میرفت سرور و شادمانیاز سینه مرا و دیده میرفت
میرفت بیاد هجرش از پیهوش از سر من پریده میرفت
میرفت و فغان من بدنبالاو فارغ و ناشنیده میرفت
میرفت و منش فتاده در پیصد پرده من دردیده میرفت
میرفت و جهان جهان تغافلگفتی که مرا ندیده میرفت
میرفت بصد هزار تمکینسنجیده و آرمیده میرفت
کس سرو چمن چمان ندیده استآنسو روان چمیده میرفت
حیف است که بر زمین نهد پایای کاش فرا ز دیده میرفت
بس فیض ز رفتنش غزل کاشدر آمدنش قصیده میرفت
ساقي سيمين ذقنم آرزوست بادة تلخ كهنم آرزوست
دلبر شيرين دهنم آرزوست زهد ريا عيش مرا تلخ كرد
شاهد گل پيرهنم آرزوست صحبت زاهد همه خار غمست
زلف شكن در شكنم آرزوست خال معنبر برخي چون قمر
بوسه بر آن لب زدنم آرزوست خيز و لب خود بلب من بنه
ساقي پيمان شكنم آرزوست خيز كه از توبه پشيمان شدم
باده زجام سخنم آرزوستتلخ بگو زان لب و دشنام ده
زندگي در كفنم آرزوستخيز و بكش تيغ و بكش تا بحشر
ني غم زر دارم و ني سيم فيض
دلبر سيمين بدنم آرزوست
ببهايش نرسد هيچ متاع ار همه جانست آن ملاحت كه تو داري گهر حسن آنست
تو گران قيمتي و هر چه ترا هست گرانست ما نداريم متاعي كه بود در خور وصلت
كانچه ما رابه ازآن نه همه چيزت به از آنست با تو سودا نتوانيم مگر لطف كني تو
شود او زنده و جاويد و لب لعل همانست بوسة گر بربايد زلبت سوخته جاني
كز عطاي تو ترا هيچ نه نقصان نه زيانست سهل باشد ز تو سودي ببرد عاشق مسكين
ورنه بسيار سخن هست كه محتاج بيانستميزند بر لب من دست ادب قفل خموشي
حرف سودا سخن سود و زيان هيچ مگو فيض
كاين سخن چون سر سودا زده گويد هذيانست
زيرلب بر گرية خونين من خنديد و رفت بر سر راهش فتاده غرق اشگم ديد و رفت
يكنظر درديده كردآن هر دون رادزديد ورفتاز دو عالم بود در دستم همين دين و دلي
اندرين ره ميتوان درخاك و خون غلطيد و رفتگرچه دل از پادرآمد در ره عشقش ولي
تا كه جان بر پايت افشانم زمن نشنيد و رفت بر سربالينم آمد گفتمش يكدم بايست
از خيالش بوسة دل جان نو بخشيد و رفتجان بلب آمد زياد آن لبم ليكن گرفت
زينتش را دل نبايد بست بايد ديد و رفت اينجهان جاي اقامت نيست جاي عبرتست
فيض آمد تا زوصل دوست يابد كام جان
يكنظر ناديده رويش جان و دل بخشيد ورفت
كه هر كو عشق بازد هوشمند است زمستان خراباتيم پند است
بزنجير جنون عشق بندست خوشا آندل كه در زلفي اسير است
فقيران را سرهمت بلند است فرو ناريم سر جز بر در دوست
اگر مومن و گر زنار بندست همه عالم طلبكارند او را
دل پردرد عشق او پسند است مرا زاسباب عيش اينجهاني
كه جانرا رشته عمر اين كمند است نخواهم از كمند او رهائي
زعيش جاودان اينهم پسند است مدامم چشم بر لطف نهاني است
نميدانم شمار عمر چند است همين دانم كه تاريكست روزم
مزن از عشق دم بي عشق اي فيض
چو معني نيست دعوي ناپسندست
هزاران دل بهر موئيش بند است نه زلفست آن كه دلها را كمندست
نه گفتار است و لب قندست قندست نه اندامست و قد سرويست آزاد
نه ابرو آن كماني يا كمند است نه چشمست آنكه بيماريست يا مست
براي چشم بر آتش سپند است نه حالست آنكه بيني بر عذارش
كه هر كو شد اسيرش هوشمند است نه مجنونست آنكو دل باو داد
شفاي سينة هر دردمندست نه بيماري بود بيماري عشق
ز زلفش تار موئي فيض را بس
از آنشب عمر جاويدان بلند است
طبيب من بدرمان خواهدم كشت بزهر آلوده مژگان خواهدم كشت
تغافلهاي جانان خواهدم كشت ندارد هيچ پروائي دل من
بلطفي با باحسان خواهدم كشت بنازي يا نگاهي سازدم كار
مگر امروز هجران خواهدم كشت بخوابم دوش حرف وصل ميگفت
كراني زين كرانان خواهدم كشت ملامت گو چه ميخواهد زجانم
وگرنه زهر آنان خواهدم كشت مگر اينان بشيريني كشندم
برسوائي و شيدائي زن اي فيض
وگرنه درد هجران خواهدم كشت
ندارم طاقت شرب مدامت روم از هوش اگر بينم بكامت
روم از خويشتن بيرون تمامت خيالت كَر بخاطر بگذرانم
كه دورست از طريق احترامت نمي يارم بنزديك تو آمد
ببو خرسندم و تكرار نامت نيم چون قابل بزم وصالت
خوشا آن چشم كه بيند صبح و شامت خوشا آن سر كه در پاي تو باشد
سري كو جرعه نوشد زجامت بخود ديگر نیايد تا قيامت
اگر مرغ دلي افتد بدامت شود آزاد از دنيا وعقبي
كه صبح و شام گردد گرد بامت مبارك طايري فرخنده مرغي
نهم آنجا جبين بر نقش گامت چو برخاك رهي افتد گذارت
كسي كارد بنزد من پيامت كنم جانرا فداي خاك پايش
كند چون ناقلي نقل كلامت جهاني پر شود از نقل و باده
كه روزي گردش روزي سلامت سلامت در سلامت باشد او را
چه گوئي کیست یا چیست نامت ندانم تا چه مستي ها كند فيض
سخن كوته كنم تا كس نگويد
كه چند و چند ازين گفتار خامت
نه چشم بد نگريدن گرفت گرد عذارت گل بنفشه دميدن گرفت گرد عذارت
بلند گشت و رسيدن گرفت گرد عذارت غلط نه اين ونه آن دودآه عاشق زارت
سپاه مور چريدن گرفت گرد عذارت نه آنجمال دلاويز بس كه داشت حلاوت
نسيم مشك وزيدن گرفت گرد عذارت غلط كه آهوي چشم توكرد نافه گشائي
تمام آب و چكيدن گرفت گرد عذارت نه خال گوشه چشم از نگاه گرم تو گرديد
قفس شكست و پريدن گرفت گرد عذارتغلط كه طوطي جان در هواي قند لب تو
مريض دل چو طپيدن گرفت گرد عذارت نه بحر خس بساحل فكند عنبر سارا
زلاله چون نگريدن گرفت گرد عذارت كه عكس غلط در آينة جمال تو افتاد
بسوخت چونكه رسيدن گرفت گرد عذارت نه در هواي رخت بود ذرة سان همه دلها
چو سايه عكس فتيدن گرفت گرد عذارت غلط كه آن مژهاي سياه سايه فكن شد
زشرم ديده چو ديدن گرفت گرد عذارت غلط كه حسن نقابي بروي خويشتن افكند
سپاه آه خريدن گرفت گرد عذارت نه ترك ناز ملوكانه نرگس مستت
زسينه جست و تنيدن گرفت گرد عذارت غلط نداشت دل سوخته چو تاب فراقت
به باغ روي ترا آب داد فيض ز ديده
چنانكه سبزه دميدن گرفت گرد عذارت
سراپا قدم گردم آيم برت اگر راه يابم ببوم و برت
ببوبت كنم عيش در كشورت بكويت بيابم اگر رخصتي
تو آئي برم يا من آيم برت ندارم شكيب از تو اي جان من
بقربان پايت بگرد سرت قدم رنجه فرما بيا بر سرم
كه سرپاي سازم بيايم برت وگرنه بده رخصتي بنده را
من آيم شوم خاك ره بر درت تو آئي دل و جان نثارت كنم
ولي هستم از جان و دل چاكرت نيم گرچه شايسته صحبتت
كه پيوسته باشد سرم بر درتجز اين آرزو نيست در دل مرا
چو فيض از غم عشق گردم غبار
مگر بادم آرد ببوم و برت
وه كه با من چه ميكند ستمت من كجا جان برم زدست غمت
باشم از خيل گشتگان غمت بغمت جان دهم كه در محشر
تا قيامت سر من و قدمت چون شوم خاك در ره تو فتم
داد من گاه خواهد از ستمت غمزه ات گه ستم كند بر من
حاشا لله چها كند كرمت ستمت هر چه ميكند كرمست
اي كرمها خجل بر ستمت ستمي دم بدم كرامت كن
سخن عشق چون تو بسي فيض
لوح سوزد ز آتش قلمت
طاق ابروت قبله گاه منست كعبة وصل تو پناه منست
خود زبیداد خود پناه منست چشم فتان مست خونريزت
غارت خان و مان گناه منست خود ره لشگر غمت دادم
چشم مست تو عذرخواه منست بنگاهي اگر خراب شدم
اشک خونین من گواه من است شد دلم خون زروي گلگونت
لطف و قهر روی و راه منست روي و راه دگر نميدانم
فيض روز تو هم تيره از آنست
بخت من هم سيه ز آه منست
جان هوادار سرو بالائیست دل گرفتار ماه سيما ئيست
در دل تنگ ما تماشائیست گه جنون گاه عقل و گه مستي
سرشوریده سر بصحرا ئیست در غم عشق هر پري روئي
از هجوم نظاره غوغائیست بر سرراه هر هلال ابروي
هر طرف زآب چشم دریائیست بر سرکوی هر بتی مه روی
در دل هر کسی تمنائیست از لب لعل هر شکر دهنی
نه همین فيض مست و شیدا شد
که بهر گوشه مست و شیدائیست
خیال شاهدی در بر گرفتست دلم دیگر جنون از سرگرفته است
سراپای وجودم در گرفتستزسوز آتش عشق نگاری
که دودش در همه کشور گرفتستزآه آتشینم در حذر باش
که دل از مسجد و منبر گرفتست سوی میخانه ام راهی نمائید
که آن شیدا ره دیگر گرفتستاگر شیخم خبر پرسد بگوئید
زسر تا پایم آتش درگرفتست صلاح و زهد و تقوی و ورع سوخت
غلامت همت آنم که چون فيض
بیک پیمانه نرک سرگرفتست
دگر آسان ما مشکل گرفتست دگر آزار مادر دل گرفتست
غم جان نه غم قاتل گرفتستمباد آندست گردد رنجه دلرا
که در وی عشق او منزل گرفتست دلم ناید که دست از جان بدارم
خرد گوید ره باطل گرفتست کنم اظهار اگر شور محبت
که بر من کار را مشکل گرفتستاگر پنهان کنم غم سینه گوید
ره آسودگی عاقل گرفتست چه مشکل بوده کار عشقبازی
پریشان گر بگوید فيض عجب نیست
ز وضع روزگار سر گرفتست
ز گلزار حقیقت بو گرفتستدلم با گلرخان تا خو گرفتست
بمعنی انس و با خط خو گرفتست زمهروئی کتابی پیش دارد
رهی از لا بالا هو گرفتست زحسن بیوفا میخواند آیات
ولیکن قبله زان ابرو گرفتست بهنگام نمازش رو بحق است
از آن زلفان عنبر بو گرفتستبرای سنت عطرش نسیمی
گهی زان نرگس جادو گرفتست گهی زان لب گرفته ساغرمی
هزاران دشنه از هر سو گرفتست سیه چشمی که بهر قتل عشاق
سرا پای وجودم او گرفتست بمن یکذره از من نیست باقی
بنازم شیوه نیکو گرفتست سر قتل من بیمار دارد
از آن چشم و از آن ابرو گرفتست کمان و تیر بهر صید دلها
که ملک روم را هندو گرفتست خط سبزش خبر آورد ناگه
بیا تا رخت بر بندیم ای فيض
که دل زین گنبد نه تو گرفتست
سرم را سر بسر سودا گرفتست جنونی در سرم ماوا گرفتست
خوش آنسرکش جنون مأوا گرفتستخردگر این بود کاین عاقلانراست
دو عالم را رخ لیلا گرفتست ندارد چشم مجنون کس و گرنه
که باز یشان زسرتا پا گرفتستبچشم خلق چون طفلان نمایند
دلم از وحشت دنیا گرفتستمسلمانان ره عقبی کدامست
و گرنه ره سوی عقبا گرفتست بپای جان زغفلت هست بندی
مشو ای فيض بابیگانه همراز
چو وابینی ترا ازما گرفتست
لیکن چو چاره کزغم عشق تو چاره نیست کس نیست کز غم تو دلش پاره پاره نیست
آخر دلست جای غمت سنگ خاره نیست تا کی جفا کنی صنما از خدا بترس
ما را ولی زدست جفای تو چاره نیست هر دم هزار چاره کنی در جفای ما
در عشق سوختیم عقوبت دوباره نیست شاید که روز حشر نپرسند جرم ما
کاین قلزم هوا و هوس را کناره نیست دل بر هلاک نه بعثب دست و پا مزن
آن دل که عشق نیست درو هیچ کاره نیست ای فيض عشق ورزکه عشقست هرچه هست
گر جان طلب کند زتو جانان روان بده
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
سری که عشق درونیست خانه تار است چراغ کلبه عاشق خیال دلدار است
بجان دلی که غم عشق را خریدار است هزار خرمن شادی به نیم جو نخرد
جهان نئیست درو جان عشق درکار است بعشق زنده بود هر چه هست در عالم
که هر دو کون جنودند و عشق سردار است چو همتی طلبی از جناب عشق طلب
که عشق بر سر او پاسبان بیدار است حوالی دل عاشق نه بگذرد غفلت
سپاه غم چو کند زور عشق غمخوار است رسد چو شادی بیجا براندش شه عشق
اگر خطای برائیم عشق ستار است اگر زپای درائیم عشق گیرد دست
من و معارف این کار جمله در کار است تو و حماقت و انکارحرف هر یاری
مرا بخاک ره او بشمرند بسیار استتو ای فلان و ریاست که هر کس و کاری
قلندری بمن آسان و برتو دشوار است فکندگی بتو دشوار و بر من آسانست
زبهر چاره دگر چاره ایش ناچار است کسی که راه ندارد بچارة دردش
زاختیار کم از اضطرار آزاد است
چوفيض هر که بفرمان عشق قهار است
بخور غمم که سراپایم از غمت زار است بیابیا که دلم در هوات بیمار است
بوصل خویش بمن زس که عمر بسیار است برس برس که زغمزه نماند جز نفسی
که بیرخت نفسی گر برآورم نار است مرا زنور حضورت دمی ممان با من
زپیش تو روم از یکنفس دلم تار است بغیر تو چو نشینم دمی شوم تیره
اگر شوم زدرت دور جای من داراست شوم صبور چو از تو سزای من هجران
بغیر کاری تو کاری اگر کنم بار است بغیر حرف تو حرفی اگر زنم یاوه است
بغیر نام تو نامی اگر برم عار استبغیر یاد تو یادی اگر کنم تاوان
مرا مهم تر ازین کار و بار بسیار است تو ای که کار نداری جمال خوبان بین
دلا مخسب که چشم حریف بیدار است سپاه دیو نشسته است در کمینگه عمر
شفا مخواه زچشمی که مست و بیمار است مجو گشاد ز زلفی که کج مج و تیره است
که از پرستش اغیار یار بیزار است بهر چه مینگری روی حق در آن می بین
نوید چارة بیچارگان بفیض رسان
که تا بچاره رسیدن حیات ناچار است
کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبستگر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست
هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست گر نوازی از لطفم ور کدازی از قهرم
قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید
نازها بجای خود شیوهات مرغوبست جلوه های تو موزون غمزهای تو شیرین
ناز را چوره دادی هر چه میکند نیکوست غمزه را چو سردادی هر چه میکند نیکوست
عالم کنی ویران شیوة ترا شوبست دم بدم زنی بر هم آن دو زلف خم در خم
هر که قدرتو دانست در غم تو یعقوبست یوسف زمانی تو زبدة جهانی تو
حق بهیچ نستاند آن دلی که معیوبستدل بعشق ده زاهد دلفسردگی عیبست
وه چه میکند با دل نالهای درد آلود
در غمش بنال ای فيض ناله تو مرغوبست
این باقی جان گوبرو آن جان باقی هست هست لب برلبم نه ساقیا تا جان فشانم مست مست
چشمان مستت می بدست مستان چشمش می پرستچشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام
در هند و در ایران فتد بس فتنه ها زآن ترک مست هم چشم مستت فتنه جوهم مست چشمت فتنه خو
هم از بلا یابد شفا آنکش بلای عشق خست گرچشم بیمارت بلاست بیمار چشمت را دواست
در پیش شمشاد قدت باشد قد شمشاد پست در پیش خورشید رخت باشد رخ خورشید سهل
آیا میانی هست نیست آیا دهانی نیست هست موئی شدم زاندیشة تنگ آمدم از فکرتی
هر کوشد اندرعشق گم جست از بلا و غصه دستخواهی خلاصی از بلا در عشق گم شو عاشقا
گرفيض بودی یارعشق گم گشتی اندرعشق یار
در عشق یار ارگم شدی یارآمدی او را بدست
برگ نوا را ساز کن سازه ره مستان نواست شویدگان عشق را ای مطرب آهنگ فناست
لذات دنیا ننگ ما ما را ببزم دوست جانست بیخ طب در چنک ما اندوه و غم دلتنگ ما
مارانه این زیبدنه آن فوق دوعالم جای ماستزاهدزجنت دم زندسلطان زتاج وتخت وملک
در زیر سرگوسنگ باش ما را چو برافلاک پاست جا درزمین گوتنگ باش ماراکه درعرش است دل
کی میشناسد جنس ما الا کسی کو آشناست بیگانه ای مشتری ما را تو ارزان میخری
آنرا که باشد معرفت داند که این درّ پر بهاست گوهر شناسد مشتری کی داندش هر گوهری
ما را زمعشوق ازل در جان و دل پیغامهاست پروردة عشقیم ما دادیم در دل عیشها
آن یار با ما آشتی زین عشق ما را فخرهاست گو غیرما باجنگ باش از عاشقی درننگ باش
هر درد درعالم بود ای فيض میدارد دوا
هم دردمن از عشق خواست هم عشق دردم را دواست
همیشه عاشقم کار من این است مرا سودای عشق آئین دین است
غم عشق ارندارم دل غمین است دلم شاد است اگر دارم غم عشق
چو عشق از سر رود مرگم همین است بود عشقم بجای جان شیرین
دلم دیوانة عقل آفرین است سرم میخانه صهبای عشقست
زهر سو دلربائی در کمین است زدولتهای عشق این بس که دلرا
یکی را تا زحشر عشق این است مرا گر عاقلان دیوانه خوانند
مرا در عشق باید مرد و جان برد
نجات جان و دل فيض اندرین است
بهر جزو دلم در وی دفین است نگارا در غمت جانم حزین است
چه سازم چون نه آنست و نه اینست ترا رحمی بباید یا مرا صبر
اسیر خلق را عشق اینچنین است امیر حسن را خوی آنچنانست
تمنای خیال عشق این است تقاضای جناب حسن آنست
بهر جایم بلائی در کمین است دلم تا خستة ابرو کمانیست
که بهر بیغمان دایم غمین است چه سازم با دل سودا پرستی
که آئین شکست و عقل و دین است چه سازم با جفای بیوفائی
همانا سرنوشت من همین است همانا رأی و حکم او همانست
بلی دلدار با من آنچنانست
از آنحال دل فيض اینچنین است
جان چو غمناک از او بود شاد است دل که ویران اوست آباد است
هر که در بند اوست آزاد است موبمو خویش را بدو بندم
غم او روزی خداداد است این سعادت بسعی می نشود
خانة دل زعشق آباد است در خرابی بود عمارت دل
کوشش از ما زعشق ارشاد است عشق استاد کار خانة ماست
همه او میکند که استاد است هیچ کاری نمیکنیم بخود
کار کن کار و گفتگو بگذار
فيض بنیاد حرف برباد است
پرتوی از جمال از هر تست جان روشندلان که مظهر تست
از لب لعل روح پرور تست مستی عاشقان شیدائی
خستة غمزة ستمگر تست دل ما بیدلان سودائی
غم و شادی ما زساغر تست مست و مخمور از شراب توایم
زلف مشکین وروی انور تست باعث اختلاف لیل و نهار
روی خوب و میان لاغر تست سبب انقلاب بدر و هلال
همه را روی عجز بر در تست همه سرگشتگان کوی توایم
همه شرح کتاب اکبر تست هرچه در عالم کبیر بود
من چگویم زدل چو دل برتست تو زمن حال دی چه میپرسی
لطف و رحمت زبنده باز مگیر
فيض از جان کمینه چاکرتست
هرجا خیال روی تو باشد مرا خوش استصحرا وباغ و خانه ندانم کجا خوش است
یاد بهشت می نکنم بس که جا خوشست در دوزخ ار خیال توام همنشین بود
ما عاشقان غمزده را در بلا خوشست غمخوار گومباش غمین از بلای ما
برخاک کوی دوست که آب وهوا خوش است با آب چشم و آتش دل گشته ام مقیم
زاهد ترا بقا خوش و ما را لقا خوش است مقصود مازدیدن خوبان لقای تست
گه گه زمهوشان و گهی هم وفا خوش است خوبست دلبری و جفا و ستمگری
حسن ارچه در کمال بود با حیا خوش است خوبان این زمانه زکس دل نمیبرند
از دلیران وفا نکند فيض کس طمع
الحق زخوبرویان رسم جفا خوش است
گفتا که چاره آورد این کارها بروزت گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که سازی آخر سربرکند زسوزت گفتم زسوز هجران آمد مرا بلب جان
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
سربسته حیرت افزود آیا چها کند باز
با اهل دانش ای فيض گرحل شود رموزت
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشانست گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا که در ره ما غم نیز شادمانیست گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی
گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغانست گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفتم نفس همین است گفتا سخن همانست گفتم فراق تا کی گفتا که تا توهستی
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگانستگفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم زفيض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانة تو جانست
عشقبازی کار هر خود کام نیست عشقانرا در بهشت آرام نیست
کار این سودا پزان خام نیست پختة باید بلای عشق را
همدمش جز بخت نافرجام نیست چارة عاشق همین بیچارگیست
غیر ناکامی درین ره کام نیست کام نتوان یافتن در راه عشق
عشق را عاری چو ننک و نام نیست دست باید داشتن از ننگ و نام
ایخوش آنجائی که صبح و شام نیست زین شب و روز مکرر دل گرفت
دانة مردم ربا و دام نیست خوبتر از خال و زلف دلبران
لیک با این خاک شینان رام نیست آبروی نیکوان دلدار ماست
تا وصالش دست ندهد فيض را
این دل سرگشته را آرام نیست
بی جمالت نمی توانم زیست بخیالت نمی توانم زیست
بی وصالت نمی توانم زیست تشنة بادة وصال توام
با جمالت نمی توانم زیست بی جمال تو نیست ار امم
بی فعالت نمی توانم زیست هر چه با بنده میکنی نیکوست
بی مقالت نمی توانم زیست زان دهان تلخ و شور و شیرینت
بی زلالت نمی توانم زیست از لبت آب زندگی خواهم
بی نوالت نمی توانم زیست شربتی زان لبم حوالت کن
بی مجالت نمی توانم زیست جای جولان تست عرصة دل
بی عفالت نمی توانم زیستپای دل را بزلف خویش ببند
غم عشقش کمال تست ای فيض
بی کمالت نمی توانم زیست
در بهار تو چریدن چه خوش است سبزة خط تو دیدن چه خوش است
گل زگلزار تو چیدن چه خوشست در جمالت نگرستن چه نکوست
شکر از تنک کشیدن چه خوش است از دهان تو گرفتن کامی
مو بموی تو رسیدن چه خوش است جای در سایة زلفت کردی
تلخی مرگ چشیدن چه خوشست در تمنای وصالت تا حشر
زان دهان عذر شنیدن چه خوش است گلة دوست شمردن بر دوست
پرده در پرده دریدن چه خوش است در مجاز تو حقیقت گفتن
زنی خامه کشیدن چة خوشستشکر از مصر معانی بیان
فيض شوری بجهان افکندی
سخنان تو شنیدن چه خوشست
برقع از آن روی کشیدن خوشست سوی تو بی تاب دویدن خوشست
جان زلبان تو مکیدن خوش است می زدهان تو کشیدن نکوست
جان بلب کام رسیدن خوش است در هوس بوسه لعل لبت
بر رخ خورشیدن تو دیدن حوشست گوشة ابروی تو آن ماه نو
سیب زنخدان تو چیدن خوش است نیست به از باغ رخت روضة
ساغر سرشار کشیدن خوش است فيض زمیخانه لعل لبش
قصه شیرین لبش دم بدم
از نی کلک توشنیدن خوشست
گدا چه پادشهان زمن بنزد تو هیچست من و هزار گدا همچو من بنزد تو هیچست
بتان چین و خطا و ختن بنزد تو هیچست کجا رسند بحسن تو دلبران خطائی
نکوترین بتی از برهمن بنزد تو هیچست ندیده روی تو ورنه به بت کجا نگرستی
بهار و گلشن و طرف چمن بنزد تو هیچست بهار عارض تو برد آبروی بهاران
عبیر و عنبرو مشک ختن بنزد توهیچست ببوی زلف تو کی میرسد نسیم بهاری
بنفشه وسمن ونسترن بنزد تو هیچست بنفشه چیست سمن کیست پیش زلف و رخ تو
نبات و قندو شکر من بمن بنزد توهیچست نبات و قند بدان لب کجا رسد بحلاوت
صفای گوهر و درّ عدن بنزد تو هیچست کجا لطافت دندان تست عقد گهر را
قد صنوبر و سرو چمن بنزد تو هیچست به پیش قد تومر سرو را چه قدر و چه رفعت
نگوئیش که چه خواهی زمن بنزد تو هیچست بگرید ار همه عمر از فراق روی تو عاشق
هلاک گشتن چون زیستن بنزد تو هیچ استهلاک گشت اگرعاشق از غم وهم اگر زیست
خموش گردد اگر فيض ور غزل بسراید
خموش گشتنش و دم زدن بنزد تو هیچ است
صفت لا نمی توانم گفت از من و ما نمی توانم گفت
از مسمی نمی توانم گفت شمة گر بگویم از اسما
حرف بی جا نمیتوانم گفت وصف آن بیجهت مپرس از من
من تنها نمی توانم گفتگفتنی نیست وصف او نه همین
این سخن ها نمیتوانم گفت سخن از راز دل مپرس که من
گفتم اما نمیتوانم گفت گفته بودم که گویمت غم دل
حرف دریا نمیتوانم گفت پیش چشمم زبسکه موج زنست
حرف صحرا نمیتوانم گفت بر دلم بسکه تنگ شد زغمش
که من اینها نمیتوانم گفت از من مست حرف عقل مپرس
این بلاها که فيض دید از عشق
هیچ جا وا نمی توانم گفت
چون کنی دعوی محبت دوست ای که سرمیکشی زخدمت دوست
شرم ناید ترا زطلعت دوست منفعل نیستی ازین دعوی
دم زنی آنگه از مودت دوست نبری امر دوست را فرمان
نشوی تابع ارادت دوست دعوی دوستی کنی وانگاه
نیستی چون سزای خدمت دوست دوستی را کجا سزاواری
که نة جز سزای لعنت دوست دوست از دوستیت بی زارست
سرنهاده برای طاعت دوست بر درش بین هزار فرمان بر
از برای نثار حضرت دوست عاشقان بین نهاده جان برکف
صف زده بر در عبادت دوست ما عبدناک گوی بین بی حد
وآله کبریا و رفعت دوست ما عرفناک گو نگر بی عد
بر درش می زنند نوبت دوست جمع کر و بیان قدس نگر
فيض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست
نوش منست نیش تودست منست و دامنت من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
دست ندارم از تو من دست منست ودامنت خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن
از بر تو روم کجا دست منست و دامنت چون شوم از تو جدا دامن توکنم رها
نیست بجزمن توکس مرادست منست ودامنتبندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا
دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست
پای منست و کوی تو دست منست و دامنت چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو
مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو
جان جهان من توئی دست منست و دامنت قوت روان من توئی گنج نهان من توئی
مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت حسن تو بوستان من روی تو گلستان من
وصف تو و بیان من دست منست و دامنت مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من
فيض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو
چو بکف آوری بگو دست منست ودامنت
باز آمدم با چنگ و نی سرمست از جام الست باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست
میخانه را عمران کنم سرمست از جام الست باز آمدم طوفان کنم کونین را ویران کنم
سرها چوکوغلطان کنم سرمست ازجام الست باز آمدم جولان کنم جولان درین میدان کنم
در اوج پستیها کنم سرمست از جام الست بی باده مستیها کنم بیخویش هستیها کنم
درخون خودغلطان شوم سرمست ازجام الست درپیش او رقصان شوم در کیش او قربان شوم
لوح سوی باطل کنم سرمست از جام الست خود را زخود غافل کنم نقش خودی زایل کنم
تجدید عهد وی کنم سرمست از جام الست افسانها را طی کنم اسب خرد را پی کنم
این قطره را عمان کنم سرمست از جام الستدلرا فدای جان کنم جان در ره جانان کنم
در بحر عشق بیکران چون فيض گردم بی نشان
خود را نه بینم در میان سرمست از جام الست
کز نشأه آنجان جهان مست و خرابست در غمزه مستانه ساقی چه شرابست
مستست تر و خشک جهان اینچه شرابست هشیار نه یک زاهد و مخمور نه یک مست
ذرات جهان مست ازین بادة ناب است عشقست روان در رک و در ریشه جانها
وین چرخ نگونسار برین جام حباب است از عشق زمین جام شرابی است لبا لب
پیمانة ما پرنشده است این چه شتاب است جان می طلبد غمزه ات ای ساقی مستان
زان میکده ویران و خرابات خراب استاز چشم سیه مست تو هستند جهانی
مگذار که یکذره بماند زوجودش
خورشید دل آرای ترا فيض نقابست
از قلزم غم تو محبت گهر بس است ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است
از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است
سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم
قانون عشق و کرده ما درنظر بس است میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم
آمد بهار خوردن غم این قدر بس است ساقی بیار باده شکستیم توبه را
یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است تا کی دریم پردة ناموس زیر دلق
آسوده باش فيض که در محشرت شفیع
سودای عشق در سرو آه سحر بس است
از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست دمبدم دل ما را از الست پیغام است
بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست خاص می نه پندارد کاین بروز اول بود
وانکه او نمی بیند بی گمان که او خامست گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق
خلق راست راز کن مستی که بی جام است هر دو کون را ایزد دم بدم در ایجاد است
تا شود به از املاک یا رب این چه انعامست بهر صید جان پاک دامها کنند از خاک
در بلا شود پخته زانکه بی بلا خام است مرغهای جان آید در شباک تن افتد
تا کدام ناکام و تا کدام را کامست فوج فوج از آن عالم آورند جانها را
تا چه در قضا رفته تا چه هر کرا نامست زمرة سعید آیند زمرة شقی گردند
زآتش غم عشقی جان و دل نشد پخته
ساز ره نکردی فيض کار بارو تو خامست
صورت انسان مس و معنی انسان زرست صورت انسان دگر معنی آن دیگر است
این مس اگر زر شود ازدو جهان بر ترست مس چه بودلحم وپوست زرچه بودعشق دوست
هر که درو عشق نیست کفر درو مضمرست عشق بود روح دین چشم و چراغ یقین
در ره اطوار صنع راهرو و رهبرست عشق رساند ترا تا به جناب خدا
از رشحات یمی این سخنم زوترست سوی من آئی دمی بر تو ببارم نمی
تا به عیان آورم آنچه بغیب اندرست کاش ترا جای آن باشد و گنجای آن
جنت به قالب کنم گوئی که اینمحشراست ظرف تو از حرف عشق جام لبا لب کنم
نیست مکرر ستخیز ورنه چه شور و شرست مست شوی کف زنان شور بر آری که این
شرح صدورست این از همه بالاترست شور نشور است این بعث قبور است این
حامله بار افکند مرضعه کور و کرست این اثر طاعت است زلزلة ساعت است
نزد من آو ببین کز دل و جان خوشتر است بر تو عذابست این زانکه همین صورتی
فيض بهل صوت و حرف بحر مپیما بحرف
غرقة این بحر را دم نزدن بهتر است
مردم فهمیده در عالم کجاست راز در دل شده کره محرم کجاست
برنیارم زد نفس همدم کجاست در گلو بس قصه دل غصه شد
محرمی کو در جهان مرهم کجاست زخم این نامحرمانم دل بخست
راه آن معمورة بی غم کجاست غم بخواهد کنند بنیاد مرا
تا بگوید چارة این غم کجاست در جهان کو صاحب فهم درست
تا دلی خالی کنم آنهم کجاست در دو عالم یک سخن فهمم بسست
عشق را پروای خال و عم کجاست گشته ام بیگانه از خویش و تبار
در بنی آدم دل خرم کجاست شد مخمر طینت آدم به غم
یک گل بیخار در عالم کجاست نیش نوشی در جهان بی نیش غم
فيض تا کی شکوه از ابنای دهر
ناله کم کن محرم این دم کجاست
نیست اغیار بجز یار کسی دیگر نیست غیردلدار وفا دار کسی دیگر نیست
خویشرا اوست خریدار کسی دیگر نیستنیست در راسته بازار جهان غیریکی
که بجز واحد قهار کسی دیگر نیست دیده دل بگشا تا که به بینی بعیان
اوست در جمله نمودار کسی دیگر نیست اوست باقی و دگرها همه دروی فانی
غیر آن ساقی هشیار کسی دیگر نیست اهل عالم همه مستند زصهبای فنا
شد یقین آنه درین دار کسی دیگر نیست چشم بر هر چه گشودیم ندیدیم جز او
آشنا اوست جز او یار کسی دیگرنیست هانکه بازی ندهد عشوه بیگانه ترا
بجز از صاحب گفتار کسی دیگر نیست کو کسی تا که کند غور سخنهای مرا
فيض از صاحب گفتار مزن دم زنهار
غیر دیّار در این دار کسی دیگر نیست
یک دوست بزیر آسمان نیست یک محرم راز در جهان نیست
کز صحبت آن دلم گران نیست غیر از غم عشق همدمی کو
جانرا از عذابشان امان نیست فریاد زدست این کرانان
جز مرک سزای احمقان نیست من طاقت احمقان ندارم
دل جز بغم تو شادمان نیستیارب یا رب غم تو خواهم
دل را غم جان سرجهان نیست تا یافت بکوی عشق راهی
دل بستة انی جهان و جان نیست خود جان جهان جهان جان شد
دلرا پروای این و آن نیست شور عشقی چو هست در سر
جائی نتوان نشست ای فيض
کافسانة عشق در میان نیست
صفای چهرة جانرا نقاب در پیش استزغفلت تو ترا صد حجاب در پیش است
زکردهای تو جانرا کتاب در پیش استبسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان
که ماند از پس و روز حساب در پیش است حساب کردة خود کن حساب در چه کنی
عذاب قبر و سوال و جواب در پیش استعذاب روح مکن بهر مال دنیی دون
زمین و حشر و تف آفتاب در پیش استزبهر آنچه زپس ماندت چه میسوزی
شدن ز شرم و خجالت چو آب در پیشست جواب پرسش اعمال خود مهیا کن
بکن بکن که بهشت و ثواب در پیشست توانی ار بعبادت شبی بروز آری
مکن مکن که جحیم و عقاب در پیش است توانی ار نکنی معصیت بدار فنا
شود که در لحدت وقت خواب در پیش است زمانی ارنکنی خواب در دل شب ها
نصیحت تو یکی فيض در دلت نگرفت
ترا زگفتة خود صد حجاب در پیش است
فتاد در سر این غم که روزگار گذشت غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت
نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت نداشت درد ولی درد کرد بیدردی
که روزگار چرا بی حضور یار گذشت بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک
تو مغتنم شمر آن دم که هوشیار گذشت بفکر کار فتادن دلیل هشیاریست
که آن هم ار نکنی کار زاعتذار گذشت تومغتنم شمر آن دم زبهر استغفار
مگو چه کار کند کس چه وقت کار گذشت تو وقت کار همان دان که فکر کارت هست
که وقت میگذرد نفخهای یار گذشت بفکر کاری فتادی کنون بکن کاری
وگرنه عمر تو امسال همچو پار گذشت بگیر نفخة از نفخ های ربانی
تو میر گنج شو اکنون که رنج مار گذشت بفکر کار فتادی بگنج ره بردی
بکار کوش و بمان فکر کارهان ای فيض
گذشت آنچه برین خاطر فکار گذشت
چرا چنین گذرانند روزگار عبث گذشت عمر تو امسال همچو پار عبث
هزار حیف که بگذشت وقت کار عبث بسی نماند زعمر و بسی نماند زکار
گمان مدار که ترا ساخت کرد گار عبث گمان مبر که ترا آفرید حق باطل
بکوش تا برسی خویش را مدار عبث تو آمدی بجهان تا روی بر جانان
عزیز من چه کنی خویشرا تو خوار عبث تو جان هر دوجهانی و مقصد ایجاد
که بهر جنتی و میروی بنار عبث توخویشرا مفروش ای پسر چنین ارزان
نة چنین سبک و بی بها و خوار عبث گرانبها و عزیز الوجود و بی بدلی
مدزد ایجان تن زاز کار و بار عبث چو کردهای تنت مردهای جان دارد
غنیمتی شمر این یکدو دم که ماند ای فيض
بکار کوش و سخن در میان میار عبث
چو پرتوی ندهد شمع دور اوست عبث دلی که عشق ندارد وجود اوست عبث
کسی که حق نپرستد وجود اوست عبث وجود خلق برای پرستش حقست
زیان اوست بسی سهل و سود اوست عبث کسی که سود و زیانش نه در ره عشق است
چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث عبادتت نکند سود معرفت چون نیست
که هر چه بود ندارد نمود اوست عبث گمان مبر زسراب جهان شوی سیراب
که مهر باطل باطل درود اوست عبث بیا عبادت حق کن زباطلان بگریز
سخن سرائی او چون وجود اوست عبث اگرنه فيض برای خدا سخن گوید
خموش باش محیط جهان پر از سخن است
ببحر هر که گهر ریخت جود اوست عبث
چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث
سری که عشق ندارد سرود اوست عبث به بزم نغمه سرایان چو کاسة طنبور
چو پرتوی ندهد شمع دود اوست عبث چو نیست روشنئی در دل آن گلست نه دل
ندارد آنکه امیدی سرود اوست عبث فغان چه سود دهد چون گمان وصلی نیست
ثنای حق نبود آن درود اوست عبث چو زاهد از پی جنت ثنای حق گوید
چو چرب تر بود آن خشک و دود اوست عبث چو در دلش نبود نور عشق و آه کشد
کجا جهنم و مؤمن درود اوست عبث اگر نه پختگی عاشقان غرض باشد
نعیم هشت بهشت و خلود اوست عبث اگر بدل نرسد دم بدم زحق فیضی
برای سنگدلان خون دل مریز ای فيض
بکوه هر که برد لعل جود اوست عبث
بعشقت گرو کردم ایمان عبث بمهر تو دادم دل و جان عبث
گرفتی هم این را و هم آن عبث زدین و دل من چه حاصل مرا
چه دای دلم را پریشان عبث چه میخواهی از جانم ای بی وفا
بسی خانه شد از تو ویران عبث دل اقلیم دین جلوه ات تاخت کرد
دل عالمی شد پریشان عبث بیک عشوة دل فریب خوشت
مکن جور بر ناتوانان عبث بجانت که دست از اسیران بدار
دل من بود آن دل ای فيض بس
مریز اشگ بر روی سندان عبث
وفا بعهد نکردیم با خدا بعبث شدیم بار کش ره زن هوا بعبث
بجد وجهد شدیم از پی هوا به عبث براه حق نزدیم از سر وفا قدمی
تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث عنان خود بکف آرزوی دل دادیم
بسی بدوش کشیدیم بارها به عبث زبهر دنیی کانرا اساس پر نقشی است
بسوختیم به بیکار خویش را به عبث گذاشتیم زکف زاد آخرت را خام
تمام عمر تو ای فيض شد هبا بعبث فتادی از پی لذات بی بقا شب و روز
گمان ندارم ازین بحر بیکران برهیم
چو میزنیم در این موج دست و پا بعبث
خسته را فریاد رس یا مستغاث جان ندارد جز تو کس یا مستغاث
چند ناله چون جرس یا مستغاث خسته دل در غم تو بستة
بکسلم زین خار و خس یا مستغاث هر دمم خاری زند در دل خسی
تا بپرد زین قفس یا مستغاث مرغ جان را بال همت برگشای
هم تو گیرش باز پس یا مستغاث میرباید دل زمن هر دم بتی
بر نیارد یکنفس یا مستغاثمحو خود کن فيض را تابی رخت
رحم کن بر بی دل بیچاره
کو ندارد جزتو کس یامستغاث
هر چه کردیم جز این کار عبث بود عبث جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
جز حدیث لب دلدار عبث بود عبث هر چه جز مصحف آن روی غلط بود غلط
قطع این وادی خونخوار عبث بود عبث پی به منزلگه مقصود نبردیم آخر
کوشش چشم گهر بار عبث بود عبث اشگ خونین بنگاهی بخریدند از ما
هر چه بستیم زگفتار عبث بود عبث هر چه بردیم زکردار هبا بود هبا
با کسان اینهمه پیکار عبث بود عبث جنگ با نفس خطا پیشة خود می بایست
از خودی این همه آزار عبث بود عبث خویش را کاش در اول بخدا می بستم
غیر حرف دل و دلدار عبث بود عبث هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
جز دل سوخته و جان برافروخته فيض
هر چه بردیم بدان یار عبث بود عبث
هر چه میگردد فنا هیچست هیچ این جهان بی بقا هیچست هیچ
چون نمیماند بجا هیچست هیچ گرجهانرا سر بسر بگرفته
در دو عالم جز خدا هیچست هیچ شد مرا یک نکته از غیب آشکار
آن سرکمتر زپا هیچست هیچ گرنه سردر راه عشق او رود
حاصل این عمرها هیچست هیچ گرنه صرف طاعت و خدمت شود
در تن این افسردها هیچست هیچ گرنه سوزد جان و دل در عشق او
مهر یار بی وفا هیچست هیچ دل بعشق گلرخان ای دل مده
جز ندیدم آشنا هیچست هیچ صحبت بیگانگان بیگانگیست
گر سخن گوئی دگر از حق بگو
فيض جز حرف خدا هیچست هیچ
درد و غم جاودان می نپذیرد علاج داغ دل عاشقان می نپذیرد علاج
سوز دل عاشقان می نپذیرد علاج آتش دل را کجا بحر کفایت کند
این خطر مخلصان می نپذیرد علاج هر که به اخلاص تر او خطرش بیشتر
درد من از آب و نان می نپذیرد علاجتشنة وصل تو ام گرسنة لطف تو
بی کسی بی کسان می نپذیرد علاج مونس بیکس توئی بی کسم و جز بتو
درد دل و سوز جان می نپذیرد علاج کردن درمان چه سود اشگ چه باران چه سود
خامی این زاهدان می نپذیرد علاج پخته نخواهند شد گر همه آتش شود
فيض تو خود را بسوز چشم زمردم بدوز
خوی بد مردمان می نپذیرد علاج
شورش دیوانگان می نپذیرد علاج عشق بری پیکران می نپذیرد علاج
دلبری دلبران می نپذیرد علاج تا نظر افکنده دین و دلت رفته است
فتنه این رهزنان می نپذیرد علاج قصد دل وجان ما ، تا چه بایمان کنند
این ستم شاهدان می نپذیرد علاج برصف دلها زنند غارت جانها کنند
این دل سنگین دلان می نپذیرد علاج در دل خارا چه سان رخنه کند آب چشم
آتش عشق بتان می نپذیرد علاج سوزش دل کم نکرد اشگ چو باران من
فيض ازین قصه بس ناله مکن چون جرس
عشق بآه و فغان می نپذیرد علاج
سینه ام بریان شد از آرای کج در تنم دل خون شد از دلهای کج
این فسون دیو در دلهای کج میکند هر لحظه چندین فتنه راست
میرود چون کفش کج در پای کج از زبان این ، سخن در گوش آن
قوم کج دلراست سرتاپای کج در بدن از دل سرایت می کند
فعلشان کج قولشان کج رای کج چشمشان کج گوششان کج کج زبان
چون بود در سینها دلهای کج کج برآید بر زبان و چشم و گوش
کج سرانرا نیست جز دمهای کج پیشوا چون کج بود پیرو کج است
انتصاب قامت دلهای کج سوختم تاچند بینم زین خران
کجروی آئین و سر تا پای کج از کجیهای کجان افلاک راست
راستی خواهی نیارم دید فيض
بیش ازین دلهای کج آرای کج
بندگی و فنا دگر همه هیچ من و یاد خدا دگر همه هیچ
من و آن آشنا دگر همه هیچ شمع بیگانه پرتوی ندهد
صحبت با خدا دگر همه هیچ صمدم بس بود دگر همه پوچ
عشق مرد آزما دگر همه هیچ دل پر درد و شاهد غیبی
مست جام لقا دگر همه هیچ روی دل سوی فبله رویش
از کف مرتضی دگر همه هیچ باده مصطفای حق چه رسد
بس بود آن مرا دگر همه هیچ بمناجاتش ار شبی گذرد
طاعت بیریا دگر همه هیچ در دل شب چو شمع گریه و سوز
دوری از ما سوی دگر همه هیچ بی نیازی زخلق و صحت و امن
ملک فقر و فنا دگر همه هیچ گوشه خلوتی و یک دو سه کس
هم یکی هم سه تا دگر همه هیچ یکدوسه یار همدم هم درد
فيض را بس پس از نبی و علی
یازده پیشوا دگر همه هیچ
ستانی زین جهان و زانجهان باجاگر از عشق حق بر سرنهی تاج
سوی بر تارک هر سروری تاج وگر سردر ره عشقش ببازی
نبی از عشق جست انجام معراج خدا از عشق کرد آغاز عالم
خرد از عشق دارد بحر مواج سکون از عشق دارد کوه و صحرا
زعشق افروخت رخ خورشید و هاج گهی کم گه زیاد از عشق شد مه
سیه از دود عشق است این شب داج زنور عشق دارد روشنی روز
زشور عشق شد منصور حلاج زنور عشق شد معروف عارف
مغیلان گرزند بر دامن حاج زعشق کعبه ریحانست و سنبل
چو فيض از عشق شد فیاض معنی
سزد گر گیرد از اهل سخن باج
قتل عشاقه علیه مباح رام قتلی و ما علیه حباح
نیست او را دگر امید فلاح هر دلی کو اسیر عشقی شد
العطش یا حبیب هات الراح تشنه بادة وصال توام
روز وصل تو فالق الاصباح شب هجر تو جاعل الظلمات
مست و مخمور را غداه و رواح از می وصل تو صبوح و غسوق
آب حیوان همی برند ملاح از نمکزار لعل شیرینت
که مرا در صلاح تست صلاح با من آنکن که مصلحت دانی
ورکشی خون من تراست مباح گر بسوزانیم ندارم باک
تو نة قابل وصال ای فيض
گفتگو را بمان مکن الحاح
نگهش کرد بعفوم تملیح چشم او کرد بقتلم تصریح
که در آن بود بوصلش تلویح سوی من کرد نگاه گرمی
که بیفشان شکری با تملیح کرد مژگانش اشارت با لب
نمکین شکر شیرین ملیح لب لعلش شکری داد بمن
باشارت به کنایت نه صریح سخنی رفت میان من و او
که مگر وعده اوهست صحیح بطمع شد دل من زان الطاف
می ندانی که بوصلیم شحیح دل چو بستم بوصالش گفتا
گر نهد لب بلب فيض شود
سخنانش همه شیرین و ملیح
که خلق جمله مریضند و عاشق است صحیح خطیب عشق ندا کرد با زبان فصیح
که اهل عشق جوادند و اهل زهد شحیح زبان گشاد دگر بار بر سر منبر
مگر سری که زشور محبت است ملیح دگرچه خوش نگین گفت خلق بی نمکند
شود صحیح که گردد بتیغ عشق جریح شجاع نیست مگر عاشقی که جان بخشد
شود رفیع که افتد ز راه دوست طریح بسروری رسد آخر زپافتاده عشق
یحبهم و یحبونه کند تصریح یمدح عاشق و معشوق و عشق در قرآن
ذلیل دوست بود عاشق و عزیز عدو
اذله و اعزّه بفیض گفت صریح
غن لی بیتاً و ناول کاس راح یا ندیمی قم فان الدّیک صاح
هل الیه نظرة منی تباح لست اصبر عن حبیبی لحظة
یحمد القوم السری عند الصباح بذل روحی فی هواه هین
اسکرتنی عینه من دون راح رام قتلی لحظه من غیرسیف
من بها لی فی غداه اورواح قد کفتنی نظرة منی الیه
راح روحی فی قفاه فاستراح هام قلبی فی هواه کیف فاطمان
لم یزل هو فی فؤادی لایراح لم یفارقنی خیال منه قط
اویشا یقتل له قتلی مباح ان یشا یحرق فؤادی فی النوی
لاتنج یا فيض اسرار الحبیب
لیس فی شرع الهوی سریباح
ببر عطر جان از هوای صباح دلا فیض بر از لقای صباح
بجو حل آن از هوای صباح ترا هر چه مشکل شود تیره شب
صلاهر که دارد لقای صباح صباحست مشکل گشای جهان
بدست آر مشکل گشای صباح صباح از شبت میگشاید گره
سعادت ببر از خدای صباح نخستین قدومش دمی با خود آی
سرآگهی نه بپای صباح نهد پای چون صبح شب را بسر
جمال خوش دلگشای صباح دهد روشنائی دل و دیده را
شبی زنده دار از برای صباح چو خواهی دل تیره را روشنی
بری بوی جان از هوای صباح اگر بر نسیمش نهی دل دمی
شب و روز بادا فدای صباحبود ساعتی از بهشت برین
کند روحرا تازه دریاب فيض
دم تازة جان فزای صباح
تا کسی شیرین کند زان کام تلخ کاش از جانان رسد پیغام تلخ
سخت شیرینست آن دشنام تلخ از لب چون شکرت ای کان لطف
نیست از جام می گل فام تلخ مستی من چون لب شیرین تست
وه چو شیرینست آن بادام تلخ زهر چشم تو دلم از کار برد
جز بوصلت خوش نگردد کام تلخ زهر هجرت تلخ دارد کام من
عشق دارد عاقبت انجام تلخ سهل و آسان مینماید از نخست
تا نیارم برد دیگر نام تلخ بر لب من نه لب شیرین خویش
فيض را شیرین نگوئی تلخ گوی
هست شیرین از لبت دشنام تلخ
غیر را افکندگی تلخست تلخ جز خدا را بندگی تلخ است تلخ
بی وصالش زندگی تلخست تلخ زیستن در هجر او زهرست زهر
روحرا افسردگی تلخست تلخ جز بعشقش نیست شیرین کام جان
دربلا پایندگی تلخست تلخ گر نبودی مرک مشکل میشدی
برملا شرمندگی تلخست تلخ از گناه امروز اینجا توبه کن
باطلانرا بندگی تلخست تلخ عمر جز در طاعت حق مگذران
تا رسد در تو مدد کز فيض را
در رهت واماندگی تلخست تلخ
خوش آن نفس که برآید در آن هوای فراخ خوش آن زمان که رود جان بدانسرای فراخ
برون جهیم ازین تنگنا بجای فراخ زغصه در قفس تنگ آسمان مردیم
برون رویم و به پریم در هوای فراخ به بند طایر جان اندرین قفس تا چند
رویم خرم و خوش دل بدان سرای فراخ زجنس پرغم دنیای دون خلاص شویم
رویم تا بطرب جای با صفای فراخ نه جای ماست سرای پر از کدورت و غم
شویم پادشه مصر دلگشای فراخ زچه چه یوسف کنعان برون رویم آزاد
برون رویم و بگردیم در فضای فراخ چه یونس از شکم ماهی جهان برهیم
سفر کنیم به اقلیم روح و جای فراخ زتنگنای هیولای عالم اجسام
چه مانده ایم درین تیره خداکدان ای فيض
چو جان ماست از آن جای با ضیای فراخ
شوی گاهی بهشت من شوی گاهی مرا دوزخ نعیمی یا جحیمی جنتی ای عشق یا دوزخ
چه سوزی در فراق او دلمرا حبذا دوزخ چه روی دوست بنمائی بهشت آنجا چه بنماید
چو بندی بررخم ایندرشود نقداین سرادوزخ گشائی چون در وصلم بهشت نقد می بینم
مدام از عشق درجانم بهشتی هست یا دوزخ اگر وصلست اگرهجران که دراد لذتی در غم
دروهم این بود هم آن کجاجنت کجا دوزخ کسی دیده است یکجوهرگهی جنت شودگه نار
مراباشد جزا جنت ترا باشد سزا دوزخ توباخودازهدادرجنک ومن باهردو عالم صلح
وجود تو درآندم میشود نقد آنرا دوزخ غضب چون یابد استیلاترا سوزد بنقد اینجا
چوفيض از دولت عشق از همه عالم بود راضی
گذر چون افکند بر پل شود نارش هوا دوزخ
سرتا بپای خویشم از یاد رفته باشد خوش آنکه هستی من بر باد رفته باشد
سهلست بر اسیری بیداد رفته باشد ای دوست با من زار میکن هر آنچه خواهی
بر باد رفته باشد بر باد رفته باشد گردر هوای وصلت صد خرمن وجودم
تا جان بنزد جانان دلشاد رفته باشد وقت رحیل خواهم آن سو بود نگاهم
بادا بقای شیرین فرهاد رفته باشد گر بیستون صبرم هجران زپا درآورد
از من بسوی گردون فریاد رفته باشد گردون بسی غمم ریخت برسر ولیک حاشا
سر گودرین بیابان بر باد رفته باشد در راه عشق باید پا را ثبات باشد
هر چند از دو عالم آزاد رفته باشد در وادی محبت مجنون اسیر لیلیست
تا چشم برهم آید صیاد رفته باشد شوخی بیک کرشمه صد مرغ دل کند صید
تا دیده میگشایند جلاد رفته باشد ماهی بهر نکاهی بسمل کند سپاهی
ور نیکی است بگذار از یاد رفته باشد باکس بدی که کردی در خاطرت نگهدار
ای فيض در غم یار تن را خراب میدار
تا جان بنزد جانان آباد رفته باشد
زهر مو دیده دیدار دارد کسی کو چشم دل بیدار دارد
سرمست و دل هشیار دارد وصالش هر کرا گردد میسر
نظر پیوسته با اغیار دارد کجا بیند رخش آنگوز پستی
کجا در بزم رندان بار دارد کسی کو بار هستی بسته بر دوش
که گلهای محبت خار دارد ترا زاهد گل بیخار جنت
که در سردیدن دلدار دارد تنی خواهد سراپا چشم باشد
گهی شبگیر و گه انوار دارد روان من سوی جانان روانست
گهی جان سیر در اسرار دارد گهی فکر و گهی ذکر و گهی سوز
اگر چه محنت بسیار دارد نباشد لذتی از عشق خوشتر
شب آبستن شد از املاح امروز
چه غم تا فيض را دربار دارد
نظر پیوسته با دلدار دارد کسی کو چشم دل بیدار دارد
تماشای جمال یار دارد بهر جا بنگرد چشم خدا بین
که در دل دیده بیدار دارد تماشا در تماشا باشد آن را
روان چشم را بیدار دارد دل هشیار هر جا افکند چشم
سرمست و دل هشیار دارد تماشا باشدش پیوسته آنکو
نشاید خویش را بیکار دارد دلی کو میتواند عشق ورزید
برونشان گرچه حال زار دارد درون شادست و خرم عاشقانرا
دل خرم تن بیمار دارد دلش با دوست تن با غیر عاشق
که از شمع رخش انوار دارد چه پروا دارد از تاریکی زلف
دو روزی فيض را مهلت ده ای عمر
دلش با عشقبازی کار دارد
وربپوشانی زمن این هر دوخاکستر شود رخ برافروزی دل من شعله اخگر شود
هر که بسم الله نخواند کار او ابتر شود طاعتش ناقص بماند هر که ابرویت ندید
تا ابد هر روز و هر دم کار او بهتر شود هر که بنید روی میمون ترا هر بامداد
از طراوت سربسر بوم دلش اخضر شود دیدة دل هر کرا افتد بخط سبز تو
ور بود مؤمن بفردوس برین رهبر شود باغ رویت هر که دید ایمان بجنت آورد
ور بود مؤمن بنار ایمانش محکمتر شود هر که در هجرت فتد ایمان بدوزخ آورد
در حلاوت غرق گردد سربسر شکر شود هر که بیند لعل نوشین ترا وقت سخن
خسته و مست اوفتد هم آب و هم آذر شود هر که بیند چشم و ابروی ترا وقت نگاه
قطرة باران چو افتد در صدف گوهر شود دل که در بند غمت افتاد شد درّ یتیم
هر که ورزد عشق بی استاد دانشور شود بهر دانش عاشقان را حاجت استاد نیست
هر که در عشق خدابی سر شود سرورشود ای خوش آنروزی که بازم درره عشق توسر
من نمیدانم چه باید کرد تا برخاک فيض
کیمیای پرتو لطف تو افتد زر شود
تا بچند این دیدة بی شرم ننگ سر شود تا بکی این نفس کافر کیش کافرتر شود
بس نصیحت کردمش شاید بحق رهبر شود بس فسون خواندم برین نفس دغا فرمان نبرد
تا بود چشم دلم از علم روشن تر شود عمر خودرا صرف کردم درفنون علم وفضل
دیده هرگز کس کلید قفل قفل در شود بر من این علم و هنردرهای رحمت را ببست
من چه دانستم که آخر کار من بدتر شود گفتم آخر میکنم کاری که بهتر باشد آن
بد بود نیکوش کن نیکوست نیکوتر شود ای خدا رحمی بکن بر بنده بیچاره ات
هر کرا مرشد تو باشی زآسمان برتر شود بنده را ارشاد کن شاید رسد در دولتی
ور بود قابل زارشاد تو قابل تر شود آنکه قابل نیست زار شاد تو قابل می شود
شاید از اکسیر عشقت این مس من زر شود دانشی را لطف کن کزوی محبت سرزند
معرفت کامل چوشد اخلاص کاملتر شود عزم و اخلاصی بده تا معرفت گیرد کمال
آنچه بود افسار درسربعد از این افسر شود چو نشود اخلاص کاملتر رسد سلطان عشق
پای تا سر زاری و افغان چشم تر شود سهل وآسان کی دهددست اینچنین گنجی مگر
کی امیرالمومنین و نفس پیغمبر شود تا نباشد بندة را عزم و اخلاص علی
تا که در برج سعادت نطفه حیدر شود سالها باید بگردد آفتاب و مشتری
پس زچشمش آب ده تا ریشه محکمتر شوددر زمین دل بکار ای فيض تخم معرفت
پس بچین از شاخسارش میوه های گونه گون
کز لطافت رشک باغ و جنت و کوثر شود
سربسر چون زندگانی بی بهارم بگذرد بی لقای دوست حاشا روزگارم بگذرد
عمربیحاصل مگر در انتظارم بگذرد بی جمال عالم آرایش نیارم زیستن
در تلافی عمرها گر بیشمارم بگذرد گر سرآید یک نفس بیدوست کی آید بکف
بر دل بی صبر و جان بی قرارم بگذرد بی قراری برقرار ستم اگر صدبار یار
می نشینم بر سر ره تا نگارم بگذرد گرچه میدانم بسویم ننگرد از کبر و ناز
می نشینم تا مگر آن شهسوارم بگذرد از برای یک نظر بر خاک راهش سالها
شاید آن سرو روان بر جوی بارم بگذرد جویباری کرده ام از آب چشم خود روان
میشوم خاک رهش تا بر غبارم بگذرد بر من او گر نگذرد تا جان بود در قالبم
نفخة از کوی او گر بر مزارم بگذرد صد در ازجنت گشاید در درون مرقدم
یا رب آن عیسی نفس گر بر مزارم بگذرد بر مزارم گر گذار آرد ز سر گیرم حیات
دجلة از اشک خونین بر کنارم بگذرد یاد وصلش بگذرد چون بر کنار خاطرم
اشک نگذارد بچشم اشگبارم بگذرد در دل و جان داده ام جای خیالش بردوام
در امید یکنظر لیل و نهارم بگذرد روز میگویم مگر شب رودهد شب همچو روز
سال دیگرنیز میترسم چو پارم بگذردپار میگفتم مگر سال دیگر ، این هم گذشت
عمر شد مرفيض را در حسرت و در انتظار
کی بود حسرت نماند انتظارم بگذرد
تا بکی در نیک نامی روزگارم بگذرد تا بکی بی باده و مطرب مدارم بگذرد
یارئی یاران که در مستی مدارم بگذرد عمر ضایع شد گهی در خانقه گه مدرسه
در لباس زهد تا کی روزگارم بگذرد جامة در عشق ورندی نیز می باید درید
چند فصل زندگانی بی بهارم بگذرد عمر بگذشت و نچیدم گل زروی گلرخی
صبر کن ای بی مروت تا خمارم بگذرد تا کشیدم باده واعظ توبه میفرمایدم
می بده ساقی مهل تا روزگارم بگذرد نیست کارم غیرمستی کار این کار است و بس
می بده تا بی قراری برقرارم بگذرد کرده ام با بیقراری از دل و از جان قرار
شاید این پیرانه سرچندی بکارم بگذرد چند بیکاری گزینم بهر کاری آمدم
تا بکی در رسم و عادت کار و بارم بگذرد کار دیگر بار دیگر ژیش می باید گرفت
تا بکی بیهوده عمر تارو مارم بگذرد بعد ازین دست من و زلف نگار سیمنن
تا بکی عمر گرامی بی نگارم بگذرد در خیالم می نگارم بعد ازین نقش بتی
تا بکام زندگی لیل و نهارم بگذرد بعد ازین روی چو ماه و زلف چون مشک سیاه
گر شوم خاک رهش چون برغبارم بگذرد دلبری گیرم که جان بخشد مرا بار دیگر
یکنفس گر گلعذاری بر مزارم بگذردمرقدم گردد بهشتی بعد مردن سالها
در غم بیهودة سال دگر ای فیض چند
سربسر امسال روز و شب چوپارم بگذرد
شراب در تن مخمور جان تازه دمید علی الصباح نوید هو الغفور رسید
نوید مغفرت از حضرت غنی حمید شراب مست درآمد که اینک آوردم
بشیر باده در آمد زخم بسر دوید نذیر خوف برون رفت از دل مخمور
بجز و جزو تن و جان و دل رسید نوید بعضو عضو زسر تا به پا بشارت داد
صلای اشرب ساقی بداد کاینک عید نوای ابشر مطرب نواخت کاینک عود
کسی که منکر مستیم بود مستم دید کسی که منع من از باده کرد جامم داد
شراب خوردن ما را که محتسب نشنید بچشم خویش کنون دید و منع نتوانست
در آمد از در لاتقنطوا درو امید دلی که بودش از راه اتقواالله بیم
زساغر پرامید زنده شد جاوید زبیم روز جزا گر تهی شدش قالب
کنون بمقصد صدق ملیک آرامید خرد که بود به زندان دیو و دد در بند
کفش بهمت ساقی بساق عرش رسید روان که بود درین کهنه دیر افتاده
زدست حور و ملایک شراب ناب کشید تنی که بود ززقوم دیو دردی کش
ببال عشق و طرب تا ببام عشق پریدسری که بود لگدکوب چرخ مردم خوار
زجانب یمنش نفخة وصال وزیدکجا فراق و کجا آنکه از دم رحمان
ازینمقوله مزن دم دگر زبان در کش
که فيض را سخن بیخودی دراز کشید
که عید تو منم و عود مینماید عید بیا بیا که نوید از جناب دوست رسید
مباش غافل و وقت قدوم دوست رسید محال دیو مده در دلت ملک آمد
بیا زمن بخر ان دل کجا توانش خرید نداری ار تو دل قابل نزول ملک
شقی شقیست بروز ازل سعید سعید بکوش تا بتوانی اگر چه رفت قلم
تو از سعادت روز ازل مشو نومید بود که کوشش ما نیز در قلم باشد
که اینک از یمن قدس نفخه نفخه وزید بزار بر در رحمان و منتظر میباش
دل آن بود که بود بر درش رقیب عتید دلی که جای شیاطین بود در او نه دلست
درون شدن نگذارد جنود دیو مزید برون شدن نه پسندد دمی ملائک را
خدای هست چو نزدیکتر زحبل ورید درون خانه دل دیو را چه زهره ورود
کسی که یافت حیات ابد زخلق جدید شراب تازه کشد دم بدم زجام الست
بگوش هوش خطاب الست از تو شنید خموش چون شود از گفتن بلی آنکو
جنود زهد ینادون من مکان بعید شهود عشق زنجوای نحن اقرب مست
که قرب را ز ره خویش میتواند دید ونحن اقرب خط مقربی باشد
و لیس ذالک الا لمن یخاف و عیدولیس ذلک الا لمن زجا و غدی
بیمن فيض هدایت گرفت عالم را
که رهنمای کسانست از ضلال بعید
سوی آرامگه عشق براتم دادند خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند
از دم روح فزاشان برکاتم دادند یار مستان خرابات الستم کردند
سیئاتم ستدند و حسناتم دادند عشق بگرفت مرا از من و بنشست بجا
وقت شان خوش که نشان نشئاتم دادند فیض هر نشاه زفیض دگری بهتر بود
مرگ را سر ببریدند و حیاتم دادند عشق صوری عجبی در دل افسرده دمید
چون گذشتم زصفت جلوة ذاتم دادند هر چه دادم بعوض خوبتری بگرفتم
نو بنو خلعتی از ذات و صفاتم دادند جون سپردم صفت و ذات باهلش یکیک
چون فکندم زغم و غصه نجاتم دادند بار عقلی که از اندوش دلم بود گران
ره بسر چشمة خضر از ظلماتم دادند زیرخط آب حیات از لب اونوشیدم
شکرلله که در این شیوه ثباتم دادند چه گشادی که شد از دولت عشقم روزی
کام جان از برکات خلواتم دادند هر چرا یافتم از دولت شبخیزی بود
چون بدیدند فقیرم صدقاتم دادند کاسة فقر گرفتم بکف عجز و نیاز
کاین مقامات زتبدیل صفاتم دادندفيض تبدیل صفت کن بصفات معشوق
این جواب غزل حافظ آگاه که گفت
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
شاد و خندان بگشاد دل غمگین آمد دوشم آن دلبر غمخوار ببالین آمد
ملک از بام سموات به پائین آمد گفت برخیز زجا فیض سحر را در یاب
عطر آن روح فزای دل مسکین آمد بوی رحمان که در آفاق جهان مستترست
عطر پیمای گلستان و ریاحین آمد برهوا نفخة از گلشن فردوس وزید
موسم خطبه و گستردن کابین آمد با عروسان حقایق که نه جن دیده نه انس
که زصحرای قدس اهوی مشکین آمد خیز از جای و سرنافة اسرار گشای
شادی آنکه دلت راز کش دین آمد جامی از چشمه تسنیم بکش از کف حور
مژده بادت که بکام آن بشد و این آمد تا کی از غم بفغان آمده شادی طلبی
صدقات از همه جا بهر مساکین امد از ره فقره بخواه آنچه ترا می باید
که زمیخانهة معنی می رنگین آمد مژدگانی بده ای غمزدة باده طلب
دُرر بحر معانی بچه آئین آمدسخن فیض تماشا کن و بنگر در او
این جواب غزل حافظ هشیار که گفت
سحرم دولت بیدار ببالین آمد
زاهد زحق ببست دو چشم و جدال کرد عارف خدای دید در اصنام و حال کرد
آنکه این خیال پخت خیال محال کرد با زاهدان خام نجوشند عارفان
دانا باهل عربده کی قیل و قال کرد زاهد برو که نیست مرا با کسی نزاع
آنکس شناخت حال که خود دید و حال کرد هر کو نکرد حال چه داند که حال چیست
از ذوالجمال رو بسوی ذوالجلال کرد حق بین زخویش رفت چو مه طلعتی بدید
با چشم غیرتش چو نظر در جبال کرد عارف زروی خوب به بیند خدای را
در هر نظر ملاحظه آن جمال کرد گه در سما و ارض و گهی خلقت جمیل
جام ار نداد دست می اندر سفال کرد مشتاق بیخودی نظر ش سوی جام نیست
گفتم ترا حرام مرا حق حلال کردواعظ چه گفت دیدن خوبان حلال نیست
از ساده لوح بین که مرا خود خیال کرد ناصح چه گفت روی نکو افت دلست
حق روشن است و باطل آنکه این سوال کرد گفتی که باطل است کدامین و حق کدام
وانکس که بهر سیم وزرش قیل و قال کرد دنیاست باطل و نظر هر که سوی اوست
این صد هزار شوی چها با بعال کرد از خاک برگرفت و دگر سوی خاک بر د
با خلق بین چه شعبده این پیر زال کرداز پا فکنده نخل جوانان سر و قد
جای تو نیست بکن دل ازین جهان
سسیار سروری چو ترا پایمال کرد
حق از برای کام تو باطل نمیشود ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود
لذت کسی شناخت که غافل نمیشود لذت شناس نیست که از دوست غافلست
از دل خیال روی تو زایل نمی شود تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
مرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود زنده است انکه در ره تو می شود شهید
تن در گذار تا ندهی دل نمی شود رو دل بدست آر بسعی از گداز تن
رنجی که میرسد به تو باطل نمیشود تن گردهی بآنچه نوشته است در ازل
عاشق ولی بموعظه عاقل نمی شود عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است
عالم محقق است که جاهل نمی شودجاهل اگر رود زپی علم می شود
ای فيض راه میکده عشق بیش گیر
دل بی طواف میکده کامل نمیشود
تا کردمش اسیر غلامی که میخرد مخموری از خمار بجامی که میخرد
سر را ازین خمار بجامی که می خرد از مستی الست خماریست در الست
جانی برای من به پیامی که میخرد جان در تن آیدم چو پیامی رسد زدوست
جانهای گرسنه بطعامی که می خرد داد کرم به بذل معارف که میدهد
خود را زفرقتش به قیامی که می خرد خیزد چو نیمشب به عبادت رسد بوصل
عیش شبی به ترک منامی که می خرد حق گفت ترک خواب کن از بهر من شبی
در قرب حق بسجده مقامی که می خرد فرمودة که سجده کن و نزدیک شو بمن
خود را که میفروشد و کامی که می خرد خود را چو دادکام تواند گرفت از او
جانی که میفروشد و نامیکه می خرد نامی برآورد که شود در رهش شهید
در باغ خلد عیش دوامی که میخرد آن کیست کو زلذت ده روزه بگذرد
از حسن ساز حسن تمامی که میخرد از حسن ناتمام بتان دل که میکند
شرب حلال را بحرامی که می خرد ام الخبآئث ار بچشی میکشی طهور
کام ابد به تلخی کامی که می خرد بهر نعیم خلد توان زین جهان گذشت
کنج سلامتی بسلامی که می خرددشنام دشمنان چو بر افروزد آتشی
فيض خود نیم پخته و شعرش تمام خام
از نیم پخته گفته خامی که میخرد
مخموری از خمار بجامی که میخرد از بهر من شراب بوامی که می خرد
تا می بدست آرم خامی که میخرد گر زاهدی بدست من افتد فرو شمش
زیشان و لیک جان بسلامی که میخرد زین قوم عرض خود بسلامی توان خرید
از زاهدان مرا بکلامی که میخرد آن کیست عذرخواه شود رندی مرا
جز بار خاص بنده عامی که می خرد کو آنکه حرف خاص تواند بعام گفت
آزاده چو من بخرامی که میخرد جز یار سرو قد که دلم شد اسیر او
عیش مدام من بمدامی که میخرد جز چشم مست او که رباید بغمزه هوش
باری از و مرا بسلامی که میخرد آن کیست کو بدوست رساند سلام من
سرمیدهم سری به پیامی که میخرد آن را که نامة بمن آرد زیار من
او را شوم غلام غلامی که میخرد آن کو زمن بجانب او نامة برد
از بهر من زوصل تو کامی که میخردناکامی فراق تو جانا زحد گذشت
آن کیست حال فيض بگوید بلطف او
از قهر او مرا بکلامی که میخرد
چه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد
خبر مرگ مرا هر که بدرمان ببرد سیآتش حسنات آید و دردش درمان
از دل من غم و اندوه فراوان ببرد چه دعاها کنمش گر خبری باز آرد
چه ثوابی که بپاداش بدیوان ببرد مژدة وصل گر آرد بسوی من پیکی
چه دعاها چه ثناها که از اینان ببرد یک عنایت که از آنان برساند هی های
ببرد اجر چهل حج که بپایان ببردگر طوافی بکند ان سر کو را از من
قصه رنج مرا سوی طبیبان ببرداجر صد حج ببرد گر غم من عرض کند
تا چو قاصد خبر آرد به عوض جان ببردقصه غصه دوری چو بخواند یک یک
دل به دلدار دهد جان بر جانان ببرددل و جان هر دو به مکتوب دهم تا مکتوب
سیل اشکم مگر این کوه به پایان ببردقاصدی کو که غمم را بتواند بر داشت
که تواندشرری را به نشان زان ببردآتش هجر کزآن جان و دلم میسوزد
رخصت دیده دهم قلزم و عمان ببردآهی ار سر دهم از سینه بسوزد دوزخ
باد خاکم بسر کوی عزیران ببردمگر این آتش هجران به تنم در گیرد
فیض را شوق عزیزان جهان باقیست
کیست کز وی خبری جانب ایشان ببرد
اهل معنی همه جان هم و جانان همند عین هم قبله هم دین هم ایمان همند
در ره حق همگی هم سفر و همراهمندزاد هم مرکب هم آب هم و نان همند
همه بگذشته ز دنیا به خدا رو کردههم عنان در ره فردوس رفیقان همند
همه از ظاهر و از باطن هم آگاهندآشكاراي هم و واقف اسرار همند
عقل كلشان پدر و مادرشان نفس كلستهمه ماننده بهم نادر و اخوان همند
همه آئينة هم صورت هم معني همهمه هم آينه هم آينهداران همند
مرهم زخم همند و غم هم را غمخوارچارة درد هم و ماية درمان همند
يكديگر را همه آگاهي و نيكوخواهيدر ره صدق و صفا قوت ايمان همند
همه چون حلقة زنجير بهم پيوستهدم بدم در ره حق سلسله جنبان همند
بر كسي بار نه و باركش يكديگرندخار جان و دل خويشند و گلستان همند
يكديگر را سپرند و جگر خود را تيربدل خوش همه دشوار خود آسان همند
همه بر خويش ستادند و ستاد اخوان راماتم خويش و خرمي جان همند
دل هم دلبر هم يار وفا پيشه همچشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند
گر بصورت نگري بيسر و بيسامانندور بمعني نظر آري سر و سامان همند
هريكي در دگري روي خدا ميبيندهمچو آئينه همه واله و حيران همند
حسن و احسان يكي از ديگري بتوان ديدمظهر حسن هم و مشهد احسان همند
همه در روي هم آيات الهي خوانندهمه قرآن هم و قاري قرآن همند
طرب افزاي هم و چاره هم در هر گاهماية شادي هم كلبة احزان همند
غزل ديگر اگر فيض بگويد بد نيست
شرح حال دگران را كه غم جان همند
اين فقيهان كه بظاهر همه اخوان همندگر به باطن نگري دشمن ايمان همند
جگر خويش و دل هم ز حسد ميخايندپوستين بره پوشيده و گرگان همند
تا كه باشند در اقليم رياست كاملدر شكست هم و جوينده نقصان همند
واعظان گرچه بليغند و سخندان ليكنگفتن و كردن اين قوم كجا آن همند
آه ازين صومعهداران تهي از اخلاصكز حسد رهزن اخلاص مريدان همند
سادهلوحان كه ندارند زادراك نصيبرستهاند از همه آفات و محبان همند
زاهد و عارف و عابد همه بر درگه حقخواجه شأنان هم و بنده و سلطان همند
خوب رويان جهان مظهر لطفند وليمست چشمان هم و خسته مژگان همند
دردمندان مجازي كه جگر سوختهاندچون نشستند بهم شمع شبستان همند
گاه سازند بهم گاه ز هم ميسوزندهمد مانند گهي گاه رقيبان همند
اهل صورت كه ندارند ز معني خبريهمه در رشك زر و سيم فراوان همند
خويش با خويش چرا شور كند در تلخيپنج روزي كه برين مائده مهمان همند
مجلسي را كه نه از بهر خدا آرايندتا نشستند بهم رهزن ايمان همند
اهل بزمي كه در آن حضرت دانائي نيستبملاهي و مناهي همه شيطان همند
فيض خاموش ازين حرف سخن كوته كن
از گروهي كه در ايمان همه اخوان همند
در دیگ عشق باده كشان جوش كردهاندبر خود ز پختگي همه سرپوش كردهاند
بادا حلالشان كه بحرمت گرفتهاندهر مستي كه زان مي سر جوش كردهاند
سوي جناب عشق به پرهيز رفتهاندپرهيز را برندي روپوش كردهاند
هر جرعة كز آن مي بيغش كشيدهاندجان در عوض بداده و خون نوش كردهاند
از بهر بارهاي گران در ره حبيبسر تا بپاي روح همه دوش كردهاند
از پاي تا بسر همه روح مجردنداز لطف طبع ترك تن و توش كردهاند
دارند گفتوگوي نهان با جناب دوستبر خويش پرده از لب خاموش كردهاند
پنهان بريز پرده رندي روان خويشدر معرض سروش همه گوش كردهاند
يكدم نيند غافل و غافل گمان كندكاينان ز اصل خويش فراموش كردهاند
در ديك ابتلاء بسي كفجه خوردهاندتا لقمة ز كاسة سر نوش كردهاند
هم عقل را ز عشقش ديوانه ساختههم هوش را بيادش بيهوش كردهاند
از ما سوي چو دست ارادت كشيدهاندبا شاهد مراد در آغوش كردهاند
زهاد خام را بنظر كي در آورندآنان كه در محبت حق جوش كردهاند
با درد نوش شايد اگر مرحمت كنندآنان كه صاف باده حق نوش كردهاند
تا شعر فیض اهل بصیرت شنیده اند
اشعار خویش جمله فراموشش کرده اند
ز مهر آن پری رویم دل دیوانه روشن شدسراسر مشعلی شد دل تمام این خانه روشن شد
شراری بر دل آن آشنا آن را هموزین مشعل دل تاریک هر بیگانه روشن شد
شبی آمد بدین ویرانه گفتا ای فلان چونیکشیدم آهی از دل سقف این ویرانه روشن شد
فروغ آهم از دل زمهرش روشنی داردز درّ شب چراغ عشق این کاشانه روشن شد
چو آبم برد این آتش ز اشگم دیده شد دریاچو روزم تیره شد از غم ز آهم خانه روشن شد
چو آه آتش افشانم زسوز دل بگردون شدکواکب از شرار این دل دیوانه روشن شد
چو روي اين غزل رافيض در طور حقيقت كرد
ز فيض آن دل هر عاقل و ديوانه روشن شد
چو مهر دوست بر دل تافت اين ويرانه روشن شدسراسر مشعلي شد دل تمام خانه روشن شد
كنون روز من از دل دل از مهرش روشني داردز نور شبچراغ عشق اين كاشانه روشن شد
شبي پروانة جانم بگرد شمع او گرديدز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد
بجامم ريخت ساقي در سحر گه تا شدم بيدارشرابي كز صفاي آن دل ديوانه روشن شد
كشيدم جام گرديد از فروغ مي روانم صافصفا بيرون تراويد از رخم ميخانه روشن شد
گذشتم بر در بتخانه دلهاي سيه ديدمز توحيد آيتي خواندم بت و بتخانه روشن شد
حديث فيض دلهاي سپهرا ميكند روشن
دل زهاد را ديدم كزين افسانه روشن شد
تا مي نخورم زان كف مستانه نخواهم شدتا او نزند راهم ديوانه نخواهم شد
تا تن نكنم لاغر جانم نشود فربهتا جان ندهم از كف جانانه نخواهم شد
از خويش تهي گشتم تا پر شدم از عشقشديگر ز چنين ياري بيگانه نخواهم شد
ناصح تو منه بندم بيهوده مده پندمصد سال اگر گوئي فرزانه نخواهم شد
گفتي كه مشو عاشق ديوانه كند عشقتگر توندهي پندم ديوانه نخواهم شد
عقلست گر آبادي ويرانگيم خوش ترور عقل شود ويرانه نخواهم شد
آن قطرة بارانم كاندر صدفي افندبي پرورش دريا دردانه نخواهم شد
معشوق مجازي را هنگامة بازي راگر شمع شود پيشم پروانه نخواهم شد
دل را بخدا بندم تا خانة حق باشمدل را به بتان ندهم بتخانه نخواهم شد
در عشق بتان كس افسانة عالم شدمن ليك بدين افسان افسانه نخواهم شد
ديوار كندم جادو در عشق پري روياندل مي ندهم از كف ديوانه نخواهم شد
فيض است وره مردان شوريدگي و افغان
با مردم فرزانه همخانه نخواهم شد
اي خنك آن نيستي كو دعوي هستي كندبا كمال عجز اظهار زير دستي كند
چون در آيد از ره معني بر اوج معرفتدر حضيض جهل معني افتد و پستي كند
هستي آن دارد كه هستيبخش هر هستيست اوغير او را كي رسد كو دعوي هستي كند
نيست هستي در حقيقت جز خداي فرد رامستش ار دعوي كند هستي ز سر مستي كند
آن زير دستست كو قوت نهد در دستهاآنكه زور از خود ندارد چون زبردستي كند
رفعت آن دارد كه جز او جمله در فرمان اوستهركه فرمان بر بود ناچار او پستي كند
جاهلست آنمست غفلت كو كند دعوي هوشدعوي هوش آن كند كز عشق او مستي كند
آن نفس هشيار ميگردم كه گردم هست اومست حق در يكنفس هشياري و مستي كند
مست مست حق بود هشيار هشيار خداغير اين دو گر كند دعوي بد مستي كند
ميروم با پاي دل تا دست در زلفش زنماين دل من بهر من پاپي كند دستي كند
غير زلف دلبران كس ديده چيزي را كه آنمو بمو و تا بتا با دانگي سستي كند
در كف فيض آيد ار آن ماية هر عقل و هوش
از نشاط و خرمي ناخورده مي مستي كند
بادة خواهم بدن مستي كندچون بجام آيد بدن مستي كند
چون رسد بر لب نرفته در دهنمو بمويم جان و تن مستي كند
بادة خواهم كه جان بيخود كندسهل باشد گر بدن مستي كند
بادة خواهم كه از بوي خوششعشق حق در جان من مستي كند
از سرم بيرون كند ما و منيما و من بيما و من مستي كند
كفر و ايمان هر دو گردد مست از آنهم يقين هم شك و ظن مستي كند
بادة كان بيخ غم را بر كندحزن در بيتالحزن مستي كند
غلغل آن چون فتد در آسمانهم زمين و هم زمن مستي كند
گر ملك نوشد فلك بيخود شودعرش و كرسي بيبدن مستي كند
جرعة بر خلق اگر قسمت كنندپير و برنا مرد و زن مستي كند
زاهد و عابد اگر نوشند از آنهر دو را سر و علن مستي كند
در چمن گر نفخة زان بگذردبلبل و گل در چمن مستي كند
گر بدريا قطرة افتد از آندر صدف دُر عدن مستي كند
گر وزد بوئي از آن بر كوه قافجان عنقا در بدن مستي كند
جرعة زان مي اگر روزي شود
فيض را بيما و من مستي كند
افلاك را جلالت تو پست ميكنداملاك را مهابت تو پست ميكند
هر جا دلي كه عشق تو در وي كند نزولهوشش ربايد و خردش مست ميكند
مر پست را عبادت تو ميكند بلندمر نيست را ارادت تو هست ميكند
جان را ز آسمان بزمين لطفت آوردلطف خفي شمارة هر مست ميكند
علم رسا احاطه ذرات كايناتتا قدر او بلند شود پست ميكند
سازد ز نطفه قدرت تو صورت عجبتا جان كند شكار ز تن شست ميكند
تا ديدهاش گشايد در ظلمت افكندتا سر بلند گردد پا پست ميكند
بر اهل خير چون بگشايد دري بهشتبر دوزخ آن گشاد دري بست ميكند
آزاري ارچه ميرسد از گردش سپهرليكن تلافي چو دلي خست ميكند
جاي حوادث است جهان بلند و پستگاهي كند بلند و گهي پست ميكند
بيماريي چو دست دهد يا عدو دعاسعي طبيب و كار زبر دست ميكند
هر دم كه فيض ميل جهان دگر كند
دستش گرفته است تو پا پست ميكند
آن دل كه توئي در وي غمخانه چرا باشدچون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد
غمخانه دلي باشد كان بيخبر است از توچون جاي تو باشد دل غمخانه چرا باشد
بيگانه كسي باشد كو با تو نباشد يارآنكس كه تواش ياري بيگانه چرا باشد
ديوانه كسي بوده است كو عشق نفهميده استآنكس كه بود عاشق ديوانه چرا باشد
فرزانه كسي باشد كو معرفتي داردآنكو نبود عارف فرزانه چرا باشد
دردانه بود سري كو در صدف سينه استسنگي كه بود بيجان دردانه چرا باشد
آن دل كه بديد آنرو بو برد ز عشق هوعشق دگر آنرا او كاشانه چرا باشد
آن جان كه تواش جانان غير از تو كرابيندواندل كه تواش دلبر بتخانه چرا باشد
نورت چو بدل تابد راهي بتو دل يابدشمع رخ حوران را پروانه چرا باشد
زاهد چو كند جانان چون نيست تنش را جاندر كالبد بيجان جانانه چرا باشد
رو سوره يوسف خوان تا بشنوي از قرآنحقست حديث عشق افسانه چرا باشد
ج
فيض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم
چون يافت عمارت دل ويرانه چرا باشد
شوريدة صحرائي در خانه چسان باشداز عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد
تا نگذرد از هستي دستش ندهد مستيتا جان ندهد از كف جانانه چسان باشد
عشق ار نكند مستش كي دوست دهد دستشتا مي نخورد زان كف مستانه چسان باشد
ميخانه نباشد سر لذت ندهد مستييكدم چو تهي ماند ميخانه چسان باشد
آن يار چو شد يارش بگسست ز اغيارشبا مردم بيگانه همخانه چسان باشد
آنرا كه كند عاقل عاشق نتواند شدو آن را كه كند عاشق فرزانه چسان باشد
آن را كه كند دلشاد اندوه كجا بيندآنرا كه كند آباد ويرانه چسان باشد
آنرا كه كند ياري هرگز نكشد خواريو آنرا كه دهد رازي بيگانه چسان باشد
آنرا كه كند مجنون از عقل چه دريابدو آنرا كه خرد بخشد ديوانه چسان باشد
آنرا كه دهد عشقي پنهان نتواند كردگر پرده نيفتد زو افسانه چرا باشد
تا دل نبرد دلبر شوري نفتد در سرشور ار نفتد در سر غمخانه چسان باشد
چون فيض باو ره برد يكجرعه از آن ميخورد
جز عشق رخ او را كاشانه چسان باشد
ج
با هيچكس اين كش مكش آن يار نداردجز با دل سر گشتة ما كار ندارد
بر دوش من افكند فلك بار امانتزان چرخ زنان است كه اين بار ندارد
بيمارم و بيماريم از دست طبيب استدردا كه طبيبم سر بيمار ندارد
گويند كه رنج تو ز ديدار شود بهاين چشم ترم طاقت ديدار ندارد
غمخواري يار است علاج دل بيمارآن يار و ليكن دل غمخوار ندارد
سهلست اگر مهر تو آرايش جان كردبگذر ز دلم اين همه آزار ندارد
زاهد کندم سرزنش عشق كه عار استعار است كه از زهد كسي عار ندارد
از زهد گذر كن گرت انديشه خار استكاين گلشن قدسي گل بيخار ندارد
غمخوار بود چارة آن دل كه غمينست
بيچاره دل فيض كه غمخوار ندارد
خداي عزوجل گر ببخشدم شايدسزاي بندگيش چون ز من نميآيد
بهر چه بستم جز حق شكسته باز آمددل مرا بجز از ياد حق نميشايد
براي توشة عقبي بسي نمودم سعيز من نيامد كاري كه آن بكار آيد
ز بيم آنكه مبادا خجل شود فردادلم بطاعتي امروز مي نياسايد
نرفتهام بره حق چنانكه بايد رفتنكرده هيچ عبادت چنانكه ميبايد
مگر بهيچ ببخشند جرم هيچان راز هيچ هيچ نيابد ز هيچ هيچ آيد
تمام روز درين غم بسر برم كه صباحبراي من شب آبستنم چه ميزايد
دلم رميد وز من بهتري نمييابداگر دو چار گردد بگوش باز آيد
حديث واعظ پر گو نه در خور فيض است
بيا بخوان غزلي تا دلم بياسايد
بر درگه تو حاجت خلقان روا شودآنرا كه تو براني ازين در كجا شود
خود را چو حلقه بر در لطف تو ميزنمباشد بروي من در لطف تو وا شود
آنرا كه رد كني زدر خويش بولهبوانگو تواش قبول كني مصطفي شود
امر ترا كسي نتواند خلاف كردهر كو سر از قضاي تو پيچد كجا شود
بيچاره گمرهيكه كشد سر ز طاعتتگردد دلش سياه و اسير غمي شود
فرخنده رهروي كه اطاعت كند تراچشم دلش بعالم انوار وا شود
در بندگيت هر كه ره صبر ميروداو از حضيض صبر بر اوج رضا شود
درهاي خير روز نخستين گشودةاميد هست روز پسين نيز وا شود
از ماندة مواهب تو خورده چاشنينوميد كي شود دل غمگين چرا شود
از فيض بحر جود بسيار بردهايمداريم چشم آنكه دگر هم عطا شود
هر نعمتيكه لطف كني از ره كرمتوفيق ده كه شكر يكايك عطا شود
ما گرچه نيستيم سزاي كرامتيليك از تو تا سزاي سزد گر سزا شود
گر هرچه آوريم بدين در همان بريماي واي ما كه روز قيامت چها شود
ما بندة در تو و شرمنده توايمداري روا كه عاقبت ما هبا شود
فيض است و در گه تو از اين در رود كجا
كام حوايج همه زين در روا شود
دلم از كشمكش خوف و رجا بسكه طپيدهمگي خون شد واز رهگذر ديده چكيد
مالكالملك بزنجير مشيت بسته استتا نخواهد سر موئي نتواند جنبيد
خواهشش داد مرا خواهش هر نيك و بديتا كه دل كرد برغبت گنه و ميلرزيد
چو كنم گر ننهم سر به قضا و برضاسخطم را نبود عائدة غير مزيد
هر بدي سر زند از من همه از من باشدليس ربي و له الحمد بظلام عبيد
بار الها قدم دل بره راست بدارتا بهر گام مر او را رسد از قرب نويد
پيش از آني كه كند طاير جانم پروازگر بقربم بنوازي نبود از تو بعيد
نا اميدم مكن از دولت وصلت اي دوستكه ز تو غير تو داني كه ندارم اميد
فيض را از مي وصلت قدحي ده سرشار
تا كه در مستي عشق تو بماند جاويد
با دوست مگو رازي هرچند امين باشدشايد ز برون در دشمن بكمين باشد
چون دوست بود همدم دم هم نبود محرمآگه بود از رازت با دل چو قرين باشد
از راز چو پردازم از دل بدل اندازمآگه نشود تا دم چون دم بكمين باشد
رازي كه نبي از حق بيدم شنود آن راروحشن نبود محرم هر چند امين باشد
از حسن و جمالش گر رمزي بدم گويددر سينه نگه دارم تا پردهنشين باشد
آمد بر من يكدم برد از دل من صد غمگفتم كه همين يكدم گفتا كه همين باشد
گفتم چكنم با دل تا غم نبود در ويگفتا غم من دارد بگذار غمين باشد
چون ديد كه هشيارم رفت از برم و ميگفتعاشق چو چنان باشد معشوق چنين باشد
شيرين سخن تلخش شوري بجهان افكندچون لب شكرين باشد حرفش نمكين باشد
بر گرد سرش گشتم گفتا مهل از دستمعاشق چو شود خاتم معشوق نگين باشد
گويند بصحرا رو شايد بگشايد دلصحرا نگشايد دل خاطر چو حزين باشد
گويند ز اين و آن تا چند سخن گوئيزان رو كه در آن باشد زانرو كه درين باشد
گه مينگرم آنرا گه مينگرم اين راچون جلوه گه حسنش گه آن و گه اين باشد
مه پيكري از مهرش تيري زندم بر دلمن مشتري آنم كان زهره چنين باشد
آنرا كه هواي او در فيض نماند آب
در آتشم ار سوزد جان خاك زمين باشد
چون غم غم عشق تو بود زار توان بودچون عز همه عزّ تو بود خوار توان بود
بازار جهان را چو غمت نيست متاعيهرچند فروشند خريدار توان بود
گر عافيت اينست كه اين پنجه آن راستشكرانه بيماري بيمار توان بود
يكذره گر از مهر تو نايد بدل و جانبر هر دو جهان قاسم انوار توان بود
يكدم گر از آن زلف دو تا بوي توان بردعمري دو جهان را همه عطار توان بود
در ميكده لطف تو بيخويش توان زيستدر مصطبة قهر تو هشيار توان بود
در حضرت قهر تو خطائي نتوان كرددر مشهد عفو تو خطاكار توان بود
گر باغ تماشاي ترا در نگشايددر حسرت آن در پس ديوار توان بود
گر روي تو در خواب نمايند بعشاقحاشا دمي از شوق تو بيدار توان بود
چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشيمنصور توان بودن و بردار توان بود
اي فيض طلب كن كه طلب چون طلب اوست
گر بيهده باشد كه طلب كار توان بود
غم فراق تو اي دوست بيشمار بودبدل چو غصه گره شد يكي هزار بود
نهان كنم غم عشق تو را چو جانم سوختكه تا دلم بدرون شمع اين مزار بود
به هيچ چيز بجز وصل يار خوش نشوددل ار خوش است بغيري ببوي يار بود
خوشا دلي كه بجز حق بكس نگيرد انساگر غمي رسدش دوست غمگسار بود
ز سينه مي نگذارم كه غم برون آيدچو غمگسار بود دوست خوشگوار بود
درون سينه بدل راز خويش ميگويمدمست پرده در او سينه رازدار بود
بآب و تاب چو آيد برون ز دل سخنيبمعني آتش و در صورت آبدار بود
مرا چه حد كه كنم دعوي محبت و قرببدر گهي كه سر سروران بدار بود
شود عزيز ابد آنكرا دهي عزتنهي چو داغ مذلت هميشه خوار بود
چو لطف تو نبود سعي كس ندارد سوداگر صيام و قيامش يكي هزار بود
دعا اثر نكند تا عنايتت نبودهزار اختر سعد ارچه در گذار بود
اگر نخواسته باشي نجات عاصي راشفاعت شفعا را چه اعتبار بود
بدست خواهش تست اختيار مختار استچو تو نخواهي كس را چه اختيار بود
دلم چو سير كند در حقايق ملكوتز وعظ واعظي و شاعريم عار بود
بمجلسي كه شمارند اهل عرفان را
ز فيض دم نتوان زد چه در شمار بود
ج
بتاب عارض تا مهر جان بهار شودبتاب زلفان تا ليل دل نهار شود
تمام روي تو نتوان بيك نظر ديدناگرچه بهر نظر چشم كس چهار شود
ستارة بنما يا هلالي از رويتكه قرص بدر خجل آفتاب خوار شود
بكف نهاده سر خود وصال ميخواهمكدام تا بر تو زيندو اختيار شود
براي دوست بود جانكه در تنست مرابراه دوست فتم چون تنم غبار شود
بيا كه تا غم شبهاي هجر عرض كنمكه گر بسينه بماند يكي هزار شود
بيا و درد دل من يكي يكي بشنوتو چون نهي بلبم گوش خوشگوار شود
دمي چو شاد شوم ان يكاد ميخوانمز شش جهت كه مبادا غمي دچار شود
من و غميم بهم دشمنان يكديگرز كار زار مبادا كه كارزار شود
اگر بوصف در آرم غم فراق تراز بان وصف شود شعله دم شرار شود
رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزددرون خانة تن شمع اين مزار شود
بنزد دوست رواي فيض يك بيك بشمر
شمرده گر نشود غصه بيشمار شود
جور ز حد ببر مگو جور زياد ميشوداز نظري بروي تو جور تو داد ميشود
جور و جفا ز تو رواست هرچه تو ميكني بجاستگر تو همه وفا شوي حسن كساد ميشود
جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نكوستهست جفا صلاح حسن گرنه فساد ميشود
لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز كارحسن چو جلوه ميكند عشق زياد ميشود
نيست مرا بجز تو كس مونس من توئي و بسغم بدلم چو ميرسد دل بتو شاد ميشود
برك و نواي من توئي باد صباي من توئيعقده غنچه دلم از تو گشاد ميشود
چون تو بياد آئيم خود بروم زياد خود
فيض در آن زمان همه معني ياد ميشود
خواست دلم كه ماتممم سور شود نميشوداز سرم آتش هوا دور شود نميشود
از سر بوالهوس هوس جز غم عشق كي بردظلمت شب بغير روز نور شود نميشود
مهر بتان دلفريب عقل ز سر نميبردمستي باده هوس شور شود نميشود
آنكه چشيد ذوق مي ميل بزهد كي كندديده كه ديد روي دوست كور شود نميشود
زاهد خشك را شراب مست كند نميكندديو بصحبت ملك حور شود نميشود
زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سودهر حجري ز آتشي طور شود نميشود
خوي بدي چه جا گرفت مي نرود بپند كسمار چگونه از فسون مور شود نميشود
دوش دلم ز بار خلق كاش رهد نميرهدپاي گران ز سر مرا دور شود نميشود
يار بوعدة گهي خاطر فيض خوش كند
ماتم من بدين فسون سور شود نميشود
خوش بود عدم هستي ما را كه خبر كرداين ماية آشوب و بلا را كه خبر كرد
خون شد دلم از ياد سرا پردة فطرتز آسايش جان جور و جفا را كه خبر كرد
اين تن ز كجا راه بسر منزل جان برداين زنده بلا مرده بلا را كه خبر كرد
آرامگه بيخبري بود بهشتيبيداري و هشياري ما را كه خبر كرد
در دايرة كون بغير از تو نگنجدمن چون بميان آمد و ما را كه خبر كرد
از كشور وحدت دو جهان چون بدر آمدتقدير كجا بود قضا را كه خبر كرد
روزي كه الست تو بيار است جهان راهشياري اصحاب بلا را كه خبر كرد
عشق تو بهر بيسر و پا راه چسان يافتمعمار خرابات فنا را كه خبر كرد
سوداي سخن فيض چسان بر سرش افتاد
اين پرده در شرم و حيا را كه خبر كرد
خنك ديدة كان ترا ديده باشدز گلزار حسنت گلي چيده باشد
سراپا نظر گشته باشد كسي كوجمال ترا يك نظر ديده باشد
چه ديده است چشميكه رويت نديدهچه بشنيده آن كز تو نشنيده باشد
بجمعي تو دزديده نگذشته باشيكه هر يك نگاهي ندزديده باشد
خرامان براهيكه بگذشته باشيبسا دل ز حسرت خراشيده باشد
نقاب ارگشائي و گر رخ بپوشيز بيگانه آن روي پوشيده باشد
گره گرزني زلف را ور گشائيبهر طور باشي پسنديده باشد
نشاط دلم از نشاط تو باشدنخنديده باشي نخنديده باشد
كسي كو گرفته است در بر خيالتبه بيداري او خوابها ديده باشد
خيالت كسيرا كه در سر مقيم استمحالست يكلحظه خسبيده باشد
كسي را كه عشق نگاريست در سرز سيماي او غم تراويده باشد
چو در وصف حسن تو گويد سخن فيض
سرا پاي موزون و سنجيده باشد
هر آنكسكه خود را پسنديده باشدبهر مويش ابليس خنديده باشد
نباشد پسنديده جز آنكه حقشدر آيات قرآن پسنديده باشد
ز انوار ايمان و اسرار عرفانفروغي بسيماش تابيده باشد
ز ديدار او حق به ديدار آيدكه نور خدا زو تراويده باشد
در آئينه روي آن صاحب دلخداي جهان را عيان ديده باشد
بحق بسته باشد دل غيب بين راز بيگانه و خويش ببريده باشد
بود بهر حق جنبش آن زنده دل رانفرموده باشد نجنبيده باشد
خلايق ز حق سوي باطل گرايندز حق سوي حق او گرائيده باشد
بود مردمان را همه ترس از همخدا بين ز جز خود نترسيده باشد
بخسبد دو چشم دوبينان همه شبيكي بين دو چشمش نخسبيده باشد
پسنديدة دشمنان نيز باشدز بس دوست او را پسنديده باشد
خنك آنكه چون فيض گلهاي قدسي
ز گلزار لاهوت ميچيده باشد
واعظ بمنبر آمد و بيهوده ساز كرددر حق هر گروه سر حرف باز كرد
ملا بمدرس آمد و درس دقيق گفتحق را ز غير حق بگمان امتياز كرد
خالي در معرفت چو رياست پناه شدانكار بر معارف ارباب راز كرد
زاهد ز انتظار نعيم بهشت ماندعابد نماز را به تكلف دراز كرد
مغرور شد بعزت تقديم در نمازآن جاه دوست كو به امامت نماز كرد
صوفي به خانقاه در آمد بوجد و شورجمع مريد را بلقا سرفراز كرد
بر مسند محلكه قاضي چو پا نهاددست نهفته گير بهر سو دراز كرد
آنكو ميان قاضي و خصمين واسطه استبنهاد دام مكر و سر حيله باز كرد
فتوي پناه هيچ مدان عمامه كوهبر وفق مدعاي كسان مكرساز كرد
حاكم چو بر سرير حكومت قرار يافتبر بيكسان شهر در ظلم باز كرد
رشوة گرفت محتسب و نرخ را فزوداز لقمة حرام در عيش باز كرد
كوتاه كرد دست فقيران ز مال وقفآن ميرزا كه دست تصدي دراز كرد
مستوفي از زبان قلم حرف ميزندخود داند و خدا سر دفتر چو باز كرد
دانا چو ديد روي زمين را گرفت ظلمكنجي خزيد و در برخ خود فراز كرد
۱
فيض از فريب شعبده اهل روزگار
با حق پناه برد و ز خلق احتراز كرد
عيش دنيا بجز خسان نرسيدجز رياضت به عاقلان نرسيد
سود كرد آنكه دل ز دنيا كندمرد آزاده را زيان نرسيد
گشت بيچاره آنكه دنيا خواستهرچه را بست دل بآن نرسيد
سود دنيا زيان، زيانش سودزين دو چيزي بعارفان نرسيد
جان عارف گذشت از دو جهاندو جهانش بگرد جان نرسيد
از هوا و هوس كسي نگذشتكه بعشرتگه جهان نرسيد
هر كه دل در سراي فاني بستهمت كوتهش بآن نرسيد
هر كه روزي زياده خواست ز قوتدست جانش بقوت جان نرسيد
هيچكس سر بنان فرو ناردكه بنانش بآب و نان نرسيد
هر كه دنيا بآخرت نفروختهم ازين ماند و هم بآن نرسيد
همت هيچكس نشد عاليكه بفضل علوشان نرسيد
نتوان شرح اين معاني فيض
نه بديعست گر بيان نرسيد
سوخت هرچند دل بجان نرسيدكارد غم به استخوان نرسيد
جان بسي كند و روي يار نديددست كوشش باستخوان نرسيد
ياي خواهش ازين جهان كندمدست كوشش بدان جهان نرسيد
خواستم تا به آسمان برسمدست كوته به نردبان نرسيد
خواستم دل ز غم بپردازمدست رازم بهم زبان نرسيد
غصه اين و آن دلم خون كردقصه دل به اين و آن نرسيد
غمگساري نماند در عالمبكسي از كسي فغان نرسيد
از غم جان خبر نشد دل راناله دل بگوش جان نرسيد
بس دعائيكه از زمين برخواستبازگشت و بآسمان نرسيد
غم پيري نخورد پير سپهربفغان دل جوان نرسيد
غم جاني نخورد جانانيدل زاري بدلستان نرسيد
سوخت پروانه شمع رحم نكردگل بفرياد بلبلان نرسيد
ناله هرچند از دلم افروختشرري رو به آسمان نرسيد
از خوش آنكسكه تازه آمد و رفتنو بهارش بمهر جان نرسيد
هركه چون فيض دل ز دنيا كند
بره عقبيش زيان نرسيد
گذشت موسم غم فصل وصل يار رسيدنواي دلكش بلبل به نوبهار رسيد
سحاب خرمي آبي بر وي كار آوردنويد عيش بفرياد روزگار رسيد
شگفته شد گل سوري فلك بهوش آمدبيار مي بملك مستي هزار رسيد
صبا پيام وصالي ز كوي يار آوردشفا بخسته قراري به بيقرار رسيد
قرار گير دلا ماية قرار آمدكنار باز كن اي جان كه آن نگار رسيد
شب فراق به صبح وصال انجاميدشکفته شو چو گل اي دل كه گلعذار رسيد
فراق ديدة مخمور از شراب وصالز لعل يار به صهباي خوشگوار رسيد
بپاي لنگ و دل تنگ رفتم اين ره رادلم بيار و روانم بدان ديار رسيد
بسي جفا كه ز اغيار بر دلم آمدكنون نماند غمي يار غمگسار رسيد
هر آنچه خواست دلم شد بمدّعا حاصلهزار شكر به اميد اميدوار رسيد
دعاي نيمشب فيض را كه رد ميشد
كنون اجابتي از لطف كردگار رسيد
يار آمد از درم سحري در فراز كردبرقع گشود و روي چو خورشيد باز كرد
هم بر دل شكسته در خرمي گشادهم بر روان خسته در عيش باز كرد
اول ز راه لطف در آمد به دلبريآخر ربود چون دلم آهنگ ناز كرد
افتادمش به پا ز ره عجز و مسكنتكف بر سرم نهاد و مرا سرفراز كرد
سوي خزان عمر خزان بردم آن بهارصد در برويم از گل رخسار باز كرد
گفتم چه ميكنند بدلهاي عاشقانگفت آنچه باروان و دل صيد باز كرد
گفتم كه ميرسد بسرا پردة قبولگفت آنكه از قبول كسان احتراز كرد
گفتم بكنه سرّ حقايق كه ميرسدگفتا كسي كه از دو جهان جوي باز كرد
پا از گليم خويش مكش كي توان رسيددر گرد آنكه بر دو جهان در فراز كرد
دامان نگاه دار و گريبان، نميتوانبا آستين كوته دستي دراز كرد
بگذار كبريا ز در مسكنت در آخاتم بعرش هم به تضرع نماز كرد
هر جان گداز يافت ز سوزي و جان فيض
دل بوتة محبت جانان گداز كرد
دل از ارني كند آنكس كه بر اعلي نظر بنددشكوفه برگ افشاند كه تا بادام تر بندد
ترا رفعت اگر بايد ره افتادگي بسپرز بالا قطره ميبندد كه در پائين گهر بندد
تا نسوزد تا دل از عشقي بسر شوري نميافتدندارد درد سر چون كس چرا چيزي بسر بندد
نميگنجد بيكدل غير يك معشوق، ممكن نيستنه بندد تا بمعشوقي ز معشوقي نظر بندد
سر اندر راه آن بازو كمر در خدمت آن بندكه فرقت را نهد تاج و ميانت را كمر بندد
نهي سر بر درش بخشد ترا از معرفت تاجيبفرمانش كمر بندي ترا مهرش كمر بندد
يدالله دست جان گيرد يحبالله دهد جانشاگر بعد از قل الله همتي بر ثم در بندد
دلي با حق به پيوندد كه اخلاصي در آن باشدكسي مخلص تواند شد كه خود را بر خطر بندد
بيا اي فيض دست از خويشتن بردار يكباره
كه تا دست خدا بر رويت ازاغبار در بندد
جان جز خيال رويت نقشي دگر نبندددل جز بعزم كويت رخت سفر نبندد
بوي تو تا نيايد جان ننگرد گلي راروي تو تا نبيند بر بت نظر نبندد
مهر تو تا نتابد يك جان ز جا نخيزدگر خدمتت نباشد يك دل كمر نبندد
ز آن روح كايزد پاك در جسم تو نهان كردچشم قضا نبيند دست قدر نه نبندد
در گلشن حقايق يك گل چو تو نرويددر روضة خلايق چون تو ثمر نه بندد
ننمائي از رخانرا نگشائي ار لبانرااز خار گل نرويد در ني شكر نبندد
آنكسكه ديد رويت ميخورد از سبويتغير تو در ضميرش صورت دگر نه بندد
رو از تو بر نتابم تا كام خود بيابمدانم يقين خداوند بر بنده در نبندد
سوداي شعر گفتن از تست در سر فيض
آنرا كه درد سر نيست چيزي بسر نبندد
مرغ خيال كس را كس بال و پر نه بنددهر جا پرد بر و كس راه گذر نه بندد
عاشق چو هست صادق يكلحظه نيست بيوصلمعشوق بر خيالش راه نظر نه بندد
ياري كه دلنشين شد با جان چو جان قرين شدبر هجر ره به بندد بر وصل در نبندد
عارف ز حسن خوبان بيند جمال يزدانليكن به عشق صورت پاي نظر نبندد
از عشق حق نصيبي زهاد را نباشدنقش خيال جانان هر بيبصر نبندد
بهر بهشت بندد زاهد كمر بطاعتجز بهر خدمت دوست عاشق كمر نبندد
خواهي ز راه مقصود نوميد بر نگرديحاجت بنزد او بر كو بر تو در نبندد
از عشق باش پنهان تا چشم تو شود جانتا در صدف نيايد باران گهر نبندد
اشكار خشك آرند با وصف بت نگارند
چون فيض در حقيقت كس شعر تر نبندد
در سر چو خيال تو درآيددرهاي فرح برخ گشايد
هرگاه به ياد خاطر آئيفردوس برين بخاطر آيد
نام تو چو بر زبان رانمهر موي زبان شود سرايد
جان را بخشد حيات تازهپيكي كه ز جانب تو آيد
چشم از خط نامه نور گيردجان فيض ز معنيش ربايد
تا ديده بخون دل نشوئيحاشا كه دوست رخ نمايد
چشم نگريسته در اغيارآن حسن و جمال را نشايد
تا دل نكني ز غير خاليدر وي دلدار در نيايد
حق در دل آن كند تجليكاين آينه از سوي زدايد
چشمي كه گذر كند ز صورتمعنيش جمال مينمايد
چشم سر و سر گشوده دارمتا او ز كدام در در آيد
چون فيض دل شكسته دارد
او را رسد ار غمي سرايد
شكر تو چسان كنم كه شايداز جز تو ثناي تو نيايد
گر هم نكنم ثنا چه گويمنطقم بچه كار ديگر آيد
آن لب كه ثناي تو نگويدآخر بچه خوشدلي گشايد
آندست كه دامنت نگيرداز بهر چه زاستين برآيد
آن پاي كه در رهت نپويدسر كه رود و بر كه آيد
آن سر كه هواي تو نداردبر تن بكدام اميد بايد
آندل كه درو محبتت نيستدر سينه چو نغمه ميسرايد
آن جان كه ز تو نشان نداردحقا كه بجاي تن نشايد
آن ديده كه ديده روي خوبتبر غير چگونه ميگشايد
آن گوش كه نام تو شنيدهچون حرف دگر در آن درآيد
از فيض تو پاي تا سر فيضهر لحظه محبتي فزايد
آنم كه سراسر وجودم
پيوسته بحمد تو سرايد
هر دم سر پر شورم سوداي دگر داردآهوي جنون من صحراي دگر دارد
طوفان محيط عشق با دل چه تواند كرداين قطره خون در سر درياي دگر دارد
اي خواجه سوداگر سودا ببرم از سركاين دم سر سودائي سوداي دگر دارد
پيش نظر عاشق بالاي فلک پست استبالاتر از اين بالا بالاي دگر دارد
پهناي فلك گر هست ضربالمثل وسعتصحراي دل عاشق پهناي دگر دارد
روي تو بهر لحظه نوعي بنظر آيدهر بار كه ميبينم سيماي دگر دارد
بلبل نگران گل پروانه اسير شمعحسن تو بهر روئي شيداي دگر دارد
مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خونشدهرچند كه در صورت ليلاي دگر دارد
شيرين دهنان هستند شيرين سخنان هستنداما لب نوشينت حلواي دگر دارد
گويند كه عنقائيست در قاف جهان پنهانقاف دل عشاقت عنقاي دگر دارد
از حسن دل افروزت فرداي من امروزستامروز بدل زاهد فرداي دگر دارد
با عشق مكن نسبت سوداي هوسنا كانكاين جاي دگر دارد آن جاي دگر دارد
هر دل كه درو تازد اغيار بپردازددل در عرصة دلها عشق يغماي دگر دارد
دل را سر دنيا نيست آرامگه اينجا نيستتن را چو ز سر وا كرد ماواي دگر دارد
فيض ارچه زناسوتست آئينة لاهوت است
جانرا چه كند صيقل سيماي دگر دارد
بشارت كز لب ساقي دگر مي صاف ميآيدصفاي سينه داده بر سر انصاف ميآيد
رسيد اين مژده از بالا بشارت ده حريفان راكه عنقاي مي صافي ز كوه قاف ميآيد
همه عالم ز يك مي مست ليكن اختلافي هستز عاشق نيستي خيزد ز زاهد لاف ميآيد
ز يكجا مست مستيها تفاوت شد ازين پيداكه زاهد ميكشد دُردي و ما را صاف ميآيد
نميباشد دل بيغش نماند از صاف جز ناميبگوش از صافي صوفي همين او صاف ميآيد
رميد از پيشم آن آهو وليكن سر خوشم از بوز آهو گر جدا شد نافه عطر از ناف ميآيد
جدا گشتم ز اصل خود چو جزوي كز كتاب افتدولي شيرازة اجزا از آن صحاف ميآيد
من بيدل ز دلدارم بسي اميدها دارمبشارتهاي بهبودي مرا ز اطراف ميآيد
كند در لطف اگر غرقم از آن قهار ميزيبدبسوزد گر بنار قهر از آن الطاف ميآيد
نثار خاك پايش را ندارم رايج نقديز من بپذيرد ار قلبي از آن صراف ميآيد
مرا در راه عشق او بسي افتاد مشگلهاكند گر مشكلاتم حل از آن كشاف ميآيد
سزد ار هر كسي كاري كند هر حاملي ياريز خوبان ترك انصاف و ز ما انصاف ميآيد
بده ساقي می بيغش كه چون از صاف سر خوش شدبدل از عالم بالا معاني صاف ميآيد
سر غوغا ندارد فيض ملا گفتگو كم كن
ز اهل دل بيايد آنچه از اجلاف ميآيد
چو من كسي كه ره مستقيم ميداندصفاي صوفي و قدر حكيم ميداند
طريق اهل جدل جمله آفتست و عللره سلامت قلب سليم ميداند
ز چشم مست تو بر داشت نسخة عارفو ليك منتسخش را سقيم ميداند
كسيكه حسن تو ديده است و عشق فهميده استمزاج طبع مرا مستقيم ميداند
چو عشق مظهر حسنست قدر من دانياز آنكه قدر گدا را كريم ميداند
رموز سر محبت حبيب ميفهمدكنوز كنه سخن را كليم ميداند
بدوست دارد اميد و ز خويش دارد بيمكسي كه معني اميد و بيم ميداند
براه مرگ روانست جاهل غافلمسافريست كه خود را مقيم ميداند
بسوي حق بود آهنگ عارف حقبيننه حزن باشد او را نه بيم ميداند
كسي كه لذت ديدار دوست را يابدنعيم هر دو جهان كي نعيم ميداند
نديده است جمال و شنيده است نوالكه ترك لذت دنيا عظيم ميداند
ميان خوف و رجا زاهد است سر گرداندو دل شده دل خود را دو نيم ميداند
بگريه رفت ز خود فيض و طفل اشگش را
حسابدان هم درّ يتيم ميداند
شود شود كه دلم سوي حق ربوده شودبجذبة همه اخلاق من ستوده شود
شود شود كه روان سوي حق روان گرددبساق عرش دو دست اميد سوده شود
شود شود نفسي ديدة دلم در عرشبناز بالش برد اليقين غنوده شود
شود شود كه رسد بوي حق ز سوي يمنچنانكه هوش ز سر جان ز تن ربوده شود
شود شود كه بجائي رسم ز رفعت قدركه آسمان و زمينم چو دود توده شود
شود شود كه مصيقل شود بعلم و عملغبار شرك ز مرآت جان زدوده شود
شود شود كه عبوديتم شود خالصبصدق بندگي اخلاصم آزموده شود
شود شود كه نسيمي ز كوي دوست وزدز روي چهرة جان پردهها گشوده شود
شود شود كه بر افتد حجاب نا سوتمجمال شاهد لاهوتيم نموده شود
شود شود كه بمفتاح عشق و دست نيازدري ز عالم غيبم بدل گشوده شود
شود شودكه كشم سرمة ز نور يقينبود كه بينش چشم دلم فزوده شود
شود شود كه شود فيض يكنفس خاموش
بود ز عالم بالا سخن شنوده شود
ز نكتهاي بيانت خرد فزوده شودز لطفهاي نهانت نبوده بوده شود
چو نكتة شنوم زان دهان پنهانيدري ز غيب بروي دلم گشوده شود
به گوهر سخني زان لب عقيق مراهزار عقده مشكل ز دل گشوده شود
جمال شاهد غيبي بچشم حق بينانعيان در آئينة طلعتت نموده شود
نموده چهره در آئينة جمالت حقكه صدق بندگيم در تو آزموده شود
اگر نهي ز سر لطف بر سرم دستيز رفعت اين سر پستم بچرخ سوده شود
بيا و اين يد بيضا بسينة من نهبود ز زنگ كدورت دلم زدوده شود
جمال تو ز سر اهل دل ربايد هوشبمن نماي كه هوشم ز سر ربوده شود
خوشا دمي كه بيك جلوهام كني بيخودنبوده بوده مرا بودهام نبوده شود
سرم چو خاك شود بر سر رهي افتمبود گذر كني آنجا بپات سوده شود
ز زلفهاي بلندت خرد ز دست رودز حلقهاي كمندت جنون فزوده شود
گهي هلال و گهي بدر در سر زلفتنمايد ار بنسيمي زهم گشوده شود
بچشم پاك چو بيند بروي خوب تو فيضجمال شاهد لاريبيش نموده شود
زبان به بندم از اين پس ز گفتگو شايد
ز پستة شكرينت سخن شنوده شود
شود كه از دهنت بوسة ربوده شودشود كه از دل من عقدة گشوده شود
شود كه فاش شود سر آن دهان نهانز تنگناي عدم نكتة شنوده شود
شود كه دل ز وصالت بمدعا برسدغبار حسرت ازين آينه زدوده شود
شود كه تيغ كشي و بدارمت گردنتوجه تو و عشق من آزموده شود
شود كه بر قدمت سر نهم بزاري زارترحمي كه بدل داري آن نموده شود
شود كه بار دهي تا كه سر نهم برهتبخاك راهگذار تو جبهه سوده شود
شود كه آتش عشقت بسوزد اين تن منبرهگذار تو خاك سياه توده شود
شود كه دست اميدم بمدعا برسدز كار بسته من عقدها گشوده شود
۱
محال باشد اي فيض اين كه عاشق را
بدن به بستر راحت دمي غنوده شود
آن شوخ كه داد دلبري دارددر فن ستمگريست استاد
بنياد مرا بخواهد او كندكرده است دگر ستيزه بنياد
از جور و جفاش كي برم جانو ز بيدادش كجا برم داد
از غمزة كافرش صد افغانو ز دست غمش هزار فرياد
يك لحظه نميرود ز يادميك لحظه نميكند مرا ياد
باد است بگوش او حديثمآندم كه رساندش بدو باد
خرم چو شوم دلش غمين استگردم چو غمين دلش شود شاد
گر جان خواهد فدا توان كردور دل خواهد بجان توان داد
بيهوده بگرد عقل گشتمعشقست كه داد را دهد داد
مهر معشوق و آتش عشق
در سينه فيض تا ابد باد
جان از لطافت بدنش تازه ميشوددل از حلاوت سخنش تازه ميشود
هر دم حيات تازه از آن خط بدل رسدگوئي كه دم بدم چمنش تازه ميشود
او ميكند تبسم و من ميروم ز خودمستيم هر دم از دهنش تازه ميشود
چون غنچه بيندم شكفد چون گل از نشاطگوئي كه دل ز حزن منش تازه ميشود
تا بشكند دلم شكند زلف دم بدمدر دل جراحت از شكنش تازه ميشود
گل گل شگفته ميشود از روي نازكشجائي چه بشنود سخنش تازه ميشود
چون در خيال كس گذرد لطف آن ذقندر دم طراوت ذقنش تازه ميشود
يكبار هر كه در رخ خوبش نظر فكنديابد دلش روان و تنش تازه ميشود
بگذار فيض حرف بتان از خدا بگو
جان از خدا و از سخنش تازه ميشود
خوشا آنان كه ترك كام كردندبه كام عار ننك از نام كردند
بخلوت انس با جانان گرفتندبعزلت خويش را گمنام كردند
بشوق طاعت و ذوق عبادتشراب معرفت در جام كردند
ز بهر صيد معني دانة ذكرفكندند و ز فكرش دام كردند
بحق بستند چشم و گوش و دل رامحبت را بعرفان رام كردند
بحق پرداختند از خلق رستندبشغل خاص ترك عام كردند
نظر را وقف كار دل نمودندبجان اين كار را اتمام كردند
ز دنيا و غم دنيا گذشتندمهم آخرت انجام كردند
كشيده دست از آسايش تن
بمحنت همچو فيض آرام كردند
خوشا آنكو انابت با خدا كردبحق پيوست و ترك ماسوا كرد
خوشا آنكو دلش شد از جهان سردگذشت از هر هوس ترك هوا كرد
خوشا آنكسكه دامن چيد از غباربيار واحد فرد اكتفا كرد
خوشا آنكسكه فاني گشت از خودز تشريف بقاي حق قبا كرد
خوشا آنكو در بلا ثابت قدم ماند بجان و دل بعهد او وفا كرد
خوش آنكو لذت دار الفنا رافداي لذت دار البقا كرد
خوش آن دانا كه هر دانش كه اندوختيكايك را عمل بر مقتضا كرد
خوشا آنكو بحدس صايب عقلمهم و نامهم از هم جدا كرد
خوشا آنكو به تنهائي گرفت انس
چو فيض ايام بگذشته قضا كرد
آنان كه ره عالم ارواح بپويندمردانه ز آلايش تن دست بشويند
بر فوق فلك رفته به جنات بر آيندپويند گل از غيب و گل از خويش برويند
اين طايفه نورند و حياتند و وجودندبا هر كه نشستند چو جان در تن اويند
و آنان كه بود بسته تن پاي خردشانهرگز گلي از عالم ارواح نبويند
زنگ تنشان ز آينه جان نزدايددل را ز گل عالم اجسام نشويند
اين طايفه موتند و عدم ظلمت و جهلندبر بي خرديشان سزد ارواح بمويند
و آنان كه نه اينند و نه آن مثل من و تودر كش مكش اين دو نه پشتند نه رويند
چوگان قضا سوي زبرشان ببرد كهافتند گهي زير سراسيمه چو گويند
رفتن نتوانند و بمقصد نگرانندنصف دلشان شاد كه از راه بكويند
عزمي كه دو جا بستن كار زنانست
مردان خدا فيض چنين راه نپويند
تا كي ز صلاح من و زهد تو بگوينداي كاش برين شهرت بياصل بمويند
تا كي چمن طاعت ما خوش بنمايدزين باغ ملائك گل اخلاص ببويند
بر نامه ما چند نويسند گناهانكو اشگ ندامت كه بدان نامه بشويند
داريم نهان سينة از خلق ز خجلتدانيم خدا داند اين را چه بگويند
آرند گروهي حسنات از دل پر دردترسند كه مقبول نيفتد چه بجويند
جا دارد اگر ما عمل خويش بسنجيمزان پيش كه از ذره و مثقال بجويند
امروز بيا تا گل توفيق بچينيمفرد است كه ز خاك تن ما خار برويد
اي فيض بيا در غم ارواح بموييم
زان پيش كه در ماتم اجساد بمويند
قومي بمنتهاي ولايت رسيدهانداز دست دوست جام محبت چشيدهاند
از تيغ قهر زندگي جان گرفتهاندوز جام لطف باده بيغش چشيدهاند
هرچند گشتهاند سرا پاي صنع راغير از جمال صانع بيچون نديدهاند
طوبي لهم كه سر بره او فكندهاندبشري لهم كه از دو جهان پا كشيدهاند
قومي دگر ز دوست ندارند بهرةجز آنكه حا و باي محبت شنيدهاند
افتادهاند در سفر ظلمت فراقشادند از آنكه لذت دنيا چشيدهاند
پا زهر لطفشان نكند دفع زهر قهرليك از مي غرور سروري خريدهاند
در منتهي رخوت و در منتهاي جهلدارند اين گمان كه به دانش رسيدهاند
جز شكوه نيست بر لبشان جز بدل سخطغير از امل ز عمر نصيبي نديدهاند
با اين همه بدنيي دون بستهاند دلآيا در اين عجوزه چه شوها كه ديدهاند
صد سال عمر اگر گذرد يا هزار سالاين قوم خام را كه همان نا رسيدهاند
زانقوم نيست فيض و ازين قوم نيز نيست
او را مگر براي سخن آفريدهاند
گر زنم لاف از سخن شعر اين تقاضا ميكندنيست لاف از خوي من شعر اين تقاضا ميكند
جاي لافست آنسخن كان وقت را خوش ميكندشعر را اينست فن شعر اين تقاضا ميكند
دعوي عرفان و عسق و حرف هجران و وصالبرتر است از حد من شعر اين تقاضا ميكند
هرچه دل كرد آرزو و جان از آن ذوقي گرفتآرم آنرا در سخن شعر اين تقاضا ميكند
گه مجاز آرم حقيقت مطلبم باشد از آنگرچه دارم هر دو فن شعر اين تقاضا ميكند
گاه قصدم زينت دنياست از حسن بتانكان بتست و راهزن شعر اين تقاضا ميكند
خط و خال و چشم و ابرو زلف و رخسار و دهانهست رمزي از فتن شعر اين تقاضا ميكند
هست حق عقباي من حسن بتان دنياي منگويم از هر دو سخن شعر اين تقاضا ميكند
نيست نيكو رد شعر فيض از صاحبدلان
گويد او گر ما و من شعر اين تقاضا ميكند
حق را نميگويم بعام علم اين تقاضا ميكندآرم براي خام خام علم اين تقاضا ميكند
عامي اگر پرسد ز من عامي شوم من در سخنگويم چرائي ناتمام علم اين تقاضا ميكند
برهان چو آرد پيش من برهان بود هم كيش منحق را باو گويم تمام علم اين تقاضا ميكند
آيد چو از راه جدل باشد مرا هم اين عملبرهان نيارم در كلام علم اين تقاضا ميكند
از نور مصباح يقين تا ره نه بينم مستبينحاشا نهم در راه گام علم اين تقاضا ميكند
حرفي نيارم بر زبان از روي تخمين و گمانمجزوم را سازم امام علم اين تقاضا ميكند
از عمر تا دارم نفس از ره نخواهم كرد بستا در جنان گيرم مقام علم اين تقاضا ميكند
سايل شوم بر هر دري پرسم زهر واپستريشايد شوم از فيض عام علم اين تقاضا ميكند
فيض و ره افتادگي تحصيل علم و سادگي
بر ساده نقش آيد تمام علم اين تقاضا ميكند
در كار دينم مرد مرد عقل اين تقاضا ميكندوز شغل دنيا فرد فرد عقل اين تقاضا ميكند
تقويست زاد ره مرا علم است چشم و زهد پاره شاهراه مصطفي عقل اين تقاضا ميكند
دنيا نميخواهم مگر باشد تنم را ما حضرتن مر كبستم در سفر عقل اين تقاضا ميكند
حرفي نخواهم زد جز آه اسرار ميدارم نگاهدارم ز كتمان صد پناه عقل اين تقاضا ميكند
صد گون مدارا ميكنم تا در دلي جا ميكنمدشمن ز سر وا ميكنم عقل اين تقاضا ميكند
احكام دين را چاكرم راه مبين را ياورمبر خويشتن خود داورم عقل اين تقاضا ميكند
با اهل علمم گتفگوست و ز سركارم جستجوستبا جاهلانم خلق و خوست عقل اين تقاضا ميكند
چون غايت هرره خداست هرره كه ميپويمرواستليكن من و اين راه راست عقل اين تقاضا ميكند
من بعد فيض و عاقلي ترك هوا و جاهلي
فرمانبري بيكاهلي عقل اين تقاضا ميكند
عاقل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكندغافل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
در فكر اويم صبح و شام در ذكر خير او مدامكاهل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
حقم سراپا حقپرست بر من ندارد ديو دستباطل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
ميلم هميشهسوي اوستسوئي بغير ازسوي دوستمايل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
در كار آن خورشيدوش چشمم چو تير غمزهاشكاهل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
برداشتم خود را ز پيش ديگر ميان او و خويشحايل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
در عشق تا گشتم علم علمم فزايد دم بدمجاهل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
هر چه او كند من راضيم هر چه او دهد من قانعمسايل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
عشقش بود در جان چو تن جز عشق او را فيض من
قابل نميباشم دمي عشق اين تقاضا ميكند
عشق استفاده از قلم و لوح حق كنددر مكتب خدا رخ خوبان سبق كند
عز قبول و رفعت اخلاص عشق راستكو هر چه ميكند همه از بهر حق كند
هر كس كه از حرارت عشقش عرق نريختدر ورطه كشاكش دنيا عرق كند
افلاك و انجمند اسير امير عشقگه روشنايي آرد و گاهي غسق كند
گاهي طلوع و گاه زوال و گهي غروبگاهي سحر گهي فلق و گه شفق كند
آنكس كه چار عنصر تن را بعشق سوختسلطان جانش حكم بر اين نه طبق كند
از حكم آنكه ماه تواند شكافتنگردن اگر كشد سر خورشيد شق كند
علم از خدا چه كرد پي مكتب و كتابگه شرح ماسياتي و گه ما سبق كند
در دفتر سيه نبود نور عشق فيض
با مولوي بگوي كه ترك ورق كند
جرعهام را جام و مينا تنك شدمستيم را دار دنيا تنك شد
اشك و آهم را دگر جائي نماندهفت گردون هفت دريا تنك شد
تنك گردد سينه چون دل شد فراخاز فراخي سينه را جا تنك شد
چون قفس شد بر روان حسن و خيالعالم پنهان و پيدا تنك شد
وقت شد كز آسمان هم بگذرممنظرم را زير و بالا تنك شد
پشت بر اين توده باید كرد و رفتگردشم بر روي صحرا تنك شد
جان درين عالم نميگنجد دگرميروم آنجا كه اينجا تنك شد
ساغرم سرشار شد از فيض حقآب شد بسيار دريا تنك شد
يافتم چون ره بعشرتگاه قدسبر دلم عقبا و دنيا تنك شد
سينه بيش از كوه دارد تاب فيضنور حق را طور سينا تنك شد
عمر شد در آرزوي دل تبه
روزگارم در تمنا تنك شد
دل مرا ز انديشه اسباب دنيا سرد شدآخرت با يادم آمد آرزوها سرد شد
چون شدم آگه ز اسرار علوم آخرتبر دلم دنيا و ما فيها سرا پا سرد شد
هر گهم دل گرم گرديد از تماشاي جهانيادم آمد آخرت دل از تماشا سرد شد
ديدن گلزار و صحرا طبع را چون بر فروختمردنم ياد آمد آن گلزار و صحرا سرد شد
نيست دنيا جاي آرام آنكه را هوشي بودبر دلش در زندگي لذات دنيا سرد شد
بر دل ارباب عقبا لذت دنياست سردنزد اهل معرفت لذات عقبا سرد شد
هر كه ديد ارباب دنيا را كلاب دوزخندسروري را ماند و از مردار دنيا سرد شد
آتش مهر زر و زيور چو در دلها گرفتز مهرير مرك آمد حوش دلها سرد شد
گر تو كندي دل ز دنيا ورنه او خود ميكندزين سبب اهل خرد را دل ز دنيا سرد شد
هركسي را وقت مردن دل شود سرد از هوا
فيض را در زندگي دل از هواها سرد شد
خويش را از دست دادم روي او بنموده شدشد مرا نابوده بوده، بودهام نابوده شد
هم تو راهي هم تو ره رو خويش را طي كن برسآن رسد در حق كه او از خويشتن آسوده است
كام عمر آن يافت كاندر راه طاعت صرف كردوقت او خوش كو تنش در راه حق فرسوده است
زاهد از انكار عشق افكند در كارم گرهدست عشقم بر سر آمد آن گره بگشوده شد
دور چون با عاشقان افتاد خود بر پاي خواستزان عنايت مستي بر مستيم افزوده شد
عشق را نازم كزو شد پاك هر آلودةگو سوي ما آهر آنكو از گنه آلوده شد
عشق ميسازد مصفا سينه را از زنك شركزنك شرك سينهام زين صيقلي بزدوده شد
جان روشن آن بود كاينة جانان بودعمر معمور آنكه در راه خدا پيموده شد
فيض را ديدم بسرعت ميرود گفتم كجا؟گفت نور حق ز واد ايمنم بنموده شد
گفتوگوي اين سخنها سالها در پرده بود
چو نشدند اغيار از آن گر بر ملا بشنوده شد
نميبينم در اين ميدان يكي مردزنانند اين سبك عقلان بيدرد
نديدم مرد حق هر چند بردمبگرد اين جهان چشم جهان كرد
گرفته گرد گرداگرد عالمنميبينم سواري زير آن كرد
سواري هست پنهان از نظرهازنا محرم زنان پنهان بود مرد
بود مرد آنكه حق را بنده باشدبه داغ بندگي بر دست هر مرد
بود مرد آنكه او زد بر هوا پايرگ و ريشه هوس از سربدر كرد
بود مرد آنكه دل كند از دو عالمبيكجا داد و گشت از خويشتن فرد
بود مردآنكه با حق انس بگرفتباو پيوست و ترك ما سوا كرد
بود مرد آنكه اورست از من و مابرآورد از نهاد خويشتن گرد
بود مرد آنكه فاني گشت از خودز تشريف بقاي حق قبا كرد
گرافشاني ز گرد خويش خود رابگردش كي رسي تا برخوري گرد
ز گرد خود برا در گرد اورسسراغي يابي ازگرد چنين مرد
خداوندا بفضل خود مدد كنكه ره يابم بمردي تا شوم مرد
بمردي ميرسي اي فيض و مرديبشرط آنكه كردي از خودي فرد
خودي گرديست بر آينة دل
بمردي وارهان خود را ازين گرد
مرد آن باشد كه چون او را رهي بنموده شددر همان ساعت بياي همتش پيموده
مرد آن باشد كه چشم و گوش و دست و پاي اوجمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد
مرد آن باشد كه دنياي دني را چون شناختهمت عاليش از لذات آن آسوده شد
مرد آن باشد كه آتش در هواي نفس زدپيش از آن كاندر لحد اركان چشمش توده شد
مرد آن باشد كه بهر جلوه انوار حقكرد صيقل تا كه مرآت دلش بزدوده شد
مرد آن باشد كه او هرچند علم آموخت بازكرد كوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد
مرد آن باشد كه كرد او غسل در اشك ندمدست و پايش چون بلوث معصيت آلوده شد
عمر صرف گفتگو كرديم و كس فيضي نبردخود خجل گشتيم از خود سعي ما بيهوده شد
اي دريغا خلق را گوش پذيرفتن كرست
آنچه گفتي فيض در پند كسان نشنوده شد
در دل شب خبر از عالم جانم كردندخبري آمد و از بيخبرانم كردند
گوش دادند و در آن گوش سروش افكندندديده دادند و سر ديده روانم كردند
آشنائي بتماشا گه رازم دادندآنگه از ديده بيگانه نهانم كردند
مستيم را بنقات حمشي پوشيدندزين سراپرده چو خورشيد عيانم كردند
بنمودند جمالي ز پس پرده غيبدر كمالش به تحير نگرانم كردند
شد نمودار فروغي كه من از حسرت آنآب گرديدم و از ديده روانم كردند
در زمين طربم باز اقامت دادندداية شورش عشاق جهانم كردند
گوش جان را ز ره غيب سروشي آمدسوي آرامگه قدس روانم كردند
بادة صافي توحيد بكامم دادنداز خودي رستم و بينام و نشانم كردند
تازه شد روح بيك جرعه از آن مي كه كشيدوقت پيران زمان خوش كه جوانم كردند
گفته بودم كه شوم سرور ارباب جنونعقل و هوشم بگرفتند و چنانم كردند
داغها در دلم افروخته شد ز آتش عشقعاقبت چشم و چراغ دو جهانم كردند
نظر همتم آنجا كه توانست رسيدبنظر پرورشم داده همانم كردند
كام دل يافتم از همت عالي صد شكركانچه مقصود دلم بود چنانم كردند
فيضها يافتم از عالم بالا آنشبدر ثنا تا با بد فاتحه خوانم كردند
نيست در دستم از آن فيض كنون جز ناميهمكنان گرچه بدين نام نشانم كردند
فيض را گفت كسي دعوي بيمعني چند
گفت خاموش سر مدعيانم كردند
كشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردددل از خود چون بتنك آيد بگرد آن دهن گردد
چو گردم تشنة معني دلم ز آن لب سخن گويدچو آب زندگي جويم در آن خط و ذقن گردد
مي و مستي اگر خواهم ز چشمانش دهد ساغرز حال دل خبر گيرم در آن زلف و شكن گردد
كه از ضد دل بضد آيد كه ضد گردد بضد پيداز قد راستش پرسم بدور قد من گردد
اگر در انجمن باشم كشد دل جانب خلوتچو در خلوت نشينم دل بگرد انجمن گردد
روم سوي چمن گر من ز آهم ميشود صحرابصحرا گر روم صحرا ز اشك من چمن گردد
چنانم از پريشاني كه گر خواهم بلب آرمزبان از حرف جمعيت پريشان در دهن گردد
دلم گم كرده چيزي را نميداند چه چيز است آناگر بوئي برد از خود بگرد خويشتن گردد
دلي كو در جهان گل نباشد وصل را قابلبياد صاحب منزل بر اطلال و دمن گردد
حجابش ما و من باشد چو بشناسد من و ما راشناسد گر من و ما را بگرد ما و من گردد
بود حب وطن ز ايمان وطن جان را بود جانانوطن را گر شناسد جان بقربان وطن گردد
ز ياران فيض ميخواهد جوابي چون غزل گويد
دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد
جهان را بهر انسان آفريدنددر ايشان سر پنهان آفريدند
بانسان ميتوان ديدن جهان رااز آن در چشم انسان آفريدند
چو انسان بود روح آفرينشز روحالله در جان آفريدند
بيا جان در ره جانان فشانيمكه جانرا بهر جانان آفريدند
فرو نايد مگر بر در گه دوستسرم را خوش بسامان آفريدند
دلم از درد بيدرمان سرشتندز دردش باز درمان آفريدند
دلم هر لحظة يا حي سرآيدجهان را ز آب حيوان آفريدند
براي يك گل خودرو هزارانهزاران در هزاران آفريدند
چو خوان آراستند از بهر عشاقغذا از حسن خوبان آفريدند
نمكدان از دهان شكر ز لبهامي و ساغر ز چشمان آفريدند
نكويان را دل آسوده دادنددل ما را پريشان آفريدند
دل عشاق را از شيشه كردنددل خوبان ز سندان آفريدند
دل زهاد را از گل سرشتندگل عشاق از جان آفريدند
بپاداش سجود اهل طاعتبهشت و حور و غلمان آفريدند
جزاي سر كشان از معدل قهرجحيم و دود نيران آفريدند
از آن پيوست حسن و عشاق با همكز آن اين و از اين آن آفريدند
ميان فيض و مقصودش ز هستي
بسي كوه و بيابان آفريدند
نهادم سر بفرمانش بكن گوهر چه ميخواهدسرم شد گوي چوگانش بكن گوهر چه ميخواهد
كند گر هستيم ويران زند گر بر همم سامانمن و حسن بسامانش بكن گوهر چه ميخواهد
اگر روزم سيه دارد و گر عمرم تبه داردمن و زلف پريشانش بكن گوهر چه ميخواهد
ز دست من چه ميآيد مگر مسكيني و زاريزدم دستي بدامانش بكن گوهر چه ميخواهد
دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرشمن و لطف فراوانش بكن گوهر چه ميخواهد
شنيدم گفت ميخواهم سرش از تن جدا سازمسر و تن هر دو قربانش بكن گوهر چه ميخواهد
نباشد گر روا دردين كه خون عاشقان ريزندبلا گردان ايمانش بكن گوهر چه ميخواهد
اگر دل ميبرد از من و گر جان ميكشد از تنفدا هم اين و هم آنش بكن گوهر چه ميخواهد
ترا اي فيض كاري نيست با دردي كزاو آيد
باو بگذار درمانش بكن گوهر چه ميخواهد
بياد يار در خلوت نشستم تا چه پيش آيدره اغيار را بر خويش بستم تا چه پيش آيد
چو ديدم پاي سعي خويش در ره بسته، بگشايمبسوي رحمت حق هر دو دستم تا چه پيش آيد
چشيدم در ازل يكجرعه از خمخانة عشقشهنوز از نشأة آن باده مستم تا چه پيش آيد
بت من هستي من بود تا دانستم اين معنيبه نيروي يقين اين بت شكستم تا چه پيش آيد
گشودم از ميان خويشتن ز نار شيطان راكمر در خدمت الله بستم تا چه پيش آيد
نديدم چون كسي را غير حق كاري تواند كرداميد از ما سواي حق گسستم تا چه پيش آيد
شكستم آرزوي نفس را در كام جان يكيكز دست نفس و شيطان هر دو جستم تا چه پيش آيد
بقرص نان خلقاني قناعت كردم از دنياز حرص آز و رنج خلق رستم تا چه پيش آيد
بصورت كار من شد پيش و در معنيش پس ديدمازينمعني بصورت پس نشستم تا چه پيش آيد
خجل گشتم ازين گفتار بي كردار و بس كردم
دهان خويش را چون فيض بستم تا چه پيش آيد
هدهدي كو كه از سبا گويدخبر يار آشنا گويد
كو سليمان كه رمز منطق طيراز خدا گيرد و بما گويد
كو خضر تا كه موسي جانرااز لدنا اشار ها گويد
نوح كو تا كه كشتي سازدمن ركب فيه قد نجا گويد
كو خليلي كه رو بحق آردلا احبي بما سوي گويد
كو كليم اللهي لقا جوئيروبرو حرف با خدا گويد
كو مسيحي كه مرده زنده كندخبري چند از سما گويد
كو محمد كه سرّ ما او حيبا احبا و اوليا گويد
كو علي آن در مدينه علمتا ز حق شمة بما گويد
يا چو جامي ز هل اتي نوشدرمزي از سرّ انما گويد
اهل بيت نبي كجا رفتندو آنكه ز ايشان حديث واگويد
همدمي كو كه آشنا باشدبا دلم حرف آشنا گويد
يا دل از مدعي نهان با اوچند حرفي بمدعا گويد
كو طبيب دلي درين عالمخستة درد دل كرا گويد
تا بگوشم رسد نداي الستهر سر موي من بلي گويد
يا شوم مست بادة توحيدتا سرا پاي من خدا گويد
با دل از مدعي نهان با دوستچند حرفي بمدعا گويد
يا چو آن فانيان سبحانيبزبان خدا ثنا گويد
بس كن اي دل كه حرف نازك شدفيض را گوي تا دعا گويد
شكوه بس فيض اهل دردي كو
تا طبيبش از او دوا گويد
در سر بوالهوس نگر چون شر و شور ميروددر دل ماست يار دل بر ره دور ميرود
در سر چون درا درا نالة عاشقان شنوقافله خيال بين سوي صدور ميرود
عشق بهر كه داد جان رست ز خاك و خاكدانزاهد مرده دل ز گور هم سوي گور ميرود
هر كه ز عشق يافت جان يافت حيات جاوداناو نه بميرد ار بمرد زنده بگور ميرود
ني غلطم كجا چو كور از پي نور حق شتافتموسي وقت خويش شد جانب طور ميرود
هيچ نيافت آنكه او لذت عاشقي نيافتگر همه در بهشت يا در بر حورد ميرود
اين دل پختگان عشق جانب حق همي رودوان دل زاهدان خام سخت صبور ميرود
آتش عشق مرد را پخته و سرخ رو كندخام فسرده را صلا گربه تنور ميرود
هست بهر خم فلك باده و نشأه دگرهركه نه مست عشق شد مست غرور ميرود
۱
فيض چو دل بعشق داد بر سر غصه پا نهاد
شاد شد از سرور باز سوي سرور ميرود
زنده دل از چه رو بدن عالم نور ميرودجاهل مرده دل ز گور هم سوي گور ميرود
طالب نشأه بقا سوي خدا روان شوددستة نشأه فنا سوي ثبور ميرود
هركه درين سرا بديد نشأه آخرت، بديددر ره او ز پيش و پس رايت نور ميرود
وانكه ز نشأه دگر كور بود درين سراچون برود ازين سرا هم كر و كور ميرود
هر كه ز تقويش لباس افسر علم بر سرشوانكه بمعصيت تنيد ناقص و عور ميرود
هركه ز كينه و حسد آتش خشم بر فروختاو ز تنور آتشي سوي تنور ميرود
سوي بهشت ميرود هركه باختيار مردقعر جحيم جا كند آنكه بزور ميرود