قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۷ — گر یار نمودی رخ خود را بهمه کس در عشق کسی منک…

گر یار نمودی رخ خود را بهمه کس

در عشق کسی منکر عطار نبودی

گر از همه عاشقان وفا دیدیچون من بوفای خود کرا دیدی
دانی تو که جز وفا ندیدی خوددر جملۀ عمر تا مرا دیدی
من از تو بجای خود جفا دیدمتو از من خسته دل وفا دیدی
اینست جفا که زود بگذشتیاز بی رویی چو روی ما دیدی
برگشتی تو ز بیدلی هر دماین مصلحت آخر از کجا دیدی؟
می‌بگذری و روی تو از پیشمما را تو براه آسیا دیدی
بیگانه مباش، چون دو چشمم رااز خون جگر در آشنا دیدی
تا روی چو آفتاب بنمودیبس دل که چون ذره در هوا دیدی

عطار ز دست رفت و تو با او

دیدی که چه کردی و چها دیدی

ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدیرنج جهان کشیدی، گنج نهان ندیدی
هر چند جهد کردی، کاری بسر نبردیچندانک پیش رفتی، راه کران ندیدی
زان گوهری که گردون از عشق اوست گردانقانع شدی بنامی، اما نشان ندیدی
مرد شنو چه باشی؟ مردانه رو سخن دانچه حاصل از شنیدن چون در عیان ندیدی؟
می‌دان که روز معنی بیرون در بمانیچون در درون پرده خود را همان ندیدی
آن نافه‌ای که جستی هم باتو در گلیمستتو از سیه گلیمی بویی از آن ندیدی
گر جان بروفشانی صد جان عوض ستانیبر جان ملرز چندین، انگار جان ندیدی
عمری بپروریدی این نفس سگ صفت راچه سود چون ز مکرش یک دم امان ندیدی؟
نا آزموده گفتی: هستم چنانک بایدلیکن چو آزمودی هرگز چنان ندیدی
افسوس می‌خورم من کافسوس خوارۀ اوجز هم نفس نگفتی جز مهربان ندیدی
تو مرغ بام عرشی، در قعر چاه ماندههم در زمین بمردی، هم آسمان ندیدی
آخرچو شیر مردان برپر چو مرغ و می‌روانگار نفس سگ را در خاکدان ندیدی
دل را بباد دادی و آنگه بکام این سگیکپاره نان نخوردی یک استخوان ندیدی

عطار در غم خود عمرت به آخر آمد

چه سود کز غم خود الازیان ندیدی؟

ای دل، از درد عشق بی‌خبریلاجرم در هوای سیم و زری
روز و شب غافلی درین دنیاداده‌ای دین بباد و بی‌خبری
پس فلاحت بسیم و زر نبودمعرفت بایدت، اگر نه خری
سگ باطلس ملائکه نشوداین سخن گوش کن، اگر بشری
پدرت بود و تو پسر بودیپسرت هست و این زمان پدری
پنج روز دگر پسر پدرستاین چنینست دور چرخ کری
گذری کن بسوی گورستانتا اسیران خاک را نگری
لحد تنگ وخانۀ تاریکشش درش خاک وخانۀ کدری
این جهان چون رباط بر سر پلتو در آنجا مثال رهگذری

هر که آمد بدین جهان بگذشت

بحقیقت تو نیز در گذری

دوش سرمست بوقت سحریمی‌شدم تا ببر سیمبری
تیز کرده سر دندان، که مگربربایم ز لب او شکری
چون ربودم شکری از لب اوبنشستم بامید دگری
جگرم سوخت، که از لعل لبششکری می‌نرسد بی‌جگری
گاه گاهی شکری می‌دهدمبر سر پای نهان درگذری
زین چنین بوسه چه با کینه شود؟وای از غصۀ بیدادگری
زانهمه تنگ شکر کورا هستز قضا قسم من آمد قدری
تاخبر یافته‌ام از شکرشنیست از هستی خویشم خبری
کارم ازدست شد و کار مرانیست چون دایره پایی و سری
وقت ناید که شوم جملۀ عمرهمچو نی با شکرش در کمری؟

ماهرویا، دل عطار بسوخت

مکن و در دل او کن نظری

ای بوس تو اصل هر شماریچشم سیهت سفیدکاری
زلف تو ز حلقه در شکستیماه تو ز مشک درغباری
از زلف تو مشک وام کردهباد سحری بهر بهاری
روی تو، که شمع نه سپهرستاز هشت بهشت یادگاری
هرگز نکشید هیچ نقاشچون صورت روی تو نگاری
سرسبزتر از خط تو ایامگل را ننهاد هیچ خاری
شد آب روان ز چشمۀ چشمچون خط تو دید سبزه‌زاری
می‌خواستم از لب تو بوسیگفتی که: همی دهم قراری
گفتم: که قرار چیست؟ گفتی:هر بوسی را کنی نثاری
جانم بستان نثار بوسییا دست زجان بدار باری
چون هست نثار بر تو واجبیک بوسه ببخش از هزاری
گر بوسه بسی نگاهداریهرگز برناید بهیچ کاری
گفتی: بشمار، بوسه بستانکی کار مرا بود شماری؟
چون حورستان لب تو داردکی بوس ترا بود کناری؟

خود بی‌جگری نیافت عطار

از لعل تو بوسه هیچ باری

پروانه شبی ز بیقراریبیرون آمد بخواستاری
از شمع سؤال کرد آخر:تا کی سوزی مرا بخواری؟
در حال جواب داد شمعشکای بی سر و بن، خبر نداری
آتش مپرست، تانباشددر سوختنت گریفتاری
تو در نفسی بسوختی زودرستی ز غم و ز غمگساری
من مانده‌ام ز شام تا صبحدر گریه و سوختن بزاری
گر می‌خندم و لیک برخویشور می‌گریم ز سوگواری
می‌گویندم: بسوز، خوش خوشتا بیخ ز انگبین برآری
هر لحظه سرم نهند در پیشگویند: چرا چنین نزاری؟
شمعی دگرست لیک در غیبشمعیست نه روشن ونه تاری
پروانۀ او منم، چنین گرمزان یافته‌ام مزاج زاری
من می‌سوزم ازو، تو از مناینست نشان دوستداری
چه طعنه زنی مرا؟ که من نیزدر سوختنم ببی‌قراری
آن شمع اگر بتابد از غیبپروانه بسی فتد شکاری

تا می‌ماند، نشان عطار

می‌خواهد سوخت شمع‌واری

ترا تا سر بود برجا، کجاداری کله داریکه شمع از بی سری یابد کلاه ازنور جباری
سر یک موی سرمفراز و سر درباز و سربرنهاگر پیش سر اندازان سزای تن سری داری
چوبارآمد سریحیی سرش برتیر، کی مانددرین سر باختن این سر بدان گر مرداسراری
مبر مویی وجود آنجا، که دایم آن وجودت بسکه مویی نیست تدبیرت، مگر از خویش بیزاری
اگر یک پرتو این نور بر هر دو جهان افتدشود هر دوجهان از شرم چون یک ذره متواری
چو عالم ذره‌ایست اینجا، ز عالم چند باشی تو؟که در پیش چنین کاری کمربندی بعیاری
چو شد ذات وصفت بندت،مرو با این و آن آنجاچوگل‌زآنجابرند آنجا، چه خواهی برد جز زاری؟
صفات نیک و بد آنجا بسوزد آتش غیرتمبر جز هیچ آنجا، هیچ، تا برهی بدشواری
چه می‌گویم؟ نه‌ای تو مرداین اسرار دین پرورکه تو از دنیی جافی بماندی در نگونساری
بدنیا عمر درجوجوبسر بردی عجب اینستکه در عقبات خواهد بود زان جوجو گرفتاری
بدنیا و بعقبی در چو خر در جوبجو ماندیز روح عیسوی بویی بتو نرسید پنداری
چو در جانت ز دنیا بار بسیارست و ازین نهترا زین بار جان دین رفت و دنیا هم بسرباری
اگر از زندگی خود نکردی ذره‌ای حاصلچه داری غم‌چو گردی جمع این دنیای مرداری؟

دل عطار خونی شد ازین دریای بوقلمون

چه دنیا؟ دیو مردم خوار و چندین خلق پرواری

ترا گر نیست با من هیچ کاریمرا با تو بسی کارست باری
منت پیوسته خواهم بود غمخوارتوام گرچه نباشی غمگساری
ز حل و عقد عشق ملک رویتندارم حاصلی جز انتظاری
بر امید رخ چون آفتابتچو سایه می‌گذارم روزگاری
دلم را، تا توخواهی بود باقینخواهد بود یک ساعت قراری
دلا، گر سر عشقت اختیارستشوی در راه او بی‌اختیاری
اگر خود را سر مویی شماریسر مویی نیابی در شماری
اگر خود را ز فرعونی ندانیز فرعونی ندانی خاکساری
جهان پر آفتابست و تو سایهنیابی جز فنا اینجا حصاری
که گردر آفتاب آئی تو یکدمبرآرد از تو آن یک دم دماری
چه گردی گرد این دریای اعظم؟که جایی غرقه گردی زار زاری
اگر موجی ازین دریا برآیدنماند صورت و صورت نگاری
ز دریا چند گویی؟ چون ندیدیازین دریا بجز پرخون کناری
تو معذوری، که پشمین دیده‌ای شیرندیدی هیچ شیر مرغزاری
اگر روزی ببینی جنگ شیرانز فای فخر سازی عین عاری
برو، چندین چه گردی گرد این راه؟که چشمت کور گردد از غباری
بچشم خود برو پیری طلب کنکه تو ننگی شوی، نی نامداری
چو نتوانی که سلطان باشی، ای دوستز خدمتکار سلطان باش باری
اگر نرسد ترا تخت وزارتبسگبانی او برساز کاری
بهر نوعی که باشی آن اوباشچو بودی آن او چه گل چه خاری؟

اگر تو یادگیری حرف عطار

بست این باد دایم یادگاری

ترسا بچه‌ای شنگی، زین نادره دلداریزین‌خوش‌نمکی، شوخی، زین طرفه جگرخواری
از پستۀ خندانش هر جا که شکر ریزیدر چاه زنخدانش هرجا که نگونساری
از هر سخن تلخش ره یافته بی‌دینیوز هر شکن زلفش گمره شده دین داری
آمدبر پیر ما، می در سرو سر در بروندر بر پیر ما بنشست چو هشیاری
دیوانۀ عشق او هر جا که خردمندیدردی کش درد او هرجا که طلب کاری
گفتا که: بگیر این می، زین روی وریاتا کی؟گر نوش کنی یک می از خود برهی باری
ای همچو یخ افسرده، یک لحظه برم بنشینتا در تو زند آتش، ترسابچه یک باری
بی‌خویش شو از هستی، تا باز ندانی توای چون تو بهر منزل واماندۀ بسیاری
پیر از سر بی‌خویشی می‌بستد و بیخود شددر حال پدید آمد در سینۀ او کاری
کاریش پدید آمد آن پیر نودسالهبرجست ومیان حالی بربست بزناری
در خواب شد از مستی، بیدار شد از هستیاز صومعه بیرون شد، بنشست بخماری

عطار ز کار او درمانده بصد حیرت

هر کس که ببیند این، حیرت بودش آری

درآمد، دوش، دلدارم بیاریبمن گفتا: بگو تا درچه کاری؟
حرامت باد اگر بی ما زمانیبرآوردی دمی، یا می برآری
چو با ما می‌توانی بود هرشبروا نبود که بی ما شب گذاری؟
چو باماغمگساری می‌توان کردچرا با دیگری غم می‌گساری؟
خوشی با دشمن ما در نشستینباشد این نشان دوستداری
بدان می‌داریم کز عزت خویشترا در خاک اندازم بخواری
بتنهاییت بگذارم، که تا توبمانی تا ابد در بی‌قراری
چو بشنیدم ز جانان این سخنهابدو گفتم که: دست ازجمله داری
ولیکن چون تو یار ممکناتیمرا از ننگ من برهان بیاری

که گر عطار در هستی بماند

بر او گریند دو عالم بزاری

الصلا، ای دل، اگر در عشق او اقرار داریوالحذر، گر ذره‌ای در عشق او انکار داری
کی توانی دید روی گل که همچو خار گشتی؟گر زمانی خلوتی داری میان خار داری
تاتو از توی تویی خود برون آیی به کلیعمر بگذشت و تو در تویی عمری کار داری
همچو پروانه سر افشان، گر وصال یار خواهیهمچو خرقه سر درافکن، گر سراسرار داری
در گذر از طعنۀ خمار، اگر تو مرد عشقیزانک تو ره ماورای کعبه و خمار داری
گر چه اندر صومعه از رهبران خرقه پوشیلیک اندر میکده از گمرهان زنار داری
در درون صومعه معیار داری، هیچ نبودبا خرابات آی، تا حاصل کنی معیار داری
تا قدم در زهد داری احولی ار غیر بینیغیر بینی میکنی اکنون دل اغیار داری
دل همی بیند که در هر ذره‌ای رویست او رادر نگر، ای کوردل، گردیدۀ دیدار داری
ماهرویا، من ندانم در دو عالم جز تو کس راتو چو من اندر جوانی عاشقان بسیار داری
عاشقان چون ذره بسیارند و تو یک آفتابیمی‌توانی گر بلطفی جمله را تیمار داری

دل بنسیه دادم از دست و فتادم در غم از پا

نقد جان پایم اگر یک دم سر عطار داری

من همه مویم از آن میان که نداریتنگ دلم مانده زان دهان که نداری
من چه بلاییست هر نفس که ندارم؟تو چه نکوییست هر زمان که نداری؟
هرچه بباید ز نیکوییت همه هستمثل بماندست درجهان،که نداری
نام وفا می‌بری و هیچ وفاییاز تو نیاید بدان نشان که نداری

گرچه شکر داری و قیاس نداری

هست چوندهی بکس، چنان که نداری

هم تن مویم از آن میان که توداریتنگ دلم من از آن دهان که توداری
گفته بدی تو که: من وفای تو دارماین ننیوشم از آن زبان که تو داری
گفته بدی: خون تو بدرد بریزمتا برهی تو زنیم جان که تو داری
تو نتوانی ز خون من کمری بستخاصه کمر بر چنان میان که توداری

بر تن عطار کز غم تو کمانیست

چند کشی آخر این کمان که توداری؟

جانا، دهنی چو پسته داریدر پسته گهر دو رسته داری
صد شور بپسته در فتادستز آن قند که مغز پسته داری
قندیم فرست ومرهمم ساززین بیش مرا چه خسته داری؟
در هر سر موی شست زلفتصد فتنۀ پای بسته داری
گفتی: بدرست عهد کردمصد عهد چنین شکسته داری
در تاز و جهان بگیر، کز حسنصد ابلق تنگ بسته داری

یک گل ندهی ز رخ به عطار

وانگاه هزار دسته داری

گاهیم بلطف مینوازیگاهیم بقهر میگدازی
در معرض لطف و قهر تو منز آن میسوزم که می‌نسازی
چون چنگ، دو تاشدم ز عشقتبنواز مرا بدلنوازی
ای ساقی عشق جام در دهکاین توبۀ ماست بس مجازی
این کار بسی ازین بهستیگر توبۀ ماستی نمازی
درده می عشق، تا زمانیاز سر بنهیم سرفرازی
زنار هزار برکشیدیمدر حلقه کنیم خرقه بازی

عطار، خموش و غصه کم خور

قصه چه کی بدین درازی؟

چه عجب کسی تو، جانا که ندانمت چه چیزی؟تو مگر که جان جانی، که چو جان جان عزیزی؟
ز کجات جویم ای جان؟ که کست نیافت هرگززکه خواهمت که با کس ننشستی و نخیزی؟
تن وجان برفته از هش زتو، تاتو خود چه گنجی؟دل وهوش هردوواله ز تو، تا تو خود چه چیزی؟
بنگر که چند عاشق ز تو خفته‌اند درخونز کمال غیرت خود تو هنوز می‌ستیزی
چه کشی مرا؟ که من خود زغم تو کشته گردمچو منی بدان نیرزد که تو خون من بریزی
چو ز زلف خود شکنجی بمیان ما فکندیبمیان درآی آخر، ز میان چه می‌گریزی؟

چو نیافت جان عطار اثری ز درد عشقت

بفروخت ز اشتیاقت ز دل آتش غریزی

گر مرد این حدیثی بی باده مست باشیصد توبه در زمانی بر هم شکست باشی
نه مست بودن از می کار تنگ دلانستگر هوشیار عشقی از دوست مست باشی
تا کی زنا تمامی در حلقۀ تمامانگه خودنمای گردی گه خودپرست باشی؟
آخر دمی چنان شو کز دست ساقی جانجامی نخورده باشی وز خود برست باشی
ای برکنار مانده، برخیز از دو عالمتا درمیان مردان زاهل نشست باشی
در صحبت بلندان خود را بلند گردانتا کی ز نفس جویی چون خاک پست باشی؟
گر کاملی درین ره چون کاملان عاشقاز خویش نیست گردی وز دوست هست باشی
تابسته‌ای بمویی زان موی در حجابیچه مویی و چه گویی گر پای بست باشی؟

عطار، اگر باصلی اصلا ز خود فنا شو

کانگه که نیست گردی با او بدست باشی

تا توخود راخوارتر از عالم عالم نباشیدر حریم وصل جانان یک نفس محرم نباشی
عشق جانان عالمی آمد که مویی درنگنجدتا طلاق خود نگویی مرد آن عالم نباشی
گر همه جایی رسیدی کی رسی هرگز بجاییتا تو اندر هرچه هستی اندر آن محکم نباشی
گر نشان راه می‌خواهی نشان راه اینککاندرین ره تا ابد دربند مدح و ذم نباشی
گر تومرد راه عشقی ذره‌ای باشی بصورتلیکن از راه صفت از هر دو عالم کم نباشی
گر برانندت بخواری، زین سبب غمگین نگردیور بخوانندت بخواهش، زین قبل خرم نباشی
گر بهشت عدن بفروشی بیک گندم چو آدمهم تو از جو کمتر ارزی، هم تو از آدم نباشی
یک دمست آندم که آندم آدم آمد از حقیقتمرتدره باشی ار تو محرم آن دم نباشی
ذره در سایه نباشد، تا نباشی تو در آندمهم بمانی، هم نمانی، هم تو باشی، هم نباشی

کی نوازی پردۀ عشاقی چون عطار عاشق

تا تو زیر پردۀ این غم چو زیر و بم نباشی

هر دمم مست ببازار کشیراستی چست بهنجار کشی
می عشقم بچشانی ومرامست گردانی و در کار کشی
گاهم از کفر بدین باز آریگاهم از کعبه به خمار کشی
گاهم از راه یقین دور کنیگاهم اندر سر اسرار کشی
گه زمسجد بخرابات بریگاهم از میکده در غار کشی
چون زاسلام منت ننگ آیددر مصلام بزنار کشی
چون مرا ننگ ره دین بینیهر دمم در ره کفار کشی
بس که پیران حقیقت بین رااندرین واقعه بردار کشی
ای دل سوخته، گر مرد رهیخون خوری، تن زنی و بارکشی
بر امید گل وصلش شب و روزهمچو گلبن ستم خار کشی
آتش اندر دل ایام زنیخاک در دیدۀ اغیار کشی
بویی ازمجمرۀ عشق بریباده بر چهرۀ دلدار کشی

غم معشوق به شادی دلست

در ره عشق چو عطار کشی

چون خط شبرنگ در گلگون کشیحلقه درگوش مه گردون کشی
گر ببینی روی خود در خط شدهسرکشی و هر زمان افزون کشی
گفته بودی: در خط خویشت کشمتا لباس سرکشی بیرون کشی
خط تو بر ماه و من در قعر چاهدر خط خویشم ندانم چون کشی؟
گر بریزی بر زمین خونم، رواستبلکه آن خواهم که تیغ اکنون کشی
لیک زلفت از درازی بر رهستخون شود جانم،اگر در خون کشی
میکشی درخاک زلفت، تا مراهر نفس در بند دیگر گون کشی
چون منم دیوانه، تو زنجیر زلفمی بکش تا بر من مجنون کشی

دام مشکین مینهی عطار را

تا بدام مشکش از افسون کشی

هر دمم در امتحان چندی کشی؟دامنم در خون جان چندی کشی؟
مهربان خویشتن گفتم تراکینۀ آن هر زمان چندی کشی؟
همچو خاکم در زمین افتاده خواربر زمین تا آسمان چندی کشی؟
چون جهان سر بر خطت دارد مدامچون قلم خط در جهان چندی کشی؟
در غمت چون پاکبازی رفته‌امتو بزورم در میان چندی کشی؟
بر تو دارم چشم ازروی جهانبر من ازمژگان سنان چندی کشی؟
همچو شمعی سر نهادم در میانبر سرم تیغ از میان چندی کشی؟
پیشکش می‌سازم از گلگون اشکرخش کبرت را عنان چندی کشی؟
چون سپر بفکندم و بگریختمتو بکین من کمان چندی کشی؟
کینت از مهرت چو خوشتر آیدمکین ز چون من مهربان چندی کشی؟
در سر آمد لاشۀ صبرم ز عجزتنگ اسب امتحان چندی کشی؟

بس سبکدل گشتی از عشق، ای فرید

جان بده، بار گران چندی کشی؟

گرد مه خط معنبر می‌کشیسر کشانت را بخط درمی‌کشی
عاشقانت را بمستی دم بدمخرقۀ هستی ز سر بر می‌کشی
بربتان چین و ترکان چگلاز کمال حسن لشکر می‌کشی
جاودانی پای بنهاد از جهانهر کرا یک بوسه بر سر می‌کشی
جام می مینوشی و بر می‌زنیوانگهی بر عقل خنجر می‌کشی

بیش شد عطار را اکنون غمت

زانکه با او باده کمتر می‌کشی

در ده می عشق یکدم، ای ساقیتا عقل کندگزاف در باقی
زین عقل گزاف گوی پر دعویبگذار؛ که شب گذشت ای ساقی
دردی در ده، که توبه بشکستمتاکی ز نفاق و زرق و خناقی؟
ما ننگ وجود پارسایانیماز روی ریا نهفته زراقی
ای ساقی جان، بیار جام میکامروز تو دستگیر عشاقی
تا باز رهیم یک زمان از خودفانی گردیم و جاودان باقی
رفتیم ببوی تو همه آفاقتو خود نه ز فوق ونه ز آفاقی
کس می‌نرسد به آستان توزیرا که تو در خودی خود طاقی
بس جانکه بسوختند مشتاقانبر آتش عشق تو، ز مشتاقی
بنمای بخلق رخ، که خود گفتیبا ما که: «تخلقوا باخلاقی»

عطار برو که در ره معنی

امروز محققی بر اطلاقی

جانا ز فراق تو، این محنت جان تا کی؟دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خون شد در درد فراق توبر بوی وصال تو دل بر در جان تاکی؟
نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی؟آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی؟
در آرزوی رویت، ای آرزوی جانمدل نوحه کنان تاچند؟ جان نعره زنان تا کی؟
بشکن بسر زلفت این بند گران از دلبر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟
دل بردن مشتاقان از غیرت خود تاچند؟خونخوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی؟
ای پیر مناجاتی، درمیکده شو، بنشیندرباز دو عالم را، زین سود وزیان تا کی؟
چون درحرم معنی از کس نخرد دعویپس خرقه درآتش نه، زین مدعیان تا کی؟
گر طالب آن یاری، از کون و مکان بگذریارت ز مکان بیرون، زین کون ومکان تاکی؟
گر عاشق دیداری، ور سوختۀ یاریبی نام و نشان شو تو، از نام ونشان تا کی؟
گفتی: بامید تو بارت بکشم بر جانپس بارکش،ار مردی، زین بانگ و فغان تا کی؟

عطار همی بیند کز بهر غم عشقش

عمرابدی یابد، عمر گذران تا کی؟

دی ز دیر آمد برون سنگین دلیبا لبی پر خنده چون مستعجلی
عالمی نظارگی حیران شدهدست بر دل مانده پای اندر گلی
علم در وصف لبش لایعلمیعقل در شرح رخش لایعقلی
زلف همچون شست او می‌کرد صیدهر کجا در شهرها جان ودلی
عاشقان را از خیال زلف اوتازه میشد هر زمانی مشکلی
تا نگردی هندوی زلفش بجاننی مبارک باشی و نی مقبلی
جمله پشت دست میخایند ازوهر کجا در روی عالم عاقلی
منزل عشقش دل پاکست و بسنیست عشقش در خور هر منزلی
تا تویی حاصل نگردی در دو کونهرگز از عشق نیابی حاصلی

شد دل عطار غرق بحر عشق

کی تواند دید غرقه ساحلی؟

ماییم ز عالم معالیرندی دوسه اندرین حوالی
در عشق دلی ونیم جانیبر داده بباد لاابالی
بگذشته ز هستی و گرفتهچون صوفی ابن وقت حالی
درصفۀ عاشقان حضرتاز برهنگی فکنده غالی
ما را چه مرقع و چه اطلسچه نیک کنی چه بدسگالی؟
ای زاهد، کینه ورز، تقدستبرخیز، که گوشه‌ایست خالی
تا نالۀ عاشقان نیوشیبر خلق ز زهد چند نالی
آنمی، که تومیخوری حرامستما می نخوریم جز حلالی
ما بر سر آتشیم دایممستغرق بحر ذوالجلالی
پس یافته بر ترین مقامیاحسنت و زهی مقام عالی!
ما بی‌خوابیم، چون بود خوابدر حضرت قرب لایزالی
چون خواب آید کسی که او رااز ریگ روان بود نهالی؟

عطار برو که دست بردی

ازجملۀ عالم معالی

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالیصد کافر بیدین را دین دار کنی حالی
ور زلف پریشان را بر هم فکنی حلقهتسبیح همه مردان زنار کنی حالی
روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینمگلزار ز چشم من، گلزار کنی حالی
چون دیدۀ من هر دم گلبرگ رخت بینداز ناوک مژگانش پرخار کنی حالی
صد بوالعجبی دانی کابلیس نداند آنما را چو زبون دیدی، در کار کنی حالی
بردی دل من،ای جان، چون باتو کنم دعویخود را عجمی سازی انکار کنی حالی

هر صبح صبازان رو بر خاک رهت ما را

از بوی سر زلفت عطار کنی حالی

دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمیزانکه دمی که با توام قوت منست عالمی
صبح بیک نفس جهان روشن از آن همی کندکز سر صدق هر نفس با تو برآورد دمی
نه، که دو کون محو شد در بر تو چه سایه‌ایبس که برآورد نفس پیش چو تو معظمی
از سر جهل هر کسی لاف زند ز قرب توعرش مجید ذره‌ای، بحر محیط شبنمی
چون بنشیند آفتاب از عظمت بسلطنتسایۀ اوچه پیش وپس، ذره چه بیش و چه کمی؟
نقطۀ قاف قدرتت گر قدمی دمی زندهر قدمی و احمدی هر نفسی و آدمی
چون نظرت بنفخ جان بر گل آدم اوفتاداوست ز هر دو کون بس هم نفسی و محرمی
صد گونه جفا رانی چون روی مرا بینیتو آنی و نه آنی، تو جانی ونه جانی
لیک اگر دوکون را سوخته‌ای کنی ازوآدم ز خم خورده را نیست امید مرهمی
زانکه ز شادیی که اودور فتاد اگر رسدهر نفسیش صد جهان هر نفسش بود غمی
چون همه چیزها بضد گشت پدید، لاجرمسور چه بود آنچنان هست چنینش ماتمی؟

تا بکی ای فرید تو، دم زنی از جهان و دل

دم چه زنی که نیست خود در همه کون همدمی؟

گر من اندر عشق مرد کارمیاز بدو نیک جهان بیزارمی
کفر و دین و خیر وشر درباختمچیستی گر بیخود از دلدارمی
کاشکی، گر محرم مسجد نیممحرم دردی کش خمارمی
کاشکی چون درخور مصحف نیمیک نفس اندر خور زنارمی
چون نمی‌بینم جمال روی دوستزین مصیبت روی در دیوارمی
گر دلم را هیچ هشیاریستیاز می غفلت دمی هشیارمی
چون نمی‌بینم وصال اونشانباری ازکویش نشانی دارمی
گر مرا در پرده راهستی دمیمحرم او زحمت اغیارمی

گر نبودی راه ازمن درحجاب

من درین ره رهزن عطارمی

ای جان جان جانم، تو جان جان جانیبیرون زجان جان چیست؟ آنی و بیش از آنی
پی می‌برد به چیزی جانم، ولی نه چیزیبر من بجوانمردی ایثار کنی حالی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقتاکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی
گنج نهانی اما هرگز کست ندیدستهرگز کسی نبیند گنجی بدین نهانی
نه نه، که عقل و جانم حیران شدند و والهتا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی؟
چیزی که از رگ من خون می‌چکید هر دمفانی شدم کنون من، باقی دگر تو دانی
کردم محاسن خود دستار خوان راهتتا بو که از ره خود گردی برو فشانی
در چار میخ دنیا حیران بمانده‌ام منگر وارهانیم تو، دانم که می‌توانیم

عطار بی‌نشان شد از خویشتن بکلی

بویی فرست او را از کنه بی‌نشانی

ای حسن تو آب زندگانیتدبیر وصال ما تودانی
از دیده برون مشو،که نوریوز بنده جدا مشو، که جانی
ما با تو چو تیر راست گشتیمبا ما تو هنوز چون کمانی
پرسی تو ز من که عاشقی چیستروزی که چو من شوی بدانی
زنهار مشو تودرخراباتهر چند قلندر جهانی
شطرنج مباز با ملوکانشهمات شوی وره ندانی

عطار سخن چنین همی گفت

روحست غذای مرد فانی

ای در میان جانم وز جان من نهانیباری نهان چرایی چون در میان جانی؟
هرگز دلم نیارد یاد از جهان و ازجانزیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی
چون شمع از غم تو می‌سوزم و تو فارغدر من نگه کن آخر، ای جان و زندگانی
با چون تو کس چو من صد هرگز چه قدر سنجد؟از هیچ هیچ ناید جمله تویی، تودانی
در خویش مانده‌ام من، جان می‌دهم بخواهشتا بو که یک زمانم از خود فراستانی
گفتی: ز خود فنا شو، تا محرم من آییبندیست سخت محکم، این جمله هم تودانی

عطار را ز عالم گم شد نشان بکلی

تا چند جوید آخر از بی‌نشان نشانی؟

ای روی تو فتنۀ جهانیمبهوت تو هر کجا که جانی
کرده سر زلف دلفریبتاز هر سر مویم امتحانی
در چشم زدی ز دست بر همچشمت، بکرشمه‌ای، جهانی
ابروی تو رسته‌ای چو تیرستبر زه که کند چنان کمانی؟
طراری را طراوتی نیستبا طرۀ چون تو دلستانی
ندهد مه ومهر نور هرگزبی عارض چون تو مهربانی
سبحان الله! بخوبی توهرگز ندهد کسی نشانی
خورشید رخ ترا کند ذکرهر ذره اگر شود زبانی
تا من سگ تو شدم نماندستاز قالب من جز استخوانی
من خاک توام، مرا چنین خواردر خون مفکن بهر زمانی

در عشق توچست تر ز عطار

مرغی نپرد ز آشیانی

ای ساقی، از آن قدح که دانیپیش آرسبک، مکن گرانی
یک قطره شراب در صبوحیباشد که بحلق ما چکانی
زان پیش خمار در سر آیدیکباده بدست ما رسانی
بگذر تو ز خویش و از قراباتپیش آر غرابۀ مغانی
در عقل مغیش تا نبینیوز علم مجوس تانخوانی
کاین جای نه جای قیل و قالستکافسانه کنی و قصه خوانی
این جای مقام کم زنانستتو مرد ردا و طیلسانی
ساقی، تو بیا و بر کفم نهیک کوزۀ آب زندگانی
یک قطرۀ درد اگر بنوشییابی تو حیات جاودانی
ساقی شو وراوقی در انداززان لعل چو در، که میچکانی
ّ

عطار بیا ز پرده بیرون

تا چند سخن ز پرده رانی؟

ای هجر تو وصل جاودانیاندوه تو عیش و شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرتخوشتر ز وصال جاودانی
بی یاد حضور تو زمانیکفرست حدیث زندگانی
صد جان و هزار دل نثارتآن لحظه که از درم برانی
کار دو جهان من برآیدگر یک نفسم بخویش خوانی
با خواندن وراندنم چه کارست؟خواه این کن و خواه آن،تو دانی
گر قهر کنی سزای آنمور لطف کنی سزای آنی
صد دل باید بهر زمانمتا تو ببری بدلستانی
گر برفکنی نقاب از رویجبریل شود بجان فشانی
کس نتواند جمال تو دیدزیرا که ز دیده بس نهانی
نه نه، که بجز تو کس نبیندچون جمله تویی بدین عیانی

در عشق تو گر بمرد عطار

شد زندۀ دایم از معانی

ای هر شکنی از سر زلف تو جهانیوی هر سخنی از لب جانبخش تو جانی
نه هیچ فلک دید چو تو بدر منیرینه هیچ چمن یافت چو تو سرو روانی
خورشید، که بسیار بگشت از همه سویییک ذره ندیدست ز وصل تو نشانی
یک ذره اگر شمع وصال تو بتابدجان بر تو فشانند چو پروانه جهانی
ز ابروی هلالیت که طاقست چو گردونبا پشت دو تامانده هر جا که کمانی
چون دایره بی پا و سرم، زانکه تو داریاز دایرۀ ماه رخ، از نقطه دهانی
ارباب یقین ده یک یک ذره گرفتندشکل دهن تنگ تو، از روی گمانی
حرف کمرت همچو الف هیچ نداردزیرا که ترا چون الف افتاد میانی
مویی ز میان تو کسی می‌بنداندگرچه بود آن کس بحقیقت همه دانی
در عشق تو کار همه عشاق برآمدزیرا که خریدند بصد سود و زیانی
چون لاله دلم سوخته، تن غرقۀ خونستتا یافته‌ام گرد رخت لاله ستانی
چون حال من سوخته دل تنگ درآمداز جان رمقی مانده، مرا باش زمانی

عطار جگر سوخته را بود دل تنگ

دل در سر کار تو شد، اومانده زمانی

ای یک کرشمۀ تو، غارتگر جهانیدشنام تو خریده ارزان خران بجانی
آشفتۀ رخ تو، هر جا که ماهروییدلدادۀ لب تو هرجا که دلستانی
گر از دهان تنگت بوسی بمن فروشیجانهای تنگ بسته برهم نهیم جانی
تو خود دهان نداری چون بوسه خواهم از تو؟هرگز برون نگنجد بوس ازچنین دهانی
چون تو میان نداری من با کنار رفتمچون دست درکش آرد کس با چنان میانی؟
تو یوسفی و هر دم زلف تو ازنسیمیکرده روان به کنعان از مشک کاروانی
دیریست تا دل من از درد تست سوزانآخر دلت نسوزد بر درد من زمانی؟
گفتی: بخواه چیزی کان سودمندت آیدکز سود کردن تو نبود مرا زیانی
وقت بهار خواهم در نور شمع، مستتمن کرده بر رخ تو هر لحظه گل فشانی

عطار اگرت بیند یکشب چنین که گفتم

صد جان تازه یابد آنگاه هر زمانی

بس نادرۀ جهانی، ای جان و زندگانیجان و دلم نماند گر تو چنین بمانی
شاهی خوبرویان ختمست بر تو اکنونبستان خراج خوبی در ملک کامرانی
از چشم نیم مستت پرفتنه شد جهانیآخر بدین شگرفی چه فتنۀ جهانی؟
گفتی مرا: کزین پس فتنه نخواهم انگیختپس طره نیز بنشان، گرفتنه می‌نشانی
تا دید آب حیوان لعل چو آتش توشد از جهان بیکسو از شرم تونهانی
چون هر نفس لب تو جانی دگر ببخشدکس ننگرد بعمری در آب زندگانی
هر چند جان شیرین بردی به تلخی از منتلخیم کرد، لیکن شیرین‌ترم ز جانی
چون جان شور بختم شیرینی از توداردشاید اگر بتلخی جانم بلب رسانی

عطار از غم تو زحمت کشید عمری

گر بر من ستمکش رحمت کنی توانی

ترسا بچه‌ای بدلستانیدر دست شراب ارغوانی
دانی که خوشی او چسان بود؟چون عشق بموسم جوانی
دوش آمد و تیز و تازه بنشستچون آتش و آب زندگانی
بر بسته میان خود بزناربگشوده دهان بدر فشانی
وندر سر زلف دلربایشصد عالم کافری نهانی
آمد، بنشست و پیر ما رابر زد محکش بامتحانی
دردی ستد ودرود دین کردیارب ز قضای ناگهانی
دردا، که چنین بزرگواریبرخاست زراه خرده دانی
القصه چو پیر روی او دیدافتاد و بشد بناتوانی
ترسا بچه را بنزد خود خواندگفتا که: بخوان از آنچه دانی
گفتا که: نشان عشق جاییستکانجا نه تویی و نه تو آنی

چون پیر سخن شنید جانداد

عطار، سخن بگو که جانی

خاک کوی توام، تو می‌دانیخاک بر روی من چه افشانی؟
سر نگردانم از ره تو دمیگر بخون صد رهم بگردانی
گر بخونم درافکنی، ز درتبر نگیرم ز خاک پیشانی
با چون من کس، که ناتوان توامنتوان کرد هرچه بتوانی
سر به مهر غم تودر دل منراز عشقت بسست پنهانی
گر برویم نظر کنی نفسیهمه از روی من فرو خوانی
من ز درمان بجان شدم بیزارجان من دردتست، میدانی
گر مرا درد تو نخواهد بودسر بگردانم از مسلمانی
هیچ درمان مکن مرا هرگزکه نیم جز بدردت ارزانی
گفته بودی که: دل ز تو ببرمکه ز دل دارد این پریشانی؟

تا زعطار دل نخواهی برد

نرهد از هزار حیرانی

دردیست درین دلم،نهانیکان درد مرا دوا تودانی
تو مرهم درد بیدلانیدانم که مرا چنین نمانی
من بندۀ بی کس ضعیفمتو یار کسان بی‌کسانی
گر مورچه‌ای در تو کوبدآنی تو که ضایعش نمانی
از من گنه آید و من اینموز تو کرم آید و تو آنی
یارب! به درِ که بازگردمگر تو ز در خودم برانی؟
از خواندن و راندنم چه باکست؟خواه این کن و خواه آن، تو دانی
گویم «ارنی» و زار گریمترسم ز جواب «لن ترانی»

پیری بشنید و جان بحق داد

عطار، سخن مگو، که جانی

ز سگان کویت ای جان، که دهد مرانشانی؟که ندیدم از تو بویی و گذشت زندگانی
دل من نشان کویت زجهان بجست عمریکه خبر نبود دل را که تو درمیان جانی
ز پیت چو مرغ بسمل شب و روز می‌تپیدمچو بلب رسید جانم، پس ازین همه تو دانی
بعتاب گفته بودی که: بر آتشت نشانمچو مرا بسوخت عشقت چه بر آتشم نشانی؟
همه بندها گشادی بطریق دل فریبیهمه دستها ببستی به کمال دلستانی
تو چه گنجی آخر، ای جان؟ که بکون‌درنگنجی!تو چه گوهری که در دل شده‌ای بدین نهانی
دوجهان پر از گهر شد ز فروغ تو ولیکنبتو کی توان رسیدن؟ که تو گنج بی‌کرانی
همه عاشقان عالم، همه مفلسان عاشقز تو مانده‌اند حیران که به هیچ می‌نمانی
چو بسر کشی درآیی همه سرکشان دین راز سر نیازمندی چو قلم بسر دوانی
دل تشنگان عاشق زغم توسوخت در برچه شود اگر شرابی تو بتشنگان رسانی؟

اگر از پی تو عطار اثر وصال یابد

دو جهان بسر برآرد ز جواهر معانی

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانیکه کس نمی‌دهد ازتو بهیچ جای نشانی
بهیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تونشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی؟
عجب بمانده‌ام از ذات و از صفات تو دایمکز آفتاب هویدا تری، اگرچه نهانی
چه گوهری تو که در عرصۀ دو کون نگنجی؟همه جهان ز تو پر گشت و تو برون ز جهانی
منم که هستی من بند ره شدست درین رهتویی که از تویی خود مرا ز من برهانی
من از خودی خود افتاده‌ام بچاه طبیعتمرا ز چاه بماه ار برآوری تو توانی
در آرزوی تو عمری بسر دویدم و اکنون؟چو در سر آمدم آخر مرا بسر چه دوانی؟
چه باشد ار ز سر لطف جان تشنه لبان رااز آن شراب دل آشوب قطره‌ای بچشانی؟
امید ما همه آنست در ره تو که یک دمز بوی خویش نسیمی بجان ما برسانی

ز اشتیاق تو عطار از دو کون فنا شد

از آن او بود این و از آن خویش، تو دانی

گفتم: بخرم غمت بجانیبر من بفروختی جهانی
مفروش چنان، بر آنکه پیوستعشوه خرد ازتو هر زمانی
بنواز مرا، که بی تو برخاستچون چنگ زهر رگم فغانی
نی نی، چو ربابم از غم تویعنی که رگی و استخوانی
ای دوست، روا مدار دل رانومید ز چون تو دلستانی
دستی بر نه، اگر کنم سوددانم نبود ترا زیانی
یا نی، سبکم بکن ز هستیتا چند ز زحمت گرانی؟
چون شمع مرا ز عشق می‌سوزتا می‌ماند ز من نشانی

عطار چو بی‌نشان شد از عشق

از محو رسد سوی عیانی

هزاران جان و سر در هر زمانینثار روی چون تو دلستانی
توان کردن هزاران جان بیک دمنثار روی تو، چون جای آنی
نثار تو کنم، منت پذیرماگر جانم تو در هر دم جهانی
بجز عشقت ندارم کیش و ملتبجز کویت ندارم خان و مانی
نیارم داد شرح شوق رویتاگر هر موی من گردد زبانی
مرا جانان چو زان خویشتن خواندتوانم دید خود را ناتوانی
تو سلطانی، اگر محرم نیم منقبولم کن بجای باسبانی
چه گویم من چه مرد این حدیثم؟خطا رفت این سخن یا رب ابانی

نشان کی ماند ازعطار در عشق

چو می‌جوید نشان از بی‌نشانی

ترسا بچۀ لولی همچون بت روحانیسرمست برون آمد از دیر بنادانی
بگرفتم زنارش در پای وی افتادمگفتم: چکنم جانا؟ گفتا که نمی‌دانی؟
گر وصل منت باید،ای پیر مرقع پوشهم خرقه بسوزانی، هم قبله بگردانی
با ما تو بدیر آیی محراب دگر گیریوز دفتر عشق ما سطری دو سه برخوانی
می‌خور تو بدیر اندر، تامست شوی بیخودکز بیخبری یابی هر چیز که جویانی
در دفتر عشق ما شرطیست بدین هر سهکز خویش برون آیی، پس عقل و دل و جانی

عطار، ز راه خویش برخیز که تا بینی

خود را ز خودی برهان، در خویش چو پنهانی

خال مشکین بر گلستان می‌زنیدل همی سوزی و برجان می‌زنی
بر بیاض برگ گل عمر مراهر زمان فال دگر سان می‌زنی
صید خواهی کرد دلها را بزلفزلف را بر یکدگر زان می‌زنی
ز آن دو لعل آتشین آبدارآتش اندر آب حیوان می‌زنی
از لبت یک بوسه نتوان زد بتیرکز سرکین تیر مژگان می‌زنی
گفته‌ای: ایمانت را راهی زنمچون بکشتی،الحق آسان می‌زنی
در تو پیمان نیست، صد عاشق بمردتا تو رای عهد و پیمان می‌زنی

دامن اندر خون زند عطار زانک

تو نفس با او زهجران می‌زنی

هر زمان لاف وفایی می‌زنیآتشی در مبتلایی می‌زنی
چونکه جانی داری اندر مردگیلاف نیکویی زجایی می‌زنی
بوالعجب مرغی، که کس آگاه نیستتا تو پر برچه هوایی می‌زنی؟
ماهرویی و ازین رو، ای پسرمهر و مه را پشت پایی می‌زنی
گفته‌ای: کار ترا رایی زنممن بمردم تا تو رایی می‌زنی
من زنم بر آتش عشق آب چشمتا چرا راه چو مایی می‌زنی
بسکه کردم آشنا در خون دلتا همه بر آشنایی می‌زنی

زخمه بر ابریشم عطار زن

گر بصد زاری نوایی می‌زنی

گه بدندان در عدن شکنیگه به مژگان صف ختن شکنی
گر لب همچو لاله بگشاییروز بازار یاسمن شکنی
گر رخ همچو ماه بنماییرونق برگ نسترن شکنی
هر گلی را که زینت چمنستز سر طعنه در چمن شکنی
دل ربایی عالم جان راطرۀ مشکن برذقن شکنی
زلف بر هم زنی و توبۀ ماهمه زان زلف پرشکن شکنی
پشت گرمی ز تیر غمزه، از آنکهمه در روی و جان من شکنی
قصۀ جاودان رهزن رازان دو جادوی راهزن شکنی

گر نسازی زناز با عطار

قیمت او و خویشتن شکنی

ای دل، اندر عشق غوغا چون کنی؟عقل را بیهوده رسوا چون کنی؟
آنچه کل خلق نتوانست کردتو محال اندیش تنها چون کنی؟
دم مزن خون می‌خور و صفرا مکنپشه‌ای با باد غوغا چون کنی؟
تو همی خواهی که دانی سر عشق؟کس بدین سر نیست دانا، چون کنی؟
چون تو اندر عشق او پنهان شدیسر عشقش آشکارا چون کنی؟
گر تبرا نیستت از خویشتنپس بعشق او تولا چون کنی؟
عشق را سرمایه‌ای باید شگرفپس تو بی سر مایه سودا چون کنی؟
چون ترا هر دم حجاب دیگرستچشم جان خویش بینا چون کنی؟
چون بیک قطره دلت قانع شودجان خود را کل دریا چون کنی؟
غرق دریا گرد وناپیدا بباشخویشتن زین بیش پیدا چون کنی؟
چون تو سایه باشی و او آفتابپیش او خود را هویدا چون کنی؟
هر که او پیداست در صد تفرقه استچون نباشی جمع آنجا چون کنی؟

مذهب عطار گیر ونیست شو

هستی خود را محابا چون کنی؟

گر نقاب از جمال باز کنیکار بر عاشقان دراز کنی
ور چنین زیر پرده بنشینیپرده از روی کار باز کنی
از همه کون بی‌نیاز شودعاشقی را که اهل راز کنی
جگرم خون گرفت از غم آنکه مبادا که در فراز کنی
همچو شمعم، که سوختم ز غمتهر زمانم بزیر گاز کنی
گفتیم: ساز کار تو بکنمچو مرا سوختی چه ساز کنی؟
وعده دادی بوصل جان ما راعمر بگذشت، چند ناز کنی؟

بکشد ناز تو بجان عطار

گر بوصلش تو بی‌نیاز کنی

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنیآتش سودای خویش در دل وجان افکنی
جان ودل خسته را ز آرزوی خویشتنگه بخروش آوری، گه بفغان افکنی
گر بسر کوی خویش پرده عشاق راگل کنی از خاک و خون کار بجان افکنی
گر بگشایی ز بند گوهر دریای عشقبی دل و جان صد هزار سر عیان افکنی

هر نفسی روی خویش بازبپوشی بزلف

تا دل عطار را در خفقان افکنی

هر شبم سرمست در کوی افکنیوز بر خویشم بهر سوی افکنی
در خم چوگان خویشم هر زمانخسته و سرگشته چون گوی افکنی
گر بریزم پیش رویت اشک زارهمچو اشکم باز برروی افکنی
چون همه تیری بیندازی تمامبس کمان کین ببازوی افکنی
بوی گل اندر دماغ جان مازان سر زلف سمن بوی افکنی
گر سخن گویم ز چین زلف تواز سر کین چین در ابروی افکنی
ور کشد مویی دل از زلف تو سرحلقه دل در حلقۀ موی افکنی

هر شبی عطار را تا وقت صبح

عاشقی دیوانه در روی افکنی

بسر زلف دلربای منیبلب لعل جان فزای منی
گر ببندد فلک بصد گرهمتو بمویی گره گشای منی
ببلای جهانت دارم دوستگرچه تو از جهان بلای منی
هرکست از گزاف می‌گوید:که تویی کز جهان سزای منی
آن همه ترهات می‌دانممن برای تو، تو برای منی
گر نمانم من ای صنم، روزیتو که جان منی، بجای منی

جاودان پادشه شود عطار

گر تو گویی که: تو گدای منی

نگر تا ای دل بیچاره، چونی؟چگونه می‌رهی در سرنگونی؟
چگونه می‌کشی صد بحر آتش؟چو اندر نفس خود یک قطره خونی
زمانی در تماشای خیالیزمانی در تمنای جنونی
اگر خواهی که باشی از بزرگانمباش از خرده گیران کنونی
چرا باشی نه کافر، نه مسلمان؟که تو نه رهروی،نه رهنمونی
ز یک یک ذره سوی دوست راهستولی ره نیست بهتر از زبونی
زبون عشق شو، تا بر کشندتکه هر گاهی که کم گشتی فزونی
چو در رفعت ورای هر دو کونیچرا هم صحبت این نفس دونی؟
دلا تو چیستی، هستی تو یا نهوگرنه نیستی، نه هست چونی؟
منی، یا نه منی، عینی تو یا غیرو یا از هر چه اندیشم فزونی؟
چه می‌گویی تو خود از خود نهانیکه دو انگشت حق را در درونی؟

تو، ای عطار اگرچه دل نداری

ولیکن اهل دل را ذوفنونی

تا در سر زلف تاب بینیدل در بر من خراب بینی
گر آتش عشق برفروزمبس دل که برو کباب بینی
گر پرده ز روی خودگشاییبس رخ بخون خضاب بینی
دل بر در انتظار یابیجان در ره اضطراب بینی
در مجلس عشق، عاشقان رااز خون جگر شراب بینی
هین! روی چو آفتاب بنمایتادل ز غمش بتاب بینی
در آینه حبذا بخندیتا صبح بر آفتاب بینی
در آب نگر، ببین جمالتتا آتش اندر آب بینی
خوابت نبرد شبی، به سالیگر روی مرا بخواب بینی

عطار، بکل ز دل فروشو

فریادرس ار بخواب بینی

بوادیی که در او گوی راه سر بینیبهر دمی که زنی ماتم دگر بینی
ز هرچه می‌دهدت روزگار عمر بهستولی چه شود که آن نیز بر گذر بینی
ز دولتی بچه نازی، که تا که چشم زنیاثر نبینی ازو، در جهان اگر بینی
اگر سلوک کنی صد هزار قرن هنوزچو مردۀ گذری جمله رهگذر بینی
چو هرچه هست همه اصل خویش می‌جویندز شوق،جملۀ ذرات در سفر بینی
چو کل اصل جهان از یک اصل خاسته‌اندسزد که کل جهان را بیک نظر بینی
مکن ز نفس تکبر، تو چشم باز گشایکه تا همه شکم خاک سیم و زر بینی
بباد بر زبر خاک گنج چندکنی؟که تا که رنجه شوی خاک بر زبر بینی
چگونه پای نهی در خرابه‌ای که دراوبهر سویی که روی صد هزار سربینی؟
نه لحظه‌ای ز همه خفتگان خبر شنوینه ذره‌ای ز همه رفتگان اثر بینی
ز بس که خون جگر می‌فرو خورد بزمینزمین زخون جگر بسته چون جگر بینی
اگر جهان همه از پس کنی نمی‌دانمکه درجهان ز دریغا چه بیشتر بینی؟

درین مصیبت و سرگشتگی محال بود

که در زمانه چو عطار نوحه گر بینی

هر روز ز دلتنگی جای دگرم بینیهر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی
در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب بر همگه نعره زنم یابی، گه جامه درم بینی
از دایرۀ گردون گر در نگری در منچون دایرۀ گردان بی پا و سرم بینی
چندانکه درین دریا می‌جوشم و می‌نوشماز آتش دل هر دم لب خشک ترم بینی
از بس که بسر گشتم، چون چرخ فلک، هر سوچون چرخ فلک دایم زیر و زبرم بینی
در رهگذرت جانا، با خاک شدم یکسانتا بو که برون آیی، در رهگذرم بینی
برخاک درت زانم تا گر ز سر خشمیپرسنده برون آیی، بر خاک درم بینی
نی نی، که نمی‌خواهم کز من اثری ماندآن به که درین وادی رفته اثرم بینی
تادر ره تو مویی هستیم بود باقیصد پرده از آن مویی پیش نظرم بینی
چون شمع سحرگاهی می‌سوزم و می‌گریمچون صبح برآی آخر، تا یک سحرم بینی
در ماتم هجر تو از بسکه کنم نوحهزیر بن هر مویی صدنوحه گرم بینی
گر آب خورم روزی صد کوزه بگریم خونگر قوت خورم یک شب خون جگرم بینی
خاکیست مرا بستر، خشتیست مرا بالینور هیچ نخفتم من خواب دگرم بینی
خون جگرت خوردم، بر خاک درت خفتمبر خیز و بیا باری تا خواب و خورم بینی

عطار، چه می‌گویی؟ خون می‌خور و تن میزن

زیرا که بود ممکن کز بد بترم بینی

چو لبت بپسته اندر صفت شکر نبینیچو رخت بپرده اندر تتق قمر نبینی
بفراق، چون منی را چه کشی بدرد وخواری؟که اگر بسی بجویی چو منی دگر نبینی
چه نکوییت فزاید که بد آید از تو برمن؟چه بود اگر بهر دم بدم از بتر نبینی؟
مکن ای صنم، که گر من نفسی ز دل برآرمز تف دلم بعالم پس از آن اثر نبینی

ز غم توجان عطار، اگرش ز تن برآمد

تو زبخت و دولت خود پس از آن خطر نبینی

ای لب گلگونت جام خسرویپیشۀ شبرنگ زلفت شبروی
پهلوی خورشید مشک آلود کردخط تو، یعنی که هستم پهلوی
مردم چشمت، بدان خردی که هستمی‌ببندد دست چرخ از جادوی
کی توان گفت از دهان تو سخن؟زانکه صورت نیست آن جز معنوی
گاه همچون آفتابی از جمالگاه همچون ماهی از بس نیکوی
می‌ندانم کافتابی یا مهی؟گرچه گویم راستی را هر دوی
عاشقان را جامه می‌گردد قباتوکله بنهاده کج، خوش می‌روی
گفته بودی: آنکه دل برد از تو کیست؟می ندارم زهره تا گویم توی
ور بگویم من که: تو بردی دلمدل بمن ندهی و هرگز نشنوی
دل ندارم، زان ضعیفم همچو مویتو دلم ده، تا شود کارم قوی
من که تخم نیکویی کشتم مدامبرنخوردم بر تو، الابد خوی
تو که با من تخم کین کاری همهدور نبود کانچه کاری بدروی

در سخن عطار اگر معجز نمود

تو باعجاز سخن می‌نگروی

دی بامداد کان صنم آفتاب رویبر من گذشت همچو مه، اندر می انکوی
گفتم: مگر عزیمت حمام کرده‌ایگفتا: بلی تو نیز بیا، با کسی مگوی
چون ساعتی برآمد من نیز درشدماو در درون و خلق ز بیرون به گفتگوی
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوضهمچون گلی که نوید مه بر کنار جوی
می‌کرد آب را تن و اندام او خجلمی‌زد شراب را لب او سنگ بر سبوی
گیسوی مشک بوی ببر درفکنده بودموی میانش گم شده اندر میان موی
اندر عرق غریق شده، چون گلاب و گلوز رنگ و بوی او شده حمام مشکبوی
ناگه یکی درآمد و اندر زمان بشسترویم به آب دیده و مویش به آب جوی
چون دید کاب دیدۀ من گرم می‌رودمشتی گلم بداد که: دست ازدلت بشوی

دست ازدلم بشستم و آنگاه گفتمش:

کای جان نازنین، دل عطار را بجوی

سرمست درآمد از سر کویتا شسته رخ و گره زده موی
وز بیخوابی دو چشم مستشچون مخموران گره بر ابروی
فریاد کنان فلک که: احسنتکو چشم که بنگرد؟ زهی روی!
ترک فلکش بطوع می‌گفت:کای من ز میان جانت هندوی
پیش لبش آب خضر شد خاکپیش قدمش بهشت شد کوی
دل زار بهایهای بگریستمی‌گفت بهای های کای هوی
یک دم بنشین، که این دل مستچون باد همی رود بهر سوی
جان می‌خواهد زهر کسی وامبر روی تو می‌دهد بصد روی

عطار، تویی ونیم جانی

با دوست بنیم جان سخن گوی

هرچه هست اوست، هرچه هست تویاو تویی و تو اوست، نیست دوی
در حقیقت چو اوست، جمله تو هیچتومجازی، چه بینی و شنوی؟
کی رسی در وصال خود هرگز؟که تو پیوسته در فراق توی
ز آن خبر نیست از خودی خودتکز زمین تا بعرش تو بتوی
تا وجود تو کل شود؟ نشودجزو باشی بکل، کجا گروی
نقطه‌ای از تو بر تو ظاهر گشتتو بدان نقطه دایماً گروی
نقطۀ تو اگر بدایره رفترو،که کونین را تو پیش روی
ور از آن نقطه باز مانی تواینت سجین سخت تنگ قوی
چون تو در نقطه کشته باشی تخمنه همانا که دایره دروی
نتوان رست ازچنان صفتیجز بخورشید نور مصطفوی

کرد عطار در علو پرواز

تا بدو تافت اختر نبوی

گر تو خلوتخانۀ توحیدرا محرم شویتاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی
سایه‌ای شو، تا اگر خورشید گردد آشکارتو چو سایه محو خورشید آیی و محرم شوی
جانت در توحید دایم معتکف بنشسته استتو چرا در تفرقه هر دم بصد عالم شوی؟
بوده‌ای همرنگ از پیش و بخواهی شد زپساین زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی
چون نداری ز اول و آخر درین جز بیخودیگر بکوشی در میانه بیخود اکنون هم شوی
رنگ دریا گیر، چون یک شبنمی بیخود شدهتا شوی همرنگ دریا،گرچه یک شبنم شوی
چیست یک شبنم؟ که ازدریاست نا آمیختهگر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی
ور در آمیزی ز غفلت با هزاران تفرقهچون بیاید بحر جمعت کاندرو خرم شوی؟
ور پرا کنده روی در بحر کل در آینهجز پراکنده نه‌ای از بسکه درماتم شوی
هیچ بودی،هیچ خواهی شد، کنون هم هیچ باشزانک گر هیچی نگردی تو زهیچی کم شوی

گر تو،ای عطار، هیچ آیی همه گردی مدام

ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی

آفتاب رویست، ای سرو سهیبر همه می‌تابد، الا بر رهی
نه، خطا گفتم، که می‌تابد بسیبر من و من می‌نبینم ز ابلهی
گرچه عالم پر جمال یوسفستنیست چشم کور را از وی بهی
چون بود کز بحر پر گوهر بسیبازگردد خشک لب دست تهی؟
باز گردیدند ازین بحر عجبخشک لب، هم مبتدی، هم منتهی
قعر این دریا جزین دریا نیافتدیگران هستند ازمشتی کهی
حلقه بر در می‌زنند و می‌روندنیست از ایشان کسی را آگهی
جمله را جز عجز آنجا کار نیستنه مهیست آنجایگاه و نه کهی
می‌فرو افتد درین حیرت زغمگر تو اینجا دو جهان بر هم نهی

ای فرید اینجا که هستی، محو گرد

چند گویی کو تهی بر کوتهی؟

نگاری مست لایعقل، چوماهیدرآمد از در مسجد پگاهی
سیه چشم و سیه زلف و سیه دلسیه گر بود و پوشیده سیاهی
زهر مویی که اندر زلف او بودفرو می‌ریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما بزانوبدو گفت: ای اسیر آب وجاهی
فسردی همچو یخ از زهد کردنبسوز آخر چو آتش،گاهگاهی
چو پیر ما بدید آن سنگدل رابر آورد از دل پر آتش آهی
ز ره افتاد و روی آورد در کفرنه رویی ماندش، در دین نه راهی
بتاریکی زلف او فرو شدبدست آورد ز آب خضر چاهی
دگر هرگز نشان او ندیدمکه شد در بی‌نشانی پادشاهی

اگر عطار هم با او برفتی

نیز زیدیش عالم برگ کاهی

جان بلب آورده‌ام، تا از لبم جانی دهیدل ز من بربوده‌ای باشد که تاوانی دهی
از لبت جانی همی خواهم برای خویش نهزانکه هم بر تو فشانم گرمرا جانی دهی
تو همی خواهی که هر تابی که آن در زلف تستهمچو زلف خویش در کارم پریشانی دهی
من چو گویی پا و سر گم کرده‌ام، تا تو مرازلف بفشانی و از هر حلقه چوگانی دهی
من کیم مهمان تو، تو تنگها داری شکرمی‌سزد گر یک شکر آخر بمهمانی دهی
من سگ کوی توام، شیری شوم گرگاه گاهچون سگان کوی خویشم ریزۀ خوانی دهی
چون نمی‌یابند شاهان از وصالت ذره‌اینیست ممکن کان چنان ملکی بدربانی دهی
من که باشم تا بخون من بیالایی تو دست؟این بدست من برآید گر تو فرمانی دهی
کی رسم، در گرد وصل تو؟ که تامی بنگرمهر دمم تشنه جگر سر در بیابانی دهی

داد از بیداد تو عطار حیران دل، ز دست

دست آن داری که تو داد سخندانی دهی؟

ای راه ترا دراز ناییوی عشق ترانه سر، نه پایی
این راه دراز سالکان راکوته نکند مگر فنایی
عاشق ز فنا چگونه ترسدچون عین فنا بود بقایی؟
چون از تو نماند هیچ بر جایآنجاست اگر رسی بجایی
ای آنکه نشسته‌ای همه روزبر بوی وصال جان فزایی
در لجۀ عشق جاودانتشد غرقه بسوی آشنایی
دری که بهر دو کون نرسیددانی نرسد بناسزایی
هرگز دیدی که هیچ سلطانبر تخت نشست باگدایی؟
هرگز دیدی که رند گلخنمی‌خورد ز دست پادشایی؟
ای دل،خون خور که آن چنان ماهفارغ بود از غم چو مایی
ای بس که من اندرین بیابانپیمودم ره ز تنگنایی
دردا! که زرفتگان راهشبانگی نشنیدم از درایی
باری چه بدی که غول راهشدل خوش کردی بمرحبایی؟
چون درخور صومعه نیم مناکنون منم و کلیسیایی
در بسته چهار گرد زنازاز حلقۀ زلف دلربایی
بس پرگر هست زلفش و هستزان هر گرهی گره گشایی
گر خون دلم بریزد آن زلفخون ریزۀ اوست خون بهایی
گر تو سر عین عشق داریدیریست که گفتم: الصلایی
ورنه ز درم برو، که درپاشدادند نشان پارسایی

عطار تو خویشتن نگه دار

از آفت خویشتن نمایی

ای غمت روز و شب بتنهاییمونس عاشقان سودایی
عاشقان را ز بیخ و بن برکندآتش عشقت از توانایی
عشق با نام وننگ ناید راستندهد عشق دست رعنایی
عشق را سر برهنه باید کردبرسر چار سوی رسوایی
بس که خفتند عاشقان در خونتا تو از رخ نقاب بگشایی
تا ز ما ذره‌ای همی ماندتو ز غیرت جمال ننمایی
در حجابیم ما ز هستی خویشما نهانیم و تو هویدایی
هستی ما و هستی تو دو نیستراست ناید دویی و یکتایی
هستی ما بپیش هستی توذره‌ای هستی است هر جایی

نیست عطار را درین تک و پوی

هیچ راهی به از شکیبایی

ترسا بچه‌ام افکند از زهد بترساییزین پس من و زناری در دیر بتنهایی
دی زاهد دین بودم، سجاده نشین بودمز ارباب یقین بودم، سر دفتر دانایی
امروز دگر هستم شوریده و سرمستمدر بتکده بنشستم دل داده بترسایی
نه محرم ایمانم، نه کفر همی دانمنه اینم و نه آنم، شوریده و سودایی
دوش از غم کفر ودین در خانه بدم غمگینیعنی که نه آن نه این، درمانده برسوایی
ناگه ز درون جان، در داد ندا جانان:کای عاشق سرگردان تا چند ز رسوایی؟
بس گفته درین معنی، نه کفر ونه دین اولیبر تر شو ازین، یعنی: تو سوختۀ مایی
روزی دوسه‌ای از ما ماندی تو چنین تنهاباز آی سوی دریا، تو گوهر دریایی
هر چند که پردردی کی محرم ما گردی؟فانی شو، اگرمردی، تا محرم ما آیی

عطار، چه دانی تو؟ این قصه چه خوانی تو

چون نیک بدانی تو، اینجا شوی آنجایی

دلا، در راه حق گیر آشناییاگر خواهی که یابی آشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی، ای دلمیندیش آن زمان تا در کجایی
وگر نفس و هوا عقلت ربایندتو می‌دان آن نفس کز خودبرآیی
وگر همچون که یوسف خودپسندیکشی درچاه محنت هم بلایی
چو افتادی بدریای حقیقتمشو غافل، همی زن دست و پایی
چو ابراهیم بت بشکن، میندیشبهر آتش که هستی خوش درآیی
تبرا کن دل از هستی چو عیسیببند سوزن، ای مسکین، چرایی؟
شوی بر طور سینا همچو موسیدرین ره گر بورزی پارسایی

برو، عطار مسکین، خاک ره شو

بنزد اهل دل، تا بر سرآیی

دوش از درون جانم گفتند: اگر زماییباید که در ره ما جانباز و محرم آیی
روی دلت بما کن، جان مست از لقا کنبیگانگی رها کن، چون آشنای مایی
در عشق پست می‌شو، کلی ز دست می‌شوبی باده مست می‌شو، تا باز خودنیایی
روزی که محرم آیی، با دوست همدم آییآنگاه تو کم آیی، در عشق کیمیایی
پروانه‌ای مشوش، چون سوختی به آتشافتاده دایماً خوش، در عین آشنایی

دل را بسوز در بر، اندر هوای دلبر

بی پر همیشه می‌پر، گر مرغ آن هوایی

سر برهنه کرده‌ام بسوداییبرخاسته دل، نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب، پای بر آتشبر خاک نشسته باد پیمائی
چون گوی بمانده در خم چوگانسرگشته شده سری نه و پایی
از صحبت اختران صورت بینخورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چون آتشبی واسطه درکشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گوید:زین شیوه ندیده‌ایم سودایی
گر بنشینم، به نطق برخیزدازنکتۀ من بشهر غوغایی
چون یکجایم نشسته نگذارندهر ساعت از آن دوم بهرجایی

زین واقعه‌ای که کس نشان ندهد

عطار نه عاقلی، نه شیدایی

منم و گوشه‌ای و سوداییتن من جایی و دلم جایی
هر زمانم بعالمی میلیهر دمم سوی شیوه‌ای رایی
مانده در انقلاب چون گردونگاه شیبی وگاه بالایی
ساکن گوشۀ جهان ز جهانهمچو من نیست هیچ تنهایی
ای عجب! گرچه مانده‌ام تنهامانده‌ام در میان غوغایی
رهزن من بسی شدند، که منراه گم کرده‌ام بصحرایی
کارم اکنون ز دست من بگذشتکه در افتاده‌ام بدریایی
نیست غرقه شدن درین دریاکار هر نازکی و رعنایی
من سرگشته عمر، خام طمعمی‌پزم بر گناه سودایی
مانده امروز با دل پرخونمنتظر بر امید فردایی

الغیاث الغیاث! زانکه ندید

کس چو عطار هیچ شیدایی

ز عشقت سوختم، ای جان، کجایی؟بماندم بی سرو سامان کجایی؟
من اندر ره تهی دستم چه داری؟ز خود برهانم ای جانان کجایی؟
نه درجانی نه غیر از جان، چه چیزی؟نه در جانی برون از جان کجایی؟
هزاران درد دل دارم من از توندانم درد را درمان، کجایی؟
شد از طوفان چشمم غرقه کشتیندانم تا درین طوفان کجایی؟
ز بس کز عشق تو در خون بگشتمنه کفرم ماند و نه ایمان،کجایی؟
بیا،تادر غم خویشم ببینیچو گویی در خم چوگان کجایی؟
ز پیدایی خود پنهان بماندیچنین پیدا چنین پنهان کجایی؟
چو تو حیران خود رادست گیریز پا افتاده‌ام حیران، کجایی؟
ز شوق آفتاب طلعت توشدم چون ذره سرگردان کجایی؟

چنان شد در غمت عطار بیدل

که شد بر وی جهان زندان، کجایی؟

رخ تو چگونه بینم؟ چو تو در نظر نیایینرسی به کس، تودانم، که زخود بسر نیایی
وطن تو از که جویم؟ که تو در وطن نگنجیخبر تو از که پرسم؟ که تو در خبر نیایی
چه کسی تو؟ یارب ای جان، که ز غایت کمالتچو بوصف تودرآیم تو بوصف درنیایی
گهری عجب‌تر از تو، نشنیدم وندیدمکه ببحر، در نگنجی و ز قعر، بر نیایی
چو به پرده درنشینی چه بود که عاشقان راچو شکر همی گدازی چو نمک همی بسایی؟
همه دل فرو گرفتی، بتو کی رسم؛ که گرمندر دل بسی بکوبم، تو ز دل بدرنیایی

تو بیا، که جان عطار اگرت قبول باشد

بتو بخشد و ولیکن تو بدین قدر نیایی

ای آفتاب رویت از غایت نکوییافزون ز هرچه دانی، برتر ز هرچه گویی
گر نیکویی رویت یک ذره رخ نمایددو کون مست گردد از غایت نکویی
یارب چه آفتابی؟ کاندر دو کون هرگزدر چشم جان نیاید، مثلت بخوبرویی
چون از کمال غیرت بر جان کمین گشاییاز خون عاشقانت روی زمین بشویی

عطار در ره او از هر دو کون بگذر

وانگه ز خود فنا شو، گر مرد راه اویی

با چون رویی بدان نکویینازش برسد بهر چه گویی
رویی که ز شرم او در افتادخورشید فلک بزرد رویی
چون در خور او نمی‌توان شدبر بوی وصال او چه پویی؟
خون می‌خور و پشت دست می‌خایگر در ره درد مرد اویی
جانان، بتو بازننگرد راستتادست زجان خود نشویی
توره نبری، تو تا تویی، توتا کی تو تویی، تویی و تویی؟
چیزی که ازو خبر نداریگم ناشده از تو، چند جویی؟
گر گویندت چه گم شد ازتوای غره بخویشتن،چه گویی؟!
باری بنشین کران و کم گویبندیش که در چه آرزویی

عطار، کجا رسی به سلطان

زیرا که تو از سگان کویی

عشق تو در دست و درمانش توییهست عاشق، صورت وجانش تویی
آنچه در درمان نیاید درد منچیست آندردی که درمانش تویی
سالک راه تو ز اول واصلستکاین ره از سر تا به پایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهنکز گریبان تا بدامانش تویی؟
کشت هستی،خوشه خوشه، جوبجوزرع بی‌آبست و بارانش تویی
منطق الطیر سخن‌های مراکس نمی‌داند، سلیمانش تویی

این غزل شطحست و قوالش منم

وین سخن حقست وبرهانش تویی

ترجیعات

ما مست شراب جان فزاییمسر خوش ز می گره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجیستما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می‌ندارندزنهار! گمان مبر که ماییم
هرجا، که صراحیست و جامیستگر جان طلبند، مادر آییم
تاحاصل ما ز می برآیدبرداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دست دیدیمچون بلبل مست در نواییم
ما گوهر پاک و نور ذاتیمروشن سخنیست می‌نماییم:

ماصوفی صفۀ صفاییم

بیخود زخودیم و باخداییم

ساقی سخن از می مغان گفتدل چون بشنید، نوش جان گفت
یک جرعه می و هزار معنیاز عشق بگوش عاشقان گفت
درگردش جام حسن ساقیبا ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دار منصورعشق آمد و عقل را روان گفت
ای سالک رهروان معنیبی دوست سخن نمی‌توان گفت
دوش از سر بیخودی و مستیپیرم سخنی ز می نهان گفت
دل چون بشنید نام می رامی‌خواست برغم صوفیان گفت:

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم

ساقی، بشکن خمار جان رادریاب حیات جاودان را
کاین یک دو سه روز عمر باقیستاز دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحیبفروش بجرعه‌ای جهان را
در فصل بهار و موسم گلبی عیش مدار عاشقان را
ای آنکه نخوانده‌ای تو هرگزاز لوح درون خط روان را
فردا چو بپرسش اند آرنددر مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقیگوییم حدیث این بیان را

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم

ای دلبر ماهروی طنازبرقع ز جمال خود برانداز
تادیده ز پرتو جمالتچون جام جهان نماکنم باز
ما زنده ببوی جام عشقیمدر مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدمبا بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا، بنوروزآهنگ حجاز گیر واهواز
با عود بسوز و عودمی سوزبا چنگ بساز و چنگ می‌ساز
چون نیست درین زمانه ما رابا صوفی با صفا دمی راز

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم

دوش از سر خم صدا برآمدجوش از می جان فزا برآمد
زان جوش بگوش خاک دردهرنی رست و بصد نوا برآمد
در حوصلۀ جهان نگنجدچون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بودکاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شراب خواره، امروزمی‌ده، که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح جام کردیگرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانۀ آنکه صوفی امروزخود را شد و از خدا برآمد
مدآم

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم

زین پیش کزین جهان پرغمجستیم وفا، نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاویدمی نوش بیاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالیاز سینه غم تو ذکر مدغم
بازآ، که درآرزوی رویتتدبیر دل رمیده کردم
گفتم بطبیب درد خود رادردم چو طبیب دید در، دم
بنوشت بخون دل جوابیو آن نیز بصبر کرد مرهم
بنشین، که اگر مجال داریبر خاک درش، شبی چوشبنم
ای بیدل، اگر تو دست یابیبر گوی بساکنان محرم:

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم

ای بلبل خوش نوا، فغان کنعیدست، نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سربرآوردترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن سازوز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بیندازسر خوش شو و دست در میانکن
بردار سفینۀ غزل رادر هر ورقی گلی روان کن
صد گوهر معنی، ار توانیدر گوش حریف نکته دان کن
و آن دم که رسی بشعر عطاردر مجلس عاشقان روان کن:

ما صوفی صفۀ صفاییم

بیخود ز خودیم و با خداییم


ترکیبات

کی باشد ازین نشیب نمناکدل خیمۀ جان زند بر افلاک؟
بستاند عقل جوهر از جانبفشاند روح دامن از خاک
وین خیمۀ چار طاق ایواندر حلقۀ عاشقان زند چاک
زهرست مزاج چار عنصرامید خلاص از او چو تریاک
عشقست براق جان درین راهتن کیست؟ طفیلیی بفتراک
آن لحظه، که جان شود خراماندر هودج کبریا بر افلاک
بر نغمۀ ارغنون توحیدرقاص چو صوفیان چالاک
دست اندازان و پای کوباندر محفل قدسیان طربناک
از نام و نشان دل مجردوز هستی و نیستی تن پاک
نی از صفت بهیمیش ترسنی از حجب طبیعیش باک
در مرتبۀ کمال کلیساکن شده است و خرم الاک

در ظل سرادقات الفت

راهی طلبد بسر وحدت

هرگز بود؟ ای رفیق والاوارسته تو از منی و از ما
من سایه صفت فتاده بر خاکفارغ ز کشاکش تمنا
تو باز گشاده بال همتدر خوف هوای «لا» و «الا»
افراخته رایت جلالتبر طرۀ هفت سقف مینا
تکیه زده، همچو پادشاهانبر اوج سریر چرخ خضرا
وز حجرۀ تنگ آفرینشبیرون زده رخت دل بصحرا
بربوده نقاب «ماسوی الله»از چشم خرد، در آن تماشا
در شعلۀ نور عشق یک رنگبالمعۀ برق حسن یکتا
آزاد ز بند امر تکلیفایمن ز فضولی من و ما
در جذبۀ وصل یار از آنسانشبنم که فتد درون دریا
چون قطره ازین رجوع رجعتیک لحظه بدان شد آمد اینجا

آیا که چه کار و بار بینی

آن دم که جمال یار بینی؟

شهریست وجود آدمی زادبر باد نهاده شهر و بنیاد
باداست، که خاک را براندچون بادگذشت، خاک ایستاد
دل خسرو شهر و عقل دستورشهوت چوعوام و خشم جلاد
گر شاه بمشورت وزیرستخرم بود آن بلاد و آزاد
ور هیچ بضد آن بود کاربنیاد همه بباد بر داد
جان گنج و طلسم جسم، دایمبر گنج ازین طلسم بیداد
گه خازن گنج امین و مصلحگه باد بدست رند و شیاد
در بسته بمهر خاتم دینو آن مهر بدست عشق همزاد
سلطان چو خزینه نقل فرمودشد شاه و وزیر و شحنه آزاد
شه خان خراب و شهر خالیاز گفت و شنود و بانگ و فریاد
عمال مناصب ولایتهر یک به بلاد دیگر افتاد

در انجمن مقربانست

زیرا که بدین قدم نشانست

من جز تو ندارم از جهان کسوز جان و دل ایستم ازین پس
تن خاک در تو بود ز اولهم با سر خرقه رفت ازین پس
از اوج فلک، چو نیست معلومباری ز نشست خاک بررس
چون روضۀ خلددان دل خاکپر سوسن و یاسمین و نرگس
در خاک ببین،ولی بشرطیکز دیدۀ خود برون کنی خس
از جعد شهان دواج اکسونوز لعل بتان نقاب اطلس
هم نرگس مست یار مخمورهم بلبل نطق عاشق اخرس
بر ریخته از خدنگ غمزهبگسسته ز ابروی مقوس
از جور چهار و هفت ماندهمحبوس بحجرۀ مسدس
سرهای برهنگان گرفتهاحرام بحضرت مقدس

خاموش زبان، ولی بهرموی

بی صوت و حروف واقعه گوی

این خاک ز لطف نور برخاستوانگاه روان شد از چپ و راست
شد جانوری، که آشیانشبرتر ز ضمیر و هم داناست
هر لحظه ز فیض و فضل آن نوربزمی و بساط دیگر آراست
سری، که فلک نبود محرمبر چهرۀ او چو روز پیداست
نقدی، که خلاصۀ دو کونستدر جنب وجود اومهیاست
مطلوب ظهور سر امرستمقصود وجود نقش اشیاست
درج گهر و کنوز غیبستغواص بحور دین و دنیاست
در کوکبۀ طلوع آدممنجوق ولوای عز والاست
کاین وصف چنین برمز عشاقبرقد قبای اوبود راست

سودا زدگان دین و دنیا

هرگز شنوند این سخن؟ نی

رفتند سران بزم سلطانماندند جنیبه را بدربان
ریحان بریاض انس پیوستبردند سفال را بخمدان
پروردۀ طبع گشت خاموشنوبردۀ فهم شد سخندان
شد قطره محیط و ذره خورشیدازمحو صفات صنع یزدان
آثار خصال جسم گم شددر مطلع نور قرب جانان
تا قطرۀ شبنم سحرگاهبر روضۀ وصل اوست غلتان
در پردۀ نیستی هم آوازچون نالۀ نیم خواب مستان
چون هیچ نشان نیابی از خودتیری بنشانه راست بنشان
چون سوخت سپند خوش برآسودمشکی مکن از جمال خوبان
در نسخۀ کیمیایی توحیدخواندم که فناست مغز ایمان

اینست سخن که: تا توانی

خود را ز برون در نمانی

آن کیست بر آن سپهر اعظم؟وان کیست ورای هر دو عالم؟
از خاک یکی سواد انقدوز آب درو بلاد احکم
کم کار، ولی درو جهان گمگمنام، ولی دو کون ازو کم
در بارگه جلال مفرددر جلوه‌گه جمال محرم
در نور جبینش حج اکبردر نقش نگینش اسم اعظم
جایی مرو و بخود فروشودر نسخۀ تست این لغت ضم
در حرف نخست بازیابیاسرار زمین و آسمان هم
گر بر سر سر این معماافتاد دلت، زهی مکرم
خوش بادشبت، خجسته روزترو، رو، که جهان شدت مسلم
گنگ از دل درج سر بمسمارچون شرح دهد زبان گنگم
یک ذره سپهر و هفت خورشیدیک نم ز شراب و چار کون یم
عطار، ز سر عشق بر گویانوار صفات و ذات مبهم

تو نور هوای آن جهانی

بر خاک فتاده ناگهانی

فداک ابی و امی، این تمشی؟براق آمد، مگر بر عزم عرشی؟
تراچه عالم و چه عرش و چه فرش،که صد عالم ورای عرش و فرشی
کنون روحانیان عرش را بینچو سر بر خط نهاده انس و وحشی
تویی سلطان مطلق در دو عالمکه خط دادند انس و جان و وحشی
ز بس کامد همی جبریل نزدتشده چون دحیة الکب قریشی
چو اندر عالم جان اوفتادیاز آن بی سایه دایم می‌درخشی
چو دایم رحمة للعالمینیازان جرم دو عالم را ببخشی
نگردد مطلع پر نقش تو کسکه تو برتر ز نه طاق بنفشی
چو تو برتر ز افلاکی، بجز عشقکه داند تا چه نوری و چه نقشی

فسبحان الذی اسری بعبده

الی الجبروت و المکوت کله

زهی! از عرش اعلا برگذشتهوز آنجا عرش بالا برگذشته
همه روحانیان بر جای ماندهتو از بی‌جایی از جا برگذشته
هم از عقل معظم پیش رفتههم از روح معلا برگذشته
قیامت نقدامروزت که «هاتین»تو ازدی وز فردا برگذشته
بخاصیت تویی از عالم افزونز قعر هفت دریا برگذشته
بیکدم چون گهر از تشت پر زرازین نه تشت مینا برگذشته
بنور جان بذات حق رسیدهز آلاء وز نعما برگذشته
شده مستغرق نور مسماز اعداد وز اسما برگذشته

زهی دانای اسرار معانی!

ورای این جهان و آن جهانی

زهی! روز قیامت روز بارتخلایق سر بسر در انتظارت
گنه کاران،که بر جان خورده زنهارهمه جان بر کف اندر زینهارت
کجا پیغمبری دانی؟ که آن روزبسوزاند سپند روزگارت
تویی مختار کل آفرینشکه حق بی علتی کرد اختیارت
چو تو برباد دیدی ملک عالمبملک فقر آمد افتخارت
بصورت چرخ از آن فوق تو افتادکه چرخ آمد طبقهای نثارت
فلک زان می‌رود با تشت خورشیدکه هست از دیرگاهی تشت دارت
بفراشی از آن می‌آیدت ابرکه ازخاکی ترا نبود غبارت
ترا چون حارس وچون حاجب آمدمه و خورشید در لیل ونهارت

زهی دارای طول و عرض اکبر!

شفاعت خواه مطلق روز محشر

زهی! خاک درت تریاک اعظمطفیلی وجودت کل عالم
زهی! موسی عمران بر در توبهارونی میان دربسته محکم
زهی! دربان تو بختی افلاکشده چوبک زنت عیسی مریم
ترا شیطان مسلمان گشته جاویدولی پیچیده سر از پیش آدم
اگر با نام حق نامت نگویندکرا باشد مسلمانی مسلم؟
نیابد خسته‌ای، کو منکرت شدبجز خاکستر خود هیچ مرهم
عدو، گر بنگرد در تو بانکارنماند مردمش در دیده محکم
نگین می‌خواست از مهرتو گردوناز آن شد حلقه‌وش مانند خاتم
نگینش چون بشد مهر نبوتلباس خویشتن را کرد بی‌غم

اگر در نطق آیم تا قیامت

نیارم گفت یک وصف تمامت

زهی! مه را رخت تشویر دادهبگیسو روز را شبگیر داده
جمالت حسن را در برگرفتهکمالت عقل را تزویر داده
خرد نطق خوشت را کار بستهشکر لعل لبت را شیر داده
عروس هشت جنت در فراقتازین نه بم نوای زیر داده
چو خوشه ده زبان گشته دهم چرخصفاتت ده یکی تقریر داده
قضا دیده قدر، مایه ز قدرتز کف سر رشتۀ تقدیر داده
بفرمان تو، ای فرمانده خاکعذاب خلد را تاخیر داده
دل عطار مجنون غم توتو از زلف خودش زنجیر داده

بهمراهیت حق دارم، زهی قدر

به همنامی نکونامم کن، ای صدر

دلی کایینۀ اسرار گرددز نعتت خواجۀ احرار گردد
تویی آن خواجه، کز یک شاخ نعتتدو عالم خلق برخوردار گردد
تویی آن مرد، کز نور وجودتعدم آبستن اسرار گردد
تویی آن صدر، کزدریای جودتکف بحری نم امطار گردد
دل من، یا رسول الله، خفتستدمی در بند، تا بیدار گردد
چه کم گردد ز بحر بی‌نهایتکه یک شبنم در شهوار گردد
دل عطار، کز جان باز داریدل بیدار معنی دار گردد

نکوکارا، مگیرش زود، از آن پیش

چو مکرش رفت مردکار گردد

پایان