دیوان اشعار
ملاّ محسن فیض کاشانی
به كوشش: اعظم جوزدانی و نیلوفر غلامی
بسم الله الرحمن الرحیم
ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالهاتو در دل ما بودۀ در جستجو ما سالها
ای از فروغ طلعتت تابی فتاده در جهان وی از نهیب هیبتت درملک جان زلزالها
ای ساکنان کوی تو مست از شراب بیخودی وی عاشقان روی تو فارغ زقیل و قالها
سرها زتو پرغلغله جانها زتو پرولولهتنها زتو در زلزله دلها زتو در حالها
تن میکند از جان طرب جا ندارد از جانان طرببرمقتضای روحها جنبش کند تمثالها
کردی تجلی بی نقاب تابانتر از صد آفتابما را فکندی در حجاب از ابر استدلالها
آثار خود کردی عیان در گلشن حسن بتانتا سوی حسن بی نشان جانها گشاید بالها
دادی بتانرا آب و رنگ در سینه دل مانند سنگدر شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها
مارا ندادی صبر و تاب و زما گرفتی رنگ و آبو زبیدلان جستی حساب از ذره و مثقالها
ای فيض بس کند زین انین در صنع صانع را ببین
تا آن زمین کز این زمین افتد برون اثقالها
هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالها افکند تن اثقالها بگشود جانرا بالها
افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمین گشتند مست اینچنین انداختند احمالها
بیهوش شد هر مرضعه از شدت این واقعه دست از رضاعت بازداشت بیخود شد از اهوالها
انسان چو دید این حالها گفت از تعجب مالها گفتند از ارض بدن بیرون فتاد اثقالها
گفت این زمین اخبارها وحی آمدش در کارها از ربک اوحی لها کرد او عیان احوالها
درامتزاج جسم و جان کردند حکمتها نهان کشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها
تن را حیاه از جان بود جان زنده از جانان بود جان او بدن عریان شود تا گستراند بالها
ابدان زجان عمران شود وز رفتنش ویران شود جان از بدن عریان شود تا گستراند بالها
زآمدشد این جسم و جان نگسست یکدم کاروانافتاد شوری در جهان زین حلّ و زین ترحالها
پرشد دل فيض از انین زان میکند چندان چنین
تا از دلش چون از زمین بیرون فتد اثقالها
ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا تو را سزد که خودآئی نه جسم را و نه جانرا
توئی توئی که توئی و منی و مائی و اوئی منی نشاید و مائی نه جسم را و نه جانرا
توئی که تای ندارد وحید و فردی و یکتا نبود غیردوتائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد که در آئینۀ رسالت احمدجمال خویش نمائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد بنسیم کلام آل محمد صزر از چهره گشائی نه جسم را و نه جانرا
تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایع زکلک صنع نمائی نه جسم را و نه جانرا
ترارسد که دو صدساله زنک کفر و گنه را زلوح دل بزدائی نه جسم را و نه جانرا
ترا رسد که چو جا نشد زجسم جسم زهم ریخت دگر اعاده نمائی نه جسم را و نه جانرا
ترا رسد که در آئینۀ نعیم و عقوبت بلطف و قهر در آئی نه جسم را و نه جانرا
بلطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت را چو نیست از تو رهائی نه جسم را و نه جانرا
نه ایم از تو جدا موجهای بحر وجودیم نباشد از تو جدائی نه جسم را و نه جانرا
زما و من چون بپرداخت فيض خانۀ دل را
تو را رسد که در آئی نه جسم را و نه جانرا
ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا
جان مرا جان توئی لعل مرا کان توئی در دل ویران توئی گنج نهانی مرا
آنکه بدل میدمد روح سخن هردممتا نزند یکنفس بی دمش آبی مرا
شب همه شب تابصبح همنفس من توئی روز چو کاری کنم کار و دکانی مرا
تا که بمحفل درم با تو سخن میکنم چونکه بخلوت روم مونس جانی مرا
یکنفس ازپیش تو گر بروم گم شوم چون بتو آرم پناه امن و امانی مرا
گر تو برانی مراجان زفراقت دهم جان بوصالت دهم گر تو بخوانی مرا
گر بوصالم کشی گه زفراقم کشی گاه چنینی مرا گاه چنانی مرا
فيض بتو رو کند رو چو بهرسو کند
نور تو عالم گرفت قبله از آنی مرا
ای زتو خرّم دل آباد ما وز تو غمگین خاطر ناشاد ما
عشق تو آزادی در بندگی بندۀ تو گردن آزاد ما
ای گشاد بندهای بسته توبستۀ تو بند ما در زاد ما
ای زتو آباد دلهای خراب وی زتو ویران دل آباد ما
ای که هستی در دل ما روز و شب وقت جوش لطف میکن یاد ما
داد تو بر عاشقان بیداد کرد داد بیداد تو آخر دادما
دادما بیداد مااز داد تستای اسیر داد تو بیداد ما
شکوه ها داریم از بیداد خود داد ما ده داد ما ده داد ما
از تو میجوئیم در عشقت مددای زتو در هر غم استمداد ما
فيض ا زتو هم پناه آرد بتو
ا ی بتو خوش خاطر ناشاد ما
ای دوای درد بیدرمان ما وی شفای علت نقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی کان بود هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز خوش بسوزان منتت برجان ما
خوش بسوزان ما در این آتش خوشیم تیزتر کن آتش سوزان ما
آتشست این عشق یا آب حیات یا بهشت و کوثر و رضوان ما
یاکه باغ و بوستان و گلشنست یاگلست و لاله و ریحان ما
سوخت خارستان ما یکبارگی شد گلستان کلبۀ احزان ما
صد هزاران آفرین از جان و دل
باد هر دم فيض بر جانان ما
ای فدای عشق تو ایمان ما وی هلاک عفو تو عصیان ما
گر کنی ایمان ما را تربیت عشق گردد عاقبت ایمان ما
زآتش خوف تو آب دیدها زآب حلمت آتش طغیان ما
ای بما آثار صنع تو بدید وی تو پنهان در درون جان ما
ای تو هم آغاز و هم انجام خلق وی تو هم پیدا و هم پنهان ما
گوشها را سمع و چشمانرا بصر در دل و در جان ما ایمان ما
ای جمالت کعبۀ ارباب شوق وی کمالت قبلۀ نقصان ما
عاجزیم از شکر نعمتهای تو عجز ما بین بگذر از کفران ما
ای بدی از ما و نیکوئی زتو آن خود کن پرده پوش آن ما
فيض را از فیض خود سیراب کن
ای بهشت و کوثر و رضوان ما
یا رب بریز شهد عبادت بکام ما ما را زما مگیر بوقت قیام ما
تکبیر چون کنیم مجال سوی مده در دیدۀ بصیرت والا مقام ما
ابلیس را به بسمله بسمل کن و بریز ز امّ الکتاب جام طهوری بکام ما
وقت رکوع مستی ما را زیاده کن در سجده ساز ذروۀ اعلی مقام ما
وقت قنوت ذرۀ از ما بما ممان خود گوی و خود شنو زلب ما پیام ما
در لجّۀ شهود شهادت غریق کن از ما بگیر مائی ما سلام ما
هستی زهر تمام ، خدایا تمامتر کن شایداگر تمام کنی ناتمام ما
فيض است و ذوق و بندگی و عشق و معرفت
خالی مباد یکدم از این شهد کام ما
یا رب تهی مکن زمی عشق جام ما از معرفت بریز شرابی بکام ما
از بهر بندگیت بدنیا فتاده ایم از بندگیت دانه و دنیات دام ما
چون بندگی نباشد از زندگی چه سوداز باده چون تهیست چه حاصل زمام ما
با تو حلال و بی تو حرامست عیشها یا رب حلال ساز بلطفت حرام ما
جام می عبادت تست این سفال تنخون میشود ولیک در اینجا مدام ما
این جام دل که بهر شراب محبتستبشکست نارسیده شرابی بکام ما
رفتیم ناچشیده شرابی زجام عشق در حسرت شراب تو شد خاک جام ما
عیش منفّص دو سه روزه سرای دون شد رهزن قوافل عیش دوام ما
از ما ببر خبر بر دوست ای صبا آن دوست کو بکام خود است و نه کام ما
احوال ما بگویش و از ماش یاد دار وزبهر ما بیان جواب پیام ما
از صدق بندگیت بدل دانۀ فکنشاید که عشق و معرفت آید بدام ما
بی صدق بندگی نرسد معرفت بکام بی ذوق معرفت نشود عشق رام ما
از بندگی بمعرفت و معرفت بعشقدل مینواز تا که شود پخته جام ما
از تارو پود علم وعمل دامی از تنیم فیض اوفتد همای سعادت بدام ما
ای آنکه نگذرد بزبان تو نام ما گوش تو بشنود زپیمبر پیام ما
از ما دمی بیاد نیاری بسال و ماه بی یاد تو نمی گذرد صبح و شام ما
گر سوی مابعمد نیاری نظر فکند یکره بسهو کن گذری بر مقام ما
در راه انتظار بسی چشم دوختیم مرغی زگلشن تو نیامد بدام ما
پیکی کجاست کاورد از کوی تو پیام یا سوی تو برد زبر ما پیام ما
ما را اگر نخواست دل از ما چرا گرفتورنه چه تلخ دارد از هجر کام ما
فیض آنانکه نام ماش بود ننگ بر زبان
کی گوش میکند بسروش پیام ما
ای کوی تو برتر از مکانها وی گم شده در رهت نشانها
سرگشته ببرّ و بحر گردند اندر طلب تو کاروان ها
ای غرقۀ بحر بی نشانی وان گمره وادی نشانها
هر غمزده ایست از تو محزون وز تست نشان شادمانها
از تست زمین فتاده بیخود وز شوق تو شور آسمانها
راهی بتو نیست جز ره عشق خاصان کردند امتحانها
در عالم عشق سیر کردیم دیدیم یکان یکان نشانها
دل بر سر دل فتاده مدهوش تن بر سرتن سپرده جانها
نزد دلدار رفته دلها سوی جانان روان روانها
جانها همه پاکشیده از تن دلها همه کنده دل زجانها
سر بر سر نیزهای حسرتتن ها بر خاک جان فشانها
هرکو از عشق گفت حرفی
افتاد چو فیض بر زبانها
ای لال زوصف تو زبانها کوته زثنای تو بیانها
با آنکه تو در میان جانی جویای تو ایم در کرانها
هر گوشه فکنده نیر فکرت زهر کرده بهر کمان کمانها
گاهی ببتی شویم مفتون جوئیم جمالت از نشانها
گاهی از چشم و گاه ابرو گاهی از لب گهی دهانها
گاهی از لطف و گاه از قهر گاهی پیدا گهی نهانها
گه سیر کنیم در خط و خال جوئیم ترا در آن میان ها
گاه از سخنان توی برتوی گاهی زکتاب و گه بیان ها
القصه بهر طریق یوئیم با بال دل و پر روانها
گیریم سراغت از که و مه گاه از پیران گه از جوانها
ما را با تو سری و سرّیستپنهان زتن و دل و روانها
سودای تو هر کر است چون فيض
دارد بس سود در زیانها
بوئی زگلشنی است بدل خارخار ما باید که بشکفد گلی آخر زخار ما
درنقش هر نگار نگر نقش آن نگار گرچه نگار و نقش ندارد نگار ما
رفتم چو در کنارش ازمن کناره کرد کر خود کناره گیر و درآرد کنار ما
کردیم از دو کون غم دوست اختیار بگرفت اختیار زما اختیار ما
گوهر که هر چه کم کند از ما سراغ کنجام جهان نماست دل بی غبار ما
ما را بهاروسبزه و گلزار درو لست از مهر جان خزان نپذیرد بهار ما
اندوه عالمی بدل خود گرفته ایم کسی را غبار کی رسد از رهگذار ما
بر دوش خویش بار دو عالم نهاده ایم کی دوش کس گرانشود از بار بار ما
از یک شرار آه بسوزیم هر دو کونیاران حذر کنید ز سوز شرار ما
روزی گل مراد بخواهدشکفت فيض
زین گریه های دیدۀ شب زنده دار ما
بررهگذر نفحۀ یار است دل ما خرّم تر از ایام بهار است دل ما
از غیب رسد قافلۀ تازه بتازه آن قافله را راهگذار است دل ما
روشنتر از آئینه و آب و مه و مهر استپاکیزه ز زنگار و غبار است دل ما
خالی نبود یکنفس از حور سرشتی پیوسته نگارش بکنار است دل ما
هر دم رود از جا بهوای سر زلفی آشفته تر از طرّه یارست دل ما
یک لحظه فرارش نبود لیک همیشه در شیوه رندی بقرار است دل ما
هم صومعه هم میکده هم مسجد و هم دیریک معنی و بنموده هزار است دل ما
غافل منگر منبع فیض است دل فيض
گستاخ مبین مسند یار است دل ما
دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ما آئینۀ خدای نما جان پاک ما
تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنع کشته است تخم مهر گیاهی بخاک ما
درما فکنده دانۀ از مهر خویشتن تا کاینات جمع شود در شباک ما
در بدو آفرینش و تخمیر آب و گل با آب و تاب عشق سرشتند خاک ما
مستان پاک طینت میخانۀ الست گیرند باده های مروّق زتاک ما
ما را درون سینۀ خود جای داده اند هستند آسمان و زمین سینه چاک ما
فردوس جای ما و ملک همنشین حور کزخاک آن سرای بود خاک پاک ما
مسجود هر فرشته و محبوب روح قدسیارب چه گوهر است نهان زیر خاک ما
فيض از زبان خویش نمیگوید این سخن
حرفی است از زبان امامان پاک ما
غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما
ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو زخمش از دستخودست این سینۀ صد چاک ما
بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت داد میخواهد زخاک ما روان پاک ما
باک جان ما زخاک ما و باک دل زخود نیست ما را هیچ باک از دلبر بی باک ما
خار و خاشاک تن ما سدّ راه جان ماست عشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما
خاک میروید گل و نسرین و نرگس در چمنخاک ما خاری نروید خاک بر سر خاک ما
تاک رز بخشد می و تاک تن ما بی ثمر دود آهی نیست هم کاتش فتد در تاک ما
اینجهان و آنجهان بااینهمه تشویش هست بهر جاندادن درون خود گریبان چاک ما
هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک سجده دارد جسم ما را بهر جان پاک ما
کرد تعظیم تن ما بهر جان ما ملک زانکه بوی حق شنید از جان ما در خاک ما
از حریم قدس جانرا گرچه تن افکند دورعنقریب از لوث تن رسته است جان پاک ما
عاقبت تن میشود قربان جان خوش باش فيض
میبرد سیلاب قهر جان بدر یا خاک ما
بالا رویم بس که زاندازه گذشتیم در عالم دل در چه شمارست دل ما
بر تابۀ عشق تو برشتند دل ما با درد و غم و غصه سرشتند گل ما
صد شکر بدست آمدش این گنج سعادتگر عشق نمیبود چه میکرد دل ما
دهقان ازل کشت درین یوم محبتزان بر ندهد غیر بلا آب و گل ما
گردرد نبودی بچه پرورده شدی جان یاد تو نمیبود چه میکرد دل ما
گر آرزوی دولت وصل تو نبودی خاطر بچه خوش داشتی از خویش دل ما
احرام سیر کوی تو بستیم بر آن خاک شاید که شود ریخته خون بحل ما
گر حلّه عفو تو نباشد که بپوشدبیرون نرود از تن جان خجل ما
داریم امید از کرمش ورنه ز تقصیر
تقسیر نشد ذرّۀ فيض از قبل ما
فیض نور خداست در دل ما از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدۀ مشکل در کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینۀ ما کشت آنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیم سایۀ دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیم نیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیم از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهوده داغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسمل چند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایش سر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل زشوق دیدار است به از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا بکی طپد دل ما نیست پیداکجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادی ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست زاسمان اوفتاده در گل ما
زهرۀ ماست زهرۀ دنیا شهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابل نیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخوردنرود فیل نفس کاهل ما
فيض از نفس خویشتن ما را
نیست ره سوی شیخ کامل ما
پژمرده شد دل زآلودگیها کاری نکردم ز افسردگیها
دل برد از من گه این و گه آن عمرم هبا شد از سادگیها
هر چند شستم دامان تقوی زایل نگردید آلودگیها
از پا فتادم و از غم نرستم نگرفت دستم افتادگیها
زین آشنایان خیری ندیدم خوش باد وقت بیگانگیها
سامان نخواهم ایوان نخواهم بیچارگی ها آوارگیها
ای فیض بگسل از عقل و تدبیر بر عشق تن جان آشفتگیها
ای جمله تقصیر در بندگیها رو آّب شو از شرمندگیها
شد حق منادی قل یا عبادی تو جان ندادی کوبندگیها
در راه یوسف کفها بریدندای در رهش گم زان پردگیها
آمدقیامت کو استقامت زین بندگی ها شرمندگیها
صوری دمیدند موتی شنیدند مرگست خوشتر زین زندگیها
کو عشق و زورش کوشر و شورش طرفی نبستم ز آسودگیها
از خود بدر شو شوریده سر شوصحرای پهنیست شوریدگیها
ای آنکه داری در سر غم عشق ارزانیت باد آشفتگیها
یا رب کجا شد عیش جوانی خوش عالمی بود آن کودگیها
ای فيض برخیز خاکی بسرریز
در ماتم آن آسودگیها
نکردیم کاری درین بندگیها ندیدیم خیری از این زندگیها
از این زندگیها نشد کام حاصل درین بندگیهاست شرمندگیها
بیا عشق ویران کن صبر و طاقت که آسوده گردیم ز آسودگیها
اگر هست خیری در آشفتگیهاست که آشفته تر باد آشفتگیها
ززنگار عقل آئینه دل سیه شد خوشا سادگیها و دیوانگیها
رهی گر بحق هست شوریدگیهاستخوشا عیش سودای شوریدگیها
پریشان شو از زلفهای پریشان مجو خاطر جمع ز آسودگیها
بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشتکه داریم از عمر شرمندگیها
بیا بعد از این فيض بیدار باشیم
که مرگست بهتر ازین خفتگیها
درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحرا که گل گل بشکفا دل گل خود روی این صحرا
جهان معنیست ان ارض واسع کان شنیدستی بیا هجرت کن از اقلیم صورت سوی این صحرا
معطر دارد از بوی گل قدسی جهانی را بیا ای جان من فیضی ببر از بوی این صحرا
درینصحراست آهوئیکه از شیران رباید دل زهی صیادی چشم خوش آهوی این صحرا
بیا ای آنکه خاری در دلت از حسن گلروئیست بسوزان خار دل در نور آتش خوی این صحرا
بیا ای آنکه در زنجیر زلفی بسته داری دل گشاد دل بجو از وسعت دلجوی این صحرا
بیا ای آنکه وسواس بتی شوریده ات دارد دلترا شستشوئی ده در آب جوی این صحرا
چه در کوی بتان افتاده کوکو میزنی دلتنگ گشایشرا اگر گوئی سپاری کوی این صحرا
گشاد سینۀ فيض از گشاد روی این صحرا
بحسن دلبران کی میدهد یکموی این صحرا
عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا میزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا
بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکف هین بیائید اهل دل اینجاست اکسیر بقا
یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیق یا عبادالله تعالوا مبتغاکم عندنا
سوی ماآئید مخموران صهبای الست تا برون آریمتان از عهدۀ قالوا بلی
دلگشا بزمی زاسباب طرب آراسته بهرهر غمدیدۀ اندوهگین مبتلا
باده و نقلست و مطرب ساقیان مهربان ماه رویان جعد مویان نیکخویان خوشلقا
هر یکی از دیگری در دلبری چالاکتر هر یکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا
میکنند از جان باستقبال اهل دل قیام خذ مداماً یا اخانا خیرمقدم مرحبا
هر که نوشد ساغر می از کف آن ساقیان سیئّاتش میشودطاعات و طاعات ارتقا
هر که نوشد جرعۀ زان زنده گردد جاودان هر که گردد مست از آن یابد بقا اندرفنا
جاهلان گردند دانا مردگان گردند حی عاقلان گردند مست و عارفان بی منتها
الصلا ای باده نوشان می ازاین ساغر کشید تا بیک پیمانه بستاند شماه را از شما
می براق عاشقان مستی بود معراجشان میبرد ارواحشان را از زمین سوی شما
الصلا ای عاقلان با عشق سودائی کنید هر که نوشد باده اش گیرد زمستی سودها
الصلا ای طالبان معرفت عاشق شوید تا بیاموزد شما را عشق حق اسرارها
الصلا ای غافلان عشق آیت هشیاریست هر که خواند گردد او ذکر خدا سرتا بپا
الصلا ای سالک گم کرده ره اینست ره الصلا ای گورگم کرده عصا اینک عصا
آید از غیت این ندا هر دم بروح خاکیانسوی بزم عشق آید هر که میجوید خدا
نیست عیشی در جهان مانند عیش بزم عشق
فيض را یا رب ببزم عشق خود راهی نما
اشکهای گرم ما راههای سرد ما کسی نداند کز کجا آید مگر هم درد ما
عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقان کی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما
خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرد دردمند پختۀ باید شناسد درد ما
شهسوار عرصۀ عشقیم گردون زیر ران بستۀ این چار ارکان کی رسد در گرد ما
شد گواه عقل عاقل گونهای سرخ او شاهدان عشق ما این گونهای زرد ما
پرده برخیزد یقین گردد کدامین بهترست عقل تن پروردشان یا عشق جان پروردما
خارما و ورد ماجور حبیب و لطف او است نیست کسرا در جهانچون خارما و ورد ما
حرّ ما و برد ما عشقست و عقل دوربینجنت ما حرّ ما و دوزخ ما برد ما
یکه حرف فيض را مانند نبود در جهان
جفت حرف ما نباشد غیرحرف فرد ما
آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما وز شراب لم یزل محمور میدانیم ما
نورحق تابیده بر اکناف عالم سربسرنور انجم پرتوی زان نور میدانیم ما
جابجا در هر فلک بنشسته خیلی از ملک این عبادتخانه را معمور میدانیم ما
هر کرا دانش بود مقصود بر حس و خیال چشم او گر چار گردد کور میدانیم ما
نزدنزدیکان حق حیّند و ناطق نه فلک هر کرا این علم نبود دور میدانیم ما
عالم خلقست این عالم که پیدا بینیش عالم امر از نظر مستور میدانیم ما
چشم فهم نکته زاهل علم بتوان داشتن جاهل دل مرده را معذور میدانیم ما
قدر هر ظرفی بقدر آن بود کاندر ویستدل خراب عشق را معمور میدانیم ما
فيض را در هر خیالی ناصری از حق بود
در همه کارش از آن منصور میدانیم ما
از جمال مصطفی روئی بیاد آمد مرا وز دم و یس القرن بوئی بیاد آمد مرا
فکرتم در سر معراج نبی اوجی گرفتقرب حق سوی بی سوئی بیاد آمد مرا
درکنار بحرعلم ساقی کوثر شدم از بهشت معرفت جوئی بیاد آمد مرا
سوی وجه الله رهی میخواستم روشن چو مهر زاهل عصمت یک بیک روئی بیاد آمد مرا
زلف بر رخسار خوبان دیده ام از سرکنه اهل ایمان را سر موئی بیاد آمد مرا
در شب تاری بدل نور عبادت چون نیافتروی حورائی و گیسوئی بیاد آمد مرا
فيض را در شاعری فکر کهن از یاد رفت
در حقیقت فکرت توئی بیاد آمد مرا
زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا
رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا
ولای آل پیغمبر بود معراج روح من بجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا
بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام منبرای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا
زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا
سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن ز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا
جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم جدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا
کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی را زگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا
قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد برای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا
عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او دو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا
بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیضبرای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا
ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی ازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا
بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدا برای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا
مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا
زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده بکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا
مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت زیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا
چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل میان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا
اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم ولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا
زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگر درون سینۀ خود گلستانی کرده ام پیدا
زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم بکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا
اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را من از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا
کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان بدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا
اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گرددزیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا
نجات فيض تا گردد مسجل نزد اهل حق
ز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا
تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را تسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را
بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دل ببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را
تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالی که یکتایم نشیمن کی کنم جز جای خالی را
تسلی چون توان شد از جمال عالم آرایش تسلی باد قربان ناز سلطان تجلی را
از آن عاقل بماندستی که رویش را ندیدستی کسی مجنون تواند شد که او دیده است لیلی را
کسی او را تواند دیدکو گردد سراپاجان که چشم سرنیارد دید حسن لایزالی را
جلالش چون گذارد جان جمالش می نوازد دل و گرنه کس نیارد تاب انوار جلالی را
زکس تا کس نیاساید جمالش روی ننماید نه بیند دیدۀ خود بین جمال حق تعالی را
اگر خواهی رسی در وی گذر کن از هوای دل بهل سامان غالی را بمان ایوان عالی را
کسی جانش شود فربه که جسم او شود لاغرزخون دل غذا و زبور یا سازد نهالی را
نعیم اهل دل خواهی دلت را صاف کن از عشق بمان لذات دنیا را بهل فردوس اعلی را
دلت فردوس می خواهد کمالی را بدست آور که باشد با تو در عقبی بهل صاحب کمالی را
اگر خواهی که عقلت را زدست دیو برهانی زسربیرون کن ار بتوانی اوهام خیالی را
بکن از غیرحق دل را بروب از ما سوی جانرا بدو نان وار گذار اسباب جاهی را و مالی را
ترا این وصفها چون نیست خالی زن تن ازگفتن
بیان دیگر مکن ای فيض حز او صاف حالی را
هشدار که دیوان حسابست در اینجا با ماش خطابست و عتابست در اینجا
تا آتش خشمش چکند بامن و با تو دلهای عزیزان همه آبست در اینجا
آن یار که با درد کشانش نظری هست با صوفی صافیش عتابست در اینجا
بر شعلۀ دل زن شرری زآتش قهرش آنجا اگر آتش بود آبست در اینجا
دشنامی ازآن لب گندم تازه و خوشبو زآن گل سخن تلخ گلابست در اینجا
هر چیز چنان کو بود آنجا بنماید آنجاست حمیم آنچه شرابست در اینجا
رو دیده بدست آر که در دیدۀ خونین آنجاست خطا آنچه صوابست در اینجا
این بزم نه بزمیست که باشدمی و مطرب می خون دل احباب کبابست در اینجا
آنجا مگرم جام شرابی بکف آید در چشم من این باده سرابست در اینجا
با دوست در آید مگر آنجا زدر لطف با دشمن و با دوست عتابست در اینجا
آید زسرافیل چو یک نفخه بکوشش بیدار شود هر که بخوابست در اینجا
هر توشه سزاوار ره خلد نباشدنیکو بنگر فيض چه بابست در اینجا
فردا مگر آنجا کندش لطف تو معمور
آندل که زقهر تو خرابست در اینجا
هشدار که هر ذره حسابست در اینجا دیوان حسابست و کتابست در اینجا
حشرست و نشورست و صراطست و قیامت میزان ثوابست و عقابست در اینجا
فردوس برین است یکی را و یکی راانکال و جحیمست و عذابست در اینچا
آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است با دوست خطابست و عتابست در اینجا
آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا
بیند همه پاداش عمل تازه بتازه باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا
با زاهدش ارهست خطائی بقیامت باماش هم امروز خطابست در اینجا
امروز بپاداش شهیدان محبت زآن روی برافکنده نقابست دراینج
زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا صوفیست که اورامی نابست در اینجا
آنرا که قیامت خوش نزدیک نماید از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا
دوری که نبیند مگر از دور قیامت در دیدۀ تنگش چو سرابست در اینجا
بیدار نگردد مگر از صور سرافیل مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا
هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیضسرسوی حق و پا برکابست در اینجا
صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا
معمور بود گرچه خرابست در اینجا
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنکه سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا
توتیای دیدۀ گریان کنم تا بینمش گر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصل
فيض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
جمال تست بروز آفتاب روزن ماخیال تست بشبها چراغ مسکن ما
گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما
گمان مبر که بیک جا نشسته ام فارغدو کون طی شد و یک کس ندید رفتن ما
دل من آهن و عشق تو بود مغناطیس ربود جذبۀ آهن ربای آهن ما
صفای کینۀ ما کینۀ زکس نگذاشت نه ایم با کس دشمن بگو بدشمن ما
بمابدی کن و نیکی ببین و تجربه کنخبر بکسان نیست غیر این فن ما
هزار خوف خطر بودی ارنمیبودی کتاب معرفت ما دعای جوشن ما
دل فراخ نیاید بتنک از بخشش بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما
سخن زعالم بالا همیشه می آید کجا خزانۀ دل کم شود زگفتن ما
غنیمتی شمر این یکدودم که خواهد شد بجای دیدن ما بعد از این شنیدن ما
جهان بدیده ما تیره شد کجا رفتند نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما
همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست چه شد نوای خوش بلبلان گلشن ما
دلا اگر ننشینم طرف گل زاری بیاد لاله رخی خون ما بگردن ما
چو برخضیض زمین مانده ایم سرگردانچو اوج عالم بالا بود نشیمن ما
خموش فيض حدیث دلست بی پایان
بیان آن نتواند زبان الکن ما
هر که آگاه شد از فسانۀ ما عاقبت پی برد بخانۀ ما
آنکه جوید نشان نشان نبرد بی نشانی بود نشانۀ ما
بگذراند زعرش هر که نهد سرطاعت بر آستانۀ ما
توسن چرخ را بدین شوکت رام کرده است تازیانۀ ما
نرسد دست کوته همتکه بلندست آشیانۀ ما
قدر ما را کسی نمیداند غیرآن صاحب زمانۀ ما
همه عالم اگر شود دشمن ما و آن دوست یگانۀ ما
هر که با ما بسر برد نفسی داند او عیش جاودانۀ ما
هر که را وصل ما بچنگ آید هوش بربایدش چغانۀ ما
غیر درگاه ما پناهی نیست سرخلقی و آستانه ما
کار و استاد و کار گه مائیم غیرمانیست کار خانۀ ما
همه ما و بهانۀ اغیار کو کسی بشکند بهانۀ ما
دام پیدا و دانه ناپیدا غیب بینست مرغ دانۀ ما
از سر اهل رباید هوش
دم مزن فيض از فسانۀ ما
بهل ذکر چشمان خونریز را بمان فکر زلف دل آویزرا
دل و جان بیاد خدا زنده دار بحق چیز کن این دو ناچیز را
اگر مستی آرزو با شدت بکش ساغر عشق لبریز را
زحق عشق حق روز و شب میطلب بزن بر دل این آتش تیز را
گذر کن زشیرین لبان حجاز بیاد آر فرهاد و پرویز را
بجد باش در طاعت شرح و عقل مهل رسم تقوی و پرهیز را
مکدر چو گردی بخوان شعر حق حق تلخ شیرینی آمیز را
بروز دلت غم چو زور آورد بجو مطرب شادی انگیز را
چو در طاعت افسرده گردد تنت بیاد آر عباد شبخیز را
بدل میرسان دم بدم یاد مرگ چو بر مرکب آسیب مهمیز را
چو رازی نهی با کسی درمیان بپرداز از غیر دهلیز را
حجابت زحق نیست جز چیزو کس حذر کن زکس دور کن چیز را
نماند آدمی خو بپالیز دهر بگاوان بماندند پالیز را
خدایا اگر چه نیرزد بهیچ
بچیزی بخر فيض ناچیز را
بده ساقی آن جام لبریز را بده بادۀ عشرت انگیز را
می ء ده که جانرا برد تا فلک درد کهنه غربال غم بیز را
چه پرسی زمینا و ساغر کدام بیک دفعه ده آن دو لبریز را
گلویم فراخست ساقی بده کشم جام و مینا و خم نیز را
اگر صاف می می نیاید بدست بده دردی و دردی آمیز را
در آئینۀ جام دیدم بهشت خبر زاهد خشگ شبخیز را
پریشان چو خواهی دل عاشقان برافشان دو زلف دل آویز را
بشرع تو خون دل ما رواست اشارت کن آن چشم خونریز را
چه با غمزۀ مست داری ستیز بجانم زن آن نشتر تیز را
دل فيض از آن زلف بس فیض دید
ببر مژده مرغان شبخیز را
اگر خرند زعشاق جان سوخته را روان بدوست برم این روان سوخته را
کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفسکشم بکام خموشی زبان سوخته را
زآتش دل من حرف در دهن سوزد کسی چگونه بفهمد بیان سوخته را
خبر ببر ببر دلبر ای صبا و بگوی سزد که رحم کنی عاشقان سوخته را
بگو زسوختگان آتشین رخان پرسند ترا چه شد که نپرسی فلان سوخته را
زهم بپاش صبا قالبم بپاش افکن مهل که دفن کنند استخوان سوخته را
بسوخت زآتش عشقش تنم طبیب برو دوا چگونه توان خستگان سوخته را
فتاد آتش عشقش بدل زمن کم شد کجا روم زکه پرسم نشان سوخته را
حدیث سوختگانست بهرخامان حیفخبر کنید زمن همدمان سوخته را
دهان و کام و زبان سوخت زاولین سخنش
بگو به فيض به بندد دهان سوخته را
از عمر بسی نماند ما را در سر هوسی نماند ما را
رفتیم زدل غبار اغیار جز دوست کسی نماند ما را
رفتیم بآشیانۀ خویش رنج قفسی بماند ما را
از بس که نفس زدیم بیجا جای نفسی نماند ما را
یاران رفتند رفته رفته دمساز کسی نماند ما را
گرمی بردند و روشنائی زایشان قبسی نماند ما را
گلها رفتند زین گلستان جز خارو خسی نماند ما را
دل واپسی دیگر نداریم در دهر کسی نماند را
کو خضر رهی درین بیابان بانک جرسی نماند ما را
جز ناله که مونس دل ماست فریاد رسی نماند ما را
بسیتم چو فيض لب زگفتار
چون همنفسی نماند ما را
لذات نماند و المها شادی گذرد جو برق و غمها
غمناک مباش ازآن و زین خوشچون هردو رود سوی عدمها
هر حادثۀ که برسرآید هم سوی عدم کشد قدمها
هر پسریر است عسر در پی هر عسریرا ز پی کرمها
آخر همه خواب با خیالیست الا بنوشتۀ قلمها
کز بهر جزای زشت و نیکو ماند بصحیفها رقمها
لذات نماند و بماند از پیروی هوا ندمها
هر محنت و هر بلا که بینی کفّاره شمار بر ستمها
اندوه چو ما حی گناهست خوشتر که در آن کشیم دمها
آن کن که بعاقبت بود خیر
فيض است و امید بر کرمها
بنواز دل شکستۀ را رحمی بنمای خستۀ را
میکن چو گذر کنی نگاهی برخاک رهت نشستۀ را
بیگانه مشو بخویش پیوند از هر دو جهان گسستۀ را
سهلست کنی گر التفاتی دل بر کرم تو بستۀ را
مگذار بدام نفس افتد از چنگل دیو جستۀ را
با بار فتد بچنگ ابلیس با خیل ملک نشستۀ را
مگذار شود بکام دشمن دل در غم دست بستۀ را
مپسند دگر شود گرفتار بهر تو زخویش رستۀ را
بی دانه و آب زار مگذار مرغ پر و پا شکستۀ را
یا رب چه شود که دست گیری از پای فتاده خستۀ را
فيض است وغم تو و دگر هیچوصلی از خود گسستۀ را
بسته است دل شکسته در تو
بپذیر شکسته بستۀ را
شود شود که شود چشم من مقام تراشود شود که بینم صباح و شام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهودبدیده تو به بینم مگر بکام ترا
شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک بدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا
شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیمبرای خویش نباشم شوم تمام ترا
شود شود که سراپا چو دام چشم شومبدین وسیله مگر آورم بدام ترا
شود شود که نهم دل بجست جوی وصالبدیده پویم و جویم علی الدوام ترا
شود شود کو سرفيض در ره تو رود
که تا بکام رسد هم شود بکام ترا
زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا زپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا
فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق اگر دری بکف آرم چه خوش بود بخدا
کنم زخویش تهی خویشرا ازخود برهم زغم دمار بر آرم چه خوش بود بخدا
زدیم از رخ جان زنک نقش هر دو جهان که روبروی توآرم چه خوش بود بخدا
کنم زصورت هر چیز رو بمعنی آن عدد دگر نشمارم چه خوش بود بخدا
بنور عشق کنم روشن آینه رخ جان مقابل تو بدارم چه خوش بود بخدا
زپای تا سرمن گر تمام دیده شود بحسن دوست گمارم چه خوش بود بخدا
بر آن خیال کنم وقف دیده و دل جان بجز تو یاد نیارم چه خوش بود بخدا
درون خانۀ دل روبم از غبار سوی بجز تو کس نگذارم چه خوش بود بخدا
بود که رحم کنی بر دل شکستۀ منبسوز سینه بزارم چه خوش بود به خدا
نهم چین مذلّت بخاک درگه دوستزدیده اشک ببارم چه خوش بود بخدا
برای سوختن فيض آتش غم عشق
زجان خویش برآرم چه خوش بود بخدا
یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا
سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا
هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا
شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا
جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا
تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا
غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فيضدرّی از دریای فکرت بر نمی آید مرا
گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس
جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا
آفتاب وصل جانان بر نمی آید مرا وین شب تاریک هجران سرنمی آید مرا
دل همیخواهد که جان در پایش افشانم ولی یکنفس آن بیوفا بر سر نمی اید مرا
طالع شوریده بین کان مایۀ شوریدگی بی خبر یکبار از در در نمی اید مرا
ازطرب شیرینترست آن نوش لب لیکن حسودقامت چون نخل او در بر نمی آید مرا
بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکرد آرزوئی از نکویان بر نمی آید مرا
زرد شد برک نهال عیش در دل سالهاستلاله رخساری بچشم تر نمی آید مرا
من زرندی و نظر بازی نخواهم توبه کرد
هیچ کاری فيض ازین خوشتر نمی آید مرا
از دل که برد آرام حسن بتان خدا را ترسم دهد بغارت رندی صلاح ما را
ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد عیشی است بی کدورت بزمیست بی مدارا
مجلس ببانک نی ساز مطرب سرود پرداز ساقی مۀ دل افروز شاهد بت دل آرا
با اینهمه چسان دین در دل قرار گیرد تقوی چگونه باشد در کام کس گوارا
از محتسب که ما را منع از شراب فرمود ساغر گرفت بر کف میخورد آشکارا
آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه میکرد شاهد کشید در بر فی زمره السّکارا
فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابد میخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را
چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بودکر چلّه را بماندیم معذور دار ما را
فيض از کلام حافظ میخوان برای تعوید
دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را
وصف تو چه میکنم نگارا آن وصف بود ثنا خدا را
از باده کیست نرگست مست رویت زکه دارد این صفا را
شمشاد ترا که داد رفتار کز پای فکند سروها را
از لطف که شد تن تو چون گل وزقهر که شد دلت چو خارا
چشمان ترا که فتنه آموخت کز ما رمقی نماند ما را
در مملکت خرد که سرداد آن غمزۀ شوخ دلربا را
در چشم خوش تو کیست ساقی کز ما پی می ربود ما را
بر دانة خال عنبرینت آن دام که گسترید یارا
آب رخت از کدام چشمه است کز چشم بریخت آب ما را
تیر مژه از کمان ابرو بر دل که زند بگو خدا را
این حسن و جمال دلفریبتاز بهر که صید کرد ما را
ازشیوه یار فيض آموخت
در پرده ثنا کند خدا را
یارا یارا ترا چه یارا تا دل بربائی اذکیا را
این دلبری از تو نیست بالله این فتنه زدیگریست یارا
آنکسکه نگاشته است نقشت بر صفحۀ نیکوئی نگارا
در پردۀ حسن تست پنهان دل میبرد از بر آشکارا
از خال و خطت کتاب مسطور داده است بدست دیده مارا
تا درنگریم و باز خوانیم در روی تو سورۀ ثنا را
هر جزو تو آیتی زقرآن هر شیوه ستایشی خدا را
هر جلوۀ تو کند ثنائی در پرده جناب کبریا را
آئینۀ حسن تو نماید بی صورت و بی جهت خدا را
از فيض کسی دگر برد دل
تو بیخبری ز دل نگارا
تو و آرام و پخته کاریها من و خامی و بی قراریها
پرسشم گر بخاطرت گذرد دل بیمار و جان سپاریها
غیر را روزهای عیش و طرب من و شبهای تار و زاریها
بی نکوئی چه بر سرش آمد کو مراعات حق گذاریها
پای تا سر بمهر تو بستم یاد ایام رستگاریها
شکوه بگذرام و بنالم زار تا کند دوست غمگساریها
از در عجز و مسکنت آرم بندگیها و اشگباریها
شاید از رحم در دلش آرد آه آتش فشان و زاریها
شکوه از بخت و مهر او دردل چه شد آرزم و شرمساریها
دعوی دوستی و عرض گله روی سخت و امید واریها
گفتی ای دلفکار از کۀ زار تو زار تو بزاریها
فيض را نیست غیرتو یاری
یاریش کن بحق یاریها
نکنی گر تووفا حسبی الله کفی ورنهی روبجفا حسبی الله کفی
قدتو نخل بلند بر آن شکروقندنکنی گر تو عطا حسبی الله کفی
چو برویت نگرم حق بودش در نظرم نیم از اهل هو احسبی الله کفی
گاه زخمی می زنم گاه مرهم می نهم تاچه راخواست خداحسبی الله کفی
از تو درد و تو دوا از تو رنج تو شفا حق چنین ساخت تراحسبی الله کفی
سرنهم بر درتو جان نهم بر سر تو تا شوم از شهدا حسبی الله کفی
دل من بسته تو جان من خستۀ تو نکنی گر تو دوا حسبی الله کفی
مانده از من نفسی میروم سوی کسی تا رهم از من و ما حسبی الله کفی
از تو کام ار نبرم ره دیگر سپرم یار فيض است خدا حسبی الله کفی
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا
لیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا
صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشست این دو با هم یارباید این جدائی آن جدا
یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگرستصحبت آنان جدا و صحبت اینان جدا
صحبت آنان قرین خواندن تبت ید استصحبت اینان نشد از معنی قرآن جدا
صحبت آنان بلای جان هر فهمیدۀصحبت اینان دوای درد از درمان جدا
یار باید یار را در راه حق رهبر شود نه که سازد یار را از دین و از ایمان جدا
یار باید یار باشد در فراق و در وصالنه بود در وصل یار و یار و در هجران جدا
یار باید یار را غمخوار باشد در بلا زو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا
در غم و اندوه باشد یار با یاران شریکدر نشاط و کامرانی نبود از ایشان جدا
چون بگرید یار باید یار هم گریان شودنی که این گرید جدا گاه آن شود گریان جدا
هر چه بپسندد بخود بپسندد آنرا بهر یار هر چه از خود دور خواهد خواهد از یاران جدا
دشمنان یار را دشمن بود از جان و دل دوستش را دوست دار باشد از عدوان جدا
مال اگر داری برو در راه یاران صرف کنورنه خدمت کن مباش از نیکی و احسان جدا
بگذر از راحت جفا و محنت اخوان بکش ورنه تنها مانی و بی یار و سرگردان جدا
فيض میداند که در الفت چها بنهاده اند
او چه داند کو بود از سنت و قرآن جدا
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا
کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسدآشنایان در پی گنجینه های عمرها
هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانۀ هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا
بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد میزند بر دل بگد چون آشنا کرد آشنا
خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمینتا بریزد روزی آن بر سر این از سما
چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد بی سلام از بگذرد بر جان خلد زان خارها
راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا
شکوه کم کن فيض از یاران ودر خودکن نظرتا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا
گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو
با خدای خویش میباش آشنا و آشنا
وصل با دلدار میباید مرا فصل از اغیار می باید مرا
چون نیم از اصل خود ببریده اند نالهای زار می باید مرا
من کجا و رسم عقل و دین کجا مست یارم یار می باید مرا
بی وصال او نمیخواهم بهشت دار بعد از جار میباید مرا
عشق از نام نکو ننگ آیدش عاشقم من عار می باید مرا
عقل دادم بستدم دیوانگی شیوۀ این کار میباید مرا
تا بکی این راز را پنهان کنم مستی و اظهار میباید مرا
سر زمن سر میزند بی اختیار محرم اسرار میباید مرا
گفتگو بگذار فيض و کار کن
در ره او کار میباید مرا
علم رسمی از کجا عرفان کجا دانش فکری کجا وجدان کجا
عشق را با عقل نسبت کی توان شاه فرمان ده کجا دربان کجا
دوست را داد او نشان دید این عیان کو نشان و دیدن جانان کجا
کی بجانان میرسد بی عشق جان جان بی عشق از کجا جانان کجا
کی دلی بی عشق بیند روی دوست قطرۀ خون از کجا عمان کجا
جان و دل هم عشق باشد در بدن زاهدان را دل کجا یا جان کجا
دردها را عشق درمان میکند درد را بی عاشقی درمان کجا
عشق این را این و این را آن کند گر نباشد عشق این و ان کجا
هم سر ما عشق و هم سامان ما سر کجائی عشق یا سامان کجا
عشق خان و مان هر بی خان و مان
فيض را بی عشق و خان و مان کجا
اگر فضل خدای ما بجنبش جا دهد ما را بعشق او دهیم از جان و دل فردوس اعلا را
بآب چشم و رنگ زرد و داع بندگی بر دل که در کاراست ما را نیست حاجت حقتعالی را
بود تاویل این مصراع حافظ آنچه من گفتم باب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبا را
نباشد لطف او با ما چه سود از زهد و از تقوی چوباشد لطف اوبا ما چه حاصل زهدوتقوی را
ولی ما را بباید طاعت و تقوی و اخلاصی ادب باید رعایت کرد امر حق تعالی را
بلی ما را نباشد کار بارّد و قبول او که او بهتر شناسد خبث و طیب و طینت ما را
بترس از آنچه در اول مقدر شد برای تو باهل معرفت بگذار بس حل معما را
بیاخاموش شو ای فيض از این اسرار و دم در کش
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را
آنچه را از بهر من او خواست آن آید مرا خواستش از راز پنهان ناگهان آید مرا
سعی در تحصیل دنیا و فضولش بیهده است در ازل قدری که روزی شد همان آید مرا
سوی مشرق گر روم یا راه مغرب بسپرم برجبینم آنچه بنوشته است آن آید مرا
بر سرم گرچه نمیدانم چه خواهد آمدن اینقدر دانم که مردن بی امان آید مرا
هیچ تمهیدی نکردم بهر مهمان اجل با وجود آنکه دانم ناگهان آید مرا
زندگانی شد تلف سودی نیامد زان بکف نیست از کس شکوه ام از خود زیان آید مرا
هر که خیری میکند اضعاف آن یابد جزا میدهم جان در رهش تا جان جان آید مرا
هر که بخشد جرمی از کس بگذرند ازجرم او میکنم من اینچنین تا آنچنان آید مرا
هر که بر تن میفزاید نور جان کم میکند
میگذارم فيض تن تا نور جان آید مرا
دل چو بستم بخدا حسبی الله و کفی نروم سوی سوی حسبی الله و کفی
تن من خاک رهش دل من جلوه گهش سرو جانم بفدا حسبی الله و کفی
او چو دردی دهدم یا که داغی نهدم نبرم نام دوا حسبی الله و کفی
همه نورست و ضیا همه رویست و صفاهمه مهرست و وفاحسبی الله و کفی
او کند مهر و وفا من کنم جور و جفا من مرض اوست شفا حسبی الله و کفی
گر بخواند بدوم ور براند نرومچون توان رفت کجا حسبی الله و کفی
فيض ازین گونه بگوی در غم دوست بموی
ورد جان ساز دلا حسبی الله و کفی
تن خاک راه دوست کنم حسبی الحبیبجان نیز در رهش فکنم حسبی الحبیب
چون عشق در سرای وجودم نزول کرد از خویشتن طمع بکنم حسبی الحبیب
دل سوخت چون در آتش سودای عشق او جان هم در آتشش فکنم حسبی الحبیب
چون ناصر من اوست چو منصور میروم خود را بدار عشق زنم حسبی الحبیب
حلاج عشق چون بزند پنبۀ تنم بر دست و بازوی که تنم حسبی الحبیب
مهرش چو ذره ذره کند پیکر مرا من در هواش رقص کنم حسبی الحبیب
دل بر کنم چو فيض زبود و نبود خویش
بر هر چه رای اوست تنم حسبی الحبیب
بیمار زارم انت الطبیب درد تو دارم انت الحبیب
از تست دردم گرد تو گردم درمان من کن انت الطبیب
بر تو عیانست سوز نهانم بر سر و اعلان انت الرقیب
هر سو کنم رو باشی تو آن سو با هر من و او انت القریب
آمد رهی شیء للهی بهر بهی انت المجیب
آمد بر تو خاک در تو باجرم بی حد انت الحسیب
هم چشم گریان هم دل پشیمانترسان و لرزان انت المهیب
فیضست و عجزی بر درگه تو یا قابل التوب یا استثیب
اغفر ذنوبی و استر عیوبی
انی انیب یا مستجیب
در وصل تو میزنند احباب افتتح یا مفتح الابواب
چه شود گر بر تو ره یابند کم بقوا ناظرین خلف الباب
تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب طال تطوا فهم وراء حجاب
در پس پرده تا بکی حسرت ارحم نظرة بلا جلباب
از توشان جز تو مدعائی نیست ما لدیهم سوی لقاک ثواب
خود حساب کتاب خود کرده انهم قسطهم بغیر حساب
وجنوا قل موتهم ثمرات و اوتوا قبل نقلهم بشراب
سکروا فی هواک ثم ضحوا ما لهم فی سواک هواک مناب
از سببها گذاشته اند و حجب خرقوا الحجب ارتقوا الاسباب
کرده بانفس و با هواغزواتهزموا الجند قاتلوا الاحزاب
فيض از خود اگر بپرهیزی
انّ للمتّقین حسن مآب
در وصل تو میزنند احباب تاب هجران نماندشان بشتاب
بی تو جان تا بکی تواند زیست دل بیچاره چند آرد تاب
بنماآفتابرا بسی ابر بگشا از جمال خویش نقاب
تا بمانند عاقلان حیران خشک مغزان شوند اولواالالباب
پیشوایان شوند تازه مرید شیب را نو کنند عهد شباب
بنده و خواجه در هم آمیزند یتفانی العبید فی الارباب
باخودآیند بیخودان هواهوشیاران شوند مست و خراب
نه بصر ماند از اولوا الابصارنه ادب آید از اولوا الالباب
اینچنین روزی ار شود روزی
لیس فيض یری والااصجاب
عشق پرداز ما مرا دریاب ای بلای خدا مرا دریاب
سوخت از آتش هوس جانم بردم آبم هوا مرا در یاب
لحظه لحظه خودی و خود بینی گیردم از خدا مرا دریاب
صحبت خلق دورم از حق کرد عمر من شد هبا مرا در یاب
هر دم آید گرانی از طرفی گیرد از من مرا مرادریاب
در گلو غصه قصه در دل ماند محرم رازها مرا دریاب
کشت بیگانه ام به غمخواری یکره ای آشنا مرا دریاب
نزدم در رضای حق نفسی برضای خدا مرا دریاب
بگدائی بدین در آمده ام نظری کن شهامرا دریاب
فیض را سوی حق نشانی ده
رهبر وراهنمای مرا دریاب
گفتمش دل بر آتش تو کباب گفت جانها زمایست در تب و تاب
گفتمش اضطراب دلها چیستگفت آرام سینه های کباب
گفتمش اشگ راه خوابم بست گفت کی بود عاشقانرا خواب
گفتمش بهر عاشقان چکنی گفت بر گیرم از جمال نقاب
گفتمش پرده حمال تو چیست گفت بگذر زخویشتن در ایاب
گفتمش تاب آن جمالم نیست گفت چون بی تو گردی اری تاب
گفتمش باده لب لعلب گفت از حسرتش توان شد آب
گفتمش تشنۀ وصال توام گفت زین می کسی نشد سیراب
گفتمش جان و دل فدا کردم گفت آری چنین کنند احباب
گفتمش مرد فيض د رغم تو
گفت طوبی لهم و حسن مآب
ای که چون عمر میروی بشتاب خستگانرا به غمزۀ دریاب
گروفا میکنی بوعده قتل کارم از دست میرود بشتاب
غم تو راحت دل غمگین عشقت آرام سینهای کباب
بی خودم کن از آن لب میگون تشنۀ را به جرعۀ دریاب
شب نشستم بیاد ابرویتپشت بر خواب و روی در محراب
عاشقانرا سر غنودن نیست دیدۀ بی دلان ندارد خواب
خواب در چشم من چه سان آید چون دمی نیست خالی از سیلاب
بر رخم بسته تا بکی در وصلافتتح یا مفتح الابواب
فيض آندم بدوست پیوندی
که نباشی تو در میانه حجاب
بده پیمانه سرشار امشب مرا بستان زمن ای یار امشب
ندارم طاقت بار جدائی مرا از دوش من بردار امشب
نقاب من زروی خویش برگیر برافکن پرده از اسرار امشب
زخورشید جمالت پرده بردار شبم را روز کن ای یار امشب
بیا از یکدیگر کامی بگیریمفلک در خواب و ما بیدار امشب
شب قدر و ملایک جمله حاضر مهل ساقی مرا هشیار امشب
از آن لب شربت بیهوشیم ده مرا با خویشتن مگذار امشب
ببویت دم بدم از جارود دل قرار دل تو باش ای یار امشب
بسی محنت که از هجرانکشیدم دلم را باز ده دلدار امشب
ببالینم دمی از لطف بنشین مرا مگذار بی تیمار امشب
بدست خویشتن تیمارمن کنمرا مگذار با اغیار امشب
نخواهم داشت از دامان جان دست
سر فیضست و پای یار امشب
بیمار زارم دریاب دریاب جز تو ندارم دریاب دریاب
در راه عشقت از پا فتادم رحمی که زارم دریاب دریاب
دو از رخ تو در خاک و در خون جان می سپارم دریاب دریاب
جان شد خیالی تن شد هلالی زار و نزارم دریاب دریاب
با سخت جانی ابرو کمانی افتاده کارم دریاب دریاب
شد زاشک خونین رویم منقّش زیبا نگارم دریاب دریاب
دل شد زشوق آب بشتاب بشتاب طاقت ندارم دریاب دریاب
شد در فراقت نامهربانااز دست کارم دریاب دریاب
مشکل که فیضت زین غم برد جان
بیمار و زارم دریاب دریاب
زان دو چشمم مدام مست و خراب میکشم لحظه لحظه جام شراب
میشوی از فورغ حسن آتش میشوم از نگاه حسرت آب
غمزۀ شوخ چشم فتّانت میبرباید دل از اولوا الالباب
هوشمندان زنرگس مستت بیخود افتاده اند مست و خراب
قامتی خواهد آمدم در بر دوش دیدم قیامتی در خواب
خون دل تا بکی بدیده برمچون کنم در جگر ندارم آب
در وصلت چو بستۀ بر فيض
افتح یا مفتح الابواب
این چه چشمت و چه ابرو چه لباین چه قدست و چه رفتار عجب
این چه خطست و چه خالست و چه حسن این چه تمکین چه جا و چه ادب
هر یکی از دگری شیرین تر لب و دندان و دهان و غبغب
جلوهایت همه آرایش ناز غمزهایت همه اسباب و طرب
حرکاتت همه موزون و بجا سکناتت همه مطبوع و عجب
پای تا سر همه شیرین و لطیف این چه نخلست سراپای رطب
شب هجران تو غم بر سر غم روز وصلت همه شادی و طرب
شب اغیار زدیدار تو روزروز من از غم هجران تو شب
شب اغیار ز تو روز و چه روز
روز فيض از تو شب آنگاه چه شب
براوج خوبی دیدم مهی شب گفتم زمهرش در تاب و در تب
گفتم چه باشد نزد من آئی در خدمت تو باشم یک امشب
گفتا چه مطلب از خدمت منگفتم چه باشد غیر از تو مطلب
گفتا بیایم منزل کدامست گفتی که شد روز در چشمم آن شب
گفتم ثنایش کردم دعایش در حفظ دارش از چشم یا رب
آمد بمنزل بنشست در دلگفتی که جانی آمد بقالب
گفتا چه خواهی ؟ گفتم جمالت گه مست از چشم گه بیخود از لب
از زلف گاهی خاطر پریشان از غمزه گاهی در تاب و در تب
گفتا که چشمم مستیست خونخوار وین زلف و غمزه مار است و عقرب
چون تو گرفتار داریم بسیار در دام زلف و در چاه غبغب
میگفت سرخوش شیرین و دلکش گفتی که شکر میبارد از لب
گفتم لبت را یعنی ببوسم شد در حیا زد انگشت بر لب
گفتم دهانت گفتا که حرفیست بی جام و باده و آنگه لبالب
گفتم که بالات گفتا بلائیست بگذر بخیری زین گونه مطلب
این گفت و برخواست صد فتنه شد راستروز قیامت دیدم من آن شب
چون بنگریدم کس را ندیدم نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ
در سوز دل ماند از حسرتش فيضبا آه و ناله با بانگ یا رب
دل بکن جانا از این دیر خراب
کاسمان در رفتنت دارد شتاب
گرنکندی بسته ماند اینجا دلت تو بمانی بیدل آنجا در عذاب
حسرتی ماند بدل آنرا که داد دل بچیزی گر نشد زان کامیاب
هست دنیا چون سرابی تشنه را تشنه کی سیراب گردد از سراب
آیدت هر دم سرابی در نظر سوی آن رانی بتعجیل و شتاب
آن نباشد آب و دیگر همچنین هرگز از دنیا نگردی کامیاب
خل غیرالله اقبل نحوه هر چه بینی غر حق زان رو بتاب
ددر را بگذار و صافی را بگیر بگذر از قشر ای دل و بستان لباب
تا شوی با جان عالم متصلتا شوی از روح عالم کامیاب
گفت با تو فيض اسرار سخن
فهم کن والله اعلم بالصواب
سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب
فاش ببین که دعا روی خدا در اولیا بهر جمال کبریا آئینة صفا طلب
گفت خدا که اولیا روی من و ره منند هر چه خواهی از خدا بر در اولیا طلب
سرور اولیا نبیست و زپس مصطفی علی استخدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب
پیروی رسول حق دوستی حق آورد پیروی رسول کن دوستی خدا طلب
چشم بصیرتت بخود نور پذیر کی شود نور بصیرت دل از صاحب انّما طلب
شرع سفینۀ نجات آل رسول ناخداتساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب
دل بدمم بگوش هوش میفکنند این سروش معرفت از طلب کنی از برکات ما طلب
خستۀ جهل را بگوی خیز و بیا بجست جوی از برما شفا بجو از دم ما دعا طلب
مفلس بینوا بیا از در ما بجوا نوا صاحب مدعا بیا از در ما دوا طلب
چند زپست همتی فرش شوی برین زمین روی بروی عرش کن راه سوی سما طلب
چیست سما سمای غیب ممکلت بری زعیب جای بقای جاودان سعی کن آن بقا طلب
نیست خوشی در این سرا کیست بجز غم و عنا عیش در این سرا مجو عیش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافیت گر طلبی درین جهان زهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب
هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلب
هر چه طلب کنی چو فيض یاوه مگو بجا طلب
در محافل شعر میخوانم گهی با آب و تاب گاه بهر خویش خوانم بی لب از روی کتاب
شعر حق خوانم نه باطل حکمت و قوت خرد آنچه روی دل کند سوی حق و دارالثواب
شعر خوانم کاورد ارواح را در اهتزاز لرزه افتد در بدن معنی چو بگشاید نقاب
در مقامی کاندر و سنجند نقد هر سخن آن سخن کان تن بلرزاند نیاید در حساب
شور در سر نور در دل افکند اشعار حق شیب را سازد شباب و قشر را سازد لباب
روح در پرواز آید زاستماع بیت بیت افکند در سینه آتش آورد در دیده آب
شعر حق پرمغز و شعر باطل از معنی تهی آن بود دریای مواج این بود همچون حباب
آن غزل خوانم که هر کو بشنود بیخود شود با سراپای وجود او کند کار شراب
آن غزل خوانم که جانرا سوی علیین کشد از جمال شاهد مقصود بر گیرد حجاب
آن غزل خوانم که در وی معنی قرآن بود گر فرود آید بکهسار از خجالت گردد آب
آن غزل خوانم که بر دل سرد گرداند جهان جان شود مشتاق رحلت زین کهن دیر خراب
جلوه های معنیش جان در دل سامع کند تا حیات تازه یابد گردد از حق کامیاب
بشنود گر عابدان بیند رخ معبود را از میان عابد و معبود برخیزد حجاب
گر بگوش زاهد آید بیتی از ابیات او بگذرد ز انکار اهل دل شود مست و خراب
نیست شعر من چو شعر شاعران خالی زمغز
تا توانی دل بتاب از شعر فيض و رو متاب
آنکه را هستی همیشه در طلب در تو پنهان است از خود می طلب
زانچه میجوئی بروز و شب نشان در بر تو حاضر است او روز و شب
تار و پود هیکلت او می تند در دلت از وی فتد شور و شغب
از فراق او تن تو در گداز رشتۀ جانت از او در تاب و تب
روی او سوی تو ای غافل زخود چشم بگشا هان چه شدپاس ادب
مایۀ شادی درون جان تست از چه غم داری تو ای کان طرب
یکنفس از دیدنش فارغ مباش در لقا یکدم میاسا از طلب
حاضر و غایب بغیر از وی که دید من هرب منه الیه قد رغب
حکمت او بس غرایب را مناط قدرت او بس عجایب را سبب
ای زسر تا پا همه خلقت غریب ای ز پا تا سر همه امرت عجب
جامع اضداد جز حق نیست فيضره بحق بنمودمت زین ره طلب
هر کسی در غور این کم میرسد
گر رسیدی تو بدین مگشای لب
شبی رو بحق آر ای جان مخسب بنال از غم درد پنهان مخسب
ترا چارۀ باید از بهر درد بسوز شبش ساز درمان مخسب
بیک شب اگر چاره شد خواب کن وگرنه شبی دیگر ای جان مخسب
کجا یک شب و ده شب این میشود بمان خواب راحت بدو نان مخسب
نخسبی بسی شب ز درد تنت اگر جان زتن به بود هان مخسب
بخسب از نفهمیدۀ درد جان و گرنه بجای عزیزان مخسب
چو خواب آیدت سربزانو بنهببستر میفت و بسامان مخسب
سحر گه خروسان خروشان شوند تو هم چون خروسان خروشان مخسب
اگر خواب تن را فزونی دهدبرد روح را خواب نقصان مخسب
اگر اول شب نخسبی چو فيض
چو نیمی رود یا که ثلثآن مخسب
گنج ابدی پیروی حق و عبادت مفتاح در خیر نمازی بجماعت
معنای نمازست حضور دل و اخیات زنهار بصورت مکن ایدوست قناعت
راضی مشو از بندگی تا ننمائی آداب و شرایط همه را نیک رعایت
هر چند که وسواس کنی سود ندارد خود را ندهی تا بدل و جان بعبادت
خواهی بعبادت خللی راه نیابد میکن دلت از وسوسۀ دیو حمایت
خواهی که زدستت نرود وقت فضیلت مگذار که تا کار کشد وقت طهارت
از دست مده راتبۀ ورد شبانروز تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت
برخیزی و وتری بگذاری بسحرگاهمفتوح شود بر رخت ابواب سعادت
هرگز نتوانی که تلافی کنی آنرا گر از تو شود فوت نمازی بجماعت
طاعت نپزیرند در آن نیست چه تقوی زنهار مکن معصیتی داخل طاعت
این کار بعادت نشود راست خدا را هنگام عبادات به پرهیز ز عادت
هر رنج که در راه عبادت کشی ای فيض
در آخرت آن یابد تبدیل براحت
ای آنکه توئی قبله ارباب کیاست چون تو نبود راهنمائی بنفاست
گر دعوی دانش کنی از بهر مباهات تسخیر نموده است ترا حبّ ریاست
ای سایس اغیار بتعلیم و هدایت نفس دغلت را نکنی هیچ سیاست
ای حارس بیگانه ز انواع جهالت خود را نکنی هیچ زابلیس حراست
عیب جلی خویش نه بینی بدو دیده عیب خفی غیر بیابی بفراست
گوئی همه را درس بقانون و اشارات خود هیچ شفائی نبیابی ز دراست
تمییز شریفان و خسیسان زتو پرسند از نفس شریفت نکنی دور خساست
باطن همه آلبوده بانواع رذایل پاکیزه کنی ظاهر خود را زنجاست
بینی بدی از کس نکنی صبر بر اخفا ور نیک عداوت کنی از رشک و نفاست
گوئی همه جا عیب کسانرا بعلالا در خویش نه بینی شره و بخل و شراست
اصلاح خود او لیست زدلها خبرت نیست در کار کسان کار مفرمای کیاست
هر تخم که کاری ثمر آن در وی فيض
میکن بنکو کاری انواع غراست
تا نگذرد زنام سزاوار نام نیست تا معترف به نقص نباشد تمام نیست
ای نامور ز پیش و پس خویش کند حذر جائی مدان که بهر شکار تو دام نیست
عرفان طلب نخست و پس آنگاه بندگی بی معرفت عبادت عابد تمام نیست
از دینی اکتفا به تمتع کن و بمان کین ناقبول قابل عقد دوام نیست
کامی مجو زدهرکه نا کامیست کام کامی که دل درو نتوان بست کام نیست
کس را نه کام داده نه ناکام کرده اند فرقی درین میان خواص و عوام نیست
بهر خواص گر چه بود لطف های خاص بهر عوام نیز بود آنچه عام نیست
دارد مصیبتی همه لیک مختلف تلخست احتمال مصیبت چو عام نیست
حزن و سرور را بمساوات داده اند گر چه تفاوتی است که خواجه غلام نیست
زاهد کجا و عاشق شوریده سر کجا هرگز میان این دو نفر التیام نیست
بگذر بخیر دشمن و بر ما مکن سلام سالم چو نیستیم ز شرط سلام نیست
غافل ز ذکر حق نشوی فيض یکنفس
بی ذکر مستدام عبادت تمام نیست
آمرزش من از تو خدایا غریب نیست از بنده جرم و عفو زمولا غریب نیست
وهابی و جوادی معطی ذوالمنن بنوازی ار بلطف گدا را غریب نیست
افتاده ام بخاک درت از ره نیاز راهم دهی بعالم بالا غریب نیست
سودی نمیرسد بتو از طاعت کسی گر بگذری ز جرم برایا غریب نیست
از بنده دور نیست که جرم و خطا کند بخشیدن از خدای تعالی غریب نیست
اقرار میکنم به گناهان خویشتن رحمی کن ای کریم و ببخشا غریب نیست
گر طاعتم سزا نبود رایگان ببخش کالاوریش صاحب کالا غریب نیست
گر معصیت سزا نبود معصیت مبین بیچارگی ببین ز تو اینها غریب نیست
از من غریب نیست که سوزم در آتشت ور تو دهی بنزد خودت جا غریب نیست
از حد خود زیاده اگر میکنم طلب در حضرت کریم تمنا غریب نیست
فیضست و درگه تو ازین در کجا رودالحاح بر در تو خدایا غریب نیست
دارم محبت نبی و خاندان او
گر در جوارشان دهیم جا غریب نیست
الهی بکامم شرابی فرست شرابی زجام خطابی فرست
مرا کشت رنج خمار الست دگر باره از نو شرابی فرست
دلم تا صفا یابد از زنگ غم بدردی کشانت که تابی فرست
شد افسرده جانم درین خاکدان زمهرت بدل آب و تابی فرست
زسر جوش خمخانۀ حب خویش بجام شرابم حبابی فرست
بلب تشنۀ چشمۀ معرفت بساقی کوثر که آبی فرست
بعصیان سرا پای آلوده ام زجام طهورم شرابی فرست
بمعمار میکن حوالت مرا امیری بملک خرابی فرست
بدل تخم امیدگشتم بسی بدین کشتزارم سحابی فرست
زدریای غفران و ابر کرم مرا رحمت بی حسابی فرست
برای براتم ز آتشکدهز سوی یمینم کتابی فرست
ز قشر سخن فيض دلگیر شد
ز معنای بکرم لبابی فرست
قصه عشق گفتنم هوس استدر اسرار سفتنم هوس است
کنم افشای راز در پردهگفتنی در نهفتنم هوس است
حال زار دل رمیده خویشاز لبانت شنفتنم هوس است
در فراقت دلم چو غنچه گرفتدر و صالت شگفتنم هوس است
با تو بودن ز شام تا دم صبحو ز سحر تا بخفتنم هوس است
وصف حسن تو جفای رقیبدر حضور تو گفتنم هوس است
گرد خویش از ره تو کردن دوررهگذار تو رفتنم هوس است
بی خودم کن در آ در آغوشمبا تو بی خویش خفتنم هوس است
زین معانی دگر مزن دم فیضگز بیان هم نهفتنم هوس است
این جواب غزل که حافظ گفت
راز دل با تو گفتنم هوس است
گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن استراهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است
گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن کان موسم جواهر اسرار شفتن است
خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است
بیمار دل زمعرفت از شمۀ برد بیماریش فزون شود اولی نهفتن است
با گفتگو بگوي كه هنگام خفتن است درهم كشيده روي ور آيد چو غنچه باش
گل گل شگفته شو كه محل شگفتن است خونين دلي چو غنچه به بيني صباش باش
غم از دلش بروب كه محراب رفتن است گربرخوري بسوخته جان دل شكستة
رو جمله گوش باش كه جاي شنفتن است دانائي ار بدست تو افتد كند حديث
كان خامشي سراي زاغيار رفتن است چون با كجي بمجلسي افتي مزن نفس
پرگوي را علاج بترك شنفتن است بدگوئي راز وصف نگوئي زبان به بند
لب از سمر به بند كه آن وقت خفتن استشبها چو از عشا و عشا يافتي فراغ
اشعار فيض حكمت محض است شعر نيست
كي لايق طريقه او شعر گفتن است
يار يكديگر شدن از قوم و خويشان خوش نماسترازها با اهل گفتن زاهل عرفان خوش نماست
زاهل علم و پيشوايان و فقيهان خوش نماست نصرت دين حق و در درد بودن متفق
درس وبحث وعلم وحكمت ازحكيمان خوش نماست اين فقيهان مجادل از كجا حكمت كجا
با خضوع جان و تن از اهل قرآن خوش نماست خواندن قرآن و فهميدن به آواز حزين
ترك تطويل و ريا از مقتديان خوش نماست چون نمازي در جماعت ميشود كوته بهست
تقوي از باطل نمودن زاهل ايمان خوش نماست گز مزاحي ميكند مومن بحق نيكوست آن
خنده و بازي و خوش طبعي زطفلان خوش نماستمرد چون بالغ شود بايد بحق رو آورد
و آن قباي تار در بر قد خوبان خوش نماست ژندة پاكيزه بر بالاي درويشان نكو
مهرباني و تواضع از بزرگان خوش نماست سهل باشد گر كنند افتادگان افتادگي
بخشش بي من و ايذا از كريمان خوش نماست اقتصار سايلان بر قوت از روي سكوت
هر كه كار خويش را نيكو كند آن خوش نماست هر كسي را حق تعالي بهر كاري آفريد
مستي و شوريدگي از مي پرستان خوش نماست عاقلان را عاقلي خوش عاشقان را عاشقي
عاشقانرا حرف وصل يار و هجران خوش نماست زاهد ار از زهد گويد عابد از صوم و صلوه
عارفان را سير در اسرار قرآن خوش نماست واعظ ار آرد حديثي از كلام انبيا
فيض ميكن جهد تا سنجيده تر آيد سخن
گفتن شعر از دم سنجيده گويان خوش نماست
دلبري و ناز و استغنا از اينان خوش نماست بر رخ مه طلعتان زلف پريشان خوش نماست
دلبران را پرسش احوال ايشان خوش نماست عاشقان را زاري و مسكيني و افتادگي
امتناع و شرم و تمكين از نكويان خوش نماست خوبرويان را پريشان اختلاطي خوب نيست
صبر بر آزار يار از مهر كيشان خوش نماست هر جفائي كز نكو رويان رسد بايد كشيد
تير زهرآلوده از مژگان خوبان خوش نماست از لب شيرين عتاب تلخ شيرينست و خوش
از نگاهي عالمي سازند ويران خوش نماست هر چه با هر كس كنند اين قوم ايشان را رسد
دلربائي اينچنين از دلربايان خوش نماست تا نظر افكنده چندين عابد از ره برده اند
هرچه باعاشق كني در كيش عشق آن خوش نماستبر درت افتاده ام خواهي بكش خواهي ببخش
تلخ و دشنام از لب شيرين دهانان خوش نماست هر چه ميخواهي بگو كآيد سخن زان لب نكو
جلوهاي قامت سرو خرامان خوش نماست ساعتي برخيز و بخرام و قيامت راست كن
از خردمند اين و از صاحب نظران خوش نماست عاقلان گر چشم پوشند از نكويان عيب نيست
فيض ازين پس گر نگوئي شعر در طور مجاز
نسپري الا طريق اهل عرفان خوش نماست
بيك پيمانه از خود ميتوان رست اگر ساغر دهد ساقي ازين دست
اشارتهاي ساقي ميكند مست حريفانرا چه حاجت با شرابست
بمژگان هم دل ما مي توان خست چه لازم روي از مادر كشيدن
بنو هر لحظه عهدي ميتوان بست به بستن من خوشم تو با شكستن
خوشا آن جان كه از جز يار بگسست خوشا آندل كه زاغيار ببريد
خوشا آن جان كه با جانانه پيوست خوشا آن دل كه با دلدار آميخت
بخلوت خانة توحيد بنشست خوش آنكو از سر كونين برخواست
نيامد جز مرا اين صيد در شستباميد تو افكندند بسيار
بلندي مي تواند كرد بر چرخ
كسي گو نزد تو چون فيض شدپست
بيخود افتاده زمين يكتن شيدائي تست نه فلك چرخ زنان سودائي تست
هر كه حيران جماليست تماشائي تست جز تماشاي جمال تو تماشائي نيست
گر بود راست همان ساية زيبائي تست هر كه افراخت بدعوائي نكوئي كردن
آن زبالاي برازندة بالائي تست سروقدان كه زبالائي بالا بالند
شمة از گل خود رستة زيبائي تست هر گلي را كه بود رنگ درينگلشن و بوي
همه يك بينش در پردة بينائي تست از ازل تاباند بينش هر بينائي
همه يك ذره خورشيد هويدائي تست هر چه را دردو جهان نور هويدائي هست
رمز پيدا شدن قالب پيدائي تست سرّ پنهان شدن روح نهان بودن تو
نور دانائي تو زور توانائي تستهر كجا رسم توانائي و دانائي هست
لاف خودرائي ما پرتو خود رائي تست بنده خود كيست كه خود رأي بود در كاري
آنچه هست سزاوار تو آقائي تستبسزاي تو نكرديم دمي بندگيت
فيض خود را تو بكردار خوش آراسته كن
حسن گفتار نه در خورد خود آرائي تست
وزعقاب تو مفرم سوي تست از عتاب تو پناهم خوي تست
بيم من از تو اميدم سوي تست از تو هر دم ميگريزم سوي تو
قبلة چشم دلم ابروي تست ديدة دل محو روي تو مدام
مستي من از لب دلجوي تست هستي من از خطاب امر كن
هر كه دارد دوستي بر بوي تست نيست در عالم بجز تو دوستي
هر كجا خوئيست خوش آنخوي تست محسنانرا تو بر احسان داشتي
حسن خوبان پرتوي از روي تست حب محبوبان زحبت شمة
غمزة از نرگس جادوي تست چشم خوبان كان دل از جا ميبرد
فيض مسكين هم گداي كوي تستپس گدا كردي زلطفت پادشاه
نيست از ما غيرنامي اوست خود را دوست دوست
نيست ما را مائي مائي اگر هست اوست اوست
مغز او معلاي او صورت او پوست پوست هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي
معني ارچه شد نهان ليكن سراسر روست روست صورت ار چه شد هويدا ليك سر تا پا قفاست
صورت آن پردة او سر معني اوست اوست معني هر چيز تسبيح خدا و حمد او
نيست تكليفي برايشان طبعشانرا خوست خوستبا زبان فطرت اصلي است تسبيح همه
جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست عارفانند اهل معني مغز مي بينند مغز
از كف بحر معاني روزي من جوست جوست من نيم از عارفان و نيستم از جاهلان
چون ندارم ره بمجلس مسكن من كوست كوستچون ندارم ره بدريا كرده ام با جوي خوي
فيض را ديدم بگلزار حقيقت در طواف
گفتمش ره يافتي گفتا نصيبم بوست بوست
آنكه دل از عشق او زنده بود اوست اوست در صدف جان دردي نيست بجز دوست دوست
هر چه بجز عشق او نيست بجز پوست پوست نغز درين نه طبق نيست بجز عشق حق
روي پري پيكران زان گل رو روست روست قدسهي قامتان زان چمن آراست راست
نيست مني در ميان من نه منم اوست اوست عشق مرا پيشه شد در رك و در ريشه شد
بر سرخاك رهش ديده من جوست جوست مهر رخ دوست را سينه من جاست جاست
چون كمر دلبران اين تن من موست موست چون رخ مه طلعتان جان من افروختند
خواري ما بهر ما عزت ما زوست زوست اوست همه عز و نازما همه دل و نياز
اوست چنان ما چنين كس چكند خوست خوستاو همه احسان وجود ما همه جرم و جحود
بوي خدا ميوزد از نفس اهل دل
نيست سخن شعرفيض عطر از آن بوست بوست
نيست ما را مائي اگر مائي هست اوست اوست نيست از ما غير نامي اوست خود را دوست دوست
مغز او معلاي او و صورت او پوست پوست هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي
معني ار چه شد نهان ليكن سراسر روست روست صورت ار چه شد هويدا ليك سرتا پا قفاست
صورت او پرده او سر معني اوست اوست معني هر چيز تسبيح خدا و حمد او
نيست تكليفي برايشان طبعشانرا خوست خوست با زبان فطرت اصلي است تسبيح همه
جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست عارفانند اهل معني مغز مي بينند مغز
ازكف بحر معاني روزي من جوست جوست من نيم از عارفان و نيستم از جاهلان
چون ندارم ره بمجلس مسكن من كوست كوستچون ندارم ره بدريا كرده ام با جوي خوي
فيض را ديدم بگلزار حقيقت در طواف
گفتمش دريافتي گفتا نصيب بوست بوست
در دل هر ذره خورشيد نهان پيداست كيست آنكه پنهانست از چشم كسان پيداست كيست
هم زمين را تا بجنبد هر زمان پيداست كيست آنكه دارد آسمانرا تا نيفتد بر زمين
كارفرماي زمين و آسمان پيداست كيست سر نه پيچد هيچيك از حلقة فرمان او
باز در پيدا و پيدائي نهان پيداست كيست آنكه زو پيداست هر پيدا و هر پيدائي
در عيان پيدا و در پنهان عيان پيداست كيست ظاهر باطن نما و باطن ظاهر نما
در نقاب از ديدة نامحرمان پيداست كيست آنكه او پيداست چون خورشيد نزد عارفان
تا بريزد آب و رنگ عاشقان پيداست كيست آنكه روي گلعذارانرا طراوت داد و رنگ
هر جميلي مي دهد از وي نشان پيداست كيست آنكه حسن خوبرويان پرتوي از حسن اوست
كوه ازو نالان و دريا در فغان پيداست كيست آنكه بهر او زمين بي خود فلك سرگشته است
در دل دانا نهان از جاهلان پيداست كيست آنكه هر دم صد قيامت آشكارا ميكند
جمله عالم زوست در آه و فغان پيداست كيست آنكه شوري در دل هر ذرة افكنده است
ذات پاك او بري از جسم و جان پيداست كيست آنكه جسم و جان ازو پيدا و او از جسم و جان
برضمير بي غبار عارفان پيداست كيست آنكه او آئينة كونست و كون آئينه اش
نزد صاحب دل چو خورشيد جهان پيداست كيستآنكه مقصود منست از گفتن بيت و غزل
گرنداند اهل شك فيض از كه ميگويد سخن
نزد ارباب بصيرت بيگمان پيداست كيست
هيچ ديّاري بجز حق در دياري هست نيست اينجهانرا غير حق پروردگاري هست نيست
عاشقانرا غير ذكر دوست كاري هست نيست عارفان را جز خدا با كس نباشد الفتي
غير كارحق و بارش كار و باري هست نيست حق شناسانرا كه بر باطل فشاندند آستين
غيرعشق حق و حق كاري و باري هست نيست دل بعشق حق بيند از غير حق بيزار شو
غير مستش در دو عالم هوشياري هست نيست مست حق شو تا كه باشي هوشيار وقت خود
بنده را جز اختيارش اختياري هست نيست اختيار خود باو بگذار و بگذر زاختيار
خستگانرا غير لطفش غمگساري هست نيستگر غمي داري بيار و عرض كن بر لطف او
غير ايام وصالش روزگاري هست نيست روزگار آنست كان با دوست مي آيد بسر
جز زمان بندگي ليل و نهاري هست نيست عمر آن باشد كه صرف طاعت و تقوي شود
بنگر اندر دستشان از تن غباري هست نيست بيغماني را كه جز تن پروري كاري نبود
جز دل بيمار و چشم اشكباري هست نيست آنكه را آگه شد از تقصير خود در كار حق
غيرخالص روز محشر در شماري هست نيست سعي كن تا سعي تو خالص شود از بهر حق
گر نباشد خالص آنرا اعتباري هست نيست اين عبادتها كه عابد در دل شب ميكند
مثل او در روز محشر شرمساري هست نيست فيض در دنيا براي آخرت كاري نكرد
آه ميكش ناله ميكن شعر ميگو مينويس
رفتگانرا غير ديوان يادگاري هست نيست
زعكس روي تو در ديده روشنائي هست بيا كه از ازلم با تو آشنائي هست
بجان زباده لعل تو جانفزائي هست بدل زچشم خرابت خرابي و مستي
زلعل دلكشت اسباب دلگشائي هست زتاب زلف تو گر دل بخويش مي پيچد
ميان عشق من و حسنت آشنائي هست مرا زشيوه بيگانگيت باكي نيست
وليك دامن لطف ترا رسائي هست اگرچه دست من از دامن تو كوتاهست
زلطفهاي لطيف تو موميائي هست زسنگ قهر تو بر دل شكستي ار آيد
زپاي تا سرت آئين دلربائي هست دل شكسته كجا بندم و دهم بكدام
كه پادشاهي عالم درين گدائي هست سزد كه فخر كند بر شهان گداي درت
چه هر كجا كه غمي هست در جدائي هست نميرسد بجدائي غمي درين عالم
ترا وفاي مراعات بيوفائي هست چنانكه با تو مرا جانب وفا مرعيست
كه هر چه در دو جهان هست در خدائي هست نيازمند خدا از دو كون مستغني است
رساست دست كسي را كه پارسائي هست توان بتقوي و طاعت جهان بدست آورد
اگر ترا بسر خويش پادشاهي هست تواني آنكه كني بر دو كون پادشهي
هزار راحت در رنج بينوائي هستسجود شكر بود فرض بي نوايانرا
اگر چه فيض بمقصود ره نميداند
وليك در طلبش نور رهنمائي هست
و آنكه در دوستي ماية عرفان گرفت هر كه در دوست زد دامن احسان گرفت
هر كه از اين تخم كشت حاصل از آن گرفت دوستي كردگار معرفت آرد بيار
ديد جمال خدا حسن زاحسان گرفت ار در احسان هر انك روي بمقصود كرد
وانكه بدو داد دل در عوضش جان گرفت هر كه بدو داد تن ماية ايمان ستد
عمر دو روزينه داد عمر فراوان گرفت آنكه بدو داد جان زندة جاويد شد
وانكه زعقبي گذشت كام زجانان گرفت هر كه زدنيا گذشت لذت عقبي چشيد
قطره بدريا گذشت بهره زعمان گرفت آنكه باخلاص داد در ره او هر چه داشت
هر چه در امروز كرد روز جزا آن گرفتنيك و بد هر كه هست سوي خودش عايدست
در ره عرفان و عشق فيض بسي سعي كرد
تا كه بتوفيق حق عشق زعرفان گرفت
بي نياز از بندگان لطف الهم كرده است عاشقي در بندگيهاسر براهم كرده است
كهرباي عشق ايزد برگ كاهم كرده است تا مرا از خود ربايد زرد و لاغر داردم
سينه ام گر صاف بيني اشك و آهم كرده است نوري ار بر جبهه ام بینی زداغ عشق دان
آنكه روي خويشتن را قبله گاهم كرده است بر نماز و طاعتم داني كه مي بندد مدام
آنكه او بر درگه خود خاك راهم كرده است هيچ داني كز سحاب كيست آب روي من
آنكه از ريب المنون خود را پناهم كرده است ايمنم از فتنه آخر زمان داني كه كرد
آنكه خوار او شدن عزت پناهم كرده است نيست مدح خود كه ميگويم ثناي ايزدست
رنجة سنگ حوادث دست جاهم كرده استپايمال سفله دارد شهرت بيجا مرا
فيض اگر دعوي عرفان ميكند بس دور نيست
معرفت از پوست پشمي در كلاهم كرده
وين دل ما از رياضات تن ما روشنست اين تن ما از روان روشن ما روشنست
سينه ما از جفاي دشمن ما روشن است هر خيالي كرد دشمن نوري اندر سينه تافت
خاطر ما از زبان الكن ما روشن است صمت حكمت ميفزايد در دل اهل خرد
آن دل حكمت پذير از روزن ما روشنست از دهان ما شنيد و در دل خود جاي داد
ديدة حق بين ما از ديدن ما روشن است چشم دل را كارفرما تا كه روشن تر شود
شمع روي مهوشان از روغن ما روشن است آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش
مستمر گرمابه گرم و كلخن ما روشن است تا بود جان در تن ما اشك و آه ما بجاست
هم زوصلش اين دو چشم روشن ما روشن استهم زهجرش آتشي در جان ما افروخته
ميشود دل مشتعل از اشتياق دوست فيض
اين سخن از شعله دل در تن ما روشن است
زدن تيشه بر اين كوه مرا پيشه شدست پاي تا سر همه ام در غمت انديشه شدست
نخل اميد مرا غيرت تو تيشه شدست خواهش من دگر و آنچه تو خواهي دگرست
ريشة شد بدل اكنون همه دل ريشه شدست هر نهالي كه خيال قد و بالاي تو گشت
از درخت غم تو باغ دلم بيشه شدست دم بدم در دلم از غصه نهالي كارم
بس كه بگداخت سراپاي دلم شيشه شدست بيش ازين تاب جفاي تو ندارم جانا
غم هجران تو بنياد مرا تيشه شدست متصل ميكندش تا كه در آرد از پاي
يادتو ساقي اين بزم و دلم شيشه شدست ناله ام مطرب و خون باده و چشمم ساغر
زعفرانيست رخم يا گل كافيشه شدست گل سرخست رخت ياشده از مي گلگون
پاي تا سر دل حيرت زده انديشه شدستبس كه در حسن سراپاي تو انديشه نمود
فيض هر روز بنظم غزلي پردازد
سفتن گوهر معنيش مگر پيشه شدست
گوهر روحي پاكي بين چه سان در خون نشست عشق بيچون تو يارب در دل من چون نشست
غيرصحراي دل من زان درين هامون نشست گشت عالم را سراپا جاي گنجايش نيافت
مي ندانم چون درآمد از كجا و چون نشست اينقدر دانم كه جا كرده است در ويرانه ام
ملك را بگرفت سرتا سر خرد بيرون نشست پادشاه عشق بر ملك خرد تا دست يافت
سر بصحرا داد عقل و پهلوي مجنون نشست هر خردمندي كه بوئي از مي عشقش شنيد
هر كه نزديك من آمد لاجرم در خون نشست جويها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
تيره آه از سينه ام برخواست برگردون نشست اشك تا سر كرد از چشمم بدورم شد محيط
گرد محنت بر سر و روي دلم افزون نشست چرخ هر چند از ترحم مهرباني بيش كرد
در غزل فكري نبايد كرد چندان فيض را
معني برخاست تا از خاطرش موزون نشست
ره بهشت كدامست و منزل راحت دلم گرفت ازين خاكدان پر وحشت
كجاست منزل مألوف و يار بي كلفت بلاست صحبت بيگانه و ديار غريب
نفس گره شده در كام ماند از غيرت زسينه گشت جدا و نيافت محرم راز
زدودمي بنسيمي دمي ز دل كربت اگر بعالم غيبم دريچة بودي
دل گرفته گشايد زكربت غربت مگر سروش رحيلي بگوش جان آمد
كه سخت شعله كشيده است آتش فرقت زوصل دوست نسيمي بيار باد صبا
زهي انيس و زهي خامشي زهي صحبت بجز كتاب انيسي دلم نميخواهد
من و خدا و كتابي و گوشة خلوتاگر اجل دهدم مهلت و خدا توفيق
هزار شكر كه كاري بخلق نيست مرا
خدا پسند بود فيض را زهي همت
برون روم زدر ديگر اي فلان همت گراني از بدرون آيد از در جنت
چو جاي ديدن ايشان و كلفت صحبت خيال قرب گرانان دلم گران دارد
نعوذ بالله از اين قوم فاقرؤا تبت شود زدور چو سنگين عمامة پيدا
برد زحبلش حمالۀ الحطب غيرت بسر ببسته و پيچيده حبلهاي مسد
چو كوه بر سر كوهيست در دل الفت عمامهاي گران بر سرگران جانان
كه بر زمين بنشاند قرارة كلفت از آن عمامه سنگين بسر نهد سنگين
زجا گيرد و در آيد جهان همه وحشت اگر عمامة سنگين گران بسر ننهند
تنش اگر چه سبك باشد از ره صورتبمعني است گران چونكه بر دلست گران
خدا زشر گرانش نگاه ميدارد
كسي كه خوي كند همچو فيض با خلوت
يا بگنجيد بسوفار كه گنجايش نيست چون توان بود در آنجاي كه آسايش نيست
يا نهي رخت بدان خانه كه آسايش نيست چه دهي دل بسرائي كه دل از وي بكند
در مقامي كه بقا را ره گنجايش نيست هر كه او عاقبت انديش بود دل ننهد
بعبث دست ميالا كه جز آلايش نيست نعمت ديني دون هيچ نگيرد دستت
كاهش جان بود آن ماية افزايش نيست مال و جاهي كه بر آن روز بروز افزائي
نخري عشوة دنيا كه جز آرايش نيست خويشتن را بفسون و حيل آراسته است
خون رود از نظر و فرصت پالايش نيست هر كه را زينت اين زال دل از جا ببرد
زال بد منظر دون قابل آرايش نيست دست مشاطه نيارد رخ دنيا آراست
نزد ارباب بصر قابل آسايش نيست هست زندان خردمند و بهشت نادان
ور زيانست بمان حاجت فرمايش نيست هر چه در دين كندت سود بجا آور زود
ره مپيما و برو فرصت پيمايش نيست طاعت حق كن و بگذر ز شمار طاعت
منشين شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش
فيض ازين مرحله كاين منزل آسايش نيست
درونش خون دلست از برون شراب نماست منوش ساغر دنيا كه درد ناب نماست
بنزد اهل بصيرت سراب آب نماست هر آنچه در نظر آيد ز زينت دنيا
مرو بجامه خوابش كه پير شاب نماست ببر مگير عروس جهان كه غدار است
مخور فريب خطايش جهان صواب نماست مدوز كيسة نفعش كه نفع او ضرر است
ز ذره كمتر و در ديده آفتاب نماستدرونش تيره و تنگ از برون بود روشن
درون فسرده و بيرونش آب و تاب نماستبرونش عيش و طرب وز درون غم و محنت
زعشوه اش دل ناكام كامياب نماست غمزه اش كند اندوه جلوة راحت
اگرچه در نظر بي بصر خراب نماست رين سرا دل اشكسته بيت معمور است
كه زير خاك نخسبي اگر چه خواب نماست جهانست خواب پريشان گهي شوي بيدار
نظر بصورت دنياست آنچه گفتي فيض
بمعني ارنگري سوي حق شتاب نماست
باغ را بنگر كه از آثار رحمت اخضر است اي كه در راه خدايت چشم غيرت رهبرست
تا عيان گردد ترا بعثي كه حشر اكبر است كيف يحيي الارض بعد الموت را نظّاره كن
حبذا آيات آنگو خالق خشك و ترست سبغة الله را نگر آثار قدرت را به بين
از زبان حال بشنو گوش جانت گر كراست بر درختي راست تسبيحي و ذكري در سجود
در ثناي حق زهر برگي زبان ديگر است يك از شاخها را بر درختان جا بجا
ليك گوش جاهلان از استماع آن كر است زبان بيزباني نيز دارد رازها
آنكسي خواند كه او را چشم و گوشي ديگر استبر ورق از هر درخت آيات حق را دفتريست
آن رسد در سر آن آيت كه حكمت را در است هر رگي از هر ورق از صنع بيچون آيتي است
آن كسي فهمد كه او را عقل و هوشي در سر است حكمت اين رنگها و نقش ها در برگها
هي چي لطفست اين كه درما از خداي اكبرست با زبان حال گويد در بهار اشكوفها
رنگ در رنگ و طراوت در طراوت مضمر است هر گلي و سبزة را بر درخت و بر زمين
هرشكوفه يا گلي را كو بكف سيم و زر است سيم و زر كرده نثار مقدم صاحبدلان
لطف و قهر از باطن هر يك بنوعي مظهر است غنچه دلتنگ است و گل خندان و بلبل درفغان
از درون دل داغدار و از برون رخ احمر است لطف و قهرش در شقايق گشته با هم جلوه گر
اسم ديگر بر زبان سوسن و نيلوفرست نرگس بيمار با ساقي سرايد بر منار
هر يكي را رنگي و بوئي و طعم ديگر است فصل تابستان بود هر ميوة را جلوة
چشم هر سوافكني هر يك زديگر بهتر است در خزان انواع الوان بر درختان جلوه گر
از برون گر خشك بيني از درون سبز و ترست در زمستان ميكند پنهان عبادت را درخت
هم بصر هم سمع يابد گر دلش كور و كرستبيگمان هر كو تأمل در چنين صنعي كند
سوي باغ آ فيض و اسرار الهي را به بين
نيست ديدن چون شنيدن اين دگر آن دگر است
يك بيك بر وحدت ذاتش گواهي ديگر است ذره ذره نور حق را جلوه گاهي ديگر است
هر دم ايشانرا برخسارش نگاهي ديگر است اهل دل ببنند در هر ذره از حق جلوه
لاجرم او را بهر جا سجده گاهي ديگر است ديده حق بين نه بيند غير حق در هر چه هست
عاشقانرا از درون با دوست راهي ديگر است عاقلان جويند حق را در برون خويشتن
ليك او را پيش خوبان جلوه گاهي ديگر است مينمايد جلوه او در هر چه دارد هستيئي
ليك هر کس را بهرچيزي نگاهي ديگر است آنچه مطلوبست يكچيزست نزد هر که هست
هر نفس كايشان زنند آن دود آهي ديگر است عاشقانرا در درون جان زشوقش نالهاست
زنده بودن در فراق او گناهي ديگر است صبر برهجران آن آرام جان باشد گناه
گر چه جاهل را گمان كورا پناهي ديگراست نيست كس را غيرظل حق پناهي در جهان
بينوا را روز محشر عزوجاهي ديگراست گر غني را از متاع اينجهان عزاست و جاه
از ملك درويش آگه را سپاهي ديگراست پادشاه صورت ار دارد سپاه بيكران
فيض را يكسو و يكرويست تا باشد نظر
گر چه هر سويش بهر رو قبله گاهي ديگر است
كاندر نظرم هر چه بجز تست سراست يارب چمن حسن تو خرم زچه آبست
گشتيم سراپاي جهان جمله خراست غير از دل عشاق تو معمور نديديم
مستان غمترا همة عمرشبابست هر كس كه چشيد از مي عشق تو نشد پير
ديريست که سجاده مارهن شرابست در عهد صبا توبه شكستيم بصهبا
فارغ زغم پرسش و اندوه حسابسترندي كه بمستي گذراند همه عمر
آن مست كه از نشأة چشم تو خراب استهشيار كجا گردد زآشوب قيامت
جز آب رخ دوست جهان جمله سرابستبر بحرو بر و خشك و تر دهر گذشتيم
جانرا مي بي دردسر اي فيض کتابستپركن ز مي صاف غزل ساغر ديوان
در هر نگه چشم تو صد گونه شرابستگر ميكده ويران و خرابات خرابست
آن مست كه از گردش چشم تو خرابست هم گردش چشم تو مگر با خودش آرد
آن ديده كه با فتنه چشم تو بخوابستبيدار كجا گردد از آشوب قيامت
آن سينه كه بر آتش عشق توکبابست پروا نكند زآتش جانسوز جهنم
چون عمر زما ميگذري اين چوشتابستبا آنهمه تمكين كه سراپاي تو دارد
باري همه گر قهر و عتابست حسابستزان لطف نهان با دل ما هيچ نكردي
تنها نه دل فيض خراب از نگه تست
كو دل كه نه زآن غمزه مستانه خرابست
زهد خشك را بگذار رحمت خدا عامست زاهدا قدح بردار اين چه غيرت خام است
كيسها چه ميدوزي نقدها ترا رامست خويش را چه ميسوزي زهد را بر آتش ريز
آنكه مست جانان نيست عارف اربود عامست ذوق مي چه نشناسي شعله گر شوي خامي
خال مهوشان دانه ، زلف دلبران دامستعشق كهنه صياديست ما چو مرغ نو پرواز
پيش ناله مستان غلغل فلك خامست جوش باده مارانه خم فلك تنگست
آب زندگي باده چشمه خضر جامست هرزه پويد اسكندر در ميان تاريكي
جان چو محو جانان شد در بهشت آرامست چون چشيدي اين باده عيشهاست آماده
تا بكعبة وصلش دوري تو يك گامست پاي برسر خود نه دوست را در آغوش آر
ورنه تا ابد ميسوز كار و بار تو خامست چون زخويشتن رستي با حبيب پيوستی
مستي من شيدا نيست كار امروزي
تا الست شد ساقي فيض دردي آشامست
چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است جمال يار كه پيوست بي قرار خود است
مدام شيفتة زلف تا بدار خود است هميشه واله نقش و نگار خويشتن است
بزير زلف و خط و خال پرده دار خود است هم اوست آينه هم شاهد است و هم مشهود
براه خويش نشسته در انتظار خود است هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب
هواي كس نكند سبزه و بهار خود است براي خود بود و عندليب گلشن خود
بحال غير نپردازد آنكه يار خود است بكام كس نشود هرگز آنكه خود كامست
بقدر دانش خود هر كسي بكار خود است بگوي فيض سخنها كه كس نمي فهمد
مدام خون جگر ميخورد زپهلوي خود
چو لاله اين دل سرگشته داغدار خود است
در سرم شورشي و غوغائي است در سرم فتنه اي و سودائيست
در دلم غارتي و يغمائيست هر دم از ترك چشم غمازي
دل زجا رفتن من از جائيست پس اين پرده دلربائي هست
كه بهر گوشه مست و شيدائيست ساقئي هست زير پردة غيب
كز برون مستئي و هيهائيست در درون هست خمر و خماري
در دل هر كسي تمنائيست از تو اي آرزوي دل شدگان
عالمي پر زدر و گوهر شد
مگر اين طبع فيض دريائيست
جنون عشق زدست دل اختيار گرفت چو دل قرار در آن زلف بيقرار گرفت
به بي قراری آخر دلم قرار گرفت قرارگاه بسي جستم و نشد حاصل
باختيار ندادم به اضطرار گرفت سپاه حسن بفن ملك دل گرفت از من
كه هر چه بود مرا زين متاع يار گرفت زعلم دم نزنم ياز عقل لاف دگر
زپيش حاصل صدساله عشق يار گرفت مراز كشتة امسال هيچ نيست بدست
كه سرّ كار زدستم عنان كار گرفت در آن بدم كه مگر پي بسر كار برم
چنان شدم كه زمن دهر اعتبار گرفت بر آن شدم كه زدهر اعتبار بستانم
ازين خيال كه بستم دلم غبار گرفت خيال بستم كز دل غبار بزدايم
كه هر چه گفت و نوشت او زكردگار گرفتبيا بيا زسخن هاي فيض فيض ببر
زپيش خويش نگويد حديث و بنويسد
كه در طريق ادب راه هشت و چارگرفت
ترا زهستي و همي حجاب در پيشست مگو كه چهره او را نقاب در پيشست
زهستي تو رخش را نقاب در پيشست حجاب ديدن آن روي شرك و خودبيني است
خبر زآب نداري و آب در پيشست وجود او بمثل همچو آب و تو ماهي
بسي زظلمت و نورت حجاب در پيشست گهي به پرده دنيي دري گهي عقبي
تو تا به آب رسي بس سراب در پيشست نمايد آنكه بود او نه اوست غره مشو
بدور باش هزار آفتاب در پيشست نظر باو نتوان كرد چون زعكس رخش
زتار زلف بسي پيچ و تاب در پيشست نگه باو نتواند رسيد چون برهش
بهوش باش گرت اين كتاب در پيشست كتاب حسن بتان صورت است و او معني
اگر محيط شوي اضطراب در پيشستچو هوش ماند چون جلوه كرد اينمعني
بس است فيض زاين فن سخن كه سامع را
ز شبهه صد سخن بيحساب در پيشست
بهر كجا نگرم آفتاب در پيش است مرا زجام خيالش شراب در پيش است
بهر كجا كه نشستم شراب در پيش است زتوبه دم نتوان زد مدام زان لب لعل
زخوان حق نعم بي حساب در پيش است مرا كه سينه كبابست و لعل يار شراب
زخط و خال بتان صد كتاب در پيش است اصول دين چكنم با فروع آن چه مرا
چرا هميشه مرا اضطراب در پيش است اگرنه دل بسر زلف او گرفت قرار
بلاست در پس و حال خراب در پيش است زعشق مستم و ناصح فتاده در پي من
گر آن بروز برم انقلاب در پيش است بهر بتي كه به بينم سبك زجاي روم
بهر كجا كه كنم روي آب در پيش است كجا روم كه بدورم محيط گشت سرشك
گذشتي از چه زتقوي و علم و زهد و ادب
هنوز فيض تراصد حجاب در پيش است
جان بتمناي تو دادن خوش است دل بوفاي تو نهادن خوش است
بر قدم عشق ستادن خوش استگر سرعاشق برود رفته باش
سربسر عشق نهادن خوش است پاي كشيدن زهمه كارها
بر قدم دوست فتادن خوش است يكسره بر خواستن از هر دو كون
روز ازل دل ننهادن خوش است دل زجهان كندن جان كندنست
روسوي فردوس نهادن خوش است پاي برين توده غبرا زدن
نيست خوشي فيض درين خاكدان
از عدم آباد نزادن خوش است
وقت مستي و طرب بال و پر مردانست عشق در راه طلب راهبر مردانست
رفتن از جان سوي جانان سفر مردانست سفر آن نيست كه از مصر ببغداد روي
از سرخويش گذشتن ظفر مردانست ظفر آن نيست كه در معركه غالب گردي
به پر عشق پريدن هنر مردانست هنر آن نيست كه در كسب و فضايل گوشي
گرم و افروخته آه سحر مردانست همه دلهاست فسرده همه جانها تيره
خبري از اثر چشم تر مردانست چشمة كوثر و سرسبزي بستان بهشت
هر كه در فكر شكست گهر مردانست گهر اشك ندامت بقيامت ريزد
فيض اگر آب حيات از گهر نظم چكاند
هم از آنروست كه او خاك در مردانست
بجان تو اگرم جز تو مدعائي هست بهر گلي اگرم ناله و نوائي هست
ببين ببين كه بجز سايه تو جائي هست مگو مگو زكجا آمدي كجا رفتي
ببين ببين بجهان جز تو آشنائي هست مگو مگو بجهان آشنا كرا داري
هواي ديگر اگر هست و مدعائي هست مرا بغير هواي تو و رضاي تو
چه مدعا چه هوا جز تو روي ورائي هست هوا بسر نرسانم بمدعا نرسم
كجا روم بجز اين آستانه جائي هست بخاك درگه تو گر روم بجاي دگر
چو عندليب كه در گلشن نوائي هست مقابل گل رويت نشينم و نالم
چو گنج باشد ناچار اژدهائي هستوصال دوست چو خواهي بساز با غم دوست
اگر جهان همه بيگانه شد زفيض چه باك
چو التفات نهان تو آشنائي هست
مرو مرو كه ترا نيز مدعائي هست بيا بيا كه مرا با تو ماجرائي هست
ببار بر سر من گردگر بلائي هست بيا بيا كه هنوزم نفس درآمدنست
كشم كشم دگرت نيز اگر جفائي هست بكش بكش كه نهم خنجر ترا گردن
بجز دوا اگر اين درد را دوائي هست بكن بكن بمن خسته آنچه نتوان كرد
مكن وفا و مروت گرت وفائي هست بكن بكن كه جفاي ترا نهادم سر
بكن را بيخ و بنم عشق را جزائي هست ممان ممان زمن خسته هيچ رسم و اثر
شب فراق ترا هيچ انتهائي هست بگو بگو بوصالت كه سخت سوگنديست
وفاي وعده ندارد طمع زخوي تو فيض
مرا بس است گرت وعدة وفائي هست
همه جا رسيده شستت همه را گرفته دستت بكجا روم زدستت بچه سان رهم زشستت
بكش و بكش كه جانم بفداي دست و شستت بكشي بشست خويشم بكشي بدست خويشم
نظري چنانكه داني بزكوة چشم مستت بمن فقير مسكين چو گذر كني بيفكن
نكني ازين زباني نرسد از آن شكستت بنوازي ار گدائي به تفقد و عطائي
بره نظاره بس دل باميد فتنه هستت نگهي بناز ميكن در فتنه باز ميكن
زنگاه نيم مستت زدو چشم مي پرستت كنيم خراب و گوئي زچه اينچين شدستي
بكن آنچه خواهدت دل چه زنيكوئي گستت بسخن حيات بخشي بنگاه جان ستاني
كه نهد سري بپايت كه شود چه خاك پستت كند آرزو كسي كو سر همتش بلندست
برهت فتاده نالم تو نگوئيم چه استت بدرت شكسته آيم تو نپرسم كه چوني
چه شود گر التفاتي بكني بجانب فيض
سر لطف اگر نداري ره قهر را كه بستت
عقل را ديوانه كردي عاقبت يك نظر مستانه كردي عاقبت
از خودم بيگانه كردي عاقبت با غم خود آشناي كردي مرا
جاي در ويرانه كردي عاقبت در دل من گنج خود كردي نهان
چارة پروانه كردي عاقبت سوختي در شمع رويت جان من
قطره را در دانه كردي عاقبت قطرة اشك مرا كردي قبول
جان من كاشانه كردي عاقبت كردي اندر كلّ موجودات سير
خان و مان ويرانه كردي عاقبت زلف را كردي پريشان خلق را
مو بدلها شانه كردي عاقبت مو بمو را جاي دلها ساختي
در دهان خلق افكندي مرا
فيض را افسانه كردي عاقبت
هر چه محبوب كرد محبوبست هر چه تو ميكني همه خوبست
جلوه تست هر چه مرغوبست رغبت دل نبست در مرغوب
سطوت تست هر چه مرهوبست رهبت دل زتست در مرهوب
بتو عالم تمام منسوبست دوست دارم تمام عالم را
هر كسي را زهر چه مطلوبست همه را از همه توئي مطلوب
گر چه يوسف حبيب يعقوبست در حقيقت توئي حبيب او را
هر كه مسعود هر كه منكوبست زتو توفق يابد و خذلان
هر كه مرفوع هر كه منسوبست همه سوي تو ميشود مجرور
گر كلو خست و سنگ و گر چوبست همه مشغول ذكر و تسبيحند
عمر و صبر ار زنوح و ايوبست همه در كار تو و بهر تست
هر چه ما ميكنيم معيوبستهر چه مصنوع تست بي عيبست
بندة سرفكندة در تست
هر چه با فيض ميكني خوبست
از دل روش روشنائيست ما را با دوست آشنائيست
ما را بر دو كون پادشاهيست در صورت اگر چه بس حقيريم
كاين گوهر قيمتي كجائيست آنكس كه ز شهر ماست داند
درّ صدف بلا بهائيست ما را نتوان خريد ارزان
از مخزن خاص كبريائيست اين گوهر شب چراغ درويش
اين عشق عنايت خدائيست بر ما دو جهان برند حسرت
ما را بر او ره گدائيستگر پادشهي كنيم شايد
اين فيض كه حق بفيض بخشد
بر جان شكسته موميائيست
مستي ز شراب كبريائيست ما را كه نواي بي نوائيست
هشيار و يا زحق جدائيست تا حشر بخويشتن نيائيم
بهتر زعبادت ريائيست ساقي قدحي بده كه مستي
ما را چه مجال پارسائيست ما معتكفيم در خرابات
مستيست چه جاي خودنمائيست از ما طمع صالح خاميست
ما را با دوست آشنائيستبيگانه مباش زاهد از ما
اي فيض ازين صريح تر گوي
ما را از دوست كي جدائيست
سرتا بپاي من همه هست از براي دوست سرشته اند در گلم الا هواي دوست
جان از براي آنكه فشانم بپاي دوست تن از براي آنكه كشم بار او بجان
سر از براي آنكه دهم در هواي دوست دل از براي آنكه به بندم بعشق او
لب از براي آنكه بگويم ثناي دوست چشم از براي آنكه به بينم جمال او
پاي از براي آنكه روم در رضاي دوست دست از براي آنكه بدامان او زنم
يعني اسير و بنده ام و مبتلاي دوست گوش از براي حلقه و گردن براي طوف
در لب دعا، ثنا بزبان، ديده جاي دوست در سر خيال و مهر بدل سينه بهر راز
ليكن بشرط آنكه بود مدعاي دوست خوش آنكه مدعاي من از وي شود روا
بي او شوم اگر بودم كس بجاي دوستگر دوست را بجاي من مبتلا بسي است
اي فيض نوش باد ترا هر چه ميكشي
از جام عشق و باده مهر و وفاي دوست
از من اي صبا ببر خبري تا ديار دوست زار و نزار و خسته ام و بي قرار دوست
آنشب كه هست روز و شب اندر كنار دوست گو ياد كن زحال جگر خستگان هجر
بوده است در نعيم وصال و جوار دوست کی در خور غمست و فراق آنكه سالها
نوميد از دو عالم و اميدوار دوست قطع اميد كرده زدنيا و آخرت
بر كف گرفته جان ز براي نثار دوست بر رهگذار دوست نشسته است منتظر
در كوي دوست ريزش و در رهگذار دوست درگردنت صبا چو تنم خاك ره شود
رمزي بما بگوي ز اسرار كار دوست ای آنكه واقفي زدرون و برون كار
مائيم جاني و دلي و كار و بار دوست جز كار و بار دوست ندانيم كار و بار دگر
صبر و وفا نياز وفنا فيض كار ماست
جور و جفا و غنچ و دلالست كار دوست
كو رهبري كه راه نمايد بكوي دوست سركرده ايم پا بره جستجوي دوست
خود بي نشان شويم پي جستجوي دوست از بي نشان نشان ندهد غير بي نشان
ورنه بخويشتن نتوان شد بكوي دوست با پاي او مگر بسپاريم راه او
كو جذبه عنايتي از لطف خوي دوست هر چند ميرويم بجائي نميرسيم
در يكنفس زخويش توان شد بسوي دوست بوئي زكوي دوست گر آيد بسوي ما
اي فيض هيچ شرم نداري زروي دوستچل سال راه رفتي و در گام اولي
تا چند مست باشي تو از باده هوس
يكجرعه هم بنوش زجام و سبوي دوست
سر مستئي زميكنده جانم آرزوست يك جرعه مي زساغر جانانم آرزوست
ني اين مرا فريبد و نه آنم آرزوست پائي زدم بدنبي و پائي به آخرت
آزادي زمالك و رضوانم آرزوست از هر دو كون بي خبر و مست بندگي
از جانب يمن دم رحمانم آرزوست افسرده شد دل از دم سرد هواي نفس
بوس لبي و عمر فراوانم آرزوست آب حيات هست نهان در دهان يار
تنگ شگر از آن لب و دندانم آرزوست زان چشم غمزة و زمژگان ستيزة
مستي زجام لؤلؤ و مرجانم آرزوست شيرين تبسمي كه خرد جانم از خرد
سرتا كنم نثار به سامانم آرزوست من جان بكف گرفته و او تيغ آبدار
كز كفر توبه كردم و ايمانم آرزوست بنما ز زير زلف سيه عارض چو مه
در عين نور چشمة حيوانم آرزوست لب نه مرا بلب كه كشم آب زندگي
صحرا و كوه و ناله و افغانم آرزوستاز دست زاهدان تر و زاهدان خشك
از ديده خون ببارم تا جان شود روان
چون فيض اجر خون شهيدانم آرزوست
بر در او سرزدنم آرزوست حلقة آن در شدنم آرزوست
خاك در او شدنم آرزوست چند بهر ياد پريشان شوم
باز هواي وطنم آرزوست خاك درش بوده سرم سالها
دامن جان بر زدنم آرزوست تا كه بجان خدمت جانان كنم
ديده سراپاشدنم آرزوست بهر تماشاي سراپاي او
بوئي از آن پيرهنم آرزوست ديده ام از فرقت او شد سفيد
بال پر و جان زدنم آرزوست مرغ دلم در قفس تن بمرد
سوي خموشان شدنم آرزوست بر در لب قفل خموشي زدم
عشق مهل فيض كه با جان رود
زندگي در کفنم آرزوست
ديوانه شد دل زان پري ديوانه را رنگي بسست آهنگ جانان كرد جان ايمطرب آهنگي بس است
صلح از براي مدعي ما را از او جنگي بس است ما مست پيغام وئيم شيداي دشنام وئيم
در دست ما آشفتگان از زلفش آونگي بس است كي بيخودان بوي او دارند تاب روي او
گو جان و دل پرواز كن ما را بت سنگي بس است مطرب نوا را ساز كن برگ و نوا آغاز كن
ماخستگان نازك دليم اين شيشه راسنگي بس است سنگين دلا سنگين دلا با ما مكن جور و جفا
يا آه درد آلوده يا نغمه چنگي بس است دل بيخودي آغاز كرد آهنگ رفتن ساز كرد
تا مي نميخواهيم ما عشاق را ننگي بس است از عشق جانان سرخوشيم بگذار تا خواري كشيم
وسعت جه باشد سينه را جا كلبة تنگي بس استما در درون دل خوشيم گودر برون تنگي كشيم
هر كس بود در كار خود فيض و خيال يار خود
زهاد را بوئي بس و عباد را رنگي بس است
برفت از نظر عندليب و خار گذاشت گذشت آن گل و حسرت بيادگار گذاشت
بعزتم ززمين بر گرفت و خوار گذاشت چو آسمان بسرم سايه فكند از لطف
ببرد لذت مستي ز سرخمار گذاشت چشيد ذوق وصالش چو دل نهان گرديد
وفا و مهر بيكباره بر كنار گذاشت ربود چون زميان دل كناره كرد از من
ولي برشته جان عقده بي شمار گذاشت شكفت غنچه دل از گشاد چهره او
خوش آنكه زين دو گذشت و باختيار گذاشتمثال زينت دنياست حسن مهرويان
بفيض گفتم خوبان وفا نميدارند
ببين چگونه ترا زارو دلفكار گذاشت
ببرد حسرت و عبرت بيادگار گذاشت بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشت
باختيار گذشت و باختيار گذاشت خوشا كسي كه چو رو كرد سوي او دنيا
باختيار گرفت و باضطرار گذاشت بدا كسي كه طلب كرد و دل بدنيا بست
خوشا كسي كه دلش را بكردگار گذاشت گذاشت هر كه بجز كرد گار حسرت بود
كه كار خويش بخلاق كار و بار گذاشت فلك نگردد الا بمدعاي كسي
خنك كسي كه بمختار اختيار گذاشتچو اختيار ندادند بنده را در كار
چو فيض هر كه بدنيا نبست دل جان برد
دعاي خير زنيكان بيادگار گذاشت
اميد نور تجلي زحق طبق طبق است مرا كه دل زغم معصيت ورق و رقست
زيمن دوست همه درد من بيك نسق است غمم ازو بود و شادماني دل او
كه بارش اينهمه كرد و هنوز در عرقست گناه ما چو خجالت در آسمان افكند
نشان خون دلست اينكه بر افق شفق است سپهر نيست كه دود دل عزيز انست
كه بنده را زكتاب خدا همين سبق است نهم قضاي خداوند را سر تسليم
كه اين صباحت آن آفتاب را فلق است فروغ حسن تو را هست سوي حق روشن
نثار روي ترا زآسمان طبق طبق است جواهر و در و زيور ابر كف حوران
مپوش روي كه نظاره تو ياد حق است تو گر فرشته و حوري و گر بشري
سخن تمام نگردد زيك غزل اي فيض
اگرچه گفته تو صفحه دو صدورق است
بجهان فكند شوري حركات دلفريبب بدل و بجان زد آتش سبحات حسن و زيبت
دو جهان بهم برآمد زكرشمة غريبتدل عالمي زجا شد زتجلي جمالت
كه برم بديده و سر نه بدامن بجيبت تو گل كدام باغي چه شود دهي سراغي
چه شود كه گوش داري بفغان عندليبت گل گلشن وفائي همه مهري و وفائي
بحلاوت خطانت بملاحت عتيبت بنشين دمي به پيشم برهان دمي زخويشم
بنويد لطف و احسان كه بمردم از تهيبت بنشين دمي و بنشان غمي از دل پريشان
بكجا روي كه من دست ندارم از ركيبت بنشين دمي و برخيز بزن آتشي و بكريز
تو كه طالب بهشتي تو و وعده و شكيبت دل من نمي شكيبد زجمال دوست زاهد
من و صحبت حبيبم تو و نسيه و نصيبتمن و رو برو و نقدا تو و انتظار فردا
بدر تو فيض آمد باميد آنكه يابد
زعطاي بيشمارت زنوال بي حسيبت
تو اي كه عشق نداري برو براه سلامت زشور عشق مرا در سرست شور قيامت
خنك كسي كه قيامت بديد تا بقيامت قيامتي است بهرگام راه عشق و بهشتي
شود اگر هدف صدهزار تير ملامت كمان عشق حريفي كشد كه باك ندارد
ولي زعشق توان يافت عزو جاه و كرامت هزار خوف و خطر هست گرچه در ره عشق
زعشق يافت نبوت زعشق رست امامت نبي زعشق نبي شد ولي زعشق ولي گشت
چرا كه عشق بود اصل هر دو كون تمامت چه عشق هست ترا هر چه هست در دو جهان
نعيم عشق و جحيمست عشق و عشق قيامت حيات عشق و مماتست عشق و عشق نشورست
صراط عشق و نجاتست عشق و عشق ندامت حساب عشق و كتابست عشق و عشق ترازو
درخت طوبي عشقست و عشق دار قيامتوسيله عشق ولوا عشق وعشق حوض و شفاعت
لقاي حق نبود غيرعشق پاك زاغراض
چوفيض عشق بود زارنميبري توغرامت
بجلوه آي و قيامت كن آشكار بقامت جمال تو عرصاتست و قامت تو قيامت
وصال تست غنيمت فراق تست غرامت وصال تست بهشت و فراق تست جهنم
وصال تست سلامت فراق تست سآمت وصال تست سعادت فراق تست شقاوت
تداركش نتوانم نمود تا بقيامت دمي زعمر كه آن بي لقاي تو گذرانم
زعجز شب پرة آفتاب را چه ملامت ترا چه كم كه مرا نيست تاب ديدن رويت
مراست غم كه مبادا ترا كنند ملامت ترا چه غم كه بميرد هزار همچو من از غم
بخاكم ار گذري بر دلت غبار ندامت زمرگ باك ندارم در آن غمي كه نشيند
چو غم غم تو بود ميشود مزيد كرامت كرامتيست كسي را كه ميرد از غم عشقي
نكوست هر چه بمن ميكني سريق سلامت اگر بلطف نوازي و گر بقهر گدازي
حساب آن نتوان كرد تا بروز قيامت شب فراق غمت لطفها كه با دل من كرد
تمام راحت دل شد چه معجز است و كرامتخدنگ غمزة پي در پي تو روز وصالست
بمير در غم او فيض تا كه جان بري از مرگ
بباز در قدمش تا كه سر بري بسلامت
مفلسانرا با كريمان كارها دشوار نيست جان بجانان عرض كردن عاشقانرا عار نيست
راه حق منصور را جز نردبان دار نيست هر كسي را سوي حق از مسلكي ره ميدهند
در ميان اين خم نه تو كسي هشيار نيست مستي جام هوا بنگر كه غير از جام دوست
در همه روي زمين يكديدة بيدار نيست خواب غفلت بين كه غير از ديده بيناي عشق
عاشقانرا بار هست و عاقلانرا بار نيست عقل را در عشق ويران كن كه در درگاه دوست
در بهشتت گر دهد جا عقل بي آزار نيست عشقت اندر دوزخ اندازد كه لذت ميبري
گر كند آن آشنا بيرون زحد بسيار نيست اندكي آزار بسيار است از بيگانگان
سرزنشهاي ملامت عاشقانرا عار نيست هر كه باشد هر چه خواهد در حق ما گو بگو
بر مدار اي فيض دست اعتصام از پاي عشق
در جهان جز عشق يار و مونس و غمخوار نيست
گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست گو برو عقل از سرم در سر هواي يار هست
ديده ام گو غرق خون شو حسرت ديدار هست بر تنم سر سرنگون شو شور عشقش بجاست
در درون عاشقان ميخانه و خمار هست در كدوي سر شراب عشق و در دل مهر دوست
در سر شوريده عشق بهشت و نار هست گه خيال روي او گاهي خيال خوي او
جان بر جانان فراوان دل بر دلدار هست هم دل و هم جان فداكن يار هم جان و دلست
ديدة جانرا جلا ده در دلت گلزار هست اي كه نظاره بگلهاي گلستان ميكني
كافرم من گر گران جانرا بر او بار هست بار تن بر جان منه گر بار خواهي بر درش
درد خوشتر آدمي را درد كي در كار هستبر دل و جان كن گوارا هر چه آيد از حبيب
فيض پندارد كسي از حال او آگاه نيست
حرف رنديهاي او بر سرهر بازار هست
دست در كاري نزد دل تا كه كار از دست رفت كار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت
دل پي هر آرزو شد كار و بار از دست رفت جان نشد در كار جانان بار تن جان برنداشت
روزگار دل سر آمد روزگار از دست رفت عمر در بيهوده شد صرف و نشد كاري تمام
سربسر امسال وقتم همچو پار از دست رفت پار ميگفتم كه در آينده خواهم كرد كار
تا كني سامان مستي نوبهار از دست رفت فرصت آن نيست ساقي باده در ساغر كني
تا گشودي چشم عبرت روزگار از دست رفت كو تهي عمر ببن با آنكه بهر عبرتست
چشم تا بر گل گشادي نوبهار از دست رفت گوش بر گلبانگ بلبل تا نهادي گل گذشت
تا كه شرمي بشكند ليل و نهار از دست رفت وصل جانان گر شوي روزي بروزي يا شبي
در نظاره شهريارم شهريار از دست رفت آمدم تا شهريار از شوق روي شهريار
گر نظر برنقش افكندي نگار از دست رفت نقش عالم را بمان در وي نگاريرا بجو
چون بكوي او رسيدم آن قرار از دست رفت با دلم كردم قرار آنكه باشم برقرار
اختيار غم چو كردم اختيار از دست رفت از متاع اين جهان كردم غم او اختيار
چارة تا ميكني فكر اين كار از دست رفتجان من بگداختم در هجر رويت چارة
گفت گو بگذار با خلق و بحق رو آر فيض
پا بكش از صحبت اغيار يار از دست رفت
چون گسستم رشتة اغيار يار آمد بدست از غم هستي چو رستم غمگسار آمد بدست
نقش خود چون شستم آن زيبا نگار آمد بدست خود چو رفتم از ميان ديدم هم او را در كنار
جان چو دادم در رهش جان بيشمار امد بدست بهر آن جان جهان دادم جهاني جان بجان
چون مرا از من برون كرد اختيار آمد بدست در دلم جا كرد عشقش اختيار از من گرفت
پا زهركاري كشيدم تا كه كار آمد بدست سرنهادم بر سرعشق از جهان پرداختم
آنچه در امسال ميبايست پار آمد بدست عاقبت بين گشتم و از پيش كردم كار خويش
در خزان عمر بازم نوبهار آمد بدست جانم از عشق جواني تازه شد پيرانه سر
خار در دل كاشتم تا گلعذار آمد بدست نيش مژگان در دلم چندي بحسرت ميشكست
آنچه ميجوئيد ياران در كتاب فلسفه
فيض را از سنّت هشت و چهار آمد بدست
در كشور دل قرار نگذاشت عشق آمد و اختيار نگذاشت
وزخاك تنم غبار نگذاشت از جان اثري نماند در تن
در هيچ سري خمار نگذاشت كيفيت چشم پرخمارت
اين ديدة اشگبار نگذاشت پنهان ميخواست دل غمت را
اشگم در دل غبار نگذاشت تا جلوه كند درو جمالت
چون فرصت اعتبار نگذاشت عبرت نتوان گرفت از دهر
تعجيل خزان بهار نگذاشت نشگفته بريخت غنچه دل
دستم بگرفت و يار نگذاشترفتم كه بپاش جان فشانم
رفتم كه كنم شكايت از فيض
كوتاهي روزگار نگذاشت
نكرد چارة اين درد دُرد ناب كجاست خمار گشت مرا ساقيا شراب كجاست
مزن زتاب و توان دم توان و تاب كجاست شكيب و صبر مفرما نماند صبر و شكيب
دلست مضطرب آن جان اضطراب كجاست چو نام او شنوم دل در اضطراب آيد
زشيب هجر بجان آمدم شباب كجاست شباب عمر بود وصل يار و هجران شيب
كجاست روزنه اين باب حجره را و كجاست دلم گرفت درين خاكدان تيره و تنك
ني و كمانچه چه شد عود كور باب كجاستگرفت لشكر غم ملك دل بيا مطرب
بيار فيض بخوان از كتاب خود غزلي
مگر دلم بگشايد بيا كتاب كجاست
جان باستقبالش آمد آنكه جان ماواي اوست مژده آمد از قدوم آنكه دل جوياي اوست
آنكه جان مست شراب عشق روح افزاي اوست مژدگاني ده قدومش را كه اينك ميرسد
آنكه هم جان جاي او پيوست هم دل جاي اوست اينك آمد تا كه در جان و دل من جا كند
هر چه دارد از نكوئي جمله از بالاي اوست اينك آمد آنكه هر جا سرو قدي ماهروي
آنكه دلها خسته مژگان بي پرواي اوست اينك آمد آنكه جانرا مست چشم مست كرد
كو دلش صفراي او در سرش سوداي اوست اينك آمد تا نوازد خاطر هر خستة
آنكه در سرها خمار از ساغر و مبناي اوست |اينك آمد تا بريزد جام مي در جان و دل
آنكه هر جا مستي ازنشأه صهباي اوست اينك آمد ساقي راواق صهباي الست
در سر هر بيدلي شوري ز استغناي اوست در دل هر عاشقي تابي زمهر روي او
داغهاي سينة ما ساية گلهاي اوست نالهاي زار ما بر بوي گلزار ويست
آنكه را جان و دل و تن منزل و ماواي اوست خيز و استقبال كن بس جان و دل درپاي ريز
فيض خامش كن كه نتواني زوصفش دم مزن
آنچه گفتي هم كفي از موجه درياي اوست
و تبدي جلاله سطوات قد تجلي جماله جلوات
سلبه للقوب بالحركات لم يدع في الصدور من قلب
قهره للعقول باللمخات لم يذر في الرؤس من عقل
حار فيها و حام في الفلوات من راي مرة محاسنه
سببه للعقول بالغمزات ما سهي بالسهام ذو غرو
غمزه بالعيون و الخفيات طعمه في افواد ما احلاه
حسنه في لطايف الجلوات فاق حسن المدح قاطبة
قلت بعد الوصال ذاهيهات قال لي بالجنان ما تفنع
بسراب بقعيه الخطرات ذفت ذاك الشراب كيف اسلو
فشراب الكلام ذو سكرات فيض دع ذا و لاتقل شططا
بحضور صفا من الكدراتو توجه حباب قدس الحق
كم معادن بدن من الملوك
لقلوب تكايد الخلوات
منبع لطف رو بروي منست يار را روي دل بسوي منست
گوشه چشم او بسوي منست نظر لطف هر كجا فكند
لطف و قهرش مي و سبوي منست چشم او ساغر و نگاهش مي
آندهان اصل چارجوي منست در لبش آب و شير و خمر و عسل
جلوه حسنش آرزوي منست وصل او منتهاي مقصد ما
كار او نيز جستجوي منست كار من جست جوي او دايم
سخنش نيز گفتگوي منست سخنم گفتگوي اوست مدام
شرح احوال تو بتوي منست هر كجا فتنة و آشوبيست
آن صدائي زهاي و هوي منست ناله گر زخستة شنوي
هر كجا هر چه هر كه ميگويد
بيگمان فيض گفتگوي منست
من براي وي و او براي منست بندة او من و او خداي منست
ساير خلق چون صداي منست مقصد اصلي نداي كنم
هر كرا پيرو هداي منست هادي اين رهم صلا بزنيد
قبة آسمان دراي منست ميروم بر براق عشق سوار
همة خلق در قفاي منست پيشوا و امام قافله ام
خلق را نور از ضياي منست آفتاب سپهر امر منم
در ملك نيز هاي هاي منست فلك از هاي و هوي من در رقص
جمله در جبّه و رداي منست هر چه در عالم كبير بود
همه در سايه لواي منست آفرينش اگر كلان ور خرد
عرصة لامكان سراي من است زير اين قبه نيست خانة من
صدر ايوان عرش جاي من است غربت افكنده است بر خاكم
كره چرخ بند پاي من است سرو پرواز لامكان دارم
با من آنكس كه رهنماي من استچون شدم گرم اين سخنها گفت
فيض بس زين بلند پروازي
اين صفتهاي اولياي من است
مستي چرخ از سبوي من است بادة عشق در كدوي من است
كمترين جرعة گلوي من است هفت دريا اگر شود پر مي
مهر هم گرم جست و جوي من است ماه بهر منست لاغر و زرد
انجمش هم نثار كوي من است بهر من ميدود سپهر برين
تا شود ظاهر آنچه خوي من است الف قامتم چو برخيزد
ريزد انجم كه روز طوي من است شق شود آسمان زتنگي جا
گر محبست و گر عدوي من است هر چه جز حق بمن بود محتاج
گردش آسيا زجوي من است نفس كلي و عقل اول را
كون آينه دار روي من است عشق مشاطه است حسنم را
و هم مسكين گداي كوي من است پاسبانيست عقل بر در من
هم نه و هم چهار كوي من است هست چو گان عشق در دستم
نار هم بهر شست و شوي من است بهر من ساختند هشت بهشت
روي هر دو جهان بسوي من است كون را في الحقيقه قبله منم
همه عالم گرفته بوي من است دم رحمانم آمده زيمن
تو يقين دان كه گفتگوي من است هر حديثي كه بوي درد كند
قامت آنكه آرزوي من است خوش در آغوش آورم روزي
فيض بالا روي بس است ارچه
شعر معراج هاي هوي من است
اين كهن خاكدان چه جاي من است عرصه لامكان سراي من است
مونس جان من خداي من است دلم از غصه خون شدي گر نه
خود هم او مرهم و شفاي من استآنكه او خسته داردم شب و روز
صحبتش ماية دواي من است هر كه زو بوي درد مي آيد
در ره دوست آشناي من است هر كه او از دو كون بيگانه است
شعر من ناله دراي من است مقصدم حق و مركبم عشقست
تار و پود من و بقاي من است هست با من كسي هميشه كزو
دهدم هر چه آن سزاي من است سازدم هر چه قابل آنم
گر بدي هست مقتضاي من است خوبی من همه ز پرتو اوست
ور شوم نيست او بجاي من است من اگر هستم اوست هستي من
بخدائي كه منتهاي من است از خود ار بگذرم رسم بخدا
بقضا فيض اگر شود راضي
هر دو عالم بمدعاي من است
ميل دريا گر كند در چشم ما دريا خوش است يار ما گر ميل صحرا ميكند صحرا خوش است
وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش استگر نمايد روي او خود رفتن دلها نكوست
در فراقش گر گدازد نالهاي ما خوش است در وصالش چون نوازد مستي ما خوش بود
هر كجا ما را دهد جا جاي ما آنجا خوش است هر چه خواهد خاطرش ما آن شويم و آن كنيم
عاشقانرا غمزهاي يار بي پروا خوش است زاهدانرا زهد و تقوي عاقلانرا ننگ و نام
داغ سوداشان بجاي لاله حمرا خوش است عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود
درّو لعل از خون دل در قعر اين دريا خوش است اي كه خواهي شور دريا آب چشم ما به بين
بي سر و پايان كوي نيستي را جا خوش استاي كه هستي ميفروشي در جهان جاي تو خوش
هر كرا چون فيض وحشت باشد از ابناي دهر
گوش بسته لب خموش و چشم نابينا خوش است
محبت خاتم دلرا نگين است دلم پيوسته با مهرش قرين است
دلم ديوانة عقل آفرين است سرم ويرانة گنج الهي
نه پنداري وجود من همين است دو عالم در سر من جاي دارد
اگرچه آشيان من زمين است گهي پرواز بالا آسمانم
دل من معني عرش برين است سرمن كرسي سلطان عشق است
درون اين صدف درّ ثمين است فضاي سينه ام منزلگه دوست
كلامم آن دم آيات مبين است چو با حق در سخن آيم كليمم
مسيحم آندم اين تن مرغ طين است چو از حق دم زنم پرواز گيرم
درون پيكرم گنجي دفين است بناي چشم بر جانم طلسميست
از آب كوثرم تخمير طين است سرشت از مهر اهل البيت دارم
بنزد آشنايان مستبين است اگر بيگانگان حرفم نفهمند
اگر بر فيض بارد دم بدم فيض
عجب نبود كه با حق همنشينست
تا ظن نبري كه عشق بازيست از دل مقصود عشق بازيست
پيراهن عاشقان نمازيست گر غرقه بخون ديده باشد
رفتن بحقيقي از مجازيست يك مصلحت از جفاي خوبان
تعليم طريق عشق بازيست بر وجه مجاز جلوة حسن
گر عشق حقيقي از مجازيست ورزيدن بندگيست مطلوب
ناسازي عشق كارسازيست ناكامي عاشقان بود كام
پستي در عشق سرفرازيست بيماري عشق تندرستي است
پيراية حسن بي نيازيست سرماية عاشقان نيازست
افسانة ما بدين درازيست هر كس سخني كه داشت طي شد
جان بر سر عشق شاهدان نه
اي فيض شهيد عشق غازيست
اين رشته بدست شاهدان نيست در پردة حسن دلربا كيست
هشيار ميان ما و او كيست من بيخبرم زخويش و او مست
اين مي زكجا و اين چه مستي است معشوق كه عشق چيست يا رب
اين مي زكف كدام ساقيست در چشم خوش بتان چه نشأه است
اين آب زچشمة كه جاريست اين روشني از كدام خورشيد
مشاطة حسن نو خطان كيست ديده است برآب كس چنين نقش
در پردة دلبري سبب چيست بيماري چشم گلرخان را
اين معجزة كدام عيسي است در هر نگهي هزار فتنه
زه زه زكمان و بازوي كيست يك تير آيد بصد نشانه
درياب كه عشق ما حقيقي است هشدار كه ديگريست دلبر
حق باشد اين عشق و حق پرستيست در حسن بتان تجلي اوست
نامي بر ما زعشق بازيست حسن از حق است و عشق از حق
معشوق بجز تو در جهان كيست اي شاهد شاهدان عالم
مجنون تو صد هزار دليل است فرهاد تو صد هزار شيرين
آبادي ما در اين خرابيست اي فيض خراب عشق ميباش
از خود بگذر بعشق پيوند
باقي عشقست و جمله فانيست
در جلوة دلبري عيان كيست در پردة عاشقي نهان كيست
محبوب بجز تو در جهان كيست حسن و احسان چو جمله از تست
ما و من و او و اين و آن كيست نگذاشت چو غيرت تو غيري
ليلي كه وقيس در جهان كيست عاشق چو توئي عشق و معشوق
آن مثني بي لب و دهان كيست عالم چو ثناي تست يكسر
آنرا كه ثنا كنند آن كيست مثني توئي و ثناء جز تو
غير از تو عيان كه و نهان كيست پنهان بجهان تو و عيان تو
داند نيران چه و جنان كيست هجر و وصل تو هر كه داند
خود را چه شناخت فيض دانست
فاني كه و هست جاودان كيست
از ميكده خدا سبوئي است هر جا معشوق تازه روئي است
هر جا از حسن آبروئي است زان چشمه جانفزا روان است
از طرة يار تار موئي است زلف همه دلبران عالم
از گيسوي آن نگار بوئي است هر جا مشگي و عنبري هست
از بحر محيط دوست جوئي است در هر كه جمال با كماليست
هر جا در هر دل آرزوئي است از ره نروي كه اوست مقصود
هر جا طلبي و جستجوئي است غافل نشوي كه اوست مطلوب
روي دل هر كسي بسوئي است اين طرفه كه قبله جز يكي نيست
اي فيض بجز حديث او نيست
هر جا سخني و گفت و گوئي است
شمشاد را كو اين قد و قامت بالا بلائي قامت قيامت
پنهان در آن شب روز قيامت در شام زلفت خورشيد تابان
بردي زخوبان كوي كرامت چو گان شد آنزلف برخال يعني
سحري سراپا چشمي تمامت زان غمزه گويم با چشم و ابرو
ديگر نخواهد صبح قيامت آن دل كه باشد درشام زلفت
آرام جاني اي جان غلامت شيرين لباني شكر دهاني
برخيزي از جا شور قيامت آئي بر من روح رواني
بگذر زمسجد بگذار امامت در جلوه آمد اي فيض آن يار
بگذر زمحراب بنمود ابرو
بگذارد آنرا افراخت قامت
رفتار سر كن بنما قيامت رفتار آشوب بالا قيامت
پنهان شدي شد پيدا قيامت پيدا شدي شد خورشيد پنهان
پيشش چه سنجد فردا قيامت اين رستخيزي كامروز ماراست
از پاي تا سر صد جا قيامت در هر بن مو صد شور و غوغا
برخواستي شد بر پا قيامت شد چون نشستي از دست دلها
در هر قيامت پيدا قيامت در هر نشستت پنهان بهشتي
او را بهشتي ما را قيامتنزد رقيبي دور از محبان
فيض ارنگويد جز حرف خوبان
ممنون اوئيم ما تا قيامت
چنين قد دل آرائي كه ديده است چنين رخسار زيبائي كه ديده است
فتاده بر سراپائي كه ديده است چنين زلف دلاويز و كمندي
نگاه چشم شهلائي كه ديده است كماني را كه تيرانداز باشد
فكنده هر يكي جائي كه ديده است چنين چشمي كه خلقي بيخود و مست
چنين لعل شكر خائي كه ديده است بدشنامي برد چندين دل از كار
بغايت تنگ دريائي كه ديده است لبش مرجان دهان پر درّ و گوهر
چنين رفتار و بالائي كه ديده است قيامت ميشود چون ميخرامد
چنين خورشيد سيمائي كه ديده استدو عالم ميشود روشن ز رويش
بغير از فيض در پروانه دل
چنين آشوب و غوغائي كه ديده است
دوش از من رمیده میرفتدامان زکفم کشیده میرفت
میرفت و مرا به حسرت از پیدریا دریا زدیده میرفت
میرفت به ناز و رفته رفتهآرام دل رمیده میرفت
میرفت و دل شکسته از پینالان نالان طپیده میرفت
میرفت و روان روان بدنبالتن در عقبش خمیده میرفت