قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۴ — این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز؟ تا نپنداری ک…

این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز؟تا نپنداری که اکنون می‌کند
روی او کافاق یکسر عکس اوستهر زمانی رونق افسون می‌کند
گر کند یک جلوه خورشید رخشعرش را با خاک هامون می‌کند
ذره‌ای عکس رخش دعوی حسناز سر خورشید بیرون می‌کند
از سر یک مژه چشم ساحرشچرخ را در سینه افسون می‌کند
یارب ابروی کژش بر جان منراست اندازی چه موزون می‌کند!
عقل کل در حسن او مدهوش شدکز لبش در باده افیون می‌کند
گر سخن گوید چوموسی هر که هستدایمش از شوق هارون می‌کند
ور بخندد، جملۀ ذرات رابا زلال خضر معجون می‌کند
گر بگویم، قطره‌های اشک منخندۀ او در مکنون می‌کند

هر زمان زیباترست او تا فرید

وصف او هر دم دگرگون می‌کند

گر فلک دیده بر آن چهرۀ زیبا فکندماه را موی کشان کرده، به صحرا فکند
هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشمبو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند
همچو پروانه به نظارۀ او چندین چشمپر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند
خاک او زان شده‌ام تا چو میی نوش کندجرعه‌ای بوی لبش یافته بر ما فکند
چون دل سوخته اندر سر زلفش بستمهردم از دست بیندازد و در پا فکند
زلف در پای چرا می‌فکند؟ زانکه کمندشرط آنست که از شیب به بالا فکند

غمش از صومعه عطار جگر سوخته را

هر نفس نعره ‌زنان بر سرغوغا فکند

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکندتن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند
گر بود غوغای عشقش بی‌گمان برعالمیدل بشوقش خویشتن را در میان می‌افکند
زلف او صد توبه اندر یک نفس می‌بشکندچشم او صد صید اندر یک زمان می‌افکند
طرۀ مشکینش تابی در فلک می‌آوردپستۀ شیرینش شوری درجهان می‌افکند
تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ نیزهر که نام آن شکر لب در دهان می‌افکند
ترکم آن دارد، سرما چون ندارد چون کنمهندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

گاه گاهی گویدم هستم یقین من زان تو

لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکندهزار فتنه بیک بار در جهان فکند
چو شین پسته و تلخی بهم کند چو شکرهزار شور و شغب در شکرستان فکند
چو خلق را بسر آستین بخود خواندبغمزه شان بکشد چون بر آستان فکند
چو جشن ساخت میان را چو خاتمی شد ماهکه بو که خاتم مه نیز در میان فکند
به پیش خلق مرا دل برد بزخم زبانکه تا بطنز مرا خلق در زبان فکند
بتا، ز زلف تو ز آن تیره گشت روی زمینکه سایه بر سر خورشید آسمان فکند
اگر شبی برم آیی بجان تو که دلمبر آتش تو بجای سپند جان فکند

دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید

چنان بود که کسی تیر در کمان فکند

آنها که در حقیقت اسرار می‌روندسرگشته همچو نقطۀ پرگار می‌روند
هم در کنار عرش سرافراز می‌شوندهم در میان بحر نگونسار می‌روند
هم در سلوک،گام به تدریج می‌نهندهم در طریق عشق بهنجار می‌روند
راهی که آفتاب بصد قرن آن برفتایشان به حکم وقت بیکبار می‌روند
گر می‌رسند سخت سزاوار می‌رسندور می‌روند سخت سزاوار می‌روند
در جوش ودر خروش از آنند روز و شبکز تنگنای پردۀ پندار می‌روند
از زیر پرده فارغ و آزاد می‌شوندگرچه به پرده باز گرفتار می‌روند
هر چند مطلقند ز کونین و عالمیندر مطلقی گرفتۀ اسرار می‌روند
بار گران عادت و رسم او فکنده‌اندو آزاد همچو سرو سبکسار می‌روند
چون نیست محرمی که بگویند درد خویشدر اندکی هر آینه بسیار می‌روند
چون سیر بی‌نهایت و چون عمر اندکندسر در درون کشیده چوطومار می‌روند
تا روی که بود که ببینند روی دوست؟روی پر اشک و روی بدیوار می‌روند
بی‌وصف گشته‌اند ز هستی و نیستیتا لاجرم نه مست ونه هشیار می‌روند
از ذات و از صفات چنان بی‌صفت شدندکز خود نه گم شده، نه پدیدار می‌روند

از مشک این حدیث مگر بوی برده‌اند

بر بوی آن به کلبۀ عطار می‌روند

دل ز جان برگیر تا راهت دهندملک دو عالم بیک آهت دهند
چون تو برگیری دل از جان مردوارآنچه می‌جویی تو آنگاهت دهند
گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمعتحفۀ نقد سحرگاهت دهند
تا نگردی بی نشان از هر دو کونکی نشان آن حرمگاهت دهند
چون به تاریکی دراست آب حیوةگنج وحدت دربن چاهت دهند
ای گدا،گر آشنای او شویهر رمانی ملک صد شاهت دهند
گر بود آگاه جانت از جز اوگو شمال جان بناگاهت دهند
لذت دنیا اگر زهرت شودشربت خاصان درگاهت دهند
چون سپیدی تفرقه است در راه تودر سیاهی راه کوتاهت دهند
بی سواد فقر تاریکت شودگرهزاران روی چون ماهت دهند
چون درون دل ز فقرت شد سیهره برون زین سبز خرگاهت دهند
در سواد اعظم فقرست آنکنقطۀ کلی به اکراهت دهند

ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن

تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

عاشقان چون بهوش باز آیندپیش معشوق در نماز آیند
پیش شمع رخش چو پروانهسر ببازند و سرفراز آیند
در هوائی که ذره خوشیدستپر بر آرند و شاهباز آیند
بر بساطی که عشق حاکم اوستجان ببازند و پاکباز آیند
گاه چون صبح برجهان خندندگاه چون شمع درگداز آیند
گاه از شوق پرده در گردندگاه از عشق پرده ساز آیند
این همه پرده‌ها بیارایندبو که در پرده اهل راز آیند
این همه کارها بجای آرندبو که در خورد دلنواز آیند
چون نکو بنگری بکار همهعاقبت باز در نیاز آیند
ماهرویا،همه اسیر تواندچند در شیب و در فراز آیند؟
تا بکی بی تو خون دل ریزند؟تا بکی بی تو زیر گاز آیند؟
وقت نامد که عاشقان پیشتاز سر صدهزار ناز آیند؟
پرده برگیر تا جهانی جانپای کوبان به پرده باز آیند

عاشقانی که همچو عطارند

در ره عشق بی‌مجاز آیند

قومی که در فنا بدل یکدگر زیندروزی هزار بار بمیرند و بر زیند
هر لحظه‌شان ز هجر بدردی دگر کشدتا هر نفس ز وصل بجانی دگر زیند
در راه نه به بال و پرخویشتن پرنددر عشق نه به جان و دل مختصر زیند
مانند گوی در خم چوگان زلف اودر خاک ره بمانده و بی پا و سر زیند
در زندگی خویش بمیرند همچو شمعپس همچو شمع زندۀ بی‌خواب و خور زیند
عود وشکر چگونه بسازند وقت سوز؟ایشان درین طریق چو عود و شکر زیند
چون ذرۀ هوا سر و پا جمله گم کنندگر در هوای او نفسی بی‌خطر زیند
فانی شوند و باقی مطلق شوند بازو آنگه ازین دو پرده برون پرده در زیند
چون زندگی ز مردگی خویش یافتندچون مرده‌تر شوند بسی زنده‌تر زیند
خورشید وحدت‌اند ولی در مقام فقردر پیش ذره‌ای همه در یوزه‌گر زیند
چون آفتاب اگر چه بلندند در صفتچون سایۀ فتادۀ از در بدر زیند
چون باخبر شوند بیک موی زلف دوستچون موی او وجود و عدم بی‌خبر زیند
ذرات جمله‌شان همه چشمست و گوش همو ایشان بر آستان ادب کور و کر زیند

عطار چون ز سایۀ ایشان برد حیوة

و ایشان ز لطف بر سر او سایه ور زیند

ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصودبر آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
چه باک اگر عقل و دل و جان بنماند؟گو هیچ ممان زانکه تویی از همه مقصود
در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیستدانی تو که چونست نه معدوم و نه موجود!
هر آدمیی را که کفی خاک سیاهستبی‌واسطه دادی تو وجودی ز سرجود
چون پوده قباییست که آن خاص ایازستتا چند کند سرکشی از خلعت محمود؟
مردانه درین راه درآ، ای دل غافلکز عشق نه مقبول شود مرد نه مردود
چون خضر برون آی ازین سد نهادتتا باز گشایند ترا این ره مسدود
هر چیز که در هر دوجهان بستۀ آنیآنست ترا در دوجهان مونس و معبود

عطار اگر سایه صفت گم شود از خود

خورشید بقا تابدش از طالع مسعود

چه سازی سرای و چه گویی سرود؟فرو شو بدین خاک تیره فرود
یقین دان که همچون تو بسیار کسفکندست درچرخ، چرخ کبود
چه برخیزد از خود و آهن ترا؟چو سر آهنین نیست در زیر خود
اگر جامۀ عمر تو ز آهنستاجل بگسلد از همش تار و پود
اگر سرکشی زین پل هفت طاقسر و سنگ مانندۀ آب رود
ز سرگشتگی زیر چوگان چرخچو گویی ندانی فراز از فرود
چو دور سپهرت نخواهد گذاشتز دور سپهرت چه نالی چو رود؟
رفیقان همراز را کن وداععزیزان همدرد را کن درود
درخت بتر بودن از بن بکنز شاخ بهی کن کلوخ آمرود

مکن همچو عطار عمر عزیز

همه ضایع اندر سرای و سرود

رهبان دیر را سبب عاشقی چه بودکو روی را ز دیر به خلقان نمی‌نمود
از نیستی دو دیده بکس می‌نکرد بازوز راستی روان خلایق همی ربود
چون در فتاد در محن عشق زان سپساز مهر دل عبادت عیسی همی شنود
در ملت مسیح روا نیست عاشقیاو عاشق از چه گشت، چرا در بلا فزود؟
مانا که یار ما بخرابات برگذشتوز حال دل بنغمه سرودی همی سرود
می‌گفت هر که سود کند در بلا فتدعاشق زیان کند دو جهان از برای سود
رهبان طواف دیر همی کرد ناگهانکاو از آن نگار خراباتیان شنود
برشد به بام دیر چو رخسار او بدیداز آرزوش روی به خاک اندرون بسود
دیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمانزنجیر نعت صورت عیسی برید زود
آتش بدیر در زد و بتخانه درشکستوز سقف دیر او به سمابر رسید دود
باده ز دست یار دمادم همی کشیدزنگ بلا ز ساغر و مطرب همی ز دود

سرمست و بیقرار همی گفت و می‌گریست:

ناکردنی بکردم و نابودنی ببود

هر که سرگردان این سودا بوداز دو عالم تا ابد یکتا بود
هر که نادیده ازین ره دم زندچون حدیث مرد نابینا بود
کی تواند بود مرد راه حقآنکه او همچون زنان رعنا بود
راهبر تا درگه حق گام گامهم بره بینا و هم دانا بود
هر کرا آن دیده بینا شد بکلدر وجود خویش نابینا بود
دیده آن دارد که اسرار دو کونذره ذره بر دلش صحرا بود
جملۀ عالم بدریا اندرندفرخ آن کس کاو درین دریا بود
تا تو در بحری ندارد کار نوربحر باشد در تو کار آنجا بود
قطرۀ بحرت اگر در جان نشستقطره نبود، لؤلؤ لالا بود
هر که دریایی بود تردامنستهر که دریا اوست او از ما بود
مرد ره آنست کز لایعقلیدر صف مستان سر غوغا بود
تا تو دربند خود و خود را نه‌ایبت پرستی از تو نازیبا بود
تا گرفتاری تو در عقل لجوجاز تو این سودا همه سودا بود
گوی آنکس می‌برد در راه عشقکوچو گویی بی سر و بی پا بود
آنکس آزادی گرفت ازمردمانکو میان مردمان رسوا بود

هر که چون عطار فارغ شد ز خلق

دی و امروزش همه فردا بود

شبی کز زلف تو عالم چو شب بودسر مویی نه طالب نه طلب بود
جهانی بودر عین عدم غرقنه اسم حزن بود ونه طرب بود
چنان در هیچ پنهان بود عالمکه نه زین نام ونه ز آن یک لقب بود
بتافت از زلف تو رویت چو خورشیدکه گفت آنجایگه هرگز که شب بود
نگارستان رویت جلوه‌ای کردجهان گفتی که دایم بر عجب بود
همی تا لعل سیرابت نمودیجهانی خلق تشنه خشک لب بود
بتا تا چشم چون نرگس گشادیهمه آفاق پر شور و شغب بود
همی تا حلقه را در زلف دادیسر مردان کامل در کنب بود
چو از حد می بشد گستاخی خلقمگر این جایگه جای ادب بود
خیال نور و نار افتاد در راهحجاب کشف جانها زین سبب بود

در آن وادی دل عطار را هیچ

نه نامی بود ونه هرگز نسب بود

هر کرا ذره‌ای وجود بودپیش هر ذره‌ای سجود بود
نه همه بت ز زر و سیم بودکه بت رهروان وجود بود
هر که یک ذره می‌کند اثباتنفس او گبر یا جهود بود
در حقیقت چو جمله یک بودستپس همه بودها نبود بود
نقطۀ آتشست در باطندود دیدن ازو چه سود بود
هر که این نقطه دید هر دو جهانشمحو گشته ز چشم سود بود
ز آنک دو کون پیش دیدۀ دلچون سرابی همه نمود بود
هر که یک ذره غیر می‌بیندهمچو کوری میان دود بود

همچو عطار در فنا می‌سوز

تا دمی گر زنی چو عود بود

آنرا که ز عشق او خبر بودهر روز قیامت دگر بود
چه جای قیامتست کاینجااین شور از آن عظیم‌تر بود؟
زیرا که قیامت قوی رادرحدو حدود پا و سر بود
این شور چوپای و سر نداردهرگز نتواندش گذر بود
چون نیست نهایت ره عشقزین ره نه نشان و نی اثر بود
هرکس که ازین رهت خبر دادمی‌دان بیقین که بی‌خبر بود
زین راه چو بگذری نشان نیستچه لایق هر قدم شمر بود؟
راهیست که هر که یک قدم زدشد محو اگرچه نامور بود
چندان که بغور ره نگه کردنه راهرو ونه راهبر بود
القصه کسی که پیشتر رفتسرگشتۀ راه بیشتر بود
در گام نخست بود ماندهآنکو همه عمر در سفر بود
آن کس که بیافت سر این راهشد کور، اگرچه دیده ور بود
کاین راز کسی شنود ودانستکز دیده و گوش کور و کر بود

عطار که بود مرد این راه

زان جملۀ عمر نوحه‌گر بود

پیش از آن کاندر جهان، باغ ورز و انگور بوداز شراب لایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد ازل لاف اناالحق می‌زدیمپیش ازان کاین داروگیر و نکتۀ منصور بود
دوش ما را در سحر از لطف حق صد سور بودرفتم اندر کوی وصلش در رهم صد طور بود
پا نهادم هچو موسی، گشت عاجز پای منسر نهادم من بجای خاک ره معذور بود
طالبان دیدم که هریک در طلبکاری شدندطالب آنجا بایزید و شبلی مسرور بود
یک نظر کردم درآن میدان سربازان حقمست حضرت در میان، حلاج یا منصور بود

گفت عطار: از کجایی؟ وز کجا جویم ترا

گفت: ذات ما قدیم و از قدم ره دور بود

عشق بی درد ناتمام بودکز نمک دیگ را طعام بود
نمک این حدیث درد دلستعشق، بی‌درد دل حرام بود
کشتۀ عشق گردو سوخته شوز آنک بی هر دو کار خام بود
کشتۀ عشق را بخون شویندآب اگر نیست خون تمام بود
کفن عاشقان بخون سازندکفنی به ز خون کدام بود؟
در ره عاشقان دلی بایدکه منزه ز دال و لام بود
از ازل تا ابد ز مستی عشقبی‌قراری علی الدوام بود
نه خریدار نیک و بد باشدنی گرفتار ننگ و نام بود
سرفرازی و خواجگی نخردجملۀ خلق را غلام بود
نبرد تیغش و اگر باشدبا همه خلق در نیام بود
همچو خود بی‌قرار ومست آیندهر کرا پیش خود مقام بود

گاه گاهی چنین شود عطار

بو که این دولتش مدام بود

آنچه نقد سینۀ مردان بودز آرزوی آن فلک گردان بود
گر از آن یک ذره گردد آشکارهر دو عالم تا ابد پنهان بود
در گذر از کون، تا تاب آوریخود کرا در کون، تاب آن بود
آن فلک کو در درون عاشقستآفتاب آن رخ جانان بود
گر فرو استد ز دوران این فلکآن فلک را تا ابد دوران بود
نور این خورشید اگر زایل شودنور آن خورشید جاویدان بود
زرد بیند آن فلک و آن آفتابهر کرا یک ذره نور جان بود
و آنکه نور جان ندارد ذره‌ایتا بود در کار خود حیران بود
چندگویی این چنین و آن چنان؟تا چنینی عمر تو تاوان بود
کی بود پروای خلقش ذره‌ایهر که او در کار سرگردان بود
پای در نه، راه را پایان مجویزانکه راه عشق بی‌پایان بود
عشق را دردی بباید بی‌قرارآن چنان دردی که بی‌درمان بود

گر زند عطار بی این سر نفس

آن نفس بر جان او تاوان بود

آن را که ز وصل او نشان بوددر گم شد گیش جاودان بود
آری چو بتافت شمع خورشیدگر بود ستاره‌ای نهان بود
نتواند رفت قطره در بحرچون بحر بجای او روان بود
بحری که اگرچه موجها زداما همه عمر هم چنان بود
آنجا که خیال لهو و لعبستبازی خیال در میان بود
هرگاه که این خیال برخاستهر غیب که بود غیب دان بود
چون هست حقیقت همه بحرپس قطره و بحر هم عنان بود
هر دم بنمود صد جهان، لیکنتوان گفتن که صد جهان بود
زیرا که شد آمدی که افتادپندار خیال یا گمان بود
گر بود نمود فرع غیریلاغیری اصل در میان بود
خورشید رخش بتافت ناگاههر ذره که بود دیده‌بان بود
در هر دل ذره‌ای محقرگویی تو که صد هزار جان بود
هرذره اگرچه صد جهان داشتچون درنگریست بی‌نشان بود
چون پرتو ذره‌ای چنین استچه جای زمین و آسمان بود؟
طاوس رخش چو جلوه‌ای کردذرات جهان هم آشیان بود
در پیش چنان جمال یکدمدر هر دو جهان کرا امان بود؟
جان خواست ز من چو روی بنمودز آن دادم جان که روی آن بود
جانا برهان ز من مرا زانکاز خویش مرا بسی زیان بود
جان کاستنست بی تو بودنخود بی‌تو چگونه می‌توان بود؟

عطار دمی اگر ز خود رست

گویی شب و روز کامران بود

زلف تو که فتنۀ جهان بودجانم بربود و جای آن بود
هردل که ز عشق تو خطر یافتصد جانش برایگان گران بود
مرده دل آن کسی که او رادر عشق تو زندگی به جان بود
من با دل خویش چون کنم سودکز دست توام بسی زیان بود
ناکام کشیده داشتم دستچون پای غم تو در میان بود
من تنگ دهان تو بدیدمخود از دهنت کرانشان بود؟
هرگز نرسد بهیچ جاییآن را که غم چنان دهان بود
گر من دارم امان دلم رادل را ز غم تو کی امان بود
گفتی که چگونه‌ای تو بی من؟دانی تو که بی تو چون توان بود
ز آن روز که یک زمانت دیدمصد ساله غمم بیک زمان بود

بر خاک درت نشسته عطار

تا بود ز عشق جان فشان بود

هر کرا اندیشۀ درمان بوددرد عشق تو برو تاوان بود
بر کسی درد تو گردد آشکارکو زچشم خویشتن پنهان بود
گرچه دارد آفتابی در درونلیک همچون ذره سرگردان بود
عالمی خواهم برون از هر دو کونزانکه این یک جاهش از دندان بود
ای دل محجوب، بگذر از حجابزانکه محجوبی حجاب جان بود
گر هزاران سال باشی در عذابمی‌توان گفتن که بس آسان بود
لیک اگر افتد حجابی در رهتاین عذاب سخت صد چندان بود
چند اندیشی؟ بمیر از خویش پاکتا نمیری کی ترا درمان بود
چون بمیرد شمع برهد از بلانی دگر سوزنده، نی گریان بود
هر دم از سر گیر همچون شمع سوززانکه سوز شمع بی‌پایان بود
چون بسوزی پاک پیش چشم توهر دو کون و ذره‌ای یکسان بود
عرش را گر جسم و جان آید پدیدتا ابد در خردلی حیران بود
عرش دان دل و آنچ در هر دو جهانستذره ذره جامۀ جانان بود
تو درون جامه جانان بین مدامتا ایازت دایماً سلطان بود
صد هزاران چیز داند شد به قطعآن عصا کولایق ثعبان بود
آن عصا کو سحرۀ فرعون خوردنی عصای موسی عمران بود
آن نفس کو مردگان را زنده کردنی دم عیسی حکمت دان بود
آن عصا آنجا یدالله بود و بسو آن نفس بی‌شک دم رحمان بود
و آن هزاران خلق کز داود مردآن نه زین الحان که زان الحان بود
گوی اگرچه صد هزاران گشت گشتآن همه از یک خم چوگان بود
هرچه می‌بینی که در پایان فتادآن نه در پایان که در پیشان بود
در بر مردی که این سر پی بردمردی رستم همه دستان بود
گر ندانستی تو این سر، تن بزنتا در آن ساعت که وقت آن بود

تن زن، ای عطار، تن زن، دم مزن

زانکه اینجا دم زدن نقصان بود

عشق را پیر و جوان یکسان بودنزد او سود و زیان یکسان بود
هم ز یک رنگی جهان عشق رانو بهارومهرگان یکسان بود
شیب اوبالا و بالا هست شیبکش زمین و آسمان یکسان بود
بارگاه عشق او چون دایره استصدر او با آستان یکسان بود
یار اگر سوزد وگر سازد، رواستعاشقان را این و آن یکسان بود
در طریق عاشقان خون ریختنباحیات جاودان یکسان بود
سایه از گل‌دان، که پیش آفتابآشکارا و نهان یکسان بود

کی بود دلدار چون دل ای فرید؟

بارگه با آستان یکسان بود

مرد یک موی تو فلک نبودمحرم کوی تو ملک نبود
مه دو هفته گرچه هست تمامازجمال تو هفت یک نبود
چون جمال تو آشکار شودهمه باشی تو، هیچ شک نبود
ملک حسن آفتاب روی ترابا کسی نیز مشترک نبود
نتوان دید ذره‌ای رخ توتا دو عالم دو مردمک نبود
آنچه در ذره ذره هست ازتودر زمین نیست در فلک نبود
لیک چون ذره در تو محو شودهمچو اوذره‌ای برک نبود
زر ز خورشید ذره ذره شوداگر از خال تو محک نبود
هیچ کس را در آفرینش حقدر شکر آنهمه نمک نبود
سر زلفت بچین رسید از هندهیچ کس را چنین یزک نبود
گر خسک در ره من اندازیچون تو اندازی آن خسک نبود

هرچه عطار در صفات تو گفت

بر محک جاودانه حک نبود

چون در غم تو جز جان، چیز دگرم نبودپیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
پروانۀ تو گشتم، تا بر تو سرافشاندمخود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود
پیش نظرم عالم چون روز قیامت بادآن روز که بر راهت،دایم نظرم نبود
گویم خبری گویم، از درد دلم با تواما چو ترا بینم از خود خبرم نبود
گفتی که ز بیم تیر در چشم تو بگریزمچون تیر بپیوندد کنج گذرم نبود
در عشق تو صد همدم تیمار برم بایدتنها چه کنم چون کس تیمار برم نبود
گفتی که بزرگردد، کار تو چو آب زرتدبیر کنم وجهی، گر هیچ زرم نبود
تو چارۀ کارم کن تا از رخ همچون زرجانی بکنم آخر گرآن قدرم نبود
بوسی ندهی جانا تا جان نستانی توهر دم ز پی بوسی جانی دگرم نبود

عطار ستم کش را دل بود بتو رهبر

دردا که چو دل خون شد کس راهبرم نبود

کسی کو خویش بیند بنده نبودوگر بنده بود بیننده نبود
بخود زنده مباش، ای شبنم، آخرچرا شبنم بدریا زنده نبود
ترا هستی تو دریاست در پیشبجز دریا ترادارنده نبود
درین دریا چو شبنم پاک گم شوکه هر کو گم نشد داننده نبود
اگر در خود بمانی ناشده گمترا جاوید کس جوینده نبود
تو می‌ترسی که در دنیا مدامتبساطی از بقا افکنده نبود
وجود جاودان خواهی، بدانیکه گل چون گل بسی پاینده نبود
وجود گل به بالای گل آمدکه سلطانی مقام بنده نبود
ترا در نوشد آن جامی که دارداگر بر قدر او زیبنده نبود
چه می‌گویم؟ چو تو هستی نداریترا جز نیستی تابنده نبود
اگر خواهی که دایم هست گردیکه در هستی تراماننده نبود
فرو شو در ره معشوق جاویدکه هرگز رفته‌ای آینده نبود
در آتش کی رسد شمع فسرده؟اگر شب تا سحر سوزنده نبود
فلک هرگز نگردد محرم عشقاگر سر تا قدم گردنده نبود
هر آن کبکی که قوت باز گرددورای او کسی پرنده نبود

چه می‌گویی تو ای عطار آخر؟

بعالم در چو تو گوینده نبود

هر کرا در عشق تو کاری بودهر سر مویی برو خاری بود
یک زمان مگذار بی‌درد خودمتا مرا از هجر تو یاری بود
مست گشتم از تو گفتی صبر کنصبر کردن کار هشیاری بود
دل ز من بردی و گفتی غم مخورگر دلی نبود نه بس کاری بود
گر مرا در عشق، دین و دل نمانداین چنین در عشق بسیاری بود
دل شد ازدست وزجان ترسم از آنکطرۀ تو چست طراری بود
بی‌نمکدان لبت در هر دو کونمی ندانم تا جگرخواری بود
گر بخندی عاشق بیمار راوقت بیماری شکرباری بود
رستۀ دندانت در بازار حسنتا قیامت روز بازاری بود
گر بهای بوسه خواهی جز بجانمی‌ندانم تا خریداری بود
نافۀوصلت که بویش کس نیافتکی سزای ناسزاواری بود؟

ای عجب بی‌زلف عنبر بیز تو

هر کسی خواهد که عطاری بود

با لب لعلت سخن از جان رودبا سر زلف تو در ایمان رود
عقل چون شرح لب تو بشنودپیش لعلت از بن دندان رود
هر که او سرسبزی خط تودیدچون قلم سر بر خط فرمان رود
چون ببیند کس خط چون فستقیتدر خط تو با دل بریان رود
آنچه رویت را رود در نیکوییمی‌ندانم تا فلک را آن رود؟
چون شود خورشید رویت آشکارماه زیر میغ در پنهان رود
هر که روی همچو خورشید تودیدگر همه چرخست سرگردان رود

هست جان عطار را شیرین از آنک

شرح آن لب، بر زبان جان رود

دل بامید وصل تو باد بدست می‌رودجان ز شراب عشق تو باده پرست می‌رود
از می عشق، جان ما یافت ز دور شمه‌ایزیر زمین ز بوی آن با دل مست می‌رود
از می عشق تو بریخت بر دل آدم اندکیاز دل او بهر دلی، دست بدست می‌رود
رخ بنمای گه گهی کز پی آرزوی توبر دل و جان عاشقان ناله شکست می‌رود
در ره تو رونده را در قدم نخستمیننیست بنیست می‌فتد، هست بهست می‌رود

گم شدۀ فرید را در طلب وصال تو

دامن چرخ ازین سخن سر زده پست می‌رود

چون سر زلف تو درهم می‌روددر جهان صد خون بیک دم می‌رود
تا بدیدم زلف تو ای جان و دلدل ز دستم رفت و جان هم می‌رود
دل ندارم تا غم زلفت خورموین سخن از جان پرغم می‌رود
آسمان از اشتیاق روی توهمچو زلفت پشت پرخم می‌رود
دل در اندوه تو مرد و این بترکز پی دل جان بماتم می‌رود
می‌دهی دم، می‌ستانی دل ز منراستی بیعی مسلم می‌رود
هر زمانی توبه‌ای می بشکنیتوبه الحق با تو محکم می‌رود
ناز کم کن زانکه تا خطت دمیدآنچه می‌رفتت کنون کم می‌رود

خون مخور عطار را کز عشق تو

با دلی پر خون ز عالم می‌رود

گر نسیم یوسفم پیدا شودچشم نابینای من بینا شود
بس که پیراهن بدرم تا مگربوی آن پیراهنش پیدا شود
گر برافتد برقع از پیش رخشزاهد منکر سر غوغا شود
ور برافشاند سر زلف دو تادل ز زلفش کافر یکتا شود
هر دلی کز زلف او زنار ساختبی‌شک آن دل مؤمنی حقا شود
گر بیابد عقل بوی عشق اوعقل از لایعقلی رسوا شود
ازدو عالم فارغ آید تا ابدهر که او مشغول این سودا شود
گر کسی پرسد که پیش روی اودل چرا شوریده و شیدا شود؟
تو جوابش ده که پیش آفتابذره سرگردان و ناپروا شود
ای در از دریا چرا تنها شدیاز چنان دریا کسی تنها شود؟
هر که دور افتد ز جایی از طلبمی‌دود تا زودتر آنجا شود
ماهی از دریا چو با خشک اوفتدمی‌تپد تا چون سوی دریا شود
گر تو بنشینی به بیکاری مدامکارت ای غافل، کجا زیبا شود؟

گر دل عطار با دریا رسد

گوهری بی‌مثل و بی‌همتا شود

هر که صید چون تو دلداری شودعاجزی گردد، گرفتاری شود
هر که خار مژۀ تو بنگردهر گلی درچشم اوخاری شود
باز چون گلبرگ روی تو بدیدبی‌شکش هر خار گلزاری شود
شیر دل پیش نمکدان لبتچون به جان آید جگرخواری شود
گر لبت در ابر خندد همچو برقابر تا محشر شکرباری شود
در طواف نقطۀ خالت ز شوقچرخ سرگردان چو پرگاری شود
مس اگر چه زر تواند شد ولیکوصف خط تو چو بسیاری شود
پیش سر سبزی خطت ز اشتیاقزر کند بدرود وزنگاری شود
سرفرازی کو سر زلف تو دیدتا نجنبد سرنگونساری شود
میل زلف تو بترساییست از آنکگه چلیپا گاه زناری شود
گو بیا و مذهب زلف تو گیرهر که می‌خواهد که دینداری شود
گر فروشی بر من غمکش جهانهر سر مویم خریداری شود
هر که او دل زندۀ عشق تو نیستگر همه مشکست مرداری شود
نیست آسان هیچ کار عشق توزان بتن بردن چو دشواری شود
پس چو گم کردند کار عشق راعاشقی کو کز پی کاری شود
عشق را هرگز نماند رونقیهر کسی گر صاحب اسراری شود
صد هزاران قطره گردد ناپدیدتا یکی زان در شهواری شود

چون کسی را بوی نبود زین حدیث

کی شود ممکن که عطاری شود

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟چون تودر کس ننگری کس باتو همدم کی شود؟
گر جمال جان فزای خویش بنمایی بماجان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟
دل ز من بردی و پرسیدی که: دل گم کرده‌ای؟این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنیچون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود؟
چون مرا دلخستگی، از آرزوی روی تستاین چنین دلخستگی زایل بمرهم کی شود؟
غم از آن دارم که بی‌تو همچو حلقه بردرمتا تو از در درنیایی ازدلم غم کی شود؟
خلوتی می‌بایدم با تو، زهی کار کمالذره‌ای هم خلوت خورشید عالم کی‌شود؟

نیستی عطار مرد او که هر تردامنی

گر به میدان لاشه تازد، رخش رستم کی شود؟

هر گدایی مرد سلطان کی شودپشه‌ای آخر سلیمان کی شود؟
بس عجب اینست کاین مرد گداچونکه سلطان نیست، سلطان کی شود؟
بس عجب کاریست، بس نادر رهیاین چو عین آن بود، آن کی شود؟
گر بدین برهان کنی از من طلباین سخن روشن به برهان کی‌ شود؟
تا نگردی از وجود خود فنابر تو این دشوار آسان کی ‌شود؟
گفتمت: فانی شو و باقی توییهردو یکسان نیست، یکسان کی شود؟
گر همه دریای عمان قطره‌ایستقطره‌ای دریای عمان کی شود؟
هر کسی را دیده دریابین نشدقطره بین باشد، مسلمان کی شود؟
تا نگردد قطره و دریا یکیسنگ کفرت لعل ایمان کی شود؟
جمله یک خورشید می‌بینم ولیکمی‌ندانم برتو رخشان کی شود؟
هر که خورشید جمال تو ندیدجان فشان روی جانان کی شود؟
چند اندایی به گل خورشید را؟گل بدین درگه نگهبان کی شود؟
از کفی گل، کان وجود آدمیستآن چنان خورشید پنهان کی شود؟
صدهزاران مرده می‌بینم ز عشقمنتظر بنشسته تاجان کی شود؟
گر بکلی برنگیری گل ز راهپای در گل، ره به پایان کی شود؟
نی، چه گویم من؟ تو مرد این نه‌ایهر خسی رستم بدستان کی شود؟
کی توانی شد تو مرد این حدیث؟هر مخنث مرد میدان کی شود؟
تا نباشد همچو موسی عاشقیآن عصا در دست، ثعبان کی شود؟

عمرت ای عطار، تاوان کرده‌ای

بر تو این خورشید تابان کی شود؟

یک حاجتم ز هجر میسر نمی‌شودیک حجتم ز عشق مقرر نمی‌شود
کارم بتو فتاد ولیکن بتک زدنکاری چنین به پهلوی لاغر نمی‌شود
زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاداشکم عجب بود اگر اخگر نمی‌شود
تا اشک گرم از دم سردم فسرده شدزانگاه خشک گشت، عجب‌تر نمی‌شود
پای و سرم ز دست شد وخون دل هنوزاز پای می درآیم و با سر نمی‌شود
نی نی که خون دل بسر آمد که روی مناز سیل اشک سرخ مزعفر نمی‌شود
چون بحر خوف موت نهنگ فلک فتادبحری که سالکیش شناور نمی‌شود
تن در دهم بقهر چو دانم که با فلکیک کارم از هزار میسر نمی‌شود
صافی چه خواهم از کف ساقی چرخ از آنکصافی نمی‌دهد که مکدر نمی‌شود
از جای می‌برد همه کس را فلک ولیکهرگز ز جای خویش فراتر نمی‌شود

گر می کند معاینه اختر هزار را

عطار یکدم از پی اختر نمی‌شود

هرچه در هر دو جهان جانان نمودتو یقین می‌دان که آن ازجان نمود
هست جانت را دری اما دو سویدوست از دو روی او دو جهان نمود
کرد از یک روی دنیا آشکاروز دگر رو آخرت پنهان نمود
آخرت آن روی، دنیا این دگرای عجب یک چیز این وآن نمود
هر دو عالم نیست بیرون از دو رویهرچه این دشوار، آن آسان نمود
در میان این دو دربند عظیمچون نگه کردم یکی ایوان نمود
یک درش دنیا و دیگر آخرتبلکه دو کونش چو دو دوران نمود
باز پرسیدم که، آن دل قصر کیست؟گفت، خلوتخانۀ جانان نمود
گفتم آخر قصر سلطانست جانبارگاه خویش در جان زان نمود
پرتو او بی‌نهایت اوفتادلاجرم بی‌حد و بی‌پایان نمود
تا ابد گر پیش گیری راه جانذره نتوان یکسره پیشان نمود
پرتوی کان دور بود از کفر بودو آنکه آن نزدیک بود ایمان نمود
چند گویم این جهان و آن جهان؟از دو روی جان همی نتوان نمود
گرد جان درگرد، چون مردان بسیتا توانی عشق را برهان نمود
در جهان جان بسی سرگشته‌اندکمترین یک چرخ سرگردان نمود
می‌رو و یک دم میاسا روز و شبکاین سفردر روح جاویدان نمود
گر ترا افتاد یک ساعت درنگصد دلیل از عالم هجران نمود
همچو گویی مانده سرگردان مدامهر که خود را مرد این میدان نمود
چون در این میدان فرو شد هر که رفتوانکه یک دم ماند هم حیران نمود

تا ابد در درد این عطار را

ذره ذره کلبۀ احزان نمود

برق عشق ازآتش و از خون جهدچون به جان ودل رسد بیچون جهد
دل کسی دارد که در جانش ز عشقهر زمانی برق دیگر گون جهد
کشتیم بر آب و در دریا و منمنتظر تا باد دریا چون جهد
گر نباشد باد کج از پیش و پسبو که این کشتیم با هامون جهد
کشتی هر کس ازین دریای ژرفهیچ کس را جست تا اکنون جهد
کی بود آخر که بادی دررسددل ز دست صد بلا بیرون جهد
بوی زلف تو به جان ما رسدپرچم آن طرۀ میگون جهد
خون عشقش هر شبی زان می‌خورمتا رگم در عشق روز افزون جهد
چون رگ عشق تو دارم خون بیارتا در آشامم که از رگ خون جهد

گر کند عطار از زلفت رسن

از میان چنبر گردون جهد

زلف را چون بقصد تاب دهدکفر را سر به مهر آب دهد
باز چون در کشد نقاب از رویهمه کفار را جواب دهد
چون درآید بجلوه ماه رخشتاب در جان آفتاب دهد
تیر چشمش که کم خطاکردستمالش عاشقان صواب دهد
همه خامان بی‌حقیقت راسر زلفش هزار تاب دهد
تشنگان را که خار هجر نهادلب گلرنگ او شراب دهد
غم او ز آن چنین قوی افتادکه دلم دایماً کباب دهد
گاه شعرم برو شکر ریزدگاه چشمم بدو گلاب دهد
گر دلم می‌دهد غمش برجاگنج را جایگه خراب دهد
دل به جان بار می‌نهد غم اوتا درین دردش انقلاب دهد

دل عطار تا ز دست بشد

چه کند، تن در اضطراب دهد

گر دلبرم بیک شکر از لب زبان دهدمرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
می ندهد او به جان گرانمایه بوسه‌ایپنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد؟
چون کس نیافت از دهن تنگ او خبرهر بی‌خبر چگونه خبر زان دهان دهد؟
معدوم شییء گوید اگر نقطۀ دلمجز نام،از خیال دهانش نشان دهد
مردی محال گوی بود آنکه بی‌خبریک موی فی المثل خبری زان میان دهد
چون دید آفتاب که آن ماه هشت خلداز روی خود زکات بهفت آسمان دهد
افتاد در غروب و فرو شد، خجل زدهتا نوبت طلوع بدان دلستان دهد
در آفتاب صد شکن آرم، چو زلف اوگر زلف او مرا سر مویی امان دهد
ابروی چون کمانش که از غمزه تیر اوستهر ساعتی چو تیر سرم در جهان دهد
گویی که جور هندوی زلفش تمام نیستآخر بترک مست که تیر و کمان دهد؟
از عشق او چگونه کنم توبه؟ چون دلمصد توبۀ درست بیک پاره نان دهد

آن دارد آن نگار، ز عطار چون گذشت

امکان ندارد آنکه کسی شرح آن دهد

یک شکر زان لب بصد جان می‌دهدالحق ارزد زانکه ارزان می‌دهد
عاشق شوریده را جانیست بسلعل او می‌بیند و جان می‌دهد
قوت جان آن را که خواهد در نهانز آن دو یاقوت درخشان می‌دهد
شیوه‌ای دارد عجب در دلبریعشوه پیدا بوسه پنهان می‌دهد
عاشق گریان خود را می‌کشدخونبها زان لعل خندان می‌دهد
چشم بد را چشم او در خاک راهمی‌کشد چون باد و قربان می‌دهد
گردو چشمش می‌کشد زان باک نیستچون دو لعلش آب حیوان می‌دهد
عاشقان را هر پریشانی که هستآن سر زلف پریشان می‌دهد
هر زمانی عالمی سرگشته راسر سوی وادی هجران می‌دهد
می‌بباید شست دست از جان خویشهین که وصلش دست آسان می‌دهد
از کمال نیکویی آن تند خویبر سپهر تند فرمان می‌دهد
جان نیارد هرگز از وی دادخواستداد مظلومان از اینان می‌دهد

یک سخن گفتست باعطار تلخ

جان شیرین بی سخن زان می‌دهد

آن روی بجز قمر که آراید؟و آن لعل به جز شکر که فرساید؟
بس جان که ز پردۀ جهان افتدچون روی ز زیرپرده بنماید
در زیبایی و عالم افروزیرویی دارد چنان که می‌باید
خورشید چو روی او همی بیندمی‌گردد و پشت دست می‌خاید
و امروز قیامتیست از خطشخطی که هزار فتنه می‌زاید
گویی ز بنفشۀ گلستانشمشاطۀ حسن می‌بیاراید
آورد خطی و دل ببرد از منجان منتظرست تا چه فرماید؟
زین بیع و شری که خط او داردجز خون جگر مرا چه بگشاید
الحق ز معاملات خط اودیریست که بوی مشک می‌آید
این شیوه که خط او در آبم زدشک نیست که دوستی بیفزاید

عطار اگر چنین کند سودا

چه سود که جان او بیاساید

هر کرا ذوق دین پدید آیدشهد دنیاش کی لذیذ آید
چه کنی در زمانه‌ای که در اوپیر چون طفل نارسید آید؟
آنچنان عقل را چه خواهی کردکه نگونسار یک نبید آید؟
عقل بفروش، جمله حیرت خرکه ترا سود زین خرید آید
این نه آن حالتست، ای غافلکه در او هیچ کس پدید آید
نشود باز این چنین قفلیگر دو عالم پر از کلید آید
گر در آیند ذره ذره به بانگآن همه بانگ را شنید آید
چه شود بیش و کم ازین دریاخواجه گر پاک و گر پلید آید؟

هر که دنیا خرید ای عطار

خر بود کز پی خوید آید

چو از جیبش مه تابان برآیدخروش از گنبد گردان برآید
بسی گل دیده‌ام اما زرویشبوقت شرم صد چندان برآید
اگر اندیشۀ یک روزۀ اوبگویم با تو صد دیوان برآید
بدو گفتم که ای مه چهره مگذارکه از گلزار تو ریحان برآید
مرا گفتا که خوش باشد که سبزهز گرد چشمۀ حیوان برآید
خط سبزم نخستین سرخیی نیستسزد گر از گل خندان برآید
خطم گرمی نخواهی نیز مگریکه بی‌شک سبزه از باران برآید
جهان سوزی ز پرده گر بر آییدمار از خلق سرگردان برآید
فروشد روز من یکشب برم آیکه تا کار من حیران برآید
مرا با شیر شد مهر تو در دلعجب نبود اگر با جان برآید
ز من جان خواستی اینست دشواربده یک بوسه تاآسان برآید
زهی زلفت گرفته گرد عالمز بیم زلف تو پنهان برآید
چو زلف کافرت در کار آیدبسا مؤمن که از ایمان برآید
دلم در چاه زندان فراقتندانم تا کی از زندان برآید؟
ز یک موی سر زلفت رسن سازکه تا زین چاه بی‌پایان برآید

اگر عطار بویی یابد از تو

دلش زین وادی هجران برآید

چو نقاب برگشایی مه آن جهان برآیدز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید
ز دو لعل جان فزایت دو جهان پر از گهر شدچو تو گوهری ندانم ز کدام کان برآید؟
همه دورهای عالم بگذشت و کس ندانستکه رخ چو آفتابت ز چه آسمان برآید؟
دل وجان عاشقانت ز غمت بجوش آیدچو ز سر سینه نامت بسر زبان برآید
ره عشق چون تویی را سزد آن کسی که بی‌خودچو فرو شود بکویت ز همه جهان برآید
چه رهیست آنکه هرکس که دمی برو فروشدنه ازوخبر بماند نه ازو نشان برآید؟
همه عمر عاشق تو شب و روز آن نکوترکه ز کفر و دین بیفتد که ز خان و مان برآید
ز حجاب اگر برآیی نرسند خلق در توپس از آن دم اناالحق ز جهانیان برآید
منم و غم تودانم که کسی که درغم توبتو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید
چو غم تو هست جان را، چه غمم بود که دل راغم تو بغمگساری ز میان جان برآید

ز پی تو جان عطار، اگرت قبول باشد

زمکان خلاص یابد چو بلامکان برآید

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآیدافلاک در هم افتد خورشید در سرآید
آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگزتا با فروغ رویت اندر برابر آید؟
یارب چه آفتابی؟ کانجا که پرتو تستهم وهم تیره گردد، هم فهم برتر آید
چه جای فهم و وهمست؟ کاندر حوالی تونی روح لایق افتد، نی عقل درخور آید
هر کو ز ناتمامی از تو وصال جویددر عشق تو بسوزد، از جان و دل برآید
ور از عنایت تو جان را رسد نسیمیاقبال جاودانی جان را، ز در درآید

هرگه که شرح رویت عطار پیش گیرد

کام و دلش ز معنی پر در و گوهر آید

سر زلف دلستانت بشکن دریغم آیدصفت بر چو سیمت بسمن دریغم آید
من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابیکه حلاوت لب تو بدهن دریغم آید
مرساد هیچ آفت بتن و بجانت هرگزکه به جان فسوس باشد، که بتن دریغم آید
تن کشتگان خود را به میان خون رها کنکه چنین تنی درین ره بکفن دریغم آید

ز فرید می‌نیاید صفت لب تو گفتن

که لب شکر فشانت بسخن دریغم آید

عشق تو بجان دریغم آیدنامت بزبان دریغم آید
وصفت بزبان پر طلسمماز شرح و بیان دریغم آید
من موی میان نگویمت زانکاین وصف بدان دریغم آید
از زلف تو سرکشان ره رایک موی نشان دریغم آید
هر چند میان تو چو موییستمویی بمیان دریغم آید
دل می‌خواهی و من نیم آنکهرگز ز تو جان دریغم آید
یک ذره خیال چهرۀ تواز هر دو جهان دریغم آید
نی نی که ز رخ نقاب بردارکان روی نهان دریغم آید

عطار که ازتو شد سبک دل

در بند گران دریغم آید

یا دست بزیر سنگم آیدیا زلف تو زیر چنگم آید
در عشق تو خرقه درفکندمتا خود پس ازین چه رنگم آید
هر دم ز جهان عشق رنگیبر شیشۀ نام و ننگم آید
آن دم ز حساب عمر نبودگر بی‌تو دمی درنگم آید
چون بندیشم ز هستی تواز هستی خویش ننگم آید
چون زندگیم ز تست بی‌توصحرای دو کون تنگم آید

تا مرغ تو گشت جان عطار

عالم ز حسد بجنگم آید

هر کرا دانۀ لعل تو بدندان آیدهر دم از چشمۀ خضرش مدد جان آید
کو سکندر که لبت چشمۀ حیوان دیدمتا بعهد تو سوی چشمۀ حیوان آید
عقل سرکش چو ببیند لب و دندان تراپیش لعل لب تو از بن دندان آید
هر که در حال شد از زلف پریشانت دمیحال او چون سر زلف تو پریشان آید
و آنکه بر طرۀ زیر و زبرت دست گشاداز پس و پیش برو ناوک مژگان آید
چون سر زلف تو از مشک شود چوگانسازهمچو گویی سر مردانش بچوگان آید
سر مردان جهان در سر چوگان تو شدمرد کو در ره عشقت که بمیدان آید
بر ره عشق تو سرگشته بماندیم و هنوزنیست امید که این راه به پایان آید

ماند عطار کنون چشم بره، گوش بدر

تا ز نزدیک تو ای ماه چه فرمان آید؟

گرنه ازخاک درت باد صبا می‌آیدصبحدم مشک فشان پس ز کجا می‌آید
ای جگر سوختگان عهد کهن تازه کنیدکه گل تازه بدلداری ما می‌آید
گل تر را، ز دم صبح به شام اندازداین چنین گرم که گلگون صبا می‌آید
در هواداری گل ذره صفت در رقص آیکم ز ذره نه‌ای از هم ز هوا می‌آید
تاگذر کرد نسیم سحری بر در و دشتنوش دارو ز دم ز هر گیا می‌آید
عمر و عیش از سر صدناز و طرب می‌گذردبلبل و گل ز سر برگ ونوا می‌آید
بوی بر مشک ختا از دم عطار صبازانکه تا کشت ازو بوی ختا می‌آید
بلبل شیفته را بی‌گل تر عمر عزیزقدری فوت شد اکنون بقضا می‌آید
بلبل سوخته را بر جگر آبست که نیستگل سیراب چنین تشنه چرا می‌آید؟
گل که غنچه ببر از خون دلش پروردستاز کله‌داری او بسته قبا می‌آید
از بنفشه بعجب مانده‌ام کز چه سببروز طفلی بچمن پشت دو تا می‌آید؟
نسترن کو تهی عمر مگر می‌داند؟زان چنین بی سر و بن بر سر پا می‌آید

بر شکر خندۀ گل درد دل کس نگذاشت

دم عطار کزو بوی دوا می‌آید

صبح از پرده بدر می‌آیداثر باد سحر می‌آید
خیز ای ساقی و می ده بصبوحکه حریفی چو شکر می‌آید
پسرا می ده و می نوش، که عمربسر تو که بسر می‌آید
تویی ویکدم و آگاه نه‌ایکه دگر دم چه خبر می‌آید؟
یا کسی مشک ختن می‌بیزدیا نسیم گل تر می‌آید
سنگ بر بام فلک زن بصبوحکه فلک بر تو بدر می‌آید

درجهانی که همه بی‌نمکی است

قسم عطار جگر می‌آید

آن ماه برای کس نمی‌آیدکو با غم خویش بس نمی‌آید
در آینه روی خویش می‌بینددر دام هوای کس نمی‌آید
گر تو بهوس جمال او خواهیاو در طلب و هوس نمی‌آید
جانا ره عشق چون تو معشوقیدر زیر تک فرس نمی‌آید
در وادی بی‌نهایت عشقتسیمرغ بیک مگس نمی‌آید
هرگز نشوی تو هم نفس کس راکانجا که تویی نفس نمی‌آید
خورشید بلند را چه کم بستیکش سایه ز پیش و پس نمی‌آید
چون در قعرست در وصل توجز با سر آب خس نمی‌آید
در پای فراق تو شوم کشتهچون وصل تو دسترس نمی‌آید

عطار که چینۀ تو می‌چیند

مرغیست که در قفس نمی‌آید

دلبرم رخ، گشاده می‌آیدتاب در زلف، داده می‌آید
در دل لعل، سنگ می‌بنددکو چنین لب گشاده می‌آید
شهسوار سپهر از پی اومی‌دود کو پیاده می‌آید
زلف بر هم فکنده می‌گذردخلق بر هم فتاده می‌آید
ای عجب چشم اوست مست و خرابوز لبش بوی باده می‌آید
پیش سرسبزی خطش چو قلمعقل کل بر جکاده می‌آید
ماه سر درفکنده می‌گذردچرخ بر سر ستاده می‌آید
آفتابی که سرکشست چو تیغبر خطش سر نهاده می‌آید

در صفاتش ز بحر جان فرید

گهر پاک، زاده می‌آید

تشنه را از شراب چه گشاید؟سایه را ز آفتاب چه گشاید؟
آب حیوان چوهست در ظلماتاز نسیم گلاب چه گشاید؟
نیست این کار جنبش و آراماز درنگ و شتاب چه گشاید؟
قطره‌ای را که او نبود ونه هستغرق دریای آب چه گشاید؟
بی‌ستونست خیمۀ عالماز هزاران طناب چه گشاید؟
صد درت گر گشاد پندارتاز چنین فتح باب چه گشاید؟
چون نبردی بر آب هرگز پیپی بری بر سراب چه گشاید؟
گرچه بغنوده‌ای بهر نفسیعالمی ماهتاب چه گشاید؟
رهروان از خمار کشته شدندگر نیاری شراب چه گشاید؟
چون بشکست اگر کباب خوریچون خوری از کباب چه گشاید؟
چون کمیت فلک طبق آورداز خری در خلاب چه گشاید
ثابتان بر زمین همی ریزندباری از انقلاب چه گشاید؟
سر یک یک چو او همی دانداز حساب و کتاب چه گشاید؟
کار چون ذره‌ای بهاری نیست؟از خطا و صواب چه گشاید؟
از همه چون به از همه است آگاهاز سؤال و جواب چه گشاید؟
چون من از هر دو کون گم گشتماز ثواب و عقاب چه گشاید؟
گنج می‌جسته‌ام بمعموریهست جای خراب، چه گشاید؟
هرچه بیدار دیده‌ای هیچستگر ببینم بخواب چه گشاید؟
آفتابیست ذره ذره ولیهست زیر نقاب چه گشاید؟

ای فرید آسمان نه ای آخر

زین همه اضطراب چه گشاید؟

رخ ز زیر نقاب بنمایدهمه عالم خراب بنماید
گوشمالی که هیچکس ننمودبمه و آفتاب بنماید
اختران را که ره دواسبه روندهمچو خر در خلاب بنماید
کرۀ گل ز راه برداردنیل گردون سراب بنماید
صد هزاران هزار نقش عجببرتر از خاک و آب بنماید
هر کجا در دو کون بیداریستهمه را مست خواب بنماید
جملۀ حلقهای مردان راسر زلفش طناب بنماید
هر سر موی زلف سرکش اوعالمی انقلاب بنماید
مشکلی را که حل نشد هرگزغمزۀ او جواب بنماید

جان عطار را ز یک تف عشق

همچو شمع مذاب بنماید

گر رخ او ذره‌ای جمال نمایدطلعت خورشید را زوال نماید
ور ز رخش لحظه‌ای نقاب برافتدهر دوجهان بازی خیال نماید
ذره سرگشته در برابر خورشیدنیست عجب گر ضعیف حال نماید
مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهشکفر نیارد مرا محال نماید
هر که بعشقش فروخت عقل بنقصانجملۀ نقصان او کمال نماید
دوش غمش خون من بریخت و مرا گفت:خون توام چشمه زلال نماید
عشق حرامت بود اگر تو ندانیکاین همه خونها مرا حلال نماید
در دهن مار نفس در بن چاهستهر که درین راه جاه و مال نماید
گر تودرین راه خاک راه نگردیخاک ترا زود گوشمال نماید
چند چو طاوس در مقابل خورشید؟مرغ وجودتو پر و بال نماید
در نگرای خود نمای، تا سر موییهر دوجهان پیش آن جمال نماید
هر که درین جایگاه دردکش افتادکور شود، از دو کون لال نماید
دیر که دولت سرای عالم عشقستدردکشی در هزار سال نماید

مثل و مثالم طلب مکن تو درین راه

کاینه،عطار، امتثال نماید

رخت را ماه، نایب می‌نمایدخطت را مشک، کاتب می‌نماید
رخت سلطان حسن یک سوار استکه دو ابروش حاجب می‌نماید
رخت را صبح صادق کس ندیدستاگرچه صد عجایب می‌نماید
چو در عشق تو صادق نیست یک تنهمیشه صبح کاذب می‌نماید
ندانم تا چو رویت آفتابیمشارق تامغارب می‌نماید؟
چو زلفت نیز زناری بصد سالنه رهبان و نه راهب می‌نماید
چه شیوه دارد اندر غمزۀ توکه خونریزیش واجب می‌نماید
ز دیوان جهان هر روز صد خونشچنین دانم که راتب می‌نماید
عجب برجیست درج دلستانتکه دو رسته کواکب می‌نماید
ز عشقت چون کنم توبه؟ که از عشقنخستین مست تایب می‌نماید
بسی با عشق تو عقلم چخیدستولی عشق تو راغب می‌نماید
دلم بردی و گفتی: دل نگه دارکه دل در عشق، غالب می‌نماید
چگونه دل نگه دارم ز عشقتکه گر دل هست غایب می‌نماید

غم عشقت به جان بخرید عطار

که چون شادی مناسب می‌نماید

نی یار،هر کسی را رخسار می‌نمایدنی هر حقیر دل را دلدار می‌نماید
در چار سو، تو ای دل،خود را ز بی‌نیازیسر را فدای او کن،گر دار می‌نماید
درآرزوی رویش در خاک خسب و خونخورکان ماهروی، رخ را دشوار می‌نماید
گر مرد ره نه‌ای تو، بر بوی گل چه پوییرو بازگرد،کاین ره پرخار می‌نماید
زنهار تا نپویی بی‌رهبری درین رهزیرا که این بیابان خونخوار می‌نماید
گر رهبری نداری، پرهیز کن که چون توسرگشتگان گمره بسیار می‌نماید
در کار اگر تمامی، در نه قدم درین رهکاحوال ناتمامان دشوار می‌نماید
بر چار سوی دعوی از بی‌نیازی اوسرهای سرکشان بین گز دار می‌نماید
سلطان غیرت او خون همه عزیزان بر خاک اگر بریزد بس خوار می‌نماید
در راه کفر و ایمان مرد آن بود که خود رادایم چنان که باشد در کار می‌نماید
کو آتشی که در وی این خرقه را بسوزمکاین خرقه در بر من زنار می‌نماید
اندر میان غفلت در خواب شد دل منکو هیچ دل که یک دم بیدار می‌نماید
جمله ز خودپرستی مشغول کار خویشنداندر نفاق هستی هشیار می‌نماید

در بند دین ودنیا لیکن نه دین ودنیا

سرگشته روزگاری عطار می‌نماید

برکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدیدتاترا نقاش مطلق زان میان آید پدید
بگذر از نقش دو عالم، خواه نیک و خواه بدکز پی نقشیت نقش جاودان آید پدید
تو زچشم خویش پنهانی اگر پیدا شویدر میان جان تو گنج نهان آید پدید
تو طلسم گنج جانی گر طلسمت بشکنیز اژدها هرگز نترسی گنج جان آید پدید
ای دل از تن گر نرفتی رفته باشی ز آسماندر خیال آسمان کی ریسمان آید پدید
جز خیالی چشم تو هرگز نبیند درجهاناز خیال جمله بگذر تا جهان آید پدید
تا پدید از فرع شو وز هرچه پیوستی ببرتا پدید آرندۀ اصلت عیان آید پدید
چون تفاوت نیست در پیشان معنی ذره‌ایکس نگشت آگاه تا چون این و آن آید پدید
چون در اصل کار راه و رهبر و رهرو یکیستاختلاف از بهر چه در کاروان آید پدید
خار و گل چون مختلف افتاد حیران مانده‌امتا چرا خارو گل از یک گلستان آید پدید؟
باز کن چشم و ببین کز بی‌نشانی در جهاننور با آب سیه از یک مکان آید پدید
تو ز دریای دو عالم قطره‌ای افشانده‌ایچون چنین می‌خواست آمد تاچنان آید پدید
گر تو نشنودی ز من بشنو تو شاهی، ای عجبمیزبانی کرده عمری میهمان آمد پدید
وین عجب‌چون باز گردون می‌کشد باریکه هستدایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید؟
چون توانم کرد حل این داستان را ذره‌ای؟زانکه اینجا هر نفس صد داستان آید پدید
این زمان باری فرو شد صد جهان جان بی‌نشانتا ازین پس از کدامین جان نشان آید پدید

چون بزرگان را درین ره هیچ چیزی حل نشد

حل این هم از فرید خرده دان آید پدید

سر زلف تو پر خون می‌نمایدرجوع از صیدش اکنون می‌نماید
کمند زلف تو در صید یا ربچگونه چست و موزون می‌نماید
سر زلف تو خون باد از پی آنکهمه کارش شبیخون می‌نماید
که می‌داند که از زنجیر زلفتچگونه عقل، مجنون می‌نماید
چو زلف تو بشولیدست عالمرخت از پرده بیرون می‌نماید
ز حسن روی تو چون روی تابم؟که هر ساعت در افزون می‌نماید
عجب خاصیتی دارد رخ توکه از شبرنگ،گلگون می‌نماید
چو دریا چشم من زان گشت درعشقکه حسنت در مکنون می‌نماید
مرا گفتی دلت یکرنگ گردانکه صد رنگ او چو گردون می‌نماید
مرا کو دل؟ ندارم هیچ دل منوگر دارم دلی خون می‌نماید

دل عطار با خاک در تو

چو خونی کرده معجون می‌نماید

تا خطت آمد بشبرنگی پدیدفتنه شد در چند فرسنگی پدید
چون ز تنگت نیست رایج یک شکرجان کجا آید ز دلتنگی پدید؟
پیش خورشید رخت چون ذره‌ایعقل ناید از سبک سنگی پدید
خون من خوردست چشم شنگ توچشم تو تاکی کند شنگی پدید
در زمستان روی چون گل جلوه کنتاکند بلبل خوش آهنگی پدید
بی تو عمری صبر کردم وین زماناسب صبرم کی کند لنگی پدید
می‌کشم خواری رنگارنگ توآخر آید بو که یکرنگی پدید
طفلکی‌ام هندوی وصلت، مکنهجر را بر صورت زنگی پدید

گر شود عطار خاکت، آفتاب

بر درش آید بسرهنگی پدید

واقعۀ عشق را نیست نشانی پدیدواقعه‌ای مشکلست بسته دری بی‌کلید
تا که تویی عاشقی از تو نیاید درستخویش بباید فروخت عشق بباید خرید
پی نبری ذره‌ای ز آنچه طلب می‌کنیتا نشوی ذره‌وار آنچه تویی ناپدید
واقعه‌ای بایدت تا بتوانی شنیدحوصله‌ای بایدت تا بتوانی چشید
تا که نبینی جمال، عشق نگیرد کمالتا شنوی وصف یار، راست بباید شنید
کار کن ار عاشقی، بارکش ار مفلسیز آنکه بدین سرسری یار نیاید پدید
سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشیآتش او چون بجست سوخته‌ای برگزید
درد نگر رنج بین، آنچه همی پخته‌امراست چو بنمود روی عمر به پایان رسید
راست که سلطان عشق خیمه برون زد بجانعشق در اندر شکست عقل دم اندر کشید
هر تر و خشکم که بود باز بیکدم بسوختپرده ز رخ برگرفت پردۀ ما بردرید
ای دل غافل، مخسب خیز که معشوق مادر بر آن عاشقان پیش ز ما آرمید

تا دل عطار گشت بلبل بستان درد

هر دمش از عشق تو تازه گلی بشکفید

کسی کو هر چه دید از چشم جان دیدهزاران عرش در مویی عیان دید
عدد ازعقل خواست،اما دل پاکعدد گردید، در گفت زبان دید
چو این آنست وآن اینست جاویدچرا پس عقل احول این و آن دید؟
چو دریا عقل دایم قطره بیندبه چشم او نشاید جاودان دید
کسی کو بر احد حکم عدد کردجمال بی‌نشانی را نشان دید
بجان بین هرچه می‌بینی که توحیدکسی کو محو شد از جسم و جان دید
چو دو عالم ز یک جوهر برآمددر اندک جوهری بسیار کان دید
ازل را و ابد را نقطه‌ای یافتهمه کون و مکان ولامکان دید
یقین می‌دان که جسم وجان چنانستکه ذره بر زمین هفت آسمان دید
ولی هر ذره‌ای از آسمان نیزبعینه هم زمین و هم زمان دید
چه جای آسمانست و زمینستکه در هر ذره‌ای هر دو جهان دید
چه می‌گویم؟که عالم صد هزارانورای هر دو عالم می‌توان دید
همی درهرچه خواهی هرچه خواهیبه چشم جان توانی بی‌گمان دید
تو در قدرت نگر، تا آشکاراببینی آنچه عین تو نهان دید
چو هر دو کون در جنب حقیقتبسی کمتر ز تار ریسمان دید
اگر یک ذره بوی گل پذیردعجب نبود چنین باید چنان دید
اگر یک ذره را در قرص خورشیدکسی گم کرد چه سود و زیان دید؟
کسی را ذره‌ای گر بند داردنیارد ذره‌ای زان آستان دید
اگر یک ذره سایه پیش خورشیدپدید آمد ندانم تا امان دید
دو عالم چیست از یک سایۀ تستکه آنجا ذره را خط امان دید
طلسم از نور و ظلمت بی‌قیاسستولیکن هر دو باید در میان دید
دلی کان گنج پی برد از طلسمشفنا شد تا دو عالم طیلسان دید
گزیرت نیست از چشمی که جاویدندید او غیر هر کو غیب دان دید

ز خود گم گردی ای عطار اینجا

که تا خود را توانی کامران دید

در ره عشق تو پایان کس ندیدره بسی دورست و پیشان کس ندید
روی خوبت چون تواند دید کس؟زانکه توجانی و آن جان کس ندید
از نهانی کس ندیدت آشکاروز هویداییت پنهان کس ندید
بوالعجب در دست درد تو کزوتا قیامت روی درمان کس ندید
در خرابات خراب عشق تویک حریف آب دندان کس ندید
گوهر وصلت از آن در پرده ماندکز جهان شایستۀ آن کس ندید
بس دل شوریده کاندر راه عشقجان بداد و روی جانان کس ندید
در بیابانت ز چندین سوختهیک نشان از صدهزاران کس ندید
جمله در راهت فرو رفتند پاکبوالعجب‌تر زین بیابان کس ندید

خون خور ای عطار و تن در صبر ده

کانچه می‌جویی تو آسان کس ندید

هنگام صبوح آمد، ای هم نفسان خیزیدیاران موافق را از خواب برانگیزند
یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دممی در فکن ای ساقی، با مست میاویزید
جامی که تهی گردد از خون دلم پر کنوانگه می صافی را با درد میامیزید
چون روح حقیقی را افتاد می اندر سراین نفس بهیمی را ازدار درآویزید
خاکی که نصیب آمد از دور فلک ما راآن خاک به چنگ آرید، بر فرق فلک بیزید
یاران قدیم ما، در موسم گل رفتندخون جگر خود را از دیده فرو ریزید

عطار گریزان شد از صحبت نااهلان

گر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید

عقل را در رهت قدم برسیدهرچه بودش ز بیش و کم برسید
قصۀ تو همی نبشت دلمچون بسر می‌نشد، قلم برسید
دلم از بس که خون بخورد ازودر همه کاینات غم برسید
بی تو از بس که چشم من بگریستدر دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامۀ توچون بنامت رسید دم برسید
دل چو بنواخت ارغنون وصالزود بگسست و زیر و بم برسید
در دم دل ز نقش سکۀ عشقنقش مطلق شد و درم برسید

عقل عطار چون ره تو گرفت

ره بسر می‌نشد قلم برسید

دل چه خواهی کرد؟ چون دلبر رسیدجان برافشان هین که جان پرور رسید
شربت اسرار را فردا منهزانکه تا این در کشی دیگر رسید
گر سفالی یافتی در راه عشقخوش بشو،انگار صد گوهر رسید
خود تو آتش بر سفالی می‌نهیهین که آنجا قسم تو کمتر رسید
صدهزاران موج گوناگون بخاستدانی از چه موج بحر اندر رسید؟
چون یکیست این موج بحر مختلفاز چه خاست و ازچه خشک و تر رسید؟
بحر کل یک جوش زد در سلطنتتا بیکدم صد جهان لشکر رسید
چون نمی‌آید بسر زان بحر هیچپس چرا صد چشمه چون کوثر رسید
قطره چون دریاست و دریا قطره همپس چرا این کامل آن ابتر رسید
قرب و بعد موج چون بسیار گشتهر زمانی اختلافی در رسید
سلطنت از بحر می‌نامد بسربحر قسم قطرۀ مصطر رسید
بی‌نهایت بود بحر، این اختلافاز بصر آمد، نه از مبصر رسید
بهر چون محوست، موجش در خطربحر را در دیده پا و سر رسید
کی بیاید بی‌نهایت در بصر؟در خطر صد با خطر مبصر رسید
چون عدد در بحر رنگ بحر داشتگر رسید انگشت از اخگر رسید
خوش برآمد صبح توحید از افقزانکه خورشید آمد و اختر رسید
این همه اختر که شب بر آسمانستلقمه‌ای گردد چو قرص خور رسید
پس یقین می‌دان که یک چیزست و بسگر هزاران مختلف هم بر رسید

در میان این سخن عطار را

هم قلم بشکست و هم دفتر رسید

درد کو تا دردوا خواهم رسید؟خوف کوتا در رجا خواهم رسید!
چون تهی دستم ز علم و از عملپس چگونه در جزا خواهم رسید
بی سر و پایست این راه عظیممن بسر، یا من به پاخواهم رسید
در چنین راهی قوی کاری بودگر بیک بانگ درا خواهم رسید
می‌روم پیوسته در قعر دلممی‌ندانم تا کجا خواهم رسید
جان توان دادن درین دریای خونتا مگر در آشنا خواهم رسید
نی کسی بر آب دریا پی بردمن به گرداب بلا خواهم رسید
هر دم این دریا جهانی خلق خوردگرچه من بر ناشتا خواهم رسید
علم در علمست این دریای ژرفمن چنین جاهل کجا خواهم رسید
گر هزاران ساله علم آنجا برمآن زمان از روستا خواهم رسید
هیچ نتوان بردن آنجا جز فناکز بقا بس مبتلا خواهم رسید
هر که فانی شد درین دریا، برستوای بر من گر به پا خواهم رسید
بیخودیست اینجا صواب هر دو کونگر رسم با خود خطا خواهم رسید
شبنمی‌ام در ره دام فناکی بدریای بقا خواهم رسید
بر نتابم این بقا سختی کشمخوش بود گر در فنا خواهم رسید

کی شود عطار الا لاشود؟

زانک بر الابه لا خواهم رسید

دوش آمد وز مسجدم اندر میان کشیددستم گرفت و در صف دردی کشان کشید
مستم بکرد و گرد جهانم بتک بتاختتا نفس خاکدانی هر خاکدان کشید
هر جزو من مشاهده تیری دگر بخوردهر عضو من معاینه کوهی گران کشید
گفتا ز خویش بگذر، اگر می‌توان گذشتیعنی بلای ماکش اگر می‌توان کشید
گفتم: هزار جان گرامی فدای تواز حکم تو چگونه توانم عنان کشید؟
چون جان من بقوت او مرد کار شداز هرچه کرد عاقبتش بر کران کشید
عمری در آن میانه چو بودم بنیستیخوش خوش در آن میانه مرادر میان کشید
در بی‌نشانیم بنشاند و مرا بسوختو آنگه بگرد من رقم بی‌نشان کشید
چون چشم باز کرد ودل خویش را بدیدسر بر خطش نهاد وخطی بر جهان کشید
بس آه پرده سوز که از قعر دل بزدبس نعرۀ عجیب که از قعر جان کشید
پایان کار دل چو نگه کرد یک بیکدل را ربوده بود نه دل آنچه آن کشید

عطار آشکاره از آن دید نور عشق

کان دلفروز سرمۀ عشقش نهان کشید

دلم دردی که دارد با که گویدگنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافقکه بربخت بدم خوش خوش بموید
مرا گفتی که ترک ما بگفتی؟بترک زندگانی کس بگوید؟
کسی کز خوان وصلت سیر نبودچرا باید که دست از تو بشوید؟
ز صد بارو دلم روی تو بیندز صد فرسنگ بوی تو ببوید
گل وصلت فراموشم نگرددوگر خار از سر گورم بروید

غم درد دل عطار امروز

چه فرمایی، بگوید یا نگوید؟

الا ای زاهدان دین، دلی بیدار بنماییدهمه مستید، در مستی یکی هشیار بنمایید
ز دعوی هیچ نگشاید، اگر مردید اندر دینچنان کاندر درون هستید از بازار بنمایید
هزاران مرد دعوی‌دار بنمایم ازین مسجدشما یک مرد معنی‌دار، از خمار بنمایید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایمشما مستی اگر دارید از اسرار بنمایید
خرابی را که دعوی اناالحق کرد از مستیبهر آدینه صد خونی بزیر دار بنمایید
اگر صد خون بود ما را ز دعوی اناالحق هماگر این را جوابی هست بی‌انکار بنمایید
خراباتیست پر رندان دعوی دار دردی کشمیان خود چنین یک رند دعوی‌دار بنمایید
من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینمشما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید
بزیر خرقۀ تزویر زنار مغان تا کی؟ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمایید
کنون چون توبه کردم من ز بدنامی و بدکاریشما گر دست آن دارید روی کار بنمایید
مرا در وادی حیرت چرا دارید سرگردانمرا یک تن ز چندین خلق کوی یار بنمایید
چو عیاران بی‌جامه میان جمع درویشاندرین وادی بی‌پایان یکی عیار بنمایید
ز نام وننگ و زرق من نخیزد جز نگونسارییکی بی‌زرق و فن خود را قلندروار بنمایید
شما عمری درین وادی بتک رفتید روز و شبز گرد کوی او آخر مرا آثار بنمایید
چه گویم‌جمله را در پیش راهی بس خطرناکستدلی از هیبت این راه پر تیمار بنمایید
چنین بی‌آلت و بی‌دل قدم نتوان زدن در رهاگر مردان این کارید دست افزار بنمایید
به رنج آید چنان گنجی بدست آسان کی آید آن؟و گر هستید از یابندگان دیار بنمایید

درین ره بادلی پرخون بصد حیرت فرومانید

درین اندیشه یک سرگشته چون عطار بنمایید

پیر ما می‌رفت هنگام سحراوفتادش بر خراباتی گذر
نالۀ رندی به گوش او رسیدکای همه سرگشتگان را راهبر
نوحۀ اندوه تو تا کی کنم؟تا کیم داری چنین زیر و زبر
در ره سودای تو در باختمکفر و دین و گرم و سرد وخشک و تر
من همی دانم که من چون مفسدمننگ می‌آید ترا زین بی‌هنر
گرچه من رندم و لیکن نیستمشهر گرد و رهزن و در یوزه‌گر
نیستم مرد ریا و زرق و فنفارغم از ننگ و نام و خیر و شر
چون ندارم هیچ گوهر اندرونمی‌نمایم خویشتن را بدگهر
این سخنها همچو تیر راست روبر دل آن پیر آمد کارگر
دردیی بستد از آن رند خرابدرکشید و خرقه را درزد ببر
اندر آن اندیشه چون سرگشتگانهر زمان از پای می‌آمد بسر
دردی عشقش بیکدم مست کرددر خروش آمد که: ای دل، الحذر
ساغر دل اندر آن دم دمبدمپر همی کرد از خم خون جگر
نعره‌ای می‌زد که این دل را چه بود؟کاپن چنین یکبارگی شد بی‌خبر؟
گرچه پیر راه بودم شست سالمی‌ندانم در چنین راه این قدر
هر کرا در عشق دل از جای شدتا ابد او پند نپذیرد دگر
بگسلان پیوند صورت را تمامپس به آزادی درین معنی نگر
هر کرا در سینه درد نقد اوستگو بیک جو، هر دو عالم رامخر

زانچه مر عطار را دادست دوست

در دوعالم گشت دایم نامور

گر ز سر عشق اوداری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
چون کسی از عشق هرگز جان نبردچون تو نیز از عاشقانی جان مبر
گر ز جان خویش سیری، الصلاور همی ترسی تو از جان، الحذر
عشق دریایست قعرش ناپدیدآب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سری ازوسالکی را سوی معنی راهبر
سرکشی از هر دو عالم همچو مویگر سر مویی از آن یابی خبر
دوش مست وخفته بودم نیمه شبکو فتاد آن ماه را بر من گذر
دید روی زرد من در ماهتابکرد روی زرد من از اشک تر
رحمش آمد شربت وصلم بدادیافت یک یک موی من جانی دگر
گرچه مست افتاده بودم زان شرابگشت یک یک موی بر من دیده‌ور
در رخ آن آفتاب هر دو کونمست و لایعقل همی کردم نظر
گرچه بود از عشق، جانم پر سخنیک زمان نامد زبانم کارگر
خفته و مستم گرفت آن ماهرویلاجرم ماندم چنین بی‌خواب و خور
گاه می‌مردم، گهی می‌زیستمدر میان سوز، چون شمع سحر
عاقبت بانگی برآمد از دلمموجها برخاست از خون جگر
چون از آن حالت گشادم چشم بازنه ز جانان نام بود ونی اثر
من ز درد حیرت و شوق طلبمی‌زدم چون مرغ بسمل بال و پر
هاتفی آواز داد از گوشه‌ایکی ز دستت رفته مرغی معتبر
خاک بر دنبال او بایست کردتا نرفتی او ازین گنبد بدر
تن فروده، آب در هاون مکوبدر قفس تا کی کنی باد، ای پسر؟
بی‌نیازی بین که اندر اصل هستخواه مطرب باش و خواهی نوحه گر
این کمان هرگز به بازوی تونیستجان خود می‌سوز و حیران می‌نگر

ماندی، ای عطار در اول قدم

کی توانی برد این وادی بسر؟

از پس پردۀ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر وقرار
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهمحال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
گفتم: ای جان، شدم ازنرگس مست تو خرابگفت: در شهر کسی نیست ز دستم هشیار
گفتم: این جان بلب آمد ز فراقت، گفتاچون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار
گفتم: اندر حرم وصل توام مأوی بودگفت: اندر حرم شاه کرا باشد بار؟
گفتم: از درد تو دل نیک شود؟ گفتا: نیگفتم: از رنج رهد باز، بگفتا: دشوار
گفتم: از دست ستمهای تو تا کی نالم؟گفت: تا داغ محبت بودت بر رخسار
گفتم: ای جان جهان چونکه مرا خواهی سوختبکشم زود و از این بیش مرا رنجه مدار
در پس پرده شد و گفت مرا از سرخشم:هرزه زین بیش مگو، کار بمن باز گذار
هیچ کس با من ازین شیوه حکایات نگفترو تو هم هیچ مگو، کار بمن باز گذار
گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانمدر ره عشق ترا با من و با خویش چه کار؟
حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانیخونخور وجان کن، ازین هستی خود دل بردار
چونکه عطار ازین شیوه حکایات شنوددردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با دم سرد و دل گرم و سر پر سودا

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار

اشک ریز آمدم چو ابر بهارساقیا، هین! بیا و باده بیار
توبۀ من درست نیست خموشز من دل شکسته دست بدار
جام در ده پیاپی، ای ساقیتا کنم جان خویش بر تو نثار
تا که جامی تهی کنم در عشقپر برآید ز خون دیده کنار
در ره عشق چون فلک همه روزکار گیرم ز سر، زهی سر و کار!
منم و دردیی و درد دلیدردی و درد، هر دو با هم یار
سر فرو برده‌ام درین گلخنفارغ از توبه و ز استغفار
درس عشاق گفته در این دیرپا ز منبر نهاده بر سر دار
فانی و باقییم و هیچ وهمهروح محضیم و صورت دیوار
ساقیا، گر برآرم ازدل دمآن دم من برآرد از تو دمار
بادۀ ما ز جام دیگر دهکه نه مستیم ما و نه هشیار
موضع عاشقان بی سر و بنهست بالای کعبه و خمار
گر برآرند یک نفس بیدوستدلق و تسبیحشان شود زنار
ما همه تشنگان این راهیمسیر گشته ز جان قلندروار
مست عشقیم و روی آوردهدر رهی دور و عقبه‌ای دشوار
زاد ما مانده، مرکب افتادهوادیی تیره و رهی پرخار
چون بدین ره بسی فرو رفتیمباز ماندیم آخر از رفتار
بی‌نهایت رهی که هر ساعتکشتۀ اوست صد هزار هزار
اندرین ره بخود فرو رفتیمباز ماندیم آخر از رفتار
گه به پهلوی عجز می‌گشتیمگه بسر می‌شدیم چون پرگار
آخر از گوشه‌ای منادی خاستکای فروماندگان بی‌مقدار!
آنچه جستید در گلیم شماست«لیس فی الدار غیرکم دیار»

این چنین وادیی بپای تو نیست

سر خود گیر و رفتی، ای عطار

ای عشق تو کیمیای اسرارسیمرغ هوای تو جگرخوار
سودای تو بحر آتشین موجاندوه تو ابر تند وخون بار
در پرتو آفتاب رویتخورشید سپهر ذره کردار
جایی که سخن رود ز زلفتچه کفر و چه دین، چه تخت و چه دار
یک موی ز زلف کافر توغارتگر صد هزار دیندار
چون زلف ز ناز برفشانیصد خرقه گرو شود بزنار
تا بنشستی، به دلرباییبرخاست قیامتی بیک بار
آن شد که زوصل تو زدم لافاکنون من و پشت دست و دیوار
در عشق تو کار خویش هر روزاز سر گیرم، زهی سروکار!

دستی در ده، که دور از تو

از پای در اوفتاد عطار

بردار صراحییی ز خماربربند بزیر خرقه زنار
با دردکشان درد پیشهبنشین و مباش هیچ هشیار
یا پیش هوا به سجده درشویا بند هوا ز پای بردار
تا چند کنی نهان بتلبیساین دین مزوری ز اغیار؟
تا کی ز مذبذبینی تو؟یک لحظه نه خفته ونه بیدار
سر درنه و هرچه بایدت کنگه کعبه مجوی و گاه خمار
گه آیی و گاه بازگردیاین نیست نشان مرد دیندار
گر زن صفتی بکوی سربازور مرد رهی درآی در کار
چون سیر شوی زهرزه کاریآنگاه بدین درآی یکبار

چیزی که صلاح تو در آنست

بنیوش که باتو گفت عطار

درآمد دوش ترکم مست وهشیارز سر تا پای او اقرار و انکار
ز هشیاری، نه دیوانه، نه عاقلز سرمستی نه درخواب ونه بیدار
بهردم از هزاران سوی می‌گشتفلک از گشت او می‌بود دوار
ز هر سویی که او می‌گشت می‌ریختز هر جزویش صورتهای بسیار
چو باران ز سر هر موی زلفشز بهر عاشقان می‌ریخت پندار
زمانی کفر می‌افشاند بر دینزمانی تخت می‌افراخت بردار
زمانی شهد می‌پاشید بر زهرزمانی نور می‌پوشید برنار
زمانی سنگ پیدا کرد از لعلزمانی خار پنهان کرد در خار
چو بوقلمون بهر دم رنگ دیگرولیکن آن همه رنگش بیک بار
همه اضدادش اندر یک زمان جفتهمه الوانش اندر یک مکان یار
زمانش دایماً عین مکانشولی نه این ونه آنش پدیدار
دو ضدش در زمانی و مکانیبهم بودند و از هم دور و هموار
تو منیوش اینکه هست این حرف و طاماتوگر این می‌نیوشی عقل بگذار
که گربا عقل گرد این بگردیبه بتخانه میان بندی بزنار
چو دیدم روی تو گفتم: چه چیزی؟که من هرگز ندیدم چون تو دلدار
جوابم داد کز دریای قدرتمنم مرغی دو عالم زیر منقار
علی الجمله درو گم گشت جانمدگر کفرست چون جویم؟ زهی کار!
اگر گویم بصد عمر آنچه دیدمسر مویی نیاید زان بگفتار
چه بودی گر زبان من نبودیکه گنگان راست نیکو شرح اسرار
زبان موسی از آتش از آن سوختکه تا پاس زبان دارد بهنجار
چو چیزی در عبارت می‌نیایدفضولی باشد این گفتن باشعار

که گر صد بار هر روزی بمیری

ندانی سر این معنی چو عطار

در عشق تو گم شدم بیک بارسرگشته همی شدم فلک‌وار
گر نقطۀ دل به جای بودیسرگشته نبودمی دگر بار
دل رفت ز دست و جان برآبستگرمی برود، زهی سروکار!
ای ساقی آفتاب پیکربرجانم ریز جام خون خوار
خون جگرم بجام بفروشکز جانم جام را خریدار
جامی پر کن، نه جام ونی میزیرا که نه مستم و نه هشیار
در پای فتادم از تحیردر دست تحیرم بمگذار
جانی دارم که در حقیقتانکار نمی‌کنم نه اقرار
نفسی دارم که از جهالتاقرار نمی‌دهد ز انکار
می‌نتوان بود بیش ازین نیزدر صحبت نفس و جان گرفتار
تا چند خورم ز نفس و تن خون؟تا کی باشم ازین وزان زار؟
درمانده‌ای از وجود خویشمپاکم بعدم رسان بیک بار
چون با عدمم نمی‌رسانیاز روی وجود پرده بردار
تا کشف شود در آن وجودماسرار دو کون و علم اسرار
من نعره زنان چون مرغ دردامبیرون جهم از مضیق پندار
هرگاه که این میسرم شدپر مشک شود جهان ز عطار

این بیداری اگر بیاید

عطار شود ز خواب بیدار

دلا حذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
نگار بیهده خو باز کن به آسانیکه تا چو جان بدهی کار نبودت دشوار
نفس مزن بهوس در وفای خود، کانرادو حافظند شب و روز در یمین و یسار
مریز آب خود از بهر نان، که هر روزیتمام نیست ترا یک دگر ده استظهار
بیک دو گرده قناعت کن و بحق پردازکه کس ز حق نشود از گزاف برخوردار
قدم که بر قدم شرع او نداری توترا زخرقه بسی خوب‌تر بود زنار
شراب شرع خور ازجام عشق، در ره دینکه تا زمستی غفلت دلت شود هشیار
دلم سیاه شد از شعر مدح بیهودههمی زهرچه نه شرعست، یا رب استغفار
بزرگوار خدایا، ترا زیان نبوداگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار

کسی که یاد کند در دعای خیر مرا

بفضل خود همه حاجات او بخیر برآر

قدم در نه، اگر مردی درین کارحجاب تو تویی، از پیش بردار
چو بازان جای خود کن ساعدشاهمشو خرسند چون کرکس بمردار
دلیری، شیر مردی باید اینجاکه صد دریا درآشامد بیک بار
اگر خواهی که مرد کارگردیمکن بی‌حکم مردی عزم این کار
یقین دان کز دم این شیرمردانشود چون شیر بیشه شیر دیوار
ز رعنایان ناز کدل چه خیزد؟که اینجا پردلی باید جگرخوار
نه او را کفر دامن گیر و نه دیننه او را نور دامن سوز ونه نار
دلا، تاکی روی بر سر چو گردون؟قراری گیر و دم درکش زمین وار
کنون چون نقطه ساکن باش یک چندکه سرگردان بسی بودی چو پرگار
اگر خواهی که در دریا شوی توچو کوهی خویش را بر جای میدار
وگرخواهی که در پیش افتی از خویشسه کارت می‌بباید کرد ناچار:
یکی آرام و دیگر صبر کردنسیم دایم زبان بستن ز گفتار

وگر دستت دهد این هر سه حالت

علم بر هر دو عالم زن چو عطار

میم در ده که در ره نیست هشیارچه خسبی عمر شد برخیز هش دار
لباس خواجگی از بر بیفکنبه میخانه فرو انداز دستار
ز نام وننگ بگریز و چو رندانز دردی کوزه‌ای بستان زخمار
چو مست عشق گردی کوزه در دستقلندروار بیرون شو به بازار
برآور نعره‌ای مستانه ازجانتهی کن سر زباد عجب و پندار
ز روی خویشتن بت بر زمین زنز زیر خرقه دور انداز زنار
چو خلقانت بدانند و برانندتو فارغ گردی از خلقان بیک بار
چنان فارغ شوی از خلق عالمکه یکسانت شود انکار و اقرار
نماند در همه عالم بیک جونه کس را، نه ترا،نزد تو مقدار
چو ببریدی ز خویش و خلق کلیهمی برجانت افتد پرتو یار
تو هر دم در خروش آیی که احسنتزهی یار و زهی کار و زهی بار
چو در وادی عشقت راه دادنددر آن وادی بسر می‌رو قلم‌وار
زمانی نعره زن از وصل جانانزمانی رقص کن از فهم اسرار

اگر تو عشق جویی نیک بندیش

که راه عشق ظاهر کرد عطار

عشق آبم برد، گو آبم ببرروز آرام و بشب خوابم ببر
چند دارد فتنۀ لعل تو جان؟جان خوشی زان لعل سیرابم ببر
من کیم؟ خاک توام، بادی بدستآتشی در من زن و آبم ببر
نی، خطا گفتم که در تاب و تبممی‌نیارم تاب، تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف توتاب دل در زلف پرتابم ببر
هستم از عناب تو صفرا زدهاین همه صفرا ز عنابم ببر
غرقۀ دریای عشقت گشته‌امدست من گیر وز غرقابم ببر

چون کمان شد پشت عطار از غمت

زین میان چون تیر پرتابم ببر

ای در درون جانم و جان ازتو بی‌خبروز تو جهان پرست و جهان از تو بی‌خبر
ای عقل پیر و بخت جوان کرده راه توپیر از تو بی‌نشان و جوان از تو بی‌خبر
چون پی برد بتو دل وجانم که جاوداندر جان ودر دلی، دل و جان از تو بی‌خبر
نقش تودرخیال وخیال از تو بی‌نصیبنام تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر
از تو خبر بنام و نشانست خلق راو آنگه همه بنام ونشان از تو بی‌خبر
جویندگان گوهر دریای کنه تودر وادی یقین و گمان از تو بی‌خبر
چون بی‌خبر بود مگس از پر جبرئیل؟از تو خبر دهند و چنان ازتو بی‌خبر
شرح و بیان تو چکنم؟ ز آنکه تا ابدشرح ازتو عاجزست و بیان از تو بی‌خبر

عطار اگرچه نعرۀ عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره زنان از تو بی‌خبر

آتش عشق تو دلم کرد کباب ای پسرزیر و زبر نشد ز تو، چیست صواب ای پسر؟
چون من خسته دل ز تو، زیر و زبر بمانده‌امزیر و زبر چه می‌کنی؟ زلف بتاب ای پسر
تا که بدید چشم من چهرۀ جانفزای توساخته‌ام ز خون دل، چهره خضاب ای پسر
جان من از جهان غم، سوخته شد بجان توجام بیار و در فکن بادۀ ناب ای پسر
آب حیات جان من جام شراب می‌دهدزانکه بجان همی رسد جام شراب ای پسر
چند غم جهان خوری؟ چیست جهان خرابه‌ایما همه در خرابه‌ای مست و خراب ای پسر
هین، که نشست آسمان در پی گوشمال توخیز و بمال اندکی گوش رباب ای پسر
نقل چه می‌کنیم ما، قند لب تو نقل بسزان دو لب شکر فشان هین بشتاب ای پسر
شمع چه می‌کنیم ما نور رخ تو شمع بسبرفکن از رخ چو مه، خیز نقاب ای پسر
نرگس نیم خواب را باز کن و شراب خورغفلت ماست خواب ما، چند ز خواب ای پسر
زان دو لب تو یک شکر بنده سؤال می‌کندمفتی این سخن تویی، چیست جواب ای پسر
گرچه تو آفتاب را رخ بنهاده‌ای برخبا من دلشده مران خر بخلاب ای پسر

وصف تو گر فرید راورد زبان همی شود

آب شود ز رشک او در خوشاب ای پسر

نیست مرا بهیچ رو، بی تو قرار ای پسربی‌تو بسر نمی‌شود زین همه کار ای پسر
صبح دمید و گل شکفت، از پیش عیش دم بدمچنگ بساز ای صنم، باده بیار ای پسر
تا که ازین خمار غم، خون جگر بود مراهین بشکن ز خون خم، رنج خمار ای پسر
چند غم جهان خورم؟ چون نیم اهل این جهانباده بیار تا کنم زود گذار ای پسر
من چو بترک نام وننگ از دل و جان بگفته‌امچند بزهد خوانیم؟ دست بدار ای پسر
چون بشمار کس نیم سر بهوا برآورمتا نکنندم از جهان هیچ شمار ای پسر
نیست مرا ز هیچ کس هیبت نیم جوز منهست مرا یکی شده منبر و دار ای پسر

جان فرید ازنفاق ننگ بنام خلق شد

پس تو ز شرح حال خود ننگ مدار ای پسر

ای ترا با هر دلی کاری دگردر پس هر پرده غمخواری دگر
چون بسی کارست با هر کس تراهر کسی راهست پنداری دگر
لاجرم هر کس چنان داند که نیستباکست بیرون او کاری دگر
چون جمالت صدهزاران روی داشتبود در هر ذره دیداری دگر
لاجرم هر ذره را بنموده‌ایاز جمال خویش رخساری دگر
تا نماند هیچ ذره بی‌نصیبداده‌ای هر ذره را باری دگر
لاجرم گویی که یک یک ذره رادر درون پرده‌ای باری دگر
چون یکست اصل این عدد از بهرچیست؟تا بود هر دم گرفتاری دگر
ای دل سرگشته تا کی باشدتهر زمانی درد و تیماری دگر؟
کی رسد از دین سر مویی بتو؟زیر هر موییست زناری دگر
خیز و ایمان آر و زنارت ببرتوبه کن ای یار، این باری دگر

دل منه بر هیچ چون عطار هیچ

تا کیت هر لحظه دیداری دگر

جان بلب آوردم ای جان،در نگرمی‌شوم با خاک یکسان درنگر
چند خواهم بود، نی دنیا نه دینعاجز و فتوت و حیران درنگر
دور از روی تو کار خویش رامی‌نبینم روی درمان، درنگر
می‌فروشم آبروی خویشتنبردرت، چون خاک ارزان درنگر
گر نگه کردن به من ننگ آیدتسوی من دزدیده پنهان درنگر
تا فتادم از تو یوسف روی دورمانده‌ام درچاه وزندان درنگر
بی سر زلف تو چون دیوانه‌ایسر نهادم در بیابان درنگر
چون بجز تو ننگرم در هر دو کونتو بمن نیز آخر ای جان، درنگر

عشق در وصل تو مر عطار را

کرد غرق بحر هجران، درنگر

باد شمال می‌رسد، جلوۀ نسترن نگروقت سحر ز عشق گل، بلبل نعره زن نگر
سبزۀ تازه روی را نوخط جویبار بینلالۀ سرخ روی را سوخته دل چو من نگر
خیری سرفکنده را در غم عمر رفته بینسنبل شاخ شاخ را مروحۀ چمن نگر
یاسمن لطیف را همچو عروس بکر بینباد مشاطه فعل را جلوه‌گر سمن نگر
نرگس نیم مست را عاشق زرد روی بینسوسن شیرخواره را آمده در سخن نگر
لعبت شاخ ارغوان، طفل زبان گشاده بینناوک چرخ گلستان، غنچۀ بی‌دهن نگر
ناکه بنفشه باغ را صوفی فوطه پوش شداز پی رهزنی او طرۀ یاسمن نگر
تا گل پادشاه وش تخت نهاد در چمنلشکریان باغ را خیمۀ نسترن نگر
خیز و بیا بوقت گل، باده بده که عمر شدچند غم جهان خوری، شادی انجمن نگر
هین که گذشت وقت گل سوی چمن نگاه کنراح نسیم صبح بین، ابر گلاب زن نگر
نی، بگذر ازین همه وز سر صدق فکر کنوین شکن زمانه را پر بت سیم تن نگر
ای دل خفته،عمر شد تجربه گیر از جهانزندگیی بدست کن،مردن مرد و زن نگر
از سر خاک دوستان سبزه دمید خون گریماتم دوستان مکن، رفتن خویشتن نگر
جملۀ خاک رفتگان موج دریغ می‌زننددر نگر وز خاکها حسرت تن بتن نگر
فکر کن و به چشم دل خاک گذشتگان ببینریخته زیر خاکها طرۀ پرشکن نگر
آنکه حریر و خزنسود از سرناز این زمانچهرۀ او زخاک بین سوختۀ ز من نگر

سوختی ای فرید، تو در غم و همچو تو بسی

غم زدۀ فراق بین، سوختۀ محن نگر

ساقیا، گه جام ده،گه جام خورگر به معنی پخته‌ای، می خام خور
زر بده، بستان می تلخ، آنگهیبابت شیرین سیم اندام خور
گر دل محکم نداری، پس که گفت:کز زبونی سیلی ایام خور؟
ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیرتوبه بشکن، می ستان و جام خور

با فلک تندی مکن، عطاروار

باده بستان، لیک با آرام خور

چون پیشۀ تو شیوه و نازست چه تدبیرچون مایۀ من درد و نیازست چه تدبیر
آن در که بروی همه بازست نگاراچون بر من بیچاره فرازست چه تدبیر
گفتی که اگر راست روی راه بدانیاین راه چو پرشیب و فرازست چه تدبیر
گفتی که اگر صبر کنی کام بیابیلعاب فلک شعبده بازست چه تدبیر
گویی نه درست است نماز از سر غفلتچون عشق توام پیش نمازست چه تدبیر
گفتم که کنم قصۀ سودای تو کوتاهچون قصۀ عشق تو درازست چه تدبیر
گفتم که کنم توبه ز عشق تو ولیکنعشق تو حقیقت نه مجازست چه تدبیر
گفتم ندهم دل بتو چون روی تو بینمچون غمزۀ تو عربده سازست چه تدبیر
بیچاره دلم صعوۀ خردست چه چارهدر صید دلم عشق تو بازست چه تدبیر

بر مجمر سودای تو همچون شکر و عود

عطار چو در سوز و گدازست چه تدبیر

ای روی تو شمع پردۀ رازدر پردۀ دل غم تودمساز
بی‌مهر رخت برون نیایداز باطن هیچ پرده آواز
از شوق تو می‌کند همه روزخورشید درون پرده پرواز
هرجا که شگرف پرده بازیستدر پردۀ زلف تست جان باز
در مجمع سرکشان عالمچون زلف تو نیست یک سرافراز
خون دل من بریخت چشمتپس گفت: نهفته دار این راز
چون خونی بود غمزۀ توشد سرخی غمزۀ تو غماز
گفتی که: چو زر عزیز ماییزان همچو زرت نهیم در گاز
هرچ از تو رسد به جان پذیرماین واسطه از میان بینداز
ما را به جنایتی که کردیمخود زن، بزنندگان مینداز
تا کی باشم من شکستهدر بادیۀ تو در تک و تاز؟
یک لحظه تو غمگسار ما باشتا نوحۀ توکنیم آغاز
گر وقت آمد بیک عنایتاین خانۀ من ز شک بپرداز
بیش از تو بتو نیازمندمچندانکه تو پیش من کنی ناز

عطار ز دیرگاه بی تو

بیچارۀ تست،چاره‌ای ساز

ذره‌ای دوستی آن دمسازبهتر از صد هزار ساله نماز
ذره‌ای دوستی بتافت ز غیبآسمان را فکند در تک و تاز
باز خورشید را که سلطانیستذره‌ای عشق می‌دهد پرواز
عشق اگر نیستی سر مویینه حقیقت بیافتی نه مجاز
ذره‌ای عشق زیر پردۀ دلبرگشاید هزار پردۀ راز
ذره‌ای عشق بود نقد تو، کردهر زمان صد جهان پر از اعزاز
وی عجب زیر هر جهان که بودصد جهان عشق اوفتد آغاز
باز در هر جهان هزار جهانمی‌شود کشف در نشیب و فراز
گرچه هر لحظه صد جهان یابیخویش را ذره‌ای نیابی باز
چون بیک دم توگم شدی از خویشچون توانی شد آگه از دمساز؟
تا توهستی ترا بقطع او نیستورنه‌ای فارغی ز ناز و نیاز
اوترا نیست تا تو آن خودیبا تو او نیست، اینت کار دراز
گر درین راه مرد کل طلبیهرچه داری همه بکل درباز

می‌شنو از فرید حرف بلند

وز بد و نیک خانه می‌پرداز

هر که سررشتۀ تو یابد بازدرش از سوزنی کنند فراز
عاشق تو کسی بود که چو شمعنفسی می‌زند بسوز و گداز
باز خندد چو گل بشکرانهگر سر او جدا کنند بگاز
و آنکه برجان خود همی لرزدکی تواند چو شمع شد جان باز؟
تا که خوف و رجات می‌ماندهست نام تو در جریدۀ راز
چون نه خوفت بماند و نه رجابرهی هم زناز و هم ز نیاز
هست این راه بی‌نهایت دورتوی بر توی بر مثال پیاز
هر حقیقت که توی اول داشتدر دوم توی هست عین مجاز
ره چنینست، پیش هر قدمیصدهزاران هزار شیب و فراز
با لبی تشنه و دلی پر خونخلق کونین مانده در تک و تاز
از فنای تو چارۀ تو بقاستتوشۀ این ره دراز بساز
تا که باقیست از تو یک سر مویسرمویی ز عشق سرمفراز
گرچه هستی تو مرد پرده شناسنیست از پردۀ تو این آواز
پردۀ خود مدر، که در دو جهانکس درین پرده نیست پرده نواز
گر بسی مایه‌داری آخر کارحیرت و عجز را کنی انباز
نیست هر مرغ مرغ این انجیرنیست هر باز، باز این پرواز
مگسی بیش نیستی بوجودبو که در دامت اوفتد شهباز
در دریای عشق آن کس یافتکه به خون گشت سالهای دراز
یک زمانت فراغت او نیستباری اول ز خویش واپرداز
تو طمع می‌کنی که بعد از مرگبرخوری از وصال شمع طراز؟
هر که در زندگی نیافت وراچون بمیرد چگونه یابد باز؟
زنده چون ره نبرد در همه عمرمرده چون ره برد به پردۀ راز؟
گر بنادر کسی گهر یابدخویشتن گم کند هم از آغاز

پای در نه درین ره، ای عطار

سر گردنکشان همی انداز

گرفتم عشق روی تو ز سربازهمی پرسم ز کوی تو خبر باز
چه، گر عشق تو دریاییست ز آتشفکندم خویشتن را درخطر باز
دو اسبه رانده‌ام، ره بر گرفتمز کار خود درافتادم ز خر باز
فتادم در میان درد خواراننهادم زهد و قرایی بدرباز
میان جمع رندان خراباتچو شمعی آمدم، رفتم بسر باز
چنان از دردیی بی‌خویش ماندمکه گفتی نیست از جانم اثر باز
منم، جانا، و جانی در هوایتندارم هیچ جز جانی دگر باز
دلم زنجیر هستی بگسلانداگر بر دل کنی ناگاه درباز
همای همتم از غیرت خودنیارد کرد از هم بال و پر باز
چه می‌گویم؟که جانها نیست گردداگر گیری ز جانها یک نظر باز

دل عطار از آهی که دانی

رهی داند بسوی تو سحر باز

عشق تو ستد مرا ز من بازافکند مرا ز جان و تن باز
تا خاص خودم گرفت کلیمی‌نگذارد مرا ز من باز
بگرفت مرا، چنانکه مویینتوان آمد بخویشتن باز
آن جامه که ازتوجان مایافتمی‌نتوان کرد از شکن باز
روزی ز شکن کنند بازشکز چهرۀ ما شود کفن باز
کی در تو رسد کسی که جاویددر راه تو ماند مرد و زن باز
چون در تو نمی‌توان رسیدننومید بمانده‌ام، دهن باز
درد تو رسیدۀ تمامستمن بی‌تو دریده پیرهن باز
چون لاف وصال تو زنم من؟چون پرده کنم درین سخن باز؟
چون می‌دانم که روز آخرحسرت ماند ز من بتن باز
از قرب که آن وطنگهم بوددل مانده ز نفس راهزن باز

عطار از آن وطن فتادست

او را برسان بدان وطن باز

هر که زو داد یک نشانی بازماند محجوب جاودانی باز
چون کس از بی‌نشان نشان دهدت؟یا تو هم چون دهی نشانی باز؟
مرده دل گر ازو نشان طلبدگو ز سر گیر زندگانی باز
چون جمالیست بی‌نشان جاویدنتوان یافت جز نهانی باز
«ارنی» گر بسی خطاب کنیبانگ آید به لن ترانی باز
من گرفتم که این همه پردهشود از مرکز معانی باز
چون تو بیگانه‌وار، زیسته‌ایچون ببینی کجاش دانی باز؟
پس رونده که کرد دعوی آنکرسته‌ام از جهان فانی باز
خود چو در ره فتوح دید بسیماند از اندک از معانی باز
گرچه کردند از یقین دعویهمه گشتند بر گمانی باز
هر کرا این جهان ز راه ببردنبود راه آن جهانی باز
تو اگر عاشقی بهر دو جهانننگری جز بسر گرانی باز
جان مده در طریق عشق چنانکه ستانی اگر ثوانی باز
خود ز جان دوستی، تو هرگز جانندهی ور دهی ستانی باز
گرچو پروانه عاشقی که بصدقپیش آید به جان فشانی باز
چه بود ای دل فرو رفتهخبری گر بمن رسانی باز؟
تا کجایی؟ چه می‌کنی؟ چونی؟این گره کن، به مهربانی باز

گر ز عطار بشنوی تو سخن

راه یابد بخوش زبانی باز

جانا ز مشک زلف دلم چون جگر مسوزبا من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز
هر روز تا بشب چو ز عشق تو سوختمهر شب چو شمع زار مرا تا سحر مسوز
مرغ توام، بدست خودم دانه‌ای فرستزین بیش در هوای خودم بال و پر مسوز
چون آرزوی وصل توام خشک و تر بسوختدر آتش فراق خودم خشک و تر مسوز
چون دل ببردی و جگر من بسوختیبا دل بساز و بیش ازینم جگر مسوز
یک بارگی چو من بنسوزی مرا تمامهر روز از فراق بنوعی دگر مسوز
جانم که ز آرزوی لبت همچو شمع سوختچون عود بی‌مشاهدۀ آن شکر مسوز

عطار را اگر نظری بر تو اوفتد

این نیست ور بود نظرش در بصر مسوز

عمر رفت و تو منی داری هنوزراه پرنا ایمنی داری هنوز
زخم کاید بر منی آید همهتا تو می‌رنجی، منی داری هنوز
صد منی می‌زاید از تو هر نفسوی عجب آبستنی داری هنوز
پیر گشتی و بسی کردی سلوکطبع رند گلخنی داری هنوز
همرهان رفتند و یاران گم شدندهمچنان تو ساکنی داری هنوز
روز و شب در پرده با چندین ملکعادت اهریمنی داری هنوز
روی گردانیده‌ای از تیرگیپشت سوی روشنی داری هنوز
دلبرت در دوستی ره کی دهد؟چون دلی پر دشمنی داری هنوز
می‌زنی لاف از پی معنی ولیکتو کجا آن چاشنی داری هنوز
در گریبان کن سروبنشین خموشچون بسی تر دامنی داری هنوز
خویشتن را می‌کش و می‌کش بلازانکه نفس کشتنی داری هنوز

رهبری چون آید از تو، ای فرید؟

چون تو عزم رهزنی داری هنوز

چند جویی در جهان یاری زکس؟یک تن اندر هر دو کونت یاربس
تو چو طاوسی، درین ره در خرامکاندرین ره کم نیایی از مگس
مرد باش و هر دو عالم ده طلاقپار در نه هرچه داری دست رس
هر نفس سرمایۀ صد دولتستتا کی اندر یک نفس چندین هوس؟
گر برآری یک نفس بی‌یاد اواز تو درحضرت بنالد آن نفس
سرنگونساری تو از حرص تستباز کش آخر عنان را باز پس
تا زدانگی دوست تر داری دو دانگنیستی تو این سخن را هیچ کس
بر در او گر نداری حرمتیچون توانی رفت راه پر عسس؟
گر گهر خواهی به دریا شو فروبر سردریا، چه گردی همچو خس؟

چون تو، ای عطار، عزت یافتی

بر سر افلاک تازانی فرس

آفتاب عاشقان روی تو بسقبلۀ سر گشتگان کوی تو بس
ترکتاز هر دو عالم را بحکمیک گره از زلف هندوی تو بس
آب حیوان را برای قوت جانیک شکر از درج لؤلؤی تو بس
جملۀ عشاق را سرمایهاطاق آوردن ز ابروی تو بس
صید عقل و جان پیش اندیش رایک خدنگ از تیر جادوی تو بس
شیر مردان را شکار آموختناز خیال چشم آهوی تو بس
آنکه را بر باد خواهد داد دلیک وزیدن باد از سوی تو بس
در ره تاریک زلفت عقل راروشنی یک ذره از روی تو بس
در گذشتم از سر هر دو جهانزانکه ما را یک سر موی تو بس

گر ز عطارت بدی دیدی بپوش

عذر خواهش روی نیکوی تو بس

در عشق روی اوزحدوث و قدم مپرسگر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمامکم گوی از ازل، ز ابد نیز هم مپرس
زین چاررکن چون بگذشتی ببین حرمآنگاه دیده پرکن و پس آن حرم مپرس
آنجا که هست نقطۀ توحید رنج نیستزان چار بر گذر بدمی و ز دم مپرس
لوح و قلم بقطع دماغ و زبان تستلوح و قلم بدان و ز لوح و قلم مپرس
کرسیست سینۀ تو و عرشست دل درووین هر دو نیست جز رقمی وز رقم مپرس
چون تو بدین مقام رسیدی دگر مباشگم گرد در فنا و دگر بیش و کم مپرس
یک ذره سایه باش تو اینجا در آفتاباینجا چو تونه‌ای تو ز شادی و غم مپرس
هر چیز کان تو فهم کنی آن همه توییپس تا که توتویی ز حدوث و قدم مپرس

عطار اگر رسیده‌ای آن جایگاه تو

در لذت حقیقت تو از الم مپرس

منم اندر قلندری شده فاشدر میان جماعتی اوباش
همه افسوس خواره و همه رندهمه دردی کش و همه قلاش
ترک نیک و بد جهان گفتهگو جهان خواه باش و خواه مباش
دام دیوانگی فرو کردهتا بدام اوفتاده عقل معاش
ساقیا چند خفتی؟ آخر خیزکه سپهرت نمی‌دهد خشخاش
بنشان از دلم غبار بمیکه تویی صحن سینه را فراش
گر تو در معرفت شکافی موور زبان تو هست گوهر پاش
یک سر موی بیش و کم نشودزانچه بنگاشت در ازل نقاش
تو چه دانی که در نهاد کثیفآفتابست روح یا خفاش؟
عاشقی خواه اوفتاده ز شوقبر سر فرش شمع همچو فراش
چه کنی زاهدی؟ که از سردیبجهد پیش رش ز بیم رشاش
زاهد خام خویش بین هرگزنشود پخته، گر نهی در داش
هست زاهد چو حلقۀ درگرکه کند سوی خود همیشه تراش
مرد ایثار باش و هیچ مترسکه نترسد ز هیچ، مرده نباش
من نیم خرده گیر و خرده شناسکه ندارم ز خرده هیچ قماش
دور باشید از کسی که مدامکفر آرد، نهفته، ایمان فاش
چون نیم زاهد ونیم فاسقاز چه قومم؟ بدانمی ای کاش!

چه خبرداری این دم ای عطار؟

تا قدم در نهی بدین ره باش

دوش آمد و گفت: از آن ما باشدر بوتۀ امتحان ما باش
گر خواهی بود زنده جاویدزنده بوجود جان ما باش
عمریست که تا از آن خویشیگر وقت آمد از آن ما باش
مردانه بکوی ما فرود آیهم صحبت آستان ما باش
گر محرم پیشگه نه‌ای توهم صحبت آستان ما باش
پریده ز آشیان ماییجویندۀ آشیان ما باش
از ننگ وجود خود بپرهیزفانی شو و بی‌نشان ما باش
ره نتوانی بخود سپردندر پهلوی پهلوان ما باش
تا کی مانی؟ که کاروان رفتدر رستۀ کاروان ما باش
چون می‌دانی که جمله ماییمبا جمله مگو زبان ما باش
چون اعجمی‌اند خلق جملهتو با همه ترجمان ما باش

تا چند ز داستان عطار؟

مستعرق داستان ما باش

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل، روز و شب، منتظر یار باش
دلبر تو دایماً بر در دل حاضرستروزن دل برگشا، حاضر و هشیار باش
دیدۀ جان، روی او تا بنبیند عیاندر طلب روی او، روی بدیوار باش
ناحیت دل گرفت لشکر غوغای نفسپس تو اگر عاشقی، عاقل و بیدار باش
نیست کس آگه که یار، کی بنماید جماللیک تو باری بنقد ساختۀ کار باش
در ره او هرچه هست با دل و جان وقف کنتو بیکی زنده‌ای، از همه بیزار باش

گر دل و جان ترا در بقا آرزوست

دم مزن و در فنا همدم عطار باش

غیرت آمد بر دلم زد، دور باشیعنی: ای نااهل، ازین در دور باش
تو گدایی، دور باش از پادشاهورنه بر جان تو آید دور باش
گر وصال شاه می‌داری طمعاز وجود خویشتن مهجور باش
ترک جان خویش گواینت که گفت:از ضلالت نفس را مزدور باش
تو در افکن خویش را قسمت ز دوستخواه ماتم باش و خواهی سور باش
چون بسوزی همچو پروانه ز شمعدایماً نظارگی نور باش
گر می وصلش بدریا درکشیمست لایعقل مشو، مخمور باش
نی چو بی‌مغزان بیک می مست شونی بیک دردی همه معذور باش
گر بدریاها بیاشامی شرابتا ابد از تشنگی رنجور باش
همچو آن حلاج بدمستی مکنیا حسینی باش و یا منصور باش
چون «نفخت فیه من روحی» تراستروح پاکی فوق «نفخ الصور» باش

کنج وحدت گیر، چون عطار باش

پس به کنجی در شو و مستور باش

در عشق تو من توام، تو من باشیک پیرهنست گو دو تن باش
چون جمله یکیست در حقیقتگو یک تن را دو پیرهن باش
چون یک تن را هزار جانستگو یک جان را هزار تن باش
نی نی، که نه یک تن و نه یک جانهیچ‌اند همه، تو خویشتن باش
جانا، همه آن تو شدم منمن آن توام، تو آن من باش
یک رمز مگوی، لیک چون گلمی‌خند خوش و همه دهن باش
گر گویندت که: کافری چیست؟گو: عاشق زلف پرشکن باش
ور گویندت که: چیست ایمان؟گو: روی ببین ونعره زن باش
ای دل به میانۀ سخن درمانندۀ مرده در کفن باش
چون سوسن ده زبان درین سرمی‌دار زبان و بی‌سخن باش
گر کشتن تو دهند فتویدر کشتن خود بتاختن باش
ور گویندت: ببایدت سوختتو خود ز برای سوختن باش
مانند حسین بر سر داردر کشتن و سوختن حسن باش
گر روی برین حدیث داریچون ابراهیم بت شکن باش
انگشت زن ثنای خود شووانگشت نمای مرد و زن باش
گه ماده و گاه نر چه باشی؟گر مرغ رهی، نه چون زغن باش

انجام ره تو گفت عطار

رسوای هزار انجمن باش

گر مرد رهی،چو رهروان باشدر پردۀ راز خود نهان باش
بنگر که چگونه ره سپردندگر راهروی، تو هم چنان باش
از بند نصیب خویش برخیزدر بند نصیب دیگران باش
فانی شو ازین وجود فانیزنده بحیوة جاودان باش
خواهی که وصال دوست بینینادیده درآ به آستان باش
در یک قدم این جهان و آن نیزبگذار جهان و در جهان باش
منگر تو بدیدۀ تصرفبیرون ز دو کون این و آن باش
در کوی قلندری چو سیمرغمی‌باش بنام و بی‌نشان باش

عطار ز مدعی بپرهیز

رو گوشه گزین و در میان باش

بیچاره دلم ز نرگس مستشصد توبه بیک کرشمه بشکستش
در عشق رخش چو مست شد چشمماز من چه عجب اگر شوم مستش
دست آویزی شگرف می‌بینمهفتاد و دو فرقه از خم شستش
خورشید که دست برد در خوبینتواند ریخت آب در دستش
چون ماه رخش بحسن می‌نازدصد غاشیه کش بدلبری هستش
صد جان باید بهر دمم،تا منبر فرق کنم نثار پیوستش
جان و دل من چو مرغ دام تستاز دام تودست کی دهد جستش
عقلی که گره گشای خلق آمدسودای رخ تو رخت بربستش

عطار بتحفه گر فرستد جان

فریاد همی کند که: مفرستش

دستم نرسد بزلف چون شستشدر پای از آن فتادم از دستش
گر مرغ هوای اوشوم، شایدصد دام معنبرست در دستش
از لب ندهد میی و می‌داندمخموری من ز نرگس مستش
بیچاره دلم که چشم مست اوصد توبه بیک کرشمه بشکستش
بشکفت گل رخش بزیباییغنچه ز میان جان کمر بستش
از بسکه بریخت مشک از زلفینچون خاک بزیر پای شد پستش
چون بود بتی چنانک در عالمبپرستیدش، که جای آن هستش
یک یک سر موی او همی گوید:بنگر رویم که گفت: مپرستش؟
نی نی، که نقاب بر نمی‌داردتا سجده نمی‌کنند پیوستش

عطار دلی که داشت،در عشقش

برخاست امید ونیست بنشستش

آنکه سر دارد کلاهت نرسدشو آنکه پر آبست جاهت نرسدش
هر که پست بارگاه فقر نیستدر بلندی دستگاهت نرسدش
هر که درخود ماند چون گردون بسیگر نگردد گرد راهت نرسدش
تا نباشد همچو یوسف خواجه‌ایبندگی در قعر چاهت نرسدش
تا کسی دارد بیک ذره پناهعرش اگر باشد پناهت نرسدش
عرش اگر کرسی نهد در زیر پایدست بر زلف سیاهت نرسدش
گرچه سر در عرش ساید آفتابپرتو روی چو ماهت نرسدش
نیم ترک چرخ در سرگشت از آنکبوک بر ترک کلاهت نرسدش
تا کسی نشکست کلی قلب نفسلاف از خیل و سپاهت نرسدش
تا نسوزد جملۀ شب شمع زاریک نسیم صبحگاهت نرسدش
تا کسی بر سر نگردد چون فلکطوف گرد بارگاهت نرسدش
تا کسی جان ندهد از درد خمارمی، ز لعل عذر خواهت نرسدش

گر نشد عطار یکتا همچو موی

مشک از زلف دوتاهت نرسدش

اگر دلم ببرد یار، دلبری رسدشوگر بپروردم، بنده پروری رسدش
ز بسکه من سر او دارم، از قدم تا فرقگرم چو شمع بسوزد بسرسری رسدش
سپید کاری صبح رخش جهان بگرفتچو شب بطره طلسم سیه گری رسدش
چو آفتاب رخش نور بخش اسلامستاگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش
چو پشت لشکر حسنست روی صف شکنشاگر بعمد کند قصد لشکری رسدش
بدید بیخبری روی او و گفت امروز:بحکم با مه گردون برابری رسدش
چو آفتاب مرا روشنست کاین ساعتنطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش
چو هست چشمۀ حیوان نگاه خواه لبشاگر قیام کند در سکندری رسدش
سکندری چو بود با لب چو آب حیات؟که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش

فرید چون ز لب لعل او سخن گوید

نثار در و گهر در سخنوری رسدش

عشق آن باشد که غایت نبودشهم نهایت هم بدایت نبودش
تا بکی گویی که: آنجا کی رسم؟کی بود کی؟ چون نهایت نبودش
گر هزاران سال بر سر می‌رویهم چنان می‌رو، که غایت نبودش
گر فرو استد کسی مرتد شودبعد از آن هرگز هدایت نبودش
ور فرود آید بیک دل ذره‌ایتا بصد عالم سرایت نبودش
صدهزاران خون بریزد همچو بادزانکه چون آتش حمایت نبودش
نیستی خواهد،که از هر نیک و بداز کسی شکر و شکایت نبودش
تو مباش اصلا که اندر حق توتا تو می‌باشی عنایت نبودش
هر که بی‌پیری ازینجا دم زندکار بیرون از حکایت نبودش
بر پی پیری برو، تا پی بریکانکه تنها شد کفایت نبودش
وانکه پیری می‌کشد بی‌دید‌ه‌ایزین بتر هرگز جنایت نبودش
چون ببیند پیر ره را گام گامکور باشد، آن ولایت نبودش

سلطنت کی یابد ای عطار پیر؟

تا رعیت را رعایت نبودش

عاشقی نه دل نه دین می‌بایدشمن چنینم چون چنین می‌بایدش
هر کجا رویی چو ماه آسمانستپیش رویش بر زمین می‌بایدش
زن صفت هرگز نبیند آستانشمرد جان در آستین می‌بایدش
می‌کشد هر روز عاشق صدهزاراین چه باشد؟ بیش ازین می‌بایدش
شادمانی از غرورست از غروردایماً اندوهگین می‌بایدش
برهم افتاده هزاران عرش هستحجره از قلب حزین می‌بایدش
در ره عشقش چو آتش گرم خیززانکه آتش همنشین می‌بایدش
آه سرد از نفس خام آید پدیدآه گرم آتشین می‌بایدش
سر گنج او بخامی کس نیافتسوز عشق ودرد دین می‌بایدش
گنج عشقش گر ندیدی کور شوزانکه کور راه بین می‌بایدش
سر گنج او همه عالم پرستاهل آن گنج یقین می‌بایدش
آن امانت کان دو عالم برنتافتهست، صد عالم امین می‌بایدش
می‌تواند داد هر دم خرمنیلیک مردی خوشه چین می‌بایدش
شرق تا غرب جهان خوان می‌نهندوز تو یک نان جوین می‌بایدش
اوست شاه تاج بخش،اما ایازدر میان پوستین می‌بایدش
گنجها بخشید و از تو وام خواستتا شوی گستاخ این می‌بایدش
امتحان را زلف هر دم کج کندزانکه عاشق راستین می‌بایدش
نه فلک فیروزه‌ای از کان اوستوز دل تو یک نگین می‌بایدش
عاشقان را دست و پا از کار شدای عجب، مرد آهنین می‌بایدش
دست کس بر دامن او کی رسد؟لیک خلقی درکمین می‌بایدش
آفتابی، ای عجب، با ما بهمجای چرخ چارمین می‌بایدش
ذره‌ای رابار می‌ندهد، ولیکذره ذره زیر زین می‌بایدش

پاک بگسل از دو عالم، ای فرید

کاین قدر حبل المتین می‌بایدش

چو در بستست درج ناپدیدشبیک بوسه توان کردن کلیدش
شکر دارد لبش، هرگز نمیریاگر یک ذره بتوانی چشیدش
ندید از خود سر یک موی برجایکسی کز دور و از نزدیک دیدش
مگر طراری بسیار می‌کردکمند طرۀ او، سر بریدش
اگرچه او جهان بفروخت بر منبصد جان جان پرخونم خریدش
ز جان بیزار شو در عشق جاناناگر خواهی بجای جان گزیدش
دلم جایی رسید از عشق رویشکه کار از غم بجان خواهد رسیدش

اگر برگویم ای عطار، آن غم

کزو دل خورد، نتوانی شنیدش

بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارشدانی که کجا شد دل؟ در زلف نگونسارش
از بسکه سر زلفش در خون دل من شددر نافۀ مشک افشان دل گشت جگر خوارش
چون مشک جگر دید او از پاک دلی آمدپاک از چه دهد آخر خاکست چو عطارش
ای کاش چو دل برد او، بارش دهدی باریکی بار دهد دل را چون دل ندهد بارش؟
جانا دل من دارد،درد از سر زلف توبگذار در آن دردش وز دست بمگذارش
بردی دلم و او را بستی بسر زلفتدل باز نمی‌خواهم، لیکن تو نگهدارش
تا بو که بدست آرم یک ذره وصال توجان می‌بفروشم من، کس نیست خریدارش

چون نیست وصالش را در کون سزاواری

عطار کجا افتد درعشق سزاوارش؟

ای پیر مناجاتی رختت بقلندر کشدل از دو جهان برگیر، دردی بستان درکش
یا چون زن کم دان شو، یا محرم ایمان شویا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش
چون فتنۀ آن ماهی چون رهبر این راهیبار غم اگر خواهی از یار فزون‌تر کش
قلاش و قلندر شو،مست از می دلبر شوور گفت که: کافر شو، هان تا نشوی سرکش!
چون کافر او باشی هر چند ز اوباشیبادوست بقلاشی هم دست کنی درکش
گفتی که بعشق اندر، گر کشته شوی بهتراینک من و اینک سر فرمان بر و خنجر کش
ای دلبر سیمین برگفتی: چو نداری زربی‌زر نبود دلبر، از جان بگذر، زر کش

عطار چو سیم آرد، بر روی چو زر بارد

چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

درکش سر زلف دلستانشبشکن در درج درفشانش
جان بر لب آر و بوسه‌ای خواهتا جانت فرو شود بجانش
چون جانت بجان او فروشدبنشین بنظاره جاودانش
از دیدۀ او بدو نظر کنگر خواهی دید همچو جانش
زیرا که به چشم او توان دیددر آینۀ همه جهانش
زلفش که فتاده بر زمینستسرگشته نگر چو آسمانش
آویخته صد هزار دل هستاز یک یک موی هر زمانش
گر میل تو هست سوی ایمانبنگر رخ همچو گلستانش
ور کار ز کفر و دین برونستگم گرد، نه این طلب، نه آنش

هرگه که فرید این چنین شد

هم نام مجوی وهم نشانش

هر مرد که نیست امتحانشخوابی وخوریست درجهانش
می‌خفتد و می‌خورد شب و روزتا مغز بود در استخوانش
فربه کند از غرور پهلوتا نام نهند پهلوانش
مرد آن باشد که همچو شمعیآتش بارد ز ریسمانش
از بسکه در امتحان کشندشپیدا گردد همه نهانش
چون پاک شود ز هرچه داردآنگاه نهند در میانش
صد مغز یقین دهندش، آنگاهدر پوست کشند از گمانش
تا هیچ فریفته نگرددایمن نبود ز مکر جانش
چون پاک شد از دو کون کلیآیند دو کون میهمانش
نقدیش بود که مثل نبوددر هفت زمین و آسمانش
دانی تو که آن چه نقش یابد؟تا خرج کنند جاودانش
تو جوهر مرد کی شناسیناکرده هزار امتحانش؟
در هر صفتش بجوی صدباردر علم مبین و درعیانش
گر قلب بود بدر، برون کنور نی، بنشین بر آستانش
مردی که ترا بخویش خوانددر حال ز پیش خود برانش
و آن مرد که از تو می‌گریزدگنجیست درون خاکدانش
و آن کو نگریزد از تو با توچون باد ز پس شوی دوانش
این هم رنگست و می‌توان کردرسوای زمانه هر زمانش
شرحت دادم که بی‌نشان کیستبپذیر چو جان بدین نشانش
خاک ره او بچشم درکشکز سود تو به بود زیانش

زیبا محکی نهاد عطار

زین شرح که رفت بر زبانش

ترسا بچۀ شکر لبم دوشصد حلقۀ زلف بر بناگوش
صد پیر قوی که حلقه می‌داشتزان حلقۀ زلف، حلقه در گوش
آمد بر من، شراب در دستگفتا که: بیاد من کن این نوش
در پرده اگر حریف ماییچون می‌نوشی خموش مخروش
زیرا که دلی نگشت گویاتا مرد زبان نکرد خاموش
دل چون بشنید این سخن زوناخورده شراب گشت مدهوش
چون بستدم آن شراب و خوردمدر سینۀ من فتاد صد جوش
دادم همه ننگ و نام بر بادکردم همه نیک و بد فراموش
از دست بشد مرا دل و جاندر پای آمد مرا تن و توش
یک قطره از آن شراب مشکلآورد دو عالمم در آغوش
یک ذره سواد فقر در تافتشد هر دو جهان ازو سیه پوش
جانم ز سر دو کون برخاستدر شیوۀ فقر شد وفا کوش
هر کو بخرد بجان و دل فقربر جان ودلش دو کون بفروش

گر دین تو نیست دین عطار

کفر آیدت این حدیث، منیوش

دلی کاید ز عشق دوست در جوشبماند تا قیامت مست و مدهوش
ز بسیاری که یاد آرد ز معشوقکند یک بارگی خود را فراموش
بر امید وصال دوست هر دمقدحها زهر ناکامی کند نوش
برون آید ز جمع خود نمایانبیندازد ردا و خرقه ازدوش
اگر بی‌دوست زو یک دم برآیدشود در ماتم آن دم سیه پوش
فرو ماند زبان او ز گفتنبماند تا ابد حیران وخاموش

ازین اندیشه هرگز برنگردد

بننشیند دل عطار از جوش

مست شدم تا بخرابات دوشنعره‌زنان، رقص کنان، درد نوش
جوش دلم چون بلب خم رسیدز آتش عشقش دلم آمد بجوش
پیر خرابات چو بانگم شنیدگفت: درآی، ای پسر خرقه پوش
گفتمش: ای پیر، چه دانی مرا؟گفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیرخیز و بینداز مصلی ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباشدر صف اوباش برآور خروش
صافی زهاد بخواری بریزدردی عشاق بشادی بنوش
صورت تشبیه برون کن ز چشمپنبۀ پندار برآور ز گوش
تو تو نه‌ای چند نشینی بخود؟تو تویی و بر در و با خود بکوش
قعر دلت عالم بی‌منتهاسترخت سوی عالم دل بر بهوش

گوهر عطار بصد جان بخر

زانکه بود نزد تو گوهر فروش

ای ز عشقت این دل دیوانه خوشجان وعشقت هر دو در یک خانه خوش
گر وصالست از تو قسمم ور فراقهست هر دو بر من دیوانه خوش
من چنان در عشق غرقم، کز توامهم غرامت هست و هم شکرانه خوش
دل بسی افسانۀ عشق تو گفتتا که شد در خواب ازین افسانه خوش
گر تو ای دل، عاشقی پروانه‌واراز سر جان در گذر مردانه خوش
نه، که جان در باختن کار تو نیستجان فشاندن هست از پروانه خوش
قرب سلطان جوی و پروانه مجویروشنایی باشد از پروانه خوش
گر تو مرد آشنایی چون شدیاز شرابی همچو آن بیگانه خوش
هر که صد دریا ندارد حوصلهتا ابد گردد بیک پیمانه خوش
مرد این ره آن زمانی کز دو کونمفلسی باشی درین ویرانه خوش

تو از آن مرغان مدان عطار را

کز دو عالم آیدش یک دانه خوش

ای از همه بیش و ازهمه پیشاز خود همه دیده وز همه خویش
در ششدر خاک و خون فتادهدر وصف تو عقل حکمت اندیش
در عالم عشق عاشقان راقربان شدنست مذهب و کیش
هر دم که زنند عاشقانتبی‌یاد تو در دهن شود نیش
درویش که لاف معرفت زداز عجز نبرد این سخن پیش
در هر دو جهان زخجلت توز آنست سیاه روی درویش
چون فقر سزای عاشقانستعاشق شو و از وجود مندیش
در عشق وجودت ار عدم شددولت نبود ترا ازین بیش

عطار، ز عشق او فنا شو

تا باز رهی ازین تن ریش

ای دل، ز جفای یار مندیشدر نه قدم و ز کارمندیش
جویندۀ در ز جان نترسدگل می‌طلبی، ز خارمندیش
با پنجۀ شیر، پنجه می‌زناز کام و دهان مار مندیش
مردانه بکوی یار درشواز خنجر هر عیار مندیش
گر نیل وصال یار بایداز گفتن ننگ و عار مندیش
چون با تو بود عنایت یارگر خصم بود هزار مندیش
چون یافته‌ای جمال او رااز گشتن سنگسار مندیش
منصور تویی، بزن اناالحقتسلیم شو وز دارمندیش

عطار، تویی چو ماه و خورشید

در تاب، ز هر غبار مندیش

دلا، در سر عشق از سر میندیشبده جان و ز جان دیگر میندیش
چو سر در کار و جان دریار بازیخوشی خویش ازین خوشتر میندیش
رسن از زلف جانان ساز جان راوزین فیروزه گون چنبر میندیش
گرت آن شمع چون پروانه سوزدبه پهلو میرو و از پر میندیش
چو عاشق را نه ایمانست و نه کفرز کار مؤمن و کافر میندیش
مقام خانۀ رندان طلب کنسر اندر باز و از افسر میندیش
چو سر درباختی، بشناختی سرچو سر نشناختی از سر میندیش
اگر عشقت بسوزد بر سر داربده بر باد خاکستر، میندیش
همه بتها چو ابراهیم بشکنهم از آتش هم از آزر میندیش
چو آن حلاج بر کن پنبه از گوشهم از دار و هم از منبر میندیش
چو انگشت سیه روگشت اخگرتو آن انگشت یا اخگر میندیش
چو می در ساغر و ساقی یکی شددویی گم شد می و ساغر میندیش
تو مرد زرگر و ضراب می‌باشمس اینجا زر بود جز زر میندیش
مشو اینجا حلولی، لیک این رمزجز استغراق در دلبر میندیش
اگر خواهی که این گوهر بیابیدرین دریای پر آذر میندیش
بسی کشتی ز جان بر خشک راندیتو کشتی ران، ز خشک و تر میندیش
چنان فربه نه‌ای، تو هم درین کارکه گر صیدی فتد لاغر، میندیش
چو تودایم به پهنا می‌شوی بازازین وادی پهناور میندیش

درین دریای پر گرداب حیرت

کس از عطار حیران تر میندیش

هر که هست اندر پی بهبود خویشدور افتادست از مقصود خویش
توایازی، پوستین را یاد دارتا نمانی دور از محمود خویش
عاشقی باید که بر هم سوزد اوعالمی از آه خون آلود خویش
نیست از تو یک نفس خوشنود دوستگر تو هستی یک نفس خشنود خویش
زاهد افسرده چوب سنجدستخوش بسوز ای عاشق اکنون عود خویش
حلقۀ معشوق گیر ووقف کنبر در او جان غم فرسود خویش
چون درین سودا زیان از سود بهپس درین سودا زیان کن سود خویش
تا کی از بود تو و نابود تو؟درگذر از بود و ازنابود خویش
آتشی از هستی خود برفروزپس برون آی از میان دود خویش

گر فنا گردی چو عطار، از وجود

فال گیر ازطالع مسعود خویش

ز دست رفت مرا بی‌تو روزگار دریغچه یک دریغ که خود صدهزار بار دریغ!
بهر چه درنگرم بی تو صد هزار افسوسز هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ
دلی کز آب وصالت بجوی بود روانبسوخت ز آتش هجر تو زار زار دریغ
چو لالۀ رخ تو شد ز چشم من بیرونز خون چشم، رخم شد چو لاله زار دریغ
چو گل شکفته بدم: پیش ازین ز سایۀ وصلبغم فرو شدم اکنون بنفشه‌وار دریغ
ز دور چرخ خروش وز بخت بد فریادز عمر رفته فغان وز روزگار دریغ
چگویم از غم عهد جهان که تا که جهانستبنای عهد جهان نیست استوار، دریغ
اگر جهان جفاپیشه را وفا بودیمرا جدا نفکندی ز وصل یار، دریغ

دلت که گلشن تحقیق بود، ای عطار

بسوخت همچو دل لاله ز انتظار دریغ

ای لب تو نگین خاتم عشقروی تو آفتاب عالم عشق
تو ز عشاق فارغ و شب و روزکار عشاق بی تو ماتم عشق
نتوان خورد بی تو آبی خوشکه حرامست بی تو جز غم عشق
تا ابد ختم کرد چهرۀ توسلطنت درجهان خرم عشق
جان من چون بعشق تو زنده استنیست ممکن گرفتنم کم عشق
در صف دلبران بسر تیزیسر هر مژۀ تو رستم عشق
نتواند نمود صد دم صوررستخیزی چنانکه یک دم عشق
پادشاهان کون درماندندبر سراپردۀ معظم عشق
صدهزاران هزار قرن گذشتکس نیامد هنوز محرم عشق
در دو عالم نشد مسلم کسآنچه هر دم شود مسلم عشق
سرنگون شد اساس محکم عقلدر کمال اساس محکم عشق
جان ما را که زخم عشق رسیدخستگی بیش شد ز مرهم عشق

دل عطار چون گل نوروز

تازگی می‌دهد ز شبنم عشق

خاصگان محرم سلطان عشقمست می‌آیند از ایوان عشق
جمله مست مست و جام می بدستمی‌خرامند از بر سلطان عشق
با دلی پرآتش و چشمی پر آبغرقه اندر بحر بی‌پایان عشق
گوش بنهادند خلق هر دو کونمنتظر تا کی رسد فرمان عشق
می‌ندانم هیچ کس رادر جهانکاب صافی یافت از بستان عشق
آب صاف عشق مر معشوق راستزانکه عشق آن ویست، او آن عشق

خیز، ای عطار،درد عشق جوی

زانکه درد عشق شد درمان عشق

عقل کجا پی برد شیوۀ سودای عشقباز نیابی بعقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطره‌ای مانده ز دریا جداچند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق؟
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زدهیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
عشق چو کار دلست دیدۀ جان پاک کنجان عزیزان نگر مست تماشای عشق
ور سر مویی ز تو باز بماند بهمخام بود از تو خام، پختن سودای عشق
گر ز دو کون وز خود پاک تبرا کنیراست بود آن زمان ازتو تولای عشق
دوش درآمد بجان، بدرقۀ عشق اوگفت: اگر فانیی هست ترا جای عشق
جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زداز بن و بیخش بکند قوت غوغای عشق
چون اثر او بماند محو شد اجزای اوجای دل و جان گرفت جملۀ اجزای عشق
هست درین بادیه جملۀ جانها خرابقطرۀ باران او درد و دریغای عشق

تا دل عطار یافت پرتو آن آفتاب

گشت ز عطار سیر، رفت بصحرای عشق

هر که دایم نیست ناپروای عشقاو چه داند قیمت سودای عشق
عشق را جانی بباید بی‌قراردر میان فتنه سر غوغای عشق
جمله چون امروز در خود مانده‌اندکس چه داند قیمت فردای عشق
دیده‌ای کو تا ببینند صد هزار؟واله و سرگشته در صحرای عشق
بس سرگردن کشان کاندر جهانپست شد، چون خاک زیر پای عشق
در جهان شوریدگان، مستند لیکهر که او شوریده شد شیدای عشق
کی بود از عشق جانت را خبرچون نبودی هرگز اندر وای عشق
عاشقان دانند قدر عشق دوستتو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق
چشم دل آخر زمانی باز کنتا عجایب بینی از دریای عشق
در نشیب نیستی آرام گیرتا برآرندت بسربالای عشق

خیز، ای عطار، جان ایثار کن

زانکه در عالم تویی مولای عشق

زهی! سلطان دارالملک افلاک!زهی! تخت تو عرش و تاج لولاک
مجره زان پدید آمد، که یک شبفلک از دست او جامه بزد چاک
قزح زان آشکارا کرد یک روزکشیدی از علا قوسی بر افلاک
ز اول حقه یک شب مهرۀ ماهبدو بنمودی و دست تو زان پاک