بی‌چون و بی‌چرا بخشد
نیست کس را خبر که پرتو عشقبکجا آید و کجا بخشد؟
ذره‌ای گر ز پرده درتابدشرق تا غرب کیمیا بخشد
گر بقا بیندت فنا کندتور فنا یابدت بقا بخشد
هر نفس صد هزار خاک شوندتا چنین دولتی کرا بخشد
چون ببازی تو جمله تو برتوگر تو بی‌تو شوی ترا بخشد
گر ترا چشم راه نیست بدانکراه چشم ترا ضیا بخشد
وگرت چشم تیرگی داردراهت از گردتوتیا بخشد
چون بسوزی، ز شعله نور دهدچون بسازی، بسی نوا بخشد

وز غمش چون فرید کشته شود

اندرین کام خون بها بخشد

ای بخود زنده مرده باید شدچون بزرگان بخرده باید شد
پیش از آن کت بقهر جان خواهندجان به جانان سپرده باید شد
تا نمیری بگرد او نرسیپیش معشوق مرده باید شد
مشمر گام کام همچو زنانمنزل ناشمرده باید شد
ره به آهستگی چو شمع بروزانک این ره سپرده باید شد
نخرد نقشت او نه نیک و نه بدهمه دیوان سترده باید شد
زود شو محو تا تمام شویکه ترا رنج برده باید شد

همچو عطار اگر نخواهی ماند

مزد کونین برده باید شد

چو خورشید جمالت جلوه‌گر شدچو یک ذره جمالت مختصر شد
ز هر ذره چو صد خورشید می‌تافتهمه عالم بزیر سایه درشد
چوخورشید از رخ توذره‌ای یافتبزد یک نعره وز حلقه بدر شد
جهان آشفته و شوریده دل گشتفلک سرگشته و در یوزه‌گر شد
هزاران قرن پوشیده کبودیز سر آمد بپا، وز پا بسر شد
ازین چندین بگردید او که ناگاهخبر یافت از تو، وز خود بی‌خبر شد
بسا رستم که اینجا زن صفت گشتبسا مطرب که اینجا نوحه‌گر شد
قدر اینجا رسید از خویش گم گشتقضا کانجا رسید اندک قدر شد
بشست از جان و از دل دست جاویدکسی کو مرد راه این سفر شد
درین ره هر که نعلینی بینداختهزاران راهرو راتاج سر شد
ولی چون سر بباخت اول درین راهازین نعلین آخر تاجور شد
درین منزل کسی کو بیشتر رفتبهر گامش تحیر بیشتر شد
عجب کارا! که موری می‌نداندکه با عرش معظم در کمر شد
شبی موجی از این دریا برآمداز آن وقتی فلک زیر و زبر شد
چو کرسی عرش حیران ماند بر جایچو دنیا و آخرت یک رهگذر شد
چه دریاییست این کز هیبت آنجهان هر ساعتی رنگ دگر شد؟
ازین دریا چو عکسی سایه انداختجدا هر ذره‌ای بحر گهر شد
ز یک یک قطره صد صد راه ازو خواستز یک یک قطره صد صد راهبر شد
ازین دریا دوعالم شور بگرفتکه تاترتیب عالم معتبر شد
درآمد موج دیگر آخرالامردو عالم محو گشت و بی‌اثر شد
بدریا موج دریا باز گردیدهمین عالم، همان عالم بسر شد
نمی استاد با خورشید سایههمه جانان بماند و جانور شد

ز حل و عقد و شرح این مقامات

دل عطار در خون جگر شد

در راه تو هر که خاک در شددر عالم عشق معتبر شد
درکوی تو هر که راهبر شدهر لحظه بطبع خاک درشد
هر خاک که ذره قدم گشتدر عالم عشق تاج سرشد
تا تو نشوی چو ذره ناچیزنتوانی ازین قفس بدر شد
هر کو بوجود ذره آمدفارغ ز وجود خیر و شر شد
در هستی خود چو ذره گم شدذاتی که ز عشق معتبر شد
ذره ز که پرسد از که ترسد؟زیرا که ز خویش بی‌خبر شد
خورشید ز خویش ذره‌ای دیدو آنگه بدهان شیر درشد
گر ذرۀ راه نیست خورشیدپیوسته چرا چنین بسر شد
چون ذره سفر گزین، که عشقشبر آهن و سنگ کارگر شد
چون ذره کسی که پیشتر رفتسرگشتۀ راه بیشتر شد
بنمود نخست پردۀ زلفدر پرده نشست و پرده در شد
درداد ندا که: هم چو ذرهفانی صفتی که در سفر شد
موی سر زلف ماش جاویدهمراهی کرد و راهبر سفر شد

عطار چو ذره تا فنا گشت

در دیدۀ خویش مختصر شد

پیر ما وقت سحر بیدار شداز در مسجد بر خمار شد
از میان حلقۀ مردان دیندر میان حلقۀ زنار شد
کوزۀ دردی بیک دم برکشیدنعره‌ای دربست و دردی خوار شد
چون شراب عشق در وی کار کرداز بدو نیک جهان بیزار شد
اوفتان خیزان چو مستان صبوحباده‌ای بر کف سوی بازار شد
غلغله در اهل اسلام اوفتادکای عجب این پیر از کفار شد
هر کسی می‌گفت: کاین خذلان بود؟کان چنان پیری چنین غدار شد
هر که پندش داد بندش سخت کرددر دل او پند خلقان خوار شد
خلق را رحمت همی آمد بروگرد او نظارگی بسیار شد
آن چنان پیر عزیز از یک شرابپیش چشم اهل عالم خوار شد
پیر رسوا گشته، مست افتاده بودتا از آن مستی دمی هشیار شد
گفت اگر بد مستیی کردم رواستجمله را می‌باید اندر کار شد
می‌سزد در شهر اگر مستی کندهر که او خود بد دل و عیار شد
خلق گفتند: این گدای کشتنیستکشتن این مدعی نهمار شد
پیر گفتا: کار را باشید زودکاین گدای گبر دعوی دار شد
صدهزاران جان فدای روی آنکجان صدیقان برو ایثار شد
این بگفت و آتشین آهی بزدآنگهی بر نردبان دار شد
از غریب و شهری و ازمرد و زنسنگ از هر سو برو انبار شد
پیر در معراج خود چون جان بداددر حقیقت محرم اسرار شد
جاودان اندر حریم وصل دوستاز درخت عشق برخوردار شد
قصۀ آن پیر حلاج این زمانانشراح سینۀ ابرار شد

در درون سینه و صحرای دل

قصۀ او رهبر عطار شد

قصۀ عشق تو چون بسیار شدقصه گویان را زبان از کار شد
قصۀ هرکس چو نوعی نیز بودره فراوان گشت و دین بسیار شد
هر یکی چون مذهبی دیگر گرفتزین سبب ره پیش تو دشوار شد
ره بخورشیدست یک یک ذره رالاجرم هر ذره دعوی دار شد
خیر و شر چون عکس روی و موی بودگشت نور افشان و ظلمت بار شد
ظلمت مویش بتافت انکار گشتپرتو رویش بتافت اقرار شد
هرکه باطل بود در ظلمت فتادوانکه بر حق بود در انوار شد
مغز نور از ذوق نورالنور گشتمغز ظلمت ازتحیر نار شد
مدتی در سیر آمد نور و نارتا ز اول آمد و فی النار شد
بر غضب چون داشت رحمت سبقتیگر عدد بود از احد هموار شد
پس روش برخاست پیدا شد کششرهروان را لاجرم پندار شد
چون کشش از حد و غایت درگذشتهم وسایط رفت و هم اغیار شد
نار چون ازموی خاست آنجا گریختنور چون از روی خاست اظهار شد
موی از عین عدد آمد پدیدروی از توحید بنمودار شد
ناگهان توحید از پیشان بتافتتا عدم همرنگ روی یار شد
«کل شئی هالک الاوجهه»سلطنت بنمود و برخوردار شد
چیست حاصل؟ عالمی پرسایه بودهر یکی را هستیی نهمار شد
صد محب اندر محب پیوسته گشتتا رونده در پس دیوار شد
چون بتوحید ذره را دفع اوفتادخفته‌ای از خواب خوش بیدار شد
گرچه در خون گشت دل عمری درازاین زمان کو دل؟ همه دلدار شد
هر که او زین زندگی بویی نیافتمردۀ ره زاد و او مردار شد

وانک از این بوی مشک افشان دمی

برد بویی تا ابد عطار شد

یک شرر از عین عشق، دوش پدیدار شدطای طریقت بسوخت عقل نگونسار شد
مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشتهرچه نه آن عشق بود از همه بیزار شد
بر دل هر کس که تافت یکسر مو، زین حدیثصومعه بت خانه شد،خرقه چو زنار شد
گر تف خورشید عشق یافته‌ای ذره شوزود که خورشید عمر بر سر دیوار شد
ماه رخا! هر که دید زلف تو کافر بماندلیک هر آن کس که دید روی تو دین‌دار شد
یک شکن از زلف تو باد صبا حلقه کردجان خلایق چو مرغ جمله گرفتار شد
باز چو زلف تو کرد بوالعجبی آشکارزاهد پشمینه پوش ساکن خمار شد
دام سر زلف تووقت سحر کشف گشتجان همه منکران واقف اسرار شد
هر که ز دین رفته بود چون لب و روی تو دیدپای بدین بر نهاد، با سر اقرار شد
هر که مقر گشته بود حجت اسلام راچون سر زلف تو دید باز بانکار شد

روی تو و زلف تو کافت کفرست و دین

رهبر عطار گشت، رهزن عطار شد

برقع از خورشید رویش دور شدای عجب هر ذره‌ای صد حور شد
همچو خورشید از فروغ طلعتشذره ذره پای تا سر نور شد
جملۀ روی زمین موسی گرفتجملۀ آفاق کوه طور شد
چون تجلی بس بقوت اوفتادطور با موسی بهم مهجور شد
قوت خورشید نبود سایه رالاجرم آن آمد، این مقهور شد
قطره‌ای آوازۀ دریا شنیداز طمع شوریده و مغرور شد
هم چنین می‌رفت تادریا بدیدمحو گشت و تا ابد مستور شد
چون در آن دریا نه بد دید و نه نیکنیک و بد آنجایگه معذور شد
هر دو عالم انگبین صاف بودلاجرم چون خانۀ زنبور شد
ز انگبین چون این همه زنبور خاستهر یکی زین انگبین مخمور شد
قسم هر یک زانگبین چندان رسیدکز خود و از هر دو عالم دور شد
سایه‌ای از ظلمت هستی برستدر بر خورشید نور النور شد

همچو این عطار بس مشهور گشت

همچو آن حلاج بس منصور شد

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شددر بن دیر مغان می‌خور و اوباش شد
ز آتش دل پاک سوخت مدعیان راتمامدردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد
مرتبۀ فقر یافت خرقۀ دعوی فکنددر ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد
پاک بری چست بود بر ندب لامکانکم زن استاد گشت حیله‌گر طاش شد
لاشۀ دل را ز عشق بار گران برنهادفانی لاشی چون شد یار هویداش شد
راست که بنمود روی آن مه خورشید چهرعشق چو طاوس گشت عقل چو خفاش شد
وهم ز تشویر او آزر بت ساز گشتفهم ز تصویر او مانی نقاش شد

چون دل عطار را بحر گهر بخش دید

در سخن اندر بحرف ابر گهر پاش شد

هر زمان عشق تو در کارم کشدوز در مسجد بخمارم کشد
چون مرا در بند خود بیند دمیدر میان بند زنارم کشد
گر ز من بدمستیی بیند دمیگرد شهر اندرنگونسارم کشد
ور ز عشق او بگویم نکته‌ایاز سیاست بر سر دارم کشد
چون نماند از وجودم ذره‌ایبار دیگر بر سر کارم کشد
دردیی برجان من ریزد ز دردپس به مستی سوی بازارم کشد
گه بزحمت جای اغیارم بردگه بخلوتگاه اسرارم کشد

چو به غایت مست گردم از شراب

در کشاکش سوی عطارم کشد

نور روی ترا قمر نکشدسوز عشق ترا جگر نکشد
باد، خاک سیاه بر سر آنکخاک کوی تو در بصر نکشد
آتش عشق بیدلان تراهفت آتشگه سقر نکشد
از درازی و دوری راهتهیچ کس راه تو بسر نکشد
که رهت جز بقدر و قوت ماقدر یک گام بیشتر نکشد
در دهر کس بقدر طاقت اوستکانچ عیسی کشید خر نکشد
کوه اندوه و بارمحنت توچون کشد دل؟ که بحر و بر نکشد
خود عجب نبود آنکه از سر عجزپشه‌ای پیل را ببر نکشد
با کمان فلک بهیچ سبیلبازوی هیچ پشه درنکشد
هیچ کس عشق چون تو معشوقیبترازوی عقل برنکشد
چون کشد کوه بی‌نهایت را؟آن ترازو که بیش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کی داند؟عشق تو عقل مختصر نکشد
عشقت از دیرها نگردد بازتا که ابدال را بدر نکشد

هست عطار در غم تو چنان

که غم دیگران دگر نکشد

هر زمانم عشق ماهی در کشاکش می‌کشدآتش سودای او جانم در آتش می‌کشد
تادل مسکین من در آتش حسنش فتادگاه می‌سوزد چو عود و گه دمی خوش می‌کشد
شحنۀ سودای او شوریدگان عشق راهر نفس چون خونیان اندر کشاکش می‌کشد
عشق را با هفت چرخ و شش جهت آرام نیستلاجرم نه بار هفت و نی غم شش می‌کشد
جمع باید بود بر راهی، چو موران روز و شبهر کرا دل سوی آن زلف مشوش می‌کشد

خاطر عطار از نور معانی در سخن

آفتاب تیر بر چرخ منقش می‌کشد

قوت بار عشق تو مرکب جان نمی‌کشدروشن صافی ترا هر دو جهان نمی‌کشد
بار تو چون کشد دلم؟ گرچه چو تیر را ز شستزانکه کمان چون تویی بازوی جان نمی‌کشد
کون و مکان چه می‌کند عاشق تو؟ که در رهتنعرۀ عاشقان تو کون و مکان نمی‌کشد
نام تو و نشان تو چون به زبان برآورم؟زانکه نشان و نام تو نام ونشان نمی‌کشد
راه تو چون بسر کشم؟ زانکه ز دوری رهتراه تو از روندگان، کس به کران نمی‌کشد
در ره تو بقرنها چرخ دوید و دم نزدتا ره تو بسر کشد خود به میان نمی‌کشد

گشت فرید در رهت سوخته همچو تشنه‌ای

زانکه ز نور شمع تو ره بعیان نمی‌کشد

بیچاره دلم در خم آن زلف بخم شددل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
انگشت نمای دو جهان گشت بغیرتهر دل که سراسیمۀ آن زلف بخم شد
چون پرده برانداختی از روی چو خورشیدهر جا که وجودیست در آن نور عدم شد
کار تو شگرفست، بسر می‌روم آنجاز آن روی که کفرست در آن ره بقدم شد
عشاق جهان جمله تماشای تودارندعالم ز تماشای تو چون خلد ارم شد
تا مشعلۀ روی تو در حسن بیفزودخوبان ختن را ز خجل مشغله کم شد
تا روی چو خورشید تو از پرده علم زدخورشید ز پرده بدر افتاد و علم شد
تا لوح چو سیم تو خط سبز برآوردجان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد

چون آه جگر سوز ز عطار برآمد

با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

چون عشق تو داعی عدم شدنتوان بوجود متهم شد
جایی که وجود، عین شرکستآنجا نتوان مگر عدم شد
جانا، می عشق تو دلی خوردکو محو وجود جام جم شد
در پرتو نیستی عشقتبیش از همه رفت و کم ز کم شد
بر لوح فتاد ذره‌ای عشقلوح از سر بیخودی قلم شد
عشق تودلم در آتش افکندتا گرد همه جهان علم شد
دل در سر زلف تو قدم زدایمانش نثار آن قدم شد
دل در ره تو نداشت جز دردبا درد دلم دریغ ضم شد
رازی که دلم نهفته می‌داشتبر چهرۀ من بخون رقم شد
تا تو بنواختی چو چنگمرگ بر تن من چو زیر و بم شد

عطار بنقد نیم جان داشت

وآن نیز بدولت تو هم شد

گردر صف دینداران دیندار نخواهم شداز بهر چه بارندان در کار نخواهم شد!
شد عمر و نمی‌بینم از دین اثر در دلوز کفر نهاد خود دیندار نخواهم شد
کی فانی حق باشم از قول اناالحقیکز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد
دانم که نخواهم یافت از دلبر خود بوییتا من ز وجود خود بیزار نخواهم شد
ای ساقی جان می ده کاندر صف مشتاقاناین بار چو هر باری بی یار نخواهم شد
از یک می عشق او امروز چنان مستمکز مستی آن هرگز هشیار نخواهم شد
نادیده جمال او در خواب همی بینماز خواب جمال او بیدار نخواهم شد

هر چند که عطارم لیکن بمجازست این

بی‌عطر سر زلفش عطار نخواهم شد

در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شدفارغ ز نیک و بد گشت، ایمن ز ما و من شد
در تافت روز اول یک ذره عشق از غیبافلاک سرنگون گشت، ارواح نعره زن شد
یک ذره عشق خلقی در گفت و گوی انداختاو خود چنانکه آید خود نیز با وطن شد
آن ذره عشق ناگه چون سینها ببوییدکس را ندید محرم با جای خویشتن شد
نی نی، که نیست حاصل جز نام عشق کس راکان دم که عشق آمد از ننگ تن بتن شد
در عشق زنده ماند گر مرد هیچ نایدعاشق نمرد هرگز، او زنده در کفن شد
هر مرده را کز آن می‌بویی نصیب آمدهر موی بر تن او گویای بی‌سخن شد
کو زنده‌ای که هرگز از بهر نفس کشتنمردود خلق آمد رسوای مرد و زن شد

تا جان و تن درین ره دو کشت صعب آمد

عطار اندرین ره، در خون جان و تن شد

جهان از باد نوروزی جوان شدزهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین نفس گشتصبای گرم رو عنبر فشان شد
تو گویی آب خضر و آب کوثرز هر سوی چمن جویی روان شد
چو گل در مهد آمد بلبل مستبه پیش مهد گل نعره‌زنان شد
کجایی ساقیا؟ در ده شرابیکه عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
قفس بشکن کزین دام گلوگیراگر خواهی شدن اکنون توان شد
چه می‌جویی بنقد عیش خوش باشچه می‌گوئی که این یک رفت و آن شد؟
یقین می‌دان که چون وقت اندر آیدترا هم می‌بباید از میان شد
چو باز افتادی از ره، ره ز سر گیرکه همره دور رفت و کاروان شد

بلای ناگهان اندر پی ماست

دل عطار ازین غم ناتوان شد

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شدمقتدای عالم آمد، پیشوای انس و جان شد
هر که مویی آگهست از خویشتن یا ازحقیقتاو ز خود بر سر نیامد در پی او کی توان شد؟
آن خبر دارد ازو کو در حقیقت بی‌خبر گشتو آن اثر دارد که او در بی‌نشانی بی‌نشان شد
تا تودر اثبات و محوی مبتلایی، فرخ آن کسکو ازین هر دو کناری جست و ناگه ازمیان شد
گم شدن از محو، پیداگشتن از اثبات تا کی؟مرد آن رادان که چون مردان ورای این و آن شد
هر که از اثبات آزاد آمد و ازمحو فارغهرچه بودش آرزو تا چشم بر هم زد عیان شد
هست بال مرغ جان اثبات و پرش محو مطلقبال و پر فرعیست، بفکن تا توانی اصل جان شد
تن دراثباتست وجان درمحو ازین هردو برون شوکانک از هر دو برون شد او عزیز جاودان شد
آنک بیرون شد ازین هر دونهان و آشکاراکی توان گفتن که این کس آشکارا یا نهان شد

تا خلاصی یافت عطار ازمیان این دو دریا

غرقۀ دریای دیگر گشت ودایم کامران شد

تا روی تو دیدم دو کون از چشم من افتاده شدپندار هستی تا ابد ازجان و تن افتاده شد
روزی برون آمد ز شب، طالب فنا گشت و طلبشور جهان سوز عجب در انجمن افتاده شد
رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش به جانهر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد
چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تنتا مرده بیخود نعره زن مست از کفن افتاده شد
برقی برون جست ازقدم برکندگیتی را ز همتا نور وحدت زد علم بس ما و من افتاده شد
ما که فتادیم از وطن زان خسته‌ایم و ممتحندل کی نهد بر خویشتن آن کز وطن افتاده شد؟
حلاج همچون رستمی چون باوطن آمدهمیاندر گلوی وی همی بند رسن افتاده شد
ساقی به جای مصحفش جامی نهاده بر کفشآتش ز جان برزد تفش در پیرهن افتاده شد
می‌خورد تاشد نعره زن بس نعره‌زن بی‌ما و منآزاد گشت ازخویشتن بی‌خویشتن افتاده شد
چون‌قرب‌دیگرداشت اوزآن جذبه دیگر داشت اویک لقمه‌ای برداشت او باز از دهن افتاده شد
در هیبت حال جهان گشتند چون مردان زنانچه خیزد از تردامنان چون تهمتن افتاده شد
در جنب این کارگران، ماندند حیران صفدرانهم‌بت‌شکست و بتگران هم بت شکن افتاده شد

عطار این معنی همی دارد بدل در عالمی

چون می‌نیابد محرمی دل بر سخن افتاده شد

پیر ما از صومعه بگریخت، در میخانه شددر صف دردی کشان دردی کش مردانه شد
در میان می خوران مست، دردی نوش کردبر زبان زاهدان بی‌خبر، افسانه شد
بر بساط نیستی با کم زنان پاکبازعقل را در باخت وز لایعقلی دیوانه شد
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرحوز همه کار جهان یکبارگی بیگانه شد
راست کان خورشید جانان برقع از رخ برفکندعقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد
چون نشان خویش گم کرد از سر رشته فتادجان ودل در بی‌نشانی با فنا هم خانه شد
عشق آمد گفت: خون تو بخواهم ریختندل که این بشنید حال در پی شکرانه شد

چون به جوش آمد دل عطار از سودای دوست

چون بصر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد

تا دل لایعقلم دیوانه شددر جهان عشق تو افسانه شد
آشنایی یافت با سودای تووز همه کار جهان بیگانه شد
پیش شمع روی چون خورشید توصدهزاران جان ودل پروانه شد
مرغ عقل وجان اسیر دام توهمچو آدم از پی یک دانه شد
نه، که مرغ جان ز خانه رفته بودره بیامخت و بسوی خانه شد
بود تر دامن از اول چون زنانو آخر اندر کار تو مردانه شد
مردیش این بود کاندر عشق تومست پیشت آمد و دیوانه شد

می‌ندانم تا دل عطار هیچ

شد ترا بایسته هرگزیانه شد

نی دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشدنه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد
چون آتش عشق تو شعله زند اندر دلکم کاستی آن کس کز خویشتن اندیشد
پروانۀ بی‌معنی کی محرم شمع افتد؟گر در همه عمر خویش از سوختن اندیشد
گر مدعی عشقت درچاه بلا افتدکفرست درین معنی کانجا رسن اندیشد
عاشق که بصد زاری در عشق تو جان ندهدخصمیش کند جانش گر از کفن اندیشد
عاشق همه رسوا به در انجمن عالمانجام نگیرد ره گر ز انجمن اندیشد

جانا چو دلم خستی راه سخنم بستی

عطار بصد مستی تا کی سخن اندیشد؟

در قعر جان مستم دردی پدید آمدکان دردبند دل را دایم کلید آمد
چندین درین بیابان رفتم، که گم نبودمهرگز کسی ندیدم کانجا پدید آمد
مردان این سفر را گم بودگیست حاصلوین منکران ره را گفت و شنید آمد
گر،مست این حدیثی ایمان تراست لایقزیرا که کافر اینجا مست نبید آمد

تا داده‌اند بویی عطار را ازین می

عمرش درازتر شد عیشش لذیذ آمد

دی پیر من از کوی خرابات برآمدوز دلشدگان نعرۀ هیهات برآمد
شوریده به بازار فنا سر ببر افکندسرمست به معراج مناجات برآمد
چون از ره جانان ببر سینه فرو شداز مشرق جان صبح تحیات برآمد
چون دوست نقاب از رخ پرنور برانداختبا دوست فرو شد به مقامات برآمد
آن دیده کز آن دیده توان دید جمالشآن دیده پدید آمد و حاجات برآمد
مقصود به حاصل شد و مطلوب به تعیینمحبوب قرین گشت و مهمات برآمد
بهبود بدان بد که بدین کوی فرو شداقبال در آن بود که شهمات برآمد
دین داشت و کرامات، بیک جرعه می عشقبیخود شد و از دین و کرامات برآمد

عطار بدین کوی سراسیمه همی گشت

تا نفی شد و از ره اثبات برآمد

عشق تو ز سقسین وز بلغار برآمدفریاد زکفار بیک بار برآمد
در صومعه‌ها نیم شبان ذکر تو می‌رفتوز لات و عزی نعرۀ اقرار برآمد
گفتم بکنم توبه ز عشق تو هم آنگهتا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد
یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندندصد دلشده را زان رخ تو کار برآمد
یک زمزمه از عشق تو با چنگ بگفتمصد نالۀ عشق از دل هر تار برآمد
آراسته حسن تو به بازار فرو شددر حال،هیاهوی ز بازار برآمد
عیسی به مناجات به تسبیح خجل گشتترسا ز چلیپا و ز زنار برآمد
یوسف ز می وصل تو درچاه فرو شدمنصور ز شوقت بسر دار برآمد

ای جان جهان هر که درین ره قدمی زد

کار دو جهانیش چو عطار برآمد

نقد قدم از محرم اسرار برآمدخود بود، که خود بر سر بازار برآمد
در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبهخود بر صفت جبه و دستار برآمد
در موسم نیسان ز سما شد سوی دریادر بحر به شکل در شهوار برآمد
در شکل بتان خواست که خود را بپرستدخود گشت بت و خود به پرستار برآمد
از بهر خود ایوان سر اخواست که سازددر صورت سقف ودر و دیوار برآمد
خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهرخود بر صفت مردم بیمار برآمد

اشعار مپندار، اگر چشم سرت هست

آنچه به زبان از دل عطار برآمد

چو ترک سیمبرم صبحدم ز خواب درآمدمرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد
بصد شتاب برون رفت عقل جامه بدندانچو دید دیده که آن بت بصد شتاب درآمد
چو زلف او دل پرتاب من ببرد بغارتز زلف اوبدل من هزار تاب درآمد
خراب گشتم و بیخود اگرچه باده نخوردمچو ترک من ز سر بیخودی خراب درآمد
نهاد شمع و شرابی که شیشه شعله زد از ویچو باد خورد و چو آتش بکار آب درآمد
شراب و شاهد و شمع من وز گوشۀ مجلسهمی نسیم گل و نور ماهتاب درآمد
شکست توبۀ سنگینم آبگینه چنان خوشکزان خوشی بدل من صد اضطراب درآمد
چو توبۀ من بی‌دل شکستی ای بت دلبرنمک بده ز لبت کز دلم کباب درآمد
بیار باده و زلفت گره مزن بستیزهکه فتنه از گره زلف تو ز خواب درآمد
شراب نوش که از سرخی رخ چو گل توهزار زردی خجلت به آفتاب درآمد

که می‌نماید عطار را رهی که گریزد

که همچو سیل زهر سو نبید ناب درآمد

نگارم دوش شوریده درآمدچو جان من بشولیده درآمد
عجایب بین که نور آفتابمبشب از روزن دیده درآمد
چو زلفت دید دل بگریخت ناگهنهان از راه، دزدیده درآمد
میان، در بست از زنار زلفشبترسایی بترسیده درآمد
چو شیخی خرقه پوشیده برون شدچو رند درد نوشیده درآمد
بدل گفتم چه بودت؟ گفت ناگاهتفی از جان شوریده درآمد
ردای زهد در صحرا بینداختلباس کفر پوشیده درآمد
مرا از من رهانید و بانصاففتوحی بس پسندیده درآمد

جهان عطار را داد و فرو شد

چو بیرون شد جهان دیده درآمد

از عشق بسر نخواهم آمدبا دامن تر نخواهم آمد
بی‌خویش شدم، چنانکه هرگزبا خویش دگر نخواهم آمد
از حلقۀ عاشقان بیدلیک لحظه بدر نخواهم آمد
تا جان دارم ز عشق جانانیک ذره بسر نخواهم آمد
در عشق چنان شدم که کس رازین پس بنظر نخواهم آمد
پر سوخته بادم ار درین رهچون مرغ سحر نخواهم آمد
در سوختگی چو آتشم منزین سوخته‌تر نخواهم آمد
چون نیست شدم مرا چه باکست؟گر خواهم وگر نخواهم آمد

عطار مرا حجاب راهست

با او بسفر نخواهم آمد

ره عشاق بی ما و من آمدورای عالم و جان و تن آمد
درین ره چون روی کج، چون روی راست؟که اینجا عین ره بر رهزن آمد
رهی در پیش آمد بی‌نهایتکه بیش از وسع هر مرد و زن آمد
هزاران قرن گامی می‌توان رفتچه راهست این که در پیش من آمد
شود آنجا کم از طفل دو روزهاگر صد روستم در جوشن آمد
درین ره عرش هر روزی بصد بارز هیبت با سر یک سوزن آمد
درین ره هست مرغی کاسمانشدرون حوصله یک ارزن آمد
رهیست آیینه‌وار، آن کس که دریافتهمو در دیدۀ خود روشن آمد
کسی کو اندرین ره دانه‌ای یافتسپهرش خوشه چین خرمن آمد
نهان باید که داری سر درین راهکه خصمت با تو در پیراهن آمد
کسی راگر شود گویا بیانشاز این سر باخبر، تر دامن آمد
کسی مرد است کاین ره چون بدانستنه مستی کرد ونه آبستن آمد
علاج تودرین ره، تا تویی توچو شمعت سوختن یا مردن آمد
بمیر از خویش تا زنده بمانیکه بی‌شک گردران با گردن آمد

دل عطار سر دوستی یافت

ولی وقتی که خود را دشمن آمد

کارم از عشق تو به جان آمددلم از درد،در فغان آمد
تا می عشق تو چشید دلماز بد و نیک بر کران آمد
از سر نام و ننگ و روی و ریابا سر درد جاودان آمد
سالها در رهت قدمها زدعمرها در پیت دوان آمد
شب نخفت و بروز نارامیدتا زهستی خود بجان آمد
وز تو کس را دمی درین وادیبی‌خبر بود و بی‌نشان آمد
چون ز مقصود خود ندیدم بویسود عمرم همه زیان آمد
دل حیوان چو مرد کار نبودچون زنان پیش دیگران آمد
دین هفتاد ساله داد ببادمرد میخانۀ مغان آمد
کمزن و همنشین رندان شدسگ مردان کاردان آمد
با خراباتیان دردی کشخرقه بنهاد ودر میان آمد
چون بایمان نیامدی در دستکافری را بامتحان آمد
ترک دین گفت تامگر بی‌دینبوک در خورد تو توان آمد

دل عطار چون زبان دربست

از بد و نیک در کران آمد

لعل تو بجان فزایی آمدچشم تو بدل ربایی آمد
چون صد گرهم فتاد بر کارزلفت بگره گشایی آمد
با زنگی خال تو که بر ماهدر جلوۀ خودنمایی آمد
در دیدۀ آفتاب روشنچون نقطۀ روشنائی آمد
با چشم تو می‌بباختم جانچون چشم تو دردغایی آمد
بگریخت دلم ز چشم تو زودو آوازه ز بی‌وفایی آمد
در حلقۀ زلفت آن دم افتادکز چشم تواش رهایی آمد
هرگه که توبگذری ببازارگویند بجان فزایی آمد
یکتایی ماه شک شد از رشکتا سرو تو در دوتایی آمد
بنشین و دگر مرو اگرچهدر کار تو صد روایی آمد
دانی نبود صواب اسلامآنجا که بت ختایی آمد
بردی دلم و بحل بکردمو اشکم همه در گوایی آمد
در کار من جدا فتادهچندین خلل از جدایی آمد

بیگانه مباش زانکه عطار

پیش تو به آشنایی آمد

مستغرقی که ازخود هرگز بسر نیامدصد جان بسوخت هر دم دودی بدر نیامد
گفتم که روی او را روزی سپند سوزمزیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد
چون نیک بنگرستم آن روی بود جملهاز روی او سپندی کس را بسر نیامد
جانا، چو رخ نمودی هر جا که بود جانیفانی شدند جمله وز کس خبر نیامد
آخر سپند باید بهر چنان جمالیدردا که هیچ کس را این کار برنیامد
پیش تو محو گشتند اول قدم همه کسهرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد
چون گام اول از خود جمله شدند فانیکس را به گام دیگر رنج گذر نیامد
ما سایه و تو خورشید، آری شگفت نبودخورشید سایه‌ای را گر در نظر نیامد
که سر نهاد روزی بر پای درد عشقتتا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد؟
که گوشۀ جگر خواند او از میان جانتتا از میان جانش بوی جگر نیامد؟

چندان که برگشادم بر دل در معانی

عطار را از آن در، جز درد سر نیامد

دلا، دیدی که جانانم نیامدبدر آمد بدرمانم نیامد
بدندان می‌گزم لب را که هرگزلب لعلش بدندانم نیامد
ندیدم هیچ روزی تیر مژگانشکه جوی خون بمژگانم نیامد
ندیدم هیچ وقتی لعل خندانکه خون از چشم گریانم نیامد
چه تابی بود در زلف چوشستشکه آن صد بار در جانم نیامد؟
بسی دستان بکردم لیک در دستسر زلفش بدستانم نیامد
سر زلفش بسی دارد ره دورولی یک ره به پایانم نیامد
چگونه آن همه ره پیش گیرم؟که آن ره جز پریشانم نیامد
بسی هندوست زلف کافرش رایکی ز آنها مسلمانم نیامد

به آسانی ز زلفش سر نپیچم

که با عطار آسانم نیامد

آن را که غمت بخویش خواندشادی جهان غم توداند
چون سلطنتت بدل درآیداز خویشتنش فرا ستاند
ور هیچ نقاب برگشایییک ذره وجود کس نماند
چون نیست شوند در ره هستجان را به کمال دل رساند
ز آن پس نظرت بدستگیریعشق تو قیامتی براند
جان را دو جهان تمام بایدتا برسگ کوی تو فشاند
چون بگشایی ز پای دل بندجان، بند نهاد بگسلاند
هر پرده که پیش اودرآیداز قوت عشق بر دراند
ساقی محبتش بهر کامذوق می عشق می‌چشاند

وقتست که جان مست عطار

ابلق ز جهان برون جهاند

روی تو کافتاب را ماندآسمان را بسر بگرداند
مرکب عشق تو چو برگذردخاک در چشم عقل افشاند
هر که عکس رخ تو می‌بینددهنش پهن باز می‌ماند
گاه شبرنگ زلفت آن تازدگاه گلگون حسنت این راند
زلف شبرنگ و روی گلگونتمی‌کند هر جفا که بتواند
عشقت آتش فکند درجانماین چنین آتشی که بنشاند؟
خط خونین که می‌نویسم منبر رخ چون زرم که برخواند؟
پای تا سر چو ابر اشک شوداز غم هر که حال من داند
اوفتادم ز پای، دستم گیرآخر افتاده را که رنجاند؟
دلم از زلف پیچ برپیچتیک سر موی سر نپیچاند
گر دلم بستدی ودم دادیآه من از تو داد بستاند

هر که درماندۀ تو شد نرهد

همچو عطار با تو درماند

نی قدر جمال تو، هر مختصری داندنی قیمت عشق تو هر بی‌خبری داند
هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهداو قدر وصال تو آخر قدری داند
آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتدکفرست اگر خود را بالی و پری داند
سگ به ز کسی باشد کاندر همه عمر خوداز پیش سر کویت خود را گذری داند
گمراه بود آن کس کو پیش سگ کویتدل را محلی بیند، جان را خطری داند
مرتد بود آن غافل، کو در دو جهان یک دمجز تو دگری بیند جز تو دگری داند

برخاست زجان و دل عطار بصد منزل

در راه تو کس هرگز به زین سفری داند؟

دلی کز عشق تو جان برفشاندز کفر زلف، ایمان برفشاند
دلی باید که گر صد جان دهندشصد و یک جان بجانان برفشاند
نیارد کار خود یک ذره پیداولی صد جان پنهان برفشاند
اگر یک ذره درد عشق یابدهزاران ساله درمان برفشاند
وگر جان هیچ دامن گیرش آیدبیک دم دامن ازجان برفشاند
چه می‌گویم که از یک جان چه خیزدکه خواهد تا هزاران برفشاند
چو دوزخ سوز گردد سوز عشقشبهشت از پیش رضوان برفشاند
اگر صد گنج دارد در دل و جانز راه چشم گریان برفشاند
نه این عالم نه آن عالم گذاردکه این برپا شد و آن برفشاند
چو جز یک چیز مقصودی نباشددو کون از پیش آسان برفشاند
چو آن یک را بیابد گم شود پاکنماند هیچ تا آن برفشاند
بغرد همچو رعد و بر سر جمعهمه نقدش چوباران برفشاند

چو سایه خویش را عطار آنجا

بر آن خورشید رخشان برفشاند

عقل در عشق تو سرگردان بماندجسم و جان در روی تو حیران بماند
ذره‌ای سرگشتگی عشق توروز و شب در چرخ سرگردان بماند
چون ندیداندر دو عالم محرمیآفتاب روی تو پنهان بماند
پا و سر گم کرد دل در راه توچون سر زلف تو بی‌پایان بماند
هر که یک دم آن لب و دندان بدیدتا ابد انگشت در دندان بماند
هر که جست آب حیات وصل توجاودان در ظلمت هجران بماند
هر کسی کو وصل جوید بی‌طلبدایم اندر درد بی‌درمان بماند
ور کسی را با تویکدم دست دادعمر او در هر دو عالم آن بماند
هر کرا او وصل دادی بی‌نشانتا ابد این درد بی‌درمان بماند
هر که چون چوگان سر زلف تو دیدهمچو گویی در خم چوگان بماند

حاصل عطار از سودای تو

دیده‌ای گریان، دلی بریان بماند

اندر ره تو کعبه و خمار نماندیک کس ز می عشق تو هشیار نماند
گر یک سر موی از رخ تو روی نمایدبر روی زمین خرقه و زنار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهرۀ زیبااز چهرۀ خورشید ومه آثار نماند
و آن را که دمی روی نمایی زدو عالمآن سوخته را جز غم تو کار نماند
هرگه که گشایی ز رخت پردۀ دیدهدر روی زمین دیدۀ دیدار نماند
گر وحدت خود را بقلاووز فرستیاز وحدت تو هستی دیدار نماند
جانا ز می عشق، تو یک قطره بدل دهتا در دو جهان یک دل بیدار نماند
در خواب کن این سوختگان را بمی عشقتا جز تو کسی محرم اسرار نماند

از بس که ز دریای دلم موج گهر خاست

ترسم که درین واقعه عطار نماند

دلم در عشق تو یک دم نماندچه می‌گویم که جانم هم نماند!
چو با زلفت نهم صد کار برهمیکی چون زلف تو بر هم نماند
اگر صد توبه محکم برآرمز شوق تو یکی محکم نماند
جهان عشق تو نادر جهانیستکه در وی رسم مدح و ذم نماند
دلی کز عشق عین درد گرددز دردش درجهان مرهم نماند
اگر یک ذره ازاندوه نایافتبه عالم بر نهی عالم نماند
کسی کو در غم عشقت فروشدز دو کونش بیک جو غم نماند
مزن دم پیش کس از سر این کارکه یک همدم ترا همدم نماند
اگرچه آینه نقش تو داردچو با اودم زنی محرم نماند

دل عطار اگر بی‌درد تو ماند

به جان تازه، به دل خرم نماند

عاشقان زنده دل بنام تواندتشنۀ جرعه‌ای ز جام تواند
تا به سلطانی اندر آمده‌ایدل و جان بنده و غلام تو اند
زیر بار امانت غم توتوسنان زمانه رام تو اند
سرکشان بر امید یکدانهدانه نادیده صید دام تو اند
کاملان وقت آزمایش تودر ره عشق ناتمام تو اند
رهنمایان راه بین شب و روزدر تماشای احترام تو اند
صدهزار اهل درد، وقت سحرآرزومند یک پیام تو اند

همچو عطار بیدلان دگر

زندۀ یادگار نام تو اند

پیش رفتن را چو پیشان بسته‌اندبازگشتن را چو پایان بسته‌اند
پس نه از پس راه داری نه ز پیشکز دو سو، ره بر تو حیران بسته‌اند
پس ترا حیران میان این دو راهعالمی زنجیر در جان بسته‌اند
بی‌قراری ز آنکه در جان و دلتاین همه زنجیر جنبان بسته‌اند
چون عدد گویی تو دایم نه احدهم عدد در تو فراوان بسته‌اند
حرص زنجیرست، این سر فهم کنتا بری پی هرچه زینسان بسته‌اند
حرص باید تا تو زر جمع آوریتاکندوام از تو این زان بسته‌اند
چون عوض خواهی تو زر را گویدتچار طاقت خلد رضوان بسته‌اند
چون رسی در خلد گوید: نفس خلداز برای نفس انسان بسته‌اند
مردجانی، جمع شو بگذر ز نفسزانکه دل در تو پریشان بسته‌اند
در علف زاری چه خواهی کرد تو؟چون ترا در قید سلطان بسته‌اند
قرب سلطان جوی و مهمانی مخواهکان خیال از بهر مهمان بسته‌اند
جان بما ده، تا همه جانان شویکاین همه از بهر جانان بسته‌اند
هم چنین یک یک صفت می کن قیاسکان همه زنجیر از اینسان بسته‌اند
تو بیک یک راه می‌بر سوی دوستلیک دشوارست و آسان بسته‌اند
چون به پیشان راه بردی برگشایبر تو هر در، کان ز پیشان بسته‌اند
چون رسم آنجا شود روشن تراپرده‌ای کز کفر و ایمان بسته‌اند
جز بتوحیدت نگردد آشکارآنچه درجان توپنهان بسته‌اند

جان عطار، ای عجب، چون سایه‌ایست

لیک در خورشید رخشان بسته‌اند

عاشقان ازخویشتن بیگانه‌اندوز شراب بیخودی دیوانه‌اند
شاهبازان مطار قدسیندایمن از تیمار دام و دانه‌اند
فارغند از خانقاه و صومعهروز و شب در گوشۀ میخانه‌اند
گرچه مستند از شراب بیخودیبی می و بی ساقی و پیمانه‌اند
در ازل بودند با روحانیانتا ابد با قدسیان هم خانه‌اند
راه جسم و جان بیک تک می‌برنددر طریقت اینچنین مردانه‌اند
گنجهای مخفیند این طایفهلاجرم در گلخن و ویرانه‌اند
هر دو عالم یک صدف دان وین گروهدر میان آن صدف دردانه‌اند
آشنایان خودند از بیخودیوز خودی خویشتن بیگانه‌اند
فارغ از کون و فساد عالمندزین جهت دیوانه و فرزانه‌اند

در جهان جان چو عطارند فرد

بی‌نیاز از خانه و کاشانه‌اند

آنها که در هوای تو جانها بداده‌انداز بی‌نشانی تو نشانها بداده‌اند
من در میانه هیچ کسم وز زبان مناین شرحها که می‌رود آنها بداده‌اند
آن عاشقان که راست چو پروانۀ ضعیفاز شوق شمع روی تو جانها بداده‌اند
با من بگفته‌اند که فانی شو از وجودکاندر فنای نفس روانها بداده‌اند

عطار را که عین عیان شد کمال عشق

اندر حضور عقل عیانها بداده‌اند

آنها که پای در ره تقوی نهاده‌اندگام نخست بر در دنیی نهاده‌اند
آورده‌اند پشت برین آشیان دیوپس چون فرشته روی بعقبی نهاده‌اند
آزاد گشته‌اند ز کونین بنده‌وارخود را همی نه ملک و نه مأوی نهاده‌اند
چون کاربخت و صورت تقوی بدیده‌اندحالی قدم ز صورت و معنی نهاده‌اند
ایمان به توبه و به ندم تازه کرده‌اندوین تازه را لباس ز تقوی نهاده‌اند
فرعون نفس را بریاضت بکشته‌اندو آنگاه دل بر آتش موسی نهاده‌اند
از طوطیان ره چو قدم برگرفته‌اندطوبی لهم که بر سر طوبی نهاده‌اند
زاد ره و ذخیرۀ این وادی مهیبدر تشت سر بریده چو یحیی نهاده‌اند
اول بزیر پای سگان خاک گشته‌اندآخر چو باد سر سوی مولی نهاده‌اند

عطار را که از سخنش زنده گشت جان

معلوم شد که همدم عیسی نهاده‌اند

چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتندهمچو پروانه جهانی دل ز جان برداشتند
چون سبک روحی او دیدند مخموران عشقسر بسر بر روی او رطل گران برداشتند
چهره‌ای دیدند جان بازان که جان درباختندبهره‌ای گویی ز عمر جاودان برداشتند
جمله رویاروی و پشتاپشت و همدرد آمدندنعره و فریاد با هفت آسمان برداشتند
چون دهان او بقدر ذره‌ای شد آشکارهر زمان صد گنج پر گوهر نهان برداشتند
زلف او چون پردۀ عشاق آمد ز آن خوشستگر ز زلف او نوایی هر زمان برداشتند
جملۀ ترکان ز شوق ابرو و مژگان اونیک پی بردند اگر تیر و کمان برداشتند
در تعجب مانده‌ام تا غافلان بی‌خبرچون نشان نیست ازمیانش چون نشان برداشتند
وصف یک یک عضو او کردم ولیکن برکنارچون رسیدم با میانش از میان برداشتند
چول ز لعلش زندگی آب حیوان یافتندمردگان در خاک گورستان فغان برداشتند
خازنان هشت جنت عاشق رویش شدنددر ثنای او چو سوسن ده زبان برداشتند
چون تخلص را درآمد وقت جشنی ساختندجام بر یاد خداوند جهان برداشتند

چون خداوند جهان عطار خود را بنده خواند

خازنان خلد دست در فشان برداشتند

عاشقانی کز نسیم دوست جان می‌پرورندجمله وقت سوختن چون عود خام مجمرند
فارغند از عالم و از کار عالم روز و شبوالۀ راهی شگرف و غرق بحری منکرند
هر که در عالم دویی می‌بیند،آن از احولیستزانک ایشان از دو بینی جز یکی را ننگرند
گر صفتشان برگشاید پردۀ صورت ز رویاز ثری تا عرش اندر زیر گامی بسپرند
آنچه می‌جویند بیرون دو عالم سالکانخویش را یابند چون آن پرده از هم بردرند
هر دو عالم تحت خود بینند از روی صفتلاجرم در یک صفت از هر دو عالم بگذرند
از ره صورت ز عالم ذره‌ای باشند و بسلیکن از راه صفت عالم به چیزی نشمرند
فوق ایشانست در صورت دو عالم در نظرلیکن ایشان در صفت از هر دو عالم برترند
عالم صغری بصورت، عالم کبری باصلاصغرند از صورت و از راه معنی اکبرند
جمله غواصند در دریای وحدت لاجرمگرچه بسیارند لیکن در صفت یک گوهرند
روز و شب عطار را از بهر شرح راه عشقهم بهمت دل دهند و هم بدل جان پرورند

گرزید عطار بی این یک نفس در راه او

آن نفس را دمبدم بر جان او تاوان برند

گر جان عاشق دم زند آتش درین عالم زنداین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شودآدم نماند و آدمی گر خویش برآدم زند
دودی درآید از فلک نی دیو ماند نه ملکز آن دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آنگه آسمان نه کون ماند نه مکانشوری درافتد درجهان این شور در ماتم زند
گه آب آتش را بردگه آب را آتش خوردگه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمیکم پرس از نامحرمی آنجا که محرم دم زند
مریخ بگذارد نوی دفتر بسوزد مشتریمه را نماند مهتری شادی او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحلزهره نماند زهره را تا پردۀ خرم زند
نه درد ماند نی دوا،نه خصم ماند نی گوانه نای ماند نی نوا نه چنگ زیر و بم زند
نه آب نقاشی کند نه بادفراشی کندنه باغ خوش باشی کند دل «ربی الاعلم» زند
اسباب در باقی شود ساقی بخود ساقی شودجان«ربی الاعلی» کند دل «ربی الاعلم» زند
هر جا که نقاش ازل بار دگر شد در عملتا نقشهای بی بدل بر کسوت معلم زند
حق آتشی افروخته تاهرچه ناحق سوختهآتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

بر دودۀ ادهم جهد بر عیسی مریم زند

از می عشق نیستی هر که خروش می‌زندعشق تو عقل و جانش را خانه فروش می‌زند
عاشق عشق تو شدم از دوجهان، که عشق توپرده نهفته می‌درد، زخم خموش می‌زند
دل چو ز درد درد تو مست خراب می‌شودعمر وداع می‌کند، عقل خروش می‌زند
گرچه دل خراب من از می عشق مست شدلیک صبوح وصل را نعره به هوش می‌زند
دل چو حریف دردشد ساقی اوست جان مادل می عشق می‌خورد جان دم نوش می‌زند
تا ز شراب شوق تو دل بچشید جرعه‌ایحجلۀ پند زاهدان از پس دوش می‌زند
ای دل خسته نیستی مرد مقام عاشقیسیر شدی ز خود، مگر خون تو جوش می‌زند

جان فرید از بلی مست می الست شد

شاید اگر ببوی آن لاف سروش می‌زند

چون لبش درج گهر باز کندعقل را حاملۀ راز کند
یا رب از عشق شکر خندۀ اوطوطی روح چه پرواز کند
هیچکس زهره ندارد که دمیصفت آن لب دمساز کند
راست کان ترک پریچهر چو صبحزلف شبرنگ ز رخ باز کند
تیر باران همه شادی دلغم آن غمزۀ غماز کند
نتوان گفت که هندوی بصراز چه زنگی دل آغاز کند
ناز او چون خوشم آید نکندور کند نار بصد ناز کند
ماه رویت چو ز رخ درتابدذره را با فلک انباز کند
همه ذرات جهان رخ توهمچو خورشید سرافراز کند
وه که دیوانگی عشق تراعقل پر حیله چه اعزاز کند
ماه در دق و ورم مانده و بازبر امید تو تک و تاز کند
گفته بودی که: برو، گر نرویزلف من کین ترا ساز کند
سر نپیچم اگر از هر سر مویسر زلف تو سرانداز کند
در سخن گرچه منم عیسی دمزلف تو دعوی اعجاز کند

عنبر زلف تو عطارم کرد

و اطلس روی تو بزاز کند

هر که درین دایره دوران کندنقطۀ دل آینۀ جان کند
چون رخ دل آینۀ جان بدیدجان خود آیینۀ جانان کند
گر کند اندر رخ جانان نظرشرط وی آنست که پنهان کند
ور نظرش از نظر آگه شوددور فتد از ره و تاوان کند
گر همه مورست و ادب گوش داشترونق خود همچو سلیمان کند
مرد ره آنست که در راه عشقهرچه کند جمله بفرمان کند؟
کی بود آن رند گدا مرد آنکعزم بخلوتگه سلطان کند
کار تو آنست که پروانه‌وارجان تو بر شمع سر افشان کند
راست چو پروانه بسودای شمعتیز برون تازد و دوران کند
طاقت شمعش نبود خویش راروی بشمع آرد وقربان کند
شمع رخش بس که درین بادیههمچو من و همچو تو حیران کند
زلف پریشانش بیک تار مویجملۀ اسلام پریشان کند
لیک ز عکس رخ او ذره‌ایبتکده‌ها جمله پرایمان کند

در غم عشقش دل عطار را

درد ز حد رفت،چه درمان کند

آفتاب رخ آشکاره کندجگرم ز اشتیاق پاره کند
از پس پرده روی بنمایدمهر و مه را دو پیشکاره کند
شوق رویش چو روی پر از اشکروی خورشید پرستاره کند
هر که او روی چون گلش خواهدمدتی خار پشتواره کند
در میان با کسی همی آیدکان کس اول ز جان کناره کند
عاشقانی که وصل او طلبندهمه را دوغ درکواره کند
بالغان در رهش چو طفل رهندجمله راگور گاهواره کند
تا کسی روی او نداند بازچهرۀ مردم آشکاره کند
نور عشقش زهر دریچۀ چشمچون سیه پوش شد نظاره کند
عشق او در غلط بسی فکندچون نداند کسی چه چاره کند؟
نتوانیم توبه کرد ز عشقتوبه را صدهزار باره کند
شیر عشقش چو پنجه بگشایدعقل را طفل شیرخواره کند
زوریک ذره عشق چندانستکه زهر سو جهان گذاره کند

ضربت عشق با فرید آن کرد

که ندانم که صدکتاره کند

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کندجان بامید وصل تو عزم وفات می‌کند
گرچه ندید جان و دل از تو وفا بهیچ وقتبر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند
می نکند بصد قران ترک کلاه دار چرخآنچه میان عاشقان بند قبات می‌کند
خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگونلعل تو طرح می‌نهد روی تو مات می‌کند
جان و دلم بدلبری زیر و زبر همی کنیوین تو نمی‌کنی بتا، زلف دوتات می‌کند
خود تو چه آفتی که چرخ از پی گوشمال ماهر نفسی بداوری بر سر مات می‌کند

گرچه فرید از جفا می‌نکند سزای تو

خط تو خود بدست خود با تو سزات می‌کند

هرکه عزم عشق رویش می‌کندعشق رویش همچو مویش می‌کند
هر که ندهد این جهان را سه طلاقهمچو دزد چار سویش می‌کند
ار بپاید در طلب اما ز شوقدل بصد جان جست و جویش می‌کند
او بگردد نرم از اشکم ولیکاشک دایم شست و شویش می‌کند
هر که از چوگان زلفش بوی یافتبی سر و بن همچو گویش می‌کند
هر که در عشقش چو تیر راست شدچون کمان، زه در گلویش می‌کند
سرخ روی او بباید شد بقطعهر کرا عشق آرزویش می‌کند
سخت دل آهن تو بر آتش نگرتا چگونه سرخ رویش می‌کند

از درش عطار را بویی رسید

آه از آنجا مشک بویش می‌کند

عشق توام داغ چنان می‌کندکاتش سوزنده فغان می‌کند
بر دل من چون دل آتش بسوختبر سر من اشک فشان می‌کند
در نگر آخر که ز سوز دلمچون دل آتش خفقان می‌کند
عشق توبی رحم‌تر از آتشستکاتشم از عشق ضمان می‌کند
آتش سوزنده بجز تن نسوختعشق تو آهنگ بجان می‌کند
هر که ز زلف تو کشد سر چو مویزلف تواش موی کشان می‌کند
آنچه که جستند همه اهل علممردم چشم تو عیان می‌کند
و آنچه بصد سال کند رستمیچشم تو در نیم زمان می‌کند
چون بزند چشم خوشت چرخ تیر؟کابروی تو چرخ کمان می‌کند
گر همه خورشید سبک رو بودپیش رخت سایه گران می‌کند
هر که کند وصف دهانت که نیستهست یقین کان به گمان می‌کند
خط تو چون مهر نبوت بنسخختم همه حسن جهان می‌کند
چون ز پی خضر همه سبزرستخط تو زان قصد نشان می‌کند
چشمۀ خضرست دهانت بحکمخط تو سرسبزی از آن می‌کند
پسته و آن فستقی مغز اودعوی آن خط و دهان می‌کند
بی‌خبری دی خط تو دید و گفت:برگ گل از سبزه نهان می‌کند
می‌نشناسد که دهانش ز خطغالیه در غالیه دان می‌کند
چون دهنش ثقبۀ سوزن فتادرشتۀ آن ثقبه میان می‌کند
دی ز دهانش شکری خواستمگفت که: نرمم بزبان می‌کند
سود ندارد شکری بی‌جگرمی‌ندهد زانکه زیان می‌کند
کز نفس سردت و باران اشکلالۀ من برگ خزان می‌کند
شفقت او بین که رخم از سرشکچون رخ خودلاله ستان می‌کند

شیوۀ او می‌نبد اندر فرید

گرچه ز صد شیوه بر آن می‌کند

زلف شبرنگش شبیخون می‌کندوز سر هر موی صد خون می‌کند
نیست در کافرستان مویی رواآنچه او زان موی شبگون می‌کند
زلف او کافتاده بینم بر زمینصید در صحرای گردون می‌کند
زلف او چون از درازی بر زمینستتاختن بر آسمان چون می‌کند؟
زلف او لیلیست وخلقی از نهاراز سر زنجیر مجنون می‌کند
آنچه رستم راسزد بر پشت رخشزلف او بر روی گلگون می‌کند