بحلواي وصالت گر اميد استدرين ديك جفا ميسوز و مي ساز
گهي در آتش ما شعله ميزنبخوي تند ما ميسوز و مي ساز
گهي در فرقت ما صبر ميكنبه اميد لقا ميسوز و مي ساز
كه از وصل خودش ما كام ميجويدرين نور و ضيا ميسوز و مي ساز
سر زلفم اگر در شستت آيددر آن دام بلا ميسوز و مي ساز
وفا از ما مجو ما را وفا نيستدرين جور و جفا ميسوز و مي ساز
كسان عشق بتان ورزنداي فيض
تو در عشق خدا ميسوز و ميساز
اي كه در گل زار حسنش ميخرامي مست نازميفكن گاهي نگاهي جانب اهل نياز
اي كه سر تا بپا روئي چو خور بنماي روتا به بينم شاهد حق ز آينة ارباب راز
روي دارم سوي آنكو روي دارد سوي اوروي او پيداست در روي اسيران نياز
عيشها دارند ز الطاف نهاني مخلصانقصه الطاف محمود است و اخلاص اياز
آه از ينصورت پرستان تهي از معرفتاز جمال شاهد معني بصورت مانده باز
چند و چند از صورت صورت پرستي شرمدارشاهد معني است حاضر تو بصورت عشقباز
رو بشهرستان معني آر از اين صورتكدهتا كه باشي در ميان اهل معني سر فراز
هر كه دستش كوته از معني است در صورت زندليك بايد كرد معني را ز صورت امتياز
چون نداري معرفت لب را ببنداز گفتگوالعياذ از آستين كوته و دست دراز
از ريا و غل و غش خالي شو اي طاعتپرستصدق و اخلاص و امانت بهتر است از صد نماز
شستن ظاهر ز انواع نجاستها چه سودباطن آكنده است چون از شرك و كين و حرص و آز
از ره عجز و نياز آمد بدرگاه تو فيض
بر دلش بگشا دري اي بينياز چارهساز
گوشة چشمي بسوي دردمندان كن بنازتا به بيني روي ناز خود بمرآت نياز
آنكه از خود رفت از ديدار تو بازار رختباز ميآيد بخود چشمي كند گر باز باز
ناز كن هرچند بتواني كه عاشق ميكشدعاشقان را مغتنم باشند ز اهل ناز ناز
چون بخاطر بگذراني اينكه راهي سر دهيدر زمان آن ناز را آيند جانها بيشواز
مست بيرون آي و از مستان عشقت جان طلبنا كند جانها بسويت بهر سبقت تر كتاز
چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرفچون گذر آري بعمري بر اسيران نياز
چون گذر آري بر اهل دل توقف كن دميتا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز
بر درت خوار ايستاده از تو خواهم يكنظراي بصد تمكين نشسته بر سرير عزّ و ناز
آنكه رويت ديده يكباره دگر بنماش رويتا كند چشمي بروي دلگشايت باز باز
چند باشم در اميد و بيم وصل و هجر تودل مبر يا جان ببر اي دلنواز جان گداز
در فراق خود مسوزانم بده كامم ز وصلرحم كن بر زاريم جز تو ندارم چاره ساز
روي آتشناك بنما تا بسوزد بيخ غم
در فراقت فيض را تا چند داري در گداز
بكين غم فلك بر خواست امروزبيا ساقي كه روز ماست امروز
بگردان جام مي دوران شادي استهواي ساغر و ميناست امروز
بگردش آر چشمان تو ميناستلبانت ساغر صهباست امروز
بخواب آمد مرا خورشيد امشبفروغت بزم ما آراست امروز
گران از بزم رفت و يار بنشستغم از جان و دلم برخواست امروز
صفاي سينها و بادة صافجدال محتسب بيجاست امروز
قيامت قامتي از جاي برخواستاز آن قامت مرا فرداست امروز
مشو غافل كه در مژگانش اي فيضبقتل ما اشارتهاست امروز
ز تو خنجر ز من بنهادن سر
مرا عيد و ترا اضحاست امروز
برون آي و خورشيد رخ بر افروزشب فرقت ماست مشتاق روز
ز هجر تو تا چند سوزد دلمجمالي بر افروز و هجران بسوز
فراق تو تاكي گهي وصل همهمه شب مده گاه شب گاه روز
دلا وصل و هجران شب و روزيستگهي اين گهي آن بساز و بسوز
گهي مست شو گاه مخمور باشگهي پرده در باش كه پرده روز
چو زاهد ز مستيت پرسد بگومرا جايز آمد ترا لايجوز
بجو وصل دايم تو اي فيض ازو
نة قابل اين سعادت هنوز
دامن از دوستان كشيدي بازمهر از عاشقان بريدي باز
زانكه پيوند با تو محكم كردبي سبب مهر بگسليدي باز
مي ندانم دگر چه بد كردممي نگوئي ز تن چه ديدي باز
خسته كردي دلم بجور و جفاوز سر رحم ننگر يدي باز
در حق دوستان مخلص خودسخن دشمنان شنيدي باز
مي نهم از غم تو سر در كوهجامة صبر من دريدي باز
گفته بودي وفا كنم با فيض
گفتي و مصلحت نديدي باز
اي دل ار بگذري ز عشق مجازبر تو گردد در حقيقت باز
چو به پهناي راه ميگردياز براي حقيقت است مجاز
راه بسيار رو بمقصد كنراه نبود مگر براي جواز
بهل اين قوم بي حقيقت رااسب همت ز مهرشان در تاز
آتش پر شرند و پر ز شررذرة نيست سوز سانرا ساز
روزگاري دل ترا سوزندتا كه كردند يكدمت دمساز
آتشي در دل تو افروزندكاين وصالست با هزاران ناز
جگرت خون كنند گه ز فراقگاهي از وعدههاي دور و دراز
بهر شان چند آب رو ريزييا گذاري بخاك روي نياز
دست از دل ز مهرشان بكسلتا كند در فضاي حق پرواز
جاي حق است دل بوب از غيرغير باطل بود بحق پرواز
حق چنين گفت در دل من فيض
آنچه حق گفت با تو گفتم باز
اي خفته رسيد يار برخيزاز خود بفشان غبار برخيز
همين بر سر لطف و مهر آمداي عاشق يار زار برخيز
آمد بر تو طبيب غم خواراي خسته دل نزار برخيز
اي آنكه خمار يار داريآمد مه مي گسار برخيز
اي آنكه به هجر مبتلائيهان مژده وصل يار برخيز
اي آنكه خزان فسرده كردتاينك آمد بهار برخيز
هان سال تو و حيوت تازهاي مردة لاش يار برخيز
اي كاهل سست چند خسبيهين چيست بكار و يار برخيز
هين مرغ سحر بنغمه آمدجانرا تو بنغمه آر برخيز
آهي ز درون خسته بر كشاز ديده سرشك بار برخيز
فرصت تنگست و كار بسياربر خويش تو رحم آر برخيز
كاري بكن ار تنت درست استور نيست شكسته وار برخيز
رو چند بسوي پستي آريسر راست نگاهدار برخيز
ترسم كه نگون بچاه افتيبرخيز ازين كنار برخيز
ياران رفتند جمله بشتابتأخير روا مدار برخيز
ما ناپاي تو درنگار استدستت گيرد نگار برخيز
خواهي تو باضطرار برخواستحالي تو باختيار برخيز
اصحاب اگر بخواب رفتند
اي فيض تو زينهار برخيز
يكديگر را عيب ميجويند خلقان در لباسور نباشد عيب بشمارند خلقان در لباس
هر كسي عيبي كه دارد ميكند پنهان ز خلقعيب جانرا در سكوت و عيب ابدان در لباس
عيبجويان از سكوت كس برون آرند عيبوز لباسش هم برون آرند پنهان در لباس
تا بيكديگر نشستند اين گروه عيب جوآن ازين بيپرده جويد عيب و اين زان در لباس
فاسقان بيپرده ميگويند عيب يكدگرصالحان گويند عيب اهل ايمان در لباس
يوسفان از دست گرگان گر درون چه روندپوستين يوسفان درند گرگان در لباس
آنكه را عاجز شوند از جستن عيب صريحصد فسون آرند تا بندند بهتان در لباس
از هنر آنكس كه عاري باشد او را چاره نيستغير آنكو عيب بندد بر نكويان در لباس
خيل دانايان كه خوي حق در ايشان جاي كردعيب معيوبان كنند از خلق پنهان در لباس
صدهزاران آفرين بر جان بينائي كه اوخلق را بينند همه از عيب عريان در لباس
عيب فيض را كرد پنهان از خلق ستارالعيوباز حسد ليكن برو بندند بهتان در لباس
خواستم تا من نگويم عيب اخوان چاره نيست
بر زبانم رفت عيب عيبجويان در لباس
درد دل ما ز يار ما پرساحوال نهان ز آشنا پرس
چون بنده خداي را شناسداوصاف خدا هم از خدا پرس
سرّ اسماء ملك ندانداو ادني راز مصطفي پرس
رازي كه خدا بمصطفي گفتاز غير مجوز مرتضا پرس
كي ميداند اسير تقديراسرار قدر هم از قضا پرس
اين مسئله متقيان ندانندافسانة عشق را ز ما پرس
سر را از كبر ساز خاليآنگاه سخن ز كبريا پرس
زين شيفته حال دل چه پرسيزان زلف بجو و از صبا پرس
گر فيض خمش كند ز گفتن
سر خمشي ز گفتها پرس
دل را عبرت ازين جهان بسجان را عرفان جان جان بس
سر را سوداي عشق جاناناز لذتهاي جاودان بس
چشم و گوش و زبان و دل راقرآن و حديث و شرح آن بس
تن را خلقان و قرض نانياز نعمتهاي اين جهان بس
آنگو راضي به اين نباشداو را رنج و غم روان بس
آلوده معصيت چو شد نفساقرار و انابت و فغان بس
آنرا كه بصبر چارة سازدبيرون ز حساب اجر آن بس
آن مؤمن صالحالعمل رافردوس و نعيم جاودان بس
چون فيض انيس جان چو خواهي
ياد جانان انيس جان بس
يك غمزة جان ستان مرا بساز وصل تو كام جان مرا بس
تا هستي آن شود يقينمدشنامي از آن دهان مرا بس
از عشرت و عيش و كام دنيادرد دل و سوز جان مرا بس
آب گرمي و نان سردياز نعمت اين جهان مرا بس
دل مي ندهم به دلستانانآن دلبر دلبران مرا بس
كي عشوه شاهدان نيوشمآن شاهد شاهدان مرا بس
دل كي بندم به فانيان فيض
آن ساقي بانيان مرا بس
در دلم مهر ماهرئي بسدر سر از عشقهاي و هوئي بس
آب چشم و هواي دل داريآتش عشق و خاك كوئي بس
چون مرا نيست تاب بزم وصالسر كوئي و جستجوئي بس
بخيال از وصال خرسندمز آب دنيا مرا سبوئي بس
زان دهان قانعم به دشنامييادم آرد بگفتگوئي بس
دست در گردنش نيارم كردزان رخ و زلف رنگ و بوئي بس
هر دو عالم فداي يك مويش
فيض را مويه و موئي بس
اي نگاه خفتهات صياد كسغمزة مستانهات جلاد كس
باد ويران از غمت دلهاي مااي خراب توبه از آباد كس
كم مباد از عاشقان بيداد تواي فداي جور و ظلمت داد كس
اي كه هم شادي ز تو هم غم ز توشاد ميكن خاطر ناشاد كس
اي ز نو بر عشقان بيدادهاغير بيداد تو ندهد داد كس
كي رسي هرگز بفرياد كسييا رسد هرگز بتو فرياد كس
اي كه در ياري كسانرا روز و شبهيچ ميآري تو هرگر ياد كس
فيض از بيداد تو شد داد خواه
كي دهد بيداد خوبان داد كس
تا در رخت ديد سيماي آتششد اين دل من مأواي آتش
از عشق نامي من ميشنيدمكي ديده بودم در پاي آتش
از رشك رويت وز رشك خويتسوزد سراپا اجزاي آتش
زلف سياهت بر روي ماهتمانند دوديست بالاي آتش
تا در دل من جا كرد عشقتجا كرد در سر سوداي آتش
بر سينهام گوش بگذار و آنگهتا نشنيده باشد غوغاي آتش
در آتشت فيض در فيضت آتش
هم آتشش جا هم جاي آتش
در عشق ديدم غوغاي آتشزين پس ندادم پرواي آتش
كو آشنا شو با عشق آن كوخواهد به بيند درياي آتش
در آتش عشق هر كس كه سوزدكي باشد او را پرواي آتش
دوزخ ندارد بر عاشقان پايكاين دست عشق است بالاي آتش
در عالم عشق من هر دو ديدمدرياي آتش صحراي آتش
اندر سرم من بهر تماشابشنو در آنجا هيهاي آتش
تا هر كه آيد جز دوست سوزد
شد اين دل فيض مأواي آتش
بتي از دور اگر بيني مرو پيشكه من ديدم سزاي خويش از خويش
بكوي دلبري افتد گذارتبهر دو دست گير اي دل سر خويش
در آن كو صد بلا ميآيد از پسدر آن كو صد خطر ميخيزد از پيش
شود تن زار و جان مأواي انوارجگر از غصه خون دل از جفا ريش
گهي از غمزة بر دل خورد نيرگه از مژگاني آيد بر جگر نيش
گه از زلفي بجان آيد كمنديگه از گيسوئي افتد دل بتشويش
چها از عشق اينان من كشيدمهنوزم تا چه آيد بعد ازين پيش
طبيبانرا ز غم دل خون شود خوناگر دستي نهندم بر دل ريش
برسوائي كشد آخر مرا كارندارم طاقت كتمان ازين پيش
مگر عشق خدائي گيردم دستكه سازم عاشقي را مذهب و كيش
رساند تا مرا آخر بجائيكه نبود حد انساني ازين بيش
خدايا فيض را عشق رسائي
كرم كن از محبت خانة خويش
اي كه ميجوئي برون از خويشتن دلدار خويشدر درون جان تست از خويشتن جويار خويش
پردة دلدار تو جوياي دلدار تو استجستجو بگذار تا بيني رخ دلدار خويش
گر نداري تو بصر وام كن از وي بصرتا به بيني در درون جان خود دلدار خويش
از گل رويش درون خويش را گلزار كنزين گلستانها گذر كن باش خود گلزار خويش
بگذر از دري كه آب و گل بود بنياد آنمسكن از دل ساز و از جان دار با خوددار خويش
از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دلهم دار خويش باش و هم تو خود ديّار خويش
گر تجارت ميكني خود را بيار خود فروشتا زيانت سود گردد باش خود بازار خويش
بيبصيرت كار كردن پشت برره كردنسترو بصيرت كن پس روي كن در كار خويش
بار بر كس گر نهي دوش خودت گردد گراندوش خودخواهي سبك بر كس ميفكن بار خويش
در حقيقت هست آزار كسان آزار خودبگذر از آزار كس فارغ شو از آزار خويش
فيض را بس زار ديدم گفتمش زار كة
گفت حاشا يار من من زار خويشم زار خويش
رفتيم من و دل دوش ناخوانده بمهمانشدزديده نظر كرديم در حسن درخشانش
ديديم ز حسن احسان ديديم در احسان حسندل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش
مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جاناين را بگرفت انيش آنرا بربود آنش
دل يافت بنزدش يار بنشست بر دلدارجان ز لطف جانان ديد پيوست بجانانش
دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمانهريك چو بديد او بود خود چاره و درمانش
دل داد بعشقش جان بگرفت دو صد چنداناي كاش شدي صد جان هر لحظه بقربانش
جان داد بعشق ایمان بستند بعوض ایقان ايمان چون به ايقان داد با عين شد ايمانش
چشيعني چو نفهمد فيض حاجب تو بفهمانش
چون نيك نظر كردم در عالم بيهوشي
ديّار نديدم هيچ جز حسن و جز احسانش
سحر رسيد ز غيبم بكوش هوش سروشكه خيز و از لب ما بادة طهور بنوش
از آن سروش شدم مست و بيخود افتادمشراب تا چه كند چون سروش برد از هوش
گذاشتم تن و با پاي جان روانه شدمروان روان شد و تن تن زد از سماع سروش
بقدسيان چو رسيدم مرا گرفت از منصلاي ساقي ارواح و بانگ نوشانوش
ندا رسيد دگر بار كاي قتيل فراقبيا و از لب ما شربت حيات بنوش
ز پاي تا سر من مو بمو دهاني شدچشيد ذوق حياتي از آن خجسته سروش
مرا گرفت ز من خود بجاي من بنشستفؤاد من شد و چشم من و مرا شد گوش
نهاد بر سر من زان حيات سرپوشيكه مرگ دست ندارد بزير آن سرپوش
حياة غيب رسيد و سر مماة رسيد
چنان بريد كه ننشست ديك فيض از جوش
بيا ساقيا بر سرم نور پاشكه از حدّ مستي گذشت انتعاش
ز عشقست تا روز مستيش پودبجز ساقي من از دل خوش قماش
پياپي بده ساقيا جام ميكه بي مستيم نيست ممكن معاش
بده سفال شكسته ميماگر جام زرين نباشد مباش
اگر محتسب گويدم درچةبگويم شرابست و مستيست فاش
چه پنهان كنم از كه پنهان كنمبداند كسي گو بدان هر كه باش
چو نتواني از حق نهفتن گنهچه ترسي ز واعظ بترس از خداش
مرا از درون هست مستي ندامكه دارم ز خود بادة بي تلاش
مي كهنهام ار برون نو بنوفزايد بدل دم بدم انتعاش
ز مي آنقدر خرقهام پاك نيستكه پير مغانش نگيرد بلاش
بنوش آنچه در ساغرت ميكنندترا نيست كاري بدرد وصفاش
سر توبه را گر ببرند فيض
ز چشمان ساقي دهد خونبهاش
ميكنم هرچند پنهان ميشود اين راز فاشعشق را نتوان نهفتن هست بيجا اين تلاش
دل ز من بردي ببر جان نيز اگر خواهي رواستهر دو عالم باشد ار قربان يكموي تو باش
مدعائي نيست دلرا غير جان كردن فدامدعي گر غير اين گويد سپردم با خداش
مرغ دل خواهد كه بر گرد سرت گردد مدامگر بجان ميشد ميسر بنده ميكردم تلاش
ماه و خورشيد فلك شمع و پري حور و ملكهر فروزان روي پيش روي تابان تولاش
سرو شمشاد و صنوبر كي رسد بر قامتتهر سهي قدي بلاگران بالاي تو كاش
دل بر آن نايد عبث آن زلف را بر هم مزناين دل آشفته جز زلف پريشان نيست جاش
اي كه گفتي نيست خوبانرا وفا بردار دلاز پي دل ميرود كاري ندارم با وفاش
گر تو گوئي دل نسازد با جفاي گلرخانديده سازد با رخش كو دل نسازد با جفاش
هركسي خواهد كه از خود دفع گرداند بلا
فيض ميخواهد كه باشد تا كه باشد در بلاش
بغم خوردن بنه دل شاد ميباشخدا را بندة آزاد ميباش
هوا را پشت پا زن خاك ره شوتهي دست از جهان چون باد ميباش
بر افكندگان افكندگي كنبر سنگين دلان فولاد ميباش
خليل حق چه بيني شو ذبيحشبنمرودي رسي شداد ميباش
چو بيني موسي ميباش هرونو گر فرعون ذوالاوتاد میباش
بعاد ار بگذري ميباش صرصرچو برخوردي بهودي هاد ميباش
بيا شاگردي آل نبي كنجهانرا سربسر استاد ميباش
از ايشان گير تعليم قواعدپس آنگه صاحب ارشاد ميباش
خدا را بندگي كن در همه حالچو فيض ازهر دو كون آزاد ميباش
اگر خواهي رهي سوي حقايق
رسوم شرع را منقاد ميباش
چو مرد او شدي مردانه ميباشچو مست او شدي مستانه ميباش
اگر در سر هواي دوست داريز خويش و آشنا بيگانه ميباش
چه خواهي لذت مستي بيابيشراب عشق را پيمانه ميباش
چه درهاي سعادت بازخواهيكليد عشق را دندانه ميباش
چو زلف او پريشان شد بصد دلدرو آويز خود را شانه ميباش
و گر زلفش شود زنجير عشاقبرو عاشق شو و ديوانه ميباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مينالو گر شمعست رو پروانه ميباش
اگر جز جان تو مسند كند دوستفغان كن ناله كن حنانه ميباش
تو يك قطره ز بحر لامكانيدرون اين صدف دردانه ميباش
خمش كن گفتگو بگذار اي ميباش
دهانرا مهركن بي چانه ميباش
يار آمد يار پيش دويدشهم دل و هم جان پيش كشيدش
هرچه بخواهد بنزد وي آريدهر چه بگويد سر بنهيدش
دل خود كه بود جان خود كه بودمحو شويدش محو شويدش
غيري ابدي هستي فروشدبخنجر لا سر ببريدش
غير كه باشد سوي چه باشدهي بكشيدش هي بكشيدش
عشق دوست را چه حلاوتستالصّلا ياران هي بچشيدش
خامي ار گويد عشق چه باشدآتش بزنيد خوش به پزيدش
محتسبي اگر گراني كندرطل گراني پيش نهيدش
عشق فيض را گرديد ميهمان
از دل و از جان خوان بكشيدش
دلبرا درد مرا درمان تو باشعاشقانرا سر توئي سامان تو مباش
درد بيدرمان مرا در جان ز تستهم دواي درد بي درمان تو باش
شد دل بريانم از تو داغدارمرهم داغ دل بريان تو باش
در ره تو جان و دل كردم فدامر مرا هم دل تو و مرهم تو باش
دل برفت و جان برفت ايمان برفتدل تو باش و جان تو باش ايمان تو باش
بي دلانرا دلبر و دلدار توعاشقانرا جان تو و جانان تو باش
از سر هر دو جهان برخواستم
فيض را هم اين و هم آن تو باش
اي دل اندر راه او ده اسبه ران را جل مباشچست ران چالاك رو لابث مشو كاهل مباش
تا جمال او نه بيني يك نفس ساكن مشوتا نيايي وصل ره رو رهن هر منزل مباش
خويشتن را بيمحابا در خطرها در فكندر ميان بحر رو وابسته ساحل مباش
راه دور و وقت دير و مركبت زشت و ضعيفبال عشقي چو بپر در بند آب و گل مباش
دمبدم در هر قدم هوش دگر در سر در آرآگهي در آگهي جو مست لايعقل مباش
آگهي گر نيستت با عشق ميكن احتياطرو دليلي جو چو عقلت نيست بي عاقل مباش
جمله عالم را همه حق دان و در حق ثبت شوحق شنو حقگوي و حقبين حق شنو باطل مباش
چون حديث او كني سر تا بپا گفتار شوچون شراب او كشيدي مست شو غافل مباش
تا تواني همچو فيض از مغز كو بگذر ز پوست
همچو شعر شاعر بيمغز ولا طايل مباش
سلسله فكر را در ره دانش بكشتا برسي منزلي كان نبود محرمش
چونكه بدانجا رسي باده عرفان بنوشپس ز پي معرفت ذوق محبت بچش
نور محبت چو تافت بر دل و بر جان توبادة ناب ازل از خم وحدت بكش
در ره عشق حبيب تا بتواني بكوشمحنت اگر رو دهد تا بتواني بكوش
شاد بزي عنقريب وار هي از چارونهكام بگير از حبيب خارج ازين پنج و شش
چونكه بلي گفته وقت سماع الستوصل ترا حاصلست ليك پس از كش مكش
آنكه رعايت نكرد شرط بلي را نخستكوش بلي گوش گير سوي مناديش كش
حكم كند تا بر او آنچه مر او را سزاسترهزن و كمره بحق وارهد ار كش مكش
شرط بلاي الست معرفت اولياست
فيض چو تو عارفي جان و دلت باد خوش
چو جان ز قدس سرازير گشت با دلريشكه تا سفر كند از خويشتن بخود در خويش
فتاد در ظلمات ثلاث و حيران شدنه راه پيش نه پس داشت ماند در تشويش
ز حادثات و نوايب به بر و بحر افتادبلند و پست بسي آمده بره در پيش
هم از مقام و هم از خويشتن فرامش كردفتاد در ظلمات حجاب مذهب و كيش
يكي بچاه طبيعت فرو شد آنجا مانديكي اسير هوا گشت و شد محال انديش
بلاف كرد گهي دعوي الو هيتگهي گزاف سخن گفت از حد خود بيش
يكي بعالم عقل آمد و مجرّد شديكي باوج علا شد بآشيانه خويش
يكي چو فيض ميان كشاكش اضداد
اسير بي دل و بيچاره ماند در تشويش
در ميكده دوش رند قلاشميگفت به پاكباز اوباش
كز سرّ حقيقتم خبر دهيك نكته بگو برمز يا فاش
گفتا سخن برهنه خواهيبشنو تو ز عور مفلس لاش
جز ذات يگانه مجردكس نيست در اينسرا تو خوشباش
پيوسته موحد است خود راپنهان شده لام و الف در الاش
هر كو فاني دروست باقيستمن مات من الهوي فقد عاش
اين حرف اگر فقيه فهمدشاباش زهي فقيه شاباش
چون فيض اگر شوي مجرّد
بس فيض كه يابي از سخنهاش
آمد خيالش دوشم در آغوشبگرفت تنگم رفتم از هوش
هشيار گشتم ديدم جماليكز ديدنش عقل گشت مدهوش
گفتم ميم ده تا مست گردمگفتا كه پيش آيي از لبم نوش
چون پيش رفتم تا گيرمش لبلب ناگرفته رفت از سرم هوش
زان پس دگر من خود را نديدمتا آنكه گشتم از خود فراموش
گوئي كه من خود هرگز نبودماو بوده تنها من بوده روپوش
بودم نقابي يا خود سرابياو بوده هم دوش خود را در آغوش
ني مست بودم ني هست بودمبودم خيالي در خواب خرگوش
اين قصه را فيض جائي نگوئي
ميدار در دل ميباش خاموش
دل از من برد ترك قباپوشبسته كمر من در خيل هندوش
از حد چو بگذشت ايام هجرشدر خفيه رفتم تا بر سر كوش
گفتم وصالت گفتا رخ دوستتا وقتش آيد اكنون تو ميكوش
گفتم نگاهي گفتا كه زود استچندي بحسرت خون جگر نوش
گفتم كه لطفي گفتا كه خاميدر ديگ قهرم يكچند ميجوش
گفتم كه زلفت زد راه دينمگفتا چه ديني پر زهد مفروش
گفتم كه خون شد دل در غمت گفتدر ياد ما كن دل را فراموش
گفتم كه هجرت بنياد ما كندگفتا كه اي فيض بيهوده مخروش
رفتم كه ديگر حرفي بگويم
بر لب زد انگشت يعني كه خاموش
عشق درديست از خزانة خاصعشق را كي دهند جز بخواص
جهد كن تا ز اهل عشق شويكه بجز عشق نيست راه خلاص
گر فلاطوني و نداري عشقعامي عامي نة ز خواص
عمر بيعشق اگر گذشت ترااوفتادي ولات حين مناص
عام باشي و عشق هست تراميشوي عنقريب خاص الخاص
اهل علمي كه خالي از عشقندعلماشان مخوان بگو قصاص
فيض اگر عاشقي سخن بس كن
گفتگو را بمان بقاضي وقاص
عالم چو خاتميست كه اين است عشق قصاز قصهاست قصة عشق احسن القصص
حق در كلام خويش بآيات مستبيندر شأن عشق و رتبه عاليش كرد نص
ارواح ما ز عالم قدسست و كان عشقمحبوس در بدن شده كالطير في القفص
روزي چو كرد حصه مقسم قرار دادخون جگر وظيفة عشاق زان حصص
بس دور شد كه دور فتاديم ز اصل خويشطول النوي بحر عنا هذه الغصص
عاشق فناي خويش طلب ميكند مداماهل عزيمتست نميجويد او رخص
از دست عشق جان نبرد فيض از آنكه نيست
در خيل اهل عشق از او هيچكس اخص
عبرت بگير اي دل ازين دهر پر غصصز احوال انبيا و سلاطين شنو قصص
بنگر چها ز قوم كشيدند انبيابس جرعهاي خون كه كشيدند از غصص
حق كرد بر خواص مو كل بلاي خويشقسمت زياده داده كسي را كه بود اخص
شاهان نگر كه با دل پر حسرت از جهانرفتند سوي گور ز قصر مشيد جص
دانا در اينجهان ننهد دل تنش در وچون جان اوست در تن چون مرغ در قفص
بر راستي كار جهان اين دليل بسكو كرد بر جفاش بكردار خويش نص
فرياد ميكند كه من اينم مخور فريباز بهر خود مجوي در آميزشم رخص
پنهان نميكند بدي خود چو اهل غدرپيدا و روشن است بديهاش چون برص
اي فيض قسمتيست معدّل نعيم و غم
بر اهل نشأتين مساوي بود حصص
توشه عام و بنده بنده خاصخدمتت را غلام با اخلاص
گر نوازيم از خواص شومور كشي در غمم ز خاص الخاص
هر كه در چون تو شاهدي دل بستتا سر و جان بتاخت نيست خلاص
دو جهان شد مسخر حكمتتا كه بر وحدت تو باشد ناص
ميكشد هر كجا كه ميخواهدعاشقان را گرفته عشق نواص
هر دلي كو بدام عشق افتادنيست او را نه زان مفرنه مناص
شاهدان خلق را شهيد كنندنه بر ايشان ديت بود نه قصاص
زانكه عشاق كشته عشقندعشق را جايز است قتل خواص
سخن فيض چون شكر گردد
زان لب لعل گردهيش مصاص
بر جمال تو هست خالت نصخط بود نيز بر كمالت نص
نزد بينا دو شاهد عدلندخال و خط هر دو بر جمالت نص
شاهد خط شود چو شاهد روزخال كتمان كند بحالت نص
نزد قاضي شود شهادت ردمحو گردد ز خط و خالت نص
چونكه آن زور كرد اين كتمانچون توان كرد بر جمالت نص
نون ابرو وصاد چشمت نيزهر دو هستند بر جمالت نص
يك بيك زين دو چون نكول كندهر دو باشد بر انفعالت نص
باز چون خال و خط شود بيرنگهر دو باشند بر زوالت نص
بر ثبات خيالت اما هستصورت اول خيالت نص
در سر فيض نقش اول حسن
هست بر حسن بيزوالت نص
غم با دلت آشناست اي فيضجانت هدف بلاست اي فيض
هر درد و غمي كه روز و شب زادبر جان و دلت قضاست اي فيض
هر فتنه كه از سپهر آيداندر سر تست جايش اي فيض
خم و دردي كه از حبيبتبي مرهم و بي دواست اي فيض
چه زخم و چه درد هرچه او كردهم مرهم و هم شفاست اي فيض
رد تو دوا غم تو شاديستچون روي تو با خداست اي فيض
حاشا كه ز غم كني شكايت
داني چو غم از كجاست اي فيض
عمر تو همه هباست اي فيضدرد دينت كجاست اي فيض
بهر دنيا مباش غمناكتا در نگري فناست اي فيض
روي دل ازينجهان بگردانبنگر كه چه در قفاست اي فيض
خود ميداني كه در قيامتز آشوب و بلا چهاست اي فيض
چون كار ز دست ما برون شددرديست كه بيدواست اي فيض
ما نا مفتون شاهدانيرنگ ز ردت گواست اي فيض
كردم بطبيب حال خود عرضگفت از اثر است اي فيض
گفتم كه هوا ز سر بدر شدگفتا هوا بجاست اي فيض
غافل منشين ز فتنة نفساين نفس تو اژدهاست اي فيض
بگذار حديث نفس و بگذر
بس شر كه ز گفت خواست اي فيض
عشقت ره و رهنماست اي فيضجز عشق رهي كجاست اي فيض
در عشق به بين جمال مقصودعشق آينه خداست اي فيض
جان و دل ما بعشق باقيستعشق آب حيات ماست اي فيض
هم در ره عشق كان شاديستغمهاي دگر بلاست اي فيض
از عشق طلب هر آنچه خواهيكو معدن هر عطاست اي فيض
ز عشق توان ز فتنه رستنعشق آفت فتنهاست اي فيض
در عشق گريز و در غم عشقجز عشق همه فناست اي فيض
پيوسته ز عشق فيض جو فيض
كو منبع فيضهاست اي فيض
سمآء الناس المعشاق ارضلهم في ارضهم طي و فرض
سماء العاشقين ذات طيو للناس لها طول و عرض
فلو للناس في الغد فيض ارضلنا في قبضه اليوم ارض
و ارض العشق فيحاء عجيبففي الطي لها طول و عرض
فلو بذل الدراهم فرض قومفبذل الروح للعشاق فرض
فلو تبديل ما كان قرضالنا تبديل عين الذات قرض
الايا فيض امسك حسبك الان
و حسب القوم مما فاض عرض
غير عشق رخ دلدار غلط بود غلطهرچه كرديم غير اين كار غلط بود غلط
هر چه گفتيم و شنيديم خطا بود خطاجز حديث لب دلدار غلط بود غلط
كاش اول شدمي از دو جهان بيگانهآشنائي بجز آن يار غلط بود غلط
اينكه گفتند وفائي بجهان ميباشدما نديديم وفادار غلط بود غلط
يار غمخوار وفادار بجز دوست نبودسخن ياري اغيار غلط بود غلط
هوس گلشن فردوس سبك بود سبكعشوه دنيي غدار غلط بود غلط
اي برادر ز من راست شنو حرف درستهرچه جز يار و غم يار غلط بود غلط
فيض جز عشق و غم عشق ديگر چيزي نيست
كار ديگر بجز اين كار غلط بود غلط
حرف بيگانگي يار غلط بود غلطسخن دوري و آزار غلط بود غلط
آشنا بود وفادار و بدلها نزديكغير اين در حق آن يار غلط بود غلط
راست آن بود كه مستان غمش ميگفتندسخن مردم هشيار غلط بود غلط
يار با ماست نه دورست نه بيكار ز ماآن سخنهاي دل آزار غلط بود غلط
هرچه گفتيم و شنيديم باو بود و ازوتهمت صحبت اغيار غلط بود غلط
حسن او بود كه بر روي بتان جلوه نمودحسن اغيار جفاكار غلط بود غلط
عشق او بود كه آتش بدل و جان ميزدعشق خوبان ستمكار غلط بود غلط
عمر آنست كه با دوست سرايد اي فيض
هر چه كرديم جز اين كار غلط بود غلط
سوي ما ميكني نگه بغلطدل ما می بری ز ره بغلط
با دلم لطف اگر كني سهلستمی کند آدمی گنه بغلط
رغم من سوي غير مينگريدل من می کنی سیه بغلط
گر مرا ديگري ز كوچه مقصودنگه خود میکنی تبه بغلط
باز گردی ز کوچه مقصودگر دوچارم شوی بره بغلط
شاه فرمان روا توئي ايجانديگران راست نام شه بغلط
نيست جاي سپاه غم دل مناين طرف آمد اين سپه بغلط
لطفت از بهر غير عمداً هست
فيض را نيست هيچگه بغلط
روي دل سوي هوا كردم غلطجاده در راه خدا كردم غلط
چشم عقلم بود و بستم كاشگيكور بودم از عما كردم غلط
يا گمان بردم هوا هم رهبريسترهزني را رهنما كردم غلط
دل نميبايست بستن در هوادل چو بستم در هوا كردم غلط
كاشكي يكبار بودي يا دو باراندرين ره بارها كردم غلط
كاشكي يك يا دو جا بودي غلطگام و گام و جابجا كردم غلط
هيچ كس با من نميگويد درستكز كجا اين راه را كردم غلط
اي عزيزان روز روشن راه راستچشم بينا از كجا كردم غلط
بست چشم عقل را دست هوا
فيض را از هوا كردم غلط
اي رهنما گم شدگان اهدنا الصراطوي چشم راه روان اهدنا الصراط
در دوزخ هوا و هوس ماندهايم زارگم كردهايم راه جنان اهدنا الصراط
بگذشت عمر در لعب و لهو بي خوديشايد تداركي بتوان اهدنا الصراط
ره دور وقت دير و شب تار و صد خطرمركب ضعيف و جاده نهان اهدنا الصراط
غولي ز هر طرف ره وا مانده زندهآه از صفير راهزنان اهدنا الصراط
ني ره بسوي سود و نه سوي زيان بريماي از تو سود و از تو زيان اهدنا الصراط
از شارع هوا و هوس در نميرويمگاهي در اين و گاه در آن اهدنا الصراط
رفتند اهل دل همه با كاروان جانما ماندهايم بيدل و جان اهدنا الصراط
گم گشت فيض و راه بجائي نميبرد
اي رهنماي گمشدگان اهدنا الصراط
هر آنكه سوي تو آمد شد از فنا محفوظبزير ساية لطفت شد از بلا محفوظ
ز خوف و حزن پناهيست كعبة وصلتدرين پناه بود جان زهر عنا محفوظ
اشارهايست ز ابرو و چشم و تير و كمانكه تا بما نگريزي نة زما محفوظ
فرو گذاشت ز رخ آن دو عروة وثقيكه هر كه چنگ بما زد شد از بلا محفوظ
بزير سبزة خطّش نهفته لب ميگفتكه آب چشمة خضر است نزد ما محفوظ
تو تا بخود نگري مرگ با تو دارد كارز خود برآي كه تا باشي از فنا محفوظ
تو چند باشي حافظ رسوم مردم رابيا بدرگه ما تا شوي بما محفوظ
بسوي مأمن عشق خدا گريز اي فيضكه تا زخويش رهي گردي از فنا محفوظ
كسي كه غور كند نكتهاي شعر مرا
شود ز جهل و ضلال ايمن از خدا محفوظ
اي يار مخوان ز اشعار الا غزل حافظاشعار بود بيكار الا غزل حافظ
در شعر بزرگان جمع كم يابي تو اين هر دولطف سخن و اسرار الا غزل حافظ
استاد غزل سعديست نزد همه كس ليكندل را نكند بيدار الا غزل حافظ
صوفيه بسي گفتند درهاي نكو سفتنددل را نكشد در كار الا غزل حافظ
در شعر بزرگ روم اسرار بسي درج استشيرين نبود اي يار الا غزل حافظ
آنها كه تهيدستند از گفتة خود مستندكس را نكند هشيار الا غزل حافظ
غواص بحار شعر تا در بكفش افتدنظمي كه بود در بار الا غزل حافظ
شعري كه پسنديده است آنست كه آن داردآن نيست بهر گفتار الا غزل حافظ
اي فيض تتبع كن طرز غزلش چون نيست
شعري كه بود مختار الا غزل حافظ
اهل دنيا را ز جان كندن چه حظاز عناي جان و برنج تن چه حظ
مرگ را نشناختن تا وقت مرگغافلان را از چنين مردن چه حظ
سعي كردن بهر دنيا روز و شبناگهاني مردن و ماندن چه حظ
خواجه را از جمع كردنها چسودتخم حسرت در جهان كشتن چه حظ
عاقلانرا از مراعات رسومجز مشقتهاي جان و تن چه حظ
اهل عزت را ز عزوّ سروريجز مراعات گران كردن چه حظ
كار عقبا را پس افكندن چه سودفوت كردن وقت تا رفتن چه حظ
زينت دنيا ندارد چون بقاعاقلانرا دل در آن بستن چه حظ
فيض را زين پندهاي بيهده
گفتن و بنوشتن و خواندن چه حظ
بي دلانرا از نكو رويان چه حظرأفت دين و بلاي جان چه حظ
زاهدان را چون ز خوبان بهره نيستاز دل ايشانرا چه سود از جان چه حظ
شاهدان را از جمال خود چه ذوقعاشقانرا از غم اينان چه حظ
چون كسي را تاب ديدار تو نيستاز جمالت اي مه تابان چه حظ
تا نگه كردي دلم را بردةزين نگاه دلربا اي جان چه حظ
دل بري و دين بري و جان برياز تو اي بر همزن سامان چه حظ
درد تو چون خستگان را راحتستخسته را از جستن درمان چه حظ
هجر تو جان ميستاند وصل دلمرمر ازين وصل وزين هجران چه حظ
درد تو در دست و درمان نيز درد
فيض را زين دردو زين درمان چه حظ
خورشيد روئي گرديد طالعدردم نهان شد چون برق لامع
گر ايستادي آتش فناديهم در مدارس هم در صوامع
آنرا كه ديدش طالع قوي بودوانكو نديدش از ضعف طالع
اين ماه رويان كم رو نمايندآنماه چرخست كان هست طالع
از بس عزيزند از كس گريزندديدارشانرا باشد موانع
مهر زمين را مه مه توان ديدمهر فلك هست هر روز طالع
خورشيد رويان هرجا نباشندخورشيد چرخست كان هست واسع
ساقي بده مي بيگانة نيستاز خويش رفتم ديگر چه مانع
بگذار اي فيض اشعار باطل
از حق سخن گو كان هست نافع
نحم خيالت گردد چو طالعدر چرخ آيند اهل صوامع
رو مينمايد دل ميربايدليكن نپايد چون برق لامع
آن هم بوقتي بر نيك بختيكو كرده باشد رفع موانع
گه دل ربايد گه جان فزايدگه غم زدايد دارد منافع
دلخستگانيم بر خاك كويتتا تو كرائي بختست و طالع
بر درگه تو بهر شفاعتجز تو نداريم خود باش شافع
ديگر نگوئي اي فيض الا
شعري كه باشد اندر مجامع
اياك ادعوا انت السميعاياك ارجوا انت الشفيع
همت بلندم كوتاه دستمانت الرفيع انت المنيع
هر جا كنم رو روي تو بينمبالا و پستي انت الوسيع
يا من احاط بكل شيءوالكل احصي انت الجميع
دنياي من تو عقباي من تو هم اين و هم آن انت البديع
طي كن كتابم وقت حسابمبگذر ز من زود انت البديع
كأساً اذقني من عين حبّك
فيض الفیض يدعوا انت السّميع
يار بما نكرد صبر و شكيب را وداعناله ما اثر نكرد صبر و شكيب را وداع
يار نظر نميكند ناله اثر نميكندغصه سفر نميكند صبر و شكيب را وداع
يار زما كرانه كرد شرم و حيا بهانه كردصبر مرا روانه كرد صبر و شكيب را وداع
يار بعشق اشاره كرد عشق بناله چاره كردجامة صبر پاره كرد صبر و شكيب را وداع
آتش عشق درگرفت ناطقه رخت بر گرفتعقل ره سفر گرفت صبر و شكيب را وداع
آتش عشق تيز شد جان بره گريز شدباقي صبر نيز شد صبر و شكيب را وداع
عشق شكيب ميبرد جامة صبر ميدردكس غم ما نميخورد صبر و شكيب را وداع
فيض ز عشق مست شد مست مي الست شد
دين و دلش ز دست شد صبر و شكيب را وداع
بر سر خستهات بيا دم نزعتا ترا سر نهم بپا دم نزع
تا كه جانرا بپايت افشانمقدمي رنجه كن بيا دم نزع
زندگي را ز سر دگر گيرمپرسشي گر كني مرا دم نزع
آرزوي دل آن بود اي جانكه به بينم رخ ترا دم نزع
نفس باز پس به پيشت اگربسپارم خوشا خوشا دم نزع
پيشتر آئي ار دمي خوشتركه ندارد اثر دوا دم نزع
تا نفس هست ذكر دوست كنم
فيض در خدمتست تا دم نزع
عشق بر اكوان محيطست و وسيععشق در عالم مطاع است و مطيع
عشق در دلها حياتست و روانعشق در سرها سماع است و سميع
عشق در مردان حق آئينه استمينمايد پرتو حسن منيع
عشق در سالك رهست و راهبرميرساند تا بدرگاه رفيع
عشق در املاك واله بودنستعشق در افلاك جولان سريع
عشق آتش سوختن افروختنعشق در انجم نظرهاي بديع
عشق در كوي زمين افتادگي استعشق در انهار جريان سريع
عشق در بحرست امواج غريبعشق در بّر است دامان وسيع
عشق در كوهست تمكين و ثباتعشق در باد هوا سير سريع
عشق در مرغان خوش الحان نعمعشق در گلهاست الوان بديع
عشق در اطفال لهوست و لعبدر زنان ازواج را بودن مطيع
عشق در نادان ز دانايان سوالعشق دانا دانش و خلق وسيع
عشق دلهاي تهي از عشق حقپر شدن از مهر رخسار بديع
عشق در شاعر معاني بستن است
عشق در فيض است احصاي جميع
مطرب عمر اين سرايد در سماعميروم اي عيش جويان الوداع
هر كرا باز است گوش هوش جانميكند اين نغمه از عمر استماع
هر كه او زين نغمه باشد بهرهورباشدش از زندگاني انتفاع
جان من در كارسازي سعي كندم بدم بانگ رحيل است و وداع
گر بحق نزديك گردي يك وجباو شود نزديك تو بر يك ذراع
گر ذراعي ميشوي نزديك تواو شود نزديك تو مقدار باع
گر تو آهسته بسوي او رويفهو للعبد للاسراع راع
از عبادت قرب حق تحصيل كندر تقرب از فنا گير انتفاع
شو ز خود فاني بحق باقي چو فيضخويش را و ما سوا را كن وداع
بيشجاعت نيست كو صف بشكند
آنكه خود را بشكند نعم الشجاع
هركه جا داد او رسوم اهل دنيا در دماغاز شراب خون دل هر دم كشد چندين اياغ
آنكه بار ننگ و عار ابلهان گيرد بدوشاو الاغ است او الاغ است او الاغ است او الاغ
دل چو پر شد از غم دنيا نماند جاي دينشغل دنيا كي گذارد بهر دينداري دماغ
در كمين عمر بنشسته است دزدي هر طرفاز زن و فرزند و مال و خانه و دكان و باغ
آنزمان آگه شود كز عمر ماند يكنفسبر زبان واحسرتا و بر دل و جان درد و داغ
پير شد آن بوالهوس گويد جوانم من هنوزكار خواهم كرد زير پس عمر بگذارد بلاغ
ريش مردك شد سفيد و ماند از آن ده موسيهگويد او هست اين دو رنگ از ريش خود گيرد كلاغ
ابلهانرا واعظي كردن نه كار تست فيض
كار خود نيكو كن و مي دار از عالم فراغ
جان اسير محنت و غم دل قرين درد و داغبيدماغم بيدماغم بيدماغم بيدماغ
ميشود از قصه خون وز ديده ميآيد برونلحظه لحظه ميخورم از خون دل چندين اياغ
در درونم لاله هست و گل ز يمن داغهاوز برون نه گشت صحرا خواهم و نه سير باغ
شد ملول از صحبت جان سوزم از پيشم برفتاز كه گيرم اين دل گم گشته را يا رب سراغ
دل بفرمانم نشد تا چند بتوان داد پندزين غم جانسوز سر تا پاي گشتم داغ داغ
از مراد خود گذشتم هرچه خواهد گو بشوخواهش آن بيغمان من دارم از خواهش فراغ
من بخود درمانده و بيچاره با صد درد و غمدم بدم بيدردي آيد گيرد از حالم سراغ
مهربانيهاي دم سردان بسي سرد است سردگرمي اين بيغمان سوزندهتر از سوز داغ
آنكه از حال دلم پرسيد گويد كو جواب
اي برادر رحم كن بر فيض بيدل كو دماغ
گذشت عمر و نكرديم هيچ كار دريغنه روزگار بماند و نه روزگار دريغ
برفت عمر بافسانه و فسون افسوسگذشت وقت به بيهوده و خسار دريغ
نكردهام همة عمر يك عمل حاصلنبودهام نفسي با تو هوشيار دريغ
هر آنچه گفتم و كردم تمام ضايع بودبهرزه رفت مرا روز و روزگار دريغ
بپار گفتم كامسال كار خواهم كردگذشت عمر من امسال همچو پار دريغ
زهر خموشي بيباد تو هزار افسوسزهر سخن كه نه حرف تو صد هزار دريغ
زهر چه بينم و رويت در آن نميبينمهزار بار فسوس و هزار بار دريغ
نه يك فسوس و ده و صد كه بيحساب افسوسنه صد دريغ و هزاران كه بيشمار دريغ
غنيمتي شمر اين يكدو دم كه ماند اي فيض
بكار كوش نگو رفت وقت كار دريغ
بهرزه شيفته شد دل بهر خيال دريغنبرد ره بتماشاي آن جمال دريغ
بسوي عشق حقيقي نيافتيم رهيفداي دوست نكرديم عمر و مال دريغ
ببوم سينه نكشتيم تخم مهر و وفانخورد هيچ دل ما غم مآل دريغ
خيال وصل بسي پخت اين دل پر شوربدست هيچ نيامد از آن خيال دريغ
تمام عمر بعشق مجاز فاني رفتبماند جان ز حقيقت در انفعال دريغ
نخورد جان غم جانان درينجهان روزيگذشت در غم بيهوده ماه و سال دريغ
گذشت عمر بمهر بتان سنگين دلبعشق حق ننموديم اشتغال دريغ
نشست زنگ حوادث بر آينة دل مانتافت پرتو آن حسن بيزوال دريغ
ز عشق نيست بجز نام فيض را افسوس
ز دوست نيست بدستش بجز خيال دريغ
هر چه نبود سخن يار دروغ است دروغجز حديث لب دلدار دروغ است دروغ
يار آنست كه او با تو بود در همه حالگويد ار غير منم يار دروغ است دروغ
هيچكس را بجهان نيست جز او غمخواريحرف غمخواري اغيار دروغ است دروغ
يار با ماست بهر جاي تو از جاي مروحرف اغيار دل آزار دروغ است دروغ
آيد از حسن فروشي چو سروشي در گوشكه چو من نيست ببازار دروغ است دروغ
اعتمادي نبود بر سخن نوش لبانآنچه گفت آن بت عيار دروغ است دروغ
حسن آن يار وفاپيشه باقي حسن استحسن اغيار جفاكار دروغ است دروغ
يار يكتا بگزين وز دو جهان دل برگيروصف يك چيز به بسيار دروغ است دروغ
از من راست شنو فيض ز هر كج مشنواوست حق هستي اغيار دروغ است دروغ
محرم راز بجز عاشق صادق نبود
زاهد و دعوي اين كار دروغ است دروغ
ز عشق تو نرهيدم كه گفت رست دروغچرا كنند چنين تهمتي بدست دروغ
كه گفت دل بسر زلف ديگري بستمخداش در نگشايد چنانكه بست دروغ
كه گفت با ديگري بود مست و مي در دستكجا و كي؟ ديگري كه؟ چه مي؟ چه مست؟ دروغ
دروغ كس مشنو با تو من بگويم راستنه راستست كه بر عاشق تو بست دروغ
بمهر غير نيالودهام دل و جان راهر آنچه در حق من گفتهاند هست دروغ
ز فيض پرس اگر حرف راست ميپرسيكه هرگزش بزبان در نبوده است دروغ
ز راستان سخن راست پرس و راست شنو
مگو و مشنو و باور مكن بد است دروغ
هي نياري بر زبان حرف دروغحيف باشد زان دهان حرف دروغ
من چو با تو راستم تو راست باشتا نباشد در ميان حرف دروغ
آن اشارات دروغينت بس استنيست حاجت در ميان حرف دروغ
نكته باريك گويم عذر آنگرچه آيد زان دهان حرف دروغ
بشكند در تنگنا آن حرف راستدر هم افتد گردد آن حرف دروغ
فيض بس كن كي كجا سر ميزنداز دهان آنچنان حرف دروغ
گر شنيدي از كسي باور مكن
او كي آرد بر زبان حرف دروغ
اي كه با ما وعدها كردي خلافاز وفا و عهد و پيمانت ملاف
وعدهاي تو دروغ اندر دروغلافهاي تو گزاف اندر اندر گزاف
چند غم را سر بجان من دهيدر دل من بهر غم سازي مصاف
چند غم در دور من گرد آوريتا بگردم روز و شب آرد طواف
چند بافي بهر من از غم پلاسچند سازي بهر من از غم لحاف
گاهم از شادي لباسي هم بدوزبستري از شادماني هم بباف
جان نخواهي برد از دست غمش
فيض گفتم با تو حرف پاك و صاف
فداي دوست نکرديم جان و دل صد حيفز اختياز نرستيم ز آب و گل صد حيف
ز عشق حق نزديم آتشي بجان نفسيهميشه ز آتش ديويم مشتعل صد حيف
بكام دوست نبوديم يكنفس صد آهرسيد دشمن آخر بكام دل صد حيف
جهاز عقبي باقي نميكنيم دميبكار دنيي فانيم مشتغل صد حيف
گذشت عمر نكرديم از سر اخلاصعبادتي كه زند سر ز نور دل صد حيف
نيافت آينه دل صفا ز صيقل مابماند در دل ما زنگ ز آب و گل صد حيف
دل از پي هوس و دست رفت از پي دلبكار دوست نداريم دست و دل صد حيف
بروز داوري از كردهاي خود باشيمبنزد دوست چه شرمنده و خجل صد حيف
براه دوست نرفتي و عمر رفت اي فيض
نكرد روح عزيران ترا بحل صد حيف
جز خدا را بندگي حيفست حيفبي غم او زندگي حيفست حيف
درغمش در خلد عشرت چون كنمماندگي از بندگي حيفست حيف
جز بدرگاه رفيعش سر منهبهر غير افكندگي حيفست حيف
سر ز عشق و دل ز غم خالي مكنبيخيالش زندگي حيفست حيف
عمر و جان در طاعت حق صرف كندر جهان جز بندگي حيفست حيف
كالبد را پرورش ظلمست ظلمجان كند جز بندگي حيفست حيف
جان و دل در باز در راه خداغير اين بازندگي حيفست حيف
اهل دنيا را سبك كن ناتوانبا گران افكندگي حيفست حيف
يارب از عشقت بده شوري مرا
فيض را افسردگي حيفست حيف
ز عشق جوي كرامت ز عشق جوي شرفبغير عشق نباشد رهي بهيچ طرف
بغير عشق مكن هيچ كار اگر بكنيغرامتست و ندامت تحسر است واسف
بعشق كوش كه فخر است عشق مردانرامفاخران نرسد شان بغير عشق صلف
بكوش تا كه كند عشق رخنه در دل توز سينه ساز براي خدنگ عشق هدف
بغير عشق منه دل كه زود برگيريبغير عشق مكن نقد عمر خويش تلف
بهر طرف بمپوي و عنان بعشق سپاربرد ترا بهمان ره كه رفت شاه نجف
ز من شنو سخن راست يار در دل ماستبعشق كوش و برون آور اين گهر ز صدف
اگر تو غوص كني در بحار گفته فيض
سفينه پر كنی از دُر كه آوريش بكف
در دل تنگم خموشي ميكند انبار حرفمحرمي كو تا بگويم اندك از بسيار حرف
حرفهاي پختة سنجيده دارم در درونگر بنطق آيم توانم گفت صد طومار حرف
محرمي خواهم كه در يابد بحدس صايبشاز لب خاموش من بي منت اظهار حرف
حال دل از چشم گويا فهمد آنكش ديده هستعاشقانرا نيست جز از چشم گوهر بار حرف
من نميخواهم كه گويم حرفي از اندوه دلميكند چون ميتراود از دل خونبار حرف
خارخار گفتني چون تنگ دارد سينه راآيد از بهر گشايش بر زبان ناچار حرف
چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب كلاهل دل كو تا بهم گوئيم از اسرار حرف
بحر پر دُر معارف خواهم و كان سخنتا بريزد بر دلم از لعل گوهر بار حرف
از بلاغت ميزدايد گاه زنگ از دل سخنوز حلاوت گاه دلرا ميبرد از كار حرف
صاحب دلراست فهم رازها از سازهاصاحب دل شو شنو از ناي و موسيقار حرف
نكتها در جست در صوت طيور آگاه راگر ترا هوشي است در سر بشنو از منقار حرف
شد مضامين در ميان اهل معني مبتذلتازه گوئي كو كه آرد فكرش از ابكار حرف
هركه قدر حرف نشناسد مكن با او خطابحيف باشد حيف جز با مردم هشيار حرف
مستمع ز افسردگي خميازهاش در خواب كردبا كه گويم كي توان الا بر بيدار حرف
چون نمييابي كسي گوشي دهد حرف ترا
بعد از اين اي فيض ميگو با در و ديوار حرف
عشق است اصل بندگي من بنده و مولاي عشقعشق است آب زندگي من بنده و مولاي عشق
برتر ز جان دان عشق را مشمار آسان عشق رامفروش ارزان عشق را من بنده و مولاي عشق
عشق است جان جان جان از عشق شد پيدا جهانعشق است پيدا و نهان من بنده و مولاي عشق
جنت سراي عشق دان دوزخ بلاي عشق دانجانرا فداي عشق دان من بنده و مولاي عشق
عالم براي عشق دان آدم قباي عشق دانخاتم لقاي عشق دان من بنده و مولاي عشق
عشقاست چون شير ژيان عشقاست چون ببردمانعشقست نادر پهلوان من بنده و مولاي عشق
مشمار منكر عشق را هشيار بنگر عشق رابازيچه مشمر عشق را من بنده و مولاي عشق
نزديكش آئي گم شوي چون قطره در قلزم شويدر آتشش هيزم شوي من بنده و مولاي عشق
جان موجه درياي عشق دل گوهر يكتاي عشقسر كاسه صهباي عشق من بنده و مولاي عشق
سر مطبخ سوداي عشق جان محفل غوغاي عشقدل جاي هاي هاي عشق من بنده و مولاي عشق
كار من و تدبير عشق سعي من و تقدير عشقحلق من و زنجير عشق من بنده و مولاي عشق
فخر من از بالاي عشق از همت والاي عشقوز كبر و استغناي عشق من بنده و مولاي عشق
من عاشق سيماي عشق من واله و شيداي عشقمن چاكر و لالاي عشق من بنده و مولاي عشق
دست منست و پاي عشق كرد منست وراي عشق
فيض است و استيلاي عشق من بنده و مولاي عشق
جان منزل جانان عشق دل عرصه جولان عشقتن زخمي چوكان عشق سر گوش در ميدان عشق
عشق است در عالم علم عشقست شاه و محتشمشي لله دلها نگر بر درگه سلطان عشق
همطالب و مطلوبعشق همراغب و مرغوب عشقخواهنده ومحبوب عشق عشق است همخواهان عشق
همقاصد و مقصود عشق هم واجد و موجود عشقهم عابد و معبود عشق عشق است سرگردان عشق
هم شادي و هم غم بود هم سور و هم ماتم بودعشق است اصل دردها عشق است هم درمان عشق
عشق است مايه درد و غم عشق است تخم هر المهم سينها بريان عشق هم ديدها گريان عشق
هممايه شادي است عشق هم خط آزاديست عشقهم گردن گردنكشان در حكم و در فرمان عشق
بس يونس روشن دلي كورا نهنگ عشق خوردبس يوسف گل پيرهن در چاه در زندان عشق
دلرا سزا جزعشق نيست جانرا جزا جزعشق نيستراحتفزا جز عشق نيست من بندة احسان عشق
جنت بود بستان عشق دوزخ بود زندان عشقآن پرتوي از نوي عشق وين دودي از نيران عشق
بر خوان غم ميهمان منم زان ميخورم خون جگرخون جگر سازد غذا هركس كه شد مهمان عشق
بر عشق بستم خويش را بر خويش بستم عشق راتا عشق باشد زان من من نيز باشم زان عشق
عشق است او را راهبر از عشق كي باشد مفرعشقست دلها را مقر جانهاست هم قربان عشق
تا باشدم جان در بدن از عشق ميگويم سخنعشق است جان جان من اي من بلا گردان عشق
اي فيض فيض از عشق جوي تا ميتوان از عشق گوي
از جان و از دل دست شوي شو واله و حيران عشق
زنده آن سر كو بود سوداي عشقحبذا آن دل كه باشد جاي عشق
از سر شوريدة من كم مبادتا قيامت آتش سوداي عشق
خارها در دل بخون ميپرورمبو كه روزي بشكفد گلهاي عشق
رفته رفته دل خرابي ميكندعاقبت خواهم شدن رسواي عشق
خويش را كردم تهي از غير دوستتا وجودم پر شد از غوغاي عشق
كار و كسب من همين عشق است و بسمگسلاد اين دست من از پاي عشق
خدمت او را بدل بستم كمرهستم از جان بنده و مولاي عشق
هم زمين هم آسمان را گشتهايمنيست درُي در جهان همتاي عشق
تا ننوشي باده از جام فنامست كي گردد سر از صهباي عشق
تا پزي در ديگ سر سوداي سودكي چشي هرگز تو از حلواي عشق
چون فرو خواهيم شد ما عاقبتخود همان بهتر كه در درياي عشق
ناله ميكن فيض ايرا خوش بود
نالهاي زار در سوداي عشق
تن را بگداز در ره عشقجان را در باز در ره عشق
درمان مطلب مخواه راحتبا درد بساز در ره عشق
از ديده بريز خون دل راشو جمله نياز در ره عشق
تن را از اشك شست شو دهجان پاك بباز در ره عشق
از خون جگر دلا وضو كنهنگام نماز در ره عشق
دل را ز غير رفت و رو كنشو محرم راز در ره عشق
بگذر ز رعونت و نزاكتبگذار تو ناز در ره عشق
كبرو نخوت ز سر بدر كنشو پاك ز آز در ره عشق
بر رخش بلا سوار شو فيض
خوش خوش ميتاز در ره عشق
هم توئي راحت جانم اي عشقهم توئي درد و غمانم اي عشق
هم توئي حاصل و محصول دلمهم توئي جان و جهانم اي عشق
هم توئي ماية سوداگريمهم توئي كار و دكانم اي عشق
هم توئي اصل وجود و عدممهم توئي سود و زيانم اي عشق
هم توئي طاعت و هم معصيتمهم توئي ناز و جنانم اي عشق
هم توئي ماية آشفتگيمهم توئي امن و امانم اي عشق
گاه ميسوزي و گه ميسازيتا چه خواهي تو ز جانم اي عشق
دوست كس ديده كه دشمن باشدهم تو ايني و هم آنم اي عشق
دل من بردي و جان ميخواهياي بقربان تو جانم اي عشق
در دل فيض بمان يكدو نفس
تا كه جان بر تو فشانم اي عشق
اي وصل تو جانفزاي عاشقوي ياد تو دلگشاي عاشق
ذكر خوش تو حلاوت اونام تو گره گشاي عاشق
اي روي تو والضحي و مويتو الليل اذا سجاي عاشق
مويت كفرست و روي ايماناي ماية ابتلاي عاشق
دردش از تو دواش از تواي راحت و اي بلاي عاشق
تو با وي و او ترا طلبكاروصل تو خرد رباي عاشق
در روي تو بيند آنچه خواهداي جام جهان نماي عاشق
از تو آيد بتو گرايداي مبدا و منتهاي عاشق
جان ميكندت فدا چه باشدگر به پذري فداي عاشق
در حنجرة ملك نباشدآن نغمة دلرباي عاشق
در حوصلة فلك نگنجدآن ناله چون دراي عاشق
اي باعث هوي هوي صوفيوز بهر تو هاي هاي عاشق
پيوسته تو از براي خويشيهرگز نشوي براي عاشق
هرگز نشدي بمدّعايشاي مقصد و مدعاي عاشق
او را يك كس بجاي تو نيستداري تو بسي بجاي عاشق
هم قوت دل و روان اوئيهم قوت دست و پاي عاشق
فيض است دعاي تو چه باشد
گر گوش كني دعاي عاشق
عاشق كه بود غلام معشوقسرمست عليالدوام معشوق
از خويشتنش خبر نباشددايم مست مدام معشوق
مستي نكند ز آب انگورمستيش همه ز جام معشوق
برخواسته از سر دو عالمپابنده شده بدام معشوق
از كام و هواي خويش رستهكامش همه گشته كام معشوق
گامي ننهاده هيچ جائيجز بر آثار گام معشوق
گم كرده نشان و نام خود راگشته است نشان بنام معشوق
وحشي صفت از جهان رميدهوز جان و دلست رام معشوق
گوش هر قوم با سروشي است
گوش فيض و پيام معشوق
اي كه هستي بنور هستي طاقاحي من احرقته نار فراق
لطف كن جامي از شراب وصالسوختند از فراق تو عشاق
ارنا من لقائك الميموننظره بالعشي و الاشراق
ميتواني كه زنده گردانيبوصال آنكه را كشي ز فراق
جانم از فرقت تو مينالدبشنو از دوست نالة عشاق
دل ما را گزيد مار هواقد اتينا اليك انت الراق
كام ما تلخ ماند از بعدتنرسد شهر فربت ار بمزاق
بر تو آسان و سهل بخشش قربدوري و صبر از تو بر ما شاق
گر تو ما را براني از در خودمالنا منك من ولي واق
بكجا از درت پناه بريمدرگه تست ملجا عشاق
فيض اگر با غم تو باشد جفت
در دو عالم بود شادي طاق
اي تو در لطف و نكوئي طاقرحم كن بر اسير قهر فراق
بتو داديم اميدها هر چنددر بدي كردهايم استغراق
هم تو ما را نگاه دار از خودما لنا منك ربنا من واق
كاري از دست ما نميآيدهم تو كن كار ما توئي خلاق
ما همه فانئيم و تو باقيما لنا ينفد و مالك باق
طاعت ما پذير از در لطفجرم بخشاي از ره اشفاق
بر تو بخشايش گنه آسانصبر بر جان ما بغايت شاق
جگر ما گزيد مار هواقدر سمعنا و عندك الرتاق
نظري كن ز روي لطف و كرم
فيض را بالعشّي و الاشراق
بوي گلزار هوست قصه عشقميبرد سوي دوست قصة عشق
ميكشد رفته رفته جان از تنمغز گيرد ز پوست قصة عشق
اي كه صد چاك در دلست تراچاك دلرا رفوست قصة عشق
هست در ذكر حق نهان مستيمي حق را كدوست قصة عشق
هر كه دارد ز حق بدل شوقيبردش سوي دوست قصة عشق
دم بدم رو بسوي حق داردهر كرا گفت گوست قصة عشق
هر سر موي من كند شكريكه مرا موبموست قصة عشق
روبروي خدا بود عاشقكه جهان پشت و روست قصة عشق
يكنفس ذكر حق ز دست مدهدوست دارد چو دوست قصة عشق
گلستان حق و بوي گل ذكرشحق محيط است وجوست قصة عشق
خام افسرده بهرة نبردپختگانرا نكوست قصة عشق
ذكر حق فيض بوي حق دارد
گل گلزار اوست قصةعشق
در جهان افگندة غوغاي عشقعالمي را كردة شيداي عشق
آفتاب و ماه و اخترها روانروز و شب سرگشتة سوداي عشق
كرد ميناي فلك قالب تهيبر زمين تا ريختي صهباي عشق
ميدهد جانرا حيوتي دم بدمصور اسرافيل بي آواي عشق
ميكشد جانهاي اهل دل ز تندست عزرائيل استيلاي عشق
عقلها را همچو سحر ساحرانميكند يك لقمه اژدرهاي عشق
رفته رفته ميشوم از خود تهيتا سرم پر گردد از سوداي عشق
در دل شب عاشقانرا عيشهاستخوشتر است از روزها شبهاي عشق
روزهاي تيره بر شبها فزودعمر من شد يك شب يلدای عشق
اي تهي از معرفت زحمت ببر
فيض داند قدر نعمتهاي عشق
تا بكي حسرت برم بر كشتگان زار عشقهرچه باداباد گويان ميروم بردار عشق
ز آشنايان جهان بيگانه گشتم در غمشاز جهان بيزار گردد هركه باشد زار عشق
هر كه با عشق آشنا شد خويش را بيگانه دیدعافيت را پشت پا زد هر كه شد بيمار عشق
پيش ازين هم گرچه بودم مست وار خود بيخبرمستي ديگر چشيدم تا شدم هشيار عشق
چند ترساني مرا از رستخيز خواب مرگصد قيامت پيش ديدم تا شدم بيدار عشق
هر كتابي خوانده باشد جمله از يادش رودهر كه او خواند چو من يكحرف از طومار عشق
اي كه ميپرسي كه يارت كيست يار كيستييار من عشقست و من هم نيستم جز يار عشق
ميفروشم صد هزاران دانة تسبيح زهدتا خرم ازاهل دل يكرشته از زنار عشق
كار من عشقست و بيكاريم عشق كار سازبهتر است از صد هزاران كاروان بيكار عشق
الصلا ياران كشيد از هرچه جز عشقست دستنيست كار و بار الا كار عشق و بار عشق
بس به تنگ آمد مرا از هرچه جز عشقست دلميفروشم خويش را يك تنگه در بازار عشق
هر كه پرسد فيض زار كيست ميگويم بلند
زار عشقم زار عشقم زار عشقم زار عشق
درد دل مرا نكند به دواي خلقبيماري خداي بهست از شفاي خلق
رنج از خداست راحت و راحت ز خلق رنجقربان يك بلاي خدا صد عطاي خلق
صحرا و كوه خوشترم آيد ز شهر و دهصد ره صداي كوه بهست از نداي خلق
هر يك ترا بدام بلاي دگر كشداي چشم بسته روي مكن در قفاي خلق
گويند خلق راه حق ايسنت زينهارمشنو مرد بسوي جهنم بپاي خلق
ميكن حذر ز پيروي ديو سيرتانزنهار سيلي نخوري ز ابتلاي خلق
بار گرانشان بدل و جان به و بروميكش براي حق دو سه روزي بلاي خلق
آزار خلق روي دلت سوي حق كندراهيست سوي معرفت حق جفاي خلق
داني تو فيض آنكه نيايد ز خلق هيچ
بگذر ز گفتگوي ملالت فزاي خلق
شكرلله كه شد عيان ره حقيافت جانم درين جهان ره حق
پيشتر ز آنكه پا زره ماندديد چشم دلم عيان ره حق
در تنم بود مرغ روح قريببرد او را به آشيان ره حق
در پس پرده ره عيان ديدمديدم از رهزنان نهان ره حق
در طلب خون دل بسي خوردمنتوان يافت رايگان ره حق
از برونش سؤال ميكردمبود در جان من نهان ره حق
همه كس را نميدهند نشانهست مخصوص عاشقان ره حق
اي بسا عاقلي كه آمد و رفترو نهان ماند در جهان ره حق
فيض در خودبخود سفر ميكن
كه ترا در دلست و جان ره حق
هي نياري بر زبان جز حرف حقنيست لايق زان دهان جز حرف حق
لا اوحش الله زان دهان شكرينحيف باشد زان لبان جز حرف حق
بر وفاي عهد و پيمان دل منهبر زبانت مگذران جز حرف حق
من چو حق گويم تو هم حق گوي باشتا نباشد در ميان جز حرف حق
هي چه ميگويم از آن حقه دهانگفتگو كي ميتوان جز حرف حق
باطل اندر آن دهان حق ميشودكي برون آيد از آن جز حرف حق
حق و باطل زان دهان شيرين بود
فيض مشنو زاندهان جز حرف حق
گذر كن ز بيغولة نام و ننگبشه راه مردان درآبي درنگ
رسوم سفيهان ابله بمانكه رسم سفيهان كند كار تنگ
فراخست و هموار راه خرددر اينراه نه خار باشد نه سنگ
بدست آوري گر تو ميزان عقلنباشد ترا با خود و غير جنگ
چو آهنگ جان تو آرد هوابه حبل هواي خدا زن تو چنگ
هوس بر سرت چون نزول آوردفرو بر هوس را بدم چون نهنگ
بقدر ضرورت ز دنيا بگيرمكن بار بر خود گران و ملنگ
كمي مال افزوني راحت استكمي جاه آسايش از نام و ننگ
پذيرفتي اين نكته را گرچه فيض
وگرنه سر خالي از عقل و سنگ
پرورد گارا بندهام الملك لك و الحمد لكز احسان تو شرمندهام الملك لك و الحمد لك
دل بسته فرمان تو جان غرقه احسان توپيش تو سر افكندهام الملك لك و الحمد لك
از خود ندارم هيچ هيچ جز احتياج پيچ پيچوز تو برحم از زندهام الملك لك و الحمد لك
دادي بمن جان رايگان گفتي بمن ده باز آنجان ميدهم تا زندهام الملك لك و الحمد لك
گفتي بامرم سر بنه بهر لقايم جان بدهمنت بجان من بندهام الملك لك و الحمد لك
از لطف و از قهر تو من از زهر و پا زهر تو مندر گريه و در خندهام الملك لك و الحمد لك
در عشق خودسوزي مرا چون شمع افروزي مرااز لطف تو تابندهام الملك لك و الحمد لك
راهم نمودي سوي خود دادي نشان كوي خودجوينده يابندهام الملك لك و الحمد لك
جانرا خريدي از ضلال دادي شرف گفتي تعالكي من بدين ارزندهام الملك لك و الحمد لك
از من نه خير آيد نه شر ني مالك نفعم نه ضرتو مالك و من بندهام الملك لك و الحمد لك
بي تو ز هر بد بدترم و ز هيچ هم بس كمترمبا تو بجان ارزندهام الملك لك و الحمد لك
از خود فناي بيكران و ز تو بقاي جاودانمن فاني پايندهام الملك لك و الحمد لك
از خود نيرزم يك پشيز از تو شد اين ناچيز چيزآخر مكن شرمندهام الملك لك و الحمد لك
اي فيض حق را بندهام از غير حق دل كندهام
گويم بحق تا زندهام الملك لك و الحمد لك
آفريننده جهان لبيكهرچه گوئي كنم بجان لبيك
سر فرمان نهادهام پيشتامر فرما مرا بخوان لبيك
گر بيا عبديم خطاب كنيتا ابد گويمت بجان لبيك
گر ندائي كني مرا پنهانمن هويدا كنم عيان لبيك
گر بميرانيم دمي صد بارگويم ار خوانيم بجان لبيك
چون شود خاك ذره ذره تنمشنوي از گلم همان لبيك
در قيامت چو خوانيم گويدموبمويم يكان يكان لبيك
هركه خواند زروي صدق تراآيدش فاش ز آسمان لبيك
هركه ده بار گويدت يا ربگوئي اندر دلش نهان لبيك
گر بود عارف او برد ذوقيورنه گردد ذخيره آن لبيك
چو خوشست ايخداي روزي كناز تو در سرّ عاشقان لبيك
عاشقم كن بده خطاب و جواب
تا برد فيض ذوق آن لبيك
چه بنشينم چه برخيزم قعودي لك قيامي لكترا ام نيستم خود را شخوصي لك مقامي لك
اگر گويم سخن با كس اگر خاموش بنشينمبتو وزتست بهر تو سكوتي لك كلامي لك
شفا خواهم كه تا باشم توانا بر عبوديتبلا خواهم كه جان بازم شفائي لك سقامي لك
ثياب ز بهر آن پوشم شوم شايستة طاعتغذا از بهر آن نوشم لباسي لك قوامي لك
كنم از بهر آن طاعت كه قربان رهت گردمصلوتي لك زكوتي لک جهادی لک صیامی لک
اگر بيدار و هشيارم نظر بر روي تو دارمو گر در خواب و در مستي فكري لك منامي لك
سرا پايم چو ملك تواست ميخواهم ترا باشممرا از شرك خودبيني بجرا جعل تمامي لك
دوائي من ك دائي منك رجائي منك شغلي بكسماعي منك و جدي فيك سكري في كلامي لك
كشيدم جرعة از بادة عشقت ز خود رفتمتيقنت دوامي بك و اني في دوامي لك
بدنيا تا زيم عشق جمال تو بجان ورزمكنم چون روي در جنت بود آنجا مقامي لك
وجود فيض شد در ذات تو مستهلك و فانيفلست منه في شيء تمامي لك تمامي لك
ز خود فاني بتو باقي بتو وز تو كنم مستي
شدي چون بنده را ساقي تكرر في كلامي لك
وجودي لك شهودي لك ثبوتي لك ثباتي لكبقائي لك حياتي لك فنائي لك مماتي لك
قيامي لك قعودي لك ركوعي لك سجودي لكخضوعي لك خشوعي لك قنوتي لك صلاتي لك
سكوتي لك كلامي لك فطوري لك صيامي لكعكوفي في المساجد لك زكوتي لك
مجيء لك من الفج و احرامي الي الحجو كشفي لك عن الراس اتيني تبياتي لك
و قوفي بالمشاعر لك و سعيي في الشعاير لكو بالبيت طوافي لك و مشيي هرولاتي لك
و حلقي لك و تقصيري و ذكرك لك و تكبيريلك رمي بجمرات و هدني اضحياتي لك
زياراتي و خيراتي عباداتي و طاعاتيبك منك بتوفيقي و نياتي لهاتي لك
و ان عشت فعشني لك و ان موه فمتني لكلك ابقي و فيك افني حياتي لك و فاتي لك
فوادي مهجتي لبي مثالي نيتي حسيخيالي فكرتي عقلي اري مجموع ذاتي لك
رقيت في مقاماتي وجدت الفيض مرقاتي
قنيت فيك عن ذاتي فذاتي لك صفاتي لك
آن روي در نظر چو نداري ببار اشكچون حق بندگي نگذاري ببار اشك
از بهر كار آمدة يا به ساز كارور نه بعذر بيهده كاري ببار اشك
از پاي تا بسر همه تقصير خدمتيدر عذر آن بگريه و زاري ببار اشك
ريزند اشكهاي ندامت مقصرانجانا مگر تو چشم نداري ببار اشك
روز شمار تا نشوي از خجالت آببشمار جرم خويش و بزاري ببار اشك
آمد خزان عمر و بهارش ز دست رفتدر ماتمش چو ابر بهاري ببار اشك
چون وقت كار رفت فغان نيز ميروداكنون كه هست فرصت زاري ببار اشك
خلق از حجاب گريه شود مر ترا برونبر روز خويش در شب تاري ببار اشك
بيشمع روي دوست چو شب ميكني بروزچون شمع سوزناك به زاري ببار اشك
تا هست آب در جگر و چشم تر بسربر كردهاي خويش بزاري ببار اشك
تخمي چو كشت دهقان آبيش ميدهدتخم عمل تو نيز چو كاري ببار اشك
سوي جحيم تا نروي از ره نعيم
آهي بكش چو فيض و بزاري ببار اشك
كي بود دل زين چنين گردد خنكجانم از برد اليقين گردد خنك
وارهم ز اغياد و گردم مست يارخاطرم از آن و اين گردد خنك
جان بمهر او دهم تا دل مرازان عذار آتشين گردد خنك
بر فراز آسمانها پا نهمتا دل من از زمين گردد خنك
نزد من آري و مرا بستان زمنتا گمانم آن يقين گردد خنك
تيزتر كن آتش عشق مراخاطرم عشق اينچنين گردد خنك
بيخودم كن تا بياسايد دلمخاطر اندوهگين گردد خنك
جان ز من بستان ز خويشم وارهانآتش هجران بدين گردد خنك
زان كفم ده بادة كافوريزان چنان تا اينچنين گردد خنك
جرعه زان بر فلك ريزد ملكتا دل عرش برين گردد خنك
جرعة هم بخش كن بر ديگرانتا كه دلهاي حزين گردد خنك
بس كنم زين نالهاي بيهده
كي دل فيض از انين گردد خنك
در دلم تا جاي كرد از لطف آن رشگ ملكغير او تا ثبت كردم غيرت او كرد حك
گفت فارغ ساز بهر من فان القلب ليگفتمش از جان برم فرمان فان الامر لك
رو بوصل تو نبردم چند گشتم كو بگواي دل سرگشته خون شووزره چشمم بچك
اشگ خونين از جگر ميريز بر روي زمينآه آتشناك ار جان ميرسان سوي فلك
در جحيم نفس باشي چند با شيطان قريندر بهشت جان در آي و همنشين شو با ملك
گر تو مردي با هواي نفس ميكن كارزارور نه مانند زنان چادر بسر بند و لچك
بگذر از دنياي دون وسعي كن بهر جنانبهر حورالعين گذر كن زين عجوز مشترك
او بدور تو محيطست و توئي غافل ازودر ميان آب و غافل ز آب ميباشد سمك
آب و تابي در سخن بايد كه تاثيري كند
اشك و آهي بايدت اي فيض آوردن كمك
اي دهانت تنك شكر لعل لب كان نمكنيستم گر قابل بسيار از آن باري كمك
وه چه رفتار و چه گفتار و دهانست و مياناي ز سر تا پاي شيرين وي ز پا تا سر نمك
چشم و ابرو خط و خال و زلف و گيسو خدوقدلطف صنع ايزدي را شاهد آمد يك بيك
از نگاهي ميتواني عالمي بيخود كنيزانچه ميخواهم ز تو دستي تهي بر مردمك
اي كه ميپرسي چهسان او با كسان سر ميكندميكند لطفي ولي با عاشقانش كمترك
خواستم كامي ز لعلش لب گزيد آنگه مكيديعني هرگز نخواهد شد لب حسرت بمك
گفت جاي ماست دل مگذار غيري را در آنكان بود با ديگران مانند بوبكر و فدك
گفتمش در وصل خواهي كشتنم يا در فراقگفت بيتابي مكن خواهيم كردن زين دو يك
داد من از خود بخواهد خواست روزي آن صنم
گر تو داري فيض شكي من ندارم هيچ شك
ميبرد غيرت ز حسن تو ملكرشك دارد بر تو خورشيد فلك
كو ملكرا چشم و ابروي چنينكي بود حور جنانرا اين نمك
از ميانت ميشوم من در گمانوز دهانت نيز مي افتم بشك
ني توانم نفي و ني اثبات كردديده كس بود و نبود مشترك
دل ز من بردي و قصد جان كنيرحم كن بگذار با من زين دو يك
هم دل و هم جان چهسان شايد گرفتعدل كن الروح لي و القلب لك
فيض را گر زان دهان لطفي كني
آب حيواني زيد ور نه هلك
يا املي و بغيتي ليس هواي في سواكليس سواك منيتي ليس هواي في سواك
انت حبيب مهجتي انت طبيب علتيانت شفاء لوعتي ليس هواي في سواك
يار گرفتهام كسي چون تو نديدهام كسيغير تو نيست مونسي ليس هواي في سواك
فيك لقيت ما لقيت غير رضاك ما رضيتاختبرك كيف شئت ليس هواي في سواك
حبك في سريرتي نورك في بصيرتيسير هواك سيرتي ليس هواي في سواك
تسلمني الي الهلاك لا و هواك ما اراكان هواي في هواك ليس هواي في سواك
گر بكشي زهي شرف ان لقاك في التلفتيغ بكش ولاتخف ليس هواي في سواك
ما املي سوي لقاك ان رداي في نواكان تلفي يكن رضاك ليس هواي في سواك
فيض سواك ما هوي غير لقاك ماهوي
غير هواك ما هوي ليس هواي في سواك
اراني اراك و لست اراكاراني سواك و لست سواك
اراني اراك و انت بمراياراني و انت سوي ما اراك
اراني و لست اري غير وجهكاراني اري ما سواك سواك
هواك اراك ولست بمراياراني و انت سوي ما رآك
سواك سواك اراك و انيفلست اري في سواك سواك
اري ما سواك طلالا و فينافما هو سواك و ما انت ذاك
اراك اراك سواك سوائيو لست سوائي و لست سواك
اراني و اني كسانا لباسااراني سواك و لست بذاك
سواي اراني سواك و انيفلست اري في وجودي سواك
و اني و اني فدآء لانكو ما نيتي دون اني فداك
لقاك هواي و حق اللقاء
هواي فيض افناؤه في لقاك
الهي الهي فقير اتاكولا يرتجي من لدنك سواك
لقاك هواي رضاك منايفهب لي لقاك وهب لي رضاك
هواك رضاي رضاك هوايهواي هواك رضاي رضاك
جفاك وفآء و حق الوفآءجفاك وفاء فكيف و فاك
غناي لديك و فقري اليكو فقري غناي غناي غناك
شفائي و دائي و روحي وهميلديك و عنك و في يبتغاك
حنيني انيني لجائي رجائياليك عليك لديك لداك
اراك معي اينما كنت كنتو انت نراني و لست اراك
امامي و رائي يميني شمالياذا ما نظرت فها انت ذاك
و لست اخاف سواك فانيبمراي لك لك ازل في حماك
و لا ارتجي عيرك ان فيضفاً
وثوق بان لم تخب من رجاك
ذاب قلبي من اشتياق لقاكحسرت وصل ميبريم بخاك
بر سر آتش تو ميسوزيمدر هواي تو ميشويم هلاك
چون ضروريست سوختن ما رااحرق ارواحنا بنار هواك
ميدهيم از پي صال تو جاناهدانا ربنا سبيل رضاك
گر تو خواهي كه ما هلاك شويمجان فشانيم از براي هلاك
دوست خواهد چه سوزش و شورشمن و سوز درون و سينه چاك
دل و جان پاك كردم از اغيارپاك بايد رود به عالم پاك
ز آتش عشق گر بسوزد فيض
گم شو از بحر كوخس و خاشاك
بهواي تو ميشويم هلاكوز براي تو ميشويم هلاك
بر سر آتش تو ميسوزيمدر هواي تو ميشويم هلاك
ميدهيم از پي رضاي تو جاندر رضاي تو ميشويم هلاك
گر پسندي كه ما هلاك شويمبرضاي تو ميشويم هلاك
هر چه هستيم سخرة قدريموز قضاي تو ميشويم هلاك
اي رداي تو كبريا تو كبيردر رداي تو ميشويم هلاك
در سراي وجود غير تو نيستدر سراي تو ميشويم هلاك
ما همه فانئيم و تو باقيدر سراي تو ميشويم هلاك
لمن الملك واحد القهارزين نداری تو ميشويم هلاك
دل ما گرچه تنك و تاريكستدر فضاي تو ميشويم هلاك
همه جانها بدرگهت سپريمدر فناي تو ميشويم هلاك
فيض چون نيستي سزاي نجات
بسزاي تو ميشويم هلاك
دلم بحر و عشق تو در وي نهنگنهنگي كه جا كرده بر بحر تنگ
هزاران هزار ار غم آيد بدلكند جمله را لقمة عشق شنگ
غمم بر سر غم نه و شاد باشدل عاشق از غم نيايد به تنگ
غمي كز تو آيد بشادي خورمكه تلخ از تو شيرين و صلحست جنگ
بقربان كفر سر زلف توهمه چين و ماچين خطا و فرنگ
سوي بوستان گر خرامي بنازبر ايمان بود كفر را عار و ننگ
ترا فيض چون عشق شد دستگير
درين راه پايت نيايد به سنگ
عاشق و معشوق را راهي بود از دل بدلامشبم اين نكته روشن گشت از آنشمع چگل
شور عشقي در سرم هر لحظه افزون ميكندلطف شيريني كه هر دم ميرسد از راه دل
صحبتي داريم با هم بيغباري از رقيبعشرتي داريم خوش بيزحمتي از آب و گل
قاصد و پيغام هر دم ميرسد از جان بجانميبرد هر لحظه پيكي نامة از دل بدل
گاه لطف و گاه قهر و گاه ناز و گه نيازگه كنارو گه كناوه گاه عزو و گاه دل
ميرسد از پيچ زلفي تا بشي هر دم بجانميفتد از مهر روئي پرتوي هر دم بدل
ني غم مهجوري و دوري نه منع ناصحيدل بر دلدار دايم جان بجانان متصل
منبع هر لطف و زيبائي و خوبي اوست فيضاز دو عالم شو بآن معشوق يكتا مشتغل
بر سر هر دو جهان نه جان و در راهش فكن
و ز جميع ماسوي يكبارگي بردار دل
پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعلسوخت از من هرچه بود از اقتضاي آب و گل
بود ذرات دلم هر يك بفرمان كسيمهرت آمد حاكم اين مملكت شد مستقل
گفت از بهر نثار ما چه داري غير جانخود فداي ما نمودي روز اول دين و دل
گفتم از بهر نثار مقدمت جاني كم استليكن از دستم نيايد غير آن جهد المقل
اي ز رويت هر چه جانرا هست ازانوار قدسوي ز مويت مانده دل در ظلمت اين آب و گل
اي فدايت هر كه او راهست عز و اعتباروي برايت هر كه هرجا ميكشد خاري و دل
جان چه باشد با دل و دين تا كه قربانت كنندگر دو عالم را ببازم در رهت باشم خجل
در نعيم ساية مهر رخت آسوده بودپيش از آن كارند جانها را بقيد آب و گل
باز آنجا ميروم تا جان بر آسايد ز غمميگشايم قيد آب و گل ز پاي جان و دل
فيض اگر خواهي كه جا در قدس عليين كني
جسم و جانرا پاك كن ز آلايش اين آب و گل
اي جمال هر جميل و اي جمالت بيمثالهر جمال از تست زانرو دوست ميداري جمال
از جمالت پرتوي بر هر جميل افكندةزين سبب دل ميبرد هر جانبي صاحبجمال
تا بود اهل نظر را حسن خوبان دلرباميرسد هر دم تجلي از جمال بي زوال
ميربايد ز اهل دل دلرا بصد افسونگريحسنهاي ذوالجمال و جلوههاي ذوالجلال
خانه تقوي خراب از سطوت سلطان حسنملك دين ويران ز تيغ لشكر غنج و دلال
حسن صورت دلفريب و حسن سيرت دلپذيراين بود پاينده آن در كاهش و در انتقال
آن نباشد حسن كان كاهد ز دوران سپهرحسن آن باشد كه افزايد بهر روزي كمال
آن نباشد كز وي كام دل گردد رواحسن آن باشد كه خون از دل بريزد بيقتال
حسن آن باشد كه جانها را بسوزد بينظيرحسن آن باشد كه تنها را گدازد ز انفعال
حسن آن باشد كه مهرش چون كند در سينه جابا دل آميزد چو جان آسوده از بيم زوال
حسن آن باشد كه بشناسد محبت از هوستا دهد آنرا سرافرازي و اين را پايمال
حسن نشناسد مگر صاحب كمالي كوچو فيض
در ترقي باشد او هر روز و هفته ماه و سال
اي فغان از هي هي و هيهاي دلسوخت جانم ز آتش سوداي دل
اين چه فرياد است و افغان در دلمگوش جانم كر شد از غوغاي دل
اين همه خون جگر از ديده رفتبر نيامد دري از درياي دل
ميخورم من خون دل دل خون منچون كنم اي واي من اي واي دل
ظلمت دل پرده شد بر نور جاننور جان شد محو ظلمتهاي دل
زخمها بر جانم از دل ميرسدآه و فرياد از خيانتهاي دل
جان نخواهم برد زين دل جز بمرگنيست غير از كشتن من راي دل
عاقبت خونم بخواهد ريختناين هژ بر مست بيپرواي دل
دل چه ميخواهد ز من بهر خدادور سازيد از سر من پاي دل
آفت دنيا و دين من دلستآه از امروز و از فرداي دل
رفت عمرم در غم دل واي منخون شد اين دل در تن من واي دل
روز را بر چشم من تاريك كرددود آه و نالة شبهاي دل
جان تو بيرون رو ازين تن زانكه نيستتنگناي اين بدن جز جاي دل
پاي نه در بحر جان سر سبز تو
فيض ميخشگي تو در صحراي دل
منزلگه يار است دل ماواي دلدارست دلاز غير بيزارست دل كي جاي اغيار است دل
جمعيت خاطر مده از دست بهر كار تندر بارگه قدس جان پيوسته در كار است دل
گر در ره دلدار نيست بر اهل دل عار است جاناز مهر جانان گر تهيست بر دوش جان بار است دل
از پرتو رخسار او جان مجمع انوار شداز عكس خال و خط او پيوسته گلزار است دل
تا روي او را ديدهام محراب جان ابروي اوستتا چشم او را ديدهام پيوسته بيمار است دل
گيسوش تا آشفته شد دود از سر من ميرودتا شد پريشان زلف او مشتاق زنار است دل
طرز خرام قامتش ياد از قيامت ميدهدجان واله از بالاي او بيخود ز رفتار است دل
بر دور شمع روي او پروانة دل بيشماردر تار زلفش مو بمو گم گشته بسيار است دل
از روي او در آتشم از موي او در دود و آهاز خوي او جان در بلا در عشق او زار است دل
تا در دل من جا گرفت عشقش بدل ماوا گرفتكار جنون بالا گرفت از عقل بيزار است دل
گاهي ز وصلش سرخوشم گاهي بهجران مبتلاگه سود دارد گه زيان در عشق ما زار است دل
دل را به بند اي فيض دراز جسم و بگشا سوي جان
زان رهگذر راحت رسان زين ره در آزار است دل
نگاه اركني جان ستاني تغافل كني دلز وصلت جگر خستگانرا مه من چه حاصل
چه لطفت نوازد كسي را چو قهرت گدازدچو زهر تو نوش است و نوش تو زهر قاتل
چو آئي ز شادي دهم جان روي چون ز اندوهز دست فراق و وصال توام كار مشكل
نشيني بر من دمي هوشم از سر ربائيچو برخيزي از پيش من فرقتت خون كند دل
برافرازي ار قد و قامت قيامت شود راستبر افروزي ار رخ شود نور خورشيد عاطل
اگر جان ستاني و گر دلربائي بهر حالبود دل زهر جا ز هر كس بسوي تو مايل
چه سازد ز دست بتان ستمگر دل فيض
بجز آنكه خواند الا ما خلا الله باطل
گلزار رخت ديدم شد خار بچشمم گلپيچيد دلم را عشق در سنبل آن كاكل
چشمت ز نگه سر مست لب ساغر مي در دستاجزاي تو هر يك مست از باده حسن گل
حسن تو جهان بگرفت اي جسم جهانرا جانافكند مي عشقت در خم فلك غلغل
از چشم خمارينت پيمانه كشد نرگسو ز خط نكارينت در يوزه كند سنبل
ديدارت از آن من پيمانه ز بيگانهرخسارت از آن من گلرا بنه بلبل
از طرة مشگينت روز سيهي دارمباشد كه شبي بينم بر گردن خويشش غل
گريم ز فراق تو بر رهگذر مردمچندانكه همي بندند بر سيل سرشگم پل
از شعله آه من افتد بزمين آتشو ز ناله زار من بيحد بفلك غلغل
سوداي سخن در سر هر دم بنواي تو
گويد بضمير فيض با لهجه تازي قل
صد شكر كه عاقبت سر آمد غم دلكرد آنكه دلم ريش شد او مرهم دل
شد دوزخ من بهشت اندوه و نشاطبگرفت سپاه خرمي عالم دل
آمد سحري بدل سرافيل سروشصوري بدميد سور شد ماتم دل
يكچند اگر ديو هوا داشت رسيدآخر بسليمان خرد خاتم دل
كوهي شده بود از احد سنگينتراز بس كه نشسته بود بر هم غم دل
چون دست من از دادن جان كوته بودهر غم كه زياد شد گرفتم كم دل
ناگه بوزيد بادي از عالم قدسبرداشت ز روي غم در هم دل
سوز دل از آتش جهنم گذردجنت نرسد بروضة خرم دل
در گرية دل كجا رسد زاري چشمدرياي دو ديده گم شود در نم دل
هر بار كه شد دچار من بود گرانآن يار كجاست كو بود محرم دل
از بس كه دلم راز نهان داشت بسوختكو اهل دلي كه تا شود همدم دل
اين درّ سخن كه ريزد از خامة فيض
آيد همه از يم كف حاتم دل
نشود كام بر دل ما رامپس بنا كام بگذريم از كام
چون كه آرام ميبرند آخرما نگيريم از نخست آرام
عيش بيغش بكام دل چون نيستما بسازيم با بلا ناكام
آنكه را نيست پختگي روزيگر بسوزد كه ماند آخر خام
جاهلان نامها برآوردهعاقلان كرده خويش را گمنام
عاقلانرا چه كار با نامستچكند جاهل ار ندارد نام
كوري چشم جاهلان ساقيباده جهل سوز ده دو سه جام
تا چه سرخوش شويم زان بادهبر سر خود نهيم اول گام
بگذريم از سر هوا و هوسعيش بر خويشتن كنيم حرام
نفس را با هوا زنيم بدارديو را با هوس كنيم بدام
سالك راه حق نخواهد عيشعاشق روي حق نجويد كام
بيدلان را مجال عيش كجاسالكانرا بره چه جاي مقام
دام روح است اين سراي غرورمرغ را آشيان نگردد رام
خويش را وقف كوي حق سازيممقصد صدق حق كنيم مقام
بهرة از لقاي حق ببريمپيشتر از قيام روز قيام
نيست آنرا كه حق شناس بودجز بخلوت سراي حق آرام
اي صبا چون بعاشقان برسي
برسان از زبان فيض سلام
بخوشي بگذريم از هر كامبر سر خود نهيم اول گام
راي باش براي آن حق رايكام باشد بكام آن خود كام
چونكه رستي ز خود رسي در خودكام يابي چو بگذري از كام
نشوي هست تا نگردي نيستنشوي مست تا تو بيني جام
در فكن خويش را در آتش عشقتا نسوزي تمام خامي خام
بيخ غم را نميكند جز عشقظلمت شام كي برد جز نام
بند عشقت گشايد از هر بنددام عشقت رهاند از هر دام
عشق سازد ز سرّ كار آگهعشق آرد ترا ز حق پيغام
مرغ معني شكار كي شودتتا نگردي تمام چشم چه دام
چون زنان تا برنك و بو گرويننهي در حريم مردان گام
بچشي جرعة ز بادة عشقتا نگردي چو جام خون آشام
خويشتن را بحق سپار اي فيض
جز بحق دل نگيردت آرام
وقت آنست كه جوينده اسرار شويمبگذاريم تن كار و دل كار شويم
روح را پاك بر آريم ز آلايش تنپيشتر ز آنكه اجل آيد و مردار شويم
چند ما را طلبد يار و تغافل ورزيمبعد ازين از دل و جان ماش طلبكار شويم
عشق را كاش بدانيم كدامست دكانتا دو صد جان بكف آريم و خريدار شويم
جاي آن دارد اگر صد دل و صد جان بدهيمقابل مرحمت يك نظر يار شويم
گره دل نگشايد بسر انگشت خردكار عشقست بيا از پي اين كار شويم
علم و تفوي و عبادت همه مستي آردجرعة كو ز مي عشق كه هشيار شويم
افسر عشق پي زيور جان دست آريمتا يكي در پي آرايش دستار شويم
آتش عشق درين پردة ناموس زنيمهرچه هستيم بر خلق نمودار شويم
بر سر كوچه و بازار اگر مي نوشيمبه از آنست كه در پرده پندار شويم
فوت افسرده دلي چند ز پس كوچه خريماز پي مائده عشق به بازار شويم
چند چندان بت عيار فريبند ما راخيز تا رهزن هر جابت عيار شويم
گر ز آزاد گرانان بدرائيم از پايبه از آنست كه خود بر سر بازار شويم
شد شب عمر و ز آفاق سرت صبح دميد
چشم و دل باز كن اي فيض كه بيدار شويم
از دم صبح ازل با عشق يار و همدميمهر دو با هم زادهايم از دهر با هم تواميم
هر دو از پستان فطرت شير با هم خوردهايميك صدف پرورده ما را هر دو دّر يك يميم
ميدرخشد نور عرفان از سواد داغ دلچشم ما اين داغ و ما چشم و چراغ عالميم
جان ما را اتحادي هست با سلطان عشقنيستيم ازهم جدا هرگز هميشه با هميم
در حريم دوست ما را نيز چون او بار هستهر كجا عشقست محرم ما هم آنجا محرميم
ميرساند عشق ما را تا جناب كبرياگرچه جسم ما ز خاك و ما ز نسل آدميم
روز اول گر ملك از ساية ما ميرميدما كنون از نارسيهاي ملايك درهميم
در خم قتلست ما را گر فلك از كجرويپا نهادن بر سرش را راست ما هم در خميم
در ازل شير غم از پستان مادر خوردهامما چه غم داريم از غم دست پرورد غميم
كهنه غربال فلك گر بر سرما ريخت غمبر سر خاك غم اكنون يكدو دم در ماتميم
هست ما را مختلف احوال در سير و سلوككه زهر بيشيم بيش و گاهي از هر كم كميم
گاه بر فوق سمواتيم و گه بر روي خاكگاه درياي محيطيم و گهي ديگر نميم
عاشقانرا نطق و خاموشي بدست خويش نيستما چو ني در ناله و فرياد در بند دميم
گر بنطق آئيم پيش از وقت چون روح اللهيمور خمش باشيم هنگام سخن چون مريميم
چون گشاد سينه را پيوند با غم كردهاندما بهم پيوسته با غم چون دو حرف مدغميم
راز دلرا بر زبان اي فيض آوردن خطاست
گوشها گويند پنهان ما كي اينرا محرميم
گران شد بر دل من تن بيا تن گرد جان گردمهمه تن ميشوم شايد بر جانان روان گردم
چو جانرا او بود جانان ز سر تا پاي گردم جانجهانرا چون بود او جان بجان گیرد جهان گردم
گران جان نيستم گر من سبك بيرون روم از تنزمین تا کی توان بودن بیا تا آسمان گردم
ز بهر آنكه تا بينم رخ پيداي پنهانشنشان از وي چو نتوان يافت هم خود بينشان گردم
ز بس جستم نشان او نشان گشتم بجست و جوز سر تا پا زان باشم ز پا تا سر بيان گردم
ز اوصاف جمال او كنم تا نكتة روشنبپيچ و تاب چون زلفان بگرد گلرخان گردم
بدور آتش روئي پريشان چون دخان باشمندارد عشق چون پيري بيا من هم جوان گردم
شدم در عشق پير و او جواني ميكند با منچو تيرم ميكند تيرم كمان خواهد كمان گردم
نهادم سر بفرمانش چو گويم پيش چوگانشگر اين خواهد من اين باشم ورآنخواهد من آن گردم
كجم گر ميكند گر راست فزونم ميكند گر كاستچنين خواهد چنين باشم چنان خواهد چنان گردم
چنان بودم كه ميداني چنين گشتم كه ميبينيخزان خواهد بسوي اصل بيبرگي خزان گردم
بهارم خواهد او از جان برويم لاله و ريحانز من خيري كه او جويد همان باشم همان گردم
كنم او را كه او گويد روم آنجا كه او پويدچو اينم ميكند اينم چو آنم كرد آن گردم
گهي هشيار و گه مستم گهي بالا گهي پستم
ز دست فيض در رنجم وليكن طالب گنجم
مگر گردد دوچار من درين ويرانه زان گردم
دل از جورم گريزان شد بيا دنبال دل گردمبسي بد كردهام با دل ز دل شايد بحل گردم
دل از بهر خدا باشد نه از بهر هوا باشدبدل گر جا دهم باطل ز روي حق خجل گردم
براي عشق دل دارم درون سينه دل دارمسزاوار سر دارم از او گر مشتغل گردم
بود جاي محبت دل بدل ناقص شود كاملمن گمراه بيحاصل بدل در آب و گل گردم
محبت را دلي بايد دهم گر جان بدل شايدبجان گر دل بدست آيد بجان دنبال دل گردم
بدست آيد مرا گر دل درين ويران سراي گلو گرنه همچو گل خواران اسير آب و گل گردم
گهي دل در خدا بندم گهي دل در هوا بندمگهي دنبال عز پويم گهي دنبال ذل گردم
ز بحر ار قطره دور افتد هوا آنرا فنا سازدبيا تا با محيط خود بزودي متصل گردم
شوم گه طالب معروف و گاهي طالب عارفگهي دنبال خورشيد و گهي دنبال ظل گردم
پرد با يال صاحبدل كسي را گو نباشد دلدلي خواهم من بيدل كه تا خود مستغل گردم
دلم شايسته گر نبود بر صاحب دلانم رددل شايسته دست آرم قبول اهل دل گردم
دلم يك شعله بود از عشق بيرون رفت از دستم
بيا اي فيض تا در ماتم دل مشتغل گردم
چنان شدم كه قبيح از حسن نميدانممپرس مسئله از من كه من نميدانم
جنون عشق سراپاي من گرفت از منچنان كه پاي ز سر سر ز تن نميدانم
مر از خويش برون كرد و جاي من بنشستكنون رهي بسوي خويشتن نميدانم
شراب حسن از وصاف ميكشم بيظرفصراحي و قدح و جام و دن نميدانم
بهر كجا نگرم روي خوب او بينمخصوص گلشن و طرف چمن نميدانم
چو وصف او كنم از پاي تا بسر سخنمزبان و لب نشناسم دهن نميدانم
حديث او همه جا آشكار ميگويمدرون خلوت از انجمن نميدانم
كند چو معني او جلوه ميشوم معنيحروف را نشناسم سخن نميدانم
شود تنم همه جان صورتش چه جلوه كندچه جان شدم همه تن جان ز تن نميدانم
چو ياد او كنم از پاي تا بسر شوم اوچو او شدم همه من ما و من نميدانم
چو من شدم همه او و شد او تمامي منروان ز قالب جان از بدن نميدانم
وصال او همه جا چون ميسرست مراطلل نجويم و ربع و دمن نميدانم
مرا وطن چو شد آنجا كه يار من آنجاستدگر ديار غريب از وطن نميدانم
ببوي او همه كس را عزيز ميدارم
چو فيض خاك رهم ما و من نميدانم
بسوي او نگرم كان ناز ميبينمو گر بخويش سرا پا بناز ميبينم
دل ار غمين شود آن راز خويش مييابمو گر خوش است از آن دلنواز ميبينم
بآسمان و زمين بينم ار بديدة دلجبال معرفت و بحر راز ميبينم
غبار غير ز مرآت دل چو ميروبمبر وي جان دري از غيب باز ميبينم
چو عشق نيست رهي سوي او سخن كوتهكه راه ديگر و دور و دراز ميبينم
بر وي دشمن اگر بسته شد دري از دوستبروي دوست در دوست باز ميبينم
زر وجود من از غش نميرسد خالصببوتة غم او تا گداز ميبينم
وفاي اوست وفا و وفاي اوست وفاوفا جفا شود ار امتيار ميبينم
عناي او همه راحت غمش همه شاديستبلاي اوست عطا سوز و ساز ميبينم
بغير هستي او هستي نميدانمجهان همه بحقيقت مجاز ميبينم
بميرم ار بجز او زندة گمان دارمبسوزم ار بجز او كار ساز ميبينم
فنا شوم اگر اغيار را بقا باشدنباشم ار بجز او بينياز ميبينم
حرام باد بر آن دل محبتش كه دروبجز محبت او را جواز ميبينم
هزار سجده شكر ار كني كمست اي فيض
كه بر رخ تو در دوست باز ميبينم
تا بعشق تو جان و دل بستمرستم از خويش و با تو پيوستم
تا بروي تو چشم بگشادمكافرم گر بغير دل بستم
تا بديدم گشايش لطفتبر دل انوار قهر را بستم
مزة قهر يافتم در لطفلطف در قهر هم مزيدستم
هوشيارم كني گه مستيهم ز تو هوشيار و هم مستم
تو هماني كه بودي از اولمن دم تو بكهنه پيوستم
هستي تو بذات تو قايممن دمي نيستم دمي هستم
تو بلندي ز خويشتن داريمن بتو عالي و بخود پستم
فيض در كفر ديد ايمان را
تا كه زلفت فتاد در شستم
چون يار ما تو باشي ز اغيار فارغيمچون كار ما توئي ز همه كار فارغيم
از تو چه خرميم غمي را مجال نيستباشد چه غم غم تو ز غمخوار فارغيم
چون دوستدار ما توئي از دشمنان چه باكچون هست لطف توز ستمكار فارغيم
چون مكرهاي خير تو هست از براي مااز شر مكر حاسد و مكار فارغيم
در راه تو جهان كنيم امر اگر كنيورنه ز حرب و چالش و بيكار فارغيم
دلرا كباب خواهي جان نيز ميدهيمور تو دهي شراب ز خمار فارغيم
باشي تو در نظر يكجا افكنيم چشمدر چشم ما چو هستي ز اغيار فارغيم
معناي تست هرچه درآيد بچشم مازان روي ما ز صورت ديدار فارغيم
بسيار كردهايم گنه بر اميد عفوعفوت چه هست ز اندك و بسيار فارغيم
چون سير گاه فيض بساتين حكمت است
از باغ و راغ و سبزه و گلزار فارغيم
از عشق يار خوشم از حسن يار همزان مي مدام مستم و زان ميگسار هم
او جلوه مينمايد و من ميروم ز خوداز خويش شكر دارم و از لطف يار هم
هركس كه ديد جلوهاش از خويش شد تهياز دست رفت كارش و دستش ز كار هم
يكجلوه كرد و بر دو جهان هر دو مست شدبيخود ازو زمين و فلك بيقرار هم
يكجلوه كرد حسرت ازو صدهزار ماندآن جلوه را فدا من و چون من هزار هم
زان جلوه است شعله دلهاي عاشقانزان جلوه است داغ دل روزگار هم
زان جلوه است موج هوا و ثبات كوهزان جلوه است جوش و خروش بحار هم
زان جلوه است تازگي و سبزي چمنزان جلوه است شور خزان و بهار هم
زان جلوه است ناله و افغان عندليبزان جلوه است لطف گل و قهر خار هم
زان جلوه كام فيض برآمد درين جهان
در نشاة كه عيش بود پايدار هم
دردم ز حد فزون شد و غم بيشمار همآه از فلك برون شد اشك از كنار هم
با ما ببين كه عشق چها كرد و ميكنداز دل ببرد طاقت و از جان قرار هم
دل پا كشيد از دو جهان بر اميد و صلجان داشت دست از خود و دل شد نزار هم
پا باز ماند از روش و دست از عملز انديشه ماند عقل و سرا پا ز كار هم
آهم ز درد و آتش و اشكم ز غصه خونبخت از فراق تيره و ايام تار هم
ني ره بكوي او بودم ني قبول اونه كس نشان دهد نه دهد يار بار هم
افتادهام غريب و حزين مستمند و زارني بر سرم طبیبي و ني غمگسار هم
يا رب بگير دست من زار از كرمبازم رهان ز خويش و ازين گير و دار هم
اي فيض غم مخور كه بمقصود ميرسي
بختت مساعدت كند و روزگار هم
خيز تازين خاكدان بيرون رويمزين سراي مردگان بيرون رويم
زنده گرديم از حيات جاودانزينجهان جان ستان بيرون رويم
راست از هم صحبتيهاي كجانهمچو تيري از كمان بيرون رويم
تا شويم الا بما شاء را محيطزين محيط آسمان بيرون رويم
گوهر بحر يقين آيد بكفگر ز صحراي گمان بيرون رويم
بينشان از بينشان آگه شويمبينشان گر از نشان بيرون رويم
خيز تا بر موطن اصلي رسيماز مقام سالكان بيرون رويم
خيز تا از مغز جان روغن كشيمپس ز روغن شعله سان بيرون رويم
در بلا و در ولا قربان شويماز تن و جان و جهان بيرون رويم
فيض تا چند از مكان و لامكان
از مكان و لامكان بيرون رويم
كبيرهايست كه خود را گمان كنم هستمگناه ديگر آن كز مي خودي مستم
گناه خويش خودم دوزخ خودم هم خوداگر ز خويش برستم ز هول پل رستم
بروي من ز سوي حق گشود چندين درز سوي خويش دري چون بر وي خود بستم
ز خود اگر فكنم خويش را رسم بخدابوصل او نرسم تا بخويش يا بستم
بود بد دو جهان جمله در من و از منز هر بدي برهم گر ز خويشتن رستم
مگير تو بر من مسكين اگر بدي كردمكه تو كريمي و من از خرد تهي دستم
اگرچه مستم با هوشيار همراهمكه گر ز پاي درآيم بگيرد او دستم
شكار معرفت خويش را فكندم دامبرون نيامد ازين بحر جز تهي دستم
بپاي مردي عشق ار شكست خويش دهم
چو فيض در صف مردان حق ز بر دستم
گه جلوه لاهوت دهد جام شرابمگه عشوة نا سوت فريبد بسرابم
گه نقل و كباب از كف جانانه ستانمگه فرقت جانانه كند سينه كبابم
جز محنت دوريش عقابي نشناسمجز شادي نزديكي او نيست ثوابم
بيدوست يكي تشنه لب گرسنه چشممبا دوست چو باشم همه نانم همه آبم
شد عمر گرامي همه در مدرسها صرفكو عشق كه فارغ كند از درس و كتابم
كو عشق كه معمور كند خانه دل راعمريست ز ويراني دل خانه خرابم
تا چند درين باد به سرگشته توان بوداي خضر خدا ره بنما راه صوابم
فيض و سر تسليم و رضا بر قدم دوست
گر تيغ كشد بر سر من روي نتابم
عشق تو كوتا كه حرز جان كنمبعد از آن جان و دلش قربان كنم
همتي كو تا بظلمت در رومجست و جوي چشمه حيوان كنم
هست انبان معاني در دلمهر چه يابم اندرين انبان كنم
شكر لله ديد سرم دادهاندسر فرازم سير در قرآن كنم
طاعت حق راست اين در را كليدآنچه فرموده است حق من آن كنم
اهل بيت مصطفا وجه اللهندروي دل را جانب ايشان كنم
سر نهم در سير قرآن و حديثكار جانرا سر بسر سامان كنم
فيض برخيز آنچه بتواني بكن
چند گوئي اين كنم يا آن كنم
امروز دگر در سر سوداي دگر دارمبا اين دل ديوانه غوغاي دگر دارم
هر عهد كه بستم من بشكست دل شيدادل راي دگر دارد من راي دگر دارم
مجنون ز غم ليلي بگرفت ره صحرامن در دل ديوانه صحراي دگر دارم
آن داد قرار من بگرفت قرار منماواي من اينجا نيست ماواي دگر دارم
عنقا طلبا خوش باش كز دولت عشقش مندر قاف وجود خود عنقاي دگر دارم
اي منتظر فردا چون من ز خودي فرداكامروز نشد اينجا فرداي دگر دارم
زاهد اگر از شاهد با شهد بود خرسندمن از لب نوشينش حلواي دگر دارم
مجنون و همان ليلا فيض و رخ هر زيباكز پرتو هر جانان ليلاي دگر دارم
گفتم كه بشيدائي افسانه شدم گفتا
من بر سر هر كوئي شيداي دگر دارم
تا كي ز فراق تو نهم بر سر غم غمتا چند بدل غصه نشيند بسر هم
اي صيقلي اشك بيا تا بزدائيماين زنگ كه از سينه بهم آمده از غم
اي بلبل همدرد دمي گوش فرادارمن هم بسرايم بود اين غم شودم كم
ني ني نكنم از غم هجر تو شكايتاز دوست چه آيد همه شاديست نه غم غم
شاد است دل اگر از دوست رسد زخمخوش باد تراوقت كه گردي پي مرهم
هرچند برآورد ز دل گوهر اسرارغواص زبان هيچ ازين بحر نشد كم
بسيار سخن بر سخن از سينه زند جوشدل پر شود از قحط سخن گر نزنم دم
آيد سخن از دل بزبان تا كه برآيددربان بآن رو كند از قحطي همدم
نازم بدل و سينه دريا دل خود فيض
هر چند غم آيد بودش جاي دگر غم
همه عمر بر ره تو رخ خود بخاك سودمبكمينگه وصالت همه انتظار بودم
بفغان گهي و گاهي بطرب ترانه كردمكه مگر تو رحم آري همه نغمة سرودم
بخيال من كه هر دم بره تو ميدهم جانبگمان تو كه هرگز بتو آشنا نبودم
دل و جان و دين و دنيا خرد و صلاح و تقويبره تو رفته رفته همه رفت هر چه بودم
چكنم دلم نخواهد ز جهان بجز تو ياريبيكان يكان نشستم همه را بيازمودم
نرود ز آينه دل سبحات عكس رويتكه بصيقل جمالت دل تيره را زدودم
چو حديث جانفزايت نشنيد گوش جانمچو تو دلبري نديدم همه را بخود نمودم
شب فرقت تو آمد بدلم هزار عقدهبتو چشم چون گشودم همه عقدها گشودم
دل فيض بيخودانه بهواي تست در رقص
كه تو شمع و من بگرد سر تو مثال دودم
خم ابروي تو محراب ركوع است و سجودمبيخيال تو نباشد نه قيامم نه قعودم
جلوه حسن تو ديدم طمع از خويش بريدمتا كه شد محو در انوار وجود تو وجودم
ميكند تازه بتازه سپه حسن شهيدمچشم و ابرو و لب و خال و خط تست شهودم
شير مهرت بازل داده مرا دايه لطفنرود تا با بد مهر تو بيرون ز وجودم
با تو در عيشم و عشرت همه سودم همه نورمبي تو در رنجم و محنت همه آهم همه دودم
خود همه فقرم و حاجت همه بخلم همه حاجتز تو بخشايش وجودم ز تو سرمايه و سودم
جاهل و مرده بخود زنده و دانا بتو باشمبخودم هيچ نباشم بتو باشم همه بودم
يكدم ار بگذردم بيتو سراپاي زبانمبگذرانم نفسي با تو سراسر همه سودم
روي بر رهگذر دوست باخلاص نهادمبر ملك منزلت خويش بدينگونه فزودم
آنچه را علم گمان داشتم از سينه ستردمعقده جهل بلا حول ولا قوه گشودم
هيچ بودم بخودم بود چو پندار وجوديهمه كشتم چو شدم بيخبر از بود و نبودم
توبه كردم ز خود و نامه اعمال دريدمنيك اگر كشتم و گر بد همه را نيك درودم
عاشق ورندم و ميخواره بگلبانگ علا لازاهد ار نيست چنين بنده چنينم كه نمودم
سر بسر خواب پريشان بود اين عالم فانيبهر جمعيت دل نالة بيهوده سرودم
فيض را نعمت بسيار چو دادي مددي كن
تا كند شكر عطاياي تو بر رغم حسودم
شبها حديث زلف تو تكرار ميكنمتسبيح روز وصل تو بسيار ميكنم
چون دم زند صباح ز انوار طلعتتجان را ز عكس روي تو گلزار ميكنم
از پاي تا بسر همه تن ديده ميشومجانرا بديده قابل ديدار ميكنم
از غمزة نگاه تو بيهوش ميشومدلرا ز چشم مست تو هشيار ميكنم
عكس تو چون در آينة دل درآيدمبيخود حديث واحد قهار ميكنم
ترجيح بند هر سخنم ذكر خير تستدر هر كلام نام تو تكرار ميكنم
با مردمان حديث تو گويم در انجمنتنها حديث با در و ديوار ميكنم
گيرم سناي دل ز سنا برق روي تودر يوزة ز قاسم انوار ميكنم
غم را بياد روي تو از سينه ميبرمدم را بذكر موي تو عطار ميكنم
شب را بياد زلف تو ميآورم بروزچون روز شد ستايش رخسار ميكنم
آهنگ من چو كرد بر آهنگ ميزنمدلرا ز غم بناله سبكبار ميكنم
گر سرّ من بغير نگويد رفيق منزودش بلطف خازن اسرار ميكنم
هركس كه گوش جان بسخنهاي من دهداو را بصور موعظه بيدار ميكنم
هر كار خوب را كه ز كردار عاجزمتحسين هر كه كرد بگفتار ميكنم
پنهان كن از خلايق گر عاشقي كني
با فيض هم مگوي كه اين كار ميكنم
غم عشقت بحلاوت خورم و دلشادماين عبادت بارادت كنم و آزادم
دم بدم صورت خوبت بنظر ميآرمتا خيال خودي و خود برود از يادم
هر خيال تو مرا عيد نو و نوروزيستشادئي دم بدم آيد بمباركبادم
عيد نوروز من آنست كه بينم رويتعيد قربان كه لقاي تو كند بنيادم
بخيال تو بود زندة جاويد دلمگر خيال تو نباشد گرهي بر بادم
گر نخواهي تو زمن هيچ نيايد كاريور بود خواهش تو در همه كار استادم
ميزنم تيشة عشقت بسر هستي خويشدر حقيقت كه تو شيريني و من فرهادم
گر ببازم سر خود در قدمت بهر چهامكرد استاد ازل بهر همين بنيادم
بهر جان باختن از جان جهان آمدهامبهر قربان شدن از مادر فطرت زادم
ميگسستم ز بقا تا بلقا پيوندمبهر برخواستن ازواج بقا افتادم
فيض ترسد كه غم عشق كند ويرانشمينداند كه ز ويراني عشق آبادم
اين جواب غزل حافظ شيراز كه گفت
بندة عشقم و از هر دو جهان آزادم
دم بدم از تو غمي ميرسد و من شادمبند بر بند من افزايد و من آزادم
عيد قربان من آندم كه فداي تو شومعيد نوروز كه آئي بمباركبادم
ياد آنروز كه دل بردي و جان ميرقصيدكاش صد جان دگر بر سر آن ميدادم
مرغ دل داشت هواي تو در اقليم دگركرد پروازي و در دام بلا افتادم
گر نگيري تو مرا دست درآيم از پايبرسي گر تو بجائي نرسد فريادم
آهي ار سر دهم از پاي در آرد آهمگريه بنياد كنم سيل كند بنيادم
زدن تيشه بر اين كوه مرا پيشه شده استبيستونيست فراق تو و من فرهادم
ياد من خواه بكن خواه مكن مختاريليكن ايدوست تو هرگز نروي از يادم
ميشوم پير و جوان ميشودم در سر عشقبهر عشق تو مگر مادر گيتي زادم
گاه ويرانم و از خويش بود ويرانيمگاه آباد و ز معماري تو آبادم
داد از تو بتو آرم كه نباشد جايزفيض را اين كه به بيگانه رساند دادم
اين جواب غزل حافظ خوش لهجه كه گفت
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
اگر آهي كشم دريا بسوزمو گر شوري كنم دريا بسوزم
شود دل شعله چون بر ياد روئيشوم تن شمع و سر تا پا بسوزم
كنم هرچند پنهان آتش جانميان انجمن پيدا بسوزم
خوشم با سوختن در آتش عشقبهل تامن در اين سودا بسوزم
در آنجا هر كه باشد هر چه باشدبسوزد ز آتشم هرجا بسوزم
كنم گر اقتباسي ز آتش قدسوجود خويش سر تا بسوزم
نيارم تاب يا آرم ندانمتجلي كنم بسازم تا بسوزم
نه من ماند نه ما ماند چو آئيبيا تا بي من و بي ما بسوزم
ترا خواهم مرا گر تو نخواهيتجلي بيشتر كن تا بسوزم
بسوزد ظاهر و باطن ز سوزماگر پيدا و گر پنهان بسوزم
ز سوز جان اگر حرفي نويسمورق را سربسر يكجا بسوزم
چو فيض ار دم زنم از آتش دل
زبان و كام با لبها بسوزم
منم كه شيفتة زلف تو ببوي تواممنم كه واله و شيداي تو بموي توام
گر التفات كني سوي من بجاي خودستگل سر سبد عاشقان روي توام
بزير پرده نهانست عشق محجوبانمنم كه عاشق پيداي روبروي توام
ترا خلايق گم كرده و نميجويندز من نة پنهان مست جستجوي توام
حديث بي بصران با تو سرد ميباشدمنم كه روي برو گرم گفتگوي توام
همه ز جام صبوي خيال خود مستندمنم كه مست ز جام تو و صبوي توام
شنيدهام كه ز كوي تو ميوزد بوئينشسته چشم براه گذار بوي توام
شنيدهام كه ترا رحمتيست بيپايانچهار چشم طمع دوخته بسوي توام
شنيدهام كه بدان را به نيكوان بخشياميد بسته و حيران خلق و خوي توام
ز خود اگرچه بدم نسبتم بتو نيكوستسگم اگر چه ولي از سگان كوي توام
بغير فيض كه يارد چنين سخن گفتن
منم كه مست تو و مست گفتگوي توام
منم كه ساختة دست ابتلاي تواممنم كه سوختة آتش لقاي توام
منم كه توي بتويم سرشته از حمدتمنم كه موي بمو تابتا ثناي توام
منم كه بر قدم دوستان تست سرممنم كه بنده و مولاي اولياي توام
بغير درگه تو سر فرو نميآرمخراب و واله و شيداي كبرياي توام
گرفته روي تو وراي تو دو عالم رامنم كه عاشق و حيران روي وراي توام
جهان مسخر من من مسخر امرتهمه براي من آمد كه من براي توام
نبات و معدن و حيوان براي من در كارهمه فداي من و من بجان فداي توام
چشيده بادة توحيد از نداي الستز خويش رفته و گوينده بلاي توام
شنيده گوشم تا آيت لقاء اللهنشسته منتظر وعدة لقاي توام
نشستهام بره نفخة روان بخشتدو چشم دوخته در مقدم صباي توام
دلم گرفته شد از جور خويشتن بر خويشدر انتظار نسيم گرهگشاي توام
خراب يك نگه از چشم مست خونريزتهلاك يكسخن از لعل جانفزاي توام
مرا چه ساختة آنچنان كه خواستةبمدعاي خود ارنه بمدعاي توام
زمين و چرخ دو سنگ آسيا و من دانهز لطف تست كه در خورد آسياي توام
كشد چو فيض سر طاعت از خط فرمان
نعوذ بالله مستوجب بلاي توام
پيشتر ز افلاك شور عشق بر سر داشتمپيشتر ز املاك تسبيح تو از بر داشتم
پيش از آن كز مشرق هستي برآيد مهر و مهبر كمر از شمشه مهر تو زيور داشتم
پيش ازاين ناهيد در بزم تو مطرب بوده مهپيش از اين بهرام بهر ديو خنجر داشتم
كي ز كيوان بود و از برجيس و از بهرام نامكز جوارت تخت و از قرب تو افسر داشتم
پيشتر از پير تير و خامة تدبير اوحرف مهرت مينوشتم كلك و دفتر داشتم
ياد ايامي كه سوز عشق جانان ساز بوداز دل و از سينه در جان عود و مجمر داشتم
ياد ايامي كه با او بودم و بيخويشتنعيشها با يار خود در عالم زر داشتم
ياد ايامي كه بوي حق ز هر سو ميوزيدعقل و جان و هوش و دل زان بود معطر داشتم
گاه ميدادم دل از كف گاه ميبردم بفندلربا بودم گهي و گاه دلبر داشتم
گاه در آتش ز عشق و گاه در آب از حياعشرت ماهي و آئين سمندر داشتم
رسم بينائي و آئين توانائيم بوددر ازل آئينه و ملك سكندر داشتم
من ندانستم بغربت خواهم افتاد از وطنبهر عيش جاوداني فكر ديگر داشتم
عشرتي ميخواستم پيوسته بيآسيب هجردر وصالش بيعنا عيشي مصور داشتم
شكر كز صبح ازل پيوسته تا شام ابدخويشتن را در بقاي او معمر داشتم
فيض ميداند كه مقصودم از اين افسانه چيست
آشنا داند كه من بي تن چه در سر داشتم
هر جميلي كه بديديم بدو يار شديمهر جمالي كه شنيديم گرفتار شديم
پيش هر لاله رخي ناله و زاري كرديمچون بديديم ترا از همه بيزار شديم
خار اغيار بسر پنجه غيرت كنديمتا ز عكس رخ گلزار تو رخسار شديم
بيخير بر در ميخانة عشق افتاديمقدح باده كشيديم و خبردار شديم
مست بوديم و سر از پای نمیدانستیماز الست تو سراپا همه هشيار شديم
خفته بودیم در اقلیم عدم آسودهاز سماع كن بيحرف تو بيدار شديم
شربت لعل لبت بود شفاي دل ماهر گه از چشم خوشت خسته و بيمار شديم
چه سعادت كه در ايام غمت دست ندادخنك آندم كه بعشق تو گرفتار شديم
فيضها از پي عشقت بدل و جان برديمزانسبب معتكف خانة خمار شديم
دم بدم نفخة از غيب بجان ميآيدتاز گلبانگ اشارات تو در كار شديم
تا امانت بسپاريم كرم كن مدديباميد مددت حامل اين بار شديم
هر كسي در همه كار از تو مدد ميجويد
فيض هم از تو مدد يافت كه هشيار شديم
هر جمالي كه بر افروخت خريدار شديمهر كه مهرش دل ما برد گرفتار شديم
كبرياي حرم حسن تو چون روي نمودچار تكبير زديم از همه بيزار شديم
پرتو حسن تو چون تافت برفتيم از هوشچونكه هوش از سر ما رفت خبردار شديم
در پس پردة پندار بسر ميبرديمخفته بوديم زهيهاي تو بيدار شديم
ساغري ساقي ارواح فرستاد از غيبنشاءهاش بيخودئي داد كه هشيار شديم
بار دانش كه چهل سال كشيديم بدوشبيكي جرعه فكنديم و سبكبار شديم
مصحف روي و حديث لبت از ياد بردهر چه خوانديم و دگر بر سر تكرار شديم
شربت لعل لبت بود شفاي دل مابعبث ما ز پي نسخة عطار شديم
روز ما نيكتر از دي دي ما به ز پريرسال و مه خوش كه به از بار وز پيرار شديم
هر چه دادند بما از دگري بهتر بودتا سزاوار سراپردة اسرار شديم
در دل و ديدة ما نور تجلي افروختتا به نيروي يقين مظهر انوار شديم
سر ز درياي حقايق چه برون آورديمبر سر اهل سخن ابر گهر بار شديم
راه رفتيم بسي تا كه بره پي برديمكار كرديم كه تا واقف اين كار شديم
آشنا فيض ازينگونه سخن بهره برد
نزد بيگانه عبث بر سر گفتار شديم
ما را ره توفيق نمودند و بريديمبر ما در تحقيق گشودند و رسيديم
يكچند بهر صومعه بديم ارادتيكچند بهر مدرسه گفتيم و شنيديم
اقليم معارف همه را سير نموديمدر باغ حقايق بهمه سبزه چريديم
بس عطر روانبخش ز گلها كه گرفتيمبس ميوه دلپرور دلخواه كه چيديم
كرديم نظر در شجر زينت دنيانه سايه نه برداشت ازو مهر بريديم
ناگاه شد از قرب نمودار درختيمقصود دل آن بود بكنهش چو رسيديم
دادند بما عيش مصفاي مؤبددر ساية آن رحل اقامت چو كشيديم
ديديم چو ما ساقي ميخانة توحيديكجرعه از آن بادة بيرنگ چشيديم
صد شكر دل آسود ز تشويش كشاكش
چون فيض نه پير و نه فقيه و نه مريديم
اگر بديم و گر نيك خاكسار توايمفتاده بر ره تو خاك رهگذار توايم
بلندي سرما خاكساري در تستبنزد خلق عزيز بم از آنكه خوار توايم
توئي قرار دل ما اگر قراري هستو گر قرار نداريم بيقرار توايم
بسوي تست بهر سو كه ميكنيم سفربهر ديار كه باشيم در ديار توايم
اگر اطاعت تو ميكنيم مخلص توو گر كنيم گناهي گناه كار توايم
بهر چه در دل ما بگذرد تو آگاهياگر ز خلق نهانيم آشكار توايم
ز كردهاي بد خويشتن بسي خجليمبپوش پردة عفوي كه شرمسار توايم
اگر چه نامه سياهيم از اطاعت توچو فيض دشمن ديويم و دوستدار توايم
بگوش هوش شنيدم كه هاتفي ميگفت
غمين مباش كه ما يار غمگسار توايم
گر دل بعش من دهي بهر تو دلداري كنمور تن بحكم من نهي جان ترا ياري كنم
مستي شود گر آرزوت از عشق خود مستتت كنممخمور اگر باشي ترا از غمزه خماري كنم
ياري اگر خواهي جليس من باشمت يار و انيسخواهد دلت گر گفتگو بهر تو گفتاري كنم
چشم دلت روشن شود خار گلت گلشن شودچون روي سوي من كني من هم ترا ياري كنم
يك لحظه هشيار ار شوي ساقي شوم ساغر دهمدور از تو بيمار ار شوي من رسم تيماري كنم
درد ترا درمان كنم كار ترا سامان كنمعيب ترا پنهان كنم بهر تو ستاري كنم
خيل ترا قوه دهم چند ترا نصرت دهمبر دشمنان جان تو آئين پيكاري كنم
چون يار غمخوارت منم كف بر مدار از دامنمتا من ترا ياري كنم تا لطف و غمخواري كنم
فيض اينجواب آنغزل از شعر مولانا كه گفت
كاري ندارد اين جهان تا چند گل كاري كنم
خدايا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصيانممبين در كردة زشتم به بين در نور ايمانم
تو گفتي بندة خواهم كه اخلاصي در او باشدچه در دست تو ميباشد گر اخلاصم دهي آنم
دُر ايمان بدل سفتم شهادت بر زبان گفتمغبار شرك خود رفتم سزد بخشي گناهانم
تو اهل سحر را دادي بجنت جا باسلاميمرا هم جا دهي شايد چه شد آخر مسلمانم
چو مهر دوستانت را نهادي در دل ريشمچو باشد مهر ايشانم دهد جا نزد ايشانم
چو بغض دشمنانت را نهادي در دل تنگمشود گر بغض آنانم برون آرد ز نيرانم
بفرمان رفتهام گاهي سجودي كردهام گاهينميارزد اگر کاهي در آتش خود مسوزانم
ندارم بر تو من منت كه كردم گه گهي خدمتترا بر من بودمنت كه دادي قدرت آنم
چو دور از من نة يا رب مرا مپسند دور از خودبنزديكيت جمعم كن كه دور از تو پريشانم
چو بي يادم نميباشي مرا بيیاد خود مگذاربياد خود كن آبادم كه بيياد تو ويرانم
دلي دارم پراكنده كه هر جزويش در جائيستبده جمعيتي يا رب كه دارد دل پريشانم
دلي دارم كه ميدارد مرا از خويشتن غافلچو غافل ميشوم از خويش بازيگاه شيطانم
دلي دارم كه ميخواهد مرا از من جدا سازداز اين خواهش جدا سازش كه از خود فصل نتوانم
چو حشر هر كسي با دوستانش ميكني يا ربمرا نزد علي جا ده كه او را از محبانم
محب آل پيغمبر نميسوزد در آتش فيض
چو دارم مهرشان در دل چه ترساني ز نيرانم
ياد ياران كه كنند از دل و جان ياري همپا ز سر كرده روند از پي غمخواري هم
غم زدايند ز دلهاي هم از خوشخوئيبهره گيرند ز دانش بمدد كاري هم
كم كنند از خود و افزوني ياران طلبندرنج راحت شمرند از پي دلداري هم
رنج بر جان خود از بهر تن آسائي يارحامل بار گران بهر سبكباري هم
همه چون غنچه بتنهائي و با هم چون گلتنگدل از خود و خندان بهواداري هم
رنجه كردند كه راحت برسانند بهمزخمي تيغ جفا بهر سپر داري هم
از ره لطف و محبت همه هم را دلجويوز سر مهر و وفا در صدد ياري هم
نور بخشند بهم چونكه بصحبت آيندروز خورشيد هم و شمع شب تاري هم
اين مي و ساقي آن و طرب و مستي اينجام سرشار هم و منبع سرشاري هم
سرشان ز آتش سوداي محبت پر شورپاي پر آبله در راه طلبكاري هم
خواب غفلت نگذارند كه غالب گرددهمه هم را بصرند و همه بيداري هم
راحت جان و طبيبان دل يكديگرنديار تيمار هم و صحت بيماري هم
همه همدرد هم و ماية درمان دهندهمه پشت هم و آسان كن دشواري هم
فيض تا چند كني وصف و نكوشي كه شوي
خود ار آنقوم كه باشند بغمخواري هم
بيائيد ياران بهم دوست باشيمهمه مغز ايمان بي پوست باشيم
نداريم پنهان ز هم عيب هم راكه تا صاف و بيغش بهم دوست باشيم
بود عيب ما و شهادت برابرقفا هم بطوري كه در روست باشيم
بود دوستي مغز و اظهار آن پوستچه حيفست ما حامل پوست باشيم
مكافات بد را نكوئي بياريماگر بد كنيم آنچنان كوست باشيم
بكوشيم تا دوستي خوي گرددبهر كو كند دشمني دوست باشيم
نداريم كاري به پنهاني همهمين ناظر آنچه در روست باشيم
ز اخلاق مذمومه دل پاك سازيمبر اطوار ياري كه خوشخوست باشيم
بود سينها صاف و دلها منوّرچو آئينه كان مظهر روست باشيم
گريزيم ز اهل شقاق و شقاوتطلبكار ياري كه نيكوست باشيم
نداريم از دامن يار حق دستبكوشيم تا آنچنان كوست باشيم
اگر خود سك كوي جانان نباشيمسك كوي آن كو در آن كوست باشيم
خدا را اگر دوست داريم بايدكجا در حقيقت خدا دوست باشيم
نباشيم تا با خدا دوستان دوستكجا درحقيقت خدا دوست باشيم
بيائيد تا ناظر روي حق بيناز آنرو كه آئينة اوست باشيم
بيائيد خود را بدريا رسانيمچرا پستة آنچه در جوست باشيم
بر آئيد چون فيض از پوست ياران
كه تا جمكي مغز بي پوست باشيم
بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيمانيس جان غم فرسودة بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكديگر سوزيمشود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم
دواي هم شفاي هم براي هم فداي همدل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم
بهم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشهسري در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم
جدائي را نباشد زهرة تا در ميان آيدبهم آريم سر بر گرد هم بر گار هم باشيم
حياه يكديگر باشيم و بهر يكديگر ميريمگهي خندان ز هم گه خسته و افكار هم باشيم
بوقت هوشياري عقل كل گرديم بهر همچووقت مستي آيد ساغر سرشار هم باشيم
شويم از نغمه سازي عندليب غم سراي همبرنگ و بوي يكديگر شده گلزار هم باشيم
بجمعيت پناه آريم از باد پريشانياگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم
براي ديدهباني خواب را بر خويشتن بنديمز بهر پاسباني ديدة بيدار هم باشيم
جمال يكديگر كرديم و عيب يكديگر پوشيمقبا و جبه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم شادي هم دين هم دنياي هم گرديمبلاي يكديگر را چاره و ناچار هم باشيم
بلا گردان هم گر ديده گرد يكديگر گرديمشده قربان هم از جان و منت دار هم باشيم
يكي گرديم در گفتار و در كردار و در رفتارزبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم
نميبينم بجز تو همدمي اي فيض در عالم
بيا دمساز هم گنجينة اسرار هم باشيم
بدوست حال دل سوگوار را چه نويسمبيار غار خود احوال غار را چه نويسم
بروز عيد خود آن ماية سرور و سعادتحكايت غم شبهاي تار را چه نويسم
غم فراق عزيزان فزون ز حد شمار استچگونه عرض كنم بيشمار را چه نويسم
ز دست رفت مرا كار و بار تا تو برفتيبجان كار غم كار و بار را چه نويسم
كنار كردي و شد بيكرانه درد و غم منحديث درد و غم بيكنار را چه نويسم
قرار دل چو توئي بيتو دل قرار نداردسوي قرار ز غم بيقرار را چه نويسم
بمن ز سوي تو هرگز پيام و نامه نيامدحديث يك غم بيش از هزار را چه نويسم
غبار غم بسر هم نشست در دل تنگمچو گويم از دل تنگ و غبار را چه نويسم
چها كه بر سرم آورد روزگار جدائيشكايت ستم روزگار را چه نويسم
حکايت غم هجران شنيد هر كه دلش سوختبدوستان سخن شعله بار را چه نويسم
بروزگار من آنها كه از فراق تو آمدز صد هزار هزاران هزار را چه نويسم
خموش فيض كه بر يار حال پنهان نيست
بيار قصه هجران يار را چه نويسم
از دور بر خرامش قدت ثنا كنمنزديك چون رسي دل و جانرا فدا كنم
دارم بزير پرده ناموس مستييتا آنزمان كه پرده بر افتد چها كنم
صد راه عقل بسته شود اهل هوش راگر يك ورق ز دفتر عشق تو وا كنم
عالم بسوزد از نفس آتشين منحرفي ز سوز سينه خود گر ادا كنم
تا ريشة ز جان بودم در زمين تنحاشا ز دست دامن مستي رها كنم
گويند ترك عشق و ره عقل پيش گيرديوانهام مگر كه چنين كارها كنم
هر ذره در را بدوائي خريدهايممن آن نيم كه درد بدرمان دوا كنم
بر آستان دوست نهادم سر نيازشايد بروي خويش در فيض وا كنم
بر خاك مسكنت فتم و ناله سر كنمباشد كه در دلش ز ره عجز جا كنم
از بهر يكنظر كه بسوي من افكندجا دارد ار هزار سحرگه دعا كنم
در بحر آتشين بود ار گوهي مرادتا نايدم بكف بدل و جان شنا كنم
فيضم گرفته است جهانرا فروغ من
در يوزة علوم ز دفتر چرا كنم
من واله جمال فروزان يك كسمآشفتة دو زلف پريشان يك كسم
سامان مرا يكي و سر من يكي بودسودا يكي و بيسر و سامان يك كسم
هر جا بهر كه روي كنم سوي او بودبيناي يك جمالم و حيران يك كسم
جمعيتم ز جمع كمالات يك كس استشيداي يك جميل و پريشان يك كسم
تيغ ار كشد بقصد سرم بسملش شومدر مذبح محبت قربان يك كسم
مشرك نيم پرستش باطل نميكنمحق بين و حق پرست بفرمان يك كسم
از هر خسي قبول عطائي نميكنممستغرق مواهب احسان يك كسم
چون گربگان بسفرة هر كس نميرومهمچون شتر نواله خور خوان يك كسم
از خون هر كه هر چه خورم يا برم چو فيض
روزي خور خدايم و مهمان يك كسم
از آن ز صحبت ياران كشيده دامانمكه صحبت ديگري ميكشد گريبانم
چو خلوتست دل يد در و دل آراميبپاسباني دل در توقع آنم
ز دوست رنج پياپي مرا بود خوشترز راحتي كه رسد از فلان و بهمانم
گذشت آنكه بصحبت نشاط رو ميدادكنون بمجلس صحبت به بيتالاحزانم
كجا شد آنكه بهنگام شعر ميخواندمچه شد نشاط رفيقان و كو رفيقانم
كجا شد آنكه بگردون فغان من ميرفتگره گره شده اكنون سينه افغانم
كجاست يار موافق رفيق روحانيبلطف جمع كند خاطر پريشانم
يكيست يار من و نيست غير او ياريوليك در طلبش چارة نميدانم
بسوي چاره نبردم رهي به بيداريمگر به خواب به بينم كه چيست درمانم
خيال دوست چنان ميزند ره خوابمكه خواب مرگ گمان ميشود كه نتوانم
ز مرگ دم بدمم ميرسد پيام خوشيبگو بيا كه روانرا بپاش افشانم
دل تو فيض اگر با تو صحبتي خواهد
بگو ز صحبت نامحرمان گريزانم
دل و جان منزل جانانه كردممي توحيد در پيمانه كردم
از اين افسانها طرفي نبستمبمستي ترك هر افسانه كردم
ز عقل و عاقلان يكسر بريدمعلاج اين دل ديوانه كردم
شدم در ژنده پنهان از نظرهاچو گنجي جاي در ويرانه كردم
شود تا آشنا آن دوست با منز هر كس خويش را بيگانه كردم
بهر جانب كه ديدم مست نازينگاهي سوي او مستانه كردم
بهر جا حسن او افروخت شمعيبگردش خويش را پروانه كردم
دلم شد فاني اندر عشق باقيبآخر قطره را دردانه كردم
بهر جزو دلم جاي بتي بودبمستي ترك اين بتخانه كردم
بيك پيمانه دادم هر دو عالم
چو فيض اين كار را مردانه كردم
يكبوسه از آن دو لب گرفتمز آن بادة بوالعجب گرفتم
ز آن تنگ دهان شكر مزيدمز آن نخل روان رطب گرفتم
مهرش بدل شكسته بستمذكر خيرش بلب گرفتم
زان مصحف روي خواندم آياتز آن زلف بحق سبب گرفتم
تير نگهش بروز خوردمتار زلفش بشب گرفتم
بس فيض كز آن جمال بردمبس كام كه بي طلب گرفتم
ميها خوردم بر غم زهاداز بيادبان ادب گرفتم
اندوه بعاقلان سپردمعاشق شدم و طرب گرفتم
رو جانب قدس كردم آخر
چون فيض ره عجب گرفتم
بس جور كشيديم در اين ره كه بريديمالمنه لله كه بمقصود رسيديم
طي شد الم فرقت و برخواست غم از دلبا دوست نشستيم و مي وصل چشيديم
از علم يقين آمد و از كوش بآغوشديديم عنان آنچه بگفتار شنيديم
تا صاف شود عيش ز آلايش عصيانبا دوست يكي گشته سر مرگ بريديم
بس عقده مشكل كه در اين راه گشوديمبس گم شدگانرا كه بفرياد رسيديم
با پاي برفتند گروهي ره جنتما با پر عرفان بره قدس پريديم