قرآن کریمبه زبان فارسی

بخش ۳ — هركه بخشم مبتلا راست چو مار مي‌شود و آنكه اسي…

دیوان اشعار فیض کاشانی — ملا محسن فیض کاشانی
هركه بخشم مبتلا راست چو مار مي‌شودو آنكه اسير حرص شد خوار چو مور ميرود

غفلت فيض بين كه چون غره گفتگو شده

ماتم خود گذاشته در پي سور ميرود

در سر شوريده سودا ميرودكز كجا آمد كجاها ميرود
و آنكه عاقل خوانيش در كارهادر خيالش سود و سودا ميرود
گه در آتش ميرود گاهي در آبخاك بر سر در هواها ميرود
هيچ در پيش و پس خود ننگرددر بلاهايي محابا مي‌رود
خواجه باهوش آي و كاريار بينحرف سوق و سود و سودا ميرود
خواجه بيهوشست و كارش در زيانعمر رفت و خواجه رسوا ميرود
دي برفت امروز هم باقي نماندجان بفردا مي‌رسد يا ميرود
اين نفس را پاس بايد داشتنكاين نفس از كيسة ما ميرود
جان بجانان تازه ميكردم بدمور نه جان بي‌جان ز دنيا ميرود

گوشها بسته است فيضا لب ببند

كاين سخنهاي تو بي جا مي‌رود

چون سخن از دلبر ما ميرودشاهدان را رنگ سيما ميرود
چون حديث يار بي‌پروا كنيداين دل شوريده از جا ميرود
در دل ما آ تماشا كن به بينتا چه شور و تا چه غوغا ميرود
وين سر شوريده ما را نگردم بدم تا در چه سودا ميرود
دل هنوز از هيبت روز الستمي‌طپد هر لحظه از جا ميرود
چون بلي گفتيم در روز نخستبر سر ما اين بلاها ميرود
يكنظر آن لعل ميگون ديده‌امخون هنوز از ديده ما ميرود
يار آمد گفتگو را بس كنيمصحبتش از كيسه ما ميرود
ني غلط كي يار آيد سوي مادر سر ديوانه سودا ميرود

ز آتش هجران جانان هر سحر

دود آه فيض بالا ميرود

خوشا آن سر كه سوداي تو داردخوشا آندل كه غوغاي تو دارد
ملك غيرت برد افلاك حسرتجنوني را كه شيداي تو دارد
دلم در سر تمناي وصالتسرم در دل تماشاي تو دارد
فرود آيد بجز وصل تو هيهاتسر شوريده سوداي تو دارد
دلم كي باز ماند چون بپروازهواي قاف عنقاي تو دارد
چو ماهي مي‌طپم بر ساحل هجركه جانم عشق در پاي تو دارد
دل و جانرا كنم ماواي آن كودل و جان بهر ماواي تو دارد
نهم در پاي آن شوريده سر كوسر شوريده در پاي تو دارد
فدايت چون كنم بپذير جاناچرا كاين سر تمناي تو دارد

چگونه تن زند از گفت‌وگويت

چو در سر فيض هيهاي تو دارد

خوشا آندل كه ماواي تو باشدبلند آن سر كه در پاي تو باشد
فرونايد بملك هر دو عالمهر آنسر را كه سوداي تو باشد
سرا پاي دلم شيداي آنستكه شيداي سرا پاي تو باشد
غبار دل بآب ديده شويمكنم پاكيزه تا جاي تو باشد
خوش آن شوريدة شيداي بي‌دلكه مدهوش تماشاي تو باشد
دلم با غير تو كي گيرد آراممگر مستي كه شيداي تو باشد
نميخواهد دلم گل گشت صحرامگر گل گشت كه شيداي تو باشد
خوشي در عالم امكان نديدممگر در قاف عنقاي تو باشد

ز هجرانت بجان آمد دل فيض

وصالش ده اگر راي تو باشد

دلم بس نيست ماواي تو باشدبيا تا ديده هم جاي تو باشد
خوشا چشم نكوبختي كه درويجمال عالم آراي تو باشد
خوش آن سر مست عشق لااباليكه مدهوش تماشاي تو باشد
خوش آن شيرين سخنهاي شكرريزكه از لعل شكر خاي تو باشد
نمك دارد سخن زان لعل شيرينبده دشنامي ار رأي تو باشد
دل مخمور من بيمار آنستكه مست چشم شهلاي تو باشد

خوشا آندم كه جان بپذيري اي فيض

سرش آنگاه در پاي تو باشد

چكنم دلي را كه ترا نباشدچكنم تني را كه بقا نباشد
بزمين زنم سر بفنا دهم جانبرهت سر و جان چو فدا نباشد
بروم در آتش اگرم برانيكه بسوزم آنرا كه سزا نباشد
شكنم دو پا را برهت ار نپويدببرم دو دست ار بدعا نباشد
بكنم دو چشمي كه ترا نبيندنبود در و نور و ضيا نباشد
ببرم زبانرا چه نگويدت شكردو لبم به بندم چه ثنا نباشد
نخورم ز ناني كه نه طاعت آردچكنم طعامي كه غذا نباشد
بكجا برم تن نكشد چو بارتبكجا برم جان چو فدا نباشد
دلم ار نسازد ببلاي عشقتسزد ار بسوزد چو سزا نباشد
بجفا بسوزم ببلا بسازمكه شنيد عشقي كه بلا نباشد
بجهنم آيم چو توئي در آنجانروم بجنت كه لقا نباشد

لب فيض بندم ز حديث اغيار

كه حدث بود كان ز خدا نباشد

خورشيد فلك روشني از روي تو داردهرجاست گلي چاشني از بوي تو دارد
چشمي كه ربايد دل خلقي به نگاهيآن دلبري از نرگس جادوي تو دارد
هرجا كه زند خيمه بر و بوم بسوزدقربان شومت عشق تو هم خوي تو دارد
حيرت كدة گشت سرا پاي وجودمهر ذره خدا چشم و دلي سوي تو دارد
گه سوزي و گه داغ نهي گاه گدازيهر عيش كه دلراست ز پهلوي تو دارد
هر عاشق بيچاره كه در بند بلا نيستآشفتگي از نگهت گيسوي تو دارد

چون فيض نباشد ز هم اجزاي وجودش

هر ذره جدا عزم سر كوي تو دارد

از سر ازل پرده به بوي تو گشادنداول در ايجاد بروي تو گشادند
آمد چو به بازار عيان درج حقايقاول سر آن حقه ببوي تو گشادند
آفاق پر از غاليه مشگ ختن شدآن دم كه سر طره موي تو گشادند
صحراي زمين را همه ايوان تو كردنددرهاي سموات بروي تو گشادند
املاك همه جانب تو گوش نهادندافلاك همه چشم بسوي تو گشادند
انجم همه نور از رخ زيباي تو بردندبر عارض شب طره ز موي تو گشادند
از باده‌ات ارواح چو يكجرعه چشيدندجام از تو گرفتند و سبوي تو گشادند
چون روي تو ديدند نظر از همه بستندنظارگيان پاي بكوي تو گشادند
اكوان كمر خدمت والاي تو بستندابواب سعادت چو بروي تو گشادند
چون كعبه مقصود تو بودي دو جهانراآن قافله را راه بسوي تو گشادند

از چشمه فيض ازلي گشت روان فيض

اين آب حياتي كه بجوي تو گشادند

نور ازل ظهور كرد رحمت خاص عام شدحكم قضا نفاد يافت كار قدر تمام شد
دانه گندمي فكند آدم پاك را بخاكبهر شكار روح قدس مركز خاك دام شد
گشت فلك بامر حق بحر وجود كايناتخلعت هر خليفة در خور خود تمام شد
چون بمراتب وجود جاي گرفت يك بيكآنكه ز پس ظهور كرد مر همه را امام شد
ميكده را گشود ار ساقي باقي الستعاشق رند باده كش معتكف مدام شد
زمره طالبان حق بر سر مستي آمدندوانكه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد
وقت رجوع چون رسيد بهر جزاي قول و فعلجان كه ز تن رميده بود باز بجسم رام شد
يافت حيات تازه دوست مغز درآمدش بپوستوز تن و جان دشمنان طالب انتقام شد

جان چو داد دل بكام كار دلش بماند خام

فيض چو كند دل ز جان كار دلش تمام شد

دلم هيهاي او دارد سرم سوداي او داردنمك بادا فداي جان كه جان غوغاي او دارد
گهي در جعد مشگيني گرفتارم ببوي اوگهي اين آهوي جانم غم صحراي او دارد
گهي در دام هجرانم اسير قيد حرمانمگهي در قاف قربت دل سر عنقاي او دارد
زماني از گلي مستم كه آرد بادي از بويشگهي از لالة داغم كه آن سوداي او دارد
گه از زلف پريشانم بروي گاه حيرانمكه آن سوداي او دارد كه آن سيماي او دارد
گهي محو قمر گردم كه دارد داغ او بر رويگهي حيران خورشيدم رخ زيباي او دارد
بگلزار جهان گردم مگر بوئي از آن يابمفتم در پاي سروي كو قد و بالاي او دارد
بگردآن دلي گردم كه دروي جاي او باشدبقربان سري گردم كه آن سوداي او دارد
اگر در دیگ سر سودا پزد دل نيست از خاميسر سوداي او دارد غم حلواي او دارد
شكر گفتند صفرا را زيان دارد غلط گفتندلبش شد داروي آن كو تب و صفراي او دارد
دل و جان گر فداي يار بي‌پروا كنم شايدگرش پرواي دل نبود دلم پرواي او دارد

نميگيرد قراري دل طپد تاكي برين ساحل

چه سازد فيض اينماهي غم درياي او دارد

ديده از نور جمال دوست چون بينا كنيدسر بلندان گوشه چشمي بسوي ما كنيد
نوجوانان چون بياد نرگسش نوشيدمياول هر جرعة ياد من شيدا كنيد
در شب زلف نگار دل فريبي گشت گمبهر من روزي دل گم گشتة پيدا كنيد
از پي نظارة ديوانگان دادند عقلدر گذشتن اي پري‌رويان سري بالا كنيد
از دل پر غصه ما تا گره‌ها وا شودخوب‌رويان يك بيك بند قباها وا كنيد
دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگ عاقلانيار بي‌مستان مرا در عاشقي رسوا كنيد

فيض ميخواهد كه با مستان كند هم مشربي

بر در ميخانه آمد بهر او در وا كنيد

تن در بلاي عشق دهم هر چه باد بادسر در قفاي عشق نهم هر چه باد باد
گاهي دل شكسته من، عشق كهربااين كه به كهربا بدهم هر چه باد باد
چون در هواي او تن من ذره ذره رفتجان هم بمهر دوست دهم هر چه باد باد
خود را باو سپارم و تسليم وي شومچون عشق گشت پادشهم هر چه باد باد
از جذب شور عشق بيك حمله از دوكوناندر فضاي دوست جهم هر چه باد باد
در عشق دوست چون قدمم استوار شدسر در رهش بباد دهم هر چه باد باد

دل بر كنم چو فيض ز بود و نبود خويش

از ننگ اين وجود رهم هر چه باد باد

هر كجا داغ و درد و غم باشدكاش بر جان من رقم باشد
نو بنو مرهميست بر دل ريشدرد و داغي كه دم بدم باشد
ز آتش عشقم ار بسوزد جانيا شود شعله دل چو غم باشد
خام افسرده را چو بايد پختآتش عشق مغتنم باشد
هركه در عشق ميتواند سوختبجهنم رود ستم باشد
دارم اميد آنكه در غم عشقدل من ثابت القدم باشد
وه كه گلزار داغهاي دلمخوشتر از روضة ارم باشد
هركه در دل نباشدش عشقيحاصلش حسرت و ندم باشد

فيض را بخت اگر كند ياري

در ره عشق حق علم باشد

سر چو بي عشقست ننك جان بوددل كه بي دردست نام آن بود
دل كه در وي درد نبود كي دلستجان چه سوزي نبودش كي جان بود
دل ندارد جان ندارد هيچ نيستهر كسي كه بيغم جانان بود
جان ندارد غير آن كو روز و شبآتش عشقيش اندر جان بود
دل ندارد غير آنكو همچو منداغ عشقي در دلش پنهان بود
دردها را عشق درمان ميكندگرچه درد عشق بيدرمان بود
داغها را عشق مرهم مي‌نهدزانكه داغ عشق مرهم‌دان بود
عشق باشد مرد را سامان و سرخود اگرچه بيسر و سامان بود
عشق اگرچه خود ندارد خان و مانعاشقانرا عشق خان و مان بود

آخر از عاشق جنون طاهر شود

دود آتش فيض چون پنهان بود

اهتدوا بالعشق طلاب الرشدگم شود آنكو ره ديگر رود
من بفتراك غم عشق كسيبسته‌ام دل را بحبل من مسد
اي نگار مي فروش عشوه‌گرمست عشقت فارغ است از نيك و بد
شربتي زان لب بكام من رسانتا بماند زنده جانم تا ابد
چشمة خضر است آن نوش دهانمنع تشنه از زلالت كي رسد
اسقني من فيك من عين الحيوةشربةً حيي بها عمر الابد

فيض را محروم از وصلت مكن

كو ندارد غير عشقت مستند

حبيبي انت ذو من وجوديفلا تبخل علينا بالرفودي
؟؟ ما را وعدهاي وصل داديفئي يا مونسي تلك الوعودي
شب يلداي هجران كشت ما راالا ايام وصل الحب عودي
نه صبر از خدمت تو ميتوان كردو لا في الخدمة امكان الورودي
و في قلبي جوي من حب حبكنار اضرمت ذات الوقودي
گر آبي ميزني بر آتش ماتلطف لا الي حد الحمودي
بهشت عدن خواهي عاشقي كنفان العشق جنات الخلودي

عهود عشق را مگذار اي فيض

نه حق فرمود اوفوا بالعقودي

بي‌دل و جان بسر شود بي‌تو بسر نمي‌شودبي دو جهان بسر شود بي‌تو بسر نمي‌شود
بي‌سر و پا بسر شود بي‌تن و جان بسر شودبي من و ما بسر شود بي‌تو بسر نمي‌شود
درد مرا دوا توئي رنج مرا شفا توئيتشنه‌ام و سقا توئي بي‌تو بسر نمي‌شود
در دل و جان من توئي گنج نهان من توئيجان و جهان من توئي بي‌تو بسر نمي‌شود
يار من و تبار من مونس غمگسار منحاصل كار و بار من بي‌تو بسر نمي‌شود
جان بغمت كنم گرو تن شود ار فنا بشوهر چه بجز تو گو برو بي‌تو بسر نمي‌شود
غير تو گو برو بياد غير تو گو برو زيادبي‌تو مرا دمي مباد بي‌تو بسر نمي‌شود
كوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباشحلة نور گو مباش بي‌تو بسر نمي‌شود
كوثر و حور من توئي قصر بلور من توئيحلّه نور من توئي بي‌تو بسر نمي‌شود
شربت و ‌آب گو مباش نقل و نبات گو مباشراحت و خواب گو مباش بي‌تو بسر نمي‌شود
آب حيات من توئي فوز و نجات من توئيصوم و صلوة من توئي بي‌تو بسر نمي‌شود
عمر من و حيات من بود من و ثبات منقند من و نبات من بي‌تو بسر نمي‌شود
هول نداي كن كند نخل مرا ز بيخ و بنهجر مرا تو وصل كن بي‌تو بسر نمي‌شود
گر ز تو رو كنم بغير ور بتو رو كنم ز غيرجانب تست هر دو سير بي‌تو بسر نمي‌شود
گر ز برت جدا شوم يا ز غمت رها شومخود تو بگو كجا روم بي‌تو بسر نمي‌شود

فيض ز حرف بس كند پنبه درين جرس كند

ذكر تو بي نفس كند بي‌تو بسر نمي‌شود

عارفان از چمن قدس چو بوي تو كشندخويش را بيخرد و مست بكوي تو كشند
چون بخورشيد فتد چشم حقايق بينانبرقع چشمة خورشيد ز روي تو كشند
خستگانت بدرون ظلمات ار گذرندهر طرف دست بيازند كه موي تو كشند
عاشقان با جگر سوخته و چشم پر آبتشنه آب حياتي كه ز جوي تو كشند
هرچه بينند جمال تو در آن مي‌بينندصورت و معني هر چيز بسوي تو كشند
سرو را در نظر آرند بياد قد توگرد گلزار بر آنند كه بوي تو كشند
هر ثنا هر كه كند در حق هر كس همه رابه له الملك وله الحمد بسوي تو كشند
روز ايشان بود آنگه كه برويت نگرندشب زماني كه در آن طرة موي تو كشند
سخن هر كه بهر سوي و بهر روي بودهمه را پخته و سنجيده بسوي تو كشند
لطف و قهر تو بكام دلشان يكسانستمزة نيشكر از تلخي خوي تو كشند
زاهدان درد كش جام هوا و هوس‌اندعاشقان بادة صافي ز سبوي تو كشند
هر كسي روي بسوئي باميدي داردآخر الامر همه رخت بسوي تو كشند
كمر بندگيت بسته سراپاي جهانهمه الوان نعم از سر كوي تو كشند
كبرياي تو بسي سر بسجود اندازدصوفيان چونكه بجان نعرة هوي تو كشند

فيض فريادكنان بر اثر بانك رود

هر كجا ناله دلسوز ببوي تو كشند

هر كه راه عشق پويد هم ز عشقش بر برويدهر كه جد و جهد ورزد عاقبت مقصد بجويد
كه با تو آشنا شد از جهان بيگانه گرددترك خان ومان بگويد دست از جان هم بشويد
هر كه او روي تو بيند بر تو كي غيري گزيندجز حديث تو نگويد جز وصال تو نجويد
هر كه ذوقي از تو دارد يا كه بوئي از تو يابدمل نخواهد گل نخواهد مل ننوشد گل نبويد
هر كه رو سوي تو دارد سوي ديگر رو نياردهر كرا شادي ميسر كي خورد غم يا بمويد
ذوق ذكرت هر كه دارد ذكر غيرش كي گواردكام شيرين از حديثت حرف ديگر كي بگويد

فيض دارد با تو سري زانسبب پيوسته بيخود

جز حديث تو نگويد غير راه تو نپويد

ما سرّ كن فكانيم ما را كه ميشناسداز ديدها نهانيم ما را كه ميشناسد
هر چند بر زمينيم با خاك ره نشينيمبرتر ز آسمانيم ما راكه ميشناسد
ما همنشين ناريم از خلق بر كناريمهر چند در ميانيم ما راكه ميشناسد
ما جان جان جانيم از جسم بر كرانيمبيرون ازين جهانيم ما راكه ميشناسد
از نام ما مگوئيد وز ما نشان مجوئيدبي‌نام و بي‌نشانيم ما راكه ميشناسد
در هر جهت مپوئيد و اندر مكان مجوئيدبيرون ز هر مكانيم ما راكه ميشناسد
ما را مكان نباشد ما را زمان نباشدبرتر ازين و ‌آنيم ما راكه ميشناسد
ما عاقلان مستيم ما نيستان هستيماقرار منكرانيم ما راكه ميشناسد

كم گوي فيض اسرار دُر در صدف نگه‌دار

ما بحر بيكرانيم ما را كه ميشناسد

خوش آنكه كشتگان غمش را ندا كنندتا وعده‌هاي وفا را وفا كنند
آندم كه دوست گويد اي كشتگان مناز لذت خطاب ندانم چها كنند
در شور و وجد و رقص درآيند عاشقاناز شوق دوست جامه جان را قبا كنند
آندم كه دوست پرسش بيمار خود كنددردش يكان يكان همه كار دوا كنند
سر گر بپاي دوست فشانند عاشقانهر دم براي دادن جان جان فدا كنند
عشاق اگر الست دگر بشنوند ازوبيخود شوند و تا بقيامت بلي كنند

گر فيض محو دوست شود حالت نماز

كروبيان قدس باو اقتدا كنند

شاهدان گر جلوه بر ايمان كنندكفر و ايمان هر دو را يكسان كنند
عارفان از عشق اگر گردند مسترازها در سينه كي پنهان كنند
عاشقان را دوست هر دم جان نوبخشد ايشان باز جان قربان كنند
زاهدان گر زان جهان هم بگذرنداين جهان را روضة رضوان كنند
عابدان گر بهر جانان جان كنندعيش‌هاي نقد با جانان كنند
اهل دنيا گر ز صورت بگذرندعيش را صافي و جاويدان كنند
عاقلان گر بگذرند از ننگ و نامدردشان را عاشقان درمان كنند
گر مريدان پند پيران بشنوندكار را بر خويشتن آسان كنند
واصلان از راه اگر گويند بازسالكان را گيج و سرگردان كنند

آنچه با حكمت كنند اهل نظر

عاشقان با گفتة فيض آن كنند

بكوي سرّ قدر گر گذر تواني كردبه پيش تير قضا جان سپر تواني كرد
چنانكه هست اگر سرّ كار دريابيز دل شكايت بيجا بدر تواني كرد
چو داني آنچه بتو ميرسد نوشته شده استز خار خار تاسف حذر تواني كرد
خداي را بعدالت اگر شناختةبخويش نسبت اسباب شر تواني كرد
اگر ز آينة سر غبار بزدائيبچشم سر برخ او نظر تواني كرد
اگر نقاب بر افتد ز طلعت ازليبيك نگاه ابد را بسر تواني كرد
بر آستانة جانان اگر دهد بارتسر و تن و دل و جان خاك در تواني كرد
اگر ز عالم صورت ز صدق دل نكنيبجان بعالم معني سفر تواني كرد

چگونه ثبت توان كرد فيض در اوراق

حديث عشق چه سان مختصر تواني كرد

دل زاغبار پاك خواهم كردلشگر غم هلاك خواهم كرد
خون دل را ز ديده خواهم ريختسينه بهر تو پاك خواهم كرد
از طرب باز قصه خواهم گفتغصه را غصه ناك خواهم كرد
چيك چيك كباب دل تا كيسينه را چاك چاك خواهم كرد
زان لب و چشم مست خواهم شدحلقه در گوش تاك خواهم كرد
عاقبت جان بوصل خواهم دادبر سر هجر خاك خواهم كرد

بهر آن تا نجات يابد فيض

خويشتن را هلاك خواهم كرد

مرا درديست در دل نه چو هر درددواي آن نه در گرمست و نه سرد
دواي درد من درديست سوزانكه آتش در زند در گرم و در سرد
دواي درد من درد رسائيستكه از هر درد بيرون آورد گرد
دواي درد من درديست شافيكه روبد از دل و جان گرد هر درد
طبيبي مشفقي ربانيي كوكه دردم را تواند چارة كرد
دوايي خواهم از دست طبيبيكه تا گردم سراپا جملگي درد
نمي‌بينم بعالم سرخ روئينهم تا بر در او چهرة زرد
بسوي اولياي حق نشانيبنزد كيست يا رب از زن و مرد
بسي گشتم بسي جستم نديدمكسي كو باشدش يكذره زين درد
همه عمرم درين سودا بسر شدنه مقصودم بدست آمد نه هم درد
بنه دل فيض بر دردي كه داريخوشا حال كسي كو دارد اين درد

طبيب حق دوا جز درد حق نيست

بدرد او شفا يابي ز هر درد

بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست دردتا كه رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد
ميرسد از بدن بجان ميكشد اين بسوي آنگر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد
مغز ز پوست ميكشد هر دو بدوست ميكشدمرد چو گرم درد شد شد دلش از دو كون سرد
درد دواست مرد را مرد دواست درد رارد بود آنكه نبودش بيگه و گاه رنج و درد
درد بود غذاي روح ماية شادي و فتوحهر كه بدرد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد
علت و سقم آب و گل هست شفاي جان و دلسرخي روي جان بود روي تنت چو گشت زرد
كرد تن و سوار جان اين شده پردة بر آندر طلب سوار تاز ياوه مگرد گرد گرد

درد چو در تو نيست هيچ بيهده در سخن مپيچ

گرم سخن شدي تو فيض هست سخن وليك سرد

هر كه بيمار تو باشد درد بيمارش نباشدنشنود قول طبيبان با دوا كارش نباشد
مست عشق ار زهر نوشد يا شكر فرقي نباشدبر سرش گر تيغ بارد هيچ آزارش نباشد
از حبيب ار جور بيند لطف مي‌پندارد آن رالطف را پندارد او هرگز سزاوارش نباشد
هر كه رسوا گردد از عشق بت صاحب جمالاز ملامت سر نپيچد عيب كس عارش نباشد
دوش‌بگذشتم‌بكوي‌مي فروشان زاهدي بامن بگفتباده صوفي مي ننوشد با گنه كارش نباشد
گفتمش صافي نگردد تا ننوشد باده صافيذوق مستي تا نيابد نزد او بارش نباشد
ميكند بر خويشتن دشوار عاقل كارها رابر خود ار آسان بگيرد عشق دشوارش نباشد
بر فراز آسمان كي جاي يابد چون مسيحاجز كسي كو در زمين فكر خرو بارش نباشد

فيض مگذر زان سخن كانرا نمي‌آري بجاي

بد بود گفتار آنكس را كه كردارش نباشد

عاشقان محو يار ميباشنددر غم عشق زار مي‌باشند
از برون گر شكفته و خنداندر درون سوگوار مي‌باشند
آنجماعت كز اهل معرفتنددر تماشاي يار مي‌باشند
منعمان در شمار روز شمارپست و بي‌اعتبار مي‌باشند
در دو كون اهل دانش و بينشدر شمار خيار مي‌باشند
قوم دانا نماي اهل جدلدر جزا اهل نار مي‌باشند
اهل نخوت بروز رستاخيززار و پامال و خوار مي‌باشند
آنگروهي كه اهل معصيتندنزد حق شرمسار مي‌باشند
اهل طاعت بقدر رتبه خودهر يكي در شمار مي‌باشند

فيض در گفت‌وگوي يارانش

همه در كار و بار مي‌باشند

گر خون دل از ديده روان شد شده باشدرازي كه نهان بود عيان شد شده باشد
گر پرده بر افتاد ز عشاق بر افتدور حسن تو مشهور جهان شد شده باشد
دين و دل و عقلم همه شد در سر كارتجان نيز اگر بر سر آن شد شده باشد
از حسرت آن لب گر از اين ديدة خونبارياقوت ترو لعل روان شد شده باشد
بر ياد رخت ديده غمديدة عشاقبر هر مه و مهر ار نگران شد شده باشد
هر كو گل رخسار تو يكبار به‌بيندگر جامه در آن نعره‌زنان شد شده باشد
چون رخش تجلي بجهاني بجهان توعقل از سر نظار گيان شد شده باشد
در ديدة عشاق عياني تو چو خورشيدرويت گر از اغيار نهان شد شده باشد

آئي چو بر فيض نماند آنرا روئي

تو شاد بمان او ز ميان شد شده باشد

گر گاسة سر ظرف جنون شد شده باشدور بر تنم اين كاسه نگون شد شده باشد
از بام چو افتاد مرا طشت برنديرسوائي از اندازه برون شد شده باشد
چون دست ز جان شستم اگر در غم هجرانرنج تن رنجور فزون شد شده باشد
چون ياد لبش كردم و خون شد جگر مناز رهگذر ديده برون شد شده باشد
بگداخت مرا چون جگر از حسرت اگر همدل نيز در اين واقعه خون شد شده باشد
تا چشم چو صاد تو بخوبيت بود فيضگر بر سرش ابروي تو نون شد شده باشد

حال دل خون گشتة فيض ار تو بپرسي

گوئي چو بگويند كه خون شد شده باشد

گر يار بما رخ ننمايد چه توان كردز آنروي نقاب ار نگشايد چه توان كرد
پنهان ز نظرها اگر آيد بتماشادر ديده دل از ما بزدايد چه توان كرد
آن حسن و جمالي كه نگنجد بعبارتاين ديده مرآنرا چو نشايد چه توان كرد
در ديدة عشاق چه خورشيد عيانستگر در نظر غير نيايد چه توان كرد
چون روي نمايد دل و دين را بربايديك لحظه وليكن چه نيايد چه توان كرد
آيد بر اين خسته دمي چون بعيادتعمرم اگر آندم بسر آيد چه توان كرد

اي فيض گرت يار نخواهد چه توان گفت

ور خواهد و رخ مي‌ننمايد چه توان كرد

گاهي بغمزة دلي آباد ميكندگاهي بلطف غمزدة شاد ميكند
آنكو زياد مي نرود يكنفس مراشادم اگر مرا نفسي ياد ميكند
بيچاره و شكست اسير بلاي عشقدلرا درين قضيه كه امداد ميكند
گم گشتگان وادي خونخوار عشق راسوي جناب دوست كه ارشاد ميكند
غم بر سر غم آمد و جاي نفس نمانددل تنگ شد كه ناله و فرياد ميكند
در چشم من سراسر آفاق تيره شدشام فراق بين كه چه بيداد ميكند
باد صبا بيار نسيمي ز كوي دوستكاين بوي دوست عالمي آباد ميكند
بر من هر آنچه ميرود از محنت و بلاجرم تو نيست حسن خدا داد ميكند

باداست نزد او سخن فيض و شعر او

كي او بدين وسيله مرا ياد ميكند

سوي اين دون گدا آنشاه كي رو ميكندالتفاتي از سگش ميخواهم او كي ميكند
ميتوانستم كز او احوال دل گيرم وليگفتگو آن تند خوبا چون مني كي ميكند
در شب تاريك زلفش صد هزاران همچو منگم كند گر دل يكي را جست‌وجو کی ميكند
از سر كويش كجا من ميتوانم پا كشيداين سر سودا پرستم ترك او كي ميكند
مردم از غم ايمسلمانان مرا آگه كنيدبا من آخر آشتي آن جنگجو كي ميكند
هر كه خورشيد رخش را ديده باشد يكنظرديدن غلمان و حوران آرزو كي ميكند

فيض در روي بتان مي‌بيند آيات خدا

ور نه در وصف بتان اين گفتگو كي ميكند

اين دل سرگشته خود را جستجو كي ميكندعمر شد سوي صراط الله رو كي ميكند
گر نباشد لطف حق يا بنده ره بين كي شودگمرهانرا غير لطفش جستجو كي ميكند
كيست با طاعت بدل سازد گنه را غير اوخون آهو را بجز او مشكبو كي ميكند
اغنيا محتاج او، شاهان گدايان درشاهل حاجت را نوازش غير او كي ميكند
صرصر قهرش غباري بر دلم افكنده استابر لطف او ندانم شست و شو كي ميكند
دوست در دل ميكند منزل، گر از خاشاك غيرروبي، اما هر خسي اين رفت و رو كي ميكند
هر كه او را رُفتن خاك درش روزي شودتكيه بر ايوان جنت آرزو كي ميكند
هر كه بوئي از نسيم عشق بر جانش وزيدطيب انفاس ملك با حور بو كي ميكند
فيض تا عاشق شد از لذت عقبا هم گذشتبا كسي از بهر دنيا گفت‌وگو كي ميكند

در دل دنيا طلب كي عشق سازد آشيان

طاير گلزار جان با خار خو كي مي‌كند

هر كه دارد درد عشقي ياد درمان كي كندهيچ عاقل عيش خود را ماتمستان كي كند
هر كسي در عشق تازد عشق او را سر شودوانكه عشقش شد بسامان فكر سامان كي كند
دل نميخواهد مرا با عاقلان هم صحبتيمؤمن آئين عشق آهنگ كفران كي كند
هر ك ذوق بادة عشق پريروئي چشدآرزوي جوي و خم و حور و غلمان كي كند
ناصح ارمنع از چنين روئي كند بيهوده استهركه دارد چشم با اين، گوش با آن كي كند

حرف خوبان ترك كن چون زاهدي بيني تو فيض

مرد زيرك نزد آنان ذكر اينان كي كند

هر دل كه عشق ورزد از ما و من برآيدكوشم بجان درين كار تا جان ز تن برآيد
از عشق نيست خوشتر گشتم جهان، سراسرسوي يقين گر آيد از شك و ظن برآيد
زهر فراق نوشم بهر وصال كوشمحكمش بجان نيوشم تا كام من برآيد
گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاكگر در چمن كشم آه دود از چمن برآيد
گر آتش نهانم پيدا شود بمحشردوزخ بسوزد از رشك دودش ز تن برآيد
گر روي تو به بينم هنگام جان سپردنقبرم بهشت گردد نور از كفن برآيد
بر باد بوي زلفت ار جان شود ز قالبسنبل ز خاك قبرم مشك از بدن برآيد
حمد تو مي نگارم بر لوح هر هوائيشكر تو ميگذارم هر جا سخن برآيد

گر شعر فيض خواند واعظ فراز منبر

بس آه آتش افروز از مرد و زن بر آيد

زهر فراق نوشم تا كام من برآيدبهر وصال كوشم تا جان ز تن برآيد
دل بر جفا نهادم تا ميتوان جفا كناز جان كشم جفايت تا كام من برآيد
تخم وفات در جان كشتم كه چون بميرمشام وفا پس از مرگ از خاك من برآيد
گر بي‌وفاست معشوق كان وفاست عاشقعاشق وفا كند تا از خويشتن برآيد
وقف تو كرده‌ام من جان و دل و سر و تندر خدمتم سراپا تا جان ز تن برآيد
هر كو سفر گزيند تا مقصدي بيابدبايد غريب گردد ز اهل و وطن برآيد
چون در سفر تو باشي صد جان فداي غربتگر ره‌زني تو مقصود از راهزن برآيد

در حضرتت برد فيض پيوسته ظن نيكو

انجاح هر مهمي از حسن و ظن برآيد

ياران ميم ز بهر خدا در سبو كنيدآلوده غمم بميم شست و شو كنيد
جام لبالب مي از آن دستم آرزوستبهر خدا شفاعت من نزد او كنيد
چو مست مي شويد ز شرب مدام دوستمستي بنده هم بدعا آرزو كنيد
ابريق مي دهيد مرا تا وضو كنمدر سجده‌ام بجانب ميخانه رو كنيد
بيمار چون شوم ببريدم بميكدهاز بهر صحتم بخم پي فرو كنيد
از خويش چون روم بميم باز آوريدآيم به خويش باز ميم در گلو كنيد
وقت رحيل سوي من آريد ساغريرنگم چو زرد شد بميم سرخ رو كنيد
تابوت من ز تاك و كفن هم ز برگ تاكدر ميكده بباده مرا شست و شو كنيد
تا زنده‌ام نميروم از ميكده برونبعد از وفات نيز بدان سوم رو كنيد
در خاكدان من بگذاريد يك دو خمدفنم چو ميكنيد ميم در گلو كنيد
از مرقدم بميكده‌ها جويها كنيداز هر خم و سبوي رهي هم بجو كنيد
دردي كشان ز هم چو بپاشد وجود مندر گردن شما كه ز خاكم سبو كنيد
نايد بغير ريزة خم يا سبو بدستهر چند خاكدان مرا جست‌وجو كنيد

بي بادگان چو مستيتان آرزو شود

آئيد و خاك مقبرة فيض بو كنيد

خويش را اول سزاوارش كنيدآنگهي جان در سر كارش كنيد
غمزة از چشم شوخش وا كشيدفتنه در خوابست بيدارش كنيد
گر ندارد از غم عاشق خبرساغري از عشق در كارش كنيد
پيش روي او نهيد آئينةدر كمند خود گرفتارش كنيد
گر بپرهيزد دل بيمار ازوشربتي زان چشم در كارش كنيد
يابه بيماري جان تن در دهيديا حذر از چشم بيمارش كنيد
خار منعي گر زند دل خسيبادة گلرنگ در كارش كنيد
گر نسازد با جفاي دوست دلبا فراق او شبي يارش كنيد

بار عشق ار بر ندارد دوش فيض

كارهاي عاقلان بارش كنيد

بوي رحمان از يمن آمد دل و جان تازه شددل چه و جان چه جهان از بوي رحمان تازه شد
آن شراب كهنه چون بر سر دويد از لطف آنهم دماغ و هم دل و هم عقل و هم جان تازه شد
نفخة بگذشت زان بو بر زمين و آسمانهم زمين و هم زمان هم چرخ گردان تازه شد
زان نسيمي در چمن شد سرو از رفتار ماندگل تجلي كرد و بانگ عندليبان تازه شد
نفخة زان رفت تا عقبي قيامت زان طپيدعالمي از نو بنا شد جان بجانان تازه شد
نفخة زان در نعيمستان جنت اوفتادهم بهشت و هم حور و غلمان تازه شد
چون نقاب زلف از روي چو مه يكسو فكندظلمت كفر از ميان برخواست ايمان تازه شد

فيض در طور حقيقت شعرهاي تازه گفت

شاعرانرا هم ز نظمش طرز ديوان تازه شد

ياران ز چشم دل برخ يار بنگريدبلبل شويد و رونق گلزار بنگريد
تا كي ز چشم عقل نظر در اثر كنيدعاشق شويد و صانع آثار بنگريد
خود را چو ما بعشق سپاريد در رهشبيخود شويد و لذت ديدار بنگريد
از پاي تا بسر همگي ديدها شويدحسن و جمال دلكش دلدار بنگريد
زين آب و خاك تيره بپوشيد چشم سروز چشم سر بمنبع انوار بنگريد
دكان جان و دل بگشائيد در عمشاقبال كار و رونق بازار بنگريد
از سو ز جان متاع فراوان كنيد غرضز الله اشتراش خريدار بنگريد
تاريك و تيره درهم و آشفته و درازدر زلف يار حال شب تار بنگريد
چشمي بسوي كلبة احزان ما كنيدافغان و نالهاي دل زار بنگريد

گفتار نيك فيض شنيدند برملا

در خلوتش بزشتي كردار بنگريد

شور عشقي گر كه دلرا بر سر كار آوردبلبل گلزار معني را بگلزار آورد
آتشي در من زند از من بسوزد ما و منگوش هستيهاي مادر حلقة يار آورد
نور روي دوست عالمگير شد موسي كجاستپير و خاتم شود تا تاب ديدار آورد
هر كه ديدار جمال دوسترا انكار كردجرعة از بادة عشقش باقرار آورد
ميكند در پرده مستي ترسم ار شوري كنمغيرتش منصور ديگر بر سر دار آورد
ميكنم در پرده مستي تاخس خشكي مباددر گلستان حقايق خار انكار آورد
عشق اگر در زاهدان يابد رهي از داغهادر دل چون سنگشان گلزارها بار آورد
عشق بايد تا درين افسردگان آتش زنداز ني رگهاي تنشان نالة زار آورد
در زمين دل نهال غم نشانيدم دگربو كه بعد از روزگاري خرمي بار آورد
هر كرا خواهد چشاند از غم خود جرعةاين متاعي نيست كانرا كس ببازار آورد
گر به بيند منكر عشاق خورشيد رخشمو بمويش ذره ذره در دم اقرار آورد

فيض دم در كش زماني بر خموشي صبر كن

يار شيرين لعل شيرين را بگفتار آورد

تا مرا عشق تو با ديوانگان زنجير كردفارغم از خدمت استاد و جور پير كرد
آب حيوان در لب لعل تو و ما خشك لبحسرت آن لب مرا از جان شيرين سير كرد
روز اول بر وصالت دل نمي‌بايست بستكار چون از دست رفت كي ميتوان تدبير كرد
من ندانستم كه خونريز است عشقت هاي هايبهر قتل من قضا ديدي چها تدبير كرد
عاقبت صبح وصال دوست رو خواهد نمودگرچه اين شام فراق او مرا دلگير كرد
دو بدم آيد نسيمي آورد بوئي ز دوستاهل دلرا، اهل دل اينرا چنين تقرير كرد
يك نشانهاي وصالش ميرسد هر دم بدلاين نشانها پاي دل در حلقة زنجير كرد
روز وصل او نيابم جز بآه نيم شبعاشقانرا رهنمائي نالة شبگير كرد

گفت هان رو مي‌نمايم جان فشان اي فيض نيز

زين بشارت جان فشاندم من ولي او دير كرد

جان سوختة روئيست پروانه چنين بايددل شيفتة روئيست پروانه چنين بايد
تا لب نهدم بر لب جان ميرسدم بر لباحسنت زهي باده پيمانه چنين بايد
گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتمگاه از خم و گه دريا مستانه چنين بايد
چشم تو كند مستم لعلت برد از دستمهر جام مئي دارد ميخانه چنين بايد
سر مست ز ساغر گشت دل واله دلبر گشتتن بيخبر از سرگشت مستانه چنين بايد
زلفت ره دينم زد ابرو ره محرابمايمان بتو آوردم بتخانه چنين بايد
در دل چو وطن كردي جا در تن من كرديجانم بفدا بادت جانانه چنين بايد
جز جان من و جز دل جائي كني ار منزلافغان كنم و نالم حنانه چنين بايد

در آتش عشقت‌ فيض ميسوزد و ميسازد

تا جان برهت بازم پروانه چنين بايد

دلي كز دلبري ديوانه باشدبكيش عاشقان فرزانه باشد
دلي كو از غمي باشد پريشانكليد عيش را دندانه باشد
غم آمد مايه شادي در اين راهخوشا آندل كه غمرا خانه باشد
نخواهم من بهشت و كوثر و حوربهشت من غم جانانه باشد
خيالش حور و اشكم نهر كوثرشرابم عشق و دل پيمانه باشد
چو پروازي كنم يا جاي گيرمپر و بالم غم و غم لانه باشد
غم عشقي كه پاياني ندارددل و جان منش كاشانه باشد
دلم جز درد و غم چيزي نخواهدچرا خواهد مگر ديوانه باشد
مبادا غم دلي را جز دل منكه جاي گنج در ويرانه باشد
اگر جاي دگر مسند كند غمدلم چون آستين خانه باشد
بر من غير غم افسون وزرقستبر من غير عشق افسانه باشد
كسي را كو دمي بي غم سرآيدنباشد آشنا بيگانه باشد

بهر جا هر غمي باشد بهل فيض

كه جز جان منش كاشانه باشد

مژدة از هاتف غيبم رسيدقفل جهانرا غم ما شد كليد
گوي ز ميدان سعادت ربودهر كه غم ما بدل و جان خريد
صاف مي عشق ننوشد مگرآنكه ز هستيش تواند بريد
آنكه ازين باده بنوشد زندتا با بد نعرة هل من مزيد
سير نگردد بسبو يا بخمكار وي از جام بدريا كشيد
تا چه كند در دل و در جان مردنشاه اين باده چو در سر دويد
ساقي از آن نشاه تجلي كندعاشق بيچاره شود نابديد
حد و نهايت نبود عشق راكي برسد وصف شه بي‌نذير

كوش كه تا صاحب معني شوي

فيض نسازد بتو گفت و شنيد

چو تو در بر من آئي اثري ز من نماندچو جدا شوي ز جانم رمقي بتن نماند
سخن از دلم برآيد بزبان كه با تو گويمچو نظر كنم بسويت بزبان سخن نماند
بوطن چو بيتو باشم بودم هواي غربتبسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
ز لطافت خيالت ز تجلي جمالتهمه جان شد است اين تن تن من بتن نماند
بنما رهم بجائي كه همين تو باشي آنجاغم جان و تن نباشد سر ما و من نماند
دل و جان نخواهم الا كه دهم بخدمت توچو بخدمت تو آيم دل و جان بمن نماند
دم نزع گفت جانم ز بدن چها كشيدمهله دوستان بشارت كه ز غم بدن نماند
پس مرگ اگر بيادت نفسي ز جان بر آرمشود اخگر اين تن من بدن و كفن نماند

بزمانه يادگاري چو سخن نباشد اي فيض

برسان سخن بجائي كه دگر سخن نماند

شد تهي از عشق سر بي باده اين ميخانه ماندصاحب منزل برون شد خشت و خاك خانه ماند
معني انسان برفت و صورت انسان بجاستجان ز تن مي از قدح شد قالب و پيمانه ماند
سالها شد زينچمن گلبانگ عشقي برنخواستاز محبت صوت و حرف از عاشقي افسانه ماند
عاشق حسن مجازي عقل را در عشق باختحسن شد سوي حقيقت او چنين ديوانه ماند
شمع چون آگه شدي از سوز دل پروانه سوختسوخت شمع و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
از برم رفت آن نگار و عقل و هوش از سر ببرديادگارم ز آن پري داغ دل ديوانه ماند
بار جان با عشق جانان بر نمي‌تابيد دلجان برونشد از تنم در دل غم جانانه ماند
بار هستي فيض بر گردن گرفت از بهر آنكاشناي دوست گردد همچنان بيگانه ماند

هيچكس آگه نشد از سر اين بحر شگرف

سوخت بس غواص را دم در صدف دردانه ماند

زود از درم در آي كه تابم دگر نماندمي در پياله كن كه شرابم دگر نماند
تا با خودم حجاب خودم از خودم بگيررفتم چو از ميانه حجابم دگر نماند
عقلست پرده نظر اهل معرفتعقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند
دور از تو با خيال تو ميداشتم خطابديدم چو آن جمال خطابم دگر نماند
چندي پي سراب بتان گام ميزدمبنمودي آب و روي سرابم دگر نماند
تا بود در برم جگر از ديده مي‌چكيددر فرقتت گداخت سحابم دگر نماند
از دل زدود صيقل غم زنگ معصيتكردم حساب خويش حسابم دگر نماند
تا بسته‌ام اميد به تبديل سيئاتگشتم همه ثواب عقابم دگر نماند
لوح معارف است ضمير منير منزان ذوق درس و شوق كتابم دگر نماند
طي شد زمان نماند مكان سعي فيض راساعت رسيد رنج شتابم دگر نماند

تا چند بار تن دهدم زحمت روان

صد شكر حاجت خورو خوابم دگر نماند

دست از دلم بدار كه تابم دگر نمانداز بس سرشك ريختم آبم دگر نماند
تا چند و چند با دل خونين كنم عتابگشتم خجل ز خويش عتابم دگر نماند
اي يار غمگسار دگر حال دل مپرسبستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند
پندم دگر مده كه نمانده است جاي پندلب را به بند تاب خطابم دگر نماند
آسودگي نماند دگر در سراي تنبيزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند
پايم فتاد از ره و دستم ز كار ماندپيري شتاب كرد و شتابم دگر نماند
ديريست درد ميكشم از عيش روزگاردر جام خوشدلي مي نابم دگر نماند
در جست‌وجوي آب كرم بر و بحر راگشتم بسي بسر كه سرابم دگر نماند

اي يار فيض برده ز باران صحبتم

دامان بگش ز فيض سحابم دگر نماند

جان گذر ميكند آن به كه بجانان گذردقطره شد بيمدد آن به كه بعّمان گذرد
دل چو غم ميخورد آن به كه غم دوست خوردعمر چون ميگذرد به كه بسامان گذرد
تا بكي وقت بلاطايل و بيهوده رودتا بكي عمر بلايعني و خسران گذرد
چند اوقات شود صرف جهان فانينه در انديشة آغاز و نه پايان گذرد
حيف از اين عمر گرانمايه كه هر لحظه از آنصرف طاعات توان كرد و بعصيان گذرد
گوش جان وصف حديث تو كنم تا جانرالحظه لحظه بنظر حوري و غلمان گذرد
جان و دل هر دو نثار تو كنم تا بر منمتصل لشكر دل قافله جان گذرد
دل بعشق تو دهم تا رمقي در دل هستجان براي تو دهم تا بجهان جان گذرد
هر كه در كشتي عشق آمد ازين قلزم دهركي دگر در دلش انديشة طوفان گذرد

فيض دشوار شود كار چو گيري دشوار

ور تو آسان شمري مشكلت آسان گذرد

زور بازوي يقينش رفع هر شك ميكندهر كه اواز لوح هستي خويش را حك ميكند
طرقه العيني بمعراج حقايق ميرسدهر كه خود را با براق عشق هم تك ميكند
اهل وحدت در جهان جز يك نمي‌بيند دلشمشركست آنكو بعقل خود دو را يك ميكند
صيقلي كن لوح دلرا از رياضات بدنصيقل دل چشم جانرا كار عينك ميكند
ناخن غيرت مزن بر دل كه زخم ناخنشچار ديوار حصار جان مشبك ميكند
عقل خودبين افكند در دل ز فكرت عقدهاعشق را نازم كه دستش عقدها فك ميكند
عشق اگر بر موسي جانت تجلي آوردصد چو طور هستي موهوم مندك ميكند
عشق اگر الملك لي گويد و گر خامش شودمو بموي عاشقان فرياد لك لك ميكند
كور و كر را عشق چشم و گوش باقي ميدهدكودن و افسرده را هم گرم و زيرك ميكند
من ندانم تير مژگان بر دلم چون ميزنداينقدر دانم كه زخم سينه كاوك ميكند
ميزنم خود را به تيغ عشق بادا هر چه باديا ظفر با قتل كارم را بدو يك ميكند
با كسي كو خالي از عشق است پر صحبت مدارهمنشين تأثير بسيار اندك اندك ميكند
چون درشتي مي‌كند دشمن تو نرمي پيشه كننرمي از دل كينها بيرون يكايك ميكند
حاش‌لله حاسدان را از من آزاري رسدليك حرف دل نشستم كار ناوك ميكند
دوستانرا بر درخت دوستي مي‌پروردلطف ايزد دشمنان را يك بيك چك ميكند

نيست فيض از تازه گويان و نه هم از شاعران

ليك كار تازه گويان اندك اندك ميكند

هر كه حرفي ز كتاب دل ما گوش كندهر چه از هر كه شنيده است فراموش كند
تا ابد از دو جهان بيخبر افتد مدهوشهر كه يك جرعه مي از ساغر ما نوش كند
لذت مستي بي‌باده ما هر كه چشيدكي دگر ياد شراب و هوس هوش كند
هر كه ديد است رخ او ندهد گوش به پندچشم خود وقف بر آن زلف و بناگوش كند
افسدوهاست شه عشق كه در قرية دلهرچه يابد همه را بيخود و مدهوش كند
ز آسمان بهر نثارش طبق نور آيدسينة خويش بر اسرار چو سرپوش كند

پخت دل ز آتش سوداي غم بيهوده

فيض مگذار كه اين ديك دگر جوش كند

ز خويش دست نداريم هرچه بادا بادسري ز پوست بر آريم هرچه بادا باد
اگر چه تخم محبت بلا ببار آردببوم سينه بكاريم هرچه بادا باد
گذر كنيم ز جان و جهان بدوست رسيمز پوست مغز بر آريم هرچه بادا باد
رهي كه ديده‌وران پر خطر نشان دادندبديده ما بسپاريم هرچه بادا باد
اگر چه گرية ما را نميخرند بهيچز ديده اشك بباريم هرچه بادا باد
اگر چه قابل عزت نه‌ايم از ره عجزبر آستانش بزاريم هرچه بادا باد
بقصد دشمن پنهان خويشتن دستيز آستين بدر آريم هرچه بادا باد
كنيم محو ز خود نقش خود نگار نگاربلوح سينه نگاريم هرچه بادا باد

چو فيض بر سر خاك اوفتيم پيش از مرگ

عزاي خويش بداريم هرچه بادا باد

عيد است و هركس از غلط غيري گرفته يار خودمائيم و در خود عالمي دار خود و ديار خود
داريم با خود گفتگو داريم در خود جستجوخود بيدل و در خويشتن جويندة دلدار خود
گم كردة خويشيم ما از خلق در پيشيم مااز ما ببر تعليم كار آنگاه شو سر كار خود
گفتي كه دشوار است كار دشوار كار خود خوديخود را مبين حق را ببين آسان كن اين دشوار خود
از خود علم افراشتي خود را كسي پنداشتيكس اوست تو خود تا كسي بگذر ازين پندار خود
دل را خودي بارست بار جانرا خودي عارست عارما بيخودان وارسته‌ايم از بار خود از عار خود
ما بار بر كس كي شويم بار كسان هم ميكشيمبار دو عالم را بدوش برداشته با بار خود

نوروز و هركس هر طرف با دلبري و چنگ و دف

فيض و غم و شبهاي تار با نالهاي زار خود

عشق بدل گاه درد گاه دوا ميدهدجمله امراض را عشق شفا ميدهد
گاه دوا را دهد خاصيت درد و غمگاه دگر درد را طبع دوا ميدهد
اين صدف چشم من گاه گهر ريختنهمچو دل بحر و كان داد سخا ميدهد
هست درو بحرها موج زنان وين عجببحر بود در صدف عشق چها ميدهد
دم بدم اندوه و غم بر سر هم مي‌نهمباز دل تنگ را وسعت جا ميدهد
حاصل ايام عمر هر چه بود غير دوستدين و دل و عقل و هوش كل بفنا ميدهد

هر دمي از فيض جان گيرد و بازش دهد

آنكه ستاند دگر باز چرا ميدهد

دواي درد ما را يار داندبلي احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آريغم بيمار را بيمار داند
و گر از چشم او خواهي ز دل پرسكه حال مست را هشيار داند
دواي درد عاشق درد باشدكه مرد عشق درمان عار داند
طبيب عاشقان هم عشق باشدكه رنج خستگان غمخوار داند
نواي راز ما بلبل شناسدكه حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشدنه هر كس شيوة اين كار داند

ز خود بگذشتة چون فيض بايد

كه جز جانبازي اينجا عار داند

همه را خود نوازد و سازدگرچه از خود بكس نپردازد
همه او او همه است خود با خودجاودان نرد عشق مي‌بازد
كسوت نو بهر زمان پوشدمركب تازه دم بدم تازد
گاه شاهد شود كرشمه كندگاه با شاهدان نظر بازد
كه نياز آورد بدرگه خودگاه بر خود بخويشتن نازد
گاه سوزد بقهر دلها راگاه سازد بلطف و بنوازد

هست درمان هر دلي دردي

فيض را درد عشق مي‌سازد

يار اگر آشنا شود چه شودبخت اگر يار ما شود چه شود
گر ز خمخانة مي وصلشجرعة قسم ما شود چه شود
گر دل خستة مرا اي جانغمزه‌ات غمزدا شود چه شود
نفسي گر بر آورم با توتا دل از غصه وا شود چه شود
در ره چون تو غمگساري اگردل و جانم فدا شود چه شود
مرغ روحم كه طاير قدس استزين قفس گر رها شود چه شود
چون حجاب من از منست اگراين من از من جدا شود چه شود
اين سبو بشكند درين دريابحر بي‌منتها شود چه شود

فيض از هر دو كون بيگانه

با تو گر آشنا شود چه شود

گر پذيري تو ز من جان چه شودكار بر من كني آسان چه شود
دل ز من بردي و جان شد مشتاقگر فداي تو شود جان چه شود
برقع از روي چو مه بر گيريتا شوم واله و حيران چه شود
از گلستان رخ و زلف تو منگر بچينم گل و ريحان چه شود
گر دهانرا بسخن بگشائيتا برم قند فراوان چه شود
ساقي چشم تو گر باده دهدتا خرد مست شود زان چه شود
فكني ز آن لب شيرين شوريدر نهاد شكرستان چه شود
بر لبم لب بنهي تا آبيكشم از چشمة حيوان چه شود
گره از زلف اگر بگشائيتا شود خلق پريشان چه شود
سر فيض ار بودت تا از توشودش كار بسامان چه شود
بنوازي تو اگر موري راتا شود رشك سليمان چه شود
صد جلوه كني هر دم و ديدن نگذارندگل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ريحان فراوانيك مردم چشمي بچريدن نگذارند
در آرزوي آب حيات از لب لعلتلب تشنه بمرديم و مكيدن نگذارند
عشاق جگر سوخته داغ غمت رادر حسن و جمالت نگريدن نگذارند
پرواز كند طاير جان سوي جنابتدر آرزوي وصل و رسيدن نگذارند
بيهوده پر و بال معارف چه گشائيمدر ساحت عزتو پريدن نگذارند
قرب تو و حرمان مرا تشنه لبي گفتنزديك لب آرند و چشيدن نگذارند
در سر سويداي دل و رخ ننماينددر مردمك ديده دويدن نگذارند

تو در نظر و فيض ز ديدار تو محروم

غرق مي وصليم و چشيدن نگذارند

در روي چه خورشيد تو ديدن نگذارندگرد سر شمع تو پريدن نگذارند
از بدر جبين تو هلالي ننمايندگل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند
صد بار نظر افكنم آن سوي و مكرراز شرم و حياي تو رسيدن نگذارند
لعل تو مگر خمر بهشتست كه كس رازان باده درين نشاه چشيدن نگذارند
با آب حيات است كه جز خضر خط توكس را بحواليش چريدن نگذارند
تا تيغ زدي جان طلبي قاعدة كيستبسمل شدگانرا بطپيدن نگذارند

در دام تو افتاد دل فيض و مر او را

زين سلسله تا حشر رهيدن نگذارند

غمي هست در دل كه گفتن نداردشنفتن ندارد نهفتن ندارد
چو گفتن ندارد غم دل چگويمچگويم غم دل كه گفتن ندارد
نهفتن ندارد غم دل چه پوشمچه پوشم غم دل نهفتن ندارد
شنفتن ندارد غم دل چه پرسيچه پرسي غم دل شنفتن ندارد
دلم چون غبار از تو دارد چه روبمچه روبم غباري كه رفتن ندارد
شكفتن ندارد دلي كز تو گيرددلي كز تو گيرد شكفتن ندارد
چه خوابي بچشمم نيايد چه خسبمچه خسبم كه اين ديده خفتن ندارد

ز درد نهان لب فروبند اي فيض

فرو بند لب را كه گفتن ندارد

از آن ميان نزنم دم كه مو نمي‌گنجدو زان دهان كه در و گفتگو نمي‌گنجد
چه گويم از غم دل در شكنج گيسويشكه در زبان سخن تو بتو نمي‌گنجد
حديث آن لب شيرين نيايدم بزبانحلاوت اينهمه در گفتگو نمي‌گنجد
وصال دوست نه بتوانم آرزو كردنبه تنگناي دلم آرزو نمي‌گنجد
بفرض اگر همه روي زمين شود دفترحكايت شب هحران درو نمي‌گنجد
ز دود ناله چگويم كز آسمان بگذشتز خون ديده كه در نهر و جو نمي‌گنجد

بس است فيض شكايت كه پر شد اين دفتر

ز دود دل كه درو تار مو نمي‌گنجد

ز قرب دوست چگويم كه مو نمي‌گنجدز بعد خود كه درو گفت‌وگو نمي‌گنجد
چه جاي نكتة باريك و حرف پنهانستميان عاشق و معشوق مو نمي‌گنجد
بيان چه سان بتوان از جمال او حرفيچه در بيان و زبان وصف او نمي‌گنجد
زبان بكام خموشي كشيم و دم نزنيمچه جاي نطق تصور درو نمي‌گنجد
ز بس نشست ببالاي يكدگر سودابيقعة سر من هاي و هو نمي‌گنجد
سبو ز دست بنه ساقيا و خم بر گيركه قدر جرعة ما در سبو نمي‌گنجد
سبو چه باشد و يا خم گلوي ماست فراخبيار بحر مگو در گلو نمي‌گنجد
چو در خيال در آئي همين تو باشي توكه در مقام فنا ما و او نمي‌گنجد

چو فيض در تو فنا شد دگر چه ميخواهد

چو جاي وصل نماند آرزو نمي‌گنجد

سرم ز مستي عشق تو هاي و هو دارددل از خيال تو با خويش گفت‌وگو دارد
شراب از آن يد بيضا حلال و شيرينستطهور باد كه طعم سقا همو دارد
چه سان طرب بكند دل كه ساقيش لب تستچرا طلب نكند جان چو جان گلو دارد
ز پاي تا سر عشاق شد گلو همگياز آنكه ساقي جان بانگ اشربوا دارد
پياله چون طلبم چونكه ساقي مستانخمي بدست و بدست دگر سبو دارد
بيار هر چه دهي ميخورم ز دولت توفرا خور مي عشقت دلم گلو دارد
چه لطفهاست كه آن يار مي‌كند با ماتبارك الله هي هي چه خلق و خو دارد
چه رفعتست و جمال و كمال وجود و كرمكه آسمان و زمين گفت‌وگوي او دارد
نظر بلاله ستان كن بداغ‌ها بنگرگذر فكن به گلستان ببين چه بو دارد
بهر طرف نگري صنعه اللهي بينيبجان خويش نگر بين چه جست‌وجو دارد
ازوست باده پرست آنكه را بود جانيز چشم ساغر پر مي ز سر كدو دارد

جواب آن غزل مولويست فيض كه گفت

ميان باغ گل سرخ‌ هاي و هو دارد

ز شراب وصل جانان سر من خمار داردسر خود گرفته دل هم سر آن ديار دارد
چه كند ديگر جهانرا چو رسيد جان بجانانچو رسيد جان بجانان بجهان چه كار دارد
سر من ندارد اين سر غم من ندارد اين دلكه باين سرو باين دل غم كار و بار دارد
ببر از سرم نصيحت ببر از برم گرانينه سرم خرد پذيرد نه دلم قرار دارد
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشقنه سرم مجال عقل و نه دل اختيار دارد
سر پر غرور زاهد بيخيال حور خرسنددل بي‌قرار عاشق سر زلف يار دارد

بر زاهدان نخواني غزل و قصيده‌اي فيض

كه تراست شعر و زاهد همه خشك بار دارد

دل من بياد جانان ز جهان خبر نداردسر من بغير مستي هنري ديگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما بغير مستينبود هنر جز آنرا كه ز خود خبر ندارد
كند آنكه عيب مستان نچشيده ذوق مستيخودش او تمام عيب است و يكي هنر ندارد
ز ره ملامت آئي و گر از در نصيحتچه كني بمست عشقي كه در او اثر ندارد
تو كه زاهدي بپرهيز تو كه عابدي سحرخيزسر من مدام مست و شب من سحر ندارد
من و باز عشق و رندي كه درين خرابة دلهمه علم و زهد كشتيم و يكي ثمر ندارد

دل ماست شاد و خرم بهر آنچه ميكند دوست

غم آن نميخورد فيض كه دعا اثر ندارد

غرور خشكي زهد ار دماغ تر داردبيا كه مستي ما نشأه ديگر دارد
بهشت و خلد و نعيمش كي التفات افتدكسي كه حسن رخ دوست در نظر دارد
بهشت يكطرف و عشق يك طرف چو نهندغلام همت آنم كه باده بر دارد
بسنگلاخ نگرديم همچو زاهد خشكبه بحر عشق در آئيم كان گهر دارد
نهال زهد اگر سدره گردد و طوبيدرخت عشق جمال حبيب بر دارد
ز زهد خشك لقاي حبيب نتوان چيددرخت عشق بود آنكه اين ثمر دارد

درا بحلقة ما فيض و زهد را بگذار

كه ذوق صحبت ما لذت دگر دارد

؟عشق توبه شكستيم تا دگر چه شوددلي بعهد تو بستيم تا دگر چه شود
شديم باز گرفتار دانة خاليز دام توبه بجستیم تا دگر چه شود
بيك نگاه كه كردي ز خويشتن رفتمز چشم مست تو مستيم تا دگر چه شود
گرفته ساغر مي ترك زاهدي كرديمشراب خانه نشستيم تا دگر چه شود
عنان به مستي داديم تا چه پيش آيدز هوشياري رستيم تا دگر چه شود
فكنده سبحه ز دست در هواي مغبچكانبسو منات نشستيم تا دگر چه شود
براي آنكه مگر با خداي پيونديمز هر دو كون گسستيم تا دگر چه شود

نبود غير دلي فيض را و آنرا هم

بشست زلف تو بستيم تا دگر چه شود

كوه عقلي و بيابان جنونم داده‌اندحيرتي دارم از اين، كين هر دو چونم داده‌اند
از فلك روزي نخواهم نعمت عشقم بس استدر دل از غم رزقهاي گونه گونم داده‌اند
داده اندم بي‌خم و مينا و ساغر بادهاداده‌اند اما نميدانم كه چونم داده‌اند
گاه رندم گاه زاهد گاه خشكم گاه تربادة از جام سرشار جنونم داده‌اند
مستيم امروز از اندازه بيرون مي‌روديكدو ساغر دوش پنداري فزونم داده‌اند
گاه بيمارم گهي خوش گاه سرخوش گاه مستغالباً چشمان جادويت فسونم داده‌اند
ميخورم خون جگر از خوان عشقت روز و شباز قضا بهر غذا همواره خونم داده‌اند
ميخورم خون جگر تا ميبرم روزي بسرقسمت از خوان قضا بنگر كه چونم داده‌اند

اي كه گفتي سوختي‌اي فيض و كارت خام ماند

آري آري چون كنم بخت زبونم داده‌اند

آمد شبي خيالش در صدر سينه جا كرددر مسجد خرابي بتخانة بنا كرد
از دل ببرد صبر و از جان گرفت آراماز سر ربود هوش و در سينه كارها كرد
حرفي ز عشقم آموخت ز آن آتشي بر افروختكز پاي تا سرم سوخت بس شور و فتنها كرد
هم زهد كرد غارت هم رندي و بصارتبا دين و دل چها كرد با خشك و تر چها كرد
گفتي ترحمي كن بر جان ناتوانمگفتا كه عشق هرگز بخشيد يارها كرد
من شير مست عشق در بيشة فتادهكي تر ز خشك يا تريا هرّ زبّر جدا كرد
با آن عصاي موسيم آن دم كه اژدها شدفرعون و قصر او را يك لحظه ز ابتدا كرد
طوفان نوح ديدي چون شست نقش كفارزان آب عشق بگذشت اغيار را فنا كرد

فيض ار تو مرد عشقي از دل بر آرهوئي

هوئي كه چون بر آري جانرا توان فدا كرد

در جان و دل چو آتش عشقش علم كشيدسلطان صبر رخت به ملك عدم كشيد
مهرش چو جاي كرد در اوراق خاطرمبر حرفهاي غير يكايك قلم كشيد
دل را كه بود طاير قدسي بريخت خونشوخي نگر كه تيغ بصيد حرم كشيد
شد زنده سر كه در قدم دوست خاك شدجان مرد چون ز درگه جانان قدم كشيد
در بزم عشق هركه به عيش و طرب نشستبس جرعها ز خون جگر دم بدم كشيد
گرچه بسي كشيد دلم از شراب عشقاز جام بود خم و سبو بحر كم كشيد

ز نهار فيض دست مدار از شراب عشق

تا آنزمان كه بحر تواني بدم كشيد

عشق از دل گذشت تا جان شدجان هم از عشق تا كه جانان شد
كارم از كار عشق سامان يافتدردم از درد عشق درمان شد
ره بايمان خود نمي‌بردمكفر زلف تو راه ايمان شد
هركه چشم تو ديد مست افتادو آنكه روي تو ديد حيران شد
هر كجا بود خاطر جمعيدر غم زلف تو پريشان شد
از وصال تو فيض بهره نيافتعمر او جمله صرف هجران شد

روز عمرش بغصه و غم رفت

شب او هم بآه و افغان شد

دل را غمگين نمي‌توان كردغمگين را تمكين نمي‌توان كرد
تلخست جهان به غير عشقتكامي شيرين نمي‌توان كرد
عشق تو بجان خريد اي دوستسودا به از اين نمي‌توان كرد
ز آمدشد غير پاك كردمدل را چركين نمي‌توان كرد
دل منزل دوست است در ويغيري تمكين نمي‌توان كرد
غم را شادي حساب كردمجان را غمگين نمي‌توان كرد
از هر كه جفا كند بريدمبا دوست چنين نمي‌توان كرد
گر صبر توان ز ماه رويانزان زهره جبين نمي‌توان كرد
جان و دل و دين فداش كردمدل در عشق جز اين نمي‌توان كرد

جز در ره وصل دوستان فيض

ترك دل و دين نميتوان كرد

عشق آمد و عقل را بدر كردفرزند نگر چه با پدر كرد
بس عيب نهفته بود در عقلعشق آمد و جمله را هنر كرد
آنها كه غم تو كرد با منكس را نتوان از آن خبر كرد
گفتم كه كنم بصبر چارهكارم را چاره خود بتر كرد
كي صبر كند علاج عاشقبايد سد و چارة دگر كرد
هر كو بغم تو شد گرفتاراز كشور عافيت سفر كرد
جز نقش خيال تو نگنجدغم را بايد ز دل بدر كرد
پشت فلك از غم تو خم شديا ناله من در او اثر كرد

شرح غم عشق فيض ميگفت

ياري چو نيافت مختصر كرد

كسي از عمر برخوردار باشدكه از عشق نگاري زار باشد
هواي دلبري ما پسند استدو عالم را بهل ز اغيار باشد
بغير عشق دل چيزي نخواهدكه غير عشق بر دل بار باشد
خلايق جمله در خوابند الادو چشم عاشقان بيدار باشد
ز كوي دوست مي‌آيد نسيميكسي يابد كه او هشيار باشد
كسي را كو ز عشقي برد بوئيچه پرواي گل و گلزار باشد
دلي راكو بود داغي ز عشقيكيش با لاله يا گل كار باشد
كسي كو يافت ذوق لذت عشقز جنت گر زند دم عار باشد
بهشت ديگران گلزار باشدبهشت ما رخ دلدار باشد
نعيم زاهدان حور و قصور استنعيم عاشقان ديدار باشد
جحيم بي‌غمان دود است و آتشجحيم ما فراق يار باشد
نه پيچم از بلاي دوست گردنكه در عشق امتحان بسيار باشد
كسي را ميرسد لاف محبتكه چشمش زار و دل افكار باشد

بهشت فيض باشد عشق جانان

ز اشگش تحتها الانهار باشد

من در او ميزنم امروز، باشد وا شودگر تو داري صبر زاهد، باش تا فردا شود
ميزنم بر شمع رويش خويش را پروانه‌وارتا بسوزم در جمالش لاي من الا شود
آب چشم آخر بخواهد بردنم تا كوي دوستقطره قطره جمع گردد عاقبت دريا شود
پرتوي از مهر رويت گر بتابد بر زمينبگذرد از آسمان عرش برينش جا شود
زلف اگر از روي چون خورشيد يكسو افكنياز فروغ نور رويت هر دو عالم لا شود
گر صبا از زلف مشگينت نسيمي آوردعاشقان را مو بمو آشفته و شيدا شود
گر بميدان دست آري سوي چوگان در زمانصد هزاران گوي سر از هر طرف پيدا شود
از غلاف مهر تيغ قهر چون بيرون كشيبهر سبقت در ميان عاشقان غوغا شود
چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افكندديدة نرگس ز فيض آن نظر بينا شود
در وجودش كي تواند كرد شك ديگر كسيآن دهان نيست هستت گر بحرفي وا شود
ناصحا عيب من بي‌دل برسوائي مكنهر كسي كو عشق ورزد لاجرم دانا شود

جان بخواهي داد فيض آخر تو در سوداي او

آري آري اهل دلرا سر درين سودا شود

اي خوش آن صبحي كه چشمم بر جمالت وا شوديا شب قدري كه در كوي توام ماوا شود
بيش ازين ايجان نيارم صبر كردن در برونبر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود
هم در امروز از وصالم شربتي در كام ريزنيست آرام و شگيبائيم تا فردا شود
من بخود كي راه يابم سوي آن عاليجنابهم مگر لطف تو پر گردد عنايت پا شود
گر كشم در ديده خاك پاي مردان رهتكام و كام منزل اين راه را بينا شود
گر در آتش بايدم رفتن در اين ره ميرومتا چو ابراهيم آن آتش گلستان ‌ها شود
موسي جانرا اگر گردن نهد فرعون نفسچشمهاي حكمت از سنگ دلش پيدا شود
بي تعلق چون مسيحا زي تو در روي زمينتا فراز آسمان چارمينت جا شود
گر عنان اختيار خود نهي در دست اولقمة سازد ترا اين نفس و اژدرها شود
گر ز بهر شهوت دنيا در آئي در غضبنفس فرعونت در آتش از ره دريا شود

گام نه بر گام مردان رهش مردانه فيض

گر همي خواهي كه در بزم وصالت جا شود

يار را با تو كار خواهد بودكارها را شمار خواهد بود
هر چه پنهان بود شود پيداليل جانرا نهار خواهد بود
آنكه خفته است شب چه روز شودآگه و هوشيار خواهد بود
هر كه كاري نميكند امروزحال فرداش زار خواهد بود
كار اگر زار باشدت فردابا خودت كار زار خواهد بود
بي‌حسابي كه ميكني يك يكدر حساب و شمار خواهد بود
هر كه با نفس خود جهاد نكردحسرتش بي‌شمار خواهد بود
هر كه در كارهاي خود نرسيدسخرة انتظار خواهد بود
هر كه ميران كار خود سنجيدخاطرش را قرار خواهد بود
هر كه مست شراب دنيا شدتا ابد در خمار خواهد بود
هر كه مشتاق آخرت باشدرحمت او را نثار خواهد بود
اختيار ار بحق سپرد اينجامالك اختيار خواهد بود
ور بود اختيار را مالكسخرة اختيار خواهد بود
در ازل شرم اگر نشد روزيشتا ابد شرمسار خواهد بود

اين غزل در جواب مولانا

فيض را يادگار خواهد بود

رو بحق آوري اي جان چه شودنروي همره شيطان چه شود
راه بيراه هوا چند رويروي اندر ره ايمان چه شود
راه تقوي و ورع گر سپريپند گيري تو ز قرآن چه شود
از هوس سر بهوا تا كي و چندگر كني كار بفرمان چه شود
خويش را گر تو بطاعت بنديبگسلي رشته عصيان چه شود
توبه‌ها چند كني و شكنينكني گر تو گناهان چه شود
اول انديشه كني تا آخرنشوي زار و پشيمان چه شود
از دل ار خار هوس دور كنيتا برويد گل و ريحان چه شود
گر بخلقاني و قرصي سازيندهي زحمت خلقان چه شود
گر گذاري برياضت تن راكم كني طعمه كرمان چه شود
جان و دل چند دهي درد خريگر گرائي سوي درمان چه شود

فيض بيهوده كني جان تا كي

جان دهي در ره جانان چه شود

بنما رخ و جان بستان يعني بنمي ارزديك جان چه بود صد جان يعني بنمي ارزد
عشق تو خريدم من بر جانش گزيدم منعشق تو بجان اي جان يعني بنمي ارزد
چون روي تو ديدم من از خويش بريدم منكردم دل و جان قربان يعني بنمي ارزد
دل شد چو غمت را جا سر رفت درين سوداآن سود بدين خسران يعني بنمي ارزد
درياي غم عشقت گر غرق سرشگم كردآن بحر بدين طوفان يعني بنمي ارزد
گر خانه كنم ويران گنجم دهد آن سلطانآن گنج بخان و مان يعني بنمي ارزد
يكبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان دهوالله كه بود ارزان يعني بنمي ارزد

خون گرچه بسي خوردم عشق تو بسر بردم

فيض اين بنگر با آن يعني بنمي ارزد

هركجا بود خوبي در فنون حسن استاددر رموز معشوقي از تو ميبرد ارشاد
زلف كافرت سركش تير غمزه‌ات جانكاهدين ز دست اين نالد جان از او كند فرياد
عشق تو خرابم كرد هجر تو كبابم كرداز لبت شرابم ده زنده‌ام كن و آباد
بيتو چون توانم زيست با تو چون توانم بودهجر ميكند بيداد وصل ميكند بنياد
هجرت آتش افروزد وصل پاك مي‌سوزداي ز هجر تو فرياد وي ز دست وصلت داد
چند اسير خود باشيم از خودم بخر جاناگرد سر بگردانم ليكنم مكن آزاد
از خودم رهائي ده تا همه ترا باشممحو ذكر تو گردم جز تو هيچ نارم ياد
خواهم از خود آزادي تا ترا شوم بندهچون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد
بي‌تو در نفيرم من در غم و زحيرم منخويش را بمن بنما تا شود ز رويت شاد

فيض ميردا ز دوريت و ز بلاي مهجوريت

كي تو اين روا داري چون پسندي اين بيداد

كم عطا يا اعطيت من عطا ياك فزدكم هدايا اهديت من عطا ياك فزد
كم خطاياي غفرت كم مساوي سترتكم لسؤاي صبرت من عطا ياك فزد
جرمها بخشيدة و عيب‌ها پوشيدةدر وفا كوشيدة من عطا ياك فزد
عفوها فرمودة لطف‌ها بنمودةدر كرم افزودة من عطا ياك فزد
طعم عرفان دادة ذوق ايمان دادةداد احسان دادة من عطا ياك فزد
آفريدي به كرم پروريدي به نعممگذارم در غم من عطا ياك فزد

فيض را گر دادة شوق بيحد دادة

عشق سرمد دادة من عطاياك فزد

روي در روي يار بايد كردپشت بر كار و بار بايد كرد
خوندل را زديده بايد ريختدل و جانرا نثار بايد كرد
عشق هوش است و عقل سرپوشيخويش را هوشيار بايد كرد
بندگي و فكندگي خواهيعاشقي اختيار بايد كرد
ور طلب ميكني بزرگي و جاهعقل با خويش يار بايد كرد
گر نه عشق است در خور تو نه عقلكار دنيات يار بايد كرد
در سرت گر هواي فردوسستيا هوا كار زار بايد كرد
از جهنم اگر نداري باكطلب اعتبار بايد كرد

حق تجلي نمود از همه سو

چشم را فيض چار بايد كرد

دل عالم حسن تو كي رنج و تعب بيندگر عالم عقل آيد صد عيش و طرب بيند
در عالم عقل آنكو چشم و دل او وا شدگلهاي طرب چیند اسرار عجب بيند
از عقل اگر آرد رو سوي جناب عشقاز جلوة هر مربوب رخساره رب بيند
آيات كلام حق آن خواند و اين فهمداين لذت لب يابد آن صورت لب بيند
ماند بكسي دانا كو روز ببيند حسنخوانندة بي دانش آنرا كه بشب بيند
اسرار طلب مي كن چون داد طرب ميكنور نه دهدت اجري چون صدق طلب بيند
سرباز درين نعمت تن ده بغم و محنتدر تربيت جان كوش تن گرچه تعب بيند
عارف كه بود گم نام از جاه و حسب ناكاممعروف شود آنجا صد نام و لقب بيند
گر رنج برد حاجي صد گنج برد حاجيسهلست اگر در ره يغماي عرب بيند

گر فيض بود خشنود از هرچه ز حق آيد

حق باشد از او راضي پاداش ادب بيند

محنت اين سرا بكش ريح نجات ميرسددر ظلمات صبر كن آب حيات ميرسد
گر تو كني بدوست رو تن بدهي بحكم اوصد مددش بجان تو از جذبات ميرسد
بهر حلاوت حيات تن به نبات عشق دهچوب چو در شكر رسد شاخ نبات ميرسد
بار صلوه را بكش تلخي صوم را بچشبهر صلوه وصوم از و صد صلوات ميرسد
مالي اگر رسد برات از دل خوش بده زكاتدر دو سرا دهنده را اجر زكات ميرسد
حج بگذار اگر ترا هست توان و طاقتيدر ره كعبه حاج را صد بركات ميرسد
عشق بورز اي پسر در ره عشق باز سركشتة عشق دوست را تازه حيات ميرسد

در ره حق ثبات ورز تا برسي بدوست فيض

عذر فتور خواستن كسي بثبات ميرسد

دم بدم از تو ياد خواهم كردهوش جانرا زياد خواهم كرد
دستم از وصل چون شود كوتاهدل بياد تو شاد خواهم كرد
تا كه از خود شود فراموشملطف و قهر تو ياد خواهم كرد
هم ز دام فراق خواهم جستهم شكار مراد خواهم كرد
زاد عقباي جان من عشقستزاد جان را ز ياد خواهم كرد
دم بدم عشق تازه گر نبودبچه تحصيل زاد خواهم كرد
ناله را سر بكوه خواهم داداز غم هجر داد خواهم كرد

فيض را درد عشق ميسازد

دل بدين درد شاد خواهم كرد

غم كشت مرا ز دست غم دادفرياد ز غم هزار فرياد
اجزاي مرا ز هم فروريختغم داد مرا چو گرد بر باد
بنياد مرا نهاد بر غمآن روز كه ساخت دست استاد
بنياد منست بر غم و همغم ميكندم ز بيخ و بنياد
اي دوست بگو بغم كه تا كيبر جان اسير خويش بيداد
ني ني نكنم شكايت از غمويرانه عشق از غم آباد
چون ماية شاديست هر غمگوهر شادي فداي غم باد
گر غم نبود كدام شاديويران بايد كه گردد آباد
از غم دارم هر آنچه دارماي غم بادا روان تو شاد

خوش باش اي فيض در گذار است

گر شادي و گر غمست چون باد

از پي آن نكار خواهم شددر ره او غبار خواهم شد
قصه غصه شرح خواهم كردبر دل يار بار خواهم شد
خون دل را زديده خواهم ريختدر غم عشق زار خواهم شد
چند بيهوده بگذرانم عمربر سر كار و بار خواهم شد
خويش را كارنامه خواهم ساختغيرت روزگار خواهم شد
همچو مجنون و وامق و فرهادشهرة هر ديار خواهم شد
عقل رسميست موجب غفلتبجنون هوشيار خواهم شد
زان لب و چشم مست خواهم گشترفته رفته ز كار خواهم شد

فيض اگر جان نثار او نكند

تا ابد شرمسار خواهم شد

زاهدم گفت زهد مي‌بايداز من اين كارها نمي‌آيد
جام مي گيرم ار بكف گيرمشاهدي گر كشم ببر شايد
زهد جز اهل عقل را نسزدرند را جام باده مي‌بايد
من و مستي و عشق مه رويانناصحم بهر خويش مي‌لايد
آنچه بايد نمي‌توانم كردكنم از دستم آنچه مي‌آيد
داده‌ام خويش را بدست بتانميكشم آنچه بر سرم آيد
خويش را وقف شاهدان كردمتا شهيدم كنند و جان پايد
گر كشندم بلطف مي‌زيبدور كشندم بقهر مي‌شايد
بر سر عاشقان خود اين قومهر چه آرند شايد و بايد

خوشتر از شهدو شكرست ای فيض

زهر كز دست دوستان آيد

زهد و تقوي ز من نمي‌آيدميكنم آنچه عشق فرمايد
كرده‌ام خويش را بدو تسليمميكند با من آنچه مي‌بايد
بكف عشق داده‌ام خود راكشدم خواه و خواه بخشايد
دم بدم صور عشق در دل منعقدة را به نفخه بگشايد
هر نفس از جهان جان دل راشاهدي تازه روي بنمايد
هر صباحي بتازگي شوريشب آبست عاشقان زايد
جان فزون ميشود ز شورش عشقتن اگر چه ز غصه فرسايد
عشق تن گيرد و روان بخشدعشق كل كاهد و دل افزايد

فيض هر دو ز غيب معني بكر

آورد نظم تازه ار آيد

شراب عشقم اندر كام جان شدز جانم چشمة حكمت روان شد
ز ترك كام كام دل گرفتمچو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد
ز خواهش چون گذشتي در بهشتيمكرر من چنين كردم چنان شد
چو دل ديد آنجهان بيزار شد زينز حق آگه چو شد زان هم جهان شد
جهان شد زينجهان و از جهان دلفراز هر مكان و لامكان شد
بخدمت از بزرگان ميتوان ربودبهمت از ملايك مي‌توان شد
بنام دوست از خود ميتوان رفتبياد دوست بي‌خود مي‌توان شد

بفكر عشقبازي دير افتاد

دريغا عمر فيض اكثر زيانشد

ندادم دل بعشق و جان روان شددريغا حاصل عمرم زيان شد
بتن تا ميرسيدم جان شد از دستبجان تا ميرسيدم از جهان شد
نفس تا ميزدم می شد بغفلتمكان تا گرم ميكردم زمان شد
مرا در خواب كرد انفاس و بگذشتز خود غافل شدم تا كاروان شد
شدم تا بر خدا بندم هوا بردچنين ميخواستم دل را چنان شد
همه عمرم درين انديشه بگذشتكه عمرم صرف باطل شد همانشد
بغفلت رفت عمر و فكر غفلتندانستم چه سان آمد چه سان شد
اگرچه فكر غفلت هوشياري استولي راضي بآن كي ميتوان شد
نبردم بهرة از عمر صد حيفكه جان فيض بيجان از جهانشد

خوش آنكو گشت دلدارش دلارام

غم جانانش جان افزاي جان شد

هر كه روي تو نديد از دو جهان هيچ نديدهر كه نشنيد ز تو هيچ كلامي نشنيد
هر سري كو ز مي عشق تو مدهوش نشدچو شنيد از ره گوش و ز ره چشم چو ديد
از ازل تا به ابد در دو جهان گرسنه ماندهر كه از مائده عشق طعامي نچشيد
تا بشام ابد از رنج خمار ايمن شدهر كه در صبح ازل ساغري از عشق چشيد
آب حيوان كه حضر در ظلماتش ميجستبجز از عشق نبود اين خبر از غيب رسيد
غير عشق و غم عشق از دو جهان هيچ متاعمردم چشم و دل اهل بصيرت نگزيد

هر كه در بحر غم عشق فروشد چون فيض

نه بكس ني ز كسي زهد فرو شد نه خريد

ياد باد آنكه اثر در دل شيدا ميكردآن نصيحت كه مرا واعظ و ملا مي‌كرد
ياد باد آنكه مرا بود دل دانائيعالمي كسب خرد زان دل دانا مي‌كرد
اختيار از كف من برد كنون معشوقيكه بدل گاه گره مي‌زد و گه وا مي‌كرد
تاخت بر مملكت دين و دلم يكبارهآنكه صيد من دل خسته تمنا مي‌كرد
برد از دست من امروز متاع دل و دينرفت آن كاين دلم انديشه فردا مي‌كرد
گو بيا كفر من دل شده بنگر ملاآنكه از دفتر دينم ورقي وا مي‌كرد
گو بيا حالي و بر گرية من فاش بخندكه پس پرده‌ام از پيش تماشا مي‌كرد
بسته ديد از همه سو راه رهائي بر خوددل كه گاهي هوس زلف چليپا مي‌كرد
ممكنم نيست ازين دام خلاصي ديگرجاش خوش باد كه از دور تماشا مي‌كرد
دل بيچاره چو افتاد درين ورطه نخستروز و شب ورد «متي اخرج منها» مي‌كرد
آخرالامر بگرداب بلا تن در دادآنكه با ترس نظر بر لب دريا مي‌كرد

بت پرستيد و بر همن شد و ز نار ببست

رفت آن فيض كه او دفتر دين وا ميكرد

طرف گلزار گذشتي ز تو گل زار بماندخار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند
آنكه ره جانب او رفت دگر باز نگشتهر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
زاهد بي‌خبر از سرزنشم دست نداشتآنكه اين كار ندانست در انكار بماند
يار بگذاشت مرا با من و بگذشت از منراحت جان شد و اغيار دل آزار بماند
گشت بيمار كه شايد بعیادت آئينگرفتي خبري از دل و بيمار بماند
هر كه يك جرعه ز خمخانة عشق تو چشيدديده‌اش تا به ابد در كف خمار بماند

فيض بيچاره رهي جانب مقصود نبرد

در بيابان غم بيهده ناچار بماند

ياد آن روز كه از زلف گره وا مي‌كرددو جهان بستة آن جعد چليپا مي‌كرد
نظري سوي من خسته نهان مي افكندنگه حسرتم از دور تماشا مي‌كرد
تير مژگان بدم ميزد و جانم به دعاتبر ديگر بهمان لحظه تمنا مي‌كرد
هر چه مي‌ديد در اينملك بغارت مي‌دادهر چه مي‌ديد درين باديه يغما مي‌كرد
آتشي در دل و جان زان رخ تابان مي‌زدعلم فتنه بپا زان قد رعنا مي‌كرد
خويش را جمع و پريشاني دلها ميخواستگاه بر زلف گره ميزد و گه وا مي‌كرد
گاه بر مملكت عقل شبيخون ميزدگاه تاراج دل و دين بعلالا مي‌كرد
گاه جان و تنم او ز آتش حسرت ميسوختاز ره ديده گهم غرقة دريا مي‌كرد
گاه با من ز سر لطف دمي وا ميشدگه بزعم دل من قهر بر اعدا مي‌كرد
غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و نازبهر صيد دلم اسباب مهيا مي‌كرد
آتشي بود چو رخساره بمي مي افروختآفتي بود چو قصد صف دلها مي‌كرد
دل ديوانه گهي كعبه و گه بتگده بودگاه ميبست در فيض و گهي وا مي‌كرد

عاقبت فيض چو تن داد درين بحر محيط

يافت آن گوهر معني كه تمنا مي‌كرد

تا چند بزنجير خرد بند توان بودبي بال و پر شور جنون چند توان بود
با بي‌خبران بي‌بصران چند توان زيستدر زمرة كوران و كران چند توان بود
گر چشم تماشاي جمال تو نداريمبا حسرت ديدار تو خرسند توان بود
گر نيست بدان زلف دو تا دست رس ماخود موي توان گشت و در آن بند توان بود
با عشق رخت هر چه بخواهي بتوان كردديوانه توان ز بست خردمند توان بود
ما طاير قدسيم و ز خلوتگه انسيمپا بستة اين كهنه قفس چند توان بود
حيفست كه جز بندگي نفس كند كسچون بر سر ارواح خداوند توان بود
گر فيض جنون شامل حال تو شود فيضبا عيب سرا پاي هنرمند توان بود

با موج محيط غمش آرام توان داشت

با شورش سوداش خردمند توان بود

حاشا كه مداواي من از پند توان كردديوانه به افسانه خردمند توان کرد
شور از سر مجنون به نصيحت نشود كماي ليليش افزون بشكر خند توان کرد
پنهان نتوان داشت جنون در دل عاشقدر سوخته آتش بچه سان بند توان کرد
واعظ سخن بيهده تا چند توان گفتيا گوش به افسانه تو چند توان کرد
خود چشم ندارد كه دهد توبه از آنرويبا چشم چسان گوش باين پند توان کرد
با موج محيط غمش آرام توان داشتشوريده بصحراي جنون بند توان کرد
اي هم نفسان حال دل زار مپرسيدنوعي نشكسته است كه پيوند توان کرد

از شهد سخن‌هاي شكر بار تو اي فيض

عالم همه پرشكر و پرقند توان كرد

دگر آمد رقيب‌ آزار جان شدگران شد بار و بار دل گران شد
نه با اغيار جانانرا توان ديدنه بيجانان بجائي ميتوان شد
سبك گر ساعتي رفتم ببزمشدر آنساعت رقيب آمد گران شد
چو آمد يار آمد نيز اغيارچو رفت آزار دل آرام جان شد
نه دل كندن توان از صحبت يارنه با دشمن مصاحب ميتوان شد
مسلمانان مرا راهي نمائيدازين محنت چه سان بيرون توان شد

گل بيخار نتوان چيد اي فيض

ببزمش با رقيبان مي‌توان شد

عاشقي را جگري مي‌بايداحتمال خطري مي‌بايد
نتوان رفت در اين ره با پايعشق را بال و پري مي‌بايد
گرية نيم شبي در كار استدود آه سحري مي‌بايد
ديده را آب ده از آتش دلعشق را چشم تري مي‌بايد
نبري پي سوي بي‌نام و نشانخبري يا اثري مي‌بايد
از تو تا اوست رهي بس خونخوارراه رو را جگري مي‌بايد
تو نة مرد چنين دريائيرند شوريده سري مي‌بايد
بر تنت بار رياضت كم نهروح را لاشه خري مي‌بايد
دست در دامن آگاهي زنسوي او راهبري مي‌بايد
نتواني تو بخود پي بردنمرد صاحب نظري مي‌بايد
چشم و گوش تو بشرك آلوده استچشم و گوش دگري مي‌بايد
هست هر قافله را سالاريهر كجا باست سري مي‌بايد
ناز پرورد كجا عشق كجاعشق را شور و شري مي‌بايد
چون مگس چند زند بر سر دستفيض را لب شكري مي‌بايد

عاقبت نخل اميد ما را

از وصال تو بري مي‌بايد

شكر افشان دهانش نگريدلبن آلوده لبانش نگريد
بنگاهي بجهان جان بخشدحكم بر جان و جهانش نگريد
خلقي از مستي چشمش مستندمي بي كام و دهانش نگريد
زهر ميگيرد از ابرو مژگانسهمگين تير و كمانش نگريد
خاطرش با من و رو باد گرانسوي من لطف نهانش نگريد
از لب من سخن او ميگويددر بيانم به بيانش نگريد
زير هر پرده نهانش بينيدپرده هم اوست عيانش نگريد
فيض دل با حق و رو در خلقستشرح حالش ز بيانش نگريد

گر ندانيد كز اهل درد است

درد او در سخنانش نگريد

چو نقاش ازل طرح جهان كردمحبت را چو جان دوري نهان كرد
شراب عشق بر آفاق پيمودجهانرا سربسر لبريز جان كرد
جهان چون مست شد از باده عشقگلي را دل ز دلها جان روان كرد
برون آورد دست لطف از جيبچگويم تا چها با جسم و جان كرد
دل آزاد كانرا جاي خود ساختروان عاشقان جان جهان كرد
عنايتهاي عشق لايزاليچه با جان دل آزاد گان كرد
نقاب از روي چون خورشيد برداشتجمالي در هویدائي نهان كرد
ربود از سينها او هر دلي بودچو دلها را ربود آهنگ جان كرد

بدردي فيض را بخريد از وي

دواي درد بي درمان بآن كرد

بوئي از گلستان جان آمدبتن مردگان روان آمد
مرهم داغ سينه افكارصحبت جان ناتوان آمد
زنگ دلهاي عاشقان بزدودرنگ بر روي عاشقان آمد
بوي رحماني از يمن بوزيدمصطفي را ز حق نشان آمد
خار غم در دل زمانه شكستگل صحراي لا مكان آمد
رستخيز از زمين دل برخواستاهل دل را بهار جان آمد
كشتگان فراق زنده شدندموسم حشر كشتگان آمد
تن افسرده گرم و خرم شددي تن را تموز جان آمد
مهر جانرا بهار تازه رسيددشمن جان مهر جان آمد
آب در نهر دهر جاري شدرنگ بر روي آسمان آمد
در دل دوستان گل و گلزاربر سر دشمنان سنان آمد
تيغ شد دست بولهب ببريدبهر حماله ريسمان آمد
بهر فرعون گشت اژدرهاچوب تعليمي شبان آمد
آب شد بهر سبطيان بيغشخون شد از بهر قبطيان آمد
منكرانرا جحيم و آتش و دوددل ما را نعيم جان آمد

وصف آن بو ز بس حلاوت داشت

فيض را آب در دهان آمد

خنگ آنكو دلش شد از جهان سردروانش يافت از برد اليقين برد
تعلقها بدل خاريست يك يكخوش آنكو از دلش خاري بر آورد
نميدانم چسان مي‌بايدم زيستشود تا ما سوي الله بر دلم سرد
نمي‌دانم چه حليت بايد اندوختبر آرم تا ز خارستان دل و درد
نمي‌دانم كه خواهم باخت يا بردبريزم رو برو بر تخته نرد
نمي‌دانم چه مي‌بايد مرا گفتنمي‌دانم چه مي‌بايد مرا كرد
ز گرميهاي خامان سوخت جانمدلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بينائيي دهندانم كه چه بايد گفت و چون كرد

نميسازد ترا جز نيستي فيض

بر آور از نهاد خويشتن گرد

تواني گر درين ره ترك جان كردتواني عيش با جان جهان كرد
اگر جان رفت جانان هست بر جايبجانان زندگي خوشتر توان كرد
چه باشد جان و صد جان در ره دوستجهاني جان بقربان ميتوان كرد
اگر دل از جهان كندن توانيتواني هرچه خواهي در جهان كرد
گرش سر در نياري مي‌توانيبه زير پا فلك را نردبان كرد
اگر دل از زمين كندن توانيتواني رخنة در آسمان كرد
تواني خاك در چشم زمين ريختتواني حلقه در گوش زمان كرد
بود نقش جهان را جمله قابلدلت را هرچه خواهي ميتوان كرد
ترا چشم دو عالم مي‌توان ديدترا گوش دو عالم مي‌توان كرد
كسي كو بست دل در مهر جانانمر او را ميرسد اين گفت و آن كرد
سزد مر بيدلان را اينچنين گفتسزد مر عاشقانرا آن چنان كرد

دل از خود گر توان كندن درين راه

بسي دشوار فيض آسان توان كرد

تا جان نشود ز اين و آن فردبر دل نشود غم جهان فرد
تا دل نشود بعشق او جفتجان كي گردد در اين و آن فرد
در آتش عشق تا نجوشيجان مي نتوان فدای آن كرد
بيدردي از آن تمام درديدر دست دواي مرد بيدرد
درد است دواي هر فسردهبفروش متاع جان بخردرد
تا مرد زنان و رهزنانيدر راه خداي نيستي فرد
بزداي ز دل غبار كثرتبنگر بجمال واحد فرد

كي فيض رسد بگرد مردان

تا زو باقيست ذرة گرد

سرم سوداي سودائي ندارددلم پرواي پروائي ندارد
بجز سوداي عشق لا اباليسر شوريده سودائي ندارد
بجز پرواي بي‌پروا نگاريدل ديوانه پروائي ندارد
دل آزاده‌ام از هر دو عالمتمناي تمنائي ندارد
دلم از زندگاني سرد از آن نيستكه ديك عيش حلوائي ندارد
دلم از زندگاني سرد از آنستكه غم در دل دگر جائي ندارد
دل عاشق نمي‌انديشد از مرگكه بر آزادگان پائي ندارد
چو عيسي جاي او در آسمانستكه در روي زمين جائي ندارد
اگردنيات بايد دل بكن زوكه دنيا دوست دنيائي ندارد

نباشد هيچ عقيائي به ار عشق

نگوئي فيض عقبائي ندارد

چه عيش آنرا كه سودائي نداردسر شوريده در پائي ندارد
چه لذت يابد از عمر آنكه در سرخيال سرو بالائي ندارد
چه حظ از زندگي دارد كه در دلجمال ماه سيمائي ندارد
ز چشم بيفروغش بهرة نيستكه در روئي تماشائي ندارد
تنش بيجان دلش خالي ز معني استكه در سر عشق زيبائي ندارد
كسي كو عشق و مأوايش نباشدبعالم هيچ مأوائي ندارد
برون بايد فكند آن سينه از دلكه در سر شور و غوغائي ندارد
كسي كو را بكوي عشق ره نيستبزندانست صحرائي ندارد

چو فيض آنكس كه با عشق آشنا شد

دلش ديگر تمنائي ندارد

هر كرا عشق يار ميباشدزبدة روزگار ميباشد
هر كه با علم و دانشست قريندر جهان نامدار ميباشد
هر كه توفيق دست او گيردعارف كردگار ميباشد
هر كه اخلاص را شعار كندحكمت او را نثار ميباشد
هر كه ياري نخواهد از مخلوقحق تعالي‌اش يار ميباشد
هر كه ز اغيار بر كنار بوددوستش بر كنار ميباشد
با وفا هر كه عقد محكم كردعهدهاش استوار ميباشد
با قناعت هر آنكه خوي گرفتبي‌نيازيش يار ميباشد
هر كه باري نهد بدوش كسيگردنش زير بار ميباشد
هر كرا جهل گشت دامن گيرخوار و بي‌اعتبار ميباشد
هر كه با حرص و با طمع شد يارسخرة افتقار ميباشد
با جسد هر كه باشدش سروكارتا ابد سوگوار ميباشد
هر كه خود را بزرگ ميداندسبك و خورد و خوار ميباشد
هر كه افكندگي و پستي كردعزتش پايدار ميباشد
بكرم هر كه ميگشايد بكفبر اعادي سوار ميباشد

شعر فيض است سربسر حكمت

غير اين شعر عار مي‌باشد

اگر سوي شام ار بري ميروداجل آدمي را ز پي ميرود
دلا سازره كن كه معلوم نيستكزين خاكدان روح كي ميرود
دي عمر آمد بهاران گذشتبهاران گذشتند و دي ميرود
بهر جا دلت رفت آنجاست جانسرا پاي دل را ز پي ميرود
دل تو چه شخص و تنت سايه استبهر جا رود شخص في ميرود
دل اندر خدا بند و بگسل ز خلقكه آخر همه سوي وي ميرود

از آن روي دل در خدا كرد فيض

كه لاشيء دنبال شيء ميرود

كجا ميرود روح و كي ميرودكجا و كي از پيش وي ميرود
كجا و كي و كي بود روح راكه اين هر دو تن راز پي ميرود
زامر خدايست روح و خداكي آيد بجائي و كي ميرود
چو بيخود شوي داني اين راز راكه در بيخودي دل بوي ميرود
مي عشق آگاه سازد تراكه غفلت بدين گونه مي ميرود
بجز مستي و عشق و شور جنونز پيش تو اين كار كي ميرود
دمي سوي ما آ تماشاي راببين تا چه غوغاي مي ميرود
چنين بر زمين ريخت خم مي ز خويشچنان بر فلك‌هاي و هي ميرود
كه تا پشت ماهي رسيده است ميكه تا زهره آواز ني ميرود

دمي فيض را چون برآيد چنين

خرد را دگر كي ز پي ميرود

عاشقان از لب خوبان مي مستانه زدندبنظر زلف دلاويز بتان شانه زدند
هر كه مجنون تو شد از همه قيدي وارستعاقلان راه نبردند به افسانه زدند
عاشقان چاره دل دادن جان چون ديدندجان نهاده بكف دل در جانانه زدند
در ازل باده كشان عهد بمستي بستندپاس پيمان ازل داشته پيمانه زدند
راه ارباب خرد چون نتوانست زدنبمي و مغبچه راه من ديوانه زدند
گفت حافظ چو كشيد از سر انديشه نقابغزلي را كه ملايك در ميخانه زدند
ما بصد خرمن پندار ز ره چون نرويمچون ره آدم بيدار بيكدانه زدند

فيض خوش باش كه ما را نتوان از ره برد

رهبران دل ما ساغر شكرانه زدند

ز روي مهوشان چشمم دمي دل بر نمي‌داردازين بهتر كسي از عمر حاصل بر نمي‌دارد
يكي ميگفت دل بردار از روي بتان گفتممرا عشقست چون جان كس ز جان دل بر نمي‌دارد
ز تيغ جور خوبان زنده ميگردد دلم آريچنين مرغ از چنان صياد بسمل بر نمي‌دارد
دل از عشق مجازي رو بمعشوقي حقيقي كردچه حق بين شد دگر او مهر باطل بر نمي‌دارد
زمعني يافت چون صيقل ز صورت زنك كي گيردصفا چون يافت از جان دل ز تن گل بر نمي‌دارد

شراب عشق حق نوشد بهر دم بي دهان و لب

ز چشم مست خوبان فيض از آن دل بر نمي‌دارد

آنكه باشد مست زهد او عيب مستان چون كندخود بت خود گشته منع بت‌پرستان چون كند
از چنين روئي مكن بيهوده منعم زاهداهر كه دارد چشم با اين گوش با آن چون كند
طاعت حق بهر كام خود كني گوئي مراروز و شب گرد بتان گشتن مسلمان چون كند
قبله من گرچه اينانند مقصودم خداستور نه مرد ره دل اندر بند طفلان چون كند
تو خدا را ميپرستي بهر شير و انگبينبندگي از بهر خوردن اهل ايمان چون كند
من خدا مي بينم اندر روي شاهد خط گواهزانكه نا پاينده نور خويش رخشان چون كند
تو خدا را بهر خود خواهي من اينان بهر اوزاهدا انصاف خواهم منع اين آن چون كند
ميكنم دعوي حق بيني ولي اثبات آنشاهد نابالغ و خط پريشان چون كند

فيض بس كن گفتگو شعر تر مستانه گو

شاعر صوفي سخن با خشك مغزان چون كند

غمزة چشم پرفنت سحر حلال ميكندبيسخن آن لب و دهان وصف جمال ميكند
بسكه ز معني جمال يافته صورتت كمالجلوه‌ات از جمال خود سلب كمال ميكند
زينهمه حسن و دلبري بستن چشم چون توانزاهد بي بصر عبث جنگ و جدال ميكند
كندن دل چه سان توان از رخ و زلف دلبرانصنع جمال آفرين عرض جمال ميكند
بيخبري ز حسن خود ورنه ز خويش ميشديكار تو نيست، ديگري غنج و دلال ميكند
بر دل هر كه بگذري روح رون كند گذربر دلت آنكه بگذرد ياد جبال ميكند

آن ستمي كه ميكني هر نفسي بجان فيض

دشمن اگر كند بكس در مه و سال مي‌كند

اي كاش كه اين سينه دري داشته باشدتا يار ز دردم خبري داشته باشد
يا با دل ما صبر سري داشته باشديا رحم بر آن دل گذري داشته باشد
تا كي گذرد عمر كسي در غم هجرانفرخنده شبي كان سحري داشته باشد
شد عمر گرانمايه ما صرف محبتاي كاش كه آخر ثمري داشته باشد
سوزيم بيك آه زمين را و زمان راگر دود دل ما شرري داشته باشد
بر داشتم‌ام شب همه شب دست تضرعاي كاش دعاها اثري داشته باشد
گردد قدم ار رنجه كني جانب عشاقخاك قدمت هر كه سري داشته باشد
در بوم دل از هجر تو بس خار كه كشتمبو كز گل وصل تو بري داشته باشد

راز دل خود فيض به بيگانه نگويد

گر يار ز حالش خبري داشته باشد

كاش از دل بي دل خبري داشته باشدزين قصة مشكل خبري داشته باشد
گر از دلم آگاه شدي رحم نمودياي كاش دل از دل خبري داشته باشد
اي كاش بداند جگر است اين نه سر شكستاز خارج و داخل خبري داشته باشد
كشتم همه مهر و درويدم همه غم كاشزين مزرعة دل خبري داشته باشد
ايكاش بداند كه چه كشتم چه درودمزين كشته و حاصل خبري داشته باشد
اي كاش بدانم كه چرا ميكشدم زارمقتول ز قاتل خبري داشته باشد
زان خواستم از وي نظري تا بدهم جانكاش از دل سائل خبري داشته باشد
اي كاش بفهم سخن ناصح پر گوديوانه عاقل خبري داشته باشد

در بحر غم عشق غريق است دل فيض

اي كاش ز ساحل خبري داشته باشد

مرا تو دوست نداري خدا نخواسته باشدبنزد خود نگذاري خدا نخواسته باشد
برانيم ز در خويشتن بخواري و زاريحق وفا نگذاري خدا نخواسته باشد
سگان كوي درت را چو بشمري ز سر لطفمرا در آن نشماري خدا نخواسته باشد
ز دست عشق تو خون جگر پياله پيالهكشم تو رحم نياري خدا نخواسته باشد
بميرم و ببرم حسرت رخت بقيامتچنين كشيم به زاري خدا نخواسته باشد
كنم بخدمت تو عرض مدعا دل ريشتو رو بمدعي آري خدا نخواسته باشد

بتو گمان نبرد فيض اينقدر ستم و جور

تو اين صفات نداري خداي نخواسته باشد

بجاني لطف پنهان ميفروشدجهاني جان بيكجان ميفروشد
دهد بوسي عوض جاني ستاندبخر والله ارزان ميفروشد
دلم هر دو جهان با صد جهان جانبيكدم وصل جانان ميفروشد
نفهميده است ذوق عشق و مستيكه هشياري بمستان ميفروشد
شراري گر بيابد ز آتش ماجنان زاهد به نيران ميفروشد
بيك مو زاهد از زلف دو تايشدو صد خروار ايمان ميفروشد
چو آرد در حديث آن لعل شيرينشكرها از نمك‌دان ميفروشد
سبوئي محتسب در پرده داردعبث خشكي برندان ميفروشد

بده جان در رهش اي فيض كان يار

وصال خويش ارزان مي‌فروشد

از مي عشق مست خواهم شدو ز نگاهي ز دست خواهم شد
پيش بالاي سر و بالائيخواهم افتاد و پست خواهم شد
غمزة يار اگر بود ساقيباده ناخورده مست خواهم شد
گر ازين دست بادة خواهدميكش و مي پرست خواهم شد
زلفش ار اين چنين زند راهمكافر و بت‌پرست خواهم شد
در ره او ز پاي خواهم ماندرفته رفته ز دست خواهم شد

گرچه در عشق نيست گشتم فيض

باز از عشق مست خواهم شد

سينه را چاك چاك خواهم ديدلشگر غم هلاك خواهم ديد
خلوتم با تو دست خواهد دادبزم از اغيار پاك خواهم ديد
با تو يكچند شاد خواهم زيستغير را غصه ناك خواهم ديد
بر لبم چون نهي لب ميگونسرّ روحي فداك خواهم ديد
عاقبت جان بوصل خواهم دادرمز هذا بذاك خواهم ديد
زان لب و چشم مست خواهم شدحسرت جان اتاك خواهم ديد

كامم از تو حصول خواهد يافت

بر درت فيض خاك خواهم ديد

دل بستم اندر مهر او تا او براي من شودبيگانه كشتم از دو كون تا آشناي من شود
مهرش بجان ميكاشتم تا بر دهد مهر و وفادردش بدل مي داشتم كاخر دواي من شود
او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتمكي گفتمي كان بي‌وفا جور و جفاي من شود
پروردم آن بالا بناز تا كش شبي در بر كشمكي اين گمان بردم كه او روزي بلاي من شود
گفتم نخواهد كرد او بر من كسي را اختياركي گفتم او را مدعي آخر بجاي من شود
گشتم بدل خار غمش كارد گل شادي بباردر خاطرم كي ميخليد كو غم فزاي من شود

گفتم تواند بود فيض در خدمتت بندد كمر

گفتا شود تاج سران گر خاك پاي من شود

زحمت مكش طبيب كه اين تب نميرودبي شربت بنفشة آن لب نميرود
تا بي ز مهر در دلم آنمه فكنده استتا تاب او ز دل نرود تب نميرود
بيمار عشق به نشود جز به وصل دوستاين درد دل بناله يا رب نميرود
تا چند در فراق برم انتظار وصلآن روز خود نيامد و اين شب نميرود
بار فراق چند تواند كشيد دلاين جان سخت بين كه ز قالب نميرود
ساقي بيا و لب به لبم نه كه اين خماراز سر بغير جام لبالب نميرود

عشق بتان وسيله عشق خداست ليك

فيض از وسيله جانب مطلب نميرود

داد از غم عشقت اي صنم دادفرياد ز تو هزار فرياد
بيمارت را نمي‌كني بهغمناكت را نميكني شاد
بر نالة من نمي‌كني رحموز روز جزا نميكني ياد
داد از تو كجا برم كه جز توكس نتواند داد من داد
من در غم تو تو لا ابالياني في داد و انت في واد
يكباره بيا بریو خونماز من تسليم و از تو بي داد

تا كي دل فيض اي ستمگر

در بند غم تو و تو آزاد

بي تو يكدم نمي‌توانم بودخستة غم نمي‌توانم بود
ذرة تا ز من بود باقيبا تو همدم نمي‌توانم بود
بي‌لقايت نمي‌توانم زيستبا لقا هم نمي‌توانم بود
نظري كن مرا ز من بستانهمدم غم نمي‌توانم بود
بنگاهي بلند كن قدرمبيش ازين كم نمي‌توانم بود
تا بكي غم خورم كه غم نخورمدر غم غم نمي‌توانم بود
جام گيتي نماي عشقم دهكمتر از جم نمي‌توانم بود
عشق سورست و عقل ماتم منزار ماتم نمي‌توانم بود

فيض ميگويد مزن دم سرد

واقف دم نمي‌توانم بود

گفتم مگر ز رويت زاهد خبر نداردگفتا كه تاب خورشيد هر بي بصر ندارد
گفتم بكوي عشقت پايم بگل فرو شدگفتا كه كوچه عشق راهي بدر ندارد
گفتم سراي دل را ره كو و در كدام استگفتا بدل رهي نيست اين خانه در ندارد
گفتم تو گوي خوبي از دلبران ربوديگفتا كه مادر دهر چون من پسر ندارد
گفتم كه بر فلك هست خورشيد و ماه تابانگفتا كه همچو روئي شمس و قمر ندارد
گفتم رهي بكويت بنماي اهل دل راگفتا كه راه عشقست راهي دگر ندارد
گفتم كه از غم تو تا چند زار نالمگفتا كه در دل ما زاري اثر ندارد

گفتم كه فيض در عشق از خويش بيخبر شد

گفتا كسيست عاشق كز خود خبر ندارد

اي مسلمانان مرا عشق جواني پير كردپاي دل را كافري در زلف خود زنجير كرد
ني غلط، گردد جوان از عشق‌بازي اهل دلغم كه باشد تا تواند عاشقانرا پير كرد
ني غلط هم نيست سوزد مغز را در استخوانهم جوان هم پير را از جان شيرين سير كرد
از بني‌آدم چه ميخواهند اين قوم پرييا رب اين بيداد خوبان را كه بر ما چير كرد
تا دچار من شده است ابرو كماني در كمينبهر قصد جان من مژگان خود را تير كرد
اي عزيزان با دل من نازنينانرا چه كاردر شمار چيستم تا بايدم تسخير كرد
ني غلط كردم كه اينان نيز چون من سخره‌اندپادشه عشق است معشوقي كجا تقصير كرد
روز اول پاي دل را فيض ميبايست بستكار چون از دست شد كي ميتوان تدبير كرد

بودني چون بايدش بودن پشيماني چه سود

رو نمايد آخرآن كاول قضا تقدير كرد

دل گر غمين شود شده باشد چه مي‌شودجان گر حزين شود شده باشد چه می شود
عشقش چو گرم كرد و بر افروخت سينه راآه آتشين شود شده باشد چه می شود
از غم چو شاد ميشود اين دل گر آن نگاردل آهنين شود شده باشد چه می شود
گفتي كه با تو بر سر ناز و كرشمه استگو اينچنين شود شده باشد چه می شود
جان بسته بلاست جگر دوز غمزةگر دلنشين شود شده باشد چه می شود
ما را بس است يار اگر جاي زاهدانخلد برين شود شده باشد چه می شود

بس مرد عشق را همه جانها بلب رسيد

فيض ار چنين شود شده باشد چه ميشود

هر كجا آن ماه سيما ميرودبس دل و بس دين بيغما ميرود
گر بصحرا رفت دريا مي‌شودز آب چشمي كان بصحرا ميرود
ور بدريا ميرود خون مي‌شودبس كه خون دل بدريا ميرود
سرو آزادي نخواهد بعد از اينگر بباغ آنسرو بالا ميرود
ميشود گل رنگ رنگ از شرم اگردر چمن بهر تماشا ميرود
زلف و گيسو چون پريشان مي‌كنددر سر شوريده سودا ميرود
نشنود دل پند واعظ لب ببنداين سخنهاي تو بيجا ميرود

از مي لعل شكر ريز لبش

بر زبان فيض اينها ميرود

شهره شهر شود هر كه جمالي داردكشد آزار خسان هر كه كمالي دارد
حسن را جلوه مده در نظر بي‌دردانجلوه آفت بود آنرا كه جمالي دارد
خمش اي مرغ خوش آواز كه در سر صيادبهر تدبير شكار تو خيالي دارد
خط و خالش چكند جلوه و بالي شودشدل طاوس بدان شاد كه بالي دارد
گوهر دل مده از كف بمتاع دنياكه نيرزد بگهي هر چه زوالي دارد
گو به بيهوده مكن سعي كه در دار فناهر كه راحت طلبد فكر محالي دارد
جان كند در طلب دنيي و بيگانه خوردخواجه شاد است كه مالي و منالي دارد
زايد از قدر ضروريش وبالست و بالاي خوش آنكس كه كفافي ز حلالي دارد

فيض را بر سر آن كوي چو بيني بيخود

بگذارش بهمان حال كه حالي دارد

در سرم عشق تو غوفا داردعشق تو قصد سر ما دارد
بي‌خودم كرد نگاه مستتچشم تو نشاه صهبا دارد
ميكند عارض تو عرض خطيبا دل ما سر سودا دارد
دانة خال تو بهر صيدمدامي از زلف چليپا دارد
زمره سرو قدان را پيشتقد شمشاد تو بر پا دارد
پيش روي تو قمر را چه محلكي قمر لعل شكر خا دارد
رشك خال و خطت از خور چه عجبرخ خورشيد كي اينها دارد
چه عجب گر بردم مجنون رشكاين صفا كي رخ ليلا دارد
چه عجب گر دل من روز نديدزلف تو صد شب يلدا دارد
تير مژگان تو گر هر لحظهجا كند در دل من جا دارد
مي نداند كه چه با ما كرديزاهد از ما گله بيجا دارد
نمكيدست لب شيرينتتلخ گوئي كه غم ما دارد
الحذر اي كه سر دين داريغمزه‌اش روي بيغما دارد

وصف آن يار مكن ديگر فيض

زاهد ما سر تقوي دارد

شوخ آهو چشم من چون روي در صحرا كندبهر صيد از تير مژگان رخنه در دلها كند
تير آن ابرو كمان هرگز نمي‌گردد خطاهر كرا گردد دچار اندر دل او جا كند
افكند تيري ز مژگان جانب نظارگانتا براي عشق خود در هر دلي جا وا كند
تا نبگريزد شكار از دام او، چون صيد كردهر دلي را حلقة از زلف خود بر پا كند
عكس صيادان كه صيد خويش را از پي روندصيدش از پي ميرود تا شايدش پروا كند
عشق چون در دل كند جا پادشاه دل شودچون غلامان عقل را در پيش خود برپا كند
هر چه خواهد ميكند در كشور دل شاه عشقعقل را كو زهرة تا حجتي القا كند
عشق صيادست و دلهاي خلايق صيد اوعقلهاي ما اسيرش تا چها با ما كند
عشق معشوقست و معشوقست عشق اي عاشقانكو كسي تا اين سخن در خاطر او جا كند

فيض بس كن زين سخنها ترسم ارشوري كني

شعر خامت در ميان پختگان رسوا كند

مستي ز شراب لب جانان مزه داردمي خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد
چون پرده بر اندازد از آن روي چه خورشيدبر گردنش آن زلف پريشان مزه دارد
لعل لبش آندم كه درآيد به تبسمشوريدن ما در شكرستان مزه دارد
مستان چو درآيد كه شود ساقي مستاندر پاي وي افتادن مستان مزه دارد
آن دانه مشگين كه سفيدست و بر آتشبر عارض آن خسرو خوبان مزه دارد
ظلمات بمان زلف برانداز و لبش بوسخضر آب حيات از لب جانان مزه دارد
يك شب اگرم تنگ در آغوش درآيدبيهوشي دل بي‌خودي جان مزه دارد
اي فيض بگو شعر ازين گونه كه در عشقاين نوع سخن‌هاي پريشان مزه دارد

ني ني غلطم اين چه سخن بود كه گفتم

از روي بتان خواندن قرآن مزه دارد

لعل لب تو چه با شكر كردوان لؤلؤ تر چه با گهر كرد
زلف و خالت چه كرد با مهرچشم و ابرو چه با قمر كرد
رفتار خوشت چه كرد با سروگفتار خوشت چه با شكر كرد
آب و رنگت چو كرد با گلسيب ذقنت چه با ثمر كرد
لطف و قهرت چه كرد با جانهجر تو چه با دل و جگر كرد
چشم خوش مست تو چه پرداختچون جانب عاشقان نظر كرد
ايزد روزي كه حسن ميساختحسن تو ز نشاءه دگر كرد
بر خورد ز عمر هر كه يكباربر صفحة عارضت نظر كرد
امروز نسيم بوي جان داشتمانا بحواليت گذر كرد

وصف حسن تو فيض ميگفت

چون نتوانست مختصر كرد

چشم شوخ تو فتنه ميسازدابروانت دو تيغه ميبازد
قد و خدت چو بگذري بچمنبر گل و سرو و نسترن نازد
از همه نيكوان گرو ببريجلوه‌ات رخش حسن چون تازد
هر كه تيري ز غمزة تو خورددين و ايمان و عقل و جان بازد
تير مژگان كمان ابرويتدم بدم سوي هر كس اندازد
غمزة شوخ را بگوي كه تيرسوي هر بوالهوس نيندازد

چون ترا ديد ميرود از كار

فيض‌ سوي تو دست چون يازد

مراست ديدن روي تو بي‌نقاب لذيذچنانكه تشنة دو روزه است آب لذيذ
بود لذيذ مرا در بهشت ذوق و صالچنانكه عابد صد ساله را ثواب لذيذ
بود مراد تو ترك حساب اي زاهدمراست چون و چراهاش در حساب لذيذ
مرا بروز قيامت پس از لقاي حبيببود جوار وي و پرسش و خطاب لذيذ
ز حور و قصر بلوز و عسل مگوي كه منجزاوم هيچ نباشد بهيچ باب لذيذ
بود ز چشم خوش يار لذت مستيمچنانكه عامه را مستي شراب لذيذ
از اين جهان غم او انتخاب كردم منكه نزد من غم او هست بيحساب لذيذ
بود ز سينة بربان خود مرا لذتچنانكه گرسنة را بود كباب لذيذ

نماند صحبت اصحاب را دگر فيضي

مراست فيض‌ همين صحبت كتاب لذيذ

زاهد گر ترا رياست لذيذمن دلداده را هواست لذيذ
گر ترا عافيت بود مطلوبمن ديوانه را بلاست لذيذ
گر ترا جوي شير خوش آيدنزد من اشك بي‌بهاست لذيذ
گر تو با جوي خمر خوش داريمر مرا خون ديدهاست لذيذ
گر ترا انگبين دهد لذتحرف شيرين او مراست لذيذ
گر تو حور و قصور ميخواهيعاشقانرا ازو لقاست لذيذ
از مصحف رويش بخوان ايمان عاشق را عيانوز كفر پيچا پيچ او كفر و ضلالش را نگر

حال دلش پرسيد فيض گفتا كه در زلفم بجو

آن خسته گر پيدا شود بنشين و حالش را نگر

بدل كاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظربجز طفل اشكم نشد هيچ حاصل ازين رهگذر
كنون در كنارم نشستند طفلان بپهلوي همچه طفلان ز خون قطره چند سايل ز دل با جگر
كند طالع واژگون خرق عادت نظر كن ببينچه دانه چه بر درنگر تخم و حاصل عجايب نگر
نشد نرم ازين اشكهاي پياپي زمين دلشهمانا ز سنگ آفريدند آن دل و زان سخت تر
نه يكجو وفائي نه يكذره رحمي ببار آمدمهمه سعي من گشت باطل نديدم ثمر
از آن زلف خم در خم پيچ پيچش بمن ميرسدبلاها بلاها قوافل قوافل بحالم نگر

اگر چشم از آنرو بپوشم بتلخي شكيبا شوم

شود كار بر فيض دشوار و مشكل ز بد هم بتر

اهل الديار اهل الديار هل جامع العشق القراربا عشق كي گنجد قرار ناصح برو شرمي بدار
ناصح برو شرمي بدار با پند عاشق را چه كارپايند بهر او بيار يا با جنونش واگذار

فيض با زاهدان جدال مكن

عشق نزد خسان كجاست لذيذ

از نکاه نيم مستت العياذوز بلاي زلف شستت العياذ
بر صف دلها زد و تاراج كردفتنهاي چشم مستت العياذ
دل ز من بردي و قصد جان كنيكي برم من جان ز دستت العياذ
زلف بگشا موبمو وارس به بينهيچ دل از دام رستت العياذ
از ميانت نيست چيزي در ميانوز دهان نيست هستت العياذ
از سرا پا هرچه داري الحذرپاي تا سر هر چه هستت العياذ

فيض از تو هم پناه آرد بتو

گرنه پرواي منست العياذ

از بلاي چشم مستت العياذالعياذ از هر چه هستت العياذ
تن ز گل نازكتر و دل همچو سنگچون توان رستن ز دستت العياذ
يك نظر كردم برويت شدنشاناز نگاهي روي حسنت العياذ
شب همه شب نالم از دست غمتهيچ پرواي منستت العياذ
نالة من ز آسمانها در گذشتهيچ ميگوئي چه استت العياذ
تا بشادي در برويم بستةاز گشادت همچو بستت العياذ

فيض صد توبه گر از عشقت رهد

باز مي‌افتد بشستت العياذ

مرا رنجور كردي ياد ميدارز خويشم دور كردي ياد ميدار
چو دل بستم بوصل از من بريديمرا مهجور كردي ياد ميدار
نهان كردي ز من خورشيد رويتمرا بي‌نور كردي ياد ميدار
چو در عشق خودم كردي گرفتارغمم پر زور كردي ياد ميدار
چو مست باده آن چشم گشتممرا مخمور كردي ياد ميدار
نميبايست زاول آن وفا كردمرا مغرور كردي ياد ميدار
اميد وصل تو شمع دلم بودچرا غم كور كردي ياد ميدار
نمك زان لب فشاندي بر دل ريشسرم پرشور كردي ياد ميدار

ستم بر فيض كردي در شكايت

مرا معذور كردي ياد ميدار

از پاي تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگرور ره نيايي سوي او بنشين جمالش را نگر
در نرمش ار بارت دهد از چشم مستش باده كشزان باده چون دل خوش شوي غنج و دلالش را نگر
گيسوي عنبر بوي او وان زلف تو بر توي اووان نرگس جادوي او آن خط و خالش را نگر
افسونگري‌ها را به بين وان جادوئيها را ببينصد فتنه آرد يكنظر چشم غزالش را نگر
در خنده شيرين او بس زهره بين شادي كنانوز عارض و ابروي او بدر و هلالش را نگر
يكدم به پيش او نشين كان حيا و شرم بينيكره برويش كن نظر وان انفعالش را نگر
يك بوسه از لعلش بگير زان زندة جاويد شولعل مذابش را بچش آب زلالش را نگر
از خنده زير لبش رمز جمالش فهم كنوز ناز واز تمكين او جاه و جلالش را نگر
اي پند گوي هوشمند جان و دلم را شد پسنداز روي و مويش بند و بند پندي مگو بندي ميار
من واله جانانه‌ام از خويشتن بيگانه‌امعاقل نيم ديوانه‌ام ديوانه را كاري مدار
ديوانه را تدبير چيست جزبند و جززنجير چيستاين وعظ و اين تذكير چيست يكدم مرا با من گذار
دل از جهان بگسسته‌ام در زلف جانان بسته‌اماز خويشتن هم رسته‌ام با غير يارم نيست كار
من ترك مستي چون كنم روسوي پستي چون كنمدر عشق سستي چون كنم عشقست عالم را مدار
از من مجو صبر و درنك بگذار حرف عار و ننگني صبر دارم ني در نك نه ننگ ميدانم عار
عاشق ملامت جو بود راه سلامت كي رودرسوائي او را ميسزد با وعظ و پند او را چكار

اي واعظ عاقل نما فيض از كجا پند از كجا

بگذر تو از تقصير ما جرم از مجانين در گذر

با عشق كي گنجد قرار ناصح برو شرمي بداربا پند عاشق را چكار ناصح برو شرمي بدار
من حرف او را طي كنم من ترك نقل و مي كنماين كارها من كي كنم ناصح برو شرمي بدار
اي عاقلان بهر خدا جان من و جان شمامن از كجا عقل از كجا ناصح برو شرمي بدار
جائي كه او گر مي‌كند صد لطف و صد نرمي كنمچون ديده بي شر مي‌كند ناصح برو شرمي بدار
زان يار با مهر و وفا دوري كجا باشد روابهر خدا بهر خدا ناصح برو شرمي بدار
ما رسته‌ايم از غير يار ما را بود با يار كاربا يار ما را واگذار ناصح برو شرمي بدار
چون عشق بر ما چير شد در حلق ما زنجير شداز دست ما تدبير شد ناصح برو شرمي بدار
چون عشق در دل ريشه‌كرد دل عشقبازي پيشه‌كردكي ميتوان انديشه كرد ناصح برو شرمي بدار
دير آمدي دير آمدي چون جست اين تير آمديبي راي و تدبير آمدي ناصح برو شرمي بدار
من از كجا و وعظ و پند يكدم دهان خود ببندهرزه درائي تا بچند ناصح برو شرمي بدار
تا چند ازين چون و چرا تا كي كني اين ماجراكشتي مرا كشتي مرا ناصح برو شرمي بدار
ناصح چه ميگوئي بما ناصح چه ميجوئي ز ماناصح چه ميخاري قفا ناصح برو شرمي بدار
از روي ما شرمي بدار بهر خدا شرمي بدارناصح بيا شرمي بدار ناصح برو شرمي بدار

با عاشق شوريده حال كم كن دل آزار جدال

فيض از كجا و قيل و قال ناصح برو شرمي بدار

ز حق جوئي نشان الله اكبرنشان كي ميتوان الله اكبر
نشان از بي‌نشان ي ميتوان يافتنيايد در نشان الله اكبر
برو در عالم اسما سفر كنمظاهر را بدان الله اكبر
ز اقليم هيولي رخت بر گيربرو تا لا مكان الله اكبر
گذر كن ز آسمان و عرش و كرسيبسوي كن فكان الله اكبر
حقيقت را به بين اندر مظاهروراي جسم و جان الله اكبر
جهان آينة نور حق آمددرين بين عكس آن الله اكبر
ز خط و خال معني گير و بگذرصور را با زمان الله اكبر
كبير است و جليلست و عظيمستنگنجد در جهان الله اكبر
لطيفست و ندارد مثل و مانندنه پيدا نه نهان الله اكبر
بدو تا با خودي راهت نباشدبجا در را با من الله اكبر
بمان اين هستي عاريتي رامگر يابي نشان الله اكبر
ز گفت‌وگوي فيض اسرار پنهاننميگردد عيان الله اكبر

ز ديدن يا رسيدن بر توان خورد

نيايد در بيان الله اكبر

دلم تابان مهر اوست يا رب باد تابان تربصر حيران حسن اوست يا رب باد حيران‌تر
فروزان از جمال دوست شد چشم خدا بينمخدايا دم بدم سازش بلطف خود فروزان‌تر
مرا گيرد ز من هر دم دگر با خويشتن آردشود هر لحظه بهر صيد من آن غمزه فتان‌تر
نميدانم چه افسون مي‌دمد در من كه هر ساعتشود شوق من افزون‌تر شود در دم فراوان‌تر
شدم چون جمع در كاري كند رد دم پريشانمپس افزايد پريشانيم تا گردم پريشان‌تر
چه او خواهد پريشانیم بيزارم ز جمعيتچو او سوزد دلم را خواست يا رب باد سوزان‌تر
چه او خواهد پريشانیم فزون بادم پريشانيشود رو چون پريشان‌تر شود كارم بسامان‌تر
نگنجد درد تو در دل كه اين ننگ و آن فراوانستفراوان ميدهي چون درد كن دلرا فراوان‌تر
چو دردت بر دلم ريزد ز جانم ناله برخيزدفزون كن درد دل تا جان شود زين درد نالان‌تر
مهل يكدم دو چشمم را كه تا از گريه باز آيندز بحر خشيت آبي ده كه تا باشند گريان‌تر
پيشمان كن مرا يا رب از آن كاري كه من كردمز كار خود پشيمان دار و از خويشم پشيمان‌تر
دلم گر معصيت خواهد تواني آنكه بازاريشچه خواهد طاعت او را ميتواني كرد خواهان‌تر
نميدانم چرا با من كسي الفت نميگيردنه مي‌بينم بسوي خود ز وحشت هيچ آسان‌تر
خدايا از بدم بگذر كه از هر بد پشيمانمز من كس نيست مجرم‌تر ز من هم كس پشيمان‌تر

خدا آسان كند بر فيض كاري را كه دشوار است

چو كاري باشد آسان سازدش از لطف آسان‌تر

اي بهار جان و اي جان بهارز ابر رحمت جان ما را تازه دار
تاب قهري بر هواي دل بزنآب لطفي بر زمين دل ببار
پاي توفيق از سر ما وا مگيردست تائيد از دل ما بر ندار
ريشه جان را از آن كن آبكشميوة دلرا ازين كن آبدار
مبتلاي محنت هجرم مكنبر سر من هرچه ميخواهي بيار
هرچه ميخواهي بكن آن توامليكن از خود يكنفس دورم مدار
اي ز تو سر سبز باغ عاشقانسايه خود از سر ما بر مدار
دست غفران چون برون آري ز جيباين سر شوريده ما را بخار
ره بسوي خود نمودي فيض رااز كرم دارش درين ره استوار

در ازل لطفي عنايت كردة

تا ابد اين رحمت پاينده دار

اي ز تو در هر دلي نوري دگروز غمت در هر سري شوري دگر
تا برد از چشم بيمارت شفاهر طرف بنشسته رنجوري دگر
سرمه خاك رهت را منتظربر سر هر كوچة كوري دگر
بر سر بازار عشقت دارهابر سر هر دار منصوري دگر
در خرابات وصالت بادهاتشنة هر باده مخموري دگر
ميكشم تا بار غمهاي تو راميبرم از هر غمي روزي دگر
چند باشم زنده در گور فراقيا بكش يا وصل يا گوري دگر
دورم از خود كردي و گفتي بنازباش گر از وصل ما دوري دگر

ني همين فيض است مهجور از درت

بر سر هر كوست مهجوري دگر

اي در سرم از تو جوش ديگردر كشور جان خروش ديگر
در چشمة سلسبيل نوشي استو اندر دهن تو نوش ديگر
هر عاشق را غمي و جوشي استعشاق تر است جوش ديگر
هر كس باشد ز ساقي مستوين قوم ز ميفروش ديگر
هر قومي راست عقل و هوشيمجنون تراست هوش ديگر
هر دوش اين بار بر نتابدعشق تو كشم بدوش ديگر
آن حرف كه از زبان عشق استمن ميشنوم بگوش ديگر
آن را كه زبان عشق فهمدگوش دگر است و هوش ديگر

هركس ز غمي سرآيد فيض

دارد ز غمت سروش ديگر

بهر جا راه گم كردم بر آوردم ز كويت سربهر دلبر كه دادم دل تو بودي حسن آن دلبر
بهر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گرديدمبهر بستر كه بغنودم خيالت يافتم در بر
بهر جائي كه بنشستم تو بودي همنشين مننظر هرجا كه افكندم ترا ديدم در آن منظر
بهر كاري كه دل بستم تو بودي مقصد و مطلببهر ياري كه پيوستم تو بودي همدم و ياور
گر آهنگ حضر كردم تو بودي منزل و ماواو گر عزم سفر كردم تو بودي هادي و رهبر
برون از خود نظر كردم ترا بيرون ز خود ديدمچو سر بردم بجيب خود تو خود بودي بجيب اندر
درون خانه چون رفتم مقيمت يافتم آنجاچو از خانه برون رفتم مقامت بود خود بر در
نديدم جز جمال تو نديدم جز كمال تواگر در شهر اگر صحرا اگر در بحر اگر در بر

شدم از فيض چون فاني نديدم جز تو دياري

يكوي نيستي رفتم بر آوردم ز هستي سر

تجلي حسنه من معدن النورفدّك القلب مني دكه الطور
حرزت صاعقا ثم استفقترأيت الموت و الاحيا بلاصور
تخرب في هواه دار جسميو لكن بيت قلبي فيه معمور
و من ينظر الي آيات وجههيجده مصحفّافي الحسن مسطور
حوالي خده شعرات خضركان المسك ممزوج بكافور
و ما الخضراء شعرا حول فيهفراهم آمدة گرد شكر مور
نهنگ عشق دل را لقمة كردچو افتادم در اين در ياري پر شور
دموعي بحر و الهجران نيرانمن بيچاره غرق بحر مسجور

ازينسان شعرها ميگوئي اي فيض

نويسد تا ملك بر رق منشور

آمدم كآتش زنم در بيخ جبر و اختيارتا بسوزد شرك و گردد نور توحيد آشكار
آمدم تا خويش را بر لا و بر الا زنمتا نماند غير يار اغيار گردد تار و مار
آمدم فاني شوم در ساقي جام الستتا بقا يابم بدان ساقي بمانم پايدار
آمدم تا سر گشايم باده‌هاي كهنه راتا نماند در ميان عاقلان یك هوشيار
آمدم تا توپهاي خشك و مغزان بشكنمتلخشان شيرين كنم زين آب تلخ خوشكوار
آمدم تا بر سر رندان بريزم بادهاتا نه در ميخانها مخمور ماند ني خمار
آمدم بر گيرم از روي معاني پرده‌هاتا شو اسرار پنهان بر خلايق آشكار
آمدم پس ميروم تا منبع هر هستيتا به بينم ز آينه آغاز كار انجام كار
ميروم تا باز جويم معدن اين شور و شراز كجا اين مستي آمد چيست اصل اين خمار
ميروم تا باز جويم اصل اين جوش و خروشتا مگر واقف شوم از منبع اين چشمه سار
تا به بينم باده و مستي و مستي بخش رامي كدام و چيست مستي كيست آنجا ميگسار
ميروم تا باز بينم روح را ماوا كجاستاز كجا آمد كجا خواهد گرفت آخر قرار
باز مي‌آيم بدينجا تا نشان‌ها آورماز ديار شهريار و شهرياران ديار
باز مي‌آيم كه تا آگه كنم زان رازهاآنكه را نبود خبر از كار سر و از سركار
باز مي‌آيم كه نگذارم به عالم كج رويرهزنانرا رهبرانيم رهروانرا راهوار
باز مي‌آيم كه تا ارواح در ابدان دمممردگانرا زنده سازم در دم اسرافيل وار
باز مي‌آيم كه تا از خود نمايم رستخيزتا شود سر قيامت هم در اينجا آشكار

باز مي‌آيم كه تا با فيض گيرم الفتي

تا كنم جمعيتي حاصل ز بود مستعار

شهر يارم آرزو شد در ديار در دياردر ديارم برد آخر تا ديار شهريار
بود عقل و هوش يارم بردم از سر هوش ياردر طريق عشقبازي هستم اما هوشيار
ارزو بوئي صبا سويم كه جانم آرزوستهم بيار از من خبر بر هم خبر از وي بيار
گفت آن مهرو كه هر مهرو نمايم همچو بدرروي بنمود و هلالي گشتم اندر انتظار
بارها گفتم كه بارت ميكشم باري بدهبر درت يكبار بارم داردم در زير بار
چون از آن گلزار گشتم سوي گلزار آمدمچون هزاران صد هزاران ناله كردم زار زار
روزگار من گذشت و روزگار من گذشتحاليا در ماتم خود ميگذارم روزگار
راح روحي في هواه راح قلبي من هموممرحبا بالموت راحاً ليس فيها من خمار

فاض قلب الفيض من فيض الحكم فيضوضه

كالسحاب الماطر الفياض او فيض البحار

گفتي مرا كه چيست ز خوبان عجيب‌ترز ايشانست آفرينش ايشان عجيب‌تر
در آب و خاك روح دميدم عجب بوددر خون و نطفه صورت انسان عجيب‌تر
گويند آفتاب عجيبسب و مه غريباز مهر و ماة عارض خوبان عجيب‌تر
ابرو و چشم بر رخ خورشيد طلعتانز ابرو و چشم غمزة خوبان عجيب‌تر
ناز و كرشمه خد و قد بس عجب بودگشتن اسير صورت چسبان عجيب‌تر
از جان عجيب تر چه بود در سراي تنعشقست در سراي تن از جان عجيب‌تر
گوشم شنيد قصه مجنون عامريچشمم بديد قصة خود زان عجيب‌تر
خون خوردن كسيست براي كسي عجبآنكه براي بي‌غم ناران عجيب‌تر
اي كاش داشتند ز دل دلبران خبراز دلبري تغافل ايشان عجيب‌تر

رندي و شاعري عجبست از طريق فيض

آنگاه شعرهاي پريشان عجيب‌تر

بكوش ساقي از آن باده ساغري دست آركه بوي ان كند ارواح مست را هشيار
چو روح از آن بكشد دين و دل و بباد دهدچو عقل از آن بچشد افكند سر و دستار
بدل سرور بيارد ز سر غرور بردبديده نور ببخشد خرد خرد ز خمار
بيك پياله شود صد هزار عاقل مستهزار مست بيكجرعه زان شود هشيار
ز كج رويش از آن مي سپهر گردد راستز خواب غفلت از آن مي جهان شود بيدار
از آن مييء كه شود زنده گر بمرده چكداز آن ميي كه بخار ار چگد شود گلزار
از آنشراب كه بالفرض زاهد ار نوشدكند ميا من مستيش محرم اسرار
از آنشراب كه گر منكري از آن بچشدبر غم انف خودش در زمان كند اقرار
از آنشراب كه گرمست اين شراب خوردرهد ز بادة انگور و از صداع و خمار

خيال آن مي شيرين بكله شود افكند

بصبر تلخ مكن كام فيض زود بيار

فروغ نور جمال تو در دل بيدارز دود ز آينه كون ظلمت اغيار
بسوخت غير سراسر در آتش غيرتمنادي لمن الملك واحد قهار
چو سيل قهر جلال احد هجوم آردچه چاره جز كه بجولان او رود اغيار
بساحت جبروتش كجا رسد اوهامچو عقل را ملكوتش ببسته راه گذار
شروق نور ازل شد چو در دلي تابانز اهل دل بربايد بصيرت و ابصار
چه‌سان توان بجمالي نظر توان افكندكه صف كشيده پي دور باش او انوار
كند طلوع چه خورشيد ما حي الاعيانچه جاي نور سنا برق بذهب الابصار
چه دست باز شود عز فرد بي‌پايانكجا بماند از اغيار در جهان آثار

ثناي او مشنو فيض خرز گفتة او

كه نيست درد و جهان غير ذات او ديار

ساقي قدحي بيار سرشارتا هر دو كشيم مي بيكبار
از دست شويم هر دو با هميك مست شويم ما دو هشيار
تن را بدهيم و جبه بر سراز سر برهيم و بار دستار
گرديم دمي ز خويش بيخودباشيم دمي ز خود خبردار
يكرنگ شويم در غم همتا غم شادي و گل شود خار
تا تن همه جان شود درينرهتا جان جانان شود درين كار
تا از من و تو اثر نماندجز او نبود كسي درين دار
هم خود با خويش عشق بازدهم خود باشد خويش را يار
نه عشق بماند و نه عاشقماند معشوق پاك از اغيار

اي فيض تو از ميانه برخيز

تا پرده برافتد از رخ يار

ما را پيوسته بسته بر كاردارد با ما عنايتي يار
دادند بدست خلق ما راپا بسته فتاده‌ايم در كار
دادند عنان بدست سفلهما را كردند بر خسان خوار
هر دم بتن از كسي رسد رنجهر دو بدل از خسي جهد خار
بر دوش گرفته بار خلقيرانيم بره خران بي‌بار
صد شكر خدايرا كه يكدوشاز پهلوي ما نمي‌كشد بار
ما بر دل كس گران نباشيمكو بر دل ما گران شود يار
هر كو بر دوش خلق بارستاو را ندهند نزد حق بار
آنكس كه بگوشة نشيندآسوده ز رحمت خس و خار
ني بار نهد بدوش مردمني بر گيرد بدوش كس بار
وارسته ز جور گلعذارانفارغ ز جفاي خار اغيار
او را نشود كمال حاصلاو را نرسد عنايت از يار
از وي كمتر بگويمت كيستراحت ‌طلبان مردم آزار
زين قوم حذر كن اي برادراز صحبتشان هزار زنهار

چون فيض ستمكش ار نباشي

بر خسته دلان مشو ستمكار

شب همه شب زاري بر در پروردگارروز چو شد ياري خسته دلان فكار
داد گدائي بده بر در الله دوستداد گدايان بده از مدد كردگار
غم ز دل خستگان تا بتواني ببربر در حق نالها تا بتواني بيار
ياد قيامت بروز تا بتواني بكناشك ندامت بشب تا بتواني بيار
كيسة پر زر برو در ره مسكين بريزكاسة چوبين فقر بر در حق شب بدار
شب همه شب جان بده در طلب مغفرتروز چو شدنان بده از طلب كسب و كار
كن سبك از ناله شب دوش ز بار گناهروز ز بهر كسان دوش بنه زير بار
دوش نگردد سبك از غم يك معصيتتا نكشي از خسان جور گراني هزار
باش چو در محفلي دل بخدا ارو بخلقچونكه بخلوت روي روي دلت سوي يار

آنچه نمودم بتو راه صوابست فيض

گر روي اينره رسي زود بپروردگار

گشتم به بحر و بر پي يار بي سيرتا پاي سعي آبله شد ماندم از سفر
بر خشك و بر گذشتم و جستم نشان وياز وي نشان نداد نه خشكي مرا نه تر
از هر كه شد دچار گرفتم سراغ اوكز يار بي‌نشان چه دهد بي‌خبر خبر
جانم به لب رسيد و نيامد بسر مراكس ديده مردة نرسد عمر او بسر
آمد سحر بخواب من آن دزد خواب منهم دزد را گرفتم و هم خواب را سحر
گفتم ز من چه خواهي و گفتا كه جان و دلگفتم كه حاضر است بيا هر دو را ببر
بگرفت جان و دل ز من آن يار دلنوازاو جاي خود گرفت و شدم من ز خود بدر
آيم اگر بخويش دگر باره جان دهمآن خواب را كه روزي من شد در آن سحر

گفتم به فيض خواب ز بيداريت بهست

اينك بخواب ديدي بيداري دگر

ميبرد دل را هوا دستم تو گيرپاي مي‌لغزد ز جا دستم تو گير
پاي دل در دام دنيا بند شداوفتادم در بلا دستم تو گير
روز روشن در ره افتادم به چاهكور گشتم از قضا دستم تو گير
در ره عصيان بسر گشتم بسيتا كه افتادم ز پا دستم تو گير
كار چون از دست شد آگه شدمسر نهادم مر ترا دستم تو گير
آمدم بر درگهت اي كان لطفناتوان گشتم بيا دستم تو گير
بيكس و بيچاره و درمانده‌امعاجز و بي‌دست و پا دستم تو گير
دست و پائي ميزدم تا پاي بودچونكه پايم شد ز جا دستم تو گير
چون تو دل را سر بصحرا دادةهم تو خود راهش نما دستم تو گير
چنگ در لطفت زنم هر دم مبادكردم از وصلت جدا دستم تو گير
فيض را بيگانگان افكنده‌انداي رحيم آشنا دستم تو گير

بر سر خاك رهت افتاده خار

يا معز الاوليا دستم تو گير

بياد عشق ما ميسوز و ميسازبدرد بي‌وفا ميسوز و ميساز
سفر ديگر مكن زينجا بجائيدر اقليم بلا ميسوز و ميساز
چو پروانه بدل نوريت گرهستبگرد شمع ما ميسوز و مي ساز
چو بلبل گر هواي باغ داريدرين گل زار ما ميسوز و مي ساز
دلت از جور ما گر تيره گرددبه اميد صفا ميسوز و مي ساز