قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۶ — و امروز که بالغ شدگانیم بصورت یک پر بنماندارچ…

و امروز که بالغ شدگانیم بصورتیک پر بنماندارچه بصد پر بپریدیم
از دست فتادیم، نه دیده نه چشیدهزان باده که از جرعۀ او بوی شنیدیم

چون هستی عطار درین راه حجابست

ما هستی عطار بهنجار بریدیم

چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریمهندوی خویش کند هر دم بدلبریم
چون زلف کافرش آهنگ دین کنددر حال بند کند در دام کافریم
مویی اگر همه خلق در من نگاه کنندمویی تمام بود زان زلف عنبریم
ای ساقی، از می عشق دلقم بیاو بسوزچون دلق زرق هست چند از سیه گریم؟
تا کی ز روی ریا ساختن بتی ز هوا؟زین پس به بتکده‌ها مرد مقامریم
گر دی بصومعه در مرد خلیل بدمامروز پیش مغان چون گبر آزریم
گرچه بصورت حال از مؤمنان رهملیکن ز راه صفت گبرم چو بنگریم

عطار تا که نهاد در راه فقر قدم

کرد از حقیقت فقر ازجان و دل بریم

ما مرد کلیسیا و زناریمگبر کهنیم و نام برداریم
در یوزه کنان شهر گبرانیمشش پنج زنان کوی خماریم
با جملۀ مفسدان بتصدیقیمبا جملۀ زاهدان بانکاریم
در فسق و قمار نیز استادیمدر دین مغان مغی بهنجاریم
تسبیح و ردا نمی‌خریم الحقسالوس و نفاق را خریداریم
در گلخن تیره سر فرو بردهگاهی مستیم و گاه هشیاریم
اندر ره تایبان نامعلومگاهی عوریم و گاه عیاریم
با وسوسه‌های نفس شیطانیدر حضرت حق نه مرد اسراریم
اندر صف دین حضور چون یابیم؟کاندر صف نفس خود گرفتاریم
این خود همه رفت،عیب ما امروزاینست که دوست دوست می‌داریم
دیریست که اوست آرزوی مابی او ببهشت سر فرو ناریم
گر جملۀ ما بدوزخ اندازداو به داند اگر سزاواریم
بی یاردمی چو زنده نتوان بوددر دوزخ و در بهشت بایاریم
بی او چونه‌ایم، هر چه بادا بادجز یار زهر چه هست بیزاریم

در راه یگانگی ز مشغولی

فارغ ز دو کون همچو عطاریم

ما ننگ وجود روزگاریمعمری به نفاق می‌گذاریم
محنت زدگان پر غروریمشوریده دلان بی قراریم
در میکده، عور پاکبازیمدر مصطبه رند درد خواریم
جان باختگان راه عشقیمدلسوختگان سوگواریم
ناخورده دمی شراب ایماناز ظلمت کفر درخماریم
ایمان چه؟ که بادلی پر از کفرقولی بزبان همی برآریم
ما مؤمن ظاهریم، لیکنزنار بزیر خرقه داریم
بویی به مشام ما رسیدستدیریست که ما در انتظاریم
نه یار جمال می‌نمایدنی در خور دستگاه یاریم
نه پرده ز پیش می‌برافتدنی در پس پرده مردکاریم

دردی که شمار کرد عطار

تا روز شمار در شماریم

تا ما سر ننگ ونام داریمبر دل غم تو حرام داریم
تو فارغ و ما در اشتیاقتبیماری دل تمام داریم
ز اندیشۀ آن که فارغی تواندیشۀ بر دوام داریم
گه دست زجان خود بشوییمگه دست بسوی جام داریم
گه زهد و نماز پیش گیریمگه میکده را مقام داریم
گه بر سر درد درد ریزیمگه بر سر کام کام داریم
ما با تو کدام نوع ورزیم؟وز هر نوعی کدام داریم؟
از تو بگزاف وصل جوییمیا رب طمعی چه خام داریم؟

عطار چو فارغست ازنام

ما گفتۀ او بنام داریم

ما در غمت بشادی جان، بازننگریمدر عشق تو بهر دو جهان باز ننگریم
خوش خوش ز آتش غم عشق تو فی المثلگر جان ما بسوخت بجان باز ننگریم
هر طاعتی که خلق جهان کرد و می‌کندگر نقد ماست جمله بدان باز ننگریم
سود دو کون در طلبت گر زیان کنیمما در طلب بسود و زیان باز ننگریم
گر عین ما شود همه ذرات کایناتیک ذره ما بعین عیان باز ننگریم
اسرار تو ز کون و مکان چون منزهستما تا ابد بکون و مکان باز ننگریم
چون شد یقین ما که تویی اصل هرچه هستدر پردۀ یقین بگمان باز ننگریم
در کوی تو دو اسبه بتازیم مردوارهرگز به مرکب و بعنان باز ننگریم

عطار چون گرفت کنار از میان ما

ما از کنار او به میان باز ننگریم

من نمیرم، زانکه بی جان می‌زیمجان نخواهم چون به جانان می‌زیم
در ره عشق تو چون جان زحمتستلاجرم بی‌زحمت جان می‌زیم
در بلای خویشتن دیدم وجودوز وجود خویش پنهان می‌زیم
همچو غنچه از سر تر دامنیغرق خون، سر در گریبان می‌زیم
در امید و بیم عشقت همچو شمعگاه گریان، گاه خندان می‌زیم
روز و شب بر خشک کشتی رانده‌امگرچه دایم غرق طوفان می‌زیم
از سر زلف تو اندیشم همهگرچه حالی را پریشان می‌زیم
ماه رویا، بر امید خلعتماین چنین تن برهنه زان می‌زیم
از بر خود خلعت خاصم فرستزانکه بی تو عری و خلقان می‌زیم
از برونم پردۀ اطلس چه سود؟چون درون پرده عریان می‌زیم

همچو عطار از جهان فارغ شده

سر نهاده در بیابان می زیم

بیا تا رند هر جایی بباشیمسر غوغای رسوایی بباشیم
نمی‌ترسی که همچون خود نمایاناسیر بند قرایی بباشیم
اگر در جمع قرایان نشینیمزسر تا پای رعنایی بباشیم
بیا تا در تماشای خراباتچو رندان تماشایی بباشیم
چو عقل ما عقیله است آن نکوترکه اندر عشق سودایی بباشیم
چو در دریای بی‌پایان فتادیمهمان بهتر که دریایی بباشیم
چو صحرا گشت بر ما آنچه بایستبرون کون صحرایی بباشیم

چو پیدا نیست جای ما چو عطار

چو هرجایی همه جایی بباشیم

بر هرچه که دل نهاده باشیمدر مشرکی، اوفتاده باشیم
گر بر کامی سوار گردیمحالی ز دو خر پیاده باشیم
صد عمر اگر بسر باستیمداد نفسی نداده باشیم
مستی غرور سخت کاریستغم نیست که مست باده باشیم
زان پیش که سر نماند آن بهکاین باد ز سر نهاده باشیم
هرگه که ز زاد و بوم رستیمبینی که زمرده زاده باشیم
چون سایه در آفتاب روشندر پیش خود ایستاده باشیم

آن به که درین قفس چو عطار

از هستی خویش ساده باشیم

ساقیا خیز، که تا رخت بخمار کشیمتایبان را بشرابی دو سه در کار کشیم
زاهد خانه نشین را بیکی کوزۀ درداوفتان خیزان از خانه به بازار کشیم
هوست هست که صوفی دل صافی گردیخیز، تا پیش مغان دردی خمار کشیم
هر کرا در ره اسلام قدم ثابت نیستبیکی جرعه میش در صف کفار کشیم
هر که دعوی اناالحق کند و حق گویدآن دو گویان خودی را بسر دار کشیم
چند داریم نهان زیر مرقع زنار؟وقت نامد که خط اندر خط زنار کشیم؟
هیچکس را ندهد دنیی و دین دست بهمهرکه گوید که: دهد، خنجر انکار کشیم
گر تو دین می‌طلبی از سر دنیا برخیزکه زدین بار بیابیم، مگر بار کشیم

گر ازین شاخ، گل وصل، طمع می‌داریم

اندرین راه غم عشق چو عطار کشیم

اکنون که نشانۀ ملامیمانگشت نمای خاص و عامیم
تا کی سر نام و ننگ داریم؟زیرا که نه مرد ننگ و نامیم
در شهر ندا زنیم و گوییم:معشوقۀ خویش را غلامیم
هم نام بباد داده، هم ننگواندر طلب نشان و نامیم
لیکن شب و روز در خراباتبارود و سرود ونقل و جامیم
واجب نبود نگار دیدنزیرا که بکار ناتمامیم
دیوانه نه‌ایم، حاش للهبا عقل و هدایت تمامیم
نیکوست وصال یار با فالزیرا که درین چنین مقامیم

عطار، وجود خود برون نه

چون دانستی که ناتمامیم

ما گبر قدیم نامسلمانیمنام آور کفر و ننگ ایمانیم
گه محرم و کم زن خراباتیمگه همدم جاثلیق و رهبانیم
شیطان چو بما رسد،کله بنهدکز وسوسه اوستاد شیطانیم
ز آن مرد نه‌ایم کز کسی ترسیمسر پای برهنگان سلطانیم
درمانده‌ایم و راه بس دورستما راه بکار خود نمی‌دانیم
ما چاره ز کار خود نمی‌سازیمچون جمله ز کار خویش حیرانیم
کی باشد و کی که ناگهانی مااین پرده ز کار خویش بدرانیم؟
هر پرده که بعد ازین پدید آیداز آتش معرفت بسوزانیم
زانجا که درآمدیم ما ز اولجان را سوی آن کمال برسانیم

عطار شکسته را بیک ذوقی

از پردۀ هر دو کون برهانیم

گاه لاف از آشنایی می‌زنیمگه غمش را مرحبایی می‌زنیم
همچو چنگ از پردۀ دل زار زاردر ره عشقش نوایی می‌زنیم
از دم ما می بسوزد عالمیآخر این دم ما زجایی می‌زنیم
ما مسیم و این نفسهای بدردبر امید کیمیایی می‌زنیم
روز و شب بر درگه سلطان جانتا ابد کوس وفایی می‌زنیم
پادشاهانیم و ما را ملک نیستلاجرم دم از گدایی می‌زنیم
ما چو بی‌کاریم، کار افتاده رابر طریق عشق رایی می‌زنیم
خوان نهادیم و دری کردیم بازسالکان را الصلایی می‌زنیم
نیستان را قرب هستی می‌دهیمخویش بینان را قفایی می‌زنیم
اندرین دریا، که عالم غرق اوستبی دل و جان دست و پایی می‌زنیم

ماجرای عشق از عطار خواه

مانفس از ماجرایی می‌زنیم

وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیمپیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم
چون ز راه اندر رسد ما روی بر خاکش نهیموانگهی بر خاک راهش دیده خون افشان کنیم
گر نباشد ماحضر چیزی، نیندیشیم از آنآتشی ازجان برافروزیم ودل بریان کنیم
هرچه درصد سال گردآورده باشیم آن زمانگر همه جانست، ایثار ره جانان کنیم
شمع چون در سینه سوزد نقل از چشم آوریمباده چون از عشق باشد جام او از جان کنیم
بر جمال دوست چندان می‌کشیم از جام جانکز تف آن تا قیامت عقل را حیران کنیم
پایکوبان، دستزن، در،های وهوی آییم مستهم پیاپی، هم سراسر، دورها گردان کنیم
هر نفس بر بوی او عمر دگر می‌بایدمهر زمان بر روی او شادی دیگر زان کنیم
چون حریفان جمله از مستی و هستی وارهندجمله را برخویشتن بی‌خویشتن گریان کنیم
گر در آن شب صبح دم، مارا بود خلوت بسوزصبح را تا روز حشر از خون دل پنهان کنیم
درنگنجد مویی آن دم، گر بیاید ماه و چرخماه را بر درنهیم و چرخ را دربان کنیم
در حضور او کسی نبود که تا فانی نشدگر سر مویی ز ما باقی بود تاوان کنیم
چون نه سر ماند نه خرقه، از کمال نیستیخرقها با سر بریم و کارها آسان کنیم

گر دهد عطار را وصلی چنین یک ذره دست

هر که دردی دارد از درد خودش درمان کنیم

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیموندر قمارخانه مناجات می‌کنیم
گاهی ز درد درد هیاهوی می‌زنیم گاهی ز صاف میکده هیهات می‌کنیم
چون یک نفس بصومعه هشیار نیستیممست وخراب کار خرابات می‌کنیم
دردی کشیم، تا که نباشیم مرد دینبا اهل دین به کفر مباهات می‌کنیم
طاماتیان ز دردی ما توبه می‌کنندما بی‌نفاق توبه ز طامات می‌کنیم
ما را کجاست کشف و کرامات؟ کاین همهدرآرزوی کشف و کرامات می‌کنیم
ای ساقی، اهل درد درین حلقه حاضرندمی‌ده، که کار می ز مهمات می‌کنیم
نه لاف پاکبازی و مردی همی زنیمنه دعوی مقام و مقامات می‌کنیم
پیرا، بیا ببین که: جوانان رند رااز بهر دردیی چه مراعات می‌کنیم؟
گو: بد کنید در حق ما خلق، زانکه مابا کس نه داوری، نه مکافات می‌کنیم
ما شبروان بادیۀ کعبۀ دلیموین یک دو روز ترک خرابات می‌کنیم
سلطان یک سوارۀ نطع دورنگ رااز بهر یک پیاده برخ مات می‌کنیم

در کسب علم وعقل چو عطار هر زمان

با شاهدان روح ملاقات می‌کنیم

ما چوبی ماییم از ما ایمنیماز تولا و تبرا ایمنیم
از تفاخر همچو گردون فارغیموز تغیر همچو دریا ایمنیم
چون گذر کردیم از بالا و پستهم زپستی، هم ز بالا ایمنیم
چون نه نادان ونه دانا مانده‌ایمهم ز نادان هم ز دانا ایمنیم
چون زبان از نیک و بد دربسته شدهم زاشنو هم زگویا ایمنیم
چون قرار کارها رفتست دیلاجرم ز امروز و فردا ایمنیم
نام وننگ ما در اقصای جهانگر نهان شد،گر هویدا ایمنیم
روز و شب بی راه می‌جوییم راهزانک ازناایمنی ما ایمنیم

چون سر عطار گوی راه شد

از سر پرلاف و سودا ایمنیم

گر مردی خویشتن ببینیماندر پس دوکدان نشینیم
دیگرنزنیم لاف مردیوز شرم ره زنان گزینیم
کاری عجب اوفتاد ما راپیمانۀ زهر و انگبینیم
تا زهر چو انگبین نگرددیک ذره جمال او نبینیم
ای ساقی، درد درد در دهکامروز ورای کفر ودینیم
آبی درده صبوحیان راکز عشق بسینه آتشینیم
صبح رخ او پدید آمدما جمله صبوحیان ازینیم

ما مستانیم همچو عطار

از مستی خویش شرمگینیم

ای جان، ز جهان کجات جویم؟جانی و چو جان کجات جویم؟
چون نام ونشانت می‌ندانمبی نام ونشان کجات جویم؟
چون کون ومکان حجاب راهستدر کون و مکان کجات جویم؟
چون تو نه نهانی و نه پیداپیدا و نهان کجات جویم؟
هستی تو چو آسمان سبکرودر بند گران کجات جویم؟
ای از بر من چو تیر رفتهمن همچو کمان کجات جویم؟
چون تونرسی بکس یقینستپس من به گمان کجات جویم؟
در پرده شدی، خموش گشتیمن نعره زنان کجات جویم؟
گفتی که: مرا میان جان جویجان نیست عیان، کجات جویم؟
هستیم درین میانه کوهیستکوهی بمیان کجات جویم؟
چون جان فرید در تو محوستدل در خفقان کجات جویم؟

گفتی که: چو گم شوی مراجوی

گم گشتۀ جان کجات جویم؟

نشستی در دل من چونت جویم؟دلم خون شد جگر در خونت جویم
تو با من در درون جان نشستهمن از هر دو جهان بیرونت جویم
چو فردا هم نخواهد بود جاویدپس آن بهتر بود کاکنونت جویم
مرا گویی: چه گم کردی مراجویچوبی چو نی تو، آخر چونت جویم؟
چو راهت را نه سر پیداست نه پاینه سر نه پای چون گردونت جویم
یقین دانم که در دستم کم آییاگرچه هر زمان افزونت جویم
چو در دستم نمی‌آیی ز یک وجهاز آن هر روز دیگر گونت جویم
چو هر دم می‌کنی صد رنگ ظاهرسزد گر همچو بوقلمونت جویم
نیایی ذره‌ای در دست هرگزاگر همدم بصد افسونت جویم
نمیرم تاابد گر درد خود رامفرح از لب میگونت جویم
چو دریا گشت چشم من زشوقتچگونه لؤلؤ مکنونت جویم؟

شکر ریز فریدم می‌نباید

شکر از خندۀ موزونت جویم

در عشق تو من بلا همی جویمدرد دل مبتلا همی جویم
درمان چه طلب کنم؟ که در عشقتیک درد بصد دعا همی جویم
از صوف صفای دل نمی‌یابماز درد مغان صفا همی جویم
از خرقه و طیلسان دلم خون شدزنار و کلیسیا همی جویم
در بحر هزار موج عشق اوغرقه شده، آشنا همی جویم
جانا، بلقا چو آفتابی تویک ذره از آن لقا همی جویم
تا چند دوم بگرد عالم در؟تو با من و من کرا همی جویم؟
تو دست بجان من فرا بردهمن گرد جهان ترا همی جویم
تو در دل و جان من بعالم دربنگر که ترا کجا همی جویم

عطار شدم ز عطر زلف تو

زان عطر دلم عطا همی جویم

چون قصۀ عشق تو درازست چه گویم؟چون پیشۀ چشمت همه نازست چه گویم؟
اینست حقیقت که: ز وصل تونشان نیستهر قصه که اونیست، مجازست چه گویم؟
خورشید که او چشم و چراغست جهان رااز شوق تو اندر تک و تازست چه گویم؟
چون شمع سحر بی‌تو دل سوخته هر شببیروی تودر سوز و گدازست چه گویم؟
تا دست بزلف تو رسد در همه عمرمچون زلف توام کار درازست چه گویم؟
گر کرد مرا زلف تو با خاک برابرلعل لب تو بنده نوازست چه گویم؟
المنةلله که دلم گرچه ربودیاز زلف تو در پردۀ رازست چه گویم؟
گفتی که: بگو تا چه کشیدی تو ز نازم؟کار من دلخسته نیازست چه گویم؟
گفتم که: در بسته مرا چند نمایی؟گفتی که: درم بر همه بازست چه گویم؟
گر بر همه بازست در وصل تو، جاناچون بر من سرگشته فرازست چه گویم؟

عطار درین راه اگر نیک و اگر بد

پروانۀ آن شمع طرازست چه گویم؟

ما رند و مقامر و مباحی‌ایمانگشت نمای هر نواحی‌ایم
خون خواره چو خاک جرعه آن جامیمخون ریز ز بطن چون صراحی‌ایم
هر چند که ازگروه سلطانیمنی قلبی‌ایم و نی جناحی‌ایم
جانا، زشراب شوق هر دم مابی صبح و صبوحی و صباحی‌ایم
گر سوختگان تو مباحیندماسوخته‌ایم و بس مباحی‌ایم
ما فقر و صلاح کی خریم آخر؟چون خاک مقام بی صلاحی‌ایم
در بتکده رند و لاابالییمدر مصطبه مست لافلاحی‌ایم
کافور رباحی ار بود اصلیکافور نه کافری رباحی‌ایم

تا در رسد این می تو، ای عطار

حالی ز پس می ملاحی‌ایم

ای گرفته حسن تو هر دو جهاندر جمالت خیره چشم عقل و جان
جان تن جانست و جان جان توییدرجهان جانی ودرجانی جهان
های و هوی عاشقانت در حرممی‌نگنجد در زمین و آسمان
بوالعجب مرغیست جان عاشقتکز دو کونش می‌نیابد آشیان
جملۀ عالم همی بینم بتووز تو در عالم نمی‌بینم نشان
ای ز پیدایی و پنهانی توجان و دل هم در یقین، هم در گمان
تن همی داند که هستی بر کنارجان همی داند که هستی در میان
بس سخن گویی، از آنی بس خموشبس هویدایی از آنی بس نهان
کی تواند دید نور آفتاب؟چشم اعمی، چون ندارد جای آن
ما همه عیبیم چون یابد وصال؟عیب دان در بارگاه غیب دان
تانگردد جان تو از عیب دورکی شود با عاشقانت همعنان؟
آستین ناکرده پرخون هر شبیکی شود شایستۀ آن آستان؟

همچو عطار از دو کون آزاد شو

بندۀ یکتای او شو جاودان

ای نهان از دیده ودر دل عیاناز جهان بیرون ولی در قعر جان
هر کسی جان و جهان می‌خواندتخود تو از هر دو برونی جاودان
هم جهان از جانت می‌جوید مدامهم زجان می‌جویدت دایم جهان
تو جهانی، لیک چون آیی پدید؟نه که جانی، لیک چون گردی نهان؟
جان ز پنهانی تو در داده تنتن ز پیدایی تو جان درمیان
چون پدید آیی چو پنهانی مدام؟چون نهان گردی چو جاویدی عیان؟
هم نهانی، هم عیان، هم هردوییهم نه‌اینی، هم نه آن، هم این و آن
جان چوبی خویشست چون یابد ترا؟تن چو درخونست چون یابد نشان؟
چون ز تو جان نفی و تن اثبات یافتزین دو وجهند این دو جوهر در گمان
هر دوچون بی وصف گردد آنگهیقرب بی وصفت بیابند آن زمان
ز اشتیاق وصف تو همچون قلممی‌دوم بسته کمر، جان بر میان
من نیم تنها، که ذرات دو کونجان فشانند این طلب را جاودان
آن چه جویم؟ چون نیاید در طلبوین چه گویم؟ چون نیاید در بیان
در زبانم چون بگردد نام وصلپر زبانه گرددم حالی دهان

شرح این اسرار از عطار خواه

او بگفت اسرار، کو اسرار دان؟

چون نیامد سر عشقت بر زبانهمچو طفلان مهردارم بر دهان
چون عبارت محرم عشق تو نیستچون دهد نامحرم از پیشت نشان؟
آنک ازو سگ می‌کند پهلو تهیدوستگانی چون خورد با پهلوان؟
چون زبان در عشق تو بر کار نیستلب فروبستم، قلم کردم زبان
همچو مرغ نیم بسمل در رهتدر میان خاک و خون گشتم نهان
دور از تو جان من گیرد کنارگر مرا بیرون نیاری زین میان
دوش عشق تو درآمد نیم شباز ره دزدیده، یعنی راه جان
گفت: صد دریا ز خون دل بیارتا در آشامم بیک دم این زمان
مرغ دل آوارۀ دیرینه بودبازیافت از عشق او حالی نشان
درپرید و عشق را دربرگرفتعقل و جان را کارد شد با استخوان
عقل فانی گشت وجان معدوم شدعشق و دل ماندند با هم جاودان
عشق یادل گشت و یا دل عشق گشت؟زین عجب تر قصه نبود در جهان
دیدن ودانستن اینجا باطلستبود نیست این کار، نه علم و عیان
چونکه گردی فانی مطلق ز خویشهست مطلق گردی اندر لامکان
جان و جانان هر دو نتوان یافتنگر همی جانانت باید، جان فشان

تاکی، ای عطار، گویی راز عشق؟

راز می‌گویی طلب کن رازدان

ای روی تو شمع بت پرستانیاقوت تو قوت تنگ دستان
زلف تو و صد هزار حلقهچشم تو و صد هزار دستان
خورشید نهاده چشم بر راهتا تو بدر آیی از شبستان
گردون به هزار چشم هر شبواله شده در تو همچو مستان
آنچ از رخ تو رود در اسلامهرگز نرود بکافرستان
پیران ره حروف زلفتابجد خوانان این دبستان
در عشق تو نیستان، که هستندهستند نه نیستان، نه هستان
ممکن نبود بلطف تو خلقاز دین‌داران و بت پرستان
گویی تو که آب خضر بودستهر شیر که خورده‌ای ز پستان
ای بر شده بس بلند، آخربه زین نگرند سوی پستان
گلگون جمال در جهان تازوز عمر رونده داد بستان
کاین گلبن نوبهار حسنتدرهم ریزد بیک زمستان
مشغول مشو بگل، که مارستپنهان ز تو خفته درگلستان
زخمی زندت بچشم زخمیگورستانت کند ز بستان

تو گلبن گلستان حسنی

عطار ترا هزار دستان

قصد کرد از سرکشی یارم بجانقصد او را من خریدارم بجان
گر بسوزد همچو شمعم عشق اوراز عشقش را نگه دارم بجان
عشق، دل خواهد و زینم چاره نیستدل بدادم، چون گرفتارم بجان
ماهرویا،جان من در عشق تستجان ببر، چند آوری کارم بجان؟
جانم از شادی نگنجد در جهانگر دهی، ای ماه، زنهارم بجان
نی، چو عشقت هست، جانم گو مباشمن ز جان خویش بیزارم بجان
گر بسوزی بند بندم از جفامن وفای تو بجان دارم، بجان
هرچه فرمایی وگر جان خواهیمپیش باز آیم بجان آرم بجان

چون دل عطار از زاری بسوخت

کم طلب زین بیش آزارم بجان

ای بروی تو عالمی نگراننیست عشق تو کار بی‌خبران
بی‌نظیری چو عقل و بی همتاناگزیری چو جان و ناگذران
گوهری را، که کس نداند قدرکی بدانند قدر مختصران؟
مرد عشق تو هم تویی، که توییدایماً در جمال خود نگران
چون دویی راه نیست در ره توجز یکی نیست، دید دیده‌وران
پرده برگیر و بیش ازین آخرپرده بر عاشقان خود مدران
هر چه صد سال گرد آوردندبا تو در باختند پاک بران
پاکبازان چو مانده‌اند از توپس چه سنجند هیچ این دگران؟

دل عطار مرغ دانۀ تست

باشه در مرغ خویشتن مپران

ای جگر گوشۀ جگرخوارانغم تو مرهم دل افکاران
درد دردت علاج مخموراندرد عشقت شفای بیماران
در بیابان آرزومندانسرفدا کرده صاحب اسراران
غلغلی در فتاده تا بفلکبر سر کویت، از وفاداران
بر سر کوی نفس درغم تورهزن خویش گشته عیاران
همه شب جز ترا نمی‌بیننددیدۀ نیم خواب بیماران
بر همه عاشقان جهان بفروشکه زبونند این خریداران
کشته‌ای تخم عشق در جانهاهین! بباران ز چشم ما باران

جان عطار آرزومندست

برهانش ازمیان بی‌کاران

ای روی تو شمع تاجدارانزلف تو طلسم بی‌قراران
اعجوبۀ زلف خرده کارتاغلوطه ده بزرگواران
از عکس جمال جان فزایتخورشید و قمر ز شرمساران
در پیش رخت پیاده گشتهاز بهر سجود شهسواران
چون تو بکمال رخ نماییناقص گردند اختیاران
یک ذره غم تو خوشتر آیداز نقد حضور غمگساران
بی‌کار بمانده‌اند جملهدر شیوۀ تو شگرف کاران
در راه تو نام و ننگ بازنداز ننگ وجود نامداران
از نرگس تست، نیست ازمیمخموری چشم پرخماران
چون جان بطلسم زلف بردیبر جان نکنند تیرباران
تودشمن جان دوستانیبا تو چه کنند دوستداران؟
اندک سوی من نگر، اگرچهبسیار شدند خواستاران
تاچند ز گوهر وصالتنومید شوند امیدواران؟
در ده می وصل خویش یکرهتا باز رهند دردخواران

عطار ز یک گل وصالت

بلبل گردد بنوبهاران

ای روی تو شمع پاکبازانزلف تو کمند سرفرازان
عشاق بروی همچو ماهتچون صبح بر آفتاب نازان
از شوق رخت چراغ گردونچون شمع همی رودگدازان
از بهر شکار روی گلگونتشبرنگ رخ تو تیز تازان
و آن حلقۀ دام زاغ زلفتافتاده بحلق جره بازان
یک موی ز زلف پیچ پیچت بشکسته طلسم کارسازان
از زلف مشعبدت چو مهرهدر ششدره مانده حلقه‌بازان
تسبیح رخت کنند دایمدر پردۀ حسن دلنوازان
وصل تو درون پاک خواهدپاکی سوی تست دست یازان
وصلت، که زکوة اوست خورشیدهرگز نرسد ببی‌نمازان
جانی باید زخویشتن پاکنه غرق منی چو نونیازان

گفتی: برهانمت ز عطار

شد عمر و دلت نبودیازان

ای کار تو کار کاردانانتسبیح زبان بی‌زبانان
برخود گیرند خرده هر دمدر عشق تو جان خرده دانان
عشاق ز بوی جام وصلتتا حشر بمانده سرگرانان
هر لحظه هزار عاشق مستدر راه تو آستین فشانان
در عشق تو صد هزار دل هستچوبک زن تو چو پاسبانان
تنگ شکرت ز تیر مژگان بنشانده ره نگاهبانان
از بس که دلم نشان تو جستگم گشت نشان بی‌نشانان
جان خود که بود که خون نگردد؟در عشق جمال چون تو جانان

عطار شکسته را برون بر

کلی ز میان بد گمانان

نیست آسان عشق جانان باختندل فشاندن، بعد از آن جان باختن
عشق را جان دگر باید، از آنکبا چنین جان عشق نتوان باختن
نیست آری کار هر تر دامنیسر در آن ره چون گریبان باختن
هرچه آن دشوار حاصل کرده‌ایدر غم معشوق آسان باختن
شمع را زیباست هر ساعت سریگاه گریان،گاه خندان باختن
تو گدا، کژبازی، آخر کی رسی؟کج روا، در پیش سلطان باختن
کی توانی یوسفی ناکرده گمعمر را در ماتم آن باختن؟
کار یعقوبست از سوز فراقدیده‌ای را بیت الاحزان باختن

چون فرید از هرچه باشد مفلسست

زان نباید نرد جانان باختن

نیست ره عاشقان برگ و نوا ساختنخرقۀ پیروزه را دام ریا ساختن
دلق و عصا را بسوز، کاین نه نکو مذهبیستاز پی دیدار خلق دلق و عصا ساختن
مرغ دلت را که اوست مرغ هواخواه دوستلایق عشاق نیست صید هوا ساختن
از فلک بی‌قرار هیچ نیاموختیدر طلب درد عشق پشت دوتا ساختن
مفلس این راه را سلطنت فقر چیست؟برگ عدم داشتن، راه فنا ساختن
بر سر میدان عشق درخم چوگان دوستدل بصفت همچو گوی، بی سر و پا ساختن
کار تو در بند تست، کار بسازو بیاپیش برون کی شود کار ز ناساختن؟
زخم خور، ار عاشقی، زانک پدیدار نیستخستگی عشق را هیچ دوا ساختن

تا دل عطار را درد و دوا شد یکی

نیست جز او را بعشق مدح و ثنا ساختن

کافریست از عشق دل برداشتناقتدا در دین به کافر داشتن
در ملا تحقیق کردن آشکاردر خلا دین مزور داشتن
از برون گفتن که: شیطان گمرهستدر درونش پیر رهبر داشتن
چون درآید تیر باران بلادر هزیمت دامن تر داشتن
کار مردان چیست؟ بی کار آمدنپس بهر دم کار دیگر داشتن
خاک اندر خود نمایان ریختنخویشتن را خاک این در داشتن
غرقۀ این بحر گشتن ناامیدوانگهی امید گوهر داشتن
دست برسر، پای در گل آمدنخشت بالین، خاک بستر داشتن
دام تن در راه معنی سوختنمرغ جان بی بال و بی پر داشتن
هر سری کان از تو سر بر می‌زنداز برای تیغ و خنجر داشتن
چون فلک خورشید را در بر کشیدگر تواند پای بر سر داشتن
پای بر سر نه، که آنجا کافریستسر برای تاج و افسر داشتن

همچو عطار این سگ درنده را

زهر دادن یامسخر داشتن

بندگی چیست؟ بفرمان رفتنپیش امر از بن دندان رفتن
همه دشواری تو از طمعستترک خود گفتن و آسان رفتن
سر فردا کردن و سامان جستنوانگهی بی سر و سامان رفتن
قابل امر شدن چون گوئیپس بیک ضربه به پایان رفتن
از گران باری خود ترسیدنپس به یکبار به پشیمان رفتن
در پی شمع شریعت شب و روزهمچو پروانه به پیمان رفتن
آبروباش تو درجوی طریقتا توانی تو به باران رفتن
برگ ره ساز، که بی برگ رهیدر چنین بادیه نتوان رفتن
گر تو دنیا همه زندان دیدیفرخت باد ز زندان رفتن
ور ندانی تو بجز دنیا هیچمرده باید بفراوان رفتن
تا کی از خاک؟ درآموز آخریک شب از گنبد گردان رفتن
قرنها شد که نمی‌آساینداز تو شب خفتن و زیشان رفتن
عاشقان راست مسلم، نه ترادر ره دوست بمژگان رفتن
سر فدا کردن و چون عیارانجان به کف بر در جانان رفتن

ترک عطار بگفتن کلی

پس درین بادیه ترسان رفتن

عاشقی چیست؟ ترک جان گفتنسر کونین بی‌زبان گفتن
عشق پی بردن، از خودی رستنعلم پی بردن،از عیان گفتن
رازهایی که در دل پرخونستجمله از چشم خون فشان گفتن
بزبانی که اشک خونینستقصۀ خود یکان یکان گفتن
همچو پروانه پیش آتش عشقحال پیدای خود نهان گفتن
عاشق آنست کو چو پروانه استکه تواند بترک جان گفتن
شیر چون می‌گریزد از آتششیر پروانه را توان گفتن
راه رو، تا بکی بود سخنتبر تر از هفت آسمان گفتن
کم نه‌ای، آخر از قلم آموزره سپردن، سخن روان گفتن
کار کن، زانک بهترست تراکار کردن ز کاردان گفتن

جان به جانان خود ده، ای عطار

چند افسانۀ جهان گفتن

کفرست ز بی‌نشان نشان دادنچون از بیچون نشان توان دادن؟
چون از تو نه نام و نه نشان ماندآنگاه روا بود نشان دادن
تا یک سر موی مانده‌ای آخراین سر نتوانم از زبان دادن
گر سر یگانگی همی جوییدل نتوانی باین و آن دادن
چون تو بنمانده‌ای، ترا زیبدداد دو جهان بیک زمان دادن
دانی تو که چیست چارۀ کارت؟بر درگه او بعجز جان دادن

عطار چو یافتی ز جانان جان

صد جان باید به مژدگان دادن

با تو سری در میان خواهد بدنکان ورای جسم و جان خواهد بدن
هر که زآن سر یافت یک ذره نشاناز دو عالم بی‌نشان خواهد بدن
محرم آن شو، که گر آن نبودتتا ابد عمرت زیان خواهد بدن
هر نفس کاندر حضور او زنیعمر تو آنست، آن خواهد بدن
ور نخواهد بود همراهت حضورپس عذابت جاودان خواهد بدن
وای برجان کسی کو از مجاززان حقیقت بر کران خواهد بدن
مرد دانم همچنان کاین جا زیدچون بمیرد هم چنان خواهد بدن
تا نپنداری که هر کو خار بودروز محشر گلستان خواهد بدن
هرچه آنجا ذره ذره می‌کنیجمله در پیشت عیان خواهد بدن
این همه آمد شد و وعد و وعیداز سرای امتحان خواهد بدن
تو بکوش و جهد کن تا پی بریزانک کار ناگهان خواهد بدن
هر که بی او آستین در خون گرفتمحرم آن آستان خواهد بدن
محرم او شو، که کار هر دو کونمحو و گم در یک زمان خواهد بدن
ترک کن کار زمین وآسمانزانکه این کف و آن دخان خواهد بدن
چون بحضرت زود نتوان رفت، از آنکپرده در پرده نهان خواهد بدن
جملۀ ذرات عالم لاجرمسوی حضرت نردبان خواهد بدن
ره کناره می‌کنی از مایه‌ایزانک کاری در میان خواهد بدن
در بن این کار عالی کار خلقاستوا بر نردبان خواهد بدن
کار ما در پیش او چون ذره‌ایدر بر هفت آسمان خواهد بدن
چون جهان آنجا کف دودی بودپس چه جای صد جهان خواهد بدن؟
چون بر افتد پردۀ ذرات کوناز حقیقت ترجمان خواهد بدن
گوییا هرذره‌ای را تا ابدجاودانی صد زبان خواهد بدن
همچو باران ز آسمان سلطنتخط استغنا روان خواهد بدن

در چنین جایی کجا عطار را

یک سخن یا یک بیان خواهد بدن؟

عشق را بی‌خویشتن باید شدننفس خود را راه زن باید شدن
بت بود در راه او هرچه نه اوستدر ره او بت شکن باید شدن
زلف جانان را شکن بیش از حدستکافر یک یک شکن باید شدن
تو بدو نزدیک نزدیکی و لیکدور دور از خویشتن باید شدن
درنگنجد ما و من در راه اودر رهش بی ما و من باید شدن
دوست هرگز چون نیاید در وطنعاشقان را بی وطن باید شدن
در ره او بر امید وصل اوخاک راه تن بتن باید شدن
در ره اوچون دویی را راه نیستبا یکی در پیرهن باید شدن
همچو لاله غرقه در خون جگرزنده در زیر کفن باید شدن

پس چو عطار اندر آفاق جهان

پاکباز انجمن باید شدن

دل ز عشق تو خون توان کردنعقل را سرنگون توان کردن
هرچه جز عشق تست از سر دلتا قیامت برون توان کردن
تا زبون گیری آنکه راخواهیخویشتن را زبون توان کردن
تا همه خون خوریم در غم توهرچه داریم خون توان کردن
گوییم: صبر کن، چه می‌گویی؟از تو خود صبر چون توان کردن
نظری کن، که چون بمردم منکی کنی؟ پس کنون توان کردن

بر امید تو در پی عطار

سفر اندر درون توان کردن

عشق چیست؟ از خویش بیرون آمدنغرقه در دریای پرخون آمدن
گر بدین دریا فرو خواهی شدننیست هرگز روی بیرون آمدن
ور سر کم کاستی داری، در آیزانک اینجا نیست افزون آمدن
لازمت باشد، اگر عاشق شویترک کردن عقل و مجنون آمدن
از ازل آزاد گشتن وز ابدمحرم سر هم اکنون آمدن
چون زمین بودن ضرورت بارکشپس به معنی فوق گردون آمدن
سر بریده راه رفتن چون قلمپا و سر افکنده چون نون آمدن
سرنگون رفتن درین دریای ژرفپس نهان چون در مکنون آمدن
چون دهم شرحت؟ همی گم بودگیستمحرم این بحر بیچون آمدن
ابد یک رنگ بودن با فنانی همی هر دم دگرگون آمدن

چیست، ای عطار کفر راه عشق؟

سست دین را همت دون آمدن

کاریست قوی ز خود بریدنخود را بفنای محض دیدن
مانند قلم زبان بریدهبر لوح فنا بسر دویدن
این راز شگرف پی ببردنو آنگاه ز خویشتن بریدن
صد توبه بیک نفس شکستنصد پرده بیک زمان دریدن
در میکده دست بر گشادنبا ساقی روح می‌کشیدن
صد تنگ شکر چشیده هر دمبس کرده سؤال آن چشیدن
در پرتو دوست همچو شمعیدر خود برسیدن و رسیدن
بی‌خویش شدن ز هستی خویشدر هستی خود بیارمیدن

همچون عطار عشق او را

بر هستی خویشتن گزیدن

آتشی درجملۀ آفاق زننوبت حسن علی الاطلاق زن
ماه اگر در طاق گردون جفته زدنیست بر حق، تو باستحقاق زن
پردۀ عشاق زلف رهزنتدر نواز و بانگ بر آفاق زن
پردۀ عشاق راهی خوش بودراه ما در پردۀ عشاق زن
آتش شوق توام بی هوش کردآب بر روی من مشتاق زن
بستۀ میثاق وصلت عمر رفتچاره‌ای کن، راه آن میثاق زن
زرق در عشق تو کفر منکرستتیغ غمزه بر سر زراق زن

کشت زهر هجر تو عطار را

وقت اگر آمد دم ازتریاق زن

خال مشکین بر آفتاب مزنشیوه‌ای دیگرم در آب مزن
گر بر آتش نمی‌زنی آبیآتشم در دل خراب مزن
صدگره هست ازتو برکارمگرهی نو زمشک ناب مزن
برد زنجیر زلف تو دل منقفل بر لؤلؤ خوشاب مزن
فتنه را بیش ازین مکن بیدارراهم از چشم نیم خواب مزن
شب تاریک ره زنند، نه روزراه بر روی آفتاب مزن

دل عطار مرغ دانۀ تست

مرغ خود را بناصواب مزن

جانا، که گفت روزم ازهجر همچو شب کن؟روزم فرو شد آخر، یک شب مرا طلب کن
هر نیم شب ز شوقت جوش از دلم برآید............. دلم را در کار نیم شب کن
هر کو دمی برآرد بی یاد بوی زلفتاو ننگ عالم آمد، در حلق او کنب کن
گر مانده‌اند زنده عشاق در فراقتعشق این نمی‌پسندد، عشاق را ادب کن
چون نیست هیچ کس را یارای دیدن توچشم همه جهان رادربند ازین سبب کن
کس نیست در دو عالم سیراب‌تر ز دریااز شوق این حدیثش جاوید خشک لب کن

عطار را ز عشقت کاری عجب فتادست

آخر ........... تدبیر این عجب کن

گر مرد نام وننگی از کوی ما گذر کنما ننگ خاص و عامیم، از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم، نی دل، نه دین، نه دنیاگر مرد راه بینی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار؟تا کی ز زرق دعوی؟ شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد، غره بطاعت خودگر سر عشق خواهی دعوت زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو، گر میشوی کنون شواز آب و گل برون شو، در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو، مرد ره یقین شوبنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن

از رهبر الهی عطار یافت شاهی

پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

گر سر این کار داری، کار کنورنه‌ای، این کار را انکار کن
خلق عالم جمله مست غفلتندمست منگر، خویش را هشیار کن
چون بدانستی و دیدی خویش راتا بمیری روی در دیوار کن
گر طمع داری وصال آفتابذره‌ای، این شیوه را اقرار کن
گر ز تو یک ذره باقی ماندنیستخرقه و تسبیح را زنار کن
با من سرگشته استغفار کنپس ز استغفار استغفار کن
یار بیزار است از تو، تا توییاول از خود خویش را بیزار کن
گر جمال یار می‌خواهی عیانچشم درخورد جمال یار کن
نیست پنهان آفتاب لایزالذره‌ای، تو خویش را اقرار کن
تا ابد هم از عدم، هم از وجوددیده بردوز، آنگهی دلدار کن
چند گردی گرد عالم بی‌خبر؟دل سرای خلوت دیدار کن
روح من در عشق برطاق دلستمرد دل شو، جمع گرد و کار کن
نقطۀ توحید با جان درمیانستگرد جان برگرد و چون پرگار کن
چون فرورفتی بقعر بحر جانعزم خلوت خانۀ اسرار کن
درس اسرارست نقش جان تودرس نه، تعلیق نه، تکرار کن
پس مکن، در لوح جان خود نگرپس زبان در نطق گوهر بار کن
گر کسی را اهل بینی بازگوورنه درج نطق را مسمار کن

ور بترک هر دو عالم گفته‌ای

ذره‌ای مندیش و چون عطار کن

زلف بانگشت پریشان مکنروی بدان خوبی پنهان مکن
طرۀ مشکین سیه رنگ راسایۀخورشید درافشان مکن
از سر بیداد سر سروراندر سر آن سرو خرامان مکن
عاشق دل سوخته را دست گیرجان و دلی بی سر و سامان مکن
چون بر ماآمده‌ای یک زمانحال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیراز بر ما قصد شبستان مکن
بی‌رخ تو عالم همچون بهشتبر من دل سوخته زندان مکن

بر تو چو عطار جفایی نکرد

آنچه ز تو آن نسزد آن مکن

خیز و از می آتشی درما فکننعرۀ مستانه در بالا فکن
چون نظیرت نیست دردریا کسیخویشتن راخوش درین دریافکن
خون می بر چهرۀ گل نوش کنپس ز راه دیده بر صحرا فکن
چون هزار آوا نمی‌خسبد زعشقخرقۀ جان در هزار آوا فکن
گر ترامستی چو عشق بلبلستشب مخسب و شورشی در ما فکن
شیرگیران جمله غوغا کرده‌اندخویشتن در پیش این غوغا فکن
عمرت امشب رفت اگردستیت هستعمر مستان را سوی فردا فکن

تاکی: ای عطار، از خارا دلی

شیشه می خواه و بر خار افکن

ای پسر، این رخ به آفتاب درافکنباده گلرنگ چون گلاب درافکن
صبح علم برکشید و شمع بر افروختجام پیاپی کن و شراب درافکن
شاهد سرمست را ز خواب برانگیزسوختۀ عشق را رباب درافکن
گرچه شب اندر شکست، ماه بلندستباده خوش آمد، به ماهتاب درافکن
گل بشکفت ودلم ز عشق تو برخاستچند نشینی؟ ببند وتاب درافکن
مست خرابیم، جلمه نعره زنانیمنعره درین عالم خراب درافکن
چند ازین نام وننگ و زهد وز تزویر؟توبه کن ازتوبه،دل بتاب درافکن

گردل عطار را عذاب غم تست

گو دل او غم ازین عذاب درافکن

چو دریا شور درجانم میفکنز سودا در بیابانم میفکن
چو پرپشۀ وصلت ندیدمبه پای پیل هجرانم میفکن
بدست خویش در پای خودم کشبدست و پای دورانم میفکن
بدشواری بدست آید چو من کسچنین از دست آسانم میفکن
اگر از تشنگی چو شمع مردمبسیرابی طوفانم میفکن
بچشم تو، کز ابروی کمان کشبدل در تیر مژگانم میفکن
زره چون در نمی‌پوشیم از زلفمیان تیر بارانم میفکن
چو پیچ و تاب در زلف تو زیباستبجان تو، که در جانم میفکن
چو پایم نیست با چوگان زلفتچو گویی پیش چوگانم میفکن
چو من جمعیت از زلف تودارمچو زلف خود پریشانم میفکن
خط آوردی و جان می‌خواهی از منز خط خود بدیوانم میفکن

چو شد خاک رهت عطار حیران

به خاک راه حیرانم میفکن

بیمست که صد آه برآرم ز جگر منتا بی تو چرا می‌برم این عمر بسر من؟
آگاه از آنم که بجز تودگری نیستو آگاه نیم از بد و از نیک دگر من
عمری ره تو جستم و چون راه ندیدمکم آمدم آنجا ز سگ راهگذر من
دلسوخته ز آنم که کنون از سر خامیکردم همه کردار نکو زیر وزبر من
در کوی خرابات وخرافات فتادموانگاه بشستم بمیی دامن تر من
پر کردم از اندوه بیک کوزۀ دردیهر لحظه کناری زخم خون جگر من
امروز درین حادثه دانی بچه مانم؟در نزع فرومانده چو شمعی بسحر من
مردان چو نگین مانده در حلقۀ معنیوز حلقه بدر مانده چون حلقۀ در من

ای دوست، بعطار نظر کن، که ندارم

جز بی‌خبری از ره تو هیچ خبر من

باز آمده‌ای از آن جهانم منپیدا شده‌ای از آن نهانم من
کار من و حال من چه می‌پرسی؟این می‌دانم که می‌ندانم من
هرچند که درجهان نیم، لیکنسرگشته‌تر از همه جهانم من
در هر نفسی هزار عالم رااز پس کنم و بیک مکانم من
هرگه که نهان طلب کنم خود راچه سود؟ که آن زمان عیانم من
وین دم که میان نشان خود خواهمآن لحظه بدان که بی‌نشانم من
و آنگه که نهان خود عیان جویماز هر دو گذشته آن زمانم من
من این نیم ومن آنم، آن هر دوفی الجمله نه اینم و نه آنم من

ز آن راز که مهرجان عطارست

گفتن سخنی نمی‌توانم من

عشق تو درجان من، ای جان منآتشی زد در دل بریان من
در دل بریان من آتش مزنرحم کن بر دیدۀ گریان من
دیدۀ گریان من پرخون مداردرنگر آخر بسوز جان من
سوز جانم بیش ازین ظاهر مکنگوش میدار این غم پنهان من
درد این بیچاره از حد درگذشتچاره‌ای ساز و بکن درمان من
خود مرا فرمان کجا باشد؟ ولیککج مکن چون زلف خود پیمان من
هرچه خواهی کن، توبه دانی از آنکزاریی باشد، نه فرمان، ز آن من

جان عطار از تودر آتش فتاد

آب زن در آتش سوزان من

لعل توداغی نهاد بر دل بریان منزلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان ودلجان و دل من تویی،ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بستچون نگرد در رخت دیدۀ گریان من؟
هر در عشقت، که دل، داشت نهان از جهانبر رخ زردم فشاند اشک در افشان من
شد دل بیچاره خون، چاره دل هم تو ساززانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من ازدست شدزانکه ندارد کران وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف، تادل درمانده رابو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظرتا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

تو دل عطار را سوختۀ خویش دار

زانکه دل سنگ سوخت ازدل سوزان من

در رهت حیران شدم، ای جان منبی سر وسامان شدم ای جان من
چون ندیدم از تو گردی پس چرادر تو سرگردان شدم ای جان من؟
در فروغ آفتاب روی توذره‌ای حیران شدم ای جان من
در هوای روی تو جان در میاناز میان جان شدم ای جان من
خویش را چون خام تودیدم ز شرمبا دل بریان شدم ای جان من
تاترا جان ودل خود خوانده‌امبی دل و بی جان شدم ای جان من
چون سر زلف توام ازبن بکندبی سر و بن زان شدم ای جان من
چون رخت پیدا شد از بی‌طاقتیدر کفن پنهان شدم ای جان من
من بمیرم تاچرا در درد تواز پی درمان شدم ای جان من؟
برامید آنک بر من بگذریبا زمین یکسان شدم ای جان من

خاک شد عطار و من بر درد او

ابر خون افشان شدم ای جان من

چند باشم در انتظار تو من؟فتنۀ روی چون نگار تو من
خشک لب مانده، نعل در آتشتشنۀ لعل آبدار تو من
وقت آمد که برمیان بندمکمر از زلف مشکبار تو من
برقع از روی برفکن، تا جانپای کوبان کنم نثار تو من
گر جهان آمدمست با روزیسر نهم مست در کنار تو من
گرچه آورده‌ای بجان کارمتا بجان درشدم بکار تو من
بر من از صدهزار عزت بیشآنکه باشم ذلیل و خوار تو من
شد قرارم که چند خواهم بودچشم بر راه بی‌قرار تو من؟
تیره شد روز من چرا نکنم؟دیده روشن بروزگار تو من

ترک کار فرید از آن گفتم

تا شوم فرد ویار غار تو من

درد دل دارم، جهانی، بی تو منزانک نشکیبم زمانی بی تو من
عالمی جان آب شد در درد توچون کنم با نیم جانی بی تو من؟
روی در دیوارکردم، اشک ریزتا نمیرم ناگهانی بی تو من
من همین دم مرده‌ام، گویی مگرپوستی و استخوانی بی تو من
چون نه نامم مانده ازمن، نه نشاناز تو چون یابم نشانی بی تو من؟
جان من می‌سوزد و دل می‌دهدتا کنم یک دم فغانی بی تو من
می‌توانی آخرم فریاد رسچند باشم ناتوانی بی تو من؟
چشم می‌دارم زهی، دانی چرا؟زانک گشتم چون کمانی بی تو من
دل چو برکندم ز تریاک یقینزهر خوردم بر گمانی بی تو من
چون نکردم سود بر سودای تومی‌کنم هر دم زیانی بی تو من
با توام بر چشم موری عالمیستمی‌نگنجم در جهانی بی تو من
گرچه کس از من سخن می‌نشنودپر سخن دارم ز فانی بی تو من
دوستان رفتند و هم جنسان شدندبا که گویم داستانی بی تو من؟

همت عطار باز عرشی است

خود ندارم آشیانی بی تو من

گر با تو بگویم غم افزون شدۀ منخونین شودت دل ز دل خون شدۀ من
ز آن روی که چو موی تو تیره است و پریشانتو دانی و بس حال دگرگون شدۀ من
بیمست که ذرات زمین جمله بسوزدزین آتش از سینۀ گردون شدۀ من
خاکی شده‌ام تا چو قدم رنجه کنی توبا خاک ببینی تن هامون شدۀ من
دی گفته‌ام: ای جان، سر زلف تو چه چیزست؟گو: دام تو، ای عاشق مجنون شدۀ من
گفتم که: دهانت چو الف هیچ نداردگفتی: بنگر طرۀ چون نون شدۀ من
آن روز مبادا که بدین چشم ببینمهندو بچه‌ای را بشبیخون شدۀ من
جانا، به خدا بخش دلم را، که گزیدستمقبول ترا ایندل مفتون شدۀ من

خون دل عطارچه ریزی؟ که نیابی

هم طبع سخن پرور موزون شدۀ من

ای دل و جان و زندگانی منغم تو برده شادمانی من
کردم ازچشم و دل شراب و کبابمی نیایی بمیهمانی من
دو جهان ترک کرده‌ام، که توییزین جهان یار آن جهانی من

اندرین باب شعر، ای عطار

نیست اندر زمانه ثانی من

ای روی تو آفتاب کونینابروی تو طاق قاب قوسین
بر روی جهان ندیده چشمینقدی روشن چو چشم تو عین
چون چشمۀ کوثر لب تویک چشمه ندید چشم بحرین
دیدم کمر ترا ز هر سویمویی آمد میانش مابین
چون تو گهری ز کان جانیجان به، که کنم، نه کان به میتین
می‌رفت دلم بغرق تابوکاز لعل تو یک شکر کند دین
زلفت چو عقاب در عقب بودبربود و کشید در عقابین
گر دیدۀ ما سپید کردیخاک تو بسست قرةالعین
در غار غم تو جان ما رادرد تو بسست ثانی اثنین
افکندۀ تو شدم، که شرطستالقای عصا و خلع نعلین
چون روی تو می‌دهد بخورشیدنوری که ازوست این همه زین
تا چند بر آفتاب بندی؟کز پرتو تست نور کونین
گر جمله فروغ تو ببینمدر عین عیان ما بودشین
گردر غلط اوفتیم در علمکی در غلط اوفتیم در عین؟

عطار درین سخن برونست

ازمطلع کیف و مطلب این

میل درکش، روی آن دلبر ببینعقل گم کن، نور آن جوهر ببین
روح را در سر او حیران نگرعقل را در کار او مضطر ببین
در ره عشقش که سر گوی رهستصدهزاران سرور بی سر ببین
جان مشتی عاشق دل سوختهخوش نفس چون عود در مجمر ببین
پیش شمع آفتاب روی اوعقل را پروانۀ بی پر ببین
چند بینی آنچه ناید آن بکار؟جوهری از دل شو و جوهر ببین
پس بنور آن گهر، چندانکه هستذره‌های کون خشک و تر ببین

گر ندیدی آفتاب نوربخش

سحر عطار سخن گستر ببین

بار دیگر روی زیبایی ببینعقل و جان را تازه غوغایی ببین
از غم آن پیچ زلف تابدارزاهدان را ناشکیبایی ببین
در جمالش هر کرا آن چشم هستتا ابد خوش خوش تماشایی ببین
در میان اهل دل هر ساعتشغارتی نو،تازه سودایی ببین
عاشقان را نقد عشق او نگرفارغ از امروز و فردایی ببین
بر سر میدان رسوایی عشقعالمی را همچو شیدایی ببین
در بیابانهای بی فریاد اوهر زمانی شیب و بالایی ببین
گر ندیدی دل بزیر بار عشقشبنمی در زیر دریایی ببین
کار جان را در تک و پویی نگرکار دل را در تمنایی ببین
تا که سودای وصالش می‌پزمبر منش هر لحظه سودایی ببین

گفتمش: جانا دل عطار کو؟

گفت: خود گم کرده‌ای جایی ببین

هر که جان درباخت بادیدار اوصدهزاران جان شود ایثار او
تا توانی در فنای خویش کوشتاشوی از خویش برخوردار او
چشم مشتاقان روی دوست رانسیه نبود پرتو رخسار او
نقد باشد اهل دل را روز و شبدر مقام معرفت دیدار او
دوست یک دم نیست خاموش از سخنگوش کو تا بشنود گفتار او
پنبه را از گوش بر باید کشیدبو که یک دم بشنوی اسرار او
نور و نار او بهشت ودوزخستپای برتر نه ز نور و نار او
دوزخ مردان بهشت دیگرانستدرگذر زین هر دو در زنهار او
کز امید وصل و از بیم فراقجان مردان خون شد اندر کار او
عاشقان خسته دل بین صد هزارسرنگون آویخته از دار او
همچو مرغ نیم بسمل مانده‌ایبیخود و سرگشتۀ تیمار او
صدهزاران رفته‌اند و کس ندیدتا که دید از رفتگان آثار او؟

زاد عطار اندرین ره هیچ نیست

جز امید رحمت بسیار او

ای چو گویی گشته در میدان اوتا ابد چون گوی سرگردان او
همچو گویی خویشتن تسلیم کنپس بسر می‌گرد در میدان او
جان اگر زو داری و جانانت اوستتن فرو ده درخم چوگان او
سوز عشقش بس بود در جان ترادل منه بر وصل و برهجران او
با وصال و هجر اویت کار نیستاینت بس، یعنی که عشقش آن او
این کمالت بس که در وادی عشقخویش را بینی همی حیران او
تو که ای در راه عشقش؟ قطره‌ایغرقه در دریای بی‌پایان او؟
وانگه از هر سوی می‌پرسی خبرتا کجادارد کسی دیوان او

تن زن، ای عطار و جان پروانه وار

برفشان چون در رسد فرمان او

ای صبا، گر بگذری بر زلف مشک افشان اوهمچو من شو، گرد یک یک حلقۀ گردان او
منت صد جان بیار و بر سر ما نه بحکموز سر زلفش نشانی آر ما را ز آن او
گاه از چوگان زلفش حلقۀ مشکین ربایگاه خود را گوی گردان درخم چوگان او
خوش خوشی درچین زلفش پیچ تامشکین کنیشرق تا غرب جهان از زلف مشک افشان او
نی،خطا گفتم، ادب نیست، آنچه گفتم، جهد کنتا پریشانی نیارد زلف عنبر سان او
گر مرا دل زنده خواهی کرد جام جانفزاینوش کن بر یاد من از چشمۀ حیوان او
گرتوجان داری،چه کن برکن بدندان پشت دستچون ببینی جان فزایی از لب و دندان او
گو: فلانی از میان جانت می‌گوید سلامگو: بجان تو فرو شد روز اول جان او
جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفتدرد او از حد بشد، گر می‌کنی درمان او
چون رسی آنجا اجازت خواه اول، بعد از آنعرضه کن این قصۀ من بر در دیوان او
چشم آنجا برمگیر از پشت پای و گوش دارورنه حالی بر زمین دوزد ترا مژگان او
هرچه گوید یادگیر و یک بیک بر دل نویستا چنان کو گفت برسانی بمن فرمان او

چند گریی،ای فرید از عشق رویش همچو شمع

صبح را مژده رسان از پستۀ خندان او

ای صبا،در گرد امشب گرد سر تا پای اوصدهزاران‌سجده کن در عشق یک یک جای او
جان ما را زندۀ جاوید گردانی بقطعگر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او
گر سر انگشتی تو بی‌حرمت بزلف او بریدشنۀ خونین خوری از نرگس رعنای او
پیک راهی تو، بشمع روی او منگر بسیتا نگردی همچو من پروانه ناپروای او
نیست دستوری که آری چهرۀ او در نظرکز نظر آزرده گردد چهرۀ زیبای او
گر بخواهی کرد کاری، صدجهان جان وام کنپس برافشان جمله بر روی جهان آرای او
جام جم پرآب‌خضراز دست عیسی چون خورند؟هم چنان خور شربتی از جان جان افزای او
منتظر بنشسته‌ام تا تحفه آری زود زودسر بمهرم یک شکراز لعل جان افزای او
جهد کن تا آن سمن را برنیارد هیچ گردخاصه آن ساعت که روی آری بخاک پای او
تانسازی چشم را از خاک پایش توتیاکی توانی شد بچشم خویشتن بینای او؟
غسل ناکرده مرو تردامن، آنجا، زینهارزانکه نتوان کرد الا پاک دامن رای او
غسل کن اول ز آب دیدۀ من هفت بارتا طهارت کرده گردی گرد هفت اعضای او

گر زیان کردی دل و دین در غم او، ای فرید

سود تو در هر دو عالم بس بود سودای او

ای سراسیمه، مه از رخسار توسرو سر در پیش از رفتار تو
ذره‌ایست انجم زخورشید رختنقطه‌ایست افلاک از پرگار تو
گل که باشد پیش رخسارت از آنکعقل کل جزویست از رخسار تو
پر شکر شد شرق تا غرب جهاناز شکر ریز سخن گفتار تو
چشم گردد ذره ذره در دو کونبر امید ذره‌ای دیدار تو
گنج پنهان تو، ای جان و جهانجان شعاع تو، جهان آثار تو
چون تو هستی هر زمان در خورد توپس که خواهد بود جز تو یار تو؟
چون کسی را نیست یارا در دو کونهست هر دم تیزتر بازار تو
صد هزاران جان فروشد هر نفسکس نیامد واقف اسرار تو
بیش می‌دانم هزار و صد هزاراز فلک سرگشته‌تر در کار تو
دمبدم می‌آفریند آنچه هستوآفریدن نیست جز اظهار تو
خود نمی‌استد دمی یک ذره چیزتانثار تو شود ایثار تو
هر زمانی صدهزاران عالمستکان نثار تست انمودار تو
تا ابد هرگز نبیند ذره‌ایخواری و غم هر که شد غمخوار تو
ز آن حسین از دار تومنصور شدکز هزاران تخت بهتردار تو
گر همه آفاق عالم پر گلستز آن همه گل بهترم یک خار تو
صد سپه هر لحظه گر ظاهر شودبرهم اندازم باستظهار تو
می‌بچربد بر جهانی دل خوشیدر دل من ذره‌ای تیمار تو
روی گردانید عطار از دو کوندر لحد آورد ودر دیوار تو

عالمی در هستی خود مانده‌اند

زین جهت شد نیست خود عطار تو

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز توکوتاه کرده قصۀ زلف دراز تو
تا ترکتاز هندوی زلف تو دیده‌امزنگی دلم ز شادی بی ترکتاز تو
هرگز نساخت در ره عشاق پرده‌ایکان راست بود، ترک کج پرده ساز تو
سر در نشیب مانده‌ام از غم چو مست عشقاز شوق زلف عنبری سرفراز تو
گر بود پیش قامت تو سرو درنمازآزاد شد ز قامت تو در نماز تو
خطت که آفتاب رخت را روان بودزان خط محققست که شد نسخ ناز تو
نی نی، که هست خط تو سرسبز طوطییپرورده است از شکر دلنواز تو
شهباز حسن تو چو ز خط یافت پر و بالطوطی گرفت غاشیۀ دلنواز تو
هر روز احتراز تو بیشست سوی مناز حد گذشت شوق من و احتراز تو
از بس که هست در ره سودای تو طلسمواقف نگشت هیچکس ازگنج راز تو
چون از کسی حقیقت رویت طلب کنم؟چون کس نبود محرم کوی مجاز تو

سرباز زن چو شمع بگازی فرید را

گر سر دمی چو شمع بتابد ز گاز تو

تادل از دست بیفتاد ازتوتن باندوه فرو داد از تو
دل من گشت چو دریایی خونچشم من چشمۀ خون زاداز تو
تادلم بندۀ سودای تو شدنیستم یک نفس آزاد از تو
چند در خون دلم گردانیطاقتم نیست که فریاد از تو
لیک فریاد نمی‌دارد سودگر زمانیم بود داد ازتو
تا ز عمرم نفسی می‌ماندخامشی از من وبیداد از تو
خامشی به بچنین دل که مراستشرمم آید که کنم یاد از تو
در ره عشق تو شادیم مبادگر نیم من بغمت شاد از تو
شادمانیم نباشد، که مراکار با درد تو افتاد از تو

دل عطار چو درد تو نیافت

شد درین واقعه بر باد از تو

ای مرا زندگی جان ازتوزنده بینم همه جهان از تو
بر زمین می فرو شود از شرمهر شبی ماه آسمان از تو
گر زبانی دهی بیک شکرمشکر گویم بصد زبان از تو
با تو چون در کمر کنم دستم؟که کمر ماند بی‌میان از تو
بار ندهی و پیش خود خوانیاین چه شیوه است ای فغان از تو!
دل ز من بردی و نگفتم هیچلیک جان کرده‌ام نهان از تو
نتوانم که باز خواهم دلکه مرا هست نیم جان از تو
جان رها کن بمن، چو دل بردیکاین بدادم ز بیم آن از تو
دعوی صبر چون کنم؟ که مراصبر کفرست یک زمان از تو
اثر وصل تو کسی یابدکه شود محو جاودان از تو
تا نشانی زخلق می‌ماندنتوان یافتن نشان از تو

عاشقان را خط امان دادی

نیست عطار را امان از تو

هر زمان سوزی دگر دارم ز توهر نفس دل بسته‌تر دارم ز تو
بر بساط عشق تو هر دو جهانمی‌ببازم تا خبر دارم ز تو
خاک بر فرقم اگر جز خون دلهیچ آبی در جگر دارم ز تو
چون ندارم هیچ آبی درجگرپس چگونه چشم تردارم ز تو؟
نی، که چشم من پر از خون دلستزانکه دل خون تا بسر دارم ز تو
این دل یکتای من شد توی تویهم تویی عشقی دگردارم ز تو
نی، خطا گفتم، که در دل توی نیستهم توی، تویی اگر دارم ز تو
گفته بودی: دل ز من بردار و رودل چو خون شد من چه بردارم ز تو؟
هر شبی چون صبح بی صبح رختسوز وتفی تا سحر دارم ز تو
چون برآید صبح،همچون آفتابزرد رویی در بدر دارم ز تو
همچو چنگی هر زمان در پرده‌ایسوی دردی راهبر دارم ز تو
همچو نی دل پر خروش و تن بزارجزو جزوم نوحه گر دارم ز تو
ماهرویا، کار من ازدست شدتا کی آخر دست بردارم ز تو؟
کوه غم برگیر ازجانم، از آنکدست با غم در کمر دارم ز تو

خیز، ای عطار سر در عشق باز

تا کی آخر دردسر دارم ز تو؟

ای دلم را زندگی جان ز توبندگی از عقل و جان، فرمان ز تو
هر زمان قسم دل پر دردمنصدهزاران درد بی‌درمان ز تو
گر زمن جان می‌بری از یک سخنبازیابم بی سخن صد جان ز تو
من نیم، اما همه زشتی ز منجز تو نیست اما همه احسان ز تو
پای از سر کرده، سر از پا چو چرخمانده بس حیران و سرگردان ز تو
قطرۀ اشکم، که آنرا نیست حدهست در یک قطره صد توفان ز تو
روز و شب برجان من درد و دریغچند بارد بی تو چون باران زتو؟
یوسف عهدی، برون آی از نقابتا برون آیم ازین زندان ز تو
ذره ذره در زمین و آسمانچند خواهم داشتن دیوان زتو؟
با عدم بر جمله و پیدا بباشتا شود هر دوجهان پنهان ز تو
تو نقاب از چهره برگیری بسستخلق خود گردند جان افشان ز تو

وارهان عطار را یک بارگی

تا نسوزد این دل بریان ز تو

می‌روم برخاک، دل پرخون ز توزاد راهم درد روز افزون ز تو
در دوعالم نیست کاری باکسمکز همه کس فارغم، بیرون ز تو
تا بکی بر در نهم در انتظارصدهزاران چشم چون گردون ز تو؟
چند ریزم از سرشک یک مژههمچو باران اشک برهامون ز تو؟
تو بتاز از ناز شبرنگ جمالتانتازد اشک من گلگون ز تو
تخت بنهادی میان خون دلتا بگردند اهل دل در خون ز تو
می فرود آید بجان غم کشمهر نفس صد درد دیگر گون ز تو
گر تو یک درد مرا معجون کنیکی کنم باخاک و خون معجون ز تو
رحم کن، زین بیش زنجیرم مکشزانکه بس زارست این مجنون ز تو
وصل تو هرگز نیابد هیچ کسمن طمع چون دارم آن اکنون ز تو؟
لیک کی گردد امیدم منقطعهر دمم صد وعدۀ موزون ز تو؟
یک رهم یک رنگ گردان در فناچند گردم همچو بوقلمون ز تو؟

تا فرید از خویش بی‌اثبات گشت

محو شد در عالم بیچون زتو

برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیزتوبس خون که ازدلها بریخت آن غمزۀ خونریز تو
ای زلفت ازنیرنگ و فن کرده مرا بی‌خویشتنشد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آمیزتو
در راه تو از سرکشان، نی یادمانده نی نشانچون‌کس نماند اندر جهان تا کی بود خونریزتو؟
شدبی تو، ای شمع چگل، دیوانگی برمن سجلاز حد گذشت، ای جان ودل، درد من و پرهیز تو
آنها که مردان رهند از شوق تو جان می‌دهندشیران همه گردن نهند از بیم دست آویز تو
از شوق روی چون مهت، گردن کشان درگهتچون‌مرغ بسمل در رهت، مست از خط نوخیزتو

بی روی تو، ای دل گسل، درمانده‌ای، پایی بگل

عطار شد شوریده دل، از چشم شورانگیز تو

ای جلوه‌گر عالم، طاوس جمال توسرسبزی و شب رنگی وقف خط و خال تو
بدری که فروشد زوخورشید به تاریکیدر دق و ورم مانده از رشک هلال تو
صد مرد چو رستم را چون بچۀ یک روزهپرورده بزیر پر سیمرغ جلال تو
زان درفکند خود را خورشید بهر روزنتا بو که بدست آرد یک ذره جمال تو
مه، گرچه بروز و شب دواسبه همی تازدهرگز نرسد در رخ خورشید جمال تو
گفتم: ز خیال تو رنگی بودم یک شبخود هم تک برق آمد شبرنگ خیال تو
گفتی که: ترا از من، صبراست اگرخواهیکشتن شودم لازم از گفت محال تو

عطار بوصافی گرچه بکمال آمد

شد گنگ زبان اودر وصف کمال تو

ای دل و جان کاملان گم شده درکمال توعقل همه مقربان بی‌خبر از وصال تو
جمله تویی بخود نگر، جمله ببین که دایماًهژده هزار عالمست آینۀ جمال تو
تادل طالبانت را ازتو دلالتی رسدهرچه که هست درجهان هست همه مثال تو
جملۀ اهل دیده را از تو زبان ز کار شدنیست مجال نکته‌ای در صفت کمال تو
تا ابدش نشان و نام از دو جهان بریده شدهرکه دمی شراب خورد از قدح حلال تو
مانده‌اند دور دور اهل دو کون در رهتزانکه وجود گم کند خلق در اتصال تو
چرخ رونده قرنها از سر و پای بردرتپشت خمیده می‌رود، از غم گوشمال تو
خشک شدیم برزمین، پرده ز روی برفکنتا لب خشک عاشقان تر شود از زلال تو

گر ز فرید در جهان نیست فصیح‌تر کسی

رد مکنش، که در سخن هست زبانش لال تو

ای غذای جان مستم نام توچشم عقلم روشن از ایام تو
عقل من دیوانه، جانم مست شدتا چشیده جرعه‌ای از جام تو
شش جهة از روی من شد همچو زرتا بدیدم سیم هفت اندام تو
حلقۀ زلف توام دامی نهادتا بحلق آویختم در دام تو
دشنۀ چشمت اگر خونم بریختجان من آسود از دشنام تو
گفته بودی کز توام بگرفت دلجان بده، تا خط کشم در نام تو
منتظر بنشسته‌ام تا کی رسداز پی جان خواستن پیغام تو
وعده دادی بوسه‌ای و تن زدیتا شدم بی‌صبر و بی آرام تو
وام دادی بوسه‌ای و از تو منبیشتر دل بسته‌ام در وام تو
وام نگذاری، بگویی: تا بکیزین تقاضاهای بی انجام تو؟
بوسه درکامت نگه دار و مدهگر بدین بر خواهد آمد کام تو

کی چو شمعی سوختی عطار را

گر نبودی همچو شمعی خام تو؟

ای جگرگوشۀ جانم غم توشادی هر دوجهانم غم تو
بجهانی که نشان نیست ازوغم توداد نشانم غم تو
گر ز مژگانت جراحت رسدمزود برهاند از آنم غم تو
زان جراحت چه غمم باشد،از آنکبس همه مرهم جانم غم تو
جملۀ سود و زیانم غم تستای همه سود و زیانم غم تو
زغمت با که برآرم نفسی؟که فرو بست زبانم غم تو
گفتم: آهی کنم از دست غمتندهد هیچ امانم غم تو
گرچه پیش آمدم انگشت زنانکرد انگشت گزانم غم تو
هست درهر دوجهان تا بابدهمه پیدا ونهانم غم تو

گردرآمد بکنار تو فرید

دور مانده ز میانم غم تو

ای غنچه، غلام خندۀ توسرو آزاد بندۀ تو
افتاده سر هزار سرکشاز طرۀ سرفکندۀ تو
گلهای بهار نیم مردهاز نرگس نیم زندۀ تو
خورشید گرفته تخته از سربر سر چو قلم دوندۀ تو
من کشته، غمت کشندۀ منمن دلکش و دلکشندۀ تو
زانست شفق که طوطی چرخدرخون گردد زخندۀ تو
چون سایه به آفتاب نرسدکی در تو رسد روندۀ تو؟

عطار بهر پری که پرد

دانی که بود؟ پرندۀ تو

آنچه با من می‌کند سودای تومی‌کشم، چون نیست کس همتای تو
با خیالی آمد از خجلت هلالاز هلال عارض زیبای تو
برگشاید کار هر دو کون رایک گره از زلف عنبر سای تو
تن ز خون پوشید قوس قامتماز خدنگ نرگس رعنای تو
هیچ کارم نیست جز جان کاستنبر امید لعل جان افزای تو
جای آن دارد که صد صد راکشدلیک بر یک جای یک یک جای تو
تو چو شمعی، این جهان و آن جهانراست چون پروانه ناپروای تو
کی رسم من بی سر و پا در تو؟ زانکبی سر و پایست سر تا پای تو
صد هزاران بار باید خورد خونتا توانم کرد یک دم رای تو
کی توانم پخت سودای تو من؟هست سودای تو بر بالای تو
گر شود هر ذره صد دوزخ مدامهم نگردد پخته یک سودای تو

دم فروبست از سخن اینجا فرید

تا کند غواصی دریای تو

ای دل مبتلای من، شیفتۀ هوای تودیده دلم بسی بلا، آن همه از برای تو
رای مرا بیک زمان جمله برای خود مرانچون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو؟
نی، ز برای تو بجان بار بلای تو کشمعشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو
باد جهان بی‌وفا دشمن من ز جان و دلگر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو
پرده ز روی برفکن، زانکه بماند تا ابدجملۀ جان عاشقان مست می لقای تو
جان ودلیست بنده را، برتو فشانم اینکه هستنی که محقرست خود، کی بود این سزای تو؟
چشم من از گریستن تیره شدی، اگر مراگاه و بگاه نیستی سرمه ز خاکپای تو
گر ببری بدلبری از سر زلف جان منزنده شوم بیک نفس از لب جانفزای تو

هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان

می‌نپذیری این ازو، پس چه کند برای تو؟

ای دلم مستغرق سودای توسرمۀ چشمم ز خاک پای تو
جان من، من عاشقم از دیرگاهعاشق یاقوت جان افزای تو
مانده کرده عالمی دل دیده رافتنۀ آن نرگس رعنای تو
گر چنین زیبا نبودی عارضتدل نبودی این چنین شیدای تو
صدهزاران جان عاشق هر نفسباد ایثار رخ زیبای تو
از دل من جوی خون بالا گرفتتا بدیدم قامت و بالای تو
نیست یک ذره ترا پروای خویشزان شدم یکباره ناپروای تو
دستگیر آخر مرا، از بیدلیغرقه گشتم در بن دریای تو
با تو می‌باید بکام دل مراتا بگویم قصۀ سودای تو

قصۀ عطار چون از سرگذشت

عرضه خواهد داشتن بر رای تو

چون نیست کسی مرا بجای توترک همه گفتم از برای تو
نور دل من زعکس روی تستتاج سر من زخاک پای تو
خوش خوش بربود جان شیرینمشیرینی لعل جان فزای تو
برد از سر دلبری دل مستممخموری چشم دلربای تو
خون دل من بریختی، یعنییک بوسه بسست خون بهای تو
نی نی، که مرا دریغ می‌آیدآن بوسه ترا بناسزای تو

از جور چو من کسی چه برخیزد؟

عطار ندید کس بجای تو

ای سیه گر، سپید کاری توسرخ رویی و سبز داری تو
من بجان سوختم، بگو آخربا شب و روز درچه کاری تو
رو بکارتو کی توانم برد؟زانکه بس بوالعجب نگاری تو
کار ما را قرار می‌ندهیدلبری سخت بی‌قراری تو
نیست بویی ز وصل تو کس رازانک همرنگ روزگاری تو
هر کرا بخت یار شد، پنداشتکه تو او را نهان یاری تو
غم من خور، که غم بخورد مراراستی نیک غمگساری تو
زان سبب شادمانی از غم منکه ازین غم خبری نداری تو

بلبل شاخ عشق، عطارست

گر بخوبی گل بهاری تو

گر چنین سنگدل بمانی تووه که بس خونها برانی تو
چه بلایی بر اهل روی زمین؟از بلاهای آسمانی تو
از تو صد فتنه در جهان افتادفتنۀ جملۀ جهانی تو
فتنه برخیزد آن زمان که سحرفرق مشکین فرو فشانی تو
دهن عقل باز ماند بازچون درآیی بخوش زبانی تو
همه اهل زمانه دل بنهندبر امیدی که دل ستانی تو
خط نویسی بخون ما، چو قلمسرکشان را بسر دوانی تو
سرگرانی و سرکشی چه کنی؟که سبک روح‌تر از آنی تو
باده ناخورده از من بیدلبا من آخر چه سرگرانی تو؟
چشم من ظاهرت همی بیندگرچه ازچشم بدنهانی تو
اگر از من کنار خواهی کردروز و شب در میان جانی تو
گلی از گلستانت باز کنمکه برخ همچو گلستانی تو
شکری از لب تو بربایمکه بلب چون شکرستانی تو
خون فشانند عاشقان بر خاکچون زیاقوت درفشانی تو
چندآخر بخون نویسی خط؟هیچ خط نیز می‌ندانی تو

دل عطاردر غمت ریشست

مرهمی کن، اگر توانی تو

ای جهان پشت گرم از روی تومیل جان از هر دو عالم سوی تو
صدهزاران آدمی از راه بردمردم آن نرگس جادوی تو
لاابالی وار خوش بر خاک ریختآبروی عاشقان ابروی تو
سر برون کن، تا ببینی عالمیهر یکی را شیوه‌ای در کوی تو
دست دار از روی، تا پروانه‌وارپای کوبان جان دهم بر روی تو
ترکتازی کن، بتا، بر جان و دلتا زجان ودل شوم هندوی تو

هر شبی وقت سحر عطار را

عطر جان آید نصیب از بوی تو

ای خم چرخ از خم ابروی توآفتاب و ماه،عکس روی تو
تا بکوی عقل و جان کردی گذرمعتکف شد عقل و جان در کوی تو
کی دهد آنرا که بویی داده‌ایهر دوعالم بوی یکتا موی تو؟
در میان جان ودل پنهان شدیتا نیابد هیچکس ره سوی تو
چون تویی جان و دلم را جان و دلمن زجان و دل شدم هندوی تو
عشق توچندانک می‌سوزد دلممی نیابد از دلم جز بوی تو

پشت گردانید دایم از دو کون

تا ابد عطار در پهلوی تو

ای دو عالم پرتوی از روی توجنت الفردوس خاک کوی تو
صد جهان پر عاشق سرگشته راهیچ وجهی نیست الا روی تو
صدهزاران قصه دارم دردناکدور از روی تو با هر موی تو
کور باید گشت از دید دو کونتا توان کردن نگاهی سوی تو
گشت «هندوخان» لقب برخان چرخترک گردون تا که شد هندوی تو
پشت صد صد پهلوان می‌بشکندتیر یک یک غمزۀ جادوی تو
دی مرا خواندی بتیر غمزه پیشتا کمان بر زه کنم ز ابروی تو
خود سپر بفکندم و بگریختمکان کمان هم هست بر بازوی تو
نی، ز تو بگریختم از بیم سنگزانکه دیدم سنگ بر پهلوی تو

شد زبان دروصف تو عطار را

درفشان چون حلقۀ لولوی تو

جانا بسوخت جان من از آرزوی تودردم ز حد گذشت ز سودای روی تو
چندین حجاب وبند بره بر گرفته‌ایتا هیچ خلق پی نبرد راه کوی تو
چون مشک در حجاب شدی در میان جانتا ناقصان عشق نیابند بوی تو
گشتی چو گنج زیر طلسم جهان نهانتا جز تو هیچ کس نبرد ره بسوی تو
در غایت علو تو ارواح، پست شدکو دیده‌ای که در نظر آرد علوی تو؟
دروادی غم تودل مستمند ماخالی نبود یک نفس از جست و جوی تو
بسیار جستجوی تو کردم، که عاقبتعمرم رسید و می‌نرسد گفت و گوی تو

از بسکه انتظار تو کردم بروز و شب

عطار را بسوخت دل از آرزوی تو

ذره‌ای نادیده گنج روی توره بزد بر ما طلسم موی تو
گشت رویم چون نگارستان زاشکای نگارستان جانم روی تو
هست خورشید رخت زیر نقابجملۀ ذرات چشماروی تو
در درون چون نافۀ آهوی حسنخون جانها مشک شد بربوی تو
شیر گردون جامه می‌پوشد کبوداز سواد چشم چون آهوی تو
آسمان راچون زمین در حقه کردآرزوی حقۀ لؤلؤی تو
هندویم، هندوی زلفت را بجانگر توان شد هندوی هندوی تو
چون زچشمت تیر باران در رسیدطاق افتادیم از ابروی تو
نی، که بنمودیم صد سحر حلالدر صفات نرگس جادوی تو
خاک خواهم گشت، تا بادی مرابو که برساند بخاک کوی تو
نی، زچون من خاک گردی از درتگر مرا بادی رساند سوی تو
چون کند از تو کسی پهلو تهی؟چون همه هستند در پهلوی تو

از کمان عشق بگریز، ای فرید

کاین کمانی نیست بر بازوی تو

ای مرقع پوش، در خمار شوبا مغان مردانه اندر کار شو
چند ازین تزویر و ناموس و نفاق؟توبه کن زین هر سه ودیندار شو
یا برو از حلقۀ مردان دیندر میان حلقۀ کفار شو
یامنادی کن «اناالحق» در جهانچون «اناالحق» کرده‌ای بردار شو
چون نه‌ای در کفر و در ایمان تمامگیر زناری ودرخمار شو
چون حضورت نیست در مجلس دمیبی مرقع گرد و با زنار شو
عاجزی در دین و زهد خویشتنخیز زین دین تهی بیزار شو

چند باشی در حجاب خویشتن؟

عالم تجرید را عطار شو

ای دل، بمیان جان فرو شوکلی بدل جهان فرو شو
گر می‌خواهی که کل شود دلدر حضرت بی‌نهان فروشو
تا کی گردی بگرد عالم؟یک راه بقعر جان فرو شو
دریا، که ترا بخویش خواندنعره‌زن و جان فشان فرو شو
چون نیست بجز فروشدن رویصد سال بیک زمان فروشو
چون جمله فرو شدند اینجاتو نیز در آن میان فرو شو
گر بر تو فشاند آستین یارسر بر سر آستان فرو شو
گر هیچ در امتحان کشیدتمردانه در امتحان فرو شو
تا کی ز مزید و ما یزیدی؟در هرچه دری، در آن فرو شو
گر در روش تو نیست سودیدل خوش کن و در زیان فرو شو
چون نیست یقین ز محو جاییدم درکش ودرگمان فرو شو
گر پنهانی، بر آی پیداور پیدایی، نهان فرو شو
گر نیست بعز قرب راهتدر بعد، برایگان فرو شو
ور نتوانی چنین فرو شدباری برو و چنان فرو شو

عطارچه در مکان نشینی؟

برخیز و بلامکان فرو شو

در کنج اعتکاف دلی بردبار کو؟بر گنج عشق جان کسی کامکار کو؟
اندر میان صفه نشینان خانقاهیک صوفی محقق پرهیزکار کو؟
در پیشگاه مسجد و در کنج صومعهیک پیر کار دیده و یک مرد کار کو؟
در حلقۀ سماع که دریای حالتستاز آتش سماع دلی بی‌قرار کو؟
در رقص و در سماع ز هستی فنا شدهاندر هوای دوست دلی ذره‌وار کو؟
خالص برای دوست ازین جامه ژندگانبی‌رزق و بی‌نفاق یکی خرقه‌دار کو؟
مردان مرد و راهنمایان روزگارزین پیش بوده‌اند، درین روزگار کو؟
در وادی محبت و دریای معرفتمردی تمام پاکرو و اختیار کو؟
اندر صف مجاهده یک تن ز سرورانبر مرکب توکل و تقوی سوار کو؟
سرگشته مانده‌ایم درین راه بی‌کراناز سابقان پیشرو آخر غبار کو؟

عطار سوی گوهر آن بحر موج زن

جز در درون سینه ترا رهگذار کو؟

دوش درآمد زدرم صبحگاهحلقۀ زلفش زده صف گرد ماه
زلف پریشانش شکن کرده بازکرده پریشان شکنش صد سپاه
از سر زلفش بدل عاشقانمژده رسان باد صبا صبحگاه
مست برم آمد و دردیم دادتادلم از درد برآورد آه
گفت: رخم بین، که گر از عشق منتوبه کنی، توبه بتر از گناه
گفتمش: ای جان چه کنم تا مرازان می‌نوشین بدهی گاه گاه
گفت: ز خود فانی مطلق بباشتا برسی زود بدین دستگاه
گر بخورندت تو مترس از وجودزانکه چو خوردی تو بگردی تباه
آهوی چینی چو گیاهی خوردمشک شود درشکمش آن گیاه
مات شو، ار شاه همه عالمیتا برهی از ضرر آب و جاه
از شدن و آمدن و از گریزراهبری نیست بجز این پناه
کی برهد تانشود مات شاهاز بر اخلاص بکن یک نگاه
گفتمش، از علم مرا کوههاستکس نتواند که کند کوه کاه
گفت که: هرچیز که دانسته‌ایجمله فرو شو تو به آب سیاه
چون همه چیزیت فراموش شدبر دل و جانت بگشایند راه
یوسف قدسی، ملک مصر شوجهد در آن کن که برآیی ز چاه

تا سر عطار نگردد چو گوی

از مه و خورشید نیابد کلاه

شب را ز تیغ صبحدم خونست عمدا ریختهاینک ببین خون از شفق درتشت مینا ریخته
لالای شب در هر قدم، لؤلؤ برآورده بهموز یک نسیم صبحدم لؤلؤی لالا ریخته
خورشید زر کش تافته، زربفت عیسی یافتهزنار زرین یافته، زر بر مسیحا ریخته
مطرب ز دیوان فرح، پروانه آورده نصحساقی شراب اندر قدح، از حوض حورا ریخته
موسی کف و عیسی زبان، فرعونیی کرده روانزنار زلفش هر زمان، صد خون ترسا ریخته
ساقی بگردش سرگران، زرین نطاقی برمیانوز شرم آن بر کهکشان خون چون زجوزا ریخته
تاکرد ازمستی همی بر جان ساقی جان فدیوزدیده تا تحت الثری عقدثریا ریخته
از تایبی سرتافته صدتوبه بر هم بافتهچون بوی زلفش یافته می برمصلا ریخته
چون قطرۀ دریا زبون، اشک وی از دریافزوندریای دل یک قطره خون یک قطره دریاریخته
آنجا که قومی هم نفس می‌میدهند از پیش و پسطاووس جانها چون مگس بال وپرآنجا ریخته

جان غرقۀ سودای دل، دل نیز ناپروای دل

عطار از دریای دل، صد گنج پیدا ریخته

صد قلزم سیماب بین، برطارم زر ریختهصد صحن مروارید بین، در بحراخضر ریخته
مه رخ نموده از سمک ماهی شده مه راشبکهردم شترمرغ فلک از سینه اخگر ریخته
نقش ازمیان اختران بگریخته چون دلبرانبگسسته عقد اختران در عقد گوهر ریخته
صبح آمده با جام جم، چون شیر زرین علمدر حلق مشک صبحدم صد بیضه عنبر ریخته
مطرب زبانگ ارغنون کرده حریفان را زبونساقی ز جام لاله گون خون معطر ریخته
گل چون بتان سیم بر، برکف نهاده جام زرهر دم ز لعل چون شکر صد نقل دیگر ریخته
سیمین بران بسته میان، می‌کرده در جام کیانپسته گشاده ساقیان در پسته شکر ریخته
هر موی تن از طعم می، رقاص گشته زیرخویمی مرغ جان را زیر پی هم بال و هم پر ریخته

عطار با مستان خوش صافی دلست ودردکش

در خاطر خورشید فش آب زر تر ریخته

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیختهصدسیل خونین عشق تو از جسم و جان انگیخته
ای کار دل ناساخته، ناگاه بر دل تاختهبرقع بروی انداخته، بردل فغان انگیخته
تو همچو مست سرکشی، افکنده در دل مفرشیسلطان عشقت آتشی، اندر جهان انگیخته
گه دام زلف انداخته، گه تیر مژگان تاختهصد حیله زین پرداخته، صد چاره ز آن انگیخته
اندیشۀ تو هر نفس بگرفته دل را پیش و پسپس مرغ جان را زین هوس ازآشیان انگیخته

عطار اندر ذکر خود وزنکته‌های بکر خود

گرد سمند فکر خود از آسمان انگیخته

ای چشم بد را، برقعی بر روی ماه آویختهصد یوسف گم کرده را زلفت بچاه آویخته
ماهست روی خرمت، دامست زلف پرخمتدلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آویخته
فرش بقا انداخته،کوس فنا بنواختهمیزان عزت ساخته، پیش سپاه آویخته
مردان ره را بارها بر لب زده مسمارهاپس جمله را بردارها ازچار راه آویخته
شمع طرب افروخته، ما را ز شمع آموختهدل بی‌جنایت سوخته، جان بی‌گناه آویخته
ای داده در دلها ندا، تا کرده دلها جان فداسرهای پیران هدی از شاه راه آویخته
آن خواجۀ روز جزا، در چارسوی کبریااز بهر دست آویز ما زلف سیاه آویخته
ابلیس با جان عجب،وزدرد حرمان خشک لباز بهر یک ترک ادب، از سجده‌گاه آویخته

عطار این تفصیل دان وین نکته بی‌تأویل دان

عالم یکی قندیل دان ز ایوان شاه آویخته

ای ذره‌ای از نور تو بر عرش اعظم تافتهوز عرش اعظم درگذر، بر هر دو عالم تافته
آن ذره ذریت شده،خورشید خاصیت شدهسر تا قدم نیت شده، بر جان آدم تافته
اولاد پیدا آمده خلقی بصحرا آمدهپس بی‌محابا آمده بر بیش و بر کم تافته
یک موی تو در صبحدم، بر گاو و آهو زد رقممشکست با عنبر بهم زلف تو بر هم تافته
بر عاشقان روی تو، بر ساکنان کوی تودر پرتو یک خوی تو کار معظم تافته
عکس‌رخت ازنه فلک، بگذشت تا پشت سمکبی‌واسطه هر یک بیک نور مسلم تافته

گه جان پراسرار را کرده فدا دیدار را

گاهی دل عطار را عشقت بیک دم تافته

ای روی همچو ماهت یک پرده برگرفتهجانهای بی‌قراران فریاد در گرفته
در پیش نور رویت پیران شصت سالهبا صد هزار حجت ایمان زسرگرفته
عشقت بدلربایی بگشاده دست بر ماناگاه جان ودل را بس بی‌خبر گرفته
جان هر دم از فراقت آه دگر کشیدهدل هر دم از کمالت راهی دگر گرفته
از بس که رهزنانند اندر رهت بغیرتهر ذره در ره تو صد راهبر گرفته
چون آفتاب رویت برجان فکند پرتوعشقت بجان رسیده دل ره بدر گرفته
عشق تو چون همایی پر بر گشاده از همجانهای عاشقان را در زیر پر گرفته
مستان عشق هر شب همچون صبوح خیزاندر آرزوی رویت راه سفر گرفته
آنجا که حسن رویت بوی نمک نمودهصحرای هر دو عالم خون جگر گرفته

عطار از غم تو شادی هر دو عالم

هم از نظر فکنده، هم مختصر گرفته

سر پا برهنگانیم اندر جهان فتادهجان را طلاق خوانده، دل را بباد داده
مردان راه بین را در گبرکی کشیدهرندان ره نشین را میخانه درگشاده
با گوشه‌ای نشسته، دست از جهان بشستهدر پیش دردنوشان بر پای ایستاده
اندر میان مستان چندان گناه کردهکز چشم خلق عالم یک بارگی فتاده
هر جا که مفلسان را جمعیتیست روزیماییم جان و دل را اندر میان نهاده
ما خود که‌ایم؟ ما را خون ریختن حلالسترهزن شدند ما را مشتی حرامزاده
از بهر الله آخر تاچند کفر و ایمان؟گه روی سوی قبله، گه دست سوی باده
نه مؤمنم، نه کافر، گه اینم و گه آنمرفتم به خاک تاریک، از هر دو خر پیاده

عطار اگر دگر بار از دین همی برآید

دل بایدش که گردد از هرچه هست ساده

جانا، منم ز مستی سر در جهان نهادهچون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده
تو همچو آفتابی، تابنده ازهمه سومن همچو ذره پیشت، جان در میان نهاده
من چون طلسم و افسون بیرون گنج ماندهتو در میان جانم گنجی نهان نهاده
گر یک گهر از آن گنج آید پدید بر منبینی مرا ز شادی سر درجهان نهاده
دل پرغم تو دارم لیکن چگونه گویم؟مهری بدین عظیمی بر هر زبان نهاده
از روی همچو ماهت بر گیر آستین راهر چند دارم آخر بر آستان نهاده

عطار را چو عشقت نقد یقین عطاداد

این ساعتست و جانی دل بر عیان نهاده

اگر دردیست اندر خم خبر دهکه فریاد وخروش افتاده در ده
ندیمان موافق را برانگیزحریفان صبوحی را خبر ده
چو کمتر می‌شود از عمر هر روزمیم هر دم پیاپی بیشتر ده

بخون آغشته‌ام از پای تا سر

بجان تو، که جامم تا بسر ده

ای دل،اندر عشق، دل در یاردهکار او کن جان ودل در کارده
چند باشی در حجاب خود نهان؟دلبرت صد بار آمد، بار ده
یا برو، گر مؤمنی، اسلام آریا بیا،گر کافری، اقرار ده
چون خوری، بر روی آن دلدار خورجان دهی، بر روی آن دلدار ده
آرزوهای تو بت‌های تواندجملۀ بتهات بر دیوار ده
پس در آتش چون خلیل بت شکنجانت را شایستگی یار ده
ساقیا، خمخانه را بگشای درعاشقان را بادۀ ابرار ده
زاهدان را ازوجود خویشتنوار رهان و دردی خمار ده
چند پوشی دلق دام زرق را؟دلق پوشان را کنون زنار ده

چون شود شایستۀ ره جان تو

اهل دل راتحفه چون عطار ده

ای اشتیاق رویت از چشم خواب بردهیک برق عشق جسته، صد برق آب برده
بر نطع کامرانی نور رخت بیک دمدست هزار عذرا از آفتاب برده
چندین هزار عاشق بر روی تو درین رهدر خاک و خون فتاده، سر در نقاب برده
ای در غرور دل را داده شراب غفلتپس دل بده که او را مست خراب برده
شرمت همی نیاید کاندر چنین مقامیمردان بسر دویده تو سر بخواب برده؟

عطار را درین ره اندر حجاب ره نیست

گرچه دلیست او را پی با حجاب برده

ترسا بچه‌ای دیدم، زنار کمر کردهدر معجزۀ عیسی صد درس زبر کرده
با زلف چلیپاوش بنشسته بمسجد خوشوز قبلۀ روی خود محراب دگرکرده
از تختۀ سیمینش، یعنی که بناگوششخورشید خجل گشته رخساره چو زر کرده
از جادوی چشم او، برخاسته صد غوغاتا بر سر بازاری یکباره گذر کرده
چون مه بکله داری، پیروزه قبابستهزنار سر زلفش عشاق کمر کرده
روزی ز بدی کردن بگرفت دلش حالیبگذاشته دست از بد، صد بار بتر کرده
صد چشمه حیوانست اندر لب سیرابشوین عاشق بیدل را لب تشنه جگر کرده
دوش آمده پیر ما، در صومعه بد تنهاگفت: ای ز سر عجبی در خویش نظر کرده
تو خویش پرستیدن، در صومعه بنشستنخلق همه عالم را از خویش خبر کرده
بگریخته نفس تو از یار ز نامردیچون بار گران دیده از خلق حذر کرده
برخیز، اگر مردی، در شیوۀ ما آویزتا شیوۀ ما بینی در سنگ اثر کرده
یک دردی درد ما در عالم رسوائیصد زاهد خودبین را با دامن تر کرده
در حلقۀ روی او می‌در ده و مستی کنوانگاه ببین خود را از حلقه بدر کرده

چون کوری قرایان عطار عیان دیده

بینایی پیر خود صد نوع سمر کرده

ای یک کرشمۀ تو صد خون حلال کردهروی چو آفتابت ختم جمال کرده
نیکویی که هرگز نی روز دید ونی شبهر سال ماه رویت با ماه سال کرده
خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسیاجسام خیره گشته، ارواح حال کرده
ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشنچون روی تو بدیده، پشتی چودال کرده
اول چوبدرۀ سیم ازنور بدر بودهو آخر ز شرم رویت خود را هلال کرده
یک غمزۀ ضعیفت صد غمزۀ قوی راهم دست خوش گرفته، هم پایمال کرده
روی تو مهر ومه را در زیر پر گرفتهبا هر یکی بخوبی صد پر و بال کرده
زلف تو، چون شب زنگ آفاق در نوشتهخورشید بر کمینه عزم زوال کرده
دلها شده پریشان حالی و روزگاریتا از کمند زلفت مویی خیال کرده
چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز درشدچندین مراغه درخون زان خط و خال کرده
با آنک بوی وصلت، نه دل شنید، نه جانما و دلی و جانی، وقف وصال کرده
گویاترین کسی را کو تیزبین‌تر آمدخط تو چشم بسته، خال تو لال کرده

شعر فرید کرده شرح لب تو شیرین

تا او بوصف چشمت سحر حلال کرده

ای ز سودای تو دل شیدا شدهز آتش عشق تو آب ما شده
عاشقان درجست و جویت صدهزارتو چو دری درین دریا شده
دیده روی خویشتن در آینهبر جمال خویشتن شیدا شده
ما همه پروانۀ پر سوختهتو چو شمع از نور خود یکتا شده
از میان آب و گل برخاستهدر میان جان ودل پیدا شده
گم شدم در جست و جویت روز و شبچند جویم بازت؟ ای گم ناشده
عاشقان را بر امید روی توخون دل پالوده و جانها شده
تو ز جمله فارغ و مشغول خویشخود بعشق خویش ناپروا شده
یوسف اندر ملک مصر و سلطنتدیدۀ یعقوب نابینا شده
یوسف مصری چه باشد پیش تو؟صد چو یوسف از غمت شیدا شده

چون دل عطار در عالم دلی

می‌نبینم از تو خون پالا شده

ای هر دهن ز یاد لبت پر عسل شدهدر هر زبان، خوشی لب تو مثل شده
آوازۀ وصال تو کوس ابد زدهمشاطۀ جمال تو لطف ازل شده
از نیم ذره پرتو خورشید روی توارواح، حال کرده و اجسام، حل شده
جانها ز راه حلق برافکنده خویشتندر حلقه‌های زلف تو صاحب محل شده
ترک رخت، که هندوک اوست آفتابآورده خط بخون من ودرعمل شده
از بس که کشته چشم تو و بر شکسته قلبدر قلب صف مژه میر اجل شده
بر تو چو من بدل نگزیدم، روا مدارآبی که می‌خورم ز تو با خون بدل شده
ای از کمال روی تو نقصان گرفته کفروز کافری زلف تو در دین خلل شده
چون یافتم نزول تودرخون جان خویشدر خون جان خویشتنم زین قبل شده

در وصف تو فرید، که ازچاکران تست

سلطان عالمست ازین یک غزل شده

ای درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمدهوی روز من بی روی تو همچون شب تار آمده
ای مه غلام روی تو، گشته زحل هندوی تووی خور ز عکس روی تو چون ذره در کار آمده
ای در سرم سودای تو، جان و دلم شیدای توگردون بزیر پای تو چون خاک ره خوار آمده
جان بنده شد رای ترا، روی دلارای تراخاک کف پای ترا چشمم بدیدار آمده
چون بر بساط دلبری شطرنج عشقم میبریگشتم ز جان ودل بری، ای یار عیار آمده
تانرد عشقت باختم، شش را ز یک نشناختمچون جان ودل درباختم، هستم بزنهار آمده

ای جزع تو شکر فروش، وی لعل تو گوهرفروش

وی زلف تو عنبر فروش، از پیش عطار آمده

ای ز صفات لبت عقل به جان آمدهاز سر زلفت شکست در دو جهان آمده
چشمۀ آب حیات بی‌لب سیراب توتشنۀ دایم شده، خشک دهان آمده
نرگس خونریز تو تیر جفا ریختهدلشدگان ترا کار بجان آمده
پستۀ تو در سخن تا شکر افشان شدهعقل ز تشویر او پسته دهان آمده
در طلب روی تو گرد جهان فراخابرش فکرت مدام تنگ عنان آمده
عاشقت از جان و دل جان و دلی بر طبقپیش نثار رخت نعره زنان آمده
تا دل پر خون من جسته ز وصلت نشاننام دلم گم شده؟ دل بنشان آمده

تا که فتاده ز تو در دل عطار شور

مرغ دلش زین قفس در خفقان آمده

منم از عشق سرگردان بماندهچو مستی واله و حیران بمانده
امید از جان شیرین برگرفتهجدا از صحبت یاران بمانده
سر و سامان فدای عشق کردهبدین سان بی سر و سامان بمانده
ز همدستی جمعی تنگ چشمانچو گنج اندر زمین پنهان بمانده
ز ننگ صحبت مشتی گدا طبعبکنجی در، چو زر درکان بمانده

ز عشق خوبرویان همچو عطار

خرد گم کرده، سرگردان بمانده

ای از شراب غفلت مست و خراب ماندهدر سایه خوی گرفته،بی‌آفتاب مانده
تا چندباشی آخر از حرص نفس کافرایمان بباد داده، مست شراب مانده؟
اندیشه کن که روزی این خفتگان ره راگه درحجاب بینی، گه در عذاب مانده
آنجا که نقدهارا ناقد عیار خواهدمردان مرد بینی در اضطراب مانده
روزی که باز خواهد از جان ودل امانتهم دل تباه بینی، هم جان خراب مانده
آنجا که صادقان را از صدق باز پرسندپیر و مرید بینی اندر جواب مانده
عیسی پاک رو را از سوزن شکستهحیران میان این ره، خردرخلاب مانده
ای اوفتاده در ره، بگشای چشم و بنگرپیران راه بین را سر در طناب مانده
ترسم که هیچ عاشق این راه را نبیندو آن ماهرخ بماند زیر نقاب مانده
در بحر عشق دریست ازچشم خلق پنهانیا جمله غرق گشته، یا در، درآب مانده

بر آتش محبت از شوق این عجایب

عطار را دل و جان در تف و تاب مانده

در راه تومردانند از خویش نهان ماندهبی‌جسم و جهت گشته، بی‌نام ونشان مانده
در پردۀ متواری «لایعرفهم غیری»محبوب ازل بوده، محبوب جهان مانده
در کسوت «کادالفقر» از کفر زده خیمهدر زیر «سوادالوجه» از خلق نهان مانده
قومی نه نکو نه بد، نه با خود ونی بیخودنه بوده، نه نابوده، نی مانده، عیان مانده
در عالم ما و من نی ما شده و نی مندر کون و مکان بی تو، بی کون و مکان مانده
جانشان بحقیقت کل، تنشان بشریعت همهم جان همه وهم تن، نی این و نه آن مانده
چون دایره سرگردان، چون نقطه قدم محکمصد دایره عرش آسا در نقطۀ جان مانده
چون عین بقا دیده از خویش فنا گشتهدر بحر یقین غرقه، در تیه گمان مانده
فاش، از هر سر مویی، صدگونه سخن گفتهلیکن همه از گنگی بی‌کام و زبان مانده
جمله ز گران عقلی در سیر سبک بودهوانگه ز سبک روحی در بار گران مانده
صد عالم بی‌پایان از خوف و رجا بیروناز خوف شده مویی، در خط امان مانده
بشکسته دلیران را از چست سواری صفمرکب شده ناپیدا، در دست عنان مانده
بفروخته از همت، دو کون بیک نان خوشوز ناخوشی عالم موقوف دو نان مانده
آنکس که نزادست او ازمادر خود هرگزایشان همه هم با تو از فقر چنان مانده

در راه چنین قومی عطار بیان کرده

جانش بلب افتاده دل درخفقان مانده

ای روی تو ز هر سو، روی دگر نمودهلطف تو از کفی گل، گنج گهر نموده
دریای لطف عشقت از اصل لطف پاکستاما نخست وصلت چندین خطر نموده
در قرنها، فلکها، در راه تو شب و روزاز سر بپای گشته، وز پای سر نموده
طاووس چرخ پیشت پروانه‌وار رفتهوز نور شمع رویت بی بال و پر نموده
از درگه تو نوری بر جان ودل فتادهوز دل بچشم رفته، نور بصر نموده
فرموده‌ای بقدرت، قدرت بفعل پیدافعلت بگشت گشته، چندین صور نموده
ناگه بدست قدرت بنموده یک اشارتاز یک اشارت توچندین اثر نموده
چون در دو کون کس را چشم نظاره بین نیستزان صد هزار چیزست اندر نظر نموده

عطار، کز جهانش، جا نیست عاشق تو

از بحر سینه هر دم دری دگر نموده

ای جان ما شرابی ازجام تو چشیدهسرمست اوفتاده، دل از جهان بریده
وی جان ما بیک دم صد زندگی گرفتهتا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالممثل تو هیچ گوهر نه دیده و شنیده
جانهای عاشقانت مرغان پای بستهدر زیر دام دنیا بربویت آرمیده
آنجا که آتش تو بالا گرفت در دلهم شمع جان نهاده، هم صبح دل دمیده
و آنجا که عرضه داده عشقت امانت خودهم کوه پست گشته هم چرخ در رسیده
گردون سالخورده بویی شنیده از تودر جست و جوی آن بو چندین بسر دویده
عشقت بلا ابالی در چار سوی عالمپیران راه بین را بردارها کشیده
در راه اشتیاقت جانهای انتظارانچون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده
تو فارغ از دو عالم، معشوق خویش دایموز غیرت تو هرگز، کس در تو نارسیده
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پرشدبه بال باز کرده، نه ز آشیان پریده
ای در حجاب عزت پنهان شده ز غیرتنادیده گرد کویت پیران کار دیده
تو همچو آفتابی، در پرده‌ها نشستهیک آه عاشقانت صد پرده بر دریده
ای جان ما، چوآدم، شادی هشت جنتداده بیک دو گندم، اندوه تو خریده
در چشم ما نمایی، گویی که نور چشمییا نور چشم و جانی جان جام تو گزیده
بر جان فتاده نورت، وز جان فتاده بر دلوز دل رسیده بویی، ز آن نور سوی دیده
چون صنع تست جمله، فارغ ز صنع خویشیز آن دوستی نداری با هیچ آفریده
جمله تویی ولیکن کس دیده‌ای نداردزیرا که پرده بینم بر دیده‌ها کشیده
کو دیده‌ای که اورا توحید کرده سرمه؟تا فرش راز بیند بر کون گستریده
هر بی‌خبر نشاید این راز را، که این راجانی شگرف باید ذوق لقا چشیده
بحریست حضرت تو، جانها جواهر آنوز بحر نشو جانها موجی برآوریده
ای صد هزار کامل در وصف قدرت توجانهای دور فکرت در عجز پروریده
در کشف سرعشقت گردن کشان دین راسلطان غیرت تودر خاک خوابنیده

عطار دوربین را اندرمقام وحدت

پروانه‌وار جانش در شمع تو پریده

ای گرد قمر خطی کشیدهدل از خط تو ز جان بریده
مشکی که بر خط تو گردیستدر گرد خط تونارسیده
خط تو هزار بیش داردچون مشک ختا درم خریده
بر هیچ ورق ندیده خطیخوشتر ز خط تو هیچ دیده
سر بر خط تو نهاده طوطیسر سبزی خط تو گزیده
کس گرد قمر نشان ندادستاز قیر چنین خطی دمیده
تا دید دلم خط خوش تویک لحظه نماند آرمیده
چون خواست نهاد پای از خطوز خط تو خواست شد رمیده
در قیر خطت گرفت پایشز آن می‌آید بسر دویده

سر بر خط تو بماند عطار

وز خطۀ کون سرکشیده

چون کشته شدم هزار بارهبر من بچه می‌کشی کناره؟
از کشتن کشته‌ای چه خیزد؟کشته که کشد هزار باره؟
حاجت نبود بتیغ کشتندر پیش رخ تو ماهپاره
خود خلق دو کون کشته گردندهر گه که شوی تو آشکاره
زیرا که ز تیغ غمزۀ توخونی گردد چو لعل خاره
گر برگیری نقاب از رویمه شق شود، آفتاب پاره
ذرات دو کون دیده گردندو آیند چو ذره در نظاره
از پرتو رویت آخرالامرهر ذره شود چو صد ستاره
از پرده چو آفتاب رویتبر مرکب حسن شد سواره
خورشید که شاه پیشگاهستشد پیش رخ تو پیشکاره
چون شیر عنایتت درآیدهر ذره شوند شیرخواره
طفلان زمانۀ خرف رالطف تو بسست گاهواره
کاجزای دو کون را تمامستلطف تو چو بحر بی‌کناره

بیچارۀ خود فرید را خوان

زیرا که ندارد از تو چاره

ای راه تو بحر بی‌کرانهعشق تو ندیم جاودانه
از عشق تو صد هزار آتشدر سینه همی زند زبانه
گر بنماید زبانه‌ای رویبر هم سوزد همه زمانه
دو کون بهیچ باز آمدزین گونه که عشق کرد خانه
مرغ دل من ز عشق تو ساختبیرون ز دو کون آشیانه
مرغی که چنین شگرف افتادخون می‌گرید ز شوق دانه
گفتم: دل پر غم من آخرگردد بوصال شادمانه
در وصل تو چون قدم توان زد؟پیش قدمی صد آستانه
فی الجمله چه جویم و چه گویم؟جمله تویی ودگر بهانه
مقصود تویی و جمله هیچستاینست سخن، دگر فسانه

عطار چو بی‌نشان شد از تو

او را به نشان ازین نشانه

ای شکر با لب تو شیرین نهپیش زلف تو مشک، مشکین نه
ماهرویان، ره جفا سپرندبا همه کس، ولیک چندین نه
گفته‌ای: ترک تو بخواهم کردهر چه خواهی بکن، ولی این نه

چون ز عطار بگذری، کس را

در صفاتت زبان شیرین نه

من کیم اندر جهان، سرگشته‌ایدر میان خاک و خون آغشته‌ای
در ریای خود منافق پیشه‌ایدر نفاق خود ز حد بگذشته‌ای
شهر گردی خودنمایی رهزنیمفلسی، بی پا و سر، سرگشته‌ای
در ازل گویی قلم رندم نبشتکاشکی هرگز قلم ننبشته‌ای
یک سر سوزن ندیدم روی دوستپس چرا گم کرده‌ام سررشته‌ای؟
بر همی جوید دلم ناکشته تخمکاشکی یک تخم هرگز کشته‌ای

کیست عطار این سخن را؟ هیچکس

با دل خاکی بخون بسرشته‌ای؟

دوش وقت صبح چون دلداده‌ایپیشم آمد،مست، ترسا زاده‌ای
بی‌دل و دینی، سر ازخط برده‌ایبی سر و پایی، ز دست افتاده‌ای
چون مرا از خواب خوش بیدار کردگفت: هین! برخیز و بستان باده‌ای
من ز ترسا زاده چون می‌بستدمگشتم از می بستدن دلداده‌ای
چون شراب عشق دردل کار کرددر شد ازکار جهان چون ساده‌ای
در زمان زنار بستم بر میاندر صف مردان شدم آزاده‌ای
نیست اکنون در خرابات مغانپیش او چون من بسر استاده‌ای

نیست چون عطار در دریای عشق

در ز چشم درفشان بگشاده‌ای

ماه رادرمشک پنهان کرده‌ایمشک را بر مه پریشان کرده‌ای
چشم عقل دوربین از روز و شبدر جمال خویش حیران کرده‌ای
دام مشکینست زلف عنبرینتدام مشکین عنبرافشان کرده‌ای
من دل و جان خوانمت، از جان ودلتو چنین قصد دل وجان کرده‌ای
یوسف عهدی کز آن چاه چو سیمپوست بر من همچو زندان کرده‌ای
از شکنج زلف رستم افکنتهر زمان صد گونه دستان کرده‌ای
گفتمت: بردی ببازی دل ز مناین خصومت بارها ز آن کرده‌ای
چشم تو می‌گوید: ار تو خامشیکاین چنین بازی فراوان کرده‌ای

در صفات حسن خود عطار را

تا که جان دارد ثناخوان کرده‌ای

مورچۀ قیر فام بر قمر آورده‌ایهندوی طوطی طعام بر شکر آورده‌ای
سر نبرم از غمت، زانک تو از سرکشیبا سر زلفین خویش سر بسر آورده‌ای
بی سر و پای توام، گرچه بجان خواستنای دل و جان رهی، دردسر آورده‌ای
جان و دلم سوختست از طمع خام توتا تو مرا باز خود از چه برآورده‌ای
حلقۀ زنجیر تو حلقه بگوشم بکردحلقۀ زنجیر خوداز چه برآورده‌ای
پشت، کمان شد قدم تا تو بتیر مژهجان ودلم چون هدف در نظر آورده‌ای

خاطر عطار ریخت گوهر معنی بنطق

تا تو کنارش ز چشم پرگهر آورده‌ای

ای که زسودای عشق بی سر و پا مانده‌ایبر سر این راه دور خفته چرا مانده‌ای؟
ای دل غافل، بدان منتظر تست دوستآه که آگه نه‌ای کز که جدامانده‌ای؟
جملۀ مردان راه، راه گرفتند پیشزانهمه چونکس نماند پس تو کرامانده‌ای؟
هیچ وفا نبودت، گر بودت صبر ازوجان ودل ایثار کن، گر بوفا مانده‌ای؟
خفتۀ غفلت شدی، می‌نشناسی که تواز پی هستی خویش درچه بلا مانده‌ای؟
هستی تو بند تست نیستییی برگزینزانکه لقا روی نیست تا ببقا مانده‌ای
دوش درآمد بجان سلطنت خویش گفت:درد تو خواهیم و تو بهر دوا مانده‌ای
عافیت و عشق ما نیست بهم سازگارهیچ ممان عشق خویش، گر تو بما مانده‌ای

ای دل عطار، خیز نیستییی پیش گیر

زانک ز هستی خویش بی سر وپامانده‌ای

ای پای دل ز عشق تو بر گل بمانده‌ایاز دیده دور گشته و در دل بمانده‌ای
جانا عجب بماندم من بی تو روز و شبتو با منی و من ز تو غافل بمانده‌ای
دری نهفته‌ای تو بدریای عشق درما از نهیب موج بساحل بمانده‌ای
کاریست بس عجایب و شوریده کار توکاریست اوفتاده بمشکل بمانده‌ای
جهانها ز یک شراب الست تو تا بحشرمست اوفتاده بر سر و در گل بمانده‌ای
از یک شراب عشق تو بر لوح جان مانه نقش حق، نه صورت باطل بمانده‌ای
مردان پاکرو ز درازی راه توبی زاد و توشه بر سر منزل بمانده‌ای
سرگشتگان راه ترا از عتاب توتا حشر بار عشق تو حاصل بمانده‌ای

خاک سگان کوی تو عطار تا ابد

در شرح راه عشق تو مقبل بمانده‌ای

ای جهانی خلق حیران مانده‌ایتو بزیر پرده پنهان مانده‌ای
تو بعزت بر دو عالم تاختهما اسیر بند و زندان مانده‌ای
عشق تو توفان و دلها شبنمیشبنمی در زیر توفان مانده‌ای
تا شده عشق تو درجان معتکفجان زسودای تو پیچان مانده‌ای
جان عاشق با وجود عشق تواز وجود خود پشیمان مانده‌ای
عاشقان مستغرق تو صد هزاردر میان این بیابان مانده‌ای

همچو عطار آتشین دل، خون فشان

در ره تو صدهزاران مانده‌ای

بوی زلفت در جهان افکنده‌ایخویشتن را بر کران افکنده‌ای
از نسیم زلف مشک افشان خویشغلغلی اندر جهان افکنده‌ای
وز کمال نور روی خویشتنآتشی در عقل و جان افکنده‌ای
وز فروغ لعل روح افزای خودشورشی در بحر و کان افکنده‌ای
روز و شب ازبحر عاشق خواندنتنعره در کون و مکان افکنده‌ای
می نیایی در میان عاشقانعاشقان را در گمان افکنده‌ای
بر امید وصل در صحرای دلبیدلان را در فغان افکنده‌ای
مرغ دل را بر امید گنج وصلاندرین رنج آشیان افکنده‌ای
روی چون مه ز آستین پوشیده‌ایخون ما بر آستان افکنده‌ای
هر کرا دردیست اندر عشق توخویشتن در پیش آن افکنده‌ای
دام سودای خود اندر حلق دلکس چه داند کز چه سان افکنده‌ای؟

در بلای نیک و بد عطار را

روز و شب در امتحان افکنده‌ای

بحریست عشق و عقل ازو بر کناره‌ایکار کنارگی نبود جز نظاره‌ای
در قعر بحر عشق اگر عقل ره بردهرگز کجا فتادی ازو بر کناره‌ای؟
آنجا که نور عشق درآید بجان ودلعقلست اعجمی و خرد شیرخواره‌ای
در پردۀ وجود زهستی عدم شوندآنها که ره برند درین پرده پاره‌ای
تو درد عشق را نشناسی که چون بود؟تا بر دلت ز عشق نیاید کتاره‌ای
بسیار چاره می‌طلبی تا که سر عشقیک دم شود به پیش تو چون آشکاره‌ای
در صد هزار سال ببرج دلی رسدبر آسمان عشق ازینسان ستاره‌ای
گر صدهزار سال درین ره قدم زنیتا تو تویی، ترا نتوان کرد چاره‌ای

عطار، گر پیاده شوی در دو کون تو

در هر دو کون چون تونباشد سواره‌ای

شعله زد شمع جمال او ز دولتخانه‌ایگشت در هر دو جهان هر ذره‌ای دردانه‌ای
ای عجب هر شعله‌ای از آفتاب روی اوگشت زنجیری و در هر حلقه‌ای دیوانه‌ای
هر که با سر حلقه در دنیا نیفتاد آشناهمچو حلقه تا ابد بر در بود بیگانه‌ای
لیک در هر حلقه او را باز می‌باید شناختورنه گردد بر تو آن حلقه همه بتخانه‌ای
در درون چاه و زندانش بدان وانس گیرتو یقین دانی که آن گنجیست بی ویرانه‌ای
ور بیک صورت فرو ریزی چو گلبرگی زنازکی رسد دریا بتو، تو مست از پیمانه‌ای
قفل عشقت کی گشاید؟ گر کلیدی نبودتوان کلیدت پیر شد، نه چوب ونه دندانه‌ای
من چگویم؟ چون درین دریا دو عالم محو شدشبنمی را کی رسد از پیشگه پروانه‌ای؟
هر که خواهد داد از وصلش سر مویی خبردرحقیقت این سخن دانی که چیست؟ افسانه‌ای
از مسما کس نخواهد یافت هرگز ذره‌ایگر بتو اسمی رسد واجب شود شکرانه‌ای
گر جز این چیزی که می‌گویم طلب داری دمیتا ابد در دام مانی برامید دانه‌ای
شبنمی را فهم کی بر بحر بی‌پایان رسد؟گر نمی‌فهمش بود، باشد قوی مردانه‌ای
چون رسد جانم بدو، جاوید در پی باشدشتا کند همچون خودش از فرخود فرزانه‌ای

یک سر سوزن ندیدی روی دولت، ای فرید

ده زبان تا چند خواهی بود همچون شانه‌ای؟

گر کسی یابد درین کوخانه‌ایهر دمش واجب شود شکرانه‌ای
هرکه او بویی ندارد زین حدیثهر بن مویش بود بت‌خانه‌ای
هر که در عقل لجوج خویش ماندزین سخن خواند مرا دیوانه‌ای
هر که اینجا آشنای او نشداو بماند تا ابد بیگانه‌ای
گر چنین جانت نبودی در غروراین سخن نشنود بی افسانه‌ای
زن صفت را نیست با این راز کارپر دلی می‌باید و مردانه‌ای
مرغ این اسرار را درحق مااز دوعالم می‌بباید دانه‌ای
گر ازین مویی چو شانه ره بریشاخ شاخ آید دلت چون شانه‌ای
گر برانند از دو عالم باک نیستهست زین هر دو برون ویرانه‌ای
آن شرابی کان شراب عاشقانستنیست در هر دو جهان پیمانه‌ای
گر جهان آتش بگیرد پیش و پسنیستم آخر کم از پروانه‌ای
خویش بر آتش زنم، پروانه‌وارتا بسوزم، یا شوم فرزانه‌ای

شمع جمعم من، که هر دم غیب پاک

می‌دهد عطار را پروانه‌ای

آنرا که نیست در دل ازین سر سکینه‌اینبود کم از کم و بود از کم کمینه‌ای
خواهی که از قرینه بدانی که عشق چیست؟ناخورده می ز عشق ندانی قرینه‌ای
در دار ملک عشق،خلیفه کسی بودکو را بود ز در حقیقت خزینه‌ای
مرغیست جان عاشق وچندانش حوصلهکز هر دو کون لایق او نیست چینه‌ای
شه بیت سرعشق که مطلوب جمله اوستبیتیست بس عجب، مطلب از سفینه‌ای
عمری ز عرش و فرش طلب کردی این حدیثچل روز نیز وا طلب از قعر سینه‌ای
طوفان عشق چون ز پس و پیش در رسیدجز در درون سینه نیابی سفینه‌ای
در عشق اگر سکینه پدید آیدت نکوستلیکن بزهد هیچ نیرزد سکینه‌ای
ای ساقی امشب از سر این جمع برمگردهر لحظه پر کن از می نوشین قنینه‌ای
چندان شراب ده تو، که تا منکر و مقردر سینه‌شان نه مهر بماند، نه کینه‌ای
بشکن پیاله بر در زهاد تا مگردر پای زاهدی شکند آبگینه‌ای

عطار در بقای حق و در فنای خود

چون بوسعید مهنه نیابد مهینه‌ای

ای صد هزار عاشقت از فرق تا بپایپنهان ز عاشقانت رخ خود بمن نمای
آب رخم مبر تو زجادوی دل فریبقوت دلم بده ز دو یاقوت جان فزای
اندر هوای روی تو، ای آفتاب حسنتا کی زنم چو ذرۀ سرگشته دست و پای
چون سایه‌ای فروشدم از عشق تو بخاکای آفتاب جان من، از قعر جان برآی
برکارم اوفتاده ز زلف تو صد گرهبگشای کارم از سر زلف گره گشای
بردی دلم بزلف ودلم موی کی برداز حلقهای آن شکن زلف دل ربای؟
دور از رخ تو، زلف تو در غارت دلمبر روی اوفتاد وشکن یافت چند جای

عطار رفت و دل بتو بگذاشت، خاک شد

تا روز حشر باز ستاند ز تو جزای

ای از شکنج زلف هر جا که انقلابیهرگز نتافت در کس چون رویت آفتابی
در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالیدر جنب طاق چشمت نیل فلک سرابی
بی تنگی دهانت جان مانده در مضیقیبی آتش رخ تودل گشته چون کبابی
چون چشم نیم خوابت بیدار کرد فتنهناموس شوخ چشمان آنجانمود خوابی
آن چشمه‌ای که لعلت سیراب شد از آنجادرخلد هیچ حوری ز آنجا نیافت آبی
من تاب می‌نیارم: تابی ز زلف کم کنتا کی بود ز زلفت در دل فتاده تابی؟
ای گنج آفرینش، دلها خراب از توآرام گیر با من، چون گنج در خرابی
در شش جهات عالم از هشت خلد خوش‌تردرتونگاه کردن درنور ماهتابی
خواهم که مست باشی درماهتاب خفتهمن در رخت فشانم از چشم خود گلابی
گه کرده بر رخ تو از برگ گل نثاریگه خورده بر لب تو از جام جان شرابی

این آرزوست اکنون عطار را ز عالم

این آرزوی او راهین بازده جوابی!

درآمد از در دل چون خرابیز می بر آتش جانم زد آبی
شرابم داد و گفتا: نوش خاموشکزین بهتر نخوردستی شرابی
چو جان نوشید جام جان فزایشمیان جان برآمد آفتابی
اگرچه خامشی فرمود لیکندلم با خامشی ناورد تابی
فغان از آن شبی کان شمع جانهابرافکند ازجمال خود نقابی
چو چشمم روی یار خوش نمک دیدزدل خوش برنمک می‌زد کبابی
غمی ناگاه بر جان من افتادعجب شوری، عجایب اضطرابی
جهان از خود همی پردید و خود نیمن آن نشنیده‌ام در هیچ بابی
درین مشکل فرو ماندیم جملهکه دارد مشکل ما را جوابی؟

برو، عطار، دم درکش درین سوز

که این درد دلم آورد آبی

گر تو نسیمی ز زلف یار نیابیتا بابد رد شوی و بار نیابی
یکدم اگر بوی زلف او بتو آیدگنج حقیقت کم از هزار نیابی
لیک اگر بنگری بحلقۀ زلفشتا ابد آن حلقه راشمار نیابی
هر دو جهان پرده‌ایست پیش رخ تولیک در این پرده پود و تار نیابی
جمله سرابیست پیش روی تو پردهپرده بدر، گرچه پرده‌دار نیابی
هرچه وجودی گرفت جمله غبارستره بعدم بر، تو تا غبار نیابی
یافتن یار چیست؟ گم شدن توتا نشوی گم ز خویش یارنیابی
غار غرورست درنهاد تو پنهانغور چنین غار آشکار نیابی
گر نشوی آشنای او تو درین غارغرقه شوی، بوی یار غار نیابی
گر شودت ملک هر دو کون میسربگذری از هر دو و قرار نیابی
ملک غمش بهترست از دوجهان، زانکجز غم اوملک پایدار نیابی
گر غم او هست، ذره‌ایت، مخور غمزانک ازین به تو غمگسار نیابی
هرچه که فرمود عشق، رو تو بجان کنورنه بجان هیچ زینهار نیابی
می‌فکنی کار عشق جمله بفردامی بنترسی که روزگار نیابی
پای بره در نه و ز کار مکش دمزانکه چو شد عمر وقت کار نیابی
بی‌ادب آنجا مرو وگرنه کشندتدر همه عالم چو خواستگار نیابی
سرچه فرازی؟ پیاده شو ز وجودتزانک در این راه یک سوار نیابی
یک قدم این جایگاه برنتوان داشتتا سر صد صد بزرگوار نیابی
تو نتوانی که راه عشق کنی قطعکاین ره جان سوز را کنار نیابی

چند روی، ای فرید، در طمع گل

خاصه تو زان سالکی که خار نیابی

از من بیخبر چه می‌طلبی؟سوختم خشک و تر، چه می‌طلبی؟
گرچه شهباز معرفت بودمریختم بال و پر، چه می‌طلبی؟
در دو عالم ز هرچه بود و نبودبگسستم، دگر چه می‌طلبی؟
مانده‌ام همچو گوی در ره توگم شده پا و سر، چه می‌طلبی؟
من آشفته را زعشق رختهر دم آشفته‌تر چه می‌طلبی؟
پیش طرف کلاه گوشۀ توکرده‌ام جان کمر، چه می‌طلبی؟
گفته‌ای: درد تو همی طلبمدرد ازین بیشتر چه می‌طلبی؟
پای تا سر ز درد تو شب و روزشده‌ام نوحه‌گر، چه می‌طلبی؟
بیخبر مانده‌ام ز مستی عشقهست آخر خبر، چه می‌طلبی؟
پرده برگیر و بیش ازین آخرپردۀ من مدر، چه می‌طلبی؟
چند باشم نه دل نه جان بی‌توراندۀ در بدر، چه می‌طلبی؟

بی تو عطار را روانبود

خون گرفته جگر، چه می‌طلبی؟

جانا دلم ببردی و جانم بسوختیگفتم: بنالم از تو، زبانم بسوختی
چون شمع مرده و همه آورده جان به لبدر آرزوی وصل چنانم بسوختی
ز اول بوصل خویش مرا وعده داده‌ایآخر چو شمع در غم آنم بسوختی
گفتی که: هر زمانت پیدا شوم بوصلپیدا نیامدی و نهانم بسوختی
گفتم که: از غمان تو آهی برآورمآن آه در درون دهانم بسوختی
تا پادشاه گشتی بر دیده و دلماینم بباد دادی و آنم بسوختی
جانم بسوخت بر من بیدل دلت نسوختآخر دلت بسوخت که جانم بسوختی
کس نیست کز خروش منش نیست آگهیآگاه نیستی که چه سانم بسوختی؟

یکدم بساز با دل عطار و بیش ازین

آتش مزن، که عقل و روانم بسوختی

عشق را گر سری پدیدستیاین در بسته را کلیدستی
نرسد هیچکس بدر گه عشقکاشکی هیچ کس رسیدستی
یا اگر کس به پیش گه برسیداثر آن ز دور دیدستی
لیک عالم ز عشق موج زنستورنه عالم نیارمیدستی
در دل ارنیستی تسلی عشقبارها زین قفس پریدستی
در بیابان عشق نعره زنانبی سر و پای میدویدستی
گاه چون خاک میفتادستیگاه چون باد میوزیدستی
بیکی آه آتشین در راهپرده از پیش بر دریدستی
در میان شراب خانه عشقبی زبان قطره‌ای چشیدستی
تا صبوح ابد چو دلشدگاننعرۀ عشق برکشیدستی

دل عطار را درین معنی

بسخن روح پروریدستی

اگر از نسیم زلفت اثری بجان فرستیبامید وصل جان را خط جاودان فرستی
ز پی تو پاکبازان بجهان دراوفتادندچه اگر ز زلف بویی بهمه جهان فرستی؟
ز تعجب و ز حیرت دل و جان بسر درآیدچو تو بوی زلف مشکین بمیان جان فرستی
همه خلق تا قیامت بتحیر اندر افتداگر از رخت فروغی به جهانیان فرستی
عجب اینکه سر عشقت دو جهان چگونه پرشد؟که تو سر عشق خود را بجهان نهان فرستی

چه عجب بود زعطار اگر آیدش تفاخر

بجواهری که از دل بسر زبان فرستی؟

جانا، دلم ببردی، در قعر جان نشستیمن با کنار رفتم، تو در میان نشستی
گر جان من ربودی الحمدلله، ای جانچون تو بجای جانم بر جای جان نشستی
گرچه ترا نبینم، بی تو جهان نبینمیعنی تو نور چشمی درخشم از آن نشستی
من چون بخون نگردم از شوق تو؟ چوتنهادر زیر خدر عزت چندین نهان نشستی
گفتی: مرا چو جویی در جان خویش یابیچون جویمت؟ که در جان بس بی‌نشان نشستی
برخاست ز امتحانم یک بارگی دل منمن خود کیم که با من در امتحان نشستی؟
تا من ترا بدیدم دیگر جهان ندیدمگم شد جهان زچشمم، تادر جهان نشستی

عطار عاشق تو زین بیش صبر نکند

نبود روا که چندین با عاشقان نشستی

ای همه راحت روان، سرو روان کیستی؟ملک تو شدجهان جان، جان وجهان کیستی؟
آنت جمال دلبری، مثل توکس ندیده‌امهیچ ندانم، ای پسر،تا تو از آن کیستی؟
از لب همچو شکرت پرگهرست عالمیای گهر شریف جان، گوهر کان کیستی؟
بی تو، چو جان ودل تویی، سیر شدم زجان ودلای دل و جان من، بگو تا دل وجان کیستی؟
ای زده راه بر دلم نرگس نیم مست تورهزن دل شدی مرا، روح روان کیستی؟

عطار از هوای تو سود و زیان ز دست داد

از پی وصل و هجر خود سود و زیان کیستی؟

ای عکس آفتاب ز روی تو آیتیدر جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
هرگز ندید هیچکس از مصحف جمالسرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
بر آیت خطت که دلم جای وقف دیدکرد از حروف زلف تو عالی روایتی
از مشک خط خود جگرم سوختی ولیکدل ندهدم که در قلم آرم شکایتی
آب حیات در ظلمات ضلالتستتا کی ز عکس لعل تو یابد هدایتی؟
خورشید را که سلطنتش سخت روشنستنیکو گرفت سایۀ زلفت حمایتی
هردم ز زلف تو شکنی دیگرم رسدزان پی نمی‌برم شکنش را نهایتی
چون زلف تو بتاب درم، تا کیم رسداز زلف عنبر تو نسیم عنایتی
زلف تراست از در دربند تاختنزان دل فرو گرفت زهی خوش ولایتی

عطار تا که بود، نبودش بهیچ روی

جز دوستی روی تو هرگز جنایتی

گر مرد این حدیثی، ره پیش بر بمردیورنه بخانه بنشین، چه مرد این نبردی؟
درمان عشق جانان هم درد اوست دایمدرمان مجوی دل را،گر زنده دل بدردی
گفتی: بره سپردن گردی بر آرم از رهنی هیچ ره سپردی، نی هیچ گرد کردی
گرچه ز قوت دل، چون کوه پایداریدر پیش عشق سرکش چون پیش بادگردی
مردان مرد اینجا در پرده چون زنانندتو پیش صف چه آیی؟ چون نی زن و نه مردی
مردان هزار دریا خوردند و تشنه رفتندتومست از چه گشتی چون قطره‌ای نخوردی؟
گر سالها به پهلو گردی تواندرین رهمرتد شوی اگر تو یکدم ملول گردی
باید که هر دو عالم یک جزو جانت آیدگر تو به جان کلی در راه عشق فردی
بگذر ز راه دعوی، در جمع اهل معنیمرهم طلب ازیشان گریان بسوز و دردی

عطار، اگر بکلی، از خود خلاص یابد

یک جزو جانش آید نه چرخ لاجوردی

درج یاقوت، درفشان کردیدیو بودی و قصد جان کردی
شکری خواستم ز لعل لبتهر دو لب را شکرستان کردی
گفتم: این لحظه یافتم شکریروی از آستین نهان کردی
و اگرافتی ز بیدلی شکریبا چنین لب چرا چنان کردی؟
از سبک روحی تو این نسزدگر تو بر خشم سرگران کردی
عشوه دادی مرا در اول کاردلم از وصل شادمان کردی
آخر کار، چون ز دست شدمچشمم از هجر خون فشان کردی
ریختی تیر غمزه بر رویمتا مرا پشت چون کمان کردی
چون دلم پیش خود هدف دیدیدل من بر بتر از آن کردی

آنچه کردی ز جور با عطار

شیوۀ دور آسمان کردی

تا تو زهستی خود زیر و زبر نگردیدر نیستی مطلق مرغی بپر نگردی
زین بحر همچو باران بیرون شو و سفر کنزیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی
این پردۀ نهادت بر در زهم، که هرگزدر پرده ره نیابی تا پرده در نگردی
در بحر عشق جانان جایی که غرقه گردیهشدار تا ز دریا یک قطره تر نگردی
ور بر تو تیر ریزند، ذرات هر دو عالمهان! تا بدفع کردن گرد سپر نگردی
گر با تو خلق عالم آید برون بخصمیگر مرد این حدیثی زنهار برنگردی
گرچه میان دریا حاوید غرقه گشتیهشدار! تا ز دریا یک موی تر نگردی
گر عاقل جهانی کس عاقلت نگویدتا تو ز عشق هر دم دیوانه‌تر نگردی
گر تو کبود پوشی، همچون فلک درین رهپس چون فلک چرا تو دایم بسر نگردی؟

عطار، خاک ره شو، زیرا که در ره او

بادت بدست ماند گر خاک درنگردی

خطی از غالیه بر غالیه دان آوردیدل این سوخته را کار بجان آوردی
نه،که منشور نکویی تو بی‌طغرا بودرفتی از غالیه طغرا و نشان آوردی
تا بماهت نرسد چشم تو بدهیچ کسیماه را در زره مشک فشان آوردی
نیست از جانب من تا بتو یک موی میانتو چرا بیهده آن موی میان آوردی؟
هر که او از سر کوی تو بمویی سرتافتبا سر کوی خودش موی کشان آوردی
گفتم: از لعل لبت یک شکر آریم بدستگفت: آری شدی و زخم زبان آوردی

خواست از لعل تو عطار بعمری شکری

جگرش خوردی و کارش بزبان آوردی

با خط سرسبز بیرون آمدیآفت دلهای پرخون آمدی
تا خط آوردی بخون عاشقانچست از بهر شبیخون آمدی
در درون دل درآیی یک زمانشبروی را چونکه بیرون آمدی
چون کمین گیرم؟ که برخورشید و ماهدر کمال حسن افزون آمدی
دوش در جوش آمدم در نیم شبدر برم با جام گلگون آمدی
درگرفتی شمع ودردادی شرابراستی را، چست موزون آمدی
سرو بودی کز چمن برخاستیماه بودی،تو ز گردون آمدی
کس نداند، کور بادا چشم بدکان زمان در چشم ما چون آمدی؟

در میان حلقه با زنجیر زلف

در خور عطار مجنون آمدی

ای که با عاشقان نپیوندیبی تو دل را کجاست خرسندی؟
زهره دارد که پیش نرگس تودم زند جادوی دماوندی؟
من ز شوقت چو شمع می‌گریمتو ز اشکم چو صبح می‌خندی
تو زما فارغی و ما همه روزخویش را می‌دهیم خرسندی
چند آخر من جگر خستهدر تو پیوندم و تو نپسندی؟

بنده‌ای چون فرید نتوان یافت

اگرش می‌کنی خداوندی

ای لبت ختم کرده دلبندیبنده بودن ترا خداوندی
آفتاب سپهر را رویتبرگرفته ز ره بفرزندی
دیده‌ام آب زندگانی تومن بمیرم ز آرزومندی
در غم آب زندگانی توگر بمیرم بدرد، نپسندی
تا بزلفت دراز کردم دستهمچو زلفم به پای افکندی
چون بزلف تودست بگشادیمچون بموییم در فرو بندی؟
قلعۀ آسمان بیک سر مویبگشایی بحکم دلبندی
عاشقان چون سپر بیفکندندز ره زلف چند پیوندی؟
چون کرشمه کنی بنرگس مستگم شود عقل را خردمندی
تا به آزادی آمدی در کارسرو را، بن ز بیخ برکندی

بوسه‌ای بی جگر بده آخر

چند عطار را جگر بندی

گر مرد این حدیثی زنار عشق بندیوین دور دوردورست بر خویشتن چه بندی؟
از کفر ناگذشته دعوی دین مکن توگر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی
اندر نهادگبرت پنجه هزار دیوستزنار کفر تو خود، گبری اگر ببندی
هرذره‌ای ز عالم سدیست در ره تواز ذره ذره بگذر، گر مرد هوشمندی
چون گویمت که خود را می‌سوز چون سپندیزیرا که چشم بد را تو در پی سپندی
مردانه پای درنه، گر شیر مرد راهیورنه بگوشه‌ای شو، گر مرد مستمندی
ای پست نفس مانده، تا کی کنی تو دعویکافزون ز عالم آمد جان من از بلندی؟
هیچست هر دو عالم، دربند آن حقیقتآخر ز هر دو عالم خود را ببین که چندی؟

عطار، مرد عشقی فانی شو از دو عالم

کز لنگر نهادت دربند تخته بندی

ای کاش درد عشقت درمان پذیر بودییا از تو جان و دل را یکدم گزیر بودی
در آرزوی رویت چندین غمم نبودیگر در همه جهانت هرگز نظیر بودی
می‌خواستم که جان را بر روی تو فشانمور بفشاندمی جان، چیزی حقیر بودی
هجرت مرا بکشتی، گر یکدمی وصالتیا پایمرد بودی، یا دستگیر بودی
کی پای دل بسختی در قیر بازماندیگرنه بگرد ماهت زلفت چو قیر بودی؟
ز آن می که خورد حلاج گر هر کسی بخوردیبردار صد هزاران برنا و پیر بودی
گفتی که با تو روزی وصلی بهم برآرماین وعده بس خوشستی، گر دلپذیر بودی

گر شاد کردیی تو عطار را بوصلت

نه جان نژند گشتی، نه دل اسیر بودی

گر یار چنین سرکش و عیار نبودیکار من بیچاره چنین زار نبودی
گر عشق بتان خنجر هجران نکشیدیدر روی زمین خوشتر ازین کار نبودی
گر یار گذر بر سر بازار نکردیهنگامۀ ما بر سر بازار نبودی
هر بی سر و پایی دمی از عشق زدی بازگر عشق چنین سرکش و خونخوار نبودی
صوفی، تو اگر ساکن میخانه نگشتیامروز چنین لایق زنار نبودی
گر بادۀ عشقت بهمه خلق رسیدیدر روی زمین یک تن هشیار نبودی