قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۵ — تو آن وقتی نبی الله بودی که آدم بود یک کف خاک…

تو آن وقتی نبی الله بودیکه آدم بود یک کف خاک نمناک
اگر نور وجود تو نبودیبماندی در کف او آن کف خاک
چو پیش هو زنی هویی جگرسوزشود چون ناف آهو نافۀ پاک
فرومانده چو خردر گل ز مدحتدو اسبه گر بتازد عقل دراک

ندارد هیچ کس با پشتی تو

ز جرم جملۀ روی زمین باک

ای عشق تو با وجود هم سنگدر عشق تو کفر و دین بیک رنگ
بی یاد تو کعبه‌ها خراباتبی‌نام تو نامها همه ننگ
در عشق تو هر که نیست قلاشدور از تو بصد هزار فرسنگ
قلاشان را درین ولایتاز دار همی کنند آونگ
عشقت بترازوی قیامتدو کون نسخته نیم جو سنگ
قرابۀ ننگ و شیشۀ نامافتاد و شکست بر سر سنگ
زنار مغانه بر میان بندآنگه بکلیسیا کن آهنگ
مردانه درآی، کاندرین راهنه نام همی خرند و نی ننگ
راهیست دراز و عمر کوتاهباریست گران و مرکبی ننگ
کلی ز سر وجود برخیزافتاده مباش در ره تنگ
می‌دان بیقین که در دو عالمدر راه تو نیست جز تو خرسنگ

برخیز ز راه خود چو عطار

تا باز رهی ز صلح و از جنگ

ای عقل گرفته روی تو فالبر زلف تو وقف جان ابدال
از زلف تو حل نمی‌توان کردیک شکل ز صد هزار اشکال
شرح سر زلف تو دهم منهر گه که شوم بصد زبان لال
ای در ره حل و عقد عشقتپیران هزار ساله اطفال
در معرکۀ تو شیر مردانبر ریگ همی زنند دنبال
کردی ظلمات و آب وحیوانمعروف، هم از لب و هم ازخال
در یوسف مصر کس ندیدستآن لطف که در تو بینم امسال
سر بسته از آن بگفتم این حرفتا بو که حلولیی کند حال
اینجا که منم حلول نبوداستغراقست و کشف احوال
دل خون شد و زاد ره ندارموقتست که جان دهم بدلال
از هر مژه هر زمان ز شوقتمی بگشایم هزار قیفال
بنمای بنیستیم راهیتا در زنم آتشی باعمال
مرغ تو منم، که تا که هستمدر عشق تو می‌زنم پر و بال
صد کوه بیک زمان ببخشیوانگاه بگیریم بمثقال
از خرقۀ هستیم برون آرتا خرقه درافکنم بقوال
چون برهنگان بی سر و پایبگریزم ازین جهان محتال
چند از متکلم و کلامش؟وز فلسفی وز عقل فعال؟
هم فلسفه، هم کلام بگذاراز بهر فضولیان دخال
با عیسی روح هم نشین شوبگذار دجل برای دجال

در عشق گریز، همچو عطار

تا باز رهی ز قیل و از قال

صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دلدل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنۀ ایام دل
ای جان من مولای تو، من غرقۀ دریای تودیریست تا سودای تو، بگرفته هفت اندام دل
تا جان بشوقت بنده شد، زین بندگی تابنده شدتا دل ز نامت زنده شد، پر شد دو عالم نام دل
جانا دلم از چشم بد، نی هوش دارد نی خردتا از شراب عشق خود، پرباده کردی جام دل
پیغام آمد ازدلم، ای ماه حل کن مشکلمکی خواهد آمد حاصلم؟ ای فارغ ازپیغام دل
از رخ مه گردون تویی وزلب می گلگون توییکام دل من چون تویی، هرگز نیابم کام دل

ای همگنان را همدمی، شادی من از توغمی

عطار را در هر دمی، جانا تویی آرام دل

زهی در کوی عشقت مسکن دلچه می‌خواهی ازین خون خوردن دل؟
چکیده خون دل بر دامن جانگرفته جان پرخون دامن دل
از آن روزی که دل دیوانۀ تستبصد جان من شدم در شیون دل
منادی می‌کند در شهر امروزکه خون عاشقان درگردن دل
چو رسوا کرد ما را درد عشقتهمی کوشم برسوا کردن دل
چو عشقت آتشی در جان من زدبرآمد دود عشق از روزن دل
رهی خال و زهی روی چوماهتکه دل هم دام جان، هم ارزن دل
مکن جانا، دل ما را نگه دارکه آسانت بر تو بردن دل
چو گل اندر هوای روی خوبتبخون در می‌کشم پیراهن دل
بیا جانا، رضای ما نگه دارکه بر جانت بود آزردن دل
بیاجانا، دل عطار کن شادکه نزدیکست وقت رفتن دل

تو کن جانا دل عطار را شاد

که عشقت آمدست از بردن دل

ای زلف تو شبی خوش وانگه بروز حاصلخورشید را ز رشکت صد گونه سوز حاصل
هر تابش مهت را مهری هزار در سرهر تیر ترکشت را، صد کینه توز حاصل
ماهی در درجت هر یک چو روز روشنماهی که دید او را سی و دو روز حاصل
روی تو بود روزی خطت گرفت نیمیملکی ز خطت آمد در نیمروز حاصل
ملکی که هیچ سلطان حاصل ندید خود راکردی به چشم زخمی، تو دلفروز حاصل
وان راستی که کس را هرگز نشد مسلمزلف تو کرده آنرا پیوسته کو ز حاصل

پرده دریدن تو پیوند کی پذیرد

عطار راگر آید صد پرده دوز حاصل

عشق جانی داد و بستد والسلامچند گویی آخر از خود؟ والسلام
تو همان انگار کاندر راه عشقیک نفس بود این شد آمد والسلام
شیشه‌ای اندر دمید استاد کاربعد از آنش بر زمین زد والسلام
گر تو اینجا ره بری با اصل کاررو که نبود چون تو بخرد والسلام
ور بماند جان تو در بند خودجان تو نانی نیرزد والسلام
خلق را چون نیست بویی زین حدیثاز یکی درگیر و تا صد والسلام
هر کرا این ذوق نبود مرده‌ایستگر همه نیکست و ر بد والسلام
عشق باید کز تو بستاند تراچون ترا از خویش بستد والسلام
عشق نبود آنچه بنویسد قلموانکه برخوانی ز کاغذ والسلام
عشق دریاییست، چون غرقت کندآن زمان عشق از تو زیبد والسلام
ناخوشت می‌آید اما چون کنم؟عشق نبود در خوش آمد والسلام

جان عطار از سپاه سر عشق

در دو عالم شد سپهبد والسلام

صبح بر انداخت نقاب ای غلاممی ده و برخیز ز خواب ای غلام
همچو گلم بر سر آتش نشاندشوق شراب چو گلاب ای غلام
بی‌نمکی چند کنی باده نوش!وز جگرم خواه کباب ای غلام
دور بگردان و شتابی بکنچند کند عمر شتاب ای غلام؟
جان من سوخته دل را دمیزنده کن از جام شراب ای غلام
آب حیاتست می ومن چو شمعمرده دلم بی می ناب ای غلام
از قدح باده دلم زنده کنتا برهد جان ز عذاب ای غلام

چون دل عطار ز تو تافتست

تافته را نیز متاب ای غلام

صبح رخ از پرده نمود ای غلامچند کنی گفت وشنود ای غلام؟
دیر شد آخر قدحی می بیارچند زنم بانگ که زود ای غلام؟
در دلم آتش فکن ازمی، که میآینۀ دل بزدود ای غلام
آتش می ده بصبوحی، که عمرمی‌گذرد زود چو دود ای غلام
عمر تو خوابیست چو افسانه‌ایچند ازین بود و نبود ای غلام؟
درد خرابات مهیا کنیمهان که بسی درد فزود ای غلام
روی زمین گر همه ملک تو شددر پی مرگ تو چه سود ای غلام
گوشه نشین باش، که چوگان چرخگوی ز پیش تو ربود ای غلام
پشت بده، زانکه بلای دگرهر نفست روی نمود ای غلام
دانۀ امید چه کاری؟ که چرخدانۀ ناکشته درود ای غلام
صد قدح خونش بباید گریستهر که دمی خوش بغنود ای غلام

بر دل عطار فلک هر نفس

صد در اندوه گشود ای غلام

گشت جهان همچو نگار ای غلامبادۀ گلرنگ بیار ای غلام
با گل و با بلبل و با مل بهموصل طلب فصل بهار ای غلام
بلبل عاشق بصبوحی درستمی‌شنود نالۀ زار ای غلام
نرگس سرمست نگر کافکندسوز گرانی بکنار ای غلام
پیش نشین تازه بکن کار آببیش مبر آب بکار ای غلام
آب بده زانک جهان هر نفسخاک کند خون هزار ای غلام
ز هر خمارم چو بزاری بکشتنوش خمارم زخم آر ای غلام
روز چو شد باز نیاید دگرچند کنی روز گذار ای غلام؟
چند شمار زر و زینت کنیفکر کن از روز شمار ای غلام
نیستی آگه که دم واپسیناز تو برآرند دمار ای غلام
قصۀ مرگم جگر و دل بسوختدست ازین قصه بدار ای غلام

واقعۀ مشکل و دار الغرور

برد ز عطار قرار ای غلام

صبح برافراخت علم ای غلامرنجه کن از لطف قدم ای غلام
خیز که بشکفت گل و یاسمینتا بنشینیم بهم ای غلام
باده خوریم وز جهان بگذریمزانکه جهان شد چو ارم ای غلام
بس که درآید گل نازک بباغما شده چون خاک دژم ای غلام
زین گذر عمر چه سازیم ما؟زندگی ماست دو دم ای غلام
پس چو چنینست، یقین عمر خویشچند گذاریم بغم ای غلام
این همه خود بگذرد و جان و دلوارهد از جور و ستم ای غلام
وقت درآمد که به پشتی توباز برآریم شکم ای غلام
آب بجوبیم ز خضر ای پسرجام نخواهیم ز جم، ای غلام
درنگر و خلق جهان را ببینروی نهاده بعدم ای غلام
چون همه در معرض محو آمدیممحو شوی زود تو هم ای غلام
تو بیقین دان که نیرزد بمرگجملۀ عالم دو درم ای غلام
عاقبت الامر چو مرگست راهعمر تو چه بیش و چه کم ای غلام

پس غم عطار درین وقت گل

دفع کن ازمن، بکرم ای غلام

خورد بر من صبحدم شام ای غلامزنده گردان جانم از جام ای غلام
جام در ده، این دل پر درد راوارهان از ننگ و ازنام ای غلام
من چهل شب همچو شمعی سوختمصبح، دم زد من چنین خام ای غلام
دست ایامم بروی اندر فکندهین که رفت از دست ایام ای غلام
گام بیرون نه، که دست روزگارندهدت پیشی بیک گام ای غلام
گر همی خواهی که ازخود وارهیما قلندر دردی آشام ای غلام
چند باشی در میان خرقه گبر؟تازه گردان زود اسلام ای غلام
چند باشی بر امید دانه‌ای؟همچو مرغی مانده دردام ای غلام
عاشق ره شو، که مرد راه عشقبرترست ازمدح و دشنام ای غلام
بی سر و پا شو چو گویی، زانک عشقهست بی آغاز و انجام ای غلام
هر که او در عشق بی‌آرام نیستکی تواند یافت آرام ای غلام
گاه مرد مسجدی گه مرد دیرهر دو نبود کام وناکام ای غلام
یا مشو در مسجد و زنار بندیا مده در دیر ابرام ای غلام
یا تو خاص خاص شو یا عام عامتا بکی نی خاص ونی عام ای غلام
چونکه اندر راه باشی ناتمامکی رسد کارت باتمام ای غلام

گفت عطار آنچه میدانست راست

یادت آید این بهنگام ای غلام

شیفتۀ حلقۀ گوش توامسوختۀ چشمۀ نوش توام
ماهرخ با خط و خال منیدل شدۀ بی تن و توش توام
ترک منی، گوش بمن دار از آنکهندوی یک حلقه بگوش توام
خانۀ پیراسته همچون نگارمنتظر خانه فروش توام
چون دلم از چشم تو آمد بجوشعاشق چشم تو و جوش توام
خط چه کشی در من غمکش، از آنکمست خط غالیه پوش توام
هوش بمن باز کی آید؟ که منتا به ابد رفته ز هوش توام
گرچه بگویایی من نیست کسیک شکرم ده که خموش توام

چون بگریزی تو ز عطار چون

در دو جهان دوش بدوش توام

خط مکش در وفا کز آن توامتشنۀ خط دلستان توام
چون زنم در هوای تو پر و بال؟که نه من مرغ آشیان توام
از دهانت چو گوش را خبرستمن چرا چشم بر دهان توام
کینه گیری ز من نکو نبودچون تو دانی که مهربان توام
بی‌تو با چشم خون فشان هر شبدر غم لعل درفشان توام
از تو تا بر کنار ماند دلمبی تو چون موی از میان توام
نیم جان داشتم، غم تو بسوختگر کنون زنده‌ام، بجان توام
روی از آستین مپوش که منروی بر خاک آستان توام
می‌ندانم من سبکدل هیچکه چرا رایگان گران توام

همچو عطار مانده باد بدست

کمترین سگ ز خاکدان توام

فتنۀ زلف دلربای توامتشنۀ جام جان فزای توام
نیست چون زلف تو سرخویشمکه چو زلف تو درقفای توام
جز هوای توام نمی‌سازدزانکه پروردۀ هوای توام
گر غباریست بامنت ز آنستکه من خسته خاک پای توام
تا کنارم ز اشک دریا شدنیست کاری جز آشنای توام
چون بصد وجه آشنای منیمن بصد درد مبتلای توام
از همه فارغم که در دو جهانمی نیابد بجز رضای توام
بس بود از دو عالم این ملکمکه تو دانی که من گدای توام

از وجود فرید سیر شدم

گم شده، در عدم برای توام

درخطت تادل بجان دربسته‌امچون قلم زان خط میان دربسته‌ام
در تماشای خط سرسبز توچشم بگشاده فغان دربسته‌ام
نی، که از خطت زبانم شد ز کارزان چنین واله، زبان دربسته‌ام
آشکارا خون دل بگشاده‌امتا بزلفت دل نهان در بسته‌ام
تو چنین پسته دهان و من ز شوقگرم می‌سوزم، دهان دربسته‌ام
چون جهان آرای دیدم روی توچشم از روی جهان دربسته‌ام
پر گره زانست زلف تو که مندل بزلفت هر زمان دربسته‌ام
نیست در کار توام دلتنگییزانکه در کار تو جان دربسته‌ام
گفته ای دل بند با من تا به جاناین چه باشد، بیش ازان دربسته‌ام
گر بسوزد همچو خاکستر دو کوننگسلم از تو، چنان دربسته‌ام!

تا بلای ناگهان دیدم ز هجر

رخت رحلت ناگهان دربسته‌ام

تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌اماما هزار جان عوض آن گرفته‌ام
چون از لبت نبود مرا روی یک شکرای بس که پشت دست بدندان گرفته‌ام
تا آب زندگانی تو دیده‌ام ز دوردور از رخ تو مرگ خود آسان گرفته‌ام
چون توشۀ وصال توام دست می‌نداددر پا فتاده گوشۀ هجران گرفته‌ام
چون بر کمان ابروی تو تیر دیده‌امگر خواستم و گرنه کم جان گرفته‌ام
آوازۀ لب تو ز خلقی شنیده‌امز آن تشنه راه چشمۀ حیوان گرفته‌ام
آن راه چشمه در ظلمات دو زلف تستیارب رهی چه دور و پریشان گرفته‌ام
چون خشک سال وصل تو در کون دیده‌اماز ابر چشم عادت طوفان گرفته‌ام
گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشکاین جرم نیز بر دل بریان گرفته‌ام
بر هم دریده پردۀ تر دامنی چشمکورا بدست اشک گریبان گرفته‌ام
گفتی که: من بکار تو سرتیزیی کنمکاین بر دلت ز زلف پریشان گرفته‌ام
خونی گشاد از همه سرتیزی توامکاین تجربه ز ناوک مژگان گرفته‌ام
چون تو زناز وکبر نگنجی بشهر درمن شهر، ترک گفته بیابان گرفته‌ام

عطار تا که از چو تو یوسف جدا فتاد

یعقوب وار کلبۀ احزان گرفته‌ام

از می عشق تو مست افتاده‌امبر درت چون خاک پست افتاده‌ام
مستیم را نیست هشیاری پدیدکز نخستین روز مست افتاده‌ام
در خرابات خراب عاشقیعاشق ودردی پرست افتاده‌ام
توبۀ من چون بود از من درست؟کز ملامت در شکست افتاده‌ام
نیستی من ز هستی منستنیستم از آنکه هست افتاده‌ام
می‌تپم چون ماهیی دانی چرازانک از دریا بشست افتاده‌ام
بیخودم کن ساقیا بگشای دستزانک از خود پای بست افتاده‌ام

این زمان عطار و نصفی از شراب

کز زمان در نصف شست افتاده‌ام

من شراب از ساغر جان خورده‌امنقل او از جشن رضوان خورده‌ام
گوییا وقت سحر از دست خضرجام جم پر آب حیوان خورده‌ام
لب فرو بستم تو میدان کاین شراببا حریفی آب دندان خورده‌ام
تو مخور زنهار این می تا توییزانکه من زنهار با جان خورده‌ام
چون تویی تو نماند آنگهینعره زن می‌خور که من زان خورده‌ام
چون دریغ آید بخویشم این شرابلاجرم از خویش پنهان خورده‌ام
در فرح زانم که همچون غنچه مناین قدح سر درگریبان خورده‌ام
برفراز عرش باز اشهبمرزقها از دست سلطان خورده‌ام
دل چو در انگشت رحمان داشتمشیر از انگشت رحمان خورده‌ام

این زمان عطار اگر نوشد شراب

زیبدش، چون زهر هجران خورده‌ام

بی‌دلی و بی‌قراری مانده‌امزانکه در بند نگاری مانده‌ام
دل خوشی بی‌دلگشایی مانده‌امغمکشی بی‌غمگساری مانده‌ام
زیر بار عشق او کارم فتادلاجرم در کار و باری مانده‌ام
در میانم باغم عشقش چو شمعگرچه چون اشک از کناری مانده‌ام
گرچه وصل او محالی واجبستمن مدام امیدواری مانده‌ام
بی گل رویش در ایام شبابچون بنفشه سوگواری مانده‌ام
همچو لاله غرقۀ خون رخشداغ بر دل ز انتظاری مانده‌ام
دیده‌ام میگون لب آن سنگدلسنگ بر دل در خماری مانده‌ام
چو دهان او نهان شد آشکاردر نهان و آشکاری مانده‌ام
زنگبار زلف او مویی بتافتزان چو مویش تابداری مانده‌ام
زلف چون در بند روم روی اوستمن چرا در زنگباری مانده‌ام؟
گه بدر بندم ره دور و درازگه بچین در اضطراری مانده‌ام
چون سر یک موی او بارم ندادزیر بار مشک، باری مانده‌ام
صدجهان بار از سر مویی که دید؟من که دیدم بی‌قراری مانده‌ام
می‌شمارم حلقه‌های زلف اودر شمار بی‌شماری مانده‌ام
چون سری نیست، ای عجب این کار رامن مشوش در چه کاری مانده‌ام؟
روزگاری می‌برم در زلف اوبس پریشان روزگاری مانده‌ام

شد فرید از چین زلفش اشک بیز

زان سبب زیر غباری مانده‌ام

از بس که روز و شب غم بر غم کشیده‌امشادی فکنده‌ام غم بر غم گزیده‌ام
شادی بروی غم که غمم غمگسار گشتکم غم، چو روی شادی عالم بدیده‌ام
گویند شادیست درین آشیان غممن شادیی ندیده‌ام، اما شنیده‌ام
کس را مباد با من و با درد من رجوعزیراکه درد عشق مسلم خریده‌ام
تا کی ز درد عشق زنم لاف؟ چون زنفسدایم بدل رمیده، بتن آرمیده‌ام
هرگز دمی نیافته‌ام هیچ فرصتیچندانکه با سگان طبیعت چخیده‌ام
عمرم گذشت در بچه طبعی و من هنوزاز حرص و آز چون بچۀ نارسیده‌ام
گرچه قدم نداشته‌ام در مقام عدلباری ز اهل ظلم قدم در کشیده‌ام
در گوشه‌ای نشسته بسی خون بخورده‌امبر جایگه فسرده، بسی آرمیده‌ام

هر روز در خزانۀ عطار کمترست

دری که از سفینۀ دانش گزیده‌ام

روی تو در حسن چنان دیده‌امکاینۀ هر دو جهان دیده‌ام
جمله از آن آینه پیدا نمودو آینه از جمله نهان دیده‌ام
هست در آیینه نشان صد هزارو آینه فارغ ز جهان دیده‌ام
جمله درین آینه جلوه گرندو آینه راحافظ آن دیده‌ام
صورت آن آینه چون چشم بودپرتو آن آینه جان دیده‌ام
جوهر آن آینه چون کس ندیدمن چه زنم دم که عیان دیده‌ام؟
لیک کسی را زچنان جوهریهیچ نه شرح ونه بیان دیده‌ام
جملۀ ذرات ازو برکناربا همه او را بمیان دیده‌ام
یافته‌ام از همه، بس فارغمپس همه را گرد ضمان دیده‌ام
باتویی تو چه دهم شرح این؟چون بندانم که چه سان دیده‌ام
جملۀ مردان جهان دیده رادر غم این نعره زنان دیده‌ام
یک همه دان در دو جهان کس ندیدچون دو جهان را همه دان دیده‌ام

دایم ازین واقعه عطار را

نوحه گر و اشک فشان دیده‌ام

ای برده به آب روی آبموز نرگس نیم خواب خوابم
تا روی چو ماه تو بدیدمافتاده چوماهییی ز آبم
چون شد خط سبز تو پدیداربر زرد نشست آفتابم
هرگه که بخون خطی نویسیمن سر ز خط تو برنتابم
هر گه که حدیث وصل گویمدل خون گردد از اضطرابم
از بی‌نمکی و بی‌قراریبر سیخ جهد که من کبابم
وصلت نرسد بدل، که از دلتا با جانم، خبر نیابم
من خاک توام، تو گنج حسنیبنمای رخ ازدل خرابم
در پای فتاده‌ام چو زلفتزین بیش چو زلف خود متابم

عطار ز دست شد بیکبار

وقتست که کم کنی عذابم

نی ز وصل تونشان می‌یابمنه ز هجر تو امان می‌یابم
دشنۀ هجران توام کشت از آنکتشنۀ وصل تو جان می‌یابم
از میان تو چو مویی شده‌امگر ترا موی میان می‌یابم
بیقین از دهن پرشکرتاثری هم به گمان می‌یابم
برخت تا بنگویی تو سخنمی‌ندانم که دهان می‌یابم
در صفات لبت از غایت عجزعقل را گنگ زبان می‌یابم
دل و جانم بلبت خواهم دادکاین همه لایق آن می‌یابم
زان بروی تو جهان روشن شدکه ترا شمع جهان می‌یابم
آنچه از خلق نهان می‌جستمدر جمال تو عیان می‌یابم

بی تو عطار جگر سوخته را

نتوان گفت چه سان می‌یابم

از عشق تو من بدیر بنشستمزنار مغانه بر میان بستم
چون حلقۀ زلف تست زناریزنار چرا همیشه بربستم؟
گر دین و دلم ز دست شد شایدچون حلقۀ زلف تست دردستم
دست آویزی، نکو بدست آمدبر زلف تو دست باد پیوستم
چون ترسایی درست شد بر منخوردم می عشق و توبه بشکستم
زان می که بجرعه‌ای که می‌خوردمگویی که هزار سالگی مستم
در سینه دریچه‌ای پدید آمدبسیار در آن، دریچه پیوستم
طاقت چو نداشتم شدم غرقهزان قطره که اوفتاد در شستم
جانم چو ز عشق آن جهانی شداز رسم و رسوم این جهان رستم
باور نکنند، اگر بنطق آرمامروز بدین صفت که من هستم
نه موجودم، نه نیز معدوممهیچم، همه‌ام، بلندم و پستم

عطار در این چنین خطر گاهی

تودانی و تو، که من برون جستم

از می عشق تو چنان مستمکه ندانم که نیست یا هستم؟
آتش عشق تودرآمدتنگمن ز خود رستم و درو جستم
لاجرم نیست هستم و هیچملاجرم عاقلی نیم، مستم
ننگ من از منست، بی من منبر پریدم بدوست پیوستم
چندگویم ز خود که در ره عشقجرعه‌ای خوردم وز خود رستم
ساقیا درد درد در ده زودکه بیک درد توبه بشکستم
باز خمخانه را گشادم درباز زنار برمیان بستم
هرچه کردم بعمرهای دراززان همه هیچ نیست در دستم

ترک عطار گفتم و بی او

دیده پرخون بگوشه بنشستم

تو بلندی عظیم و من پستمچکنم تا بتو رسد دستم؟
تا که سر زیر پای تو ننهمنرسم بر چنان که خود هستم
تا چنین هستیی حجابم بودآن ز من بود رخت بربستم
چون ز هستی خویش نیست شدملاجرم یا نه نیست یا هستم
گرچه وصل تونیست یک نفسماشتیاق توهست پیوستم
خود تو دانی کز اشتیاق توبوددر دو عالم بهر چه پیوستم
دوش عشقت درآمد از در دلمن ز غیرت ز پای ننشستم
گفت بنشین و جام جم در دهتا زجام جمت کنی مستم
گفتمش جام جم بدستم بودطفل بودم، ز جهل بشکستم
گفت اگر جام جم شکست ترادیگری به از آنت بفرستم
سخت درمانده بودم و عاجزچون شنیدم من این سخن رستم
آفتابی برآمد ازجانممن ز هر دو جهان برون جستم
از بلندی که جان من برشدعرش و کرسی به جمله شد پستم
چون شدم من ورای هر دوجهانماه و ماهی فتاد در شستم

عمر عطار شد هزاران قرن

چند گویی ز پنجه و شستم؟

درآمد دوش ترک نیم مستمبترکی برد دین و دل ز دستم
دلم برخاست، دینم رفت از دستکنون من بیدل و بی دین نشستم
چو آتش شیشه‌ای می پیشم آوردبشیشه توبۀ سنگین شکستم
چو یک دردی بحلق من فرو ریختمن از رد و قبول خلق رستم
ز مستی خرقه بر آتش نهادممیان گبرکان زنار بستم
چو محض زهد کردن کفر دیدمبصد حیله ز زهد و کفر جستم
پس از مستی عشقم گشت معلومکه نفس من بت و من بت پرستم
چه می‌پرسی ز من کز عشق چونی؟همی هستم چنان کز عشق هستم
چه دانم چون نه فانی‌ام نه باقی؟چه گویم چون نه هشیار ونه مستم

چو در لاکون افتادم چو عطار

بلند کون بودم،کرد پستم

مرا قلاش می‌خوانند هستممن از دردی کشان نیم مستم
نمی‌گویم: ز مستی توبه کردمهر آن توبه کز آن کردم شکستم
ملامت آن زمان بر خود گرفتمکه دل در مهر آن دلدار بستم
من آن روزی که نام عشق بردمزبند ننگ ونام خویش رستم
نمی‌گویند: فاسق نیستم منهر آن چیزی که می‌گویند هستم

ز زهد و نیکنامی عار دارم

من آن عطار دردی خوار مستم

عزم عشق دلستانی داشتموقف کردم نیم جانی داشتم
صدهزاران سود کردم در دو کونگر ز عشق او زیانی داشتم
چون شدم با عشق رویش هم نفسهر نفس تازه جهانی داشتم
در صفات روی چون خورشید اوسر مگر بر آسمانی داشتم
لیک چون روشن ندیدم ذره‌ایگنگ گشتم، گر زبانی داشتم
مدتی پنداشتم کز وصل تویا نصیبی یا نشانی داشتم
چون نگه کردم همه پندار بودیا خیالی یا گمانی داشتم
با سر هر موی زلفش تا ابدسرگذشت و داستانی داشتم
لیک دل پر غصه رفتم زیر خاکقصۀ دل چون نهانی داشتم
خواستم تا راه خود پنهان کنمهر سرشکی ترجمانی داشتم
چون ندیدم خویش را در خورد اواین مصیبت هر زمانی داشتم
موج می‌زد درد و زاری چون ربابگر رگی و استخوانی داشتم

برتن عطار هر مویی که بود

در خروشی و فغانی داشتم

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتممنبع هر گوهری دریای دیگر یافتم
این چنین دریا که گرد من درآمد از سرشکگرد کشتی بقا گرداب منکر یافتم
موج این دریا چرا فوق الثریا نگذرد؟خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم
در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنازانکه من این بحر را نه پا ونه سر یافتم
یعلم الله گر بعمر خویش از بی قوتیهیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم
شرم دارم کز گریبان سر بر آرم خشک موچون ز بحر چشم، خود را دامن‌تر یافتم
با چنین تر دامنی بس ایمنم از خشک سالکز تر و از خشک صد دریا میسر یافتم
هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشادلاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم
صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفتسر بسر زین بحر پرخونم مصور یافتم
در تعجب مانده‌ام از قطره‌های چشم خویشزانکه در هر قطره‌ای صد بحر مضمر یافتم
ای عجب هر قطرۀ اشکم که بگشادم ز همقرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم
قطرۀ بحریست چشمم را و دریا قطره‌ایزانکه بحر و قطره را با هم برابر یافتم
مد و جذر قطره و دریا بهم هر دو یکیستزانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم
از کنار بحر اخضر دیده‌ام وز خون خویشاز کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم
مردم آبی چشمم را درین دریای اشکگاه در خون غوطه، گاه از آه منبر یافتم
کی نماید آب رویم در چنین دریا؟ که منروی خود چون مرد دریایی مزعفر یافتم
منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرددر عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم
اندرین دریای خون هر قطرۀ خونین که هستهر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم
خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خونراه گم کردم که راه سرد صرصر یافتم
دل که دارد تا بگردد گرد این دریا؟ که منهر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم
گر درین دریا کسی کشتی امید افکندباد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم
سینۀ گردون که موجش آتشی زد ز آفتابروز و شب از رشک این بحرش پراخگر یافتم
گرچه دریای فلک را گوهر بسیار هستدایمش در جنب این دریا محقر یافتم
زانکه این دریا ز دل می‌خیزد آن دریا ز خوندرد را همچون عرض، دل را چو جوهر یافتم

تادلم بر روی دریا خوان معنی گسترد

خاطر عطار را چون قرص خاور یافتم

آنچه من در عشق جانان یافتمکمترین چیزها جان یافتم
چون بدیدم آشکارا روی دوستصدهزاران راز پنهان یافتم
چون در افتادم به پندار بقادر بقا خود را پریشان یافتم
چون فرو رفتم به دریای فنادر فنا در فراوان یافتم
تا نپنداری که این دریای ژرفنیست دشوار و من آسان یافتم
صدهزاران قطره خون از دل چکیدتا نشان قطره‌ای زان یافتم
این چه دریاییست کز عمر درازهرگزش نه سر نه پایان یافتم؟
چون بمردم هم ز خویش و هم ز خلقزندگی جان ز جانان یافتم

شمعهای عشق از سودای دوست

در دل عطار سوزان یافتم

دوش، چون گردون کنار خویش پرخون یافتممرکز دل ازمحیط چرخ، بیرون یافتم
دیدۀ اختر شمار من ز تیزی نظرسفت هر گوهر، که در دریای گردون یافتم
مردم چشمم، که شبرنگش طبق می‌آوردگرم می‌تازد از آتش غرقه در خون یافتم
گر طبق آورد شبرنگش بقا باد اشک رازانکه یک شبرنگ را پنجاه گلگون یافتم
نیز دریا را کنار خشک نتوان یافتنزانکه چون دریا کنار از در مکنون یافتم
چون برابر کردم اشک خود بدریا درشمار؟کز شمردن اشک خود افزون در افزون یافتم
چون هم ازدل می‌کشم اشک و هم ازخون جگرلاجرم این اشک دلکش را جگر خون یافتم
چون بهار عمر را لیلی به کام دل نبودهر بهاری در غم لیلیش مجنون یافتم
در همه عمر از فلک معجون دردی خواستمخون خود با خاک ره بنگر که معجون یافتم
چون زمین پست از دود بلند آسمانبرج من خاکی از آن آمد که هامون یافتم
چون نبود از فرق من تا خاک فرقی بیشترخاک بر سر ریختم زین فرق کاکنون یافتم
هندوی خود گیردم گردون اگر من خویش رایک نفس مقبل شدم، یک لحظه میمون یافتم
هندویم، زان شادمانم بنده‌ام زان مقبلممقبلی و شادمانی بین کزو چون یافتم
سیرم از خلقی که خون یکدگر را تشنه‌اندگر برفعت خلق را گردان گردون یافتم

تا که ساقی جهان عطار را زان درد داد

صدهزاران درد با این درد مقرون یافتم

دوش درون صومعه دیر مغانه یافتمراهنمای دیر را پیر یگانه یافتم
چون بر پیر درشدم پیر ز خود برفته بوداز می عشق، پیر را مست شبانه یافتم
از طلبی که داشتم چونکه نشستم اندکیاز کف پیر بتکده درد مغانه یافتم
راست که درد خورده شد موج بخاست از دلمتاکه زچشم در فشان سیل روانه یافتم
نعره‌زنان برون شدم دلق و سجاده سوختمدشمن جان خویش را در بن خانه یافتم
چون دل من بدوستی چله نشین دیر شدطاعت زاهدی خود زیر ستانه یافتم
بی‌سر و سروری اگر رند قلندری شدمقبلۀکافری شدم زهد فسانه یافتم
چون بنمود ناگهم آینۀ وجود رخذرۀ ذره را درو عشق نشانه یافتم
عاشق و یار دایماً در دو جهان هموست بسزانک خیال آب و گل جمله بهانه یافتم
نه الم فراق را هیچ دوا رقم زدمنه ره درد عشق را هیچ کرانه یافتم
در ره عشق چون روم چون ره بی‌نهایتستخاصه به پیش هر قدم چاه و ستانه یافتم
گرچه امام دین بدم چون که بدیر درشدمبر در دیر، خویش را رند زمانه یافتم

گرچه بعشق فی المثل عیسی وقتی ای فرید

لاف مزن چو رهزنت سوزن وشانه یافتم

دوش دل را در بلایی یافتمخانه چون ماتم سرایی یافتم
گفتم: ای دل حال چیست آخر بگوی؟گفت: بوی آشنایی یافتم
همچو گویی در خم چوگان عشقخویش را نه سر، نه پایی یافتم
خواستم تا جان نثار او کنمزانکه جانم را سزایی یافتم
پیش از من جان بر او رفته بودگرچه من بی جان بقایی یافتم
آن بقا از جان نبود از عشق بودزانکه عشق جانفزایی یافتم
مردم چشم خودش خوانم از آنکدایمش در دیده جایی یافتم
گرچه زلف او گره بسیارداشتهرگره مشکل گشایی یافتم
با چنان مشکل گشایی حل نشدآنچه من از دلربایی یافتم
چون بخون خویشتن بستم سجلهر سرشکی را گوایی یافتم
چون سجل بندم بخون؟ چون پیش ازیناز لب او خون بهایی یافتم
عقل از زلفش ز بس اندیشه کردحاصلش تاریکنایی یافتم
با دهانش تا دو چاری خورد دلدایمش در تنگنایی یافتم

در هوای او دل عطار را

ذره کردم، چون هوایی یافتم

یک غمت را هزار جان گفتمشادی عمر جاودان گفتم
عاشق ذره‌ای غمت دیدمهر دلی را که شادمان گفتم
بر درت آفتاب را همه شبعاشقی سر بر آستان گفتم
باز چون سایه‌ای همه روشندر بدر از پست دوان گفتم
ذره‌ای عکس را که از رخ تستآفتاب همه جهان گفتم
تا که وصف دهان تو کردمقصه‌ای بس شکر فشان گفتم
چون بدو وصف را طریق نبودظلم کردم کز آن دهان گفتم
زان سبب شد مرا سخن باریککز میان تو هر زمان گفتم
ماهرویا، هنوز یک مویستهرچه در وصف آن میان گفتم
گفته بودم که: در تو بازم سربی تو من ترک سر از آن گفتم
گفتی: از دل نگویی این هرگزراست گفتی که من ز جان گفتم
باد بی تو سر زبانم شقگرمن این از سر زبان گفتم
خواستم ذره‌ای وصال از تواین سخن هم بامتحان گفتم
در تو نگرفت از هزار یکیگرچه صدگونه داستان گفتم

چون نشان کرده‌ای دل عطار

هرچه گفتم بدان نشان گفتم

دریاب که رخت برنهادمروی از عالم بدر نهادم
هم غصه بزیر خاک بردمهم پای بر آن زبر نهادم
نایافته وصل، جان بدادماین نیز بر آن دگر نهادم
دریای غم تو موج می‌زدچون روی بموج در نهادم
ناکام بدرد غرقه گشتمیک گام چو پیشتر نهادم
گفتی: سفری بکن که در راهاز بهر تو صد خطر نهادم
از خاک در تو برگرفتمآن روی که در سفر نهادم
فراشی خاک درگه توقسم دل بی‌خبر نهادم
از خون سرشک من گلی شدهر خشت که زیر سر نهادم
جز نام تو باربر نیاوردهر داغ که بر جگر نهادم
در آتش دل بتافتم گرماز هر داغی که بر نهادم
بس مهر که از خیال رویتبر مردمک بصر نهادم
آن چندان مهر تا قیامتاز بهر یکی نظر نهادم

بی اونظر فرید نگشاد

کاین قاعده معتبر نهادم

با درد تو دل از آن نهادمکان درد برای جان نهادم
از مال جهان که نیم جو بودبا درد تو در میان نهادم
از در سرشک و گوهر اشکبس گنج که رایگان نهادم
هر روز هزار بار خود رادر بوتۀ امتحان نهادم
از بوته چو پا برون گرفتممهر غم تو بر آن نهادم
آن سر، که ببند کس نیایداز دست تو در جهان نهادم
کز یک دم خویش هفت دوزخدر جنب نه آسمان نهادم
بس شب که در اشتیاق رویتسر بر سر آستان نهادم
بس روز که دل کباب کردمدر پیش سگانت خوان نهادم
سودای تو سر چو بر نمی‌تافتبا مغز در استخوان نهادم
چه سود؟ که بی تو بر من آمدهر تیر که بر کمان نهادم
صد ساله ذخیرۀ ملامتزان غمزۀ دلستان نهادم
صد نغمۀ زهر در دهانمزان لعل شکر فشان نهادم
هر فکر، که از لب تو کردمبندیست که بر دهان نهادم

عطار بجان رسیده را مهر

از مهر تو بر زبان نهادم

ای عشق تو پیشوای دردموی درد تو هر زمان و هر دم
آیینۀ عارضت سیه شدکز حد بگذشت آه سردم
یک لحظه بر من آی آخرتا کی داری ز خویش فردم؟
تا من خط سبز تو ببینمتو درنگری به روی زردم
گر کار دلم ز دست بگذشتتا در خطر هزار دردم
گو بگذر از آنکه شست زلفتدست آویزست و پایمردم
گفتی: بگریز و ترک من گیرکاورد ز خاکی تو گردم
گویی من مستمند خاکیخونی کردم؟ که آن نکردم
خونم بمریز زانکه بس زودمن بی تو بسی بخون بگردم
خونم چه خوری که نیست یک شبتا از تو هزار خون نخوردم

کو سوخته‌تر کسی ز عطار؟

یک سوخته نیست هم نبردم

منم آن گبر دیرینه، که بت خانه بنا کردمشدم بر بام بت خانه، درین عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را،ای مسلمانان!که من آن کهنه بتها را دگرباره جلا کردم
از آن مادر که من زادم،دگرباره شدم جفتشاز آنم گبر می‌خوانند که با مادر زنا کردم
ببکری زادم از مادر، از آن عیسیم می‌خوانندکه من این شیر مادر را دگرباره غذاکردم

اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند

گوا باشید ای مردان، که من خود را فنا کردم

تا روی تو قبلۀ نظر کردماز کوی تو کعبۀ دگر کردم
سرگشته شدم که گرد آن کعبههر لحظه طواف بیشتر کردم
روزی نه باختیار می‌رفتمدر دفتر عشق تو نظر کردم
گویی که هزار سال می‌خواندمبا جمله بیک نظر زبر کردم
چون جان و جهان خود ترا دیدمجان دادم و از جهان گذر کردم
ز آن روز که پردۀ تو جان دیدمسوراخ به جان خویش درکردم
بر روزن جان مقیم بنشستمجان پیش تو بر میان کمر کردم
چون اصل همه جمال تو دیدمترک بد و نیک وخیر و شر کردم
ز آنگه که دلم چو آفتابی شددر خود همه چون فلک سفر کردم
افسانۀ دولت تو می‌گفتندمن سوخته سر ز خاک بر کردم
هم نعره زنان به میکده رفتمهم رقص کنان ز پای سر کردم
چون بوی شراب عشق بشنیدمخود را ز دو کون بی‌خبر کردم

عطار شکسته را همی هر دم

در عشق رخت درست تر کردم

هر شبی عشقت جگر می‌سوزدمهمچو شمعی تا سحر می‌سوزدم
بی پر و بال توام، کز عشق توگاه بال و گاه پر می‌سوزدم
چون کنم در روی چون ماهت نظر؟کز فروغ تو نظر می‌سوزدم
چند دارم دیده بر راه امید؟کز نظر کردن بصر می‌سوزدم
بی جگر خوردن کنون در من نگرکز جگر خوردن جگر می‌سوزدم
گفت با من ساز، تا کم سوزمتگرچه می‌سازم بتر می‌سوزدم
سرد و گرمم می نسازد با تو زانکسوز عشقت خشک و تر می‌سوزدم
تا نخواهم سوختن یکبارگیهر دم از نوعی دگر می‌سوزدم
تا قدم از سر گرفتم در رهشاز قدم تا فرق سر می‌سوزدم

تن زن، ای عطار عود عشق سوز

تا بخلوتگاه بر می‌سوزدم

گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدمشبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه‌ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوارراست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
ز آمدن بس بی‌نشان و وز شدن بس بی‌خبرگوییا یک دم بر آمد کامدم من یا شدم
نه، مپرس از من سخن، زیرا که چون پروانه‌ایدر فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش قدم در نه،اگر با دانشیلاجرم در عشق، هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشتاین عجایب بین که چون بینای نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهیتا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من زتأثیر دل او بیدل وشیدا شدم

در سفر عشق چنان گم شدمکز نظر هر دو جهان گم شدم
نام ونشانم ز دو عالم مجویکز ورق نام ونشان گم شدم
هیچ کسم نیز نبیند دگرکز عقبات تن و جان گم شدم
جامه دران،اشک فشان آمدمرقص کنان، نعره زنان گم شدم
چون همه از گم شدگی آمدندگم شدگی جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعبمن سبک از بار گران گم شدم
سایۀ یک ذره چسان گم شود؟در بر خورشید چنان گم شدم
بحر شغبناک چو گشت آشکاربر صفت قطره نهان گم شدم
قطره بدم، بحر بمن باز خوردتا خبرم بد، بمیان گم شدم

شد همگی هستی عطار هیچ

تا ز میان همگان گم شدم

ای عشق بی‌نشان، ز تو من بی‌نشان شدمخون دلم بخوردی و در خورد جان شدم
چون کرم پیله، عشق تنیدم بخویش برچون پرده راست گشت من اندر میان شدم
دیگر که راندم؟ که من از خود برآمدمدیگر که بیندم؟ که من از خود نهان شدم
چون در دل آمد آنچه زبان لال شد از آندر خامشی و صبر چنین بی‌زبان شدم
مرده چگونه بر سر دریا فتد ز قعر؟من در میان آتش عشقش چنان شدم
مرغی بدم، ز عالم علوی برآمدهعمری بسر بگشتم و با آشیان شدم
چون بر نتافت هر دو جهان باز جان منبیرون ز هر دو در حرم جاودان شدم

عطار، چه گویی؟ ازین گفت توبه کن

نه، توبه چون کنم؟ که کنون کامران شدم

تا ز سر عشق سرگردان شدمغرقۀ دریای بی‌پایان شدم
چون دلم در آتش عشق اوفتادمبتلای درد بی‌درمان شدم
عاشق صاحب جمالی شد دلمکز کمال حسن او حیران شدم
چون سر و کار مرا سامان نماندمن ز حیرت بی سر و سامان شدم
چون نبودم مرد وصلش لاجرممدتی غمخوارۀ هجران شدم
چون بدیدم آفتاب روی اوبر مثال ذره سر گردان شدم
همچو مرغی نیم بسمل در فراقپر زدم بسیار تا بیجان شدم
چون به جان فانی شدم در راه اودر فنا شایستۀ جانان شدم
چون بقای خود بدیدم در فناهرچه می‌جستم بکلی آن شدم
رستم از غوغای خود با یار خودبیخود اندر پیرهن پنهان شدم

تا که عطار این سخن آزاد گفت

بندۀ او از میان جان شدم

تا جمال تو بدیدم مست ومدهوش آمدمعاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم
نامۀ عشقت بخواندم، عاشق دردت شدمحلقۀ زلفت بدیدم حلقه درگوش آمدم
سرخ رو از چشم بودم بیش ازین از خون دلزرد رو از سبزۀ آن چشمه نوش آمدم
شغبۀ آن شکرستان شکربار ار شدمفتنۀ آن سنبلستان بناگوش آمدم
خواب خرگوشم بسی دادی، ندانستم ولیکهم به آخر درجوال خواب خرگوش آمدم
کی بگردانم ز تو از هر جفایی روی؟از آنکتو جفا کیش آمدی و من وفا کوش آمدم
عشق تو کاندر میان جان من شد معتکفکی فراموشش کنم؟ گرمن فراموش آمدم

وصف می‌کرد از تو عطار اندر آفاق جهان

نک سخن ناگفته حالی گنگ و مدهوش آمدم

دوش از وثاق دلبری، سرمست بیرون آمدمهیچم نبود از خود خبر، تا بی‌خبر چون آمدم؟
دستم چو از نیرنگ او آمد بزیر سنگ اوبر چهرۀ گلرنگ او چون لاله درخون آمدم
گاهی ز جان بیجان شدم،گاهی ز دل بریان شدمهر لحظه دیگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم
در فرقت آن نازنین گشتم همه روی زمینگویی نبودم پیش ازین، عاشق هم اکنون آمدم
چون نیستی اندر عیان در نیستی گشتم نهانتا هرچه دیدم در جهان ازجمله بیرون آمدم

ازفقر رو کردم سیه عطار را کردم تبه

رفعت رها کردم بره از خویش بیرون آمدم

رفتم بزیر پرده و بیرون نیامدمبا صید پرده بازی گردون نیامدم
چون قطب ساکن آمدم، اندر مقام فقرهر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم
ننهاده‌ام قدم بحرمگاه فقر درتا هرچه بود از همه بیرون نیامدم
زر همچو گل ز صره از آن ریختم به خاکتاهمچو غنچه با دل پرخون نیامدم
از اهل روزگار بمعیار امتحانکم نیستم بهیچ، گر افزون نیامدم
همچو مگس بریزۀ کس ننگریستمهرچند چون همای همایون نیامدم
منت خدای را که اگر بود وگر نبوددر زیر بار منت هر دون نیامدم
هر بی‌خبر برون درست، از وجود منآخر من از عدم بشبیخون نیامدم

عطار پر بسوی فلک، همچو جبرئیل

راه زمین مرو، که چو قارون نیامدم

تو می‌دانی که در کار تو چون مضطر فروماندمبخاک وخون‌فرورفتم، ز خواب و خور فروماندم
ز حیرانی عشق تو خلاصم کی بود هرگز!که از عشقت بتو هر روز حیران‌تر فرو ماندم
عجایب نامۀ عشقت به پایان چون برم آخر؟که اندر اولین حرفی بسر دفتر فرو ماندم
چو دست من بیک بازی فرو بستی چه بازم من؟مکن، داویم ده آخر، که در ششدر فروماندم
همه شب بی تو چون شمعی میان آتش و آبمنگه کن در من مسکین، که بس مضطر فرو ماندم
چگونه چشمۀ حیوان بدست آرم بدین وادیکه اندر قعر تاریکی چو اسکندر فرو ماندم!
از آن شد کشتیم غرقاب و من بر پاره‌ای تختهکه درگرداب این دریای موج آور فرو ماندم
چو از شوق گهر رفتم درین وادی و گم گشتمهم از خشکی، هم از دریا هم از گوهر فروماندم
ز بس کاندر خم چوگان محنت گوی گشتم منچو گویی اندرین میدان ز پا و سر فرو ماندم

ندانم تاتو، ای عطار، گنج عشق کی یابی

که در سودای گنج اکنون به رنج اندر فروماندم

تا عشق ترا بجان ربودمبی درد تو یک نفس نبودم
از روز ازل هنوز مستموز شوق الست در سجودم
گفتی که جمال خود نمایماین خود ز کمال تو شنودم
در آتش هجر انتظارممی‌سازم و سوخت این وجودم
بی‌لطف تو بوی خوش ندارمگر جمله گلاب و مشک وعودم
از بوی جگر که می‌گدازمبر اوج فلک رسید دودم
مفتاح هدایتم تودادیآنگه در اهلیت گشودم
در عشق تو یافتم سعادتصد باره درون خود ز دودم

نامم ز تو زان شدست عطار

کز حسن تو عارفی نمودم

تا عشق تو سوخت همچو عودمیک ذره نماند از وجودم
تا بگذشتی چو باد بر منبر خاک فتاده در سجودم
یک راه ز تو نمی‌شکیبمخود را صد راه آزمودم
عشقت چو نشست بر دلم ساختبرخاست زره زیان وسودم
از جوهر عشق هر دو عالمیک ذره ز خویش می‌نمودم
چون نیک بخود نگاه کردممن خود بمیانه در نبودم
چون من بخودی نبود گشتمآیینۀ کاینات بودم
گه پردۀ آسمان گشادمگه چهرۀ آفتاب سودم

از بسکه بسوختم درین باب

عطار نیم کنون،که عودم

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدمتا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
چندانکه فکر کردم، چندانکه ذکر گفتمچندانکه ره سپردم، بیرون ز تو ندیدم
تا کی بفرق پویم؟ جمله تویی چه گویم؟چون با منی چه جویم؟ اکنون بیارمیدم
عمری بسر دویدم، گفتم مگر رسیدمبادست هرچه دیدم جز باد می‌ندیدم
فریاد من از آنست کاندر پس درم مندر بسته ماند بر من، وز دست شد کلیدم

عطار را به کلی از خویشتن فنا کن

چون در بقای عشقت ذوق فنا چشیدم

سواد خط تو چون نافع نظر دیدمروایتی که ازو رفت معتبر دیدم
مرا چو زلف تو بر حرف می فرو گیردحروف زلف تو برخواندم و خطر دیدم
چه گویم از الف وصل تو که هیچ نداشت؟من اینکه هیچ نداشت از همه بتر دیدم
ترا میان الفست و الف ندارد هیچ که من ورای الف هیچ در کمر دیدم
کمند زلف ترا، کافتاب دارد زیرهزار حلقه گرفتار یکدگر دیدم
بحلقه آمده جان، در درون هر حلقههزار عاشق گم کرده پا و سر دیدم
سزد که هندوی تونام نرگسست از آنکدو هندوی رخ تو نرگس بصر دیدم
چگونه شور نیارم ز آرزوی لبت؟کز آرزوی لبت شور در شکر دیدم
ورای دولت وصل تو هیچ دولت نیستولی چه سود که آن نیز بر گذر دیدم
چگونه وصل تو دارم طمع که من خود راز تر وخشک، لب خشک و چشم تر دیدم
بعالمی که ز وصلت سخن رود آنجاهزار تشنه بخون غرقه بیشتر دیدم
ز مشرقی که ازو آفتاب حسن تو تافتهزار عرش،اگر بود، مختصر دیدم

چو در صفات توام آبروی می‌بایست

فرید را سخنی همچو آب زر دیدم

دریغا کانچه جستم آن ندیدمنجات تن خلاص جان ندیدم
دلم می‌سوزد از درد و چه سازم؟که درد خویش را درمان ندیدم
بکار افتادگی خویش هرگزندیدم، هیچ سرگردان ندیدم
بگردیدم چو گردون گرد عالمچو خود را واله و حیران ندیدم
شدم چون گوی سرگردان که خود راحریف درد در میدان ندیدم
درین حیرت ندارم صبر و غم، اینتکه کشتن خویش را فرمان ندیدم
درین وادی بسی از پیش رفتمولی یک ذره از پیشان ندیدم
کنون از پس شدم عمری ولیکنسر یک مویی از انسان ندیدم
چو راهی بی‌نهایت می‌نمایدسر و بن یافتن امکان ندیدم
چو شمعی خویش رادر آتش ودوداگر دیدم بجز گریان ندیدم
گزیرم نیست از خود، بی خودآیمکه من هرگز چنین طوفان ندیدم
ز عالم شربتی بی خون نخوردمز گیتی بی جگر یک نان ندیدم
ندیدم در جهان یک ذره شادیکه تا اندوه صد چندان ندیدم
چه گر خورشید عمرم بود تاوان؟چو بر من تافت، جز تاوان ندیدم
حکایت چون کنم از ملک یوسف؟که من جز چاه و جز زندان ندیدم
خطا گفتم بسی دیدم نکوییولی خود را سزای آن ندیدم
کمال دیگران بر خود چه بندم؟که من در خویش جز نقصان ندیدم
صدف را آن بود بهتر که گویدکه من در عمر خود باران ندیدم
فقیری بایدم همدرد و همدمکه می‌گوید که من سلطان ندیدم

تو ای عطار چون اینجا رسیدی

سخن گفتن ترا سامان ندیدم

عشق بالای کفر ودین دیدمبی‌نشان از شک و یقین دیدم
کفر و دین و شک و یقین گرهستهمه با عقل همنشین دیدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالمچون بگویم که کفر و دین دیدم
هر چه هستند بند راه خودندسد اسکندری من این دیدم
فانی محض گرد تا برهیراه نزدیک‌تر همین دیدم
چون من اندر صفات افتادمچشم صورت صفات بین دیدم
هر صفت را که محو می‌کردندصفتی نیز در کمین دیدم
جان خود را چو آن صفات گذاشتغرق دریای آتشین دیدم
خرمن من چو سوخت زان دریاماه و خورشید خوشه چین دیدم
کف آن بحر بی‌نهایت راجنت عدن و حور عین دیدم
چون گذر کردم از چنان بحریرخش خورشید زیر زین دیدم
حلقه‌ای یافتم دو عالم رادل درآن حلقه چون نگین دیدم
آخرالامر زیر پردۀ غیبروی آن ماه نازنین دیدم
آسمان را که حلقۀ در اوستپیش او روی بر زمین دیدم
بر رخ او که عکس اوست دو کونبرقع از زلف عنبرین دیدم
نقشهای دو کون را زان زلفگره و تاب و بند و چین دیدم
هستی خویش پیش آن خورشیدسایۀ یار راستین دیدم
دامنش چون بدست بگرفتمدست او اندر آستین دیدم
هر که او سر این حدیث شناختنقطۀ دولتش قرین دیدم

جان عطار را نخستین گام

برتر ازچرخ هفتمین دیدم

ترک قلندر من دوش درآمد ازدرمبوسه گشاد بر لبم، تنگ کشید در برم
در لب لعل ترک من آب حیات خضر بودلب چو نهاد بر لبم گفتم: خضر دیگرم
بوسه چو داد ترک من، هندوی اوشدم بجانچون که بدید هم سزا نیز بداد شکرم
من بمیان این طرف اشک فشان شدم چو شمعاز سر آنکه خیره شد از سر ناز دلبرم
من چو چشیدم آن شکر،دل ز کمال لطف اوبرد گمان که شد مگر ملک جهان میسرم

گرچه جفای او بسی برد فرید بعد ازین

گرچه جفا کند بسی من ز وفاش نگذرم

خبرت هست که خون شد جگرم؟وز می عشق تو چون بی‌خبرم؟
ز آرزوی سر زلف تو مدامچون سر زلف تو زیر و زبرم
نتوان گفت بصد سال آن غمکز سر زلف تو آمد بسرم
می‌تپم روز و شب و می‌سوزمتا که بر روی تو افتد نظرم
خود ز خونابۀ چشمم نفسینتوانم که بتو درنگرم
گر بروز اشک چو در می‌بارممی بر‌آید دل پرخون زبرم
چون نبینم نظری روی تو منبتماشای خیال تو درم
گر نخوردی غم این سوخته دلغم عشق تو بخوردی جگرم
چندگویی که: تو خود زر داریپشت گرمی تو غمت را چه خورم؟
دور از روی تو گر درنگریپشت گرمیست ز روی چو زرم

روی عطار چو زر زان بشکست

که زری نیست بوجه دگرم

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرمکفار بشنوند ونگروند کافرم
وز زلف او اگر سر مویی بمن رسددر دل نهم چودیده و درجان بپرورم
درهم ز دست، دست سر زلفش از شکندستم نمی‌دهد که شکنهاش بشمرم
تا برد دل ز من سر زلف معنبرشاز بوی دل شدست دماغی معنبرم
جان منست اگر چه نمی‌بینمش چو جانبی جان چگونه عمر گرامی بسر برم؟
از پای می‌درآیم و آگاه نیست کستا عشق آن نگار چه سوداست در سرم
غم می‌رسد بمن همه از سوی آن نگارشادی بروی من، که غم اوست در خورم
در عشق او دلیست زخود بی‌خبر مراوز هرچه زین گذشت خبر نیست دیگرم
تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خودبا خاک راه رهگذر او برابرم
زان آمدست با من بیدل بدر برونکز دیرگاه خاک سر کوی دلبرم
بر خاک خویش می‌گذرد همچو باد و منبادی بدست مانده و برخاک آن درم
گفتم: بیا و خانه فروشی بزن مراگفتا: برو، که من ز چنین‌ها نمی‌خرم

گفتم که گوش دار ز عطار یک سخن

گفتا: خمش، که سر بسخن درنیاورم

بی تو نیست آرامم، کز جهان ترا دارمهرچه تو نه‌ای، جانا،من زجمله بیزارم
همچو شمع می‌سوزم، همچو ابر می‌گریمهمچو بحر می‌جوشم، تا کجا رسد کارم؟
یا ز دست هجر تو جاودان ز پای افتمیا ز جام وصل تو قطره‌ای بدست آرم
از تو گر وصال آید، قسم من، اگر هجرانهرچه از تو می‌آید من بجان خریدارم
من نه آن کسم جانا، کز وصال تو شادمیا ز بیم هجرانت هیچگونه غم دارم
هجر و وصل آن تست، هرچه خواهیم آن دهلایق من آن باشد کاختیار بگذارم
نقطه‌ایست در جانم هر دو کون گرد ویمن بگرد آن نقطه دایماً چو پرگارم
بسکه همچو پرگاری گرد پا و سرگشتمچون نیافت آن نقطه محو کرد پندارم

چون نماند پنداری من بمانده‌ام بی من

نیست آگهی زانکه ذره‌ای ز عطارم

بسیار شبست با تو کارمتو فارغ و من در انتظارم
ای موی میان، بیا و یک دمسر نه چو سرشک درکنارم
دیریست که با توام قراریستزان بی تو همیشه بی‌قرارم
خون می‌گریم که قلب افتاددر عشق تو نقد اختیارم
ای صد شادی بروزگارتبر دست غم تو روزگارم
تا یک نفسم ز عمر باقیستبیرون ز غم تو نیست کارم
چون با تو بهم نمی‌توان بودعمری بغم تو می‌گذارم
با حلقۀ بی‌شمار زلفتاز حد بیرون شمار دارم
گر زیر و زبر شود دوعالمبا زلف تو کی رسد شمارم
دل می‌خواهی ز بیدلی توای کاش بجاستی هزارم
تا چون غم تو ز دور آیدمن پیش غم تو جان سپارم

شادی نرسد ز توبه عطار

غم بس بود از تو یادگارم

تا نرگست بدشنه، چو شمع،کشت زارمچون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم
در پای اوفتادم، زیرا که سر نداردچون حلقه‌های زلفت غمهای بی‌شمارم
از بسکه هست غمزه در زلف سرفرازتهرگز سری ندارد چندان که می‌شمارم
بادم نبردی آخر چون ذره‌ای ز سستیگر داشتی دل تو یک ذره استوارم
هرگز ستاره دیدی در آفتاب؟ بنگردر آفتاب رویت چشم ستاره بارم
پیوسته پیش حکمت چون سرفکنده‌ام منزین بیش سر میفکن چون شمع در کنارم
بر نه بلطف دستی کز حد گذشت دانیبی لاله زار رویت این ناله‌های زارم
چون دم نمی‌توان زد با هیچکس ز عشقتپس من ز درد عشقت با که نفس برآرم؟

عطار کی تواند شرح غم تو دادن؟

کز کار شد زبانم وز دست رفت کارم

ترسا بچه‌ای کشید در کارمبربست ز زلف خویش زنارم
پس حلقۀ زلف کرد درگوشمیعنی که ببندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندویم بدخوهستم حبشی که داغ او دارم
پروانۀ اوشدم که هر ساعتدر جمع چو شمع می‌کشد زارم
شاید که کشد که هست عیسی دمکز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالمست در خوبیمن دست و ترنج پیش اودارم
هرگز نایم ز بار او بیرونگر عشق نهاد صاع دربارم
زان روز که درد عشق اوخوردمماندست گرو بدرد دستارم
دی ساکن کنج صومعه بودمامروز ز ساکنان خمارم
چون دانم داد شرح حال خودفی الجمله نه کافرم نه دیندارم

کو درعالم کسی که برهاند

یک باره ز ناکسی عطارم؟

چون من ز همه عالم ترسا بچه‌ای دارمدانی که ز ترسایی هرگز نبود عارم
تا زلف چو زنازش دیدم بکنار مهپیوسته میان خود بربسته بزنارم
تا از شکن زلفش شد کشف مرا صد سربرخاست زپیش دل اقرارم و انکارم
هر لحظه بر غم من در زلف دهد تابیبا تاب چنان زلفی من تاب نمی‌آرم
چون از بن هر مویش صد فتنه فرو بارداز هر مژه طوفانی چون ابر فرو بارم
آن رفت که می‌آمد از دست مرا کاریاکنون چو سر زلفش از دست بشد کارم
هر شب ز فراق او چون شمع همی سوزمو او بر صفت شمعی هر روز کشد زارم
گفتم که بجز عشوه چیزی نفروشی توبفروخت جهان بر من یعنی که خریدارم
نه در صف درویشان شایستۀ او باشمنه در ره ترسایی اهلیت آن دارم
نی مرد مناجاتم، نی رند خراباتمنی محرم محرابم، نی درخور خمارم
نی مؤمن توحیدم نی مشرک تقلیدمنی منکر تحقیقم، نی واقف اسرارم
از بس که چو کرم قَزّ بر خویش تنم هر دمپیوسته چو کرم قز در پردۀ پندارم

از زحمت عطارم بندست قوی در ره

کو کس که کند فارغ از زحمت عطارم؟

نظری بکار من کن،که ز دست رفت کارمبکسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویتهمه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
اگرم بدست گیری، بپذیری، اینت دولت واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم
چه کمی درآید ای جان بشرابخانۀ تواگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم؟
چو نیم سزای شادی زخودم مداربی‌غمکه درین چنین مقامی غم تست غمگسارم
ز غم تو همچو شمعم، که چو شمع در غم توچون نفس زنم بسوزم، چو بخندم اشکبارم
چو ز کار شد زبانم بروم به پیش خلقیغم تو بخون دیده همه بر رخم نگارم
ز توام هر آنچه هستم که اگر نه‌ای، نیم منکه تویی که آفتابی ومنم که ذره وارم

اگر از تو جان عطار اثر کمال دارد

منم آنکه در دو عالم بکمال اختیارم

من باتو هزار کار دارمجانی ز تو بی‌قرار دارم
شبهای وصال می‌شمردمتا حاصل روزگاردارم
گفتی که: فراق نیز بشمرچون با گل تازه خار دارم
گر در سر این شود مراجانهرگز برخت چه کار دارم
تا جان دارم،من نکوکارجز عشق رخت چه کار دارم
گفتی مگریز از غم منچون غمزۀ غمگسار دارم
چون بگریزم ز یک غم توچون غم ز تو من هزار دارم
گفتی که: بیا و دل بمن دهتا دل ز تو یادگار دارم
ای یار گزیده، دل که باشد؟جان نیز برای یار دارم
گفتی سرخویش گیر و رفتیکز دوستی تو عار دارم
سر بی تو مرا کجا بکارست؟سر بی تو برای دار دارم
گفتی که: کمند زلف من گیریعنی که سر شکار دارم

چون رفت ز دست کار عطار

چون زلف تو استواردارم

آن در که بسته باید تا چند باز دارمکامروز وقت آمد کان در فراز دارم
با هر که از حقیقت یک رمز باز گویمگوید: مگوی، یعنی برگ مجازدارم
تا لاجرم بمردی با پاره پاره جانیدر جان خویش گفتم چندانکه راز دارم
چون این جهان و آن یک یا صد جهان دیگردر چشم من فروشد، چون چشم باز دارم
چیزی برفت از من وین جانماند چیزیتا این شود چو آن یک کار دراز دارم
جانی که داشتم من شد محو عشق جانانجان منست جانان، جان دلنواز دارم
نی نی،اگر چو شمعی دم در زنم ز گرمیاکنون چو شمع از آن دم سر زیر گاز دارم
چون عز و ناز ختمست بر حسن تو همیشهتا چند خویشتن را بر عز وناز دارم
کارم فتاد و ازمن تو فارغی بغایتنی صبر می‌توانم، نه کارساز دارم
از بسکه بینیازیست آنجا که حضرت تستمن زاد این بیابان فقر و نیازدارم
شوریدۀ خیالم، چون قربت توجویم؟محمود نیستم من، خو با ایاز دارم
باری اگر شنیدی بر دوش من نگیرمورنی کسی نبوده است البته بازدارم
من شمع جمع عشقم بی جان و تن بماندهجان در میان آتش،تن در گداز دارم

لاف ای فرید، کم زن زیرا که زیر هرمو

چون سرنگون نه ای تو صد سرفراز دارم

جانا مرا چه سوزی؟ چون بال و پر ندارمخون دلم چه ریزی؟ چون دل دگر ندارم
در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارمزاری مراتمامست چون زور و زر ندارم
چون تو مرا بخوانی از بسکه شاد گردمگر ره بود در آتش بیم خطر ندارم
گر پرده‌های عالم در پیش چشمم آریگر چشم دارم آخر چشم از تو برندارم
در پیش بارگاهت از دور بازماندمکز بیم دور باشت روی گذر ندارم
عالم پرست از تو، غافل منم ز غفلتتو حاضری ولیکن، من آن نظر ندارم
نی نی تو شمع جانی، پروانۀ توام منز آن بی تو پر زنم من کز تو خبر ندارم

عطار در فراقت پر سوختست بی‌تو

پرواز چون نمایم؟ چون بال و پر ندارم

دل رفت وز جان خبر ندارماین بود سخن، دگر ندارم
گرچه شده‌ام چو موی بی اویک موی ازو خبر ندارم
هم بی‌خبرم ز کار، هم دورهم یک دم کارگر ندارم
هم چون گویم که در ره اودارم سر او و سر ندارم
راهست باو ز ذره ذرهمن دیدۀ راهبر ندارم
خورشید همه جهان گرفتستمن سوخته دل نظر ندارم
چندانکه روم بنیستی دراز هستی خود گذر ندارم
فریاد که زیر پرده مردمافسوس که پرده در ندارم
گرچه همه چیزها بدیدمجز نام ز نامور ندارم
ز آن چیز که اصل چیزها اوستمویی خبر و اثر ندارم
دردا که شدم بخاک ودردستجز باد ز خشک و تر ندارم
فی الجمله نصیبه‌ای که بایستگردارم ازو وگر ندارم
افسانۀ عشق اوشدم منافسانه جزین دگر ندارم
با این همه ناامیدی خویشدل از غم عشق برندارم

سیمرغ جهانم و چو عطار

یک مرغ بزیر پر ندارم

ازین کاری که من دارم نه جان دارم نه تن دارمچو من من نیستم، آخرچرا گویم که من دارم؟
تن و جان محو شد ازمن، ز بهر آنکه تاهستمحقیقت بهر دل دارم، شریعت بهر تن دارم
همه عالم پرست از من ولی من در میان تنهامگر گنج همه عالم نهان با خویشتن دارم؟
اگر خواهی که این گنجت شود معلوم دم درکشکه سر اینچنین گنجی نه بهر انجمن دارم
اگر ذرات این عالم زبان من شود دایمنیارم گفت ازو یک حرف و چندانی سخن دارم
مرا گویی که: حرفی گوی از اسرار گنج جانچه گویم چون‌درین‌معرض‌نه‌نطق ونه دهن دارم؟
میان خیل نااهلان سخن چون با میان آرم؟که من اینجا بیک یک گام صد صد راهزن دارم
چو از کونین آزادم، نگویم سر خود با کسمرا آن بس که در سینه بیان سرفکن دارم
اگر از سر این گنجت خبر باید، بخاکم روبپرس از من در آن ساعت که سر زیر کفن دارم
از آن سلطان کونینم که دارالملک وحدت رادرون گلخنی مانده، نه خرقه، نه وطن دارم
چوزلفش رادوصد گونه شکن دیدم ز پیش و پسمیان بسته بزناری سر یک یک شکن دارم
نسیمی گر نمی‌یابم ز زلف یوسف قدسمندارم هیچ نومیدی که بوی پیرهن دارم
چه می‌گویم؟ که زلف او مرا برهاند از چنبربگرد جملۀ عالم درآورد و رسن دارم

فرید، از یک شکن زنار اگر بربست تن با او

بسوی صد شکن دیگر ز صد سو تاختن دارم

فریاد کز غم تو فریاد رس ندارمبا که نفس برآرم؟ چون همنفس ندارم
گفتم که درغم تو یاری کنندم آخرچون یاریم کند کس؟ چون هیچکس ندارم
ای دستگیر جانم، دستم بگیر، ورنهکس دست من نگیرد، چون دسترس ندارم
گفتی بمن رسی تو، گر در تن تو صبرستکی در رسم بگردت؟ کان ذره بس ندارم
چون در ره تو شیران از سیر باز ماندندتا کی روم؟ اگر من شیری زپس ندارم
زهره ندارم ای جان،گرد در تو گشتنزیرا که در ره تو تاب عسس ندارم
در حبس کون بی تو پیوسته می‌تپم منسیمرغ قاف عشقم، برگ قفس ندارم

عطار خاک راهت خواهد که سرمه سازد

بر فرق باد خاکم گر این هوس ندارم

سر مویی سر عالم ندارمچه عالم چون سر خود هم ندارم!
چنان گم گشته‌ام وز خویش رفتهکه گویی عمر جز یک دم ندارم
ندارم دل، بسی جستم دلم بازوگر دارم ازین عالم ندارم
چو دل را می‌نیابم ذره‌ای بازچرا خود را بسی ماتم ندارم؟
بحمدالله که از بود ونبودماگر شادی ندارم، غم ندارم
چه می‌گویم؟ که مجروحم چنان سختکه در هر دو جهان مرهم ندارم
جهانی راز دارم مانده در دلکرا گویم؟ چو یک محرم ندارم
حریفی می‌کنم باهفت دریاولیکن زور یک شبنم ندارم
بسی گوهر دهد دریام هر دمولی چون ناقصم، محکم ندارم

وگر یک گوهر آید قسم عطار

بقدر از هر دو کونش کم ندارم

اگر عشقت بجای جان ندارمبزلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی: ننگ میداری ز عشقمکه من معشوق اینم کان ندارم
اگر جانم بخواهد شد ز عشقتغم عشق ترا فرمان ندارم
تو گفتی: رو، مکن در من نگاهیکه خوبی دارم و پیمان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردماز آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو خود کردم بجای خویشتن بدچرا برخویشتن تاوان ندارم؟
کنون ناکام، تن در دام دادمکه من این درد را درمان ندارم
چوهر کس بوسه‌ای یابند از تومن بیچاره آخر جان ندارم

بده عطار را یک بوسه بی زر

که زر دارم ولی چندان ندارم

بی تو زمانی سر زمانه ندارمبلکه سر عمر جاودانه ندارم
چشم مرا با تو، ای نگار، چه نسبتچشم، دو دارم ولی یگانه ندارم
مرغ توام، بال و پر بریخته از عشقدر قفسی مانده، آب و دانه ندارم
مرغ شگرفی و من ضعیف ستم کشدرخور تو هیچ آشیانه ندارم
عشق تو بحریست، من که قطرۀ آبمطاقت آن بحر بی‌کرانه ندارم
زهره ندارم که در وصل تو جویمبهره ز وصل تو جز فسانه ندارم
رو، که بیک بازیم که غمزۀ تو کردمات چنانم، که هیچ خانه ندارم

ناوک هجر ترا بجز دل عطار

در همه آفاق یک نشانه ندارم

چه سازم که سوی تو راهی ندارم؟کجایی! که جز تو پناهی ندارم
چگونه کشم بار هجرت چو کوهیکه من طاقت برگ کاهی ندارم
وصال تو یکدم بدستم کی آید؟که سرمایه و دستگاهی ندارم
مریز آبروی من آخر، که من خودبنزدیک کس آب و جاهی ندارم
مگردان ز من روی و با راهم آورکه جز عشق تو روی و راهی ندارم
چنانم گرفتست عشق تو محکمکه در عشق تو گنج و آهی ندارم
چرا دست آلایی آخر بخونم؟که شاهی نیم، من سپاهی ندارم
مکش، ماهرویا، من بی گنه راکه جز عشق رویت گناهی ندارم
مرا عفو کن، ز آنکه نزدیک تو منبجز عفو تو عذر خواهی ندارم
برویم نگه کن، که بر درد عشقتبجز اشک خونین گواهی ندارم

ز عطار و از شیوۀ او بگشتم

که جز شیوۀ چون تو ماهی ندارم

مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارممسلمانم همی خوانند و من زنار می‌دارم
طریق صوفیان ورزم، ولکین از صفا دورمصفا کی باشدم چون من سر خمار می‌دارم؟
ببستم خانقه را در، در میخانه بگشودمز می من فخر می‌گیرم ز مسجد عار می‌دارم
چو یار اندر خراباتست اندر کعبه چون باشم؟خراباتی صفت خود را ز بهر یار می‌دارم

بگرد کوی او هر شب بدان امید چون عطار

مگر بنوازدم یاری خروش زار می‌دارم

گنج دزدیده بجایی پی برمگر بکوی دلربایی پی برم
جان برافشانم چو پروانه ز شوقگر بقرب جان فزایی پی برم
عشق دریایست و من در قعر اوغرقه‌ام تا آشنایی پی برم
چون کسی بر آب دریا پی نبردمن چسان نه سر نه پایی پی برم؟
چرخ چندین گشته بر جای خودستمن چگونه ره بجایی پی برم؟
راضیم گر من درین راه عظیمتا ابد بانگ درایی پی برم
سر دراندازم ز شادی همچو نونگر بمیم مرحبایی پی برم
نیست ممکن کآب حیوان قطره‌ایخاصه در تاریکنایی پی برم
چون مجاز افتاده‌ام نادر بودکز حقیقت ماجرایی پی برم
می‌روم گمراه، نه دین و نه دلتا نسیم رهنمایی پی برم
چون نهانست آنکه صد بارم بکشتاز کجا من خون بهایی پی برم
پست میرم عاقبت در چاه بعدگرچه هر دم ماورایی پی برم
چون ندارد منتها پیشان عشقپس چگونه منتهایی پی برم
چون بقای این جهان عین فناستآخر از پیشان بقایی پی برم
ور ز پیشانم بقایی رو نبستبو که در پایان فنایی پی برم

مصر جامع پی نبردی، ای فرید

خوش دلم گر روستایی پی برم

گر از میان آتش دل، دم برآورمز آن دم، دمار از همه عالم برآورم
در بحر نیلی فلک افتد هزار جوشگر یک خروش از دل پرغم برآورم
گر ماتم دلم بمراد دلم کشمافلاک را زجامۀ ماتم برآورم
هر دم ز آتش دل اخگرفشان خویشصد شعله زین فروخته طارم برآورم
هر روز صبح رام دمم دم فرو شودزیرا که من دمی که زنم دم برآورم؟
چون همدمی نیافتم اندر همه جهاناز راز خویش پیش که یک دم برآورم!
یکدم که پای بستۀ صد گونه درد نیستدستم نمی‌دهد که مسلم برآورم
چوگان کنم ز آه خود آخر سحرگهیگردون چو گو بحجلۀ طارم برآورم

عطار را چگونه رسانم بکام دل؟

چون من دمی به کام دلم کم برآورم

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورمزخم زیر پرده پنهان می‌خورم
چون غم توکیمیای شادیستچون شکر زهر غمت زان می‌خورم
چون ز درد تست درمان دلمدردی دردت فراوان می‌خورم
چند گویی کز تو غم خوردم بسی؟این زمان صد بار چندان می‌خورم
در درون پیرهن مانند شمعخون خود خندان و گریان می‌خورم
تانداند شر من تر دامنیخون دل سر در گریبان می‌خورم
کی بود کاواز بردارم تمامکز کف خضر آب حیوان می‌خورم
درنگر، ای جان،که در حسن وفاجام جم از دست جانان می‌خورم
خوش خوشم جان می‌دهد تا لاجرمخوش خوشی زنهار باجان می‌خورم

هر غمی کان هست بر عطار سخت

بر امید ذوق درمان می‌خورم

زیر بار ستمت می‌میرمروی در روی غمت می‌میرم
شغل عشق تو چنان کرد مراکایمن از مدح و ذمت می‌میرم
زندۀ بی سر از آنم که چو شمعسرخود بر قدمت می‌میرم
حرمت گرچه مرا روی نمودروی سوی حرمت می‌میرم
آستین چند فشانی بر من؟که میان حشمت می‌میرم
آستینت چو علم کرد مرازار زیر علمت می‌میرم
تا شدم زنده دل از خط خوشتسرنگون چون قلمت می‌میرم
به ستم رزقم هرگه که دهیمی‌خورم وز ستمت می‌میرم
دم عیسیست ترا، وین عجبستتا چرا من ز دمت می‌میرم؟
می‌بمیرم ز تو روزی صدبارتا نگویی که: کمت می‌میرم
لیک چون لعل توام زنده کندزین قدم دم بدمت می‌میرم
در ده از جام جمت آب حیاتهین! که بی جام جمت می‌میرم
بی تو گر زنده بمانم نفسیهر نفس لاجرمت می‌میرم

کرم عشق تو دیدست فرید

بر امید کرمت می‌میرم

کار چو ازدست من برفت چه سازم؟مات شدم، نیز خانه نیست چه بازم؟
در بن این خاکدان عالم غداراشک فشان همچو شمع چند گدازم؟
چون نفسی دیگرم ز عمر امان نیستاین نفسی چند در هوس بچه تازم؟
چون گل یک روزه درمیانۀ صدخاربر سر پایم نشسته سر چه فرازم؟
پردۀ من چون درید پرده در چرخدر پس این پرده پرده چند نوازم؟
چارۀ من چون بدست چاره گران نیستحیله چه جویم کنون وچاره چه سازم؟
قصۀ اندوهت آشکار چه گویم؟زانکه من خسته دل نهفت نیازم
واقعه کوته کنم، چه گویم ازین بیش؟خاصه که پیش اندرست راه دازم

ای دل عطار دم مزن که درین دیر

دم نتوان زد ز سر پردۀ رازم

با این دل بی‌خبر چه سازم؟جان میسوز، دگر چه سازم؟
از دست دل اوفتاده‌ام زارچون خاک بدر بدر چه سازم؟
بس حیله که کردم و نیامدیک حیلۀ کارگر چه سازم؟
جانا، نکنی بمن نظر توکافتاده‌ام از نظر، چه سازم؟
کس چون تو خبر نداد از توپس می‌پرسی خبر چه سازم؟
گفتی که: ز صبر توشه‌ای سازچون عمر آمد بسر چه سازم؟
صبرت قدری غمت قضاییستگر سازم ازین قدر چه سازم؟
گفتی که: مگوی سر عشقمدر معرض این خطر چه سازم؟
گیرم که زبان نگاه دارمبا این رخ همچو زر چه سازم؟
ور روی باشک خون نپوشمبا سوختن جگر چه سازم؟

گفتی که: فرید، چاره‌ای ساز

نه چاره نه چاره‌گر، چه سازم؟

از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزمگویم نه چنانم که دگر بار بسوزم
بیمست که از راه دل سوخته هر شبنه پردۀ افلاک بیک بار بسوزم
ز آنبامن دلسوخته اندک بنسازیتا من زغم عشق تو بسیار بسوزم
نه نه که ز تر دامنی و خامی خود منچندانکه بسوزم نه بهنجار بسوزم
ترسم که اگر سوخته خواهند، من خامدر آتش عشق افتم و بسیار بسوزم
تا چند تنم پردۀ پندار بخود بر؟وقتست که این پردۀ پندار بسوزم
ای ساقی جان، ساغر و جان آر بپیشمتا خرقه براندازم و زنار بسوزم

آن به که بیک آتش دل وقت سحرگاه

یک شعله زنم،خرقۀ عطار بسوزم

بی لبت از آب حیوان می‌بسمبی‌رخت از ماه تابان می‌بسم
ماه حسن روی تو گردان بسستز آفتاب چرخ گردان می‌بسم
سرگرانم من ز چین زلف تواز همه چین مشک ارزان می‌بسم
گر ندارم آبرویی پیش توآبروی از چشم گریان می‌بسم
تا لب لعل تو در چشم منستتا ابد از بحر و از کان می‌بسم
از همه ملک دو عالم یک نفسبا تو،گر دستم دهد، آن می‌بسم
ز آتش دیگر چه می‌سوزی مرا؟چون یک آتش هست سوزان می‌بسم
این همه زنار از تشویر خلقکرده پنهان زیر خلقان می‌بسم
درد ده، تادرد بفزاید مرازانکه با دردت ز درمان می‌بسم
گفته‌ای: زارت بخواهم سوختندور از تو سوز هجران می‌بسم
غرق دریا کن مرا، کز دست نفستشنه مردن در بیابان می‌بسم
عقل، خود را مصلحت خواهد مدامزین چنین عقلی تن آسان می‌بسم
کارسازست او ز پیش و پس ولیکهم ز پیشان، هم زپایان می‌بسم
عقل را بگذار، اگر مرد دلیزانکه گردل نیست ازجان می‌بسم

نقد ابن الوقت دل راست، ای فرید

دل طلب، از عقل حیران می‌بسم

هرگاه که مست آن لقا باشمهشیار جهان کبریا باشم
مستغرق خویش کن مرادایمکافسوس بود که من مرا باشم
کان دم که صواب کار خود جویمآن دم بتر از بت ختا باشم
گه گه گویی که: دیگری را باشچون نیست بجز تو من کرا باشم؟
از هر سویم همی فکن هر دممگذار مرا که من مرا باشم
تا چند کنی ز پیش خود دورم؟تا کی ز جمال تو جدا باشم؟
گر تو بکشی چو شمع صدبارمچون آن تو کنی، بدان سزا باشم
صد خون دارم، اگر بخون خوددر بند هزار خون بها باشم
گر قصد کنی به خون جان منبر کشتن خویشتن گوا باشم
گفتی که: چو بادودم رسد کارتمن با تو در آن دم آشنا باشم
گفتم که: برمن آی، تا یک دمدر پیش تو ذرۀ هوا باشم
گر آن نفس آشنا شوی با منآنگاه من آن نفس کجا باشم؟
نه نه، که تو باش در بقا جملهکان اولی‌تر که من فنا باشم

عطار اگر فنا شود در تو

گر باشم وگرنه پادشا باشم

دامن دل از تودر خون می‌کشمننگری، ای دوست، تا چون می‌کشم؟
از رگ دل هر شبی در بحر توسوی چشم خون فشان خون می‌کشم
گرچه چون کاهی شدم ازدست هجربار غم از کوه افزون می‌کشم
دور از روی تو هر دم بی تومنمحنت و رنج دگرگون می‌کشم
این همه خود هیچ بود و درگذشتدرد و غم اینست کاکنون می‌کشم

من که عطارم یقین می‌باشدم

کاین بلا از دور گردون می‌کشم

دل وجانم ببرد جان ودلمبی‌دل و جان نماند آب و گلم
متحیر شدم نمی‌دانمکه چه در دست درنهاد دلم
زین قدر آگهم که زاتش عشقآتشی شد مزاج معتدلم
بحلی خواستم که خونم ریختاو ز غیرت نمی‌کند بحلم
کی شود کشته از کشنده خجل؟او مرا کشت و من ازو خجلم
سجل دل بخون نبشتم، لیکنیست یک تن گواه این سجلم

دل عطار مرغ دنیا نیست

گو برآی آن نهاد محتملم

ای عشق تو قبلۀ قبولمکرده غم تو ز جان ملولم
خورشید رخت بتافت یک روزتا کرد چو ذره‌ای عجولم
می‌تافت پیاپی ودمادمتا خواست فکند درحلولم
چون نیک نگاه کردم آن نوربنمود جمال در افولم
می‌گفت بصد زبان که: از منبگریز، که من نه از اصولم
کافر گردی علی الحقیقهدر حال اگر کنی قبولم
اکنون من بی‌قرار از آن روزدل شیفته تر ز بوهلولم
در گرد تو چون رسم؟ که پیوستدر صحبت خود ندیم غولم
آنجا که بزرگی تو باشدمن جیفه کدام بوالفضولم؟
ای کاج! که بعد ازین همه عمرممکن بودی دمی وصولم
چه جای حلولیان طاغیست؟من تابع سنت رسولم

عطار بترک جان نگویی

گر شرح دهی، چنین فصولم

کجایی؟ ساقیا، می‌ده مداممکه من از جان غلامت را غلامم
میم درده، تهی دستم چه داری؟که از خون جگر برگشت جامم
چه می‌خواهی زجانم ای سمن بر؟که من بی‌روی تو خسته ز دامم
چو برجانم زدی شمشیر عشقتتمامم کش که رند ناتمامم
گهم زاهد همی خوانند و گه رندمن مسکین ندانم تا کدامم؟
ز ننگ من نگوید نام من کسچو من مردی نه مرد ننگ و نامم
ز من، چون شمع تا یکذره باقیستنخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن راهی دگر نیستبیا، تا خوش بسوزم زانکه خامم

دل عطار مرغی دانه جویست

دریغ آید چنین مرغی بدامم

چون ندارم سر یک موی خبر زانکه منمبی‌خبر عمر بسر می‌برم ودم نزنم
ناپدیدار شود هر دو جهان در بر منگر پدیدار شود یک سر مو ز آنچه منم
مشکل آنست که از خویشتنم نیست خبرمگر این مشکل از آنست که بی‌خویشتنم
قرب سی سال ز خود خاک همی دارم بازتا به جان راه برم، راه ببردم بتنم
ای گل باغ دلم، پرده برانداز زرویورنه چون گل ز تو صد پاره کنم پیرهنم
چون تویی جمله چرا از تو خبر نیست مرا؟که به جان آمد ازین قصه تن ممتحنم
من ترا دارم و بس دردو جهان وین عجبستکه ز تو در دو جهان بوی ندارم چکنم؟
تو فکندی ز وطن دور مرا، دستم گیرکه چنین بی‌دل و بی‌صبر ز حب الوطنم
تا که هستم سخنم از تو واز شیوۀ تستچه غمم بودی اگر بشنوی یک دم سخنم؟
گرچو شمعم بکشی زارهمه روز رواستور بسوزیم بشب، عاشق آن سوختنم
ور شدم کشتۀ خسته،کفنی نیست مرابی گل روی تو چون لاله بس از خون کفنم
ور شوم سوخته و آب ندارم بر لبصف کشم از مژه وانگه صف مژگان شکنم

گر فرید از غم تو سوخته شد نیست عجب

که چو شمع آتش سوزنده دمد از دهنم

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منممیان نفس وهوا دست و پای چند زنم
هزار بار برآمد مرا که یکباریز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
گره چگونه گشایم ز سر خود؟ که ز چرخهزارگونه گره درفتاد در سخنم
زهر کسی چه شکایت کنم بهر روزی؟که جرم من زمنست و بلای خویشتنم
بهیچ روی مرا نیست رستگاری رویکه هست دشمن من در میان پیرهنم
حساب برنتوانم گرفتن از خود، زآنکبهر حساب که هستم اسیر خویشتنم
هزار بار بیک روز عقل را ز صراطبقعر دوزخ نفس و هوا فرود زنم
اگر موافق طبعم ندیم ابلیسموگر متابع نفسم، اسیر اهرمنم
بگرد بلبل روحم قرار چون گیردمیان خار چو گلزار جان بود وطنم

سزد که پیرهن کاغذین کند عطار

که شد ز نفس بدآموز پیرهن کفنم

می‌کنم عهد و باز می‌شکنمنیست در دست من جزین، چه کنم؟
در معادات دیگران مردمدر مراعات خویشتن چو زنم
در ره شرع با دو صد عجزمدر ره طبع با هزار فنم

از پی نفس دون بصد انواع

در کف روزگار ممتحنم

از در دل درآی، تا جانمهمچو پروانه بر تو افشانم
چون نماند از وجود من اثریپس از آن حال خود نمی‌دانم
در حضور چنان وجود شگرفچون نمانم بجمله من مانم
کی بود کی بود که پیش رختبدهم جان و داد بستانم؟
آب چندان بریزم از دیدهکاتش روز حشر بنشانم
منم ونیم جان و چندان عشقکه نیاید دو کون چندانم
جان از آن بر لب آمدست مراتا بجانت فرو شود جانم
بند بندم اگر فرو بندیروی از روی تو نگردانم

همچو عطار مست و جان بر دست

پیش تو «ان یکاد» می‌خوانم

از عشق در اندرون جانمدردیست که من همی ندانم
بی روی کسی که کس ندیدستخونابه گرفت دیدگانم
از بس که نشان او بجستمنه نام بماند ونه نشانم
جانا، چو تو ازجهان برونیجان گیر و برون بر از جهانم
زین مظلم جای خانۀ دیوبرسان ببقای جاودانم
بی تو نفسی بهر دو عالمزنده بنمانم ار بمانم
تا عشق تو در نوشت لوحممانند قلم بسر دوانم
گویند که: صبر کن ولیکنچون صبر نماند چون توانم؟

عطار بصبر تن فروده

تا علم یقین شود عیانم

ازین دریا که غرق اوست جانمبرون جستم، ولیکن در میانم
بسی رفتم درین دریا و گفتم:گشاده شد بدریا دیدگانم
چو نیکو باز جستم سر دریاسر مویی ز دریا می‌ندانم
کسی کو روی این دریا بدیدستدهد خوش خوش نشانی هر زمانم
ولیکن آنکه در دریاست غرقهندانم تا دهد هرگز نشانم
چو چشمم نیست دریا بین چه گویم؟اگر من غرق این دریا بمانم
چو نابینای مادرزاد گشتمدرین دریا همه بر خشک رانم
چو در دریا جنب می‌بایدم مردچنین لب خشک و تر دامن از آنم
کسی در آب حیوان تشنه میرد؟چه گویی آخر آن کس را؟ من آنم
دریغا کانچه می‌جستم ندارموزین غم پر دریغا ماند جانم
ندارم یک شبه حاصل، ولیکنبانواع سخن گوهر فشانم
مرا از عالمی علم شکر بهچو باشد یک شکر اندر دهانم
دلم کلی ز علم انکار بگرفتکنون من در پی کار عیانم
اگر کاری عیان من نگرددچو مرداری شوم در خاکدانم

وگر عطار را فانی ببینم

ببحر دولت باقی رسانم

ز تو گر یک نظر آید به جانمنباید این جهان و آن جهانم
مرا از یک نظر جاویدیی بستودانی دیگر و من می‌ندانم
اگر گویی: سرت خواهم بریدنز شادی چون قلم بر سردوانم
وگر گویی: بلب جان خواهمت دادبلب آید بدین امید جانم
اگر چاکر شد و گردیت آوردز تو یک روز می‌باید امانم
که تا از اشک بفشانم من آن گردهمه بر خاک راهت خون فشانم
کلاه چرخ بربایم اگر توکمر سازی ز دلق و طیلسانم
چو بی‌روی تو عالم می‌نبینمدر آن عزمم که در چشمت نشانم
ولی ترسم که در خون سرشکمشوی غرقه، من از تو دور مانم
تو هستی در میان جانم و منز شوق روی تو جان برمیانم
اگر من باشم وگرنه غمی نیستتو می‌باید که باشی جاودانم
که گر صد سود خواهم کرد بی تونخواهد بود حاصل جز زیانم
وگردر بند خویش آری مرا تونخواهم کفر و دین، دربند آنم
در ایمان گر نیابم از تو بویییقین دانم که در کافرستانم
وگردر کفر بویی یابم از توز ایمان نور بر گردون رسانم

تو تا دل برده‌ای، جانا، ز عطار

بمهر تست جان مهربانم

گر در سر عشق رفت جانمشکرانه هزار جان فشانم
بی‌عشق اگر دمی برآرمتاریک شود همه جهانم
تا دور فتاده‌ام من از تودر ششدرۀ صد امتحانم
طفلی که ز دایه دور ماندجان تشنۀ شیر همچنانم
لب خشک شد وز قطره‌ای شیرجان می‌دهم، ای دریغ جانم!
عمری چو قلم بسر دویدمگفتم مگر از رسیدگانم
چون روی تو شعله‌ای برآوردبگشاد بغیب دیدگانم
معلومم شد که هرچه عمریدانسته‌ام از تو خود من آنم
گفتی: که مرا بدان و بشناساین می‌دانم که می‌ندانم
چون طاقت قطره‌ای ندارمنوشیدن بحر چون توانم؟
از تو جز از این خبر ندارمکز تو خبری دهد زبانم
لیکن دل و جان و عقل در توگم گشت همی بیک زمانم
عقل و دل وجان چو بی نشان شداز کنه تو چون دهد نشانم؟
از علم مرا ملال بگرفتآخر دمی آن شود عیانم
نه نه که عیان شدست، دیرستمن طالب بود جاودانم
هرگه که فنا شوم در آن عینجاوید در آن بقا بمانم

عطار ضعیف را بکلی

دایم به مراد دل رسانم

خویش را چند ز اندیشه بسرگردانم؟در تحیر دل خود زیر و زبر گردانم؟
دل من سوختۀ آتش گوناگونستتا کی از فکرت خود سوخته‌تر گردانم؟
چون درین راه بیک موی خطر نیست مراپس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم؟
می‌نیاید ز جهان همنفسی درنظرمگرچه بسیار زهر سوی نظر گردانم
چون ز دلتنگی غم در جگرم آب نماندچند بر چهره ز غم خون جگر گردانم؟
نیست در مذهب من هیچ به از تنهاییگر بسی بنگرم و فیصله برگردانم
نان خشکم بود و گر بتکلف بزیماز دو چشم آب برو ریزم و تر گردانم
آری، ای دوست، بجز دانۀ خود نتوان خوردخویش را فی المثل از مرغ بتر گردانم

تا کی از قصۀ غم غصه و غم، ای عطار

سر فرو پوش که سرگشته و سرگردانم

زلف و رخت از شام و سحر باز ندانمخال و لبت ازمشک و شکر باز ندانم
در فرقت رویت ز دل پر شرر خویشآهی که برآرم ز شرر باز ندانم
روی تو که هرگز ز خیالم نشود دوراز بس که بگریم بنظر باز ندانم
گفتی که: مرا باز بدانی چو ببینیشاید چو نمی‌بینمت ار باز ندانم
اشکم که همی از دم سردم چو جگر بستبر چهرۀ زردم ز جگر باز ندانم
با پشت دو تا، دور ز روی تو چنانمکز دست غمت پای ز سر باز ندانم

زانگاه که عطار ترا تنگ شکر خواند

در وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم

چو خود را پاکدامن می‌ندانممقامی به ز گلخن می‌ندانم
چرا اندر صف مردان نشینم؟چو خود را مرد جوشن می‌ندانم
بیا، تا ترک خود گیرم، که خود رابتر از خویش دشمن می‌ندانم
دلی کز آرزوها هست پر بتچنین دل را مزین می‌ندانم
چو عیسی از یکی سوزن فرو ماندمن این بت کم ز سوزن می‌ندانم
مرا، جانا، فرو شد در غمت جاناگرچه جان معین می‌ندانم
چنان در عشق تو سرگشته گشتمکه جانم گم شد و تن می‌ندانم
مرا هم کشتی و هم سوختی زارچه می‌خواهی تو از من؟ می‌ندانم
گهی گویی که: تن زن صبر کن، صبرعلاج صبر کردن می‌ندانم
گهی گویی: مرا بشناس و رستیز صد خرمن یک ارزن می‌ندانم
چو من یک ذره‌ام نه نیست ونه هستهمه خورشید روشن می‌ندانم
فرو رفته درین وادی کم و کاستتو می‌دانی، اگر من می‌ندانم
درین حیرت دل حیران خود راطریقی به ز رفتن می‌ندانم

که گیرد دامن عطار ازین پس؟

که او را هیچ دامن می‌ندانم

من آن دانم که مویی می‌ندانمبجز مرگ آرزویی می‌ندانم
مرامبشول مویی، زانکه در عشقچنان غرقم که مویی می‌ندانم
چنین رنگی که بر من سایه افکندز دو کونش رکویی می‌ندانم
چنانم در خم چوگان فکندهکه پا و سر چو گویی می‌ندانم
بسی بر بوی سر عشق رفتمببردم بوی و بویی می‌ندانم
بسی هر کار را رویست از مابه از تسلیم رویی می‌ندانم
به از تسلیم و صبر و درد و خلوتدرین ره چار سویی می‌ندانم
شدم در کوی اهل دل چو خاکیکه به زین کوی کویی می‌ندارم
دلم را راه جوی عشق کردمکه به زو راه جویی می‌ندانم
درون خود بسی خود را بجستمکه به زین جست و جویی می‌ندانم
بخون دل بشستم دست از جانکه به زین شست و شویی می‌ندانم
بسی این راز نادانسته کردمکه به زین گفت و گویی می‌ندانم

چو کردم جوی چشمان همچو عطار

که به زین آب جویی می‌ندانم

درد دل را دوا نمی‌دانمگم شدم، سر زپا نمی‌دانم
از می نیستی چنان مستمکه صواب از خطا نمی‌دانم
چند از من کنی سؤال؟ که مندرد را از دوا نمی‌دانم
حل این مشکلی که افتادستدر خلا و ملا نمی‌دانم
هرچه از ماه تا به ماهی هستهیچ از خود جدا نمی‌دانم
تا چه داد و ستد کنم با خلق؟که قبول از عطا نمی‌دانم
آنچه در اصل و فرع جمله تویییا منم جمله، یا نمی‌دانم
اریکیست این همه، یکی بگذارکه عدد در قضا نمی‌دانم
ور یکی نیست صد هزارست اینصد و یک من خدا نمی‌دانم
حیرتم کشت و من درین حیرتره بکاری فرا نمی‌دانم
چشم دل را، که نفس پردۀ اوستدر جهان توتیا نمی‌دانم

آنچه عطار در پی آنست

این زمان هیچ جا نمی‌دانم

بجز غم خوردن عشقت ره دیگر نمی‌دانمکه شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم
گر از عشقت برون آیم بما و من فرو تابمولیکن ما و من گفتن بعشق اندر نمی‌دانم
ز بس کاندر ره عشقت ز پا می‌آمدم تا سرچنان بی‌پا و سر گشتم که پا و سر نمی‌دانم
بهر راهی که دانستم فرو رفتم ببوی توکنون عاجز فرو ماندم ره دیگر نمی‌دانم
بهشیاری می از ساغر توانستم جدا کردنکنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم
بمسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنوندرین خمخانۀ رندان بت ازبتگر نمی‌دانم
دلی کو بود همدردم چنان گم گشت در دلبرکه بسیاری نظر کردم دل از دلبر نمی‌دانم
چو محوم شد درین دریا همه نامی که دانستمدرین دریای بی‌نامی دو نام آور نمی‌دانم
یکی را چون نمی‌دانم همه چون دانم از مستی؟یکی رهرو یکی راه و یکی رهبر نمی‌دانم
سگی کاندر نمکزار اوفتد گم گردداندرویمن این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم

دل عطار در گیتی سیه رو بود و این ساعت

ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم

کجا بودم؟ کجا رفتم؟ کجایم؟ من نمی‌دانمبه تاریکی درافتادم ره روشن نمی‌دانم
ندارم من درین حسرت بشرح حال خود حاجتکه او داند که من چونم، اگرچه من نمی‌دانم
چومن‌گم گشته‌ام ازخود چه جویم بازجان و تن؟که گنج جان نمی‌بینم، طلسم تن نمی‌دانم
چگونه دم توانم زد درین وادی بی‌پایان؟که ورد عاشقان اینجا بجز شیون نمی‌دانم
برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتدکه من در پرده جز نامی زمرد وزن نمی‌دانم
در آن خرمن که جان من در آنجا خوشه می‌چیندهمه عالم و مافیها بنیم ارزن نمی‌دانم
از آنم سوخته خرمن، که من عمری در آن صحرااگرچه خوشه می‌چینم، ره خرمن نمی‌دانم
چو از هر دوجهان بی تو ندارم مسکنی هرگزسزای درد این مسکین یکی مسکن نمی‌دانم

چوآن گلشن که می‌جویم نخواهد یافت کس هرگز

ره عطار را زین غم بجز گلخن نمی‌دانم

ای جان و جهان، رویت پیدا نکنی دانمتا جان جهانی را شیدا نکنی دانم
پشت من یکتا دل، از زلف دو تا کردیو آن زلف دو تا هرگز یکتا نکنی دانم
گر جور کنی ور نی، تا کار تو می‌ماندزین شیوه بسی افتد عمداً نکنی دانم
در غارت جان و دل در زلف و لبت بازیزیرا که چنین کاری تنها نکنی دانم
چون عاشق غم کش را در خاک کنی پنهانبر خویش نظر آری پیدا نکنی دانم
گفتی: کنم از بوسی روزی دهنت شیریناین خود بزبان گویی، اما نکنی دانم
اندر عوض بوسی گر جان و تنم بردیتا عاشق سودایی رسوا نکنی دانم
گفتی که: شبی با تو، دستی کنم اندر کشیارب چه دروغست این، با ما نکنی دانم

گفتی که: جفا کردم در حق تو، ای عطار

آخر همه کس داند کانها نکنی دانم

هرگز دل پرخونم خرم نکنی دانممجروح خودم دانی، مرهم نکنی دانم
از شادی غمگینان چون تو بغمم شادییکدم دل پرغم را بی‌غم نکنی دانم
چون دم دهیم دایم گر دم زنم وگرنیبا خویشتنم یکدم همدم نکنی، دانم
هر روز وفاداری من بیش کنم، دانیمویی ز جفا کاری تو کم نکنی دانم
چون راز دل تنگم پنهان بنمی‌مانددر پردۀ یک رازم محرم نکنی دانم
گفتی که: اگر خواهی تاعهد کنم با توگر عهد کنی با من، محکم نکنی دانم
آن روز که دل بردی گفتی: ببرم جانتای راحت جان و دل، این هم نکنی دانم
سهلست اگر کشتی، از جان بحلت کردمصعبست که بعد از من ماتم نکنی دانم

با خیل گران جانان بنشینی و خود یکدم

عطار سبک دل را خرم نکنی دانم

چون نام تو بر زبان برانمصد میل بیک زمان برانم
بر نام تودر میان خشکیکشتی روان روان برانم
زین دریاها که پیش دارمصد سیل ز دیدگان برانم
از نام تو کشتیی بسازمو آن کشتی را روان برانم
کز قوت آن روش بیک دمکارم دل جاودان برانم
رخش فلکی بزین درآرمپس گرد همه جهان برانم
اسب از سه صفت زمان بتازموز شش جهت مکان برانم
در هر قدمی ز راه سیلیاز دیدۀ خون فشان برانم

وین ملک، که گشت ملک عطار

در عالم بی‌نشان برانم

بیار آن جام می تا جان فشانمنثاری بر سر جانان فشانم
بیا، جانا، که وقت آن درآمدکه جان برجام جان افشان فشانم
چو جان آشکارا گشت جانانز غیرت جان خود پنهان فشانم
دمی کز من برآید بی غم اودر آن ماتم بسی توفان فشانم
وگر در دیده آید غیر او کسنمک در دیدۀ گریان فشانم
چو دریا درخروش آیم، پس آنگهز چشم خون فشان باران فشانم

همان بهتر که در عشقش چو عطار

در از دریای بی‌پایان فشانم

دست من ندهد که بی تو دم زنمبی تودستی شاد چون بر هم زنم؟
نی، که بی تو دم نیارم زد، از آنکگر زنم دم بی تو نامحرم زنم
کو مرا در درد عشقت همدمی؟تا دمی درد تو با همدم زنم
از غم من چون تو دلخوش میشویخوش نباشد گر نفس بی غم زنم
با تو باید از دو عالم یک دممتا دو عالم را بیکدم کم زنم
گر ز دوری جای بانگت بشنومبانگ بر خیل بنی آدم زنم
گر دهد یک مژۀ تو یاریمبر سپاه جملۀ عالم زنم
پیش لعلت سنگ برخواهم گرفتتا برین پیروزه گون طارم زنم
نفی تهمت را چو جام لعل توپیشم آید، لاف جام جم زنم
گفته بودی: دم مزن از زخم منگرچه زخمت بر جگر محکم زنم
چون گلوگیرست زخم عشق تومن چگونه پیش زخمت دم زنم؟
کافرم گر پیش روی تو مرازخم اندر آید و مرهم زنم

می‌روم با عشق همبر با فرید

تا قدم بر گنبد اعظم زنم

زهره ندارم که سلامت کنمچون طمع وصل مدامت کنم؟
گرچه جوابم ندهی، این بسمچون شنوی تو که سلامت کنم
چون نتوانم که بگردت رسمگرد بگرد درو بامت کنم
مرغ تو حلاج سزد من کیم؟تا هوس حلقۀ دامت کنم؟
خاک شدم تا نفس خویش راهم نفس جرعۀ جامت کنم
گر بحسامم بکشی، نقد جانپیشکش زخم حسامت کنم
نیست مرا دل و گرم صد بودسوختۀ وعدۀ خامت کنم
یک شکرت خواسته‌ام، گفته‌ای:می‌طلبم باز که وامت کنم
گرچه حلالست ترا خون منگر ندهی بوسه، حرامت کنم
چون همه خوبی جهان وقف تستگنگ شدم، وصف کدامت کنم؟
خطبۀ جانم چو بنام تو رفتسکۀ تن نیز بنامت کنم
نی، که تنی نیست، دو من استخوانستپیش سگ کوی غلامت کنم

مشک جهان گر همه عطار داشت

وقف خط غالیه فامت کنم

دل ز عشقت بی‌خبر شد چون کنم؟مرغ جان بی‌بال و پر شد چون کنم؟
عشق تو در پرده‌ای کردم نهانچون سرشکم پرده در شد چون کنم؟
مدتی رازی که پنهان داشتمدر همه عالم سمر شد چون کنم؟
ور نظر در تو فکندم، جان و دلدر سر آن یک نظر شد چون کنم؟
دور از رویت ز شوق روی توموی مویم نوحه گر شد چون کنم؟
هر زمان تا جان فشاند بر تو دلعاشق جانی دگر شد چون کنم؟
گفتم: آخر کار من بهتر شودهم نشد بهتر، بتر شد چون کنم؟
اشک رویم همچو سیم و زر بماندعمر رفت و سیم و زر شد، چون کنم؟
لیک هر لحظه مرا جانیست نوعمر ازین حسرت بسر شد چون کنم؟
دی مرا گفتی که: با من جان ببازچون زجان جان بی‌خبر شد چون کنم؟
نه، که جان در باختن سهلست لیکغمزۀ تو پاک بر شد چون کنم؟
آتش شوق تو نتوانم نشاندکابم از بالای سر شد چون کنم؟

در حضور تو دل عطار را

هرچه بود از ماحضر شد چون کنم؟

دل ندارم، صبر بی‌دل چون کنم؟صبر و دل در عشق حاصل چون کنم؟
در بیابانی که پایان کس ندیدکاروان بگذشت، منزل چون کنم؟
همرهان رفتند و من بیرون راهدست بر سر پای در گل، چون کنم؟
همچو مرغ نیم بسمل بال و پرمی‌زنم تاخویش بسمل چون کنم؟
بر امید قطره‌ای آب حیاتنوش کردن زهر قاتل چون کنم؟
چون دلم خون گشت و جان بر لب رسیدچارۀ جان، داروی دل چون کنم؟
هر کسی گوید که این دردت ز چیستپیش دارم کار مشکل چون کنم؟
مبتلا شد دل بجهل نفس شومبا بلای نفس جاهل چون کنم؟
نفس، گرگ بدرگست و سگ پرستهمچو روح القدس عاقل چون کنم؟
ناقصی کو در دم خر می‌زیداز دم عیسیش کامل چون کنم؟
مدبری کز جرعه‌ای دردی خوشستاز می معنیش مقبل چون کنم؟

چون ز غفلت درد من از حد گذشت

داروی عطار غافل چون کنم؟

دل‌زدستم رفت وجان هم،بی‌دل وجان چون کنم؟سرعشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم؟
هر کسم گوید که: درمانی کن آخر درد راچون بدردم دایماً مشغول، درمان چون کنم؟
چون خروشم بشنود هر بی‌خبر گوید: خموشمی‌تپد دل دربرم، می‌سوزدم جان چون کنم؟
عالمی در دست من، من همچو مویی دربرشقطره‌ای خونست دل در زیر توفان چون کنم؟
در تموزم مانده جان خسته و تن تب زدهوانگهم گویند: بر این ره به پایان، چون کنم؟
چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعالپیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم؟
در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیاندر میان این همه بت عزم ایمان چون کنم؟
نه ز ایمانم نشانی، نه زکفرم رونقیدر میان این و آن درمانده حیران، چون کنم؟

چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید

بیش ازین عطار راازخود پریشان چون کنم؟

آه از عشق تو! گر آه کنمهمه روی جهان سیاه کنم
آه من در جهان نمی‌گنجددر جهان پس چگونه آه کنم؟
هر دو عالم شود چو انگشتیگر من آهی ز جایگاه کنم
گر، دمی آتشین زنم ز دلمبدمی دفع صد سپاه کنم
بحر خون دلم چو موج زندمن به خون درروم، شناه کنم
موج آن خون چو بگذرد از حدخون دل را بدیده راه کنم
خون بریزم ز دیده چندانیکه بسی خلق را تباه کنم
عالمی خون بخویشتن بینماز پس و پیش اگر نگاه کنم
با چنین حالتی عجب که مراستگر کنم طاعتی، گناه کنم
هیچ خلقی گداتر از من نیستگرچه دعوی پادشاه کنم
ره بگلخن نمی‌دهند مراوین عجب عزم بارگاه کنم
شربتی آب چاه نیست مراوی عجب فخر آب وجاه کنم
همچو لاله کلاه در خونمچه حدیث سر و کلاه کنم؟

سر درودم فرید را چو گیاه

پس کنون کره در گیاه کنم

در جهان بی‌رخت نظر چه کنم؟بی‌لبت عالمی شکر چه کنم؟
رویت، ای ترک، اگر نخواهم دیدزحمت هندوی بصر چه کنم؟
چون دریغ آیدم خطت بنظررخت آلودۀ نظر چه کنم؟
دوجهان، گرچه سخت با خطرستمن خطیری نیم، خطر چه کنم؟
چون سرموی تو، به از دوجهاناز سر کوی تو گذر چه کنم؟
گر چه جان موج می‌زند از توچون زبان نیست کارگر چه کنم؟
همه عالم جمال و آوازستچشم کورست،گوش کر، چه کنم؟
چون خبر دادن از تو ممکن نیستمن حیران بی‌خبر چه کنم؟
گفتیم: بال و پر زن از طلبمبرهمم ریخت بال و پر چه کنم؟
چون زکاهی بسی ضعیف ترمدست با کوه در کمر چه کنم؟
گفته بودی که: خشک و تر دربازبا لب خشک و چشم تر چه کنم؟
آتش دل بهست بی تو مرابی تو با آب بر جگر چه کنم؟
گر عزیزست عمر، مختصرستمن بدین عمر مختصر چه کنم؟
گر کنم صدهزار قرن سجودهیچ باشد، من این قدر چه کنم؟
چون مسافر تویی و من هیچممن هیچ آخر این سفر چه کنم؟
چون تو جویندۀ خودی، بر منمن گمگشته پا و سر چه کنم؟
چون درونی تو و برون کس نیستمن چو حلقه برون درچه کنم؟
در درون کش مرا و محرم کنتا تو باشی همه، دگر چه کنم؟

محو شد فرد در غم تو فرید

فرد باید مرا؟ حشر چه کنم؟

چاره نیست از توام،چه چاره کنم؟تا بتو از همه کناره کنم
پس بیک نفس صد هزاران جانتحفۀ چون تو ماه پاره کنم
چون کمال بلوغ ممکن نیستچه کنم؟ گور گاهواره کنم
چه کنم تا همه یکی بینم؟بیکی در همه نظاره کنم
آنچه زو هیچ ذره پنهان نیستهمچو خورشید آشکاره کنم
ذره‌ای چون هزار عالم هستپرده بر ذره ذره پاره کنم
چون کنم قصد این سلوک شگرفکوکب کفش از ستاره کنم

چون ز معشوق محو گشت فرید

تا کیش مرغ عشق باره کنم

این دل پر درد را چندان که درمان می‌کنمگوییا یک درد را بر خود دو چندان می‌کنم
بوالعجب دردیست درد عشق جانان کاندرودردم افزون می‌شود چندان که درمان می‌کنم
چندگویی: توبه کن از عشق، ازین ره بازگرد؟چون توانم کرد؟ چون این کار از جان می‌کنم
در میان جان نگیرد عشق اوهرگز قرارکز میان جان هوای روی جانان می‌کنم
این عجایب بین که نگذارند در گلخن مراوانگهی من عزم خلوتگاه سلطان می‌کنم
عشق تاوانست بر من، چون نیم من مرد اومرد عشق خود تویی برخویش تاوان می‌کنم
چون دل و جانم به کلی راز عشق تو گرفتمن چرا این راز را از خلق پنهان می‌کنم؟
نی،خطا گفتم،تو ومن کی بود درراه عشقجملۀ عالم تویی، بر خویش آسان می‌کنم

تا گهرهای حقیقت فاش کرد اندر جهان

بر دل عطار دلتنگی فراوان می‌کنم

هر زمان بیخود هوایی می‌کنمقصد کوی دلربایی می‌کنم
گه بمستی، های و هویی می‌زنمگه بگریه های هایی می‌کنم
تنگدل شد هر که آه من شنیدزانچه آه از تنگنایی می‌کنم
غرقه ز آنم در میان بحر خونکارزوی آشنایی می‌کنم
چون مرا بادیست از وصلت بدستخویشتن را خاک پایی می‌کنم
ای مرا چون جان، ببین زاری منکاین همه زاری ز جایی می‌کنم
گر دمی از دل برآمد بی‌غمتاین دم آن دم را قضایی می‌کنم
چون غم تو کیمیای دولتستمن غمت را مرحبایی می‌کنم
در غم تو چون کم از یک ذره‌امهست لایق گر هوایی می‌کنم

روشنی دیدۀ عطار را

خاک پایت توتیایی می‌کنم

ای برده بزلف، کفر و دینموز غمزه نشسته درکمینم
سرگشته و سوگوار از آنمشوریده و خسته دل ازینم
تا دایره وار گرد زلفتبر نقطۀ خون نگر چنینم
از بسکه زنم دو دست بر سرآید بفغان دو آستینم
گه دست گشاده بآسمانمگه روی نهاده بر زمینم
با این همه جور کز تو دارمبی‌نور رخت جهان نبینم
بر باد مده مرا، که ناگهدر تو رسید آه آتشینم

عطار شدم ز بوی زلفت

ای زلف تو مشک راستینم

کی بود، دوست، که خورشید جمالت بینم؟بو که باری اثر عکس خیالت بینم
کاشکی گرد رخت سرمۀ چشمم بودیکه برآنم که دمی گرد وصالت بینم
صد هزاران دل کامل شده در کوی امیدخاکبوس در و درگاه کمالت بینم
همچو پروانه پر و بال زنم در غم توگر شبی پرتو آن شمع جمالت بینم؟
جگرم خون شد از اندیشۀ آن تا پس ازینجان و دل خون شود و من بچه حالت بینم؟
تو مرا دم بدم اندر غم خود می‌بینیمن زهی دولت اگر سال بسالت بینم
خاک راه تو شدم خون دلم پاک مریزنی، بخور خون دلم زانکه حلالت بینم

گر دهد شرح غمت خاطر عطار بسی

نشود هیچ ملولی وملالت بینم

از درد عشق، یک دل، بیدار می‌نبینممستند جمله، بر خود هشیار می‌نبینم
جمله زخودپرستی مشغول کار خویشنددر راه او دلی را برکار می‌نبینم
عمری بسر دویدم، گفتم مگر رسیدمبادست هرچه دیدم، چون یار می‌نبینم
گفتم: مگر که باشم از خاصگان کویشخود از سگان کویش آثار می‌نبینم
دعویست،جمله دعوی، کو عاشقی وکوعشق؟از کشتگان عشقش دیار می‌نبینم
اکنون ز ناتمامی نه مؤمن و نه کافرمسجد ز دست دادم، خمار می‌نبینم
چون مرد دین نبودم، کیش مغان گزیدمدین رفت از میانه، زنار می‌نبینم
گر عاشقی برآور از جان و دل «اناالحق»زیرا که جای عاشق جز دار می‌نبینم

دردا که داد چون گل عطار دل ببادش

وز گلبن وصالش جز خار می‌نبینم

دردا که ز یک همدم،آثار نمی‌بینمدل باز نمی‌یابم، دلدار نمی‌بینم
در عالم پر حسرت بسیار بگردیدماز خیل وفاداران دیار نمی‌بینم
در چارسوی عالم شش گوشۀ توتویشیکدوست نمی‌بینم، یک یار نمی‌بینم
بسیار وفا جستم اندک قدم از هر کسدر روی زمین اندک بسیار نمی‌بینم
چندان که درین وادی کردم طلب یک یکدرعرصۀ آن وادی جز خار نمی‌بینم
تا چند درین وادی بر جان و دلم لرزد؟کانجا بدو جو، جان را مقدار نمی‌بینم
تا چند ز نادانی دیوان جهان دارم؟چون مور درین دیوان جز مار نمی‌بینم
هر روز ازین دیوان صد غم بر ما آیددردا که درین صد غم غمخوار نمی‌بینم
ز آنکس کاثری بودی در وی سخن کس رازانگونه اثر گم شد،کاثار نمی‌بینم

عطار دلت بر کن از کار جهان کلی

کز کار جهان یک دل برکار نمی‌بینم

بدریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینمبدردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم
درین دریا یکی درست و من مشتاق آن درمولی کس کو که درجوید؟ که فرمانش نمی‌بینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم؟چه پویم بیش این راهی که پایانش نمی‌بینم
درین ره کوی مهروئی است خلقی درطلب پویانولی این کوی چون جویم که پیشانش نمی‌بینم؟
بخون جان من جانان ندانم دست آلایدکه او بس فارغست از جان سر آنش نمی‌بینم
دلا، بیزار شو از جان، اگر جانان همی خواهیکه هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار، بیرون آی باجانان بجان بازی

که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینمدل را همه میل جان با سوی تو می‌بینم
تا جان بودم در تن روی از تو نگردانمزیرا که حیات جان با روی تو می‌بینم
بس عاشق سرگردان از عشق تو جان بر لبآواره زخان و مان درکوی تو می‌بینم
از عشق تو نشکیبم، گر خوانی وگر رانیزیرا که دل افتاده در کوی تو می‌بینم
هرجا که یکی بیدل از عشق تو بی‌حاصلسرگشته و بی‌منزل در کوی تو می‌بینم
آن دل که بود سرکش گشتست اسیر عشقاندر خم چوگانت چون گوی تو می‌بینم
گفتم که: مگر کلی وصل تو بدانستمصد جان و دل خود را یک موی تومی‌بینم

عطار مگر روزی ترکیش بود درسر

کامروز بعشق اندر هندوی تو می‌بینم

عاشق لعل شکر بار توامفتنۀ زلف نگونسار توام
هیچ کارم نیست جز اندوه توروز و شب پیوسته در کار توام
بر من بیدل جهان مفروش، از آنک از میان جان خریدار توام
تو چو خورشیدی ومن چون ذره‌ایکی من مسکین سزاوار توام؟
گفته‌ای: کم گیر جان در عشق منکم گرفتم چون گرفتار توام
گر بخواهی ریخت خونم باک نیستمن درین خون ریختن یار توام
جان من دربند صد اندوه بادگر بجان دربند آزار توام
بر دل و جانم مکن زور، ای صنمکز دل و جان عاشق زار توام
چون پدید آمد رخت از زیر زلفتا بدیدم ناپدیدار توام

زلف مشکین بر گشای و برفشان

کز سر زلف تو عطار توام

در ره او بی سر و پا می‌رومبی تبرا و تولا می‌روم
ایمن از شرک وز توحید آمدمفارغ از امروز و فردا می‌روم
نه من ونه ما شناسم ذره‌ایزانکه دایم بی من و ما می‌روم
سالک مطلق شدم،چون آفتابلاجرم از سایه تنها می‌روم
مرغ عشقم هر زمانی صد جهانبی پر و بی بال زیبا می‌روم
چون همه دانم، ولیکن هیچ دانزین سبب نادان و دانا می‌روم
در دل من عشق قدس آرام یافتمن ز دل با جان شیدا می‌روم
شرح عشق تو بگویم با تو راستگرچه من گنگم، که گویا می‌روم
بارگاهی زد ز آدم عشق اوگفت، بر یک جا بصدجا می‌روم
رو بپرسیدند کاخر تا کجا؟گفت: روزی دو بصحرا می‌روم
چون هویت از بطون در پرده بوددر هویت بس هویدا می‌روم
گرچه نه پنهانم و نه آشکارهم نهان هم آشکارا می‌روم
گر هویدا خواهیم پنهان شومور نهان جوییم پیدا می‌روم
نه چنینم، نه چنان، نه هر دومبل کزین هر دو مبرا می‌روم

چون فرید از خویش یکتا می‌رود

هم بسر من فرد و یکتا می‌روم

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌رومچون زخود نامحرمم، از خویش پنهان می‌روم
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در کوی اولاجرم در کوی او بی‌عقل و بی‌جان می‌روم
هر سحر عنبر فشاند زلف عنبر ریز اومن بدان آموختم وقت سحر ز آن می‌روم
تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماهدرخم چوگان او چون گوی گردان می‌روم
ماهرویا، در من مسکین نگر، کز عشق توبا دلی پرخون بزیر خاک حیران می‌روم
ذره ذره ز آن شدم، تا پیش خورشید رختهمچو ذره بی‌سر و بی پای گردان می‌روم
چو بیابانی نهی هر ساعتی در پیش منز آن چنین شوریده دل سر در بیابان می‌روم

تا کی،ای عطار، از ننگ وجود تو مرا؟

این زمان از ننگ تو با خاک یکسان می‌روم

ای صدف لعل تو حقۀ در یتیمعارض تو بی‌قلم، خط زده بر لوح سیم
روح دهان مانده باز در سر زلفت مدامعقل میان بسته چست بر سر کویت مقیم؟
در یتیم توام، تا که درآمد بچشمچشمۀ چشمم بماند غرقۀ در یتیم
زین سر زلفت که هست مملک جم تراستزانکه سر زلف تست بر صفت جیم و میم
گر سر زلف ترا باد پریشان کندجیم درافتد بمیم، میم درافتد بجیم
تیره گلیم توام، رشتۀ جانم متابچند زنی بیش ازین طبل بزیر گلیم؟

برد لب لعل تو از بر عطار دل

تا دل عطار ماند از لب تو در، دو نیم

ما هرچه آن ماست زره برگرفته‌ایمبا پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم
در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایمایمان خود به تازگی از سر گرفته‌ایم
چون اصل کارها همه روی و ریا نمودیک باره ترک کار مزور گرفته‌ایم
از هر دو کون گوشۀ دیری گزیده‌ایمزنار چار کرده ببر درگرفته‌ایم
اندر قمارخانۀ رندان نشسته‌ایموز طیلسان و خرقه قلم برگرفته‌ایم
زان چشمۀ حیوة که در کوی دوست بودتا روز حشر ملک سکندر گرفته‌ایم
برتر ز هست ونیست قلم برنهاده‌ایمبیرون ز کفر ودین ره دیگر گرفته‌ایم
بر روی دوست ساغر و دست ازمیان بروناز دست دوست باده و ساغر گرفته‌ایم
عطار تا بیان مقامات عشق کرداز لفظ اودو کون بگوهر گرفته‌ایم

عطار وار در دم عیسی کجا رسیم؟

با نقش دوست دست بساغر گرفته‌ایم

باده ناخورده مست آمده‌ایمعاشق و می پرست آمده‌ایم
ساقیا،خیز و جام در ده زودکه نه بهر نشست آمده‌ایم
خیز،تا ز خودی برون آییمکه بخود پای بست آمده‌ایم
چو شکستی نبود جانان راما ز بهر شکست آمده‌ایم
ناقصان بلی خویشتنیم؟کاملان الست آمده‌ایم
هستی ونیستی ما بنماندما مگر نیست هست آمده‌ایم
ما چنین خرد نیستیم الحقکه بعمری بدست آمده‌ایم

همچو عطار در محیط وجود

ز عنایت بشست آمده‌ایم

دست در عشقت زجان افشانده‌ایمو آستینی بر جهان افشانده‌ایم
ای بسا خونا که در سودای تواز دوچشم خونفشان افشانده‌ایم
وی بسا آتش که ازدل در غمتاز زمین تا آسمان افشانده‌ایم
تا دل از تر دامنی برداشتیمدامن از کون و مکان افشانده‌ایم
دل گرانی کرد در کشتی عشقرخت دل در یک زمان افشانده‌ایم
چون نظر بر روی آن دلبر فتادتن فرودادیم وجان افشانده‌ایم
هر چه در صد سال می‌کردیم جمعدر دمی بر دلستان افشانده‌ایم
چون ز راه نیک وبد برخاستیمدل ز بار این و آن افشانده‌ایم

چون دل عطار شد دریای عشق

بس جواهر کز زبان افشانده‌ایم

درچه طلسمست که مامانده‌ایم؟با تو بهم، از تو جدا مانده‌ایم
نی، که تویی جمله و ما هیچ نیمانده تویی ما به کجا مانده‌ایم؟
از همه معنی چو تویی هرچه هستپس بچه معنی من و مامانده‌ایم؟
در خم چوگان سر زلف توگوی صفت بی سر و پامانده‌ایم
پاک شد از یاد وفا زانکه ماسوختۀ خوف و رجا مانده‌ایم

ما چو فریدیم، نه نیک و نه بد

کز دو جهان فرد و جدامانده‌ایم

ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایمدست بر سر، پای در گل مانده‌ایم
خاک راه از اشک ما گل گشت و ماپای در گل، دست بر دل مانده‌ایم
ناگهانی برق وصل تو بجستما ندانستیم و غافل مانده‌ایم
لاجرم از بسکه بال و پر زدیمهمچو مرغ نیم بسمل مانده‌ایم
چون ز عشقت هیچ مشکل حل نشددایماً در کار مشکل مانده‌ایم
عشق تودریاست، اما ز آن چه سودچون ز غفلت ما بساحل مانده‌ایم

کی تواند یافت عطار از تو کام

چون نخستین گام منزل مانده‌ایم

ما درد فروش هر خراباتیمنی زهد نمای هر کراماتیم
نگشت زنان کوی معشوقیموانگشت نمای اهل طاماتیم
حیلت گر ومهره دزدواو باشیمدردی کش و کم زن خراباتیم
در شیوۀ کفر نیز استادیمدر شیوۀ دین همه خرافاتیم
گه مرد کلیسیا وناقوسیمگه صومعه‌دار عزی ولاتیم
گه معتکفان کوه لاهوتیمگه مستمعان استجاباتیم
گه مست خراب دردی دردیمگه مست شراب عالم ذاتیم
باعادت ور سم نیست ما را کارما کی ز مقام رسم و عاداتیم؟
ما را ز عبادت وز مسجد چه؟چه مرد مساجد و عباداتیم؟
با این همه مفسدی و زراقیچه لایق قربت و مناجاتیم؟
برخاست زما حدیث ما و منزیرا که نه مرد این مقاماتیم

در حالت بیخودی چو عطاریم

پروانۀ شمع نور مشکاتیم

گرچه در عشق تو جان درباختیمقیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدامدر ره سودای تو می‌تاختیم
خود تو در دل بودی و ما از غروریک نفس با تو نمی‌پرداختیم
چون بگستردی بساط داوریپیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دو عالم سرفرازی یافتیمتا بسودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دلما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر امید وصل تو پروانه‌وارخویشتن در آتشت انداختیم
گاه چون پروانه‌ای می‌سوختیمگاه با آن سوختن می‌ساختیم

همچو عطار از جهان بردیم دست

تا نوای درد تو بنواختیم

هر چه همه عمر همی ساختیمدر ره ترسابچه‌ای باختیم
راهب دیرش چو سپه عرض دادصد علم عشق برافراختیم
رقص کنان بر سر میدان شدیمنعره زنان هر دو جهان باختیم
ترک فلک غاشیۀ ما کشیدزانکه نه با اسب ونه با ساختیم
عشق رخش چون بسرما رسیدسر بدل خرقه برانداختیم
سینه بشکرانۀ آن سوختیمقبله ز بتخانۀ او ساختیم
گرچه فشاندیم بر او جان و دلقیمت ترسا بچه نشناختیم
درده، ساقی، می مجلس که ماپردۀ در دست که بنواختیم
بابت درد تو نه‌ایم، ای نگارزانک بدرد تو بنگداختیم
با تو که پردازد اگر راستیست؟چون همه از خویش نپرداختیم

جز سخنی بهرۀ عطار نیست

زان به سخن تیغ زبان آختیم

بسکه جان بر خاک این در سوختیمدل چو خون کردیم و در بر سوختیم
بر درش با نیک و بد در ساختیمدر رهش هم خشک و هم تر سوختیم
سوز ما با عشق او قوت نداشتگرچه ما هر دم قویتر سوختیم
چون بدو، ره نیست بی او صبر نیستمضطرب گشتیم و مضطر سوختیم
چون زجانان آتشی در دل فتادجان خود چون عود و مجمر سوختیم
چون ز دلبر طعم شکر یافتیمدل چو عود از طعم شکر سوختیم
چون دل و جان پردۀ این راه بودجان زجانان، دل ز دلبر سوختیم
مدت سی سال سودا پخته‌ایممدت سی سال دیگر سوختیم
عاقبت چون شمع رویش شعله زدراست چون پروانه‌ای پر سوختیم
پرچو سوخت آنگه در افکندیم خویشتا به کلی پای تا سر سوختیم
خواه او بنمای روی و خواه نیما سپند روی او برسوختیم
چون بیک جو می نیرزیدیم ماخرمن پندار یکسر سوختیم

چون شکست اینجا قلم عطار را

اعجمی گشتیم ودفتر سوختیم

تا بدام عشق او آویختیمجان و دل را فتنها انگیختیم
دل چو در گرداب عشقش اوفتادتن فرو دادیم و در نگریختیم
بسکه اندر وادی سودای اوخون دل با خاک ره آمیختیم
خاک پای او بنوک برگ چشمگاه می‌رفتیم و گه می‌بیختیم
چون نیامد بر سر غربیل هیچپای در گل، خاک بر سر ریختیم
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیملیک در دامش بحلق آویختیم

همچو عطاری ز شوق روی او

صورتش بر روی جان انگیختیم

تا بعشق تو قدم برداشتیمعقل را سر چون قلم برداشتیم
چون دم ما سخت گیراشد بعشقپردۀ هستی بدم بر داشتیم
در جهان جان حقیقت بین شدیموز جهان تن قدم برداشتیم
چون درآمد عشق و جان را مست کردما بمستی جام جم برداشتیم
بر جمال ساقی جان ز آن شرابشادی افزودیم و غم برداشتیم
پس دل خود همچو مستان خراباز وجود و از عدم برداشتیم

در خرابی همچو عطار از کمال

گنج راحت بی‌الم برداشتیم

تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تواز هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیمبا کل مراد آشنا گشتیم
زان دست همه جهان فرو بستیتا جمله بجملگی ترا گشتیم
یک شمه چو زآن حدیث بشنودیممستغرق سر کبریا گشتیم
ای دل، تو کجا و او کجا آخر؟این خود چه سخن بود، کجا گشتیم؟
وانگه که بعشق اقتدا کردیمدر عالم عشق مقتدا گشتیم
عمری بتو نفس را بپالودیمگفتیم: مگر که کیمیا گشتیم
چون روی چو آفتاب بنمودیناچیز شدیم و ذره‌ها گشتیم
چون تاب جمال تو نیاوردیمسرگشته چو چرخ آسیا گشتیم
چون محرم عشق تو نیفتادیمدر زیر زمین چو توتیا گشتیم

نومید مشو درین ره، ای عطار

هر چند که ناامید ما گشتیم

ما ترک مقامات و کرامات گرفتیمدر دیر مغان راه خرابات گرفتیم
پی بر پی رندان خرابات نهادیمترک سخن عادت و طامات گرفتیم
آن رفت که خود را همه سالوس نمودیماکنون کم سالوس و مراعات گرفتیم
بر چهرۀ آن ماه چو شد دیدۀ ما بازیارب که بیک دم چه مقامات گرفتیم!
بس عقل که شد مات بیک بازی عشقشوز عقل بدین مات بشهمات گرفتیم
چون دل ز غم عشق برآورد هیاهویبر عقل بسی حجت هیهات گرفتیم
چون عقل شد از دست: ز مستی می عشقبا دلشدگان راه مناجات گرفتیم

چون شیوۀ عطار درین راه بدیدیم

آن شیوه ز اسرار و کرامات گرفتیم

ما بار دگر گوشۀ خمار گرفتیمدادیم دل از دست و پی یار گرفتیم
دعوی دو کون ازدل خود دور فکندیمپس در ره جانان پی اسرار گرفتیم
از هر دو جهان مهر یکی را بگزیدیمدر آرزوی او کم اغیار گرفتیم
گفتند: خودی تو درین راه حجابستترک خودی خویش بیکبار گرفتیم
ای بس که چو پروانۀ پر سوخته زان شمعدر کوی رجا دامن پندار گرفتیم
از کعبۀ جانان چو ندیدیم نشانیاز کعبۀ ظاهر ره خمار گرفتیم
از خرقه و تسبیح چو جز نام ندیدیمچه خرقه،چه تسبیح، که زنار گرفتیم
زین شیوۀ تزویر چو دل خیره فرو مانداندر ره دین شیوۀ کفار گرفتیم

چون هر چه جزوهست درین راه حجابست

پس ما بیقین شیوۀ عطار گرفتیم

هر آن نقشی که در صحرا نهادیمتو زیبا بین،که ما زیبا نهادیم
سر مویی ز قدرت وا نمودیمجهان را در فی غوغا نهادیم
چو آدم را فرستادیم بیرونجمال خویش بر صحرا نهادیم
جمال ما ببین زین راز پنهانوگر چشمت بود، پیدا نهادیم
وگر چشمت نباشد، آن چنان دانکه گوهر پیش نابینا نهادیم
مباش احول، مسما جز یکی نیستوگرچه این همه اسما نهادیم
کسی ننهاد و نتواند نهادنطلسماتی که هر دم ما نهادیم
یقین می‌دان که چندینی عجایببرای یک دل دانا نهادیم
ز چندینی عجایب حصۀ تواگر یکتا نه‌ای، سودا نهادیم
مشو مغرور چندین نقش، زیرابنای جمله بر دریا نهادیم
اگر موجی ازین دریا برآیدشود ناچیز هرچ آنجا نهادیم
اگر همرنگ دریا گردی امروزترا سلطانی فردا نهادیم
وگر اینجا ز دریا برکناریجهانی پر غمت آنجا نهادیم

دل عطار را از شوق این راه

چو گویی بی سر و بی پا نهادیم

تا ما ره عشق تو سپردیمصد راه بزندگی بمردیم
ما را ز دو کون نیم جان بوددر عشق تواش بتو سپردیم
بس روز که در هوای رویتبگسسته نفس، نفس شمردیم
بس شب که چو شمع در فراقتدل پر آتش بروز بردیم
ای ساقی جان، بیا، که دیریستتا در پی نیم جرعه دردیم
آبی درده، که این بیاباندر گرمی و تشنگی بمردیم
بی روی تو هر میی که خوردیمخون گشت و ز روی خودستردیم

عطار مکن بدرد گرمی

چون از دم سرد تو فسردیم

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیمنام «بلی» چون بریم؟ چون همه مست آمدیم
پیش ز ما جان ما خورد شرابی ز عشقما همه ز آن یک شراب، مست الست آمدیم
خاک بدآدم، که‌دوست جرعه بدان خاک ریختما همه ز آن جرعۀ دوست پرست آمدیم
شست در افکنده بود یار بدریای عشقتا ز پی چل صباح جمله بشست آمدیم
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دستتا چو گل از دست دوست دست بدست آمدیم
خیز، دلا،نوش کن زان می قدسی ازانکما نه درین تیره جای بهر نشست آمدیم
ساقی روز الست جام «سقاهم» به کفما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم
دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشتگفت شکست آورید، ما بشکست آمدیم

جوهر عطار یافت قدر بلندی عشق

گرچه ز تأثیر عشق جوهر پست آمدیم

تا دردی درد تو چشیدیمدامن ز دو کون در کشیدیم
با هم نفسی درد عشقتدر کنج فنا بیارمیدیم
بر بوی یقین که بو ببینیمزهری به گمان بسی چشیدیم
گه در طلبش ز دست رفتیمگه در هوسش بسر دویدیم
در عالم پر عجایب عشقآوازۀ او بسی شنیدیم
درمان چه کنیم درد او را؟صد باره بجان و دل خریدیم
نور رخ او چو شعله‌ای زدخود را ز فروغ او بدیدیم
عشقش چو بما نمود ما راصد پرده بیک زمان دریدیم
دیدیدم که ما نه زاب و خاکیماز هر دو برون رهی گزیدیم
چه آب وچه خاک؟ کانچه ماییمدر پردۀ غیب ناپدیدیم
چون پرده ز روی کار برخاستاز خود، نه ازو، بدو رسیدیم

پیوستگییی چو یافت عطار

از ننگ وجود او بریدیم

چه مقصودست اگر عمری دویدیم؟که از مقصود خود بویی ندیدیم
بسی دلتنگی و زاری نمودیمبسی خواری و بی‌برگی کشیدیم
بسی در گفتگوی دوست بودیمبسی در جست و جویش ره بریدیم
گهی سجاده و محراب جستیمگهی رندی و قلاشی گزیدیم
بهر ره، کان کسی گیرد، گرفتیمبهر پر، کان کسی پرد، پریدیم
چو عشق او جهان بفروخت بر مابجان و دل غم عشقش خریدیم
مگر معشوق ما با ماست، لیکنز نور حضرت او ناپدیدیم
بدست ما بجز باد هوانیستکه چون بادی به عالم بروزیدیم
درین حیرت همی بودیم عمریدرین محنت بخود بر می‌تپیدیم
کنون رفتیم و عمر ما بسر شدکنون این راه را پایان ندیدیم
دریغا کز سگ کویش نشانیندیدیم ار چه بسیاری دویدیم
بسی بر بوی او بودیم و بوییبما نرسید و ما از غم رسیدیم
چو مقصودی نبود از هرچه گفتیممیان خاک تاریک آرمیدیم

کنون عطار را بدرود کردیم

کنون امید ازین عالم بریدیم

دردا که درین واقعه بسیار دویدیمدر خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
بسیار درین وادی شوریده برفتیمبسیار درین واقعه مردانه چخیدیم
گه نعره زنان معتکف صومعه بودیمگه رقص کنان گوشۀ خمار گزیدیم
کردیم همه کار ولی هیچ نکردیمدیدیم همه چیز ولی هیچ ندیدیم
بر درج دل ماست یکی قفل گران سنگدر بند ازینیم که در بند کلیدیم
از خون رحم چون بگو خاک فتادیمچون طفل مزاجیم هم انگشت گزیدیم
چون شیر ز انگشت براهیم برآیدانگشت مزیدن چه؟ که انگشت مزیدیم