بر وحدت حق فاش و نهان داده شهادتتا ساغري از باده توحيد چشيديم
عرفان ولي را ز ره وحي گرفتيمفرمان نبي را بدل و جان گرويديم
با پاي دوم راه سفر رفت محبشما سر به تبرهاي تبرّاش بريديم
قومي سپر خويش نمودند سوم راما تيغ براءت بسر هر شه كشيديم
چون فيض رسيديم بسر چشمه حيوان
از مرگ رهيديم و ز آفات جهيديم
كنم انديشة دنيا شود عقبا فراموشمكنم انديشه عقبا شود دنيا فراموشم
بيا انديشه باقي كنم كان جاي انديشه استز فاني بر كنم دل تا شود يكجا فراموشم
كسي كز وي من آبادم دمي نگذارد از يادمولي از عزو استغنا كند خود را فراموشم
شوم غافل از و هر دم دگر آيد فرا يادمبيادش گويم اي مقبل مشو جانا فراموشم
مرا تا بينمت سير و بيادم آر چون رفتيبيا اينجا در آغوشم مكن آنجا فراموشم
دل اندر عهد او بستم باميد وفا داريچو دانستم كه خواهد كرد بيپروا فراموشم
مرا آن يار ميگويد بيادم دار پيوستهنه امروزم بياد آري كني فردا فراموشم
اگر پيوسته نتواني گهي در خاطرم ميداربيادي چون مرا هر جا مكن يكجا فراموشم
بيادي چون مرا هر دم سزد گاهي كني يادمروي يكدم گر از يادم مكن الا فراموشم
چو فيض از دين و از دنيا گذشتم بهر ياد او
بآن غايت كه شد هم دين و هم دنيا فراموشم
رعيتي است چو خاري بيا امير شومميسراست غنا من چرا فقير شوم
بهمتي شوم استاد كارخانة عشقتلمذ خردم پس بياد پير شوم
بود چو عزت در عشق رو بعشق آرمعزيز دهر توان شد چرا حقير شوم
ز قيد عقل رهم دل بعشق حق بندمچرا بعقل و تكاليف عقل اسير شوم
بداردم بدر شه بگيردم بگنهبدست عقل چو در بند دار و گير شوم
جنون عشق بدست آورم شوم استادشهنشهي كنم و مير هر امير شوم
دوم ز مملكت عقل تا فلاه جنونبشير اهل جنون باشم و نذير شوم
اگر اسير شوم عشق را اسيري بهكه چون اسير شوم عشق را امير شوم
هر آنچه يافتم اي فيض از اسيري بود
مريد باشم از آن به كه شيخ و پير شوم
تا من نشوم بيخود هشيار نميباشمتا دل ندهم از كف دلدار نميباشم
گر غير شوم يكدم با ناز نه پيوندمتا يار نميباشم با بار نميباشم
من هم من و هم اويم هم قلزم و هم جويميك بينم و يك باشم بسيار نميباشم
آنرا كه شود چاره ناچار فنا گرددچون چاره من شد او ناچار نميباشم
آنرا كه رخش بيند هوشي بنميماندز آنروست كه من يكدم هشيار نميباشم
در دار چو باشد او غيري نبود ديارديّار چو باشد او در دار نميباشم
از يار وفادارم يكدم نشوم غافلدر ذكرم و در فكرم بيكار نميباشم
گر صحبت او خواهي از صحبت خود بگذربا خويش چه باشم من با يار نميباشم
هر گاه كه با غيرم در خوابم و بيخيرمبيدار چو ميباشم بيدار نميباشم
او نيست چو در كارم بيكارم و بيكارمدر كار چو ميباشم در كار نميباشم
بيماري اگر بيني بيماري عشقست آنبيمار چو ميباشم بيمار نميباشم
صد شكر بدرويشي هرگز نزدم نيشيآسايش خلقانم آزار نميباشم
ايانم و هموارم آسان كن دشوارممانند گران جانان دشوار نميباشم
پائي چو رسد بر سر دستي فكنم اسپراز خاك رهم كمتر جبار نميباشم
اي فيض بس از دعوي از دعوي بيمعني
آن بس كه بدوش كس من بار نميباشم
ايخوش آنروزي كه ما جان در ره جانان كنيمترك يك جان كرده خود را منبع صد جان كنيم
اختيار خود به پيش اختيار او نهيمهرچه او ميخواهد از ما از دل و جان آن كنيم
خدمت سلطان عشق حق شهنشاهي بودهمتي تا خويشتن را وقف اين سلطان كنيم
در طلسم ماست پنهان گنج سر معرفتتا شود اين گنج پيدا خويش را ويران كنيم
همتي كوتا چو ابراهيم بر آتش زنيمآتش عشق خدا بر خويشتن بستان كنيم
يا چو اسمعيل در اره رضايش سر نهيمخويش را در عيدگاه وصل او قربان كنيم
يا چو نوح اول بسنك دشمنان تن در دهيمبعد از آن از آب چشم آفاقرا طوفان كنيم
يا بحبل الله آويزيم دست اعتصمامهمچون عيسي بر فراز آسمان جولان كنيم
يا چو احمد بگسليم از غير حق يكبارگيهر دو عالم را بنور خويش آبادان كنيم
ميكند بر موسي جان بغي فرعون هواكو عصاي عشق حق تا در دمش ثعبان كنيم
دست خار كفر در دل از فراقش وصل كوخار را بستان كنيم و كفر را ايمان كنيم
گر چنين روزي شود روزي خدايا فيض را
دردهاي جمله عالم را بخود درمان كنيم
گر شود روزي شبي كان ماهرا مهمان كنيمخويش را در مطبخ مهمانيش قربان كنيم
نيست ما را منزلي شايستة او غير دلخانة دلرا بشمع روي او تابان كنيم
نيست مقصد جز گداز عاشقان معشوق رانزد او دلرا كباب و سينه را بريان كنيم
ما حضر بايد كه باشد بر مراد ميهمانهرچه او خواهد ز ما او را بآن مهمان كنيم
گر شرابي خواهد از ما خون دل پيش آوريمآبي ار خواهد گوارا ديده را گريان كنيم
نيست ما را آب و ناني آب و نان ماست اوآب گرديم از خجالت گر حديث نان كنيم
جان نباشد قابل آن تا نثار او شوددل شود از غصه خون كر ما حديث جان كنيم
نيست حد ما كه اندازيم سر در پاش فيض
چون غبار ره شود در راه او افشان كنيم
اي خدا عشقي كه دل بر آتشش بريان كنيمماه سيمائي كه جان از مهر او تابان كنيم
روح بخشي كو دهد هر دم حياه تازةدم بدم جان بخشد و ما در رهش قربان كنيم
لاله رخساري كه دل خون گردد از سوداي اوعكس گلزار عذارش داغهاي جان كنيم
ساغر چشمي كه ساقي باشد آنرا غمزةچون بگرداند خرد بر دور او گردان كنيم
گر شود مهمان ما آن ماية درمان ماسر بپايش افكنيم او را بجان مهمان كنيم
اين سر خالي نباشد گر سزاي پاي اواز تنش دور افكنيم از نو سري سامان كنيم
خار خشك زهد دلرا رنجه دارد عيش كوتا بآب ديدگان اين خار را بستان كنيم
تا يكي افسردگيها آتشين روئي كجاستتا بآب و تاب او دلرا بهارستان كنيم
درد بيدردي ز ما خواهد بر آوردن دماردرد عشقي تا بدرد اين درد را درمان كنيم
كارها در دست ما چون نيست بايد ساختنآنچه شايد كي توانيم آنچه آيد آن كنيم
با قضا هر كو ستيزد كار او مشكل شودما قضا را تن دهيم و كار را آسان كنيم
فيض صبري بايدت تا دردها درمان شود
بيهده تا چند گوئي اين كنيم و آن كنيم
عمر عزيز تا يكي صرف در آرزو كنمهاي بيا كه آرزو جمله فداي هو كنم
چند خجل كند مرا توبة آبروي برميسزد ار ز توبه خون ريزم و آنرو كنم
اشتر لنك لنك من پاش خورد بسنگ منسنگ دگر چه افكنم زحمت او دو تو كنم
عشوة توبه ميخري ياري توبه ميخورمگر فتد او بدست من بين كه باو چها كنم
رخ بنماي پير من چند بخانقاه تننعرههاي هازنم مستي هوي هو كنم
چند تنم بگرد تن بخيه زنم برين بدنبفكنم اين تن و بجان روي بجستجو كنم
رو چو كني بسوي من جان شودم تمام تنبس ز نشاط جان و تن در تن و جان نمو كنم
جا طلبي ز من ترا بر سر خويش جا دهمآب طلب كني ز من ديده برات جو كنم
خانه سر ز ما سوي پاك كنم براي تومنزل دل ز آب و گل بهر تو رفت و رو كنم
هم بشراب عشق تن پاك كنم ز هر درنهم بشراب عشق جان بهر تو شست و شو كنم
كي بود آنكه مستمست شسته زغير دوست دستپشت كنم بهر چه هست روي بروي او كنم
گه بوصال روي او جان كنم از شكوه كوهگه ز خيال موي او شخص بدن چو مو كنم
گه بوصال جان دهم گه بفراق تن نهمگه بخطاب انت انت گاه بعيب هو كنم
باز بده به فيض نقد هر آنچه ميدهي بده
عمر عزيز تابكي صرف در آرزو كنم
باده بيار ساقيا تا كه بمي وضو كنممست خدا شوم نخست پس بنماز رو كنم
كوزهگران چو عاقبت از سر من سبو كنندبهر شراب عشق حق خود سر خود سبو كنم
بوئي از آنشراب اگر وقت نماز بشنومرو چو بقبله آورم عطر بهشت بو كنم
چيست بهشت و عطر آن بوي خدا رسد از آنمست خداي چون شوم كار خدا نكو كنم
گر نرسد بجام دست يا بسبو رسد شكستباده زخم بدم كشم در دهن و گلو كنم
باده بود چو جان مرا گر نرسد روان مراغوطه زنم درون خم تن بروان فرو كنم
سر چو ز مي تهي شود نيست بجز كدوي خشكمن بيكي كدوي مي چارة اين كدو كنم
گر نكشم شراب او پس بچه خوشدلي زيمگر نكنم حديث او پس بچه گفتگو كنم
كفتر مست او منم بر سر دست او منمزان بنشاط بيخودي بقر بقو بقو كنم
در ازلم شراب داد جام الست ناب دادباز كشم از آن شراب مستي كهنه نو كنم
گر ز طبيب عاشقان مرهم لطفي آيدمزخم هزار ساله را در نفسي رفو كنم
سر نكشم ز همرهان پا بكشم ز گمرهانپشت كنم بدشمنان جانب دوست رو كنم
چند بهر جهه دوم سخره اين و آن شومسوي حبيب خود روم روي بروي او كنم
بس كه مرا ز خويش راند بس كه بسينه ريش ماند
فيض بیاز قهر او روي بلطف او كنم
از بركات حسن تو جذب مراد ميكنمياد خداي آيدم چون ز تو ياد ميكنم
جلوه كني چو بر دلم قيمت جلوه ترانيست همين كه جان دهم بكله مراد ميكنم
قبله جانم آن جمال هم بوصال و هم خيالغم بدلت چو ميرسد هم بتو شاد ميكنم
كار چو تنگ ميشود بر دل و جانم از جهانروي شكفتة تو ياد بهر گشاد ميكنم
مونس و يار من توئي مصلح كار من توئيكار مرا بمن ممان زانكه فساد ميكنم
نامه چه ميفرستمت باد صبا چو ميوزدجان بمشايعت روان از پي باد ميكنم
در صفت تو جان من شعر چهسان توان نوشت
فيض ز خويش ميرود چون ز تو ياد ميكنم
رسيد از دوست پيغامي كه مستانرا نظر كردمشدم من مست پيغامش ز خود بيخود سفر كردم
چوره بردم بكوي دوست كي گنجم دگر درپوستبيفكندم ز خود خود را رهش را پا ز سر كردم
چوجان آهنگجانان كرد وصل دوست شد نزديكز پا تا سر بصر گشتم سراسر تن نظر كردم
بياد دوست چون افتم ز چشمانم گهر ريزدسرشگم را بدرياي خيال او گهر كردم
ز جانم بر زبان گر چشمة حكمت شود جارياز آن زاري مدد يابم كه در وقت سحر كردم
قضا افكند هر گه سوي من تير فراموشيبيادش تازه كردم جان خيالش را سپر كردم
بدستم خيري ار جاري شود زان منبع خير استز من گر طاعتي آيد نه پنداري هنر كردم
شراري از دمم تا كم نگردد از دم سرديبهر جا زاهد خشكي كه ديدم زو حذر كردم
اگر بيوقت و بيجا فيض رازي گفت معذور است
هجوم غم چو جا را تنگ كرد از دل بدر كردم
چون غمي زور آورد خود را بصحرا ميكشمناله را سر ميدهم از ديده دريا ميكشم
راز در دل بيش از اين نتوان نهفتن چند و چندبر سر هر چارسو بانگ علالا ميكشم
ني غلط كي ميتوان گفتن بهر كس راز دلهمدمي هر جا بيابم ناله آنجا ميكشم
هر كجا گردد دو چارم بيسراپا آگهيبي سراپا در رهش سر مينهم واميكشم
روز بذل وصل جان افزاي خود گر سركشيدمن بگرد كوي او از ضعف تن پا ميكشم
سر خوشم از نشاه صهباي جام معرفتچون نيابم محرمي اين باده تنها ميكشم
آگهي بايد ز سر جان و آنگه رنج تنگر نباشم آگه از خود رنج بيجا ميكشم
گاه در چشمم درآيد گاه در دل جا كنداز جمالش گاه ساغر گاه مينا ميكشم
از براي آنكه در عقبا بيابم راحتيرنج گوناگون بسي در دار دنيا ميكشم
سر بسر صحرا ز دود آه من شد كوه كوهتا نسوزد شهر آهم را بصحرا ميكشم
درد روزم را بشب ميافكنم ز آشفتگيكار دي را از پريشاني بفردا ميكشم
هر جميلي از جمالش بادة دارد دگربادهاي گونهگون زان حسن يكتا ميكشم
ديدهام جامست و بت مينا و حسن دوست ميبادة توحيد حق زين جام و مينا ميكشم
آن صهيبي كو كند پرهيز از صهبائيمآن صهيبم من كه با پرهيز صهبا ميكشم
فيض ميخواهد كه سرّ خويش را پنهان كند
من ز نظمش اندك اندك رازها واميكشم
از معاني مغز بيرون ميكشممعنوي داند كه من چون ميكشم
بسته دارم تا نظر در صورتيمعني هر لحظه بيرون ميكشم
ليلیي دارم كه نتوان ديدنشدر غمش صد بار بيرون ميكشم
كاسهاي زهر هجر دوست راعشق ميداند كه من چون ميكشم
موسيم من عقل هرون من استمنت نصرت ز هرون ميكشم
يكسر مو سر نه ميپيچم ز عقلاين رياضتها بقانون ميكشم
از پي تحصيل زاد آخرتجورها از دنيي دون ميكشم
دم بدم زان غمزه تيري ميرسدخامة پرهيز در خون ميكشم
بهر بياندازه عيشي در درونمحنت ز اندازه بيرون ميكشم
دل ز دنيا كنده و در ارض تنرنج خسف جسم قارون ميكشم
رنجها باشد كليد گنجهارنجها از طاقت افزون ميكشم
تا رسم از رنج در گنجي چو فيض
جورها از چرخ گردون ميكشم
از دلم بس ناله بيرون ميكشموز جگر بس كاسة خون ميكشم
بر درت ميآورم صد گون نيازتا ز تو يك ناز بيرون ميكشم
عشوة را كاورد در گردشمعشوها از چرخ گردون ميكشم
خون دل ريزم بجاي مي بجامخون بجاي آب گلگون ميكشم
مطربا چون دست بر قانون كشندناله من هم بقانون ميكشم
چن تبسم ميكني خون ميخورمحسرتي زان لعل ميگون ميكشم
گر كند رطل گران دريا دليمن ز خون ديده جيحون ميكشم
بر سر راهت فتاده خوار و زارخويش را در خاك و در خون ميكشم
كاسهاي زهر هجران تراهيچ ميداني كه من چون ميكشم
گر كشند از دست دشمن جورهامن ز دست دوست افزون ميكشم
طالع شوريدة دارم چو فيضاينهمه از بخت وارون ميكشم
محنت و بيدادم از دست خود است
حاش لله كي ز گردون ميكشم
من ببوي خوش تو دلشادمور نه از خود گرهي بر بادم
شوم از خويش بهر لحظه خرابكند آن لطف خفي آبادم
بي نسيمت بردم باد صبالطف كن تا نهي بر بادم
اي خوش آندم كه مرا ياد كنياي كه يكدم نروي از يادم
لطف پنهان ز دلم باز مگيركه درين لطف نهاني زادم
لطف تو گر نبود با غم توقهر اين غم بكند بنيادم
نرسي گر تو بفرياد دلماز فلك هم گذرد فريادم
بيستون غمت و تيشة صبركه تو شيريني و من فرهادم
كمر بندگيت بست چو فيض
از غم هر دو جهان آزادم
من آن نيم كه توانم ز تو جدا باشمجدا شوم ز تو در معرض فنا باشم
بغير ساية لطف تو جاي ديگر هستجدا اگر ز تو باشم بگو كجا باشم
خدايرا مپسند اي تو زندگاني منكه يكنفس بفراق تو مبتلا باشم
جدا ز تو زيم ارمن تني بوم بيجانو گر بياد تو ميرم ابوالبقا باشم
براي تو زيم و در ره تو ميميرمترا نباشم اگر من بگو كرا باشم
بآسمان برسم گر ترا زمين گردمسر شهانم اگر من ترا گدا باشم
ترا نه بيند اگر چشم من چكار آيدفداي تو نشوم در جهان چرا باشم
اگر نداي تعال تو نشنود گوشمبدوش حامل گوش چنين چرا باشم
چو پاي من نرود در ره تو گو بشكنترا چه نيست چه در بند دست و پا باشم
خموش فيض كه هر بد كه بر سرم آيد
بود سزاي من و من سزاي آن باشم
بيا بيا بسرم تا بپات جان بدهمجمال خود بنما تا ز خويشتن بروم
بخار زار فراق تو راه گم كردمبيا بگلشن وصل ابد نماي رهم
بيا بيا كه ز عمرم نماند جز نفسيبود بشادي وصل تو آن نفس بدهم
بيا بيا كه نيم بيتو جز تني بيجانبطلعت تو درين تن هزار جان بنهم
بيا بيا كه فراق تو رنجهام داردبمقدم تو مگر زين بلاي بد بجهم
بيا بيا و سرم را ز خاك ره بر گيربجاست تا رمقي عنقريب خال رهم
بيا بيا كه شود سيئات من حسناتتوئي ثوابم و دور از تو سر بسر گنهم
بيا بيا كه هنوزم نفس در آمدنستبرس بچاره كه تن جان بجان جان بدهم
بيا بيا و گناهم ببخش و رحمت كنبنور خويش بيفروز چهرة سيهم
گدائي درت از فيض را شود روزي
وحيد هرم و بر هر دو كون پادشهم
من هماندم كه با تو پيوستممهر از هرچه جز تو بگسستم
تا گشادم بكوي عشقت پايرفت تقوي و دانش از دستم
بگسستم ز خويش و بيگانهروز اول كه با تو دل بستم
هيچ طرفي نبستم از عشقتغير ازين كو دو كون بگسستم
چونكه نتوانم از تو دل برداشتبر جفاي تو نيز دل بستم
ساغرم گر دهي و گر ندهيكه ز چشمان مست تو مستم
گفته بودي ز چيست خستگيشخستگيهاي چشم تو خستم
بسته تر شد ز پيچش زلفتكو اميد خلاص ازين شستم
فيض چون زلف تست كافر اگر
يكسر موي از غمت رستم
آنكه ز الطاف نو پيوست بهمعشق تو با دل من بست بهم
آرزوهاي مرا غيرت تومجتمع تا شده بشكست بهم
نتوان كرد نهان تا ديدمنگهت تا نگهم جست بهم
تا كند با دل عشاق قتالصف مژگان تو پيوست بهم
بنگاهي بتواني كشتنلطف و قهرت چو دهد دست بهم
عاقبت افكندم چشمانتمتفق گشت دو بد مست بهم
بهر يك دل كه كند صيد از منگشت زلفين تو يك شست بهم
شاد از آنم كه گرم سر برودغم تو با دل من هست بهم
تا كند همرهي ياران فيض
اين غزل داد مرا دست بهم
اي ز الطاف تو شيرين كاممتهي از باده مگردان جامم
چون در خانه برويم بستيماه رويت بنما از بامم
اي كه نامت بودم ورد زبانچه شود گر تو بپرسي نامم
من كه پيوسته ثناگوي توامسزد ارگاه دهي دشنامم
دلبرا چارة آموز مراتا بكي زهر غمت آشامم
مردم از غصه و كارم نگشودسوختم ز آتش عشق و خامم
كام فيض از لب خود شيرين كن
اي ز الطاف تو شيرين كامم
شهد لطفست گهي در كاممز هر قهر است گهي در جامم
گه مي تلخ دهي زان لب و چشمگاه نقل و شكر و بادامم
گاهي از لطف كني تحسينمگاهي از قهر دهي دشنامم
من گرفتار توام حاجت نيستزحمت آنكه كشي در دامم
روز و شب مي نشناسم الاوصل تو صبح و فراقت شامم
سوختم ز آتش هجران و هنوزدر ره چارة وصلت خامم
فيض را شكر وصالت بچشان
چند در هجر تو زهر آشامم
نگاهي كن كه شيداي تو گردمخرابم كن كه ماواي تو گردم
سراپا در سراپاي تو محومبقربان سراپاي تو گردم
چو بالايت بلائي كس نديدهبلا گردان بالاي تو گردم
حديثي زان لب شيرين بفرماكه شورستان سوداي تو گردم
برقص آجلوة مستانة كنكه مدهوش تماشاي تو گردم
بغمزه آب ده تيغ نگه رافداي چشم شهلاي تو گردم
بيفكن ساية خود بر سر فيض
اسير قد رعناي تو گردم
دل ميكنمت فدا و جان هماز تست اگر چه اين و آن هم
دل را بر تو چه قدر باشديا جان كسي و يا جهان هم
بر روي زمين نديده چشميماهي چو زتو بر آسمان هم
در ملك و ملك نظير تو نيستدر هشت بهشت جاودان هم
جائي كه نهي تو پاي آنجاما سر بنهيم و قدسيان هم
مهمان شوي ار شبي مارا تودل پيش كشم ترا و جان هم
تا بر سر خوان بجز تو نبودمهمان باشي و ميزبان هم
گم گشتة وادي غمت رابينام بمان و بينشان هم
فيض از تو و جان و دل هم از تو
اين باد فناي تو و آن هم
از بخت شكوه دارم و از دست يار هماز دست خويش نالم و دست نگار هم
از صد هزار دل ننوازد يكي بلطفگر جان كنند در قدم آن نثار هم
يكبار پرسشي بغلط هم نميكنداز عشق ننگ دارد و از يار عار هم
كي گيرد او ز حال دل عاشقان خبركز خود خبر ندارد و از سرّ كار هم
بيند اگر در آينة خود را ز خود رودآگه شود ز حال دل بيقرار هم
كي ميكند در آئينه خود بين من نظردارد ز عكس خويش در آئينه عار هم
حسنش در آسمان و زمين جلوهگر كنداين بيقرار گردد و آن بيمدار هم
صيتش اگر رسد بنگارند گان چيناز كار دست باز كشند از ديار هم
جان از لطافت بدنش تازه ميشودگوئي گليست تازه و تر نوبهار هم
گلدستهاش ز خون دلم آب ميخورددر چشم از آن نشسته وزين جويبار هم
دشنام اگر دهد بكشم منتش بجانبيجا اگر كند گلة بيشمار هم
اي فيض از وفاي نكويان طمع ببر
كاينقوم را وفا نبود اختيار هم
اي خوشا وقت عاشق بد نامحبذا حال رند درد آشام
دلبري خواهم و لب كشتيتا زماني ز عمر گيرم كام
لذتي نيست درد و كون مگرلذت عاشقي و باده و جام
دود و خاكستر حريق فراقبه ز جان و دل فسردة خام
گر نخواهي گل سبو گرديصاف كن دل بدردي ته جام
فيض اگر كام جاودان خواهيمست ميباش و عاشق و بدنام
از حقيقت بگوي در پرده
گو سخن را مجاز باشد نام
من تاب فراق تو ندارمنقش تو بسينه مينگارم
باشد روزي رخت به بينمتا جان بلقاي تو سپارم
شد در رگ و ريشه تير عشقتاز هم بگستت پود و تارم
از بادة آن دو چشم مستتگه سر خوش و گاه در خمارم
وز بوي دو زلف عنبرينتآشفته و مست و بيقرارم
وز لعل لب شكر فروشتتلخ است مذاق انتظارم
جز وصل تو مقصدي ندارمجز ياد تو مونسي ندارم
ديريست كه در سر من اين هستكاندر قدم تو جان سپارم
لطفي لطفي كه سوخت جانمرحمي رحمي كه سخت زارم
باران كرم ببار بر فيض
آبي آور بروي كارم
پيوسته خستة غم يارم چهسان كنمدر عشق آن نگار فكارم چهسان كنم
موئي شدم ز حسرت موي ميان اوموئي از او بدست ندارم چهسان كنم
بستم دلي در او و گسستم ز غير اواز بزم وصل او بكنارم چهسان كنم
چون من گداي را ره وصلش نميدهندتاب فراق دوست ندارم چهسان كنم
چون گشت رفته رفته دلم در فراق اواين خون اگر ز ديده نبارم چهسان كنم
از دست رفت و صبر و شكيبائيم نماندراهي بكوي دوست ندارم چهسان كنم
روزم شبست بيرخ چون آفتاب توبي او هميشه در شب تارم چهسان كنم
گيرم كه او نقاب برافكند و رخ نمودچون تاب آنجمال نيارم چهسان كنم
گفتي كه صبر چارة در دست فيض را
بر صبر نيز صبر ندارم چهسان كنم
فرمان نميبرد اين دل چهسان كنمكارم ز دست دل شده مشكل چسان كنم
دست قضا بسلسلها بسته خواهششبا اين دل اسير سلاسل چهسان كنم
روز ازل جنون و خرد بخش كردهاندمجنون بسعي بيهده عاقل چهسان كنم
نقص و كمال جمله خلايق نوشتهاندآنرا كه ناقص آمده كامل چهسان كنم
با نفس خويش چون نتوانم بر آمدنبا خيل ديو راكب و راجل چهسان كنم
دل ده مرا نخست و دليري نظاره كنبا دشمن درون من بيدل چهسان كنم
كارم گره گره شده چون زلف دلبرانيارب علاج عقدة مشگل چهسان كنم
افتادهام بدست هجوم رسوم خلقضبط رسوم مردم جاهل چهسان كنم
آزادگان چست بمنزل رسيدهاندبا ننگ واپسي من كاهل چهسان كنم
فيض و دلش بهم چو نسازند در سلوك
در راه دوست قطع مراحل چسان كنم
دردا كه درين راه بسي رنج كشيديمبس راه بريديم و بمنزل نرسيديم
قومي كه ره راست گزيدند و رسيدندما در غم تحصيل ره راست خميديم
آنقوم گر آرام گذشتند گذشتندما در پي آرام همه عمر طپيديم
گفتند كه اين راه بمقصد دو سه گامستطي شد همة عمر بمقصد نرسيديم
گفتند ز خود تازهي ره نشود طيجان رفت برون از تن و از خود برميديم
بشكافت غبار از سر خار ره و بنمودبوديم خود آن خار كه در پاي خليديم
هر تخم كه در مزرعه عمر فشانديمحيرت درويديم و بحسرت نگريديم
زابر كرمش فيض مگر رحمتي آيد
تا پاك شويم از دنس خود كه پليديم
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنويسمدعا بيار جفا كار بيوفا بنويسم
شكايتي بلب آمد ز جورهاي تو گفتمبهيچ نامه نگنجي ترا كجا بنويسم
دعا و شكوه بهم در نزاع و من متحيركدام را ننويسم كدام را بنويسم
خداي داند و بس جز خدا كسي نه بداندكه گر سر گله را وا كنم چها بنويسم
اگر سر گله را واكنم وفا ننمايدمداد بحر و بياض زمين كجا بنويسم
نه بحر ماند و نه بر نه خشك ماند و نه تراگر شكايت دلبر بمدعا بنويسم
همان بهست كه خاموش گردم از گله چون فيض
ز مدعا نزنم دم همين دعا بنويسم
از سر كويت اي نگار ميروم و نميروماز بر و بوم این ديار ميروم و نميروم
زد بجگر ز غمزه نيش راند مرا ز نزد خويشخسته جگر ز بزم يار ميروم و نميروم
جان و دلم شكار كرد دورم از اين ديار كردبي دل و جان از اين ديار ميروم و نميروم
گر قدمي نهي به پيش باز كشم بسوي خويشنيست بدستم اختيار ميروم و نميروم
روي دلم بزجر خست پاي دلم بزلف بستخسته و بسته دلفكار ميروم و نميروم
سوي من از حيا نظر ميكند و نميكندمن ز اداي او زكار ميروم و نميروم
گه بلقاش جان و دل ميدهم و نميدهم
گاه ز خويش فيض وار ميروم و نميروم
روز ميگردد اگر رو مينمائي در شبمجان بتن ميآيدم چون مينهي لب بر لبم
ميرسد هر دم خيالت ميبرد از جا دلمچون هوا تأثير كرد از شوق ميگيرد تبم
چارة تعليم كن در هجر جانسوزت مرايا ز وصل روح افزايت بر آور مطلبم
نيست خود سنگ دل بيرحم تو آخر چرادر نميگيرد درو فرياد يا رب ياريم
تيغ در كف چون برون آئي بقصد كشتنمجانم از شادي باستقبالت آيد تا لبم
باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حياهباد عشقت را اسير ايمان و دين و مذهبم
گر بدست خويش خواهي كرد بسمل فيض را
تا بحشر از ذوق آن خواهد طپيدن قالبم
از مي لعل لب و نوش دهانت مستموز شكر خنده و تقرير و بيانت مستم
مستي من ز لب لعل تو امروزي نيستسالها شد كه ز صهباي لبانت مستم
نه همين مستيم از ديدن روي تو بودبل زياد تو و از نام و نشانت مستم
تو گرم روي نمائي و گرم ننمائيكز پي عشق نهان در دل و جانت مستم
نگهي جانب من گر فكني ور نكنيكه من از غمزة خونريز نهانت مستم
گر ترا هست دهاني و مياني ور نيستكه من از ذكر دهان فكر ميانت مستم
فيض هرگاه كه از دوست سخن ميگوئي
از مي روح فزاي سخنانت مستم
نه من امروز بدل نقش خيالت بستمروزگاريست كه از بادة عشقت مستم
كردم آلوده بمي جامة تقوي و صلاحآه گر دامن پاك تو نگيرد دستم
نسبت قد تو با سرو صنوبر كردمپيش چشم تو ز كوته نظريها بستم
بستم اين عهد كه پيمانه كشي ترك كنمباز در عهد تو پيمان شكن آن بشكستم
محتسب بهر خدا هيچ مگو با خود باشكه من از روز ازل آنچه نمودم هستم
نه من امروز شدم عاشق و پيمانه پرستاز دم صبح ازل تا بقيامت مستم
فيض تا چند بزنجير خرد باشد بند
شكر لله كه ديوانه شدم وارستم
در عهد تو ای توبه شکن عهد شکستماحرام طواف حرم کوی تو بستم
آتش زدم آن خرقه پشمینه سالوسبر سنگ زدم شیشه تقوی و شکستم
رندی و نظر بازی و شیدایی و مستیچندین هنر استاد غمت داد بدستم
از مسجدو محراب شدم سوی خراباتتسبیح بیفکندم و زنار به بستم
بفروختم آن زهد ریا را بمی لعلاکنون بدر میکده ها باده بدستم
بودم به صلاح و ورع و زهد گرفتارصد شکر که عشق آمد و زین جمله برستم
چون فیض بریدم ز همه خلق به یکبار
بر خواستم از خود به ره دوست نشستم
هميشه عشق ورزم فيض با روي نكو رويان
ازيشان من رهائي را نميدانم نميدانم
من آئين جدائي را نميدانم نميدانممن او، او من دو تائي را نميدانم نميدانم
بود بر جان گوارا هر چه آنمه ميكند با منوفا و بيوفائي را نميدانم نميدانم
گدائي ميكنم از حسن خوبان اين نعيمم بسنعيم پادشائي را نميدانم نميدانم
بغير از مهر مه رويان كه تابد بر دل و جان بسطريق روشنائي را نميدانم نميدانم
ز گلزار رخ خوبان اگر گستاخ گل چينمرسوم پارسائي را نميدانم نميدانم
نچينم خوشه خود را ميزنم بر خرمن آن مهمن آئين گدائي را نميدانم نميدانم
صنمي ماه رو هوس دارمدو بدو روبرو هوس دارم
جاي دل تا بيابم از زلفشجستن موبمو هوس دارم
اينچنين صحبتي هوس دارممي و جام و سبو هوس دارم
هر دو سر مست چون شد از بادهنعرة هاي و هو هوس دارم
همه شب مست تا سحر گشتندر بدر كو بكو هوس دارم
مي كشيدن بنغمة دف و نيبر سر چار سو هوس دارم
فيض چيزي دگر اگر خواهد
من همين آرزو هوس دارم
لبكي چون شكر هوس دارمرخكي چون قمر هوس دارم
ياركي آفتاب طلعتكيدرم آيد ز در هوس دارم
سرو بالاي ماه سيمائيخوش كشيدن ببر هوس دارم
بوسكي از دهانكي تنگينمك اندر شكر هوس دارم
بادة تلخ و ساقي شيرينهر دو سر بيخبر هوس دارم
صحبتي گرم بابتي نرميآتشي بي شرر هوس دارم
فيض ازينگونه حرفها بگذر
گفت و گوي دگر هوس دارم
چشم خوش پر شعبده مست تو نازمو آن غمزة خونريز زبردست تو نازم
بستي چو گشادي گره از زلف بر ابروقربان گشاد تو شوم بست تو نازم
دلهاي خلايق همه از پاي در افتادزان شانه كه بر زلف زدي دست تو نازم
برخواست ز جام غم و پيكان تو بنشستتيري كه زدي بر دل من شست تو نازم
از پاي در افتاد هر آنكس كه سري داشتطرز نگه چشم سيه مست تو نازم
زد بر صف عشاق وصف خويش نگه داشتخونريزي مژگان زبر دست تو نازم
كردي نگهي خفيه دل فيض ربودي
چشم خوش پر شعبدة مست تو نازم
روزها در طلبت ميپويمدر فراقت همه شب ميمويم
قصه شوق تو از خود با خوددم بدم ميشنوم ميگويم
در سرا پاي بتان حسن تراتو بتو موي بمو ميجويم
رنگ و بويت ز خيالم نرودچون شوم گل همه گل ميرويم
در غمت بهر وضو وقت نماززاب ديده رخ خود ميشويم
در تمناي لقايت چون فيضكو بكو بيسر و پا ميپويم
سر سوداي تو دارم چكنم
ميروم ميطلبم ميجويم
بياد منزل سلمي بر اطلال و دمن گردمببوي آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم
به پيش من برفت او با دل صد جاي ريش منز حسرت در فراقش چون غريبان در وطن گردم
نيابم زو اثر هر چند كوه و دشت پيمايمنگويد زو خبر هرچند گرد مرد و زن گردم
نه پيكي ميرسد ز آن كو نه بادي ميوزد زانسوبهر سو هر دم آرم رو بگرد خويشتن گردم
چو مي نگذاردم غيرت كه نامش بر زبان آرمچسان در جستجوي او ميان انجمن گودم
خيالش چون ببر گيرم ز سر تا پاي گردم اوز خود بيرون روم از خويشتن بيخويشتن گودم
قدش را چون بياد آرم تو گوئي سرو شمشادمرخش چون در خيال آرم شوم گل نسترن گردم
حديث زلف و گيسويش كنم در انجمن چون منجهاني را بدام آرم كمند مرد و زن گردم
چو خالش در نظر آرم سراسر نافه مشكممزاج آهوان گيرم بصحراي ختن گردم
چو چشمش در نظر آرم گهي بيمار و گه مستمدر آن مستي شوم صياد صيد خويشتن گردم
لبش چون در ضمير آرم يكي ساغر شوم پر ميز دندانش چو ياد آرم همه درّ عدن گردم
بفكر آن دهان چون اوفتم اثباتم و نفيممحالي را كنم جا بر محل صيد سخن گردم
حديث آن ميان چون در ميان آيد شوم موئيندانم نيستم هستم ميان شك و ظن گردم
چو دور از كار ميبويم بهرجا فيض بيهوده
بيا بهر سراغ دوست گرد خويش گردم
تن دادم او را جان شدم جان دادمش جانان شدمآنكو بگنجد در جهان از دولت عشق آن شدم
كردم سفر از آب و گل تا ملك جان اقليم دلاز تن بجان مي تاختم تا از نظر پنهان شدم
ديدم جهانرا سربسر چيدم ثمر از هر شجرگشتم گداي دربدر تا عاقبت سلطان شدم
در جادهاي مشتبه هر سالكي را رهبريدر شاه راه معرفت من پيرو قرآن شدم
تن در بلا بگداختم تا كار جانرا ساختماز آب و گل پرداختم از پاي تا سر جان شدم
مأواي دلدارست دل كي جاي اغيار است دلدارم بدو اين خانه را بر درگهش دربان شدم
رفتم بملك آگهي ديدم بديها را بهيخود را ز خود كردم تهي جسم جهانرا جان شدم
خود را ز خود انداختم از خود بحق پرداختمسر در ره او باختم سردار سربازان شدم
ياران در هستي زدند من قبله كردم نيستيهر كس ز عقل آباد شد من از جنون عمران شدم
زاهد بزهد آورد رو عابد عبادت كرد خوشد آنچه شايد غير من من آنچه بايد آن شدم
بودم ز مهرش ذرة بودم ز بحرش قطرةخورشيد بس تابان شدم درياي بيپايان شدم
اي فيض بس بالادوي لاف ازمني تا كي زني
دعواي بيمعني كني من اين شدم من آن شدم
طرفي نبستم زينجهان استغفرالله العظيمخسبيدم و شد كاروان استغفرالله العظيم
عمر عزيزم شد تلف اندر پي آب و علفكاري نكردم بهر جان استغفرالله العظيم
زين پس مگر سودي كنم تدبير بهبودي كنمبگذشتها خود شد زيان استغفرالله العظيم
بيحد گناهان كردهام بس جور و طغيان كردهامزين جرمهاي بيكران استغفرالله العظيم
با اين و آن گشتم بسي بردم بسر با هر كسيطرفي نبستم زين و آن استغفرالله العظيم
هرچند جويم من كنار زين عالم ناپايدارتقديرم آرد در ميان استغفرالله العظيم
هي هي نميدانم چرا افتادم اندر اين بلااين نكته شد بر من نهان استغفرالله العظيم
جان ميرود سوي علا تن ميرود سوي بلااز امتزاج اين و آن استغفرالله العظيم
گاهي رهم دنيي زند گه سدرة عقبي شودهم زينجهان هم زآنجهان استغفرالله العظيم
هر دم شوم نا دم دگر گيرم گناهانرا زسريا رب انت المستعان استغفرالله العظيم
از بس زدم بر توبه سنگ شد توبه من عار و ننگاز اصل جرم و جبر آن استغفرالله العظيم
از بس زدم بر توبه راه شد توبه بدتر از گناههر دم هم از اين هم ز آن استغفرالله العظيم
زين عقدهاي سست و مست زين توبهاي نادرستلحظه بلحظه آن به آن استغفرالله العظيم
ده بار و صد بار و هزار اي فيض كم باشد بيار
هر دم جهان اندر جهان استغفرالله العظيم
خويشتن را در هوا كرديم گمجاده در راه خدا كرديم گم
از عدم ما تا باقليم وجودآمديم و راه را كرديم گم
منزل و مقصود و راه و راه روجمله را در ابتدا كرديم گم
سالك و مسلوك و مسلوك اليهجمله ما بوديم و ما كرديم گم
هرچه ما را بو در اجناس و نقودجمله را در راهها كرديم گم
ز ابتدا كرديم چون آهنگ راهگ؟ اول خويش را كرديم گم
بر در شه چون عطا جويان شديمشاه را اندر عطا كرديم گم
كس نميداند كه چون شد كار ماخود چه بود و اين چرا كرديم گم
نيست پيدا كاخر اين كار چيستز ابتدا تا انتها كرديم گم
گشت پنهان طرز جستجوي ماهر چرا ما جابجا كرديم گم
بگذريم از جستجو و گفتگوچونكه ما سر رشته را كرديم گم
گفتها بر جُستهها شد پردهاجُستها در گفتها كرديم گم
فيض را جان رفت در سوداي اوعمر در انديشها كرديم گم
يافتيم آخر درون خويشتن
هر چرادرهر كجا كرديم گم
درين گلشن من بيدل ببوي يار ميگردمپي گنجي درين ويرانه همچون مار ميگردم
سپهر عالم جانم طرار نقش امكانمبگرد مركز توحيد چون پرگار ميگردم
بلي گوي و بلا جويم قضا چوگان و من گويمبراي خود نميپويم بحكم يار ميگردم
بري زين باغ تا چينم هزاران جور ميبينمبراي آن گل خود رو بگرد خار ميگردم
نه پيچم روي از تيرش نپرهيزم ز شمشيرشسر از بهر فدا دارم پي اين كار ميگردم
قرار و صبر برد از من تمناي وصال اوهواي آشيان دارم كه چون طيار ميگردم
بنزد دوست خواهم شد براي تحفه مجلسدُري شايسته ميجويم درين بازار ميگردم
دواي درد عاشق را مگر يابم نشان از كسدرين بازار در دكان هر عطار ميگردم
نيايد بر منش رحمي طبيب عشق را هرچنددرين بازار عطاران من بيمار ميگردم
قلندر نيستم گرچه در صورة ليك در معنيو راي عالم صورت قلندر وار ميگردم
عزيز هر دو عالم ميشوم چون خاك ره گردمچو عزت جو شوم در هر دو عالم خوار ميگردم
جهان بر من شود حاكم چو او را دوست ميدارمبرد فرمان من عالم چو زو بيزار ميگردم
زنم بر عالم استغنا قناعت چون كنم پيشهشوم محتاج هر ناكس چو بر دينار ميگردم
بغفلت عمر خواهد رفت بس كن گفتگو اي فيض
چو از دستم نيامد كار بر گفتار ميگردم
من ديوانه گرد هر پري رخسار ميگردمببوي آن گل خود رو دين گلزار ميگردم
جهانرا سربسر مست از مي توحيد ميبينمگهي كز بادة غفلت دمي هشيار ميگردم
طواف كعبه گر حاجي كند يكبار در عمريمن ديوانه هر ساعت بگرد يار ميگردم
گهي از شوق روي او ره گلزار ميپويمبياد نرگسش گه بر در خمار ميگردم
گهي ديوانه گه مستم گهي بالا گهي پستمگهي كاهل گهي چستم كه ناهموار ميگردم
مگو بامن حديث عقل و دين واعظ كه عمري شدكه در دير مغان ديوانه با زّنار ميگردم
زماني رند او باشم زماني عور و قلاشمگهي بر ننگ ميپويم گهي بر عار ميگردم
بميخانه گهي مستم ندانم پاي از دستمگهي بر صومعه با جب ّه و دستار ميگردم
گهي درخير و گه در شر گهي در نفع و گه در ضرگهي بر نور ميپويم گهي بر نار ميگردم
گهي اين سو گهي آن سو گهي هيهي گهي هوهونيم مجنون ولي در عشق مجنون وار ميگردم
گهي خارم خلد در پاي گه سر سوي سنگ آيدز داغ لالة سرمست در كهسار ميگردم
جمال لم يزل ميداردم بر مهر مه رويانز عشق دوست چون پروانه بر انوار ميگردم
سراپا جملگي در دم نهان دارم رخ زردمنميداند كسي دردم كه بيتيمار ميگردم
ز علم رسميم نگشود در در عشق كوشيدم
بمان اي فيض كو گه گه بر اسرار ميگردم
گر وصل خواهد دلبرم من بيخ هجران بشكنمهجران چو ميفرمايدم حاشا كه فرمان بشكنم
من خدمت جانان كنم آنرا كه گويد آن كنمچيزي دگر خواهد چو دل در كام دل آن بشكنم
بر نفس دون غالب شدم چون من بتائيد خداهم شوق او كاسد كنم هم ساق شيطان بشكنم
ز آب حياه حق چون يافتم من زندگياين مرگ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم
تن مينمايد جاودان سر در نيارم هم بجانجان و سر و تن هر سه را در راه جانان بشكنم
در لفظها معني كنم گم گشتها پيدا كنمتا صورت صورت پرست از راه پنهان بشكنم
زهاد را عارف كنم عباد را واقف كنمتابت ازين بيرون كشم تا توبة آن بشكنم
رندان جانست اين جهان بروي هوا قفل دهانبازوي خيبر گير كو تا قفل و زندان بشكنم
با تيغ مهر مرتضي گردن زنم بوبكر راهم سر ببرم از عمر هم پاي عثمان بشكنم
از آب من گردان بود من نان گردون كي خورمچون جوي من دريا شود گردون گردون بشكنم
مهر ار نگردد گرد من داغ كسوفش بر نهمكرمه نسازد گوشهاش چون گوشة نان بشكنم
بهرام اگر تيرم زند با زهرهاش زهره درمهم تاج برجيس افكنم هم تخت كيوان بشكنم
خاك ار شود بر من گران چون گرد بر بادش دهمبيخ عناصر بر كنم اركان اركان بشكنم
اي فيض تا كي شور و شر بر خويشتن زن اين بتر
تا چند گوئي بيهده اين بشكنم آن بشكنم
من اين زهد ريائي را نميدانم نميدانمرسوم پارسائي را نميدانم نميدانم
دل من مست جانانست و جانانش همي بايدبهشت آن سرائي را نميدانم نميدانم
وصال دوست ميبايد مرا پيوسته روز و شبمن اين رسم جدائي را نميدانم نميدانم
زخود يكتا شدم خود را ز دوش خويش افكندممن اين دلق دو تائي را نميدانم نميدانم
ز خود بگذشتم و محو جمال دوست گرديدمخودي و خودنمائي را نميدانم نميدانم
يكي گويم يكي دانم يكي بينم يكي باشمدوتائي و سه تائي را نميدانم نميدانم
دلم ديوانة زلفش شد آنجا ماند جاويدانز زنجيرش رهائي را نميدانم نميدانم
سخنها بر زبان ميآيدم ليكن نميگويمچو علتهاي عالي را نميدانم نميدانم
من نیکم و گر بد فيض گو مردم ندانند
زبان خودستائي را نميدانم نميدانم
چشم بر هر چه گشاديم رخ خوب تو ديديمگوش بر هر چه نهاديم حديث تو شنيديم
مردمان چشم گشودند و نديدند بجز غيرما ببستيم دو چشم و بجمالت نگريديم
لوح دلرا كه بر آن نقش و نگار دگران بودپاك شستيم و بر آن صورت خوب تو كشيديم
حسن خوبان فريبنده ز درياي تو موج استابروي همه از حسن روانبخش تو ديديم
گر سراب دو جهان رهزن دين و دل ما شدآخرالامر بسر چشمة مقصود رسيديم
عارفان وصف تو از دفتر و اسناد شنيديدما ز ياقوت گهربار لبان تو شنيديم
تشنه يكچند دويديم درين وادي خونخوارآخر از چشمه حيوان تو يكجرعه چشيديم
قطرة مستي ما را ز مي عشق تو بس بودلله الحمد بدرياي وصال تو رسيديم
بايع و بيع و ثمن مشتري و جنس تو بوديسر بسر كوچه و بازار جهان را همه ديديم
چند بر خرقة پرهيز زدن پنبة توبهآفرين باد ترا عشق كزين خرقه رهيديم
بارها جامة تقوي بگنه چاك ز دستيماز بي حلّة عفو تو بسي جامه دريديم
پاي سعيت همه شد آبله در راه طلب فيض
بار ما در دل ما بود عبث ميطليديم
در چهرة مهرويان انوار تو ميبينمدر لعل گهر باران گفتار تو ميبينم
در مسجد و ميخانه جوياي تو ميباشمدر كعبه و بتخانه انوار تو ميبينم
بتخانه روم گر من تا جلوة بت بينمچو نيك نظر گردم ديدار تو ميبينم
هركو ز تو پيدا شد هم در تو شود پنهانپيدا و پنهان گشتن هم كار تو ميبينم
از كوي تو ميآيم هم سوي تو ميآيمدر سير و سلوك خود انوار تو ميبينم
هم كشته اين عيدم هم زنده جاويدممنصور صفت خود را بردار تو ميبينم
گاهي كه مرا كاهي گه قيمتم افزائيدر سود و زيان خود را بازار تو ميبينم
هركس شده در كاري سرگشته چو پركاريسرگشتگی جمله در كار تو ميبينم
هرجا كه روم نالم چون بلبل شوريدهسرتاسر عالم را گلزار تو ميبينم
خون در جگر لاله از داغ تو ميبينمچشم خوش نرگس را بيمار تو ميبينم
پروانه بگرد شمع جوياي جمال توبلبل بگلستانها هم زار تو ميبينم
از خود نه خبردارم نه عين و اثر دارم
در نطق و بيان فيض گفتار تو ميبينم
حسن رخ مه رويان از روي تو ميبينمدلجوئي دلداران از خوي تو ميبينم
هرجا كه بود نوري از پرتو روي تستهر جا كه بود آبي از جوي تو ميبينم
چشم خوش خوبان را بيمار تو ميدانممحراب دو عالم را ابروي تو ميبينم
گبر و مغ و ترسا را جوياي تو ميبينمروي همه عالم را واسوي تو ميبينم
بلبل بگلستانها از بهر تو مينالدبوي گل و ريحانها از بوي تو ميبينم
تشويش دل درهم از زلف تو ميدانماسباب پريشاني گيسوي تو ميبينم
عاشق سر كو گردد من گرد جهان گردمچون جمله عالم را من كوي تو ميبينم
املاك و لطايف را چوگان تو ميدانمافلاك و عناصر را من كوي تو ميبينم
اندر دل هر ذره خورشيد جهان تابيستمن تابش آن خورشيد از روي تو ميبينم
اين عالم فاني را هر دم ز تو، نو از نومن كهنه نميبينم من نوي تو ميبينم
از هيچ صدائي من جز حرف تو نشنيدمهيهات دل هركس يا هوي تو ميبينم
در بحر محيط عشق شد غرق وجود فيض
وين چشم گهر بارش واسوي تو ميبينم
اي جان مردم جانان مردمبادا فدايت صد جان مردم
جان خود چه باشد تا خوانمت جانبهتر ز جان چيست تو آن مردم
اظهار حاجت پيشت چه حاجتاي بر تو پيدا پنهان مردم
اي بر تو آسان دشوار هركساي بيتو دشوار آسان مردم
آسان كن اي دوست دشوار ما رادشوار مپسند آسان مردم
اي بيتو ما را ني سر نه سامانهم تو سري هم سامان مردم
اي كفر زلف ايمان عشاقآيات حسنت قرآن مردم
اي زلفت شستت صياد دلهاوي چشم مستت فتان مردم
اي نور و بينش در چشم مردمدر چشم مردم انسان مردم
در جسم مردم هم جان و هم دلهم جان مردم ايمان مردم
سوز دلم را درد تو سازداي درد عشقت درمان مردم
زان شكر لب كامي نيابندبر لب نيايد تا جان مردم
در مطبخ عشق خونابه دلمستغيم كرد از خوان مردم
در كعبه وصل بر رسم عيديجز جان چه باشد قربان مردم
اي فيض را تو آغاز و انجام
هم مبدائي و هم پايان مردم
كو عشق كو سوداي عشق تا در جهان غوغا نهمكو مستيي تا غلغلي در گنبد مينا نهم
كو سوزشي تا شورشي اندر ملايك افكنمفرپاد لا علم لنا در عالم بالا نهم
ساقي بده تا تر كنم از مي دماغ پختةمشتي از اين خامان خشك در بوتة سودا نهم
سر مست از مقراض لا سازم دو عالم از فناو آنگاه نقد هر دو كون در مخزن الا نهم
آتش زنم در انس و جان شور افكنم در كن فكانبيرون روم از آسمان بر سقف عالم پا نهم
زين تنگنا بيرون روم تا عالم بيچون روماز ليت قومی يعلمون در ملك جان غوغا نهم
يا رب ز فيضت وامگير يكدم شراب عشق خود
تا هستي موهوم را در ماء من افنا نهم
ما مستانيم بي مي و جامخمها نوشيم بي لب و كام
بي نغمه و صوت ميسرائيمسير دو جهان كنيم بيگام
پيوسته بگرد دوست گرديمني سرداريم و ني سرانجام
سودا زدگان كوي عشقيمدر ما نسرشتهاند آرام
ني وصل بكام دل نه هجرانما سوختهايم و كار ما خام
صيد عشقيم و هست در خاكاين چرخ كه كشته بهر مادام
مارا روزي كه ميسرشتندطشت مستي فتاد از بام
شيداي ترا چكار با ننگرسواي غمت چه ميكند نام
در وصف نعال عاشقان فيض
صافي طبعيست دردي آشام
كي آيدم مي در نظر مست جمال ساقيموز خود كجا دارم خبر مست جمال ساقيم
آنغمزه را دلبرده پي زآنچشم و لب جان خوردميچشم منست و روي وي مست جمال ساقيم
از چشم او مي ميچشم و ز لعل او مي ميكشموز غمزة او سرخوشم مست جمال ساقيم
بيخود فتاده كف زنان در بحر عشق بيكرانشاديكنان شاديكنان مست جمال ساقيم
با لطف و قهرش ساختم و ز غير او پرداختمخود را ز خود انداختم مست جمال ساقيم
جانم زدريائيست مست جام و سبو و خم شكستبگذشتهام از هرچه هست مست جمال ساقيم
آفاق را طي كردهام اسب خرد پي كردهاممنزل در آن حي كردهام مست جمال ساقيم
گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهي خممدر شور و در مستي كمم مست جمال ساقيم
يا عادل العشاق قم نحن السكاري لا تلمصد عقل در مستيست گم مست جمال ساقيم
در بادة ما رنگ نيست در مستي ما جنگ نيستناموس ما را ننگ نيست مست جمال ساقيم
اي فيض رسوائي مجو خاموش شو زين گفتگو
تا چند گوئي كو بكو مست جمال ساقيم
وه كه جان يا تنم نميدانماين توئي يا منم نميدانم
خويش را از تو فرق نتوانمدوست از دشمنم نميدانم
با مني و ز فراق ميسوزمگلشنم گلخنم نميدانم
روي و زلف تو قبلهام شب روزكافرم مؤمنم نميدانم
خم ابروي تست يا محرابرهبر از رهزنم نميدانم
جامه دانم كه ميدرم بر تنجيب از دامنم نميدانم
محو در عشق تو شدم چون فيض
عشق تو يا منم نميدانم
حسنش دريا و من سبويمعشقش چوكان و من چه گويم
من قالبم او مرا چو جانستاو آب روان و من چه جويم
او چون نائي و من چه نايمنالان و حزين و زار اويم
او از لب من سخن سرايداين نيست كه ترجمان اويم
اي خواجه مرا حقير مشمارپروردة دست لطف اويم
از نيك بجز نكو نيايدچون او نيكوست من نكويم
چون پشت من اوست در همه حالبا او پيوسته روبرويم
گاه از شادي غزل سرايمگاهم از غم چو فيض مويم
آنرا كه بود بكوي او خاك
افتاده به چه خاك كويم
ما ديدة اشكبار داريمدر سينه دلي فكار داريم
دستي بجفا اگر گشائيآهسته كه شيشه بار داريم
بر آتش عشق او كبابيمرو سرخ و درون زار داريم
چون شعلة آتشيم در رقصمستيم و هواي يار داريم
بوئي چو ز شهر يار آمدما روي بدان ديار داريم
ما را با شهر نيست كاريما كار بشهر يار داريم
ز آنروز كه وعدة لقا كردما چشم در انتظار داريم
بر مقدم يار لعل و گوهراز ديده و دل نثار داريم
زاهد ار عشق ننگ داندما نيز از زهد عار داريم
تو رطل گران سبك بما دهبا خشك گران چه كار داريم
پر كن جامي كه اين سر ماچون گشت تهي خمار داريم
گرمي اينست ساقي امسالما دعوي غبن پار داريم
ما را تو غلام خويش مشمردر خيل سگان شمار داريم
بر درگه تو براي عزت
خود را چون فيض خوار داريم
شب تار است روز من بيا خورشيد تابانمروان سوز است سوز من بيا اي راحت جانم
بيا اي يار ديرينم بيا اي جان شيرينمدمي بنشين ببالينم كه جان بر پايت افشانم
ترا خواهم ترا خواهم بغير از تو كرا خواهمبغير از تو چرا خواهم توئي جانم توئي جانم
ز شادي چون شوم خندان توئي پيدا در آن خندهز غم چون ميكنم افغان توئي پنهان در افغانم
زني در من گهي آتش كني گاهي دلم را خوشكدامين بهتر است از لطف يا قهرت نميدانم
ز من پرسي كه مرد دنیيي اي فيض يا عقبينه مرد اين نه مرد آن پريشانم پريشانم
گروهي عالم و عاقل گروهي غافل و جاهل
من ديوانة بيدل نه با اينم نه با آنم
ما ز مافوق فلك در بحر و بر افتادهايمدر تك اين بحر اخضر چون گهر افتادهايم
جامه نيلي كرده و بر حال ما بگريستهتا چو اشك اين آسمان از نظر افتادهايم
گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمر استليك از خود در دو عالم بيخبر افتادهايم
ميبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالميبهر خود در باغ دنيا بي ثمر افتادهايم
هان بيا تا عيب هم پوشيم چون دلق و كلاهتا بكي در پوستين يكديگر افتادهايم
بر فلك بنهيم پا پس كاروانرا سر شويمگرچه در راه خدا بي پا و سر افتادهايم
رو بشهرستان قرب آريم از صحراي بعددوستان بهر چه دور از يكديگر افتادهايم
رهنما اي رهنما و دستگير اي دستگيربيدليل و زاد و مركب در سفر افتادهايم
فيض را يا رب مدد كن تا بعليين رسد
چند در سجين بي هر شور و شر افتادهايم
ذّره ذرّه ز آسياي آسمان افتادهايمخورده آدم گندم و ما از جنان افتادهايم
همنشين قدسيان بوديم در جنات عدنحاليا در ظلمت اين خاكدان افتادهايم
پخته نان ما خداي ما و ما از روي جهلاز براي نان بهر در چون خسان افتادهايم
دست پرورد ملايك بوده خورده آب قدساز بنان قدسيان اينجا بنان افتادهايم
در كنار خويش ما را دوست پرورد و كنونچون اسيران در ميان دشمنان افتادهايم
بار سنگين امانت را بدوش افكندهايماز فضولي زير اين بار گران افتادهايم
شكر لله نيستم از جستجو فارغ دميآنچه رفت از دست ما در كسب آن افتادهايم
قومي از بهر سراغش پاي از سر كردهاندماهم از سر همره اين كاروان افتادهايم
زينجهان در پرده ميجوئيم راه آن جهاندر قفس در جستجوي آشيان افتادهايم
روز و شب بي پا و سر گرديم گرد هر دو كوناز پي آن جان جان در اين و آن افتادهايم
گرچه بيرون از زمين است و زمان دلدار ماما ببويش در زمين و در زمان افتادهايم
گرچه فوق لامكانست و مكان مقصود مااز خيالش در مكان ولا مكان افتادهايم
ميفتد عكس جمالش دمبدم بر جان ماما بره دنبال اين برق جهان افتادهايم
آفرين بر ديدة حق بين ما كاندر جحيمدر تماشاي بهشت جاودان افتادهايم
آفرين بر ديدة بيناي عشق حق پرستسجدة حق كرده و پيش بتان افتادهايم
آستين بينيازي بر دو كون افشاندهايمبر در حق ليك سر بر آستان افتادهايم
فيض گاهي حق پرستست و گهي باطل پرست
از قضا گاهي چنين گاهي چنان افتادهايم
از حضور قدس جانرا در سفر افكندهايمدر سفر هم خويش را در شور و شر افكندهايم
در كف نفس و هوا و ديو اسير افتادهايمتا بلذات جهان بيجا نظر افكندهايم
بهر تعظيم خسان و اعتبار ابلهان خويشتن را چون گدايان دربدر افكندهايم
راه دوزخ پيش داريم و بسرعت ميرويمبي محابا خويشتن را در خطر افكندهايم
راه جنت را بما بنموده حق با صد دليلاز ضلالت خويش را ما در سقر افكندهايم
سوي ما از يار ما با آنكه ميآيد خبرما درين ره خويشتن را بيخبر افكندهايم
دوست را با ما نظرها هست پيدا و نهانما چو كوران آن نظرها از نظر افكندهايم
جان ما را تير باران حوادث كرد چرخما به پيش تير بارانش سپر افكندهايم
تا نپنداري كه ما اينراه را خود ميرويمپيش چوگان قضا چون گوي سر افكندهايم
جان شد اين تن وعدة ديدار جانان تا شنيدچشم شد در گوش تا ما اين خبر افكندهايم
حرف او بشنيده دل هر جا كه گوشي دادهايمروي او ديده است جان هر جا نظر افكندهايم
تا بكي در عرض ره خواهيم گشتن عمر شد
بهر كاري فيض خود را در سفر افكندهايم
چه ميشود كه مقيم در جناب تو باشمسگ جناب تو باشم رقيب باب تو باشم
چه ميشود كه شب و روز گرد كوي تو گردمدر انتظار بر افكندن نقاب تو باشم
چه ميشود كه گهي از در عتاب در آئيكه از قصور نه شايسته خطاب تو باشم
چه ميشود كه بتلقين حجتم بنوازيكه چون سوال كني واقف جواب تو باشم
چه ميشود كه ببزم وصال خود دهيم جاجزاي كرده چه شايسته ثواب تو باشم
چه ميشود كه بهجران خويش نگذاريمسزاي كرده چه مستوجب عقاب تو باشم
چه ميشود كه نجوئي ز من حساب و كتابيغريق بحر كرمهاي بيحساب تو باشم
چه ميشود چو مرا فيض دادة لقب از لطف
مدام سرخوش فيض شراب ناب تو باشم
ميل صحرا گر كني من سينه را صحرا كنمميل دريا گر كني من ديده را دريا كنم
گر تو خواهي عالمي ويران كني در يكنفسمن بمژگان راه سيل از ديده خود وا كنم
گر هواي لاله و گل داري از خون جگربادها در چشم دارم داغها پيدا كنم
شد خيالي اين تن من گر چراغي بايدتمن درين فانوس شمع از نور جان برپا كنم
برق و رعدي گر هوس داري نفس را دم دهمبند از پاي فغان و ناله دل وا كنم
هرچه خواهي ميتوانم خويش را گر آنچنانجاي آن دارد گرت يكذره در دل جا كنم
آتش از سوز درون خود بر آرم چون چنارشعلة گردم چو ياد آن رخ حمرا كنم
گر دلت خواهد كه گردد آشكارا شرك منخرقه از سر بركشم زنار را رسوا كنم
گر ز سوز فيض ميخواهي كه باشي باخبر
آتش پنهان دل را در نفس پيدا كنم
من و عشق و مستي عشق بجز اين هنر ندارمبجز اين هنر چه باشد كه ز خود خبر ندارم
بود از سر وصالش دل و فتنه جمالشمن و كنجي و خيالش سر شور و شر ندارم
ز در تو كي كشم پا مگر آنكه سر ببازمز تو كام تا نيابم ز تو دست بر ندارم
بميان اشك غرقم چو صدف ببحر ليكنچو تو در برم نباشي تهيم گهر ندارم
شجري ز باغ عشقم غم و ناله شاخ و برگمچو تو در برم نباشي عبثم ثمر ندارم
ز تو چون جدا شوم من تو بگو كجا شوم منبخدا كه هيچ راهي بكسي دگر ندارم
نكنم حديث از غير ببرم ز شر و از خيرچو مرا غم تو باشد غم خير و شر ندارم
خوش آنكه بعشق تو گرفتار بميرمبيدار درين منزل خونخوار بميرم
زين خوابگه بيخبران زنده برآيمواقف ز سرا پردة اسرار بميرم
مستغرق ديدار شده در بر جانانآسوده ز اقرار و ز انكار بميرم
در سر هوس ساقي و در دست مي لعلدر پاي خم و خانة خمار بميرم
كاري چو به از خدمت معشوقه و مي نيستساقي مددي كن كه درين كار بميرم
بشتاب و بده يكدو سه ساغر ز پي هممپسند كه در ميكده هشيار بميرم
خونين جگر و خسته دل و محنت هجرانجانا تو پسندي كه چنين زار بميرم
آن يار بكس رخ ننمايد چه توان كردبگذار كه در حسرت ديدار بميرم
گفتار خود اي فيض بكردار بيارا
مگذار كه در زخرف گفتار بميرم
تا آتش عشق رخت در جان و دل افروختيمديديم گر مهيا ز غم از خوشدلي وا سوختيم
حالي بغم رو كردهايم با عيش يكرو كردهايمشادي چو در غم يافتيم آنرا باين بفروختيم
با جنت و طوبي چهكار چون كام ما از غم رواستاز آتش دوزخ چو غم در عشق چون ما سوختيم
چون خرقه پوشان غمت دلهاي صافي داشتندما هم باميد صفا زينغم مرقع دوختيم
ترك كتاب و درس علم گفتيم چون در راه تويك نكتة اغيار سوز از پير عشق آموختيم
گر دين و دنيا باختيم در عشق و در سوداي عشقليك از متاع درد و غم سرمايها اندوختيم
افسرده بودي فيض تا با عيش بودت الفتي
اي غم روانت شاد باد كز تو دلي افروختيم
بشست يار و زلف يار در بندم خوشا حالمبدرد بيدواي دوست خرسندم خوشا حالم
نديدم چون وفائي در گلي در گلشن عالمز دل خار تعلق يك بيك كندم خوشا حالم
برون كردم سر از خاك و نديدم جاي آسايشدگر خود را درون خاك افكندم خوشا حالم
بجز عشقم نيامد در نظر چيزي درين عالماز آنرو عشق در جان و دل آكندم خوشا حالم
جمال دوست در صحراي هستي چون تجلي كردوجود خويش را از خويشتن كندم خوشا حالم
خيالش در نظر پيوسته هست اما پسندم نيستبديدار جمالش آرزومندم خوشا حالم
گهي حيران آن رويم گهي آشفته زان رويمگهي گريم بحال خودگهي خندم خوشا حالم
چو حرف يار ميگويم دهانم ميشود شيريندهان چه پاي تا سر آنزمان قندم خوشا حالم
از آن خوشنود ميباشم چو فيض از گفتهاي خود
كه حرف اوست كان بر خويشتن بندم خوشا حالم
نبود اين تنگنا جاي خوشي در غم فرو رفتمنديدم جاي عيش خويش در ماتم فرو رفتم
فتاد اندر سرم سوداي عيش جاوداني خوشكه در غم بود پنهان زان بغم خرم فرو رفتم
وجودم مانع غواصي درياي وحدت بودغبار خود ز خود افشاندم اندريم فرو رفتم
برون عالم فاني بديدم عالمي باقياز اين عالم برون جستم در آن عالم فرو رفتم
سفر كردم در اركان نبات و جانور چنديكه تا آدم شدم آنگاه در آدم فرو رفتم
درين گلزار چون نشنيدم از مهر و وفا بوئيز دل خار تعلق يك بيك كندم فرو رفتم
حيات خويش را چون برق خاطف كم بنا ديدمظهوري كردم اندر عالم و در دم فرو رفتم
فراز آسمانها رفتم و سير ملك كردمولي آخر بخاك تيره با صد غم فرو رفتم
شدم حيران اطوار وجود خويشتن چون فيض
ندانستم كه چون پيدا شدم چون هم فرو رفتم
بكوي يار بيپروا گذشتيمدل آنجا ماند و ما ز آنجا گذشتيم
غلط كي ميتوان ز آنجا گذشتنمگر ما بيخود و بي ما گذشتيم
نه ما ماند و نه سر ماند و نه پا ماندهم از ما هم ز سر هم پا گذشتيم
چو از يار حقيقي بوي برديمز هر گلدستة رعنا گذشتيم
عيان ديديم خورشيد ازل راز هر مه طلعت زيبا گذشتيم
حديث از شاهد و ساقي مگوئيدكه اين را خط زديم و آنرا گذشتيم
بجان و دل غم مولي گزيديمهم از دنيا هم از عقبا گذشتيم
نميپيچيم در زهاد و عبادهم از اينها هم از آنها گذشتيم
نه از دنيا و عقبا طرف بستيمبمانديم اين دو را برجا گذشتيم
چو در اقليم بيجاني رسيديمز راه و منزل و ماوا گذشتيم
بخلوت خانة توحيد رفتيمهم از لا و هم از الا گذشتيم
دل و جانرا بحق داديم چون فيض
ز گفت و گو و از غوغا گذشتيم
فخر دو عالميم و گداي تو آمديمبر درگه تو بهر عطاي تو آمديم
در گوش ما فتاد بنا گه نداي كنجستيم از عدم بنداي تو آمديم
ما را نبود هيچ مهمي در آب و خاكدر آتش بلا بهواي تو آمديم
ما از كجا و خون جگر خوردن از كجابر خوان اينجهان بصلاي تو آمديم
اين آمدن براي تو بود و براي توبهر تو آمديم و براي تو آمديم
هم راه را بما تو نمودي ز ابتداهم گام گام را بهداي تو آمديم
با پاي سعي خود بكجا ميتوان رسيداين راهرا تمام بپاي تو آمديم
اين راه پرنشيب و فراز خطير رادر آرزوي وصل و لقاي تو آمديم
ما را تو ميسري و توئي آب روي ماما خاكيان ولي نه سزاي تو آمديم
امر امر تست هرچه تو گوئي چنان كنيمدر دايره قدر بقضاي تو آمديم
كاري براي خود نكنيم و هواي خودفرمان بران راي و هواي تو آمديم
هرجا كه رفتهايم ز بهر تو رفتهايمهرجا كه آمديم براي تو آمديم
تو آن خويش باشي و ما نيز آن توما ماي خود نهايم كه ماي تو آمديم
بيفيض تو ز فيض نيايد نفس زدن
در فن شاعري برضاي تو آمديم
از غيبب عدم رخت بهستي چو كشيديماز پرتو خورشيد تو چون صبح دميديم
چون چشم گشوديم بر آن چشمة خورشيداز شعشهاش چشم چو خفاش كشيديم
پرسند گر از ما كه چه ديديد در آنروزگوئيم كه ديديم جمالي و نديديم
ديدن نگذارد رخ خورشيد جنابشخورشيد رخت چون نتوان گفت كه ديديم
يكچند در آرامگه عالم بالابا خيل ملك خوشدل و آسوده چريديم
چون روي نهاديم ز افلاك سوي خاكسوي طرب و كودكي و جهل خزيديم
تشريف خرد قامت ما را چو بياراستدر دامگه محنت ابليس فتيديم
زين دامگه اي فيض چو سالم بدر آئيم
مستوجب اكرام و سزاوار مزيديم
الا يا ايها الساقي بده جامي كه مخمورممگر مي وارهارند جان از اين غمهاي پر زورم
الا يا ايها الناصح مكن منعم ز ميخانهكه من موسي و اين ارض مقدس هست چون طورم
الا يا ايها الواعظ تو از تقصير من بگذركه من در عشق و زيدن بجان تو كه معذورم
اگر رندم و گر رسوا اگر مستم و گر شيدااسير عشقم و در مذهب عشاق مغفورم
نه شمع روي او بينم نه گل از گلشنش چينمنيم پروانه يا بلبل ز بزم وصل او دورم
الا يا ایها الاحباب اغيثوني اغيثونيكه در ظلمت سراي تن غريب و زار و مهجورم
اگر گويم و گر نالم از آن منعم مكن اي فيض
كه با بيگانه همراز و و ز يار آشنا دورم
بيا اي اشك خونين تا كه بر بخت زبون گريمكشم آهي ز دل و ز ابر آزادي فزون گريم
اگر منعم كند از گريه عقل مصلحت بينمز كيشش رو بگردانم بفتواي جنون گريم
دمي با خويش پردازم بآه و ناله در سازمبجان آتش در اندازم باحوال درون گريم
بسي تنگ آمدم زين تنگناي دهر پر وحشتفلك خواهم كه بشكافد درو با موسعون گريم
ز دست خود در آزارم كه محنت را سزاوارمبلاي خود خودم هم خود بخود بر نفس دون گريم
خودم محبوس و خود محبس ندارم شكوة از كسبپاي خويش ماندم بس ز دست خويش خون گريم
به ننمايد رخم جانان كه چشم پاك ميبايدتريهم ينظرون خوانم ز هم لا يبصرون گريم
كسي حالم نميپرسد و گر پرسند ميخندندگه از لاينطقون نالم گهي از ينطقون گريم
ز بس خون جگر ميآيدم از ديدة گرياندوصد چشم دگر خواهم كه بر زخم درون گريم
مرا از خويش غافل بودن اوليتر بود زيرانظر بر حال خود چون افكنم بايد كه خون گريم
قلم را فيض سوز اين سخنها گريه ميآرد
زبان لوح هم گويد كه از ما يسطرون گريم
هر رنج كه ميرسد بجانماز خود رسدم اگر بدانم
از هيچكسم شكايتي نيستاز خويش بخويش در فغانم
بر من ازمن غمست و محنتاز بود و نبود ود بجانم
درد دل من ز غير من نيستخود درد دل و بلاي جانم
خود سد ره سلوك خويشمخارم كه بپاي خود نهادم
خار پاي خودم كه با خوديك گام شدن نميتوانم
بار دوش خودم كه بر خودپيوسته چو با خودم گرانم
از خويش اگر خلاص گردمآن كو در وهم نايد آنم
چون فيض ز خويش اگر رهيدم
فرمان ده هفت آسمانم
اي دل بيا كه تا بخدا التجا كنيموين درد خويش را ز در او روا كنيم
اميد بگسليم ز بيگانگان تمامزين پس دگر معامله با آشنا كنيم
سر در نهيم در ره او هرچه باد بادتن در دهيم و هر چه رسد مر جفا كنيم
چون دوست دوست دارد و ما خون دل خوريماز دشمن حسود شكايت چرا كنيم
او هرچه ميكند چه صوابست و محض خيرپس ما چرا حديث ز چون و چرا كنيم
چون امر و نهي او همه نهي صلاح ماستفاسد شويم گر ز اطاعت ابا كنيم
فرمانبريم گفتة حق را ز جان و دلهرچه آن نكردهايم ازين پس قضا كنيم
آنرا كه حق نكرده قضا چون نميشودهيچست ما ز هيچ دل بسته وا كنيم
بيهوده است خوردن غم بهر قوه هيچشادي بيا ز دل گره غصه وا كنيم
تغيير حكم چون سخط ما نميكندكوشيم تا بسعي سخط را رضا كنيم
راضي شويم حكم قضاي قديم راچون عاجزيم از آنكه خلاف قضا كنيم
بر كارها چو بند مشيت نهاد حقما نيز كار خود بمشيت رها كنيم
از خويش ميكشيم جفائي كه ميكشيمبر خويش ميكنيم چو بر كس جفا كنيم
اي فيض گفتة تو همه محض حكمت است
كوشيم تا به پند تو دردي دوا كنيم
اي دل بيا كه بر در ميخانه جا كنيموان مستي كه فوت شد از ما قضا كنيم
تا كي ز زهد خشك گرانان صومعهخود را سبك كنيم و دل از قصه وا كنيم
چندي ميان اهل صفا صاف ميكشيمخود را بطور صاف كشان آشنا كنيم
گر صاف مي بما ندهند اهل ميكدهما درد خود بدُردي ساغر دوا كنيم
ساقي بيار مي كه بدل غصه شد گرهشايد بمي ز دل گره غصه وا كنيم
بيخود شويم يكنفس از جام وصل دوستتا دردهاي خويش يكايك دوا كنيم
درهم دريم پردة ناموس و ننگ رازين طاعت ريائي خود را رها كنيم
ناموس و ننگ را بمي ارغوان دهيمدر دست عشق توبه ز زهد ريا كنيم
فيض از شراب عشق اگر جرعة گشيم
در راه دوست هم دل و هم جان فدا كنيم
گي باشد از جهان بدن سوي جان رويمزان نيز بگذريم وراي جهان رويم
از تن بجان سوي جانان سفر كنيمطي مكان كنيم و سوي لامكان رويم
شور و شغب كنيم پس پردة صوروين راه را ز چشم خلايق نهان رويم
كس ديد و كس نديد به پريم زين قفستا كوه قاف جانت عنقا روان رويم
تا چند اوفتيم در اين و گل چو خرچون عيسي از زمين بسوي آسمان رويم
تا چند اينچنين گذرانيم روزگارگويند هست طور دگر آنچنان رويم
سوزيم در جحيم خوديفيض تا بكي
خود واكنيم از خود و سوي جنان رويم
زين جهان پست بالا ميرومتا محل قدس اعلا ميروم
از مكان و لامكان خواهم گذشتتا فراز جا و بيجا ميروم
ميروم تا موطن اصلي خويشاز كجاها تا كجاها ميروم
نقي باطل كردم و اثبات حقاز لم و لا سوي الا ميروم
مرغ جان را رسته بال معرفتتا نه پنداري كه با پا ميروم
اين دوتائي خرقة پر عار راخرق كردم عور و يكتا ميروم
رفته رفته در تنم جان شد بزرگتنگ شد جا سوي بيجا ميروم
من نميگنجم درين عالم دگربر من اينجا تنگ شد جا ميروم
ميروم تا منبع هر هستيي
جاي فيض آنجاست آنجا ميروم
رفتيم ازين ديار رفتيمزين منزل پر غبار رفتيم
كس جارة ما نكرد اين جابيچاره بدان ديار رفتيم
غم بر سر غم بسي نهاديمدلخسته و سوگوار رفتيم
در باغ جهان خوشي نديديمغمها خورديم و زار رفتيم
دلدار بما نكرد لطفيدل سوخته و فكار رفتيم
دلبر بر ما قرار نگرفتبيدلبر و بيقرار رفتيم
از گلشن او گلي نچيديمبيهوده بروي خار رفتيم
ما را بر خويش ره ندادندمهجور و حزين و خوار رفتيم
ايفيض مكن شكايت از بختكز يار بسوي يار رفتيم
از آمدن ار خبر نداريم
صد شكر كه هوشيار رفتيم
در دل توئي در جان توئي اي مونس ديرينهامدر سينة بريان توئي اي مونس ديرينهام
اي تو روان اندر بدن اي هم تو جان و هم تو تناي هم تو حسن و هم حسن اي مونس ديرينهام
هم دل تو و هم سينه تو گوهر تو و گنجينه تودينه تو و ديرينه تو اي مونس ديرينهام
بارم دهي آيم برت ورنه بمانم بر درتاي لم يزل من چاكرت اي مونس ديرينهام
بارم دهي خرم شوم ردم كني درهم شوماز تو زياد و كم شوم اي مونس ديرينهام
راهم دهي بينا شوم ردم كني اعما شوماز تو بدو زيبا شم اي مونس ديرينهام
لطفم كني گلشن شوم قهرم كني گلخن شومگه جان شوم گه تن شوم اي مونس ديرينهام
خواهيبخوان خواهيبران دل در تو دلبست ازازلگشتم ز تو مست از ازل اي مونس ديرينهام
جان لم يزل در وصل بود يكچند هجرانش ربودآخر همان گردد كه بود اي مونس ديرينهام
فيض است و گفتگوي تو شيداي جستجوي تو
شيء الهي كوي تو اي مونس ديرينهام
آنكه كارش با دلست و نيست او را دل منمآنكه را مركب دلست و پاي دل در گل منم
آنكه او را هرچه حاصل شد بيغما دادعشقنيستش اكنون بجز بيحاصلي حاصل منم
آنكه نقش اوست در مرآت كونين آن توئيآنكه نقش هر دو عالم را بود قابل منم
آنكه در راه هواي نفس چالاكست و چستدر سلول راه حق افسرده و كاهل منم
آنكه او در راه حق ننهاده گامي يكنفسكرد عمر خويشتن را صرف در باطل منم
آنكه او را جا بود در آسمانها با ملكسر نگون افتاد اكنون در چه بابل منم
آنكه مقصود دلفيض است در عالم توئي
آنكه بسته در خيال تست جان و دل منم
آمدهام بدينجهان تا كه ز ني شكر برمنامدهام كه از شكر قصه برم خبر برم
چيست شكر دهان او ني غم آاندهان اواين ني پر گره بهم در شكنم شكر برم
جهد كنم در اين سفر تا كه ذخيره را بسيتنگ شكر ز معدنش بر سر يكديگر برم
بسته كمر ببندگي ناله كنان ز خود تهيلب بلبش چو ني نهم از لب او شكر برم
دوست چو مغز من شود پوست بيفكنم ز خودتا كه نمايد آن من بي صدفي گهر برم
آمده بستهام كمر خدمت پادشاه راتا كه زيمن دولتش تاج برم كمر برم
سر بنهم به پاي او دل بنهم براي اوجان بدهم براي او خدمت او بسر برم
ظلمت و نور و خير و شر هست درون يكدگرنور كشم ز ظلمت و خير ز شر بدر برم
هر چه درين سرا بود جمله از آن ما بودآمدهام كه مال خود جمع كنم بدر برم
ديدة جان گشودهام بو كه در آيد از درمتخم ولاش كشتهام تا كه ازو ثمر برم
مونس و غمگسار من نيست بجز خيال اوگر نبود خيال او با كه دمي بسر برم
كي بود آنكه وصل او روزي جان من شودبوسه زنم بر آن دهان غصه ز دل برون برم
دوست بدست آورم نيست بهست آورمجان كه بزير آمده باز سوي زبر برم
اين غزلم جواب آنكه عارف روم گفته فيض
آمدهام كه سر نهم عشق ترا بسر برم
بينم چو جمال يار مدهوش شوميادش چو كنم ز خود فراموش شوم
چون روي نمايد همگي چشم شومچون در سخن آيد همه تن گوش شوم
از دور آيد برش سراسيمه دومنزديك من آيد همه آغوش شوم
آيد بكنارم ز ميان بر خيزمگيرد ببرم چو تنگ از هوش شوم
لب بر لب من نهد شوم مست و خرابگر بوسه دهد ز ذوق بيهوش شوم
ساغر دهدم شوم ز سر تا پا لبگويد چو بنوش جملگي نوش شوم
آشفته كند زلف و گشايد گيسوسر مست و خراب و واله از بوش شوم
خواهد دل و جان شوم سراپا دل و جانخدمت خواهد همه تن و توش شوم
بهر طوفش شوم سراپا گردانياري اگرش بود همه روش شوم
گيسو چو كمند و زلف چون دام كندصيد زلف و اسير گيسوش شوم
گويد چو بيا شوم ز سر تا پا سرغلطان غلطان چو گوي واسوش شوم
گر تيغ كشد شوم سراسر گردنتا كشته شوم خاك سر كوش شوم
تير اندازد شوم سراپاي هدفوانگه قربان دست و بازوش شوم
چوگان چو بدست گيرد و تازد رخشدر عرصه ميدان شوم و گوش شوم
در ديگ جفا و محنتم گر بپزداز سر تا پاي جملگي جوش شوم
گر لعل شكر بار بگفتار آرد
چون فيض شكر كشم و خاموش شوم
مرا هرچند راني ديگر آيماگر از پا در آيم از سر آيم
گرم از در براني آيم از بامورم از بام راني از در آيم
نيارم صبر كردن بي تو يكدمكه نتوانم بهجرانت بر آيم
فراقت سخت خونريز است و بيباكوصالت را كجا من در خور آيم
نه با تو ميتوان بودن نه بي توندانم تا بعشقت چون بر آيم
بكش خنجر بقصد كشتن منكه تا رقصان به پيش خنجر آيم
نهم سر پيش تيغت بهر بسملبقربانت شوم گردت بر آيم
توئي خور منم از ذره كمترچو ذره از عدم هم كمتر آيم
مگر لطف تو دست فيض گيرد
و گرنه در رهت از پا در آيم
ميدمد هر دم خيالت روحي اندر قالبمروز ميگردد ز خودرشيد دلفروزت شبم
ميطپد دل شمع رويت را چو ميبينم ز دورچون شدي نزديك چون پروانه در تاب و تبم
من كه تاب ديدن رويت نميآرم چسانطاقت آن باشدم تا لب گداري بر لبم
چون خيالت دم بدم در اضطراب آرد مراپس وصالت تا چه خواهد كود تا روز و شبم
جان و دل سوزد فراقت وصل دين غارت كنداي فدايت جان و دل وصل تو دين و مذهبم
با تو بدن بيتو بودن هيچيك مقدور نيستچارة سازد مگر فرياد يارب ياربم
نيست پاياني رهت را راه خود مقصود نيستماندهام حيران ندانم چيست آخر مطلبم
فيض عشقست اين شكايت ترك كن تسليم شو
مهر ورزم جان كنم تا هست جان در قالبم
از شراب عشق مستي ميكنمبا خيالي بتپرستي ميكنم
پيش چشمي و لبي هر دم غزلميسرايم شور و مستي ميكنم
از شراب نرگس مستانةبيخودي و مي پرستي ميكنم
چون شدم بيمار چشمي كي دگرياد روزي تندرستي ميكنم
چون ندارم بر وصال دوست پايچارها از تنگدستي ميكنم
از تغافلهاي او خون ميخورموز بلنديهاش پستي ميكنم
فيض از خود لاف هستي كي زنمهستيم چون اوست هستي ميكنم
ميشوم عالي چو پستم ميكند
هستي از بالاي پستي ميكنم
با خيالت شور و مستي ميكنمدر وصالت ترك هستي ميكنم
از دو چشم مست تو خون ميخورموز لب لعل تو مستي ميكنم
زهر چشمي دارم نوش لبيخستگي و تندرستي ميكنم
مست ميگردم چو پستم ميكنيسربلنديها ز پستي ميكنم
در شب صول تو بندم زلهافكر روز تنگدستي ميكنم
گرچه عالي همتم در كار عشقپيش بالاي تو پستي ميكنم
فيض دايم مست و هرگز مي نخورد
از شرابت عشق مستي ميكنم
ما سر مستان مست مستيمبا ساقي و مي يكي شدستيم
در ساقي و يار محو گشتيماز ننگ وجود خويش رستيم
تا دست بدست دوست داديمپيوند ز خويشتن گسستيم
تا چشم بروي او گشاديمزان نرگش مست مست مستيم
تا پاي بكوي او نهاديماز دست ببوي او شدستيم
با باده زديم جوش در خمتا باده شديم و خم شكستيم
ما باده و باده ما دوئي نيستما رسم دوئي بهم ز دستيم
ما از مستي و مستي است از مادر روز الست عهد بستيم
ما از ساقي و ساقي است از مادر عيش بكام دل نشستيم
مستي نكنيم از آب انگورما مست ز بادة الستيم
ما بي مي مستي دمي نبوديمبوديم هميشه مست و هستيم
از ما مطلب صلاح و تقويما عاشق و رند و مي پرستيم
برخواستهايم از دو عالمتا در صف ميكشان نشستيم
كس پاي بما ندارد ايفيض
ما سر مستان مست مستيم
باده در باده مست چون نشوميار ساقي ز دست چون نشوم
رخ برافروخت چون نسوزم منقد برافروخت پست چون نشوم
بست در پيچ زلف خم در خمپاي دلرا ز دست چون نشوم
باده او هوشيار چون باشمساقي او مي پرست چون نشوم
اوست قبله سجود چون نكنماوست بت بتپرست چون نشوم
هست او من چسان نباشم نيستهستيم اوست هست چون نشوم
دل اشكسته ميخرد دلدارطالب اين شكست چون نشوم
گفت اگر عاشقي فنا شوفيض
راه عذرم ببست چون نشوم
چو دل در عشق ميبستم ز خود خود را رها كردمملامت را صلا دادم سلامت را دعا كردم
نظر چون سوي من افكند دلدار از سر مستيز خود رفتم بخود باز آمدم بيخود چها كردم
لبش درمان جان شد چشمش اسرار محبت گفتز روي يار تحصيل اشارات و شفا كردم
قرار دل در آن ديدم كه گيرم جاي در زلفشقراري يافت دل در بيقراري جابجا كردم
ندانستم در اول بندگي عشقست و دين رنديدر آخر عمر را در عشق و در رندي قضا كردم
حيات جاودان در عشق و در جان باختن ديدمزدم خود را به تيغ عشق جان و دل فدا كردم
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزوديجفا كن جور كن جانا غلط گفتم خطا كردم
رهم بستي دلم خستي بدم گفتي نميگوئيچرا بستم چرا خستم چرا گفتم چرا كردم
بزير لب نهان ميگفت چون ني در غم ما فيض
بجانت هرچه كردم شكر كن كانها بجا كردم
نالة با اثر هوس دارمآتشي با شرر هوس دارم
با دلي پر ز درد عشق كسينالهاي سحر هوس دارم
هم دلي پر ز درد ميخواهمهم سري بيخبر هوس دارم
بي مي و جام و مطرب و ساقيمستي و شور و شر هوس دارم
عيش بر عاشقان حرام بودمي ز خون جگر هوس دارم
مستئي و جنوني و كشتنكوبكو دربدر هوس دارم
در هواي میان باريكيگشتن اندر كمر هوس دارم
در خيال دهان شيرينيخرفه اندر شكر هوس دارم
كوه و صحرا و عشق و سودائي
بهر فيض اين هنر هوس دارم
ميتوانم ز آب ديده دشت را دريا كنميا ازين سيل دما دم كوه را صحرا كنم
ميتوانم بر كنم از سينه آه آتشيننه فلك را در نفس يك تودة غبرا كنم
دست اگر از ديده برگيرم نفس را سر دهمز آب و آتش ميتوانم عالمي را لا كنم
از محبت هست پنهان در دل من آتشيهفت دوزخ سوزد از زان درة پيدا كنم
هست جانم قابل اسرار علم من لدنميتوانم خويش را تا جنت الماوا كنم
ميتوانم از زمين بر كام دل گامي نهمگام ديگر بر فراز چرخ هفتم جا كنم
ميتوانم عالمي آباد كردن از نفسروي دلرا گر بسوي خواجة بطحا كنم
تو بچشم كم مبين در من عصاي موسيمخويش را چون افكنم بر خاك اژدرها كنم
ميتوانم هر دو عالم را بيكدم در كشماز ولايات علي گر نكتة پيدا كنم
ذوالفقار مهر او بيرون كشم چون از غلافشر ابليس از سر فرزند آدم وا كنم
از حديث جانفزايش يكسخن چون بشنومميتوانم صد كتاب علم از آن انشا كنم
از كتاب فضلش ار يكحرف آرم بر زبانعالمي در مهر او آشفته و شيدا كنم
بسته گردد بر رخم درهاي دوزخ يك بيكدر ثناي او دهانرا چون بحرفي وا كنم
ميتوانم گشت واقف از رموز سرّ غيبگر ز خاك رهگذارش ديده را بينا كنم
وقت آن شدفيض گيرم ز اهل دنيا عزلتي
لب ببندم چشم و گوش آخرت را وا كنم
ز تو اي گشاد دلها همه كار بسته دارمز تو اي دواء و درمان دل و جان خسته دارم
باميد آنكه شايد بهواي تو ببندمهمه تار و پود خود را ز جهان گسسته دارم
نه نگاه نيم مستت دل من بجا گذاردنه ز بند شست زلفت سر موي رسته دارم
همه رنج و محنت و غم همه درد و سوز و ماتمسپه بلاي عشقت بدلم نشسته دارم
بتو بستهام دلي را كه شكسته است صد جابپذير عذرم اي جان كه شكسته بسته دارم
بشكيب تا بسوزد دل و جان در آتش او
دل و جان چسوداي فيض كه ز غير رسته دارم
زهر قهر ار تو كني در جاممخوشتر از شهد بود در كامم
نوش لطف تو چه شكر نوشمزهر قهر تو چه شهد آشامم
كي ز چنگال بلا انديشممن كه شاهين غمت را رامم
اي ز چشمت دو جهان مست و خرابتهي از باده مگردان جامم
لطفها چند كني در پردهپرده برگير و بر آور كامم
بيلقاي تو ندارم آرامچون كنم چون كنم تو آرامم
كامفيض از تو دمي تلخ مباد
اي ز الطاف تو شيرين كامم
از بوي مي عشق برنگ آمدهامباز شه عشق را بچنگ آمدهام
كي باشد عاشقي دچارم گردداز صحبت عاقالان بتنگ آمدهام
شد خسته بخار زهد اول قدممره را همگي بپاي لنگ آمدهام
مقصد بنگر ز سختي راه مپرسدر هر قدمي پاي بسنگ آمدهام
عمرم بشتاب رفت هنگام شتابپيرانه سر اين ره بدرنگ آمدهام
در صورت اگر بعاقلان مي مانمدر معني ليك شوخ و شنگ آمدهام
در سينة دوستان سردوم چونفيض
در ديدة دشمنان خدنگ آمدهام
از كش مكش خرد بتنگ آمدهاموز نام پسنديده بننگ آمدهام
از بس كه ز خويش ناخوشيها ديدمبا خويش چو بيگانه بجنگ آمدهام
تا ديو فكنده دام افتاده بدامتا نفس گشاده كف بچنگ آمدهام
يكذره نماند نور اسلام بدلگوئي كه بتازه از فرنگ آمدهام
شد روي دلم سياه از زنگ گناهاز كشور روم سوي زنگ آمدهام
شهوت چو نماند در غضب افزودماز خوك چراني به پلنگ آمدهام
گر رنگ اميد نيست بر چهرةفيض
از سيلي بيم سرخ رنگ آمدهام
بيا ساقي بده آن آب گلگونكه دل تنگ آمد از اوضاع گردون
خرد را از سراي سر بدر كنبر افكن پرده از اسرار مكنون
بگوش جان صلاي عشق در دهرسوم عاقلان را كن دگرگون
بكنج درد و غم تا كي نشينمشكيبائي شد از اندازه بيرون
ببا تا آه آتشناك از دلروان سازيم سوي چرخ گردون
فلك را سقف بشكافيم شايدرويم از تنگناي دهر بيرون
دل و جانرا نثار دوست سازيمكه غير دوست افسانه است و افسون
رقم كن بر دل و بر جانت اي فيض
برات سرخ روئي ز اشگ گلگون
بدرد عشق بيدرمان دواي درد من ميكنبانواع بلاها نوبنو درمان من ميكن
بخورشيد جمالت ذره ذره دين من ميسوزبمژگان سياهت رخنه در ايمان من ميكن
بدان محراب ابرو در نمازم قبله ميگردانمرا حيران خوبش و خلق را حيران من ميكن
دل ازمن بردي و جان نيز خواهي هرچه ميخواهيمن آن خود نيم آن توام بر جان من ميكن
چو قربانت شوم دردم حياة تازهام بخشياز آن گوئي تو خود را دم بدم قربان من ميكن
سري دارم مهياي نثار خاك پاي توقدم گر رنجه فرمائي قبول آن من ميكن
بهجران امر ميفرمائي و دل وصل ميخواهدچو فرمودي دلم را نيز در فرمان من ميكن
دلم چون شد اسير درد بيدرمان بيدرديبدرد خود دواي درد بيدرمان من ميكن
زبان در كش بكام اي فيض زين گفتار بيهودهبخاموشي علاج آتش سوزان من ميكن
دل و جان و سينه سازم هدف خدنگ او من
كه مگر شهيد گردم بر هم ز چنگ او من
شدم آتش از غم او كه مگر دمي كنم جاچو درون سنگ آتش بدل چو سنگ او من
پري خيالش آيد ز سرم خرد ربايدبچه سان رهم ندانم ز خيال شنگ او من
نچنان نهنگ عشقش بدمم فرو كشيدهكه خلاصيي توانم ز دم نهنگ او من
تن من چه خاك گردد همه گلستان برويمكه شوم ببوي او من كه شوم برنگ او من
اگراو زند به تيرم و گر او زند بسنگمنرم ز پيش تيرش نجهنم ز سنگ او من
بجفاش صلح كردم ببلاش دل نهارمنكشم ز كوي او پا نرهم ز چنگ او من
همه اوست خير و خوبي همه من نياز و زاريهمه عز و فخر من او همه ننگ و عار او من
دل و دين عمر دادم بهواش فيض و رفتم
نگرفته هيچ كامي ز دهان تنگ او من
گرد جهان گرديده من چون روي تو ناديده منز آنروز اسباب جهان جز عشق تو نگزيده من
از پرتو نور رخت تابي فتاده در دلمكز هستيش چون كوه طور بر خويشتن لرزيده من
آيا چه مستيها كنم آندم كه برگيري نقابچون بيخود و آشفتهام روي ترا ناديده من
از حسن پيداگشت عشق از عشق پيداگشت حسناز حسن اگر نازيده تو از عشق هم نازيده من
از بهر آن گاهي مگر روزي ز من گيري خبرشبها بسي در كوي تو در خاك و خون غلطيده من
تا بو كه تو يادم كني گوشي بفريادم كنيبر آستانت روز و شب زاريده و ناليده من
از ديدهام خون شد روان آهم گذشت از آسمانبا من همان هستي چنان چيزي چنين نشنيده من
خاك رهت با من نما تا سازم آن را توتيابهر تماشاي رخت روشن كنم زان ديده من
مهرت بجان فيض جا كرده است در روز ازل
تا بوده مهر و بوده جان مهرت بجان ورزيده من
تيغ كشي گاه به آهنگ منگاه شوي يك دل و يكرنگ من
جان كند از خرمي آهنگ توتيغ بكف چون كني آهنگ من
اين چه جمالست كه تا جلوه كردبرد ز سر هوش من و هنگ من
چشم تو از ديدة من برد خوابرنگ تو نگذاشت برخ رنگ من
در سرم افتاد چه سوداي توكرد جنون غارت فرهنگ من
رهزن هفتاد و دو ملت شدمزلف تو افتاد چو در چنگ من
در دو جهان چون تو نگنجي چسانجا تو گرفتي بدل تنگ من
از تو بود شادي و اندوه دلبا تو بود آشتي و جنگ من
وسعت دل بگذرد از عرش و فرشگر تو بگوئيم كه دل تنگ من
عشق گرفته است عنان مراميكشدم سوي بت شنگ من
عيسي عشق ار نبود بر سرمكي رود اين لاشه خر لنگ من
فيض ترا آرزوي بسمل است
بسمله ار ميكني آهنگ من
يك نگاه از تو و در باختن جان از منيك اشارت ز تو و بردن فرمان از من
جان بكف منتظر عيد لقايت تا كيروي بنماي جمال از تو و قربان از من
سينه بهر هدف تير غمت چاك زدمناوك غمزه ز تو هم دل و هم جان از من
بغمم گر تو شوي شاد و بمرگم خشنودبخوشي خوردن غم دادن صد جان از من
همه شادي شوم ار شاد مرا ميخواهيور غمين جور ز تو ناله و افغان از من
بوصالم چو دهي بار ز تو جلوة نازبفراق امر كني خوي بهجران از من
هرچه خواهي تو ازو فيض همان ميخواهد
هر چرا امر كني بردن فرمان از من
ز نهار مكن اي جان اين درد مرا درماناين درد مرا درمان زنهار مكن اي جان
لطف ار كني و احسان كن درد مرا افزونكن درد مرا درمان لطف ار كني و احسان
يكذره غم جانان خوشتر بود از صد جانخوشتر بود از صد جان يكذره غم جانان
دردم ده و جان بستان اي منبع هر احساناي منبع هر احسان دردم ده و جان بستان
جان ميكندت قربان آنكس كه دلش برديآنكس كه دلش بردي جان ميكندت قربان
ميسر كن و بيسامان ديوانة عشقت راديوانة عشقت را بي سر كن و بي سامان
بر همزن و ويران كن اقليم وجود فيض
اقليم وجود فيض بر همزن و كن ويران
از سرّ وحدت دم زدم هذا جنون العاشقينكونين را برهم زدن هذا جنون العاشقين
بر طرة پر خم زدم بر حرف لا و لم زدمشادي كنان بر غم زدم هذا جنون العاشقين
بر شور و بر غوغا زدم بر لا و بر الا زدمبرجا و بر بيجا زدم هذا جنون العاشقين
از عشق سرمست آمدم وز نيست در هست آمدمدر رفعت او پست آمدم هذا جنون العاشقين
گشتم زعشق دوستمستشستمزغيردوست دستتا رو نمايد هر چه هست هذا جنون العاشقين
آتش زدم افلاك را بر باد دادم خاك راشستم دل غمناك را هذا جنون العاشقين
سرگشتة كوئي شدم آشفتة موئي شدمحيران مه روي شدم هذا جنون العاشقين
در عشق گشتم بيقرار زنجير من شد زلف يارچشم خرد از من مدار هذا جنون العاشقين
در من نگيرد پند كس سوزم نصيحت را چو خسپندم جمال يار بس هذا جنون العاشقين
آتش زدم من پند را وين خشك خام چند راپختم دل خرسند را هذا جنون العاشقين
از خود بريدم پند را بگسستم اين پيوند رابشكستم اين الوند را هذا جنون العاشقين
از نام در ننگ آمدم وز صلح در جنگ آمدماز عاقلي تنگ آمدم هذا جنون العاشقين
ني ننگ ميدانم نه عار دست از من بيدل بداريكدم مرا با من گذار هذا جنون العاشقين
آتش زدم در جان و تن وز خود فكندم ما و منبر هم زدم اين انجمن هذا جنون العاشقين
اي آنكه در عقلي گرو درفيض و در شعرش مكاو
از شرو شورم دور شو هذا جنون العاشقين
شور درياي حقايق ز آب چشم ما ببيندرّ و لعل خون دل درقعر اين دريا به بين
ديده دريا سينه صحرا كردهام از فيض عشقسوي من افكن نظر دريا ببين صحرا ببين
شورش دريا نه بيني تا نظر بر گل كنيروي در صحراي دل كن شورش صحرا بهبين
ايكه ميخواهي بداني شور مجنون از كجاستجانب حي رو نمكدان لب ليلا ببين
عشق اگر پيدا شود معشوق سازد رو نهانعشق را پنهان بود زو حسن را پيدا بهبين
اي كه ميخواهي بهشت عدن در دنيا به نقدعاشقي كن خويشتن را جنتالماوا بهبين
گر تو ميخواهي كه واقف گردي از اسرار غيبلوح دل را صيقلي كن پس عجايبها بهبين
گر تو خواهي معني ايمان به بيني عشق ورزيا بيا سيماي ايمان بر جبين ما بهبين
سالها خون خوردهام تا دين بدست آوردهاماز فروغ نور دينم سر ما اوحي بهبين
چشم دل بگشا و بنگر سوي آيات خداشركها در پيروي ملت آبا بهبين
سر معراج نبي خواهي كه بيني آشكارصورت صوه علي در ليله الاسري بهبين
فيض روح القدس اگر خواهي بيابي در سخن
شعر فيض از بر بخوان خورشيد در شبها بهبين
بهار آمد بهار آمد بهار طلعت جاناننگار آمد نگار آمد نگار شاهد پنهان
بهار آمد بهار آمد بهار دل بهار دلنگار آمد نگار آمد نگار جان نگار جان
بشب خورشيد جان آمد ضيای جاودان آمدبجان بگشاي چشم دل كه پيدا گشت هر پنهان
نسيم از كوي يار آمد نسيم مشكبار آمدمعطر كن دماغ دل منور ساز چشم جان
تلافي كن تلافي كن ز بيعت آنچه ضايع شدترقي كن ترقي كن درآ در مشهد عرفان
گمان تا كي گمان تا كي يقين آمد يقين آمدبرون آ از حضيض شك برا بر آسمان جان
بيفكن بار تن از جان سبك كن دوش دل از گلچه ماندي در زمين تن برا بر آسمان جان
سراپا ديده شو اي فيض همچون آب و آئينهكه تا به بيني عيان هر جا جمال طلعت يزدان
بيفشان گرد خود از خود دل و جانرا جلائي ده
جهان بگرفت سرتاسر به بينش ظاهر و پنهان
بهار آمد بهار آمد چمن شد پر گل و ريحاننگار آمد نگار آمد دو عالم شد درو حيران
بهار آمد بهار آمد روانرا تازه كن اي دلنگار آمد نگار آمد بجانان زنده شو اي جان
مفاتيح جنان آمد نعيم جاودان آمدنسيم جان جان آمد ز سوي روضة رضوان
نويد خرمي آمد ز بهر سينة غمگينبرات خوشدلي آمد براي ديدة گريان
فرح آمد فرح آمد بيرون آ از غم و اندوهسرور آمد سرور آمد برا از كلبة احزان
نشاط آمد نشاط آمد غم و اندوه دل طي شدبگوشم زان ديار آمد نويد عيش جاويدان
معطر شد دماغ من منور گشت چشم جانز بوي زلف دلدار و فروغ طلعت جانان
چو دستت داد اين نعمت بكن از هر دو عالم دل
اثر مگذار ازفيض و برا از عالم امكان
اي دواي درد بيدرمان منمرهم داغ دل بريان من
اي كه هم جاني و هم جانان مناي كه هم ديني و هم ايمان من
در غم تو بيسر و سامان شدمهم سر من باش و هم سامان من
hز سر هر دو جهان برخواستمتا تو هم اين باشي و هم آن من
خان و مانم گو برو در راه توبس بود عشق تو خان و مان من
گنج مهر خود نهادي در دلمكردي آباد اين دل ويران من
محو كن بود و نبودم تاز فيض
آن تو ماند نماند آن من
ميزنم بر صف اغيار جنونست جنونميدرم پردة پندار جنونست جنون
دل من تنگ شد از ديدن و پنهان كردنميدرم پردة اسرار جنونست جنون
هر حديثي كه بدل عشق نهان ميگويدهمه را ميكنم اظهار جنونست جنون
قدح باده ز ميخانه برون ميآرمميكشم بر سر بازار جنونست جنون
چون شدم عاشق و ديوانه چسان صبر كنمميدرم جامه بيكبار جنونست جنون
چند جان محنت دوري كشد و دل سوزدميروم تا بر دلدار جنونست جنون
فيض انواع جنان داري و پنهان داري
سحر كردي تو در اين كار جنونست جنون
اي خدا اين درد را درمان مكنعاشقانرا بيسرو سامان مكن
درد عشق تو دواي جان ماستجز بدردت درد ما درمان مكن
از غم خود جان ما را تازه دارجز بغم دلهاي ما شادان مكن
خان و مان ما غم تو بس بودخان ماني بهر بيسامان مكن
زاب ديده باغ دل سر سبزدارچشمة اين باغ را ويران مكن
بادة عشقت زمستان وامگيرمست را مخمور و سر گران مكن
از «سقا هم ربهم» جامي بدهتشنه را ممنوع از احسان مكن
شربت وصلت ز بيماران عشقوامگير و خسته را بيجان مكن
رشتة جانرا بعشق خود ببندجان ما جز در غمت نالان مكن
مستمر دار آن عنايتهاي شب
روز وصل فيضرا هجران مكن
تنم از خاك شد پيدا شود در خاك هم پنهانز جان تن برويد جان بماند شاد جاويدان
بجز عشقم كه سازد پاك ازين خاك كدورت ناكبيا تا ماهي گردم درين درياي بي پايان
ببندم خويش را بر عشق و بندد خويش را بر منندارم دستش از دامن ندارد دستم از دامان
من و اين عشق پر آشوب عشق و اين سر پر شورنهم سر بر سر اين كار تا از تن برآيد جان
بمانم نقش عاشق را پس آنگه بگذرم از عشقبجز معشوق يكتائي نه اين ماند مرا نه آن
شوم محو جمال او بسان ذره در خورشيدشوم گم در خيال او بسان قطره در عمان
چو در حبس خودي ماندي برونآ فيض زين زندان
كه تا دل وارهد از غم رود جان جانب جانان
نخست آيد بدل پيك شنيدنكشد آنگه شنيدن سوي ديدن
بصيرت را چو ديدن حاصل آيدرسيدن را رسد وقت رسيدن
رسيدن چون شود حاصل روانرارسد هنگام واصل را نديدن
چو از ديدار واصل بسته شد چشمشود هم بسته از ديدن رسيدن
چو از ديد رسيدن ديده بستينشستي در مقام آرميدن
چو آراميد جان در بزم وصلشميسر شد ز لعل مي مكيدن
كشي چون مي ز وصلش حاصل آيدروانرا لذت مستي چشيدن
شدي چون مست و آن لذة چشيديرسد هنگام هستي را نديدن
چو مستي را و هستي را نديدينديدن را شود وقت نديدن
نديدن هم ز تو چون دست برداشتنه تو ماني و نه هم ره بريدن
ز سر تا پاي گردي چشم حيرتهمه ديدن شوي بي ديد ديدن
ترا آن نيستي در عين هستيبود آرام در عين طپيدن
بمقصود از طلب چون در رسيديرسيدي در مزيد و در مزيدن
مزيد اندر مزيد اندر مزيد استهنيئاً مزيدش را مزيدن
مگو اين قصه را اي فيض هر جا
كه هر فهمش به نتواند رسيدن
جانب دوست ميكشد عشق مرا كه همچنينجذبة اوست سوي او راهنما كه همچنين
هر كه ز قبله پرسدم روي كنم بروي دوستسوي جمال او شوم قبله نما كه همچنين
از تو بپرسد ار كسي قبله عاشقان كجاستجانب كوي يار من ره بنما كه همچنين
قبلة زاهدان هوا قبلة عاشقان خداحق خدا كه همچنين حق خدا كه همچنين
هر كه بگويدم چسان محرم او توان شدنبگذرم از هوس كنم ترك هوا كه همچنين
هر كه ز عشق پرسدم باده كشم ز جام دوستبي سر و پا برون روم مست لقا كه همچنين
هر كه ز دوست پرسدم محو شوم ز خويشتناز من و از ما برون روم بي من و ما كه همچنين
سالكي ار بپرسدت بنده بحق چسان رسدبر سر خويشتن بنه فيض تو پا كه همچنين
گويد اگر كسي چسان زيست كنند راستان
بگذر از اهل صومعه ميكده آ كه همچنين
سوختم از جفات من حق وفا كه همچنينز آتش دل گداخت تن جان شما كه همچنين
هر كه بپرسدت چسان روز شود شب كسانپرده ز چهره برفكن رو بگشا كه همچنين
گويم اگر چسان فتد نور بعالم از رخيخور منما كه همچنان رخ بنما كه همچنين
دم ز قيامت ارزنم قامت خود بمن نمافتنه چگونه ميشود خيز بيا كه همچنين
گويم اگر چسان روز جان ز تن از برم برونجان بتن آيدم چسان در برم آ كه همچنين
حرف شكر اگر رود خنده بزير لب بيارور ز گهر سخن رود لب بگشا كه همچنين
راه سروش بسته شد ناطقه را دهان ببند
كس برسد دگر تو فيض باز سرا كه همچنين
چشم جانرا ضياست اين ديوانگل باغ خداست اين ديوان
رنگ جانان و بوي جان داردگلستان اين لقاست اين ديوان
دل و جانرا دهد حيات ابدنوش آب بقاست اين ديوان
اهل دل زين قدح قدح نوشندشربت جانفزاست اين ديوان
در معانيش حق توان ديدنآينه حق نماست اين ديوان
كل اسرار اندرو بسيارچمن دلگشاست اين ديوان
الصلا طالبان راه و خداسوي حق رهنماست اين ديوان
مژده باد اهل درد را بدوادردها را دواست اين ديوان
هر كه دارد هواي مستي حقمي صاف خداست اين ديوان
ميرساند بمنزل مقصودسالكانرا سزاست اين ديوان
صاحب قال راست علم رسومصاحب حال راست اين ديوان
آب حيوان خضر در ظلماتآب حيوان ماست اين ديوان
ميكشد سوي عشق و عشق بحقمعدن جذبهاست اين ديوان
اي كه پيمان ننگ و ناموسياين مرض را شفاست اين ديوان
روز و شب ورد جان و دل كن فيض
حمد و شكر خداست اين ديوان
بنثر اگر چه توان گوهر سخن گفتنولي بنظم بود خوشنما سخن گفتن
لباس حرف چه پوشيد شاهد معنيبود چو موزون خوشتر بود پذيرفتن
اگر چه نثر گره ميگشايد از دل نيزغبار غم بغزل ميتوان ز دل رفتن
گل از صفا شكفد غنچة دل از اشعارز شعر گفتن و خواندن طلب كن اشكفتن
چو در لباس مجاز آوري حقيقت رابكوش تا كه نگفتن بود نه بنهفتن
بهوش باش كه حرف نگفتني بجهدنه هر سخن كه بخاطر رسد توان گفتن
يكي زبان و دو گوشست اهل معني رااشارتي بيكي گفتن و دو بشنفتن
سخن چه سود ندارد نگفتنش اولي استكه بهتر است ز بيداري عبث خفتن
دو چار چون شودت هرزه گو تغافل كنعلاج بيهده گو نيست غير نشنفتن
بهر زه صرف مكن عمر بي بدل اي فيض
ببين چه حاصل تست از صباح تا خفتن
هر كه ميخواهد سخن گستر بود در انجمناولش بايد تامل در سخن آنگه سخن
هر سخن هر جا نتوان گفت با هر مستمعپاس وقت و جا و گوش و هوش بايد داشتن
هر كه ميخواهد كه باشد در شمار عاقلانلب فرو بندد مگر وقتي كه بايد دمزدن
گه سخن خالي كن دلهاي اندوه پر استگاه در دلهاست اندوه پشيماني فكن
گاه ميريزد چو باران از سحاب معرفتتا دلي كان مرده باشد زنده گردد از سخن
گه چو آبي در چهي يا شير در پستان بودتا كشش نبود برون نايد ز جاي خويشتن
گوش و هوش مستمع چون باز شد بگشاي لبور به بيني بستهاش زنهار نگشائي دهن
گر دري در دل نهان داري برون آر از صدفور نداري حرف نيكي لب فروبند از سخن
حاجتي داري بگو يا سائلي را ده جوابحكمتي داري بيان كن ور نداري دم مزن
حرف بسيار است در عالم ولي نيكش كمست
هر كه گويد حرف نيك اي فيض ازو بشنو سخن
بكفافي دلا قناعت كنباقي عمر صرف طاعت كن
خواهي ار حاصلي بدست آريمزرع عمر را زراعت كن
هست درياي بيكران دنيابسبوئي از آن قناعت كن
گر متاعي خري بخر دانشنقد ايام را بضاعت كن
تخم دانش بگير و آب عملدر زمين دلت زراعت كن
كوكب عمر را غروب رسيدتا توانيش صرف طاعت كن
شد قمر شق و ساعت اقتربتنقد ساعات صرف ساعت كن
شست و شوئي بده دل و جانراخويش را قابل شفاعت كن
ناگهان ميرسد اجل اي فيض
بر گهنه تا توان ضراعت كن
ذرة درد بر آن ماية درمان بردنبه ز كوه حسناتست بميزان بردن
ايستادن نفسي نزد مسيحا نفسيبه ز صد ساله نمازست بپايان بردن
يك طوافي بسر كوي ولي اللّهيبه ز صد حج قبولست بديوان بردن
تا تواني اگر از غم دگران برهانيبه ز صد ناقه حمراء بقربان بردن
بردن غم ز دل خسته دلي در ميزانبه ز صوم رمضانست بشعبان بردن
يكجو از دوش مدين ديني اگر برداريبه ز صد خرمن طاعات بديان بردن
به ز آزادي صد بندة فرمان بردارحاجت مؤمن محتاج باحسان بردن
دست افتاده بگيري ز زمين برخيزدبه ز شبخيزي و شاباش ز ياران بردن
نفس خود را شكني تا كه اسير تو شودبه زاشكستن كفار و اسيران بردن
خواهي ار جان بسلامت ببري تن در رهخدمتش را ندهي تن نتوان جان بردن
سر تسليم بنه هرچه بگويد بشنواز خداوند اشارت ز تو فرمان بردن
دل بدست آر ز صاحبدل و جان از جانبخش
گل و تن را نتوان فيض بجانان بردن
الهي ز عصيان مرا پاك كندر اعمال شايسته چالاك كن
چو بآبي بسر ريزم از بهر غسلدلم را چو اعضاي تن پاك كن
هجوم شياطين ز دل دوردارقرين دلم خيل املاك كن
شراب طهوري بكامم رسانسراپاي جانرا طربناك كن
كند شاد اگر سازدم العياذپشيمانیم بخش و غمناك كن
بگريان مرا در غم آخرتازين درد آهم بر افلاك كن
ز خوفت بخون دلم ده وضوز احداث باطن دلم پاك كن
بريزان ز من اشك تا اشك هستچو آبم نماند مرا خاك كن
و قلبي ففزعه عمن سواكدهانم بذكراك مسواك كن
بعصيان سراپاي آلودهامسراپا ز آلودگي پاك كن
چو پاكيزه گردد ز لوث گنهدلم آينه صاف ادراك كن
دلم را بده عزم بر بندگينه چون بيغمانم هوسناك كن
بخاك درت گر نيارم سجودمكافات آن بر سرم خاك كن
دلم راز پندار دانش بشويبجان قايل ما عرفناك كن
بعجب عمل مبتلايم مساززبان ناطق ما عبدناك كن
نگه دارم از شر آفات نفسبتلبيس ابليس دراك كن
نشاطي بده در عبادت مرادل لشكر ديو غمناك كن
بحشرم بده نامه در دست راستز هولم در آنروز بي باك كن
ز يمن ولاي علي فيضرا
قرين مكرم بلولاك كن
خدايا مرا از من آزاد كنضميرم بعشق خود آباد كن
سرم را بياد خودت زنده كنروان مرا منبع ياد كن
بروي خودت باز كن ديدهامدلم را بنظارهات شاد كن
خرابم كن از مستي و بيخوديوجودم بويراني آباد كن
بفردوس اعلام راهي نمابعلم لدنيم ارشاد كن
درونم باسرار معمور داربرونم بطاعات آباد كن
ز شيطان و نفسم پناهي بدهز جور اعاديم آزاد كن
بس اندوه و غم بر سر هم نشستگشادي بده سينه را شاد كن
بود فيض دربند خود تا بكي
خدايا دلي از من آزاد كن
از هوس بگذر و دل پاك از آلايش كنترك باطل كن و جانرا بحق افزايش كن
سر و تن را بزر و سيم چه ميآرائيدل و جانرا بكمال و هنر آرايش كن
بار دنيا كه بصد رنج گرفتي بر دوشبيكي عزم بيفكن ز خود آسايش كن
نان گندم بجوين جامة نو ده بكهناز قناعت بستان زيور و پيرايش كن
بس كن از حرف به و سيب و انار و انگورترك مداحي ميوالي و آرايش كن
قوت ابدان چه رفيع و چه دني هر دو يكيستقوت ارواح بدست آور و آسايش كن
از خدا گوي و ز پيغمبر و قرآن و حديثطاعت حضرت حق پاك ز آلايش كن
ماية غم نبود جز سخن بيهودهلب به بند از سخن بيهده آسايش كن
ماتم روز پسين گير به پيشين يكچندخون دلرا بدو چشم آور و پالايش كن
فيض تا چند دهي پند و نگيري در گوش
بگذر از گفتن و در معرفت افزايش كن
در ره دانش بفكر تا بتوان گام زنتا كه بجنبد بجنب ورنه بجنبان بفن
دست ز فكرت مدار تا كه بحيرت رسيدست طلب بعد از آن در كمر ذكر زن
ذكر چو بر دل زند و اله و مذكور شوچشم و دل و گوش و هوش جمله بدانسو فكن
ميبردت فكر و ذكر در ره عرفان و انستا كه بمحنت كشد كار دل و جان و تن
چون بمحبت رسي جذبه رسد زانطرفتا كشدت سوي خود تارهي از خويشتن
باز ندانم چها از پس آن رو دهدگم شودت جان و تن وارهي از ما و من
چونكه گرفتي قرار در كنف لطف يارگويدت اي پيك من رو سوي دارامحن
باز فرستد ترا جانب دار العناتا بتو گردد جدا راهبر از راهزن
لطف پياپي ز يار مينگذارد قراردر كف او اختيار جلّ و عزّ ذوالمنن
تا كي از اقوال فيض دعوي دانش كني
در ره احوال نيز يكدوسه گاهي بزن
سوي ما آكه نباشد سفري بهتر از ينروي ما بين كه نباشد نظري بهتر از ين
طاعت ما كن و اخلاص بدست آور و صدقسوي ما نيست ترا راهبري بهتر از ين
دل بنه بر غم ما نيست چو ما دلداريسر بنه بر در ما نيست سري بهتر از ين
بگذر از هرچه بجز ماودرا در ره مااهل همت نشناسد گذري بهتر از ين
كوش تا صاحب اسرار معارف گرديشجر عمر ندارد ثمري بهتر از ين
بگذر از صورة هر چيز و بمعني بنگرنبود صاحب دلرا نظري بهتر از ين
در توحيد ز اصداف معاني بكف آرنيست در بحر حقايق گهري بهتر از ين
ثمر وصل بچين از شجر عشق كه نيستثمري بهتر از آن و شجري بهتر از ين
روي معشوق هم از ديده معشوق به بينبهر ديدار نباشد نظري بهتر از ين
چون بلا روي نهد تير دعائي بكف آرنبود تير قضا را سپري بهتر از ين
با جفا جوي وفا كن كه ز جورش برهيبهر بد خوي نباشد حجري بهتر از ين
سخن فيض بر مستمعان شيرين است
صاحب ذوق ندارد شكري بهتر از ين
با دل من جلو گلزار ميگويد سخنصد زبان بگشوده از يك يار ميگويد سخن
بنگريد اي عاشقان بوي من و رنگ مرابو ز زلف و رنگ از رخسار ميگويد سخن
گل گشوده دفتري تا بنگرد اوراق راعندليب از بر ز وصف يار ميگويد سخن
از مقام وصف لطفش گل حكايت ميكنددر بيان شرح قهرش خار ميگويد سخن
چشم بيمارش چه گردد جلوهگر در بوستاندر ثنايش نرگس بيمار ميگويد سخن
ميوه ميگويد ثناي او بطعم و رنگ و بوبا زبان برگها اشجار ميگويد سخن
رو بدست آور ز غيب معرفت گوشي دگرتا بداني هم نه و هم چار ميگويد سخن
معدن و نامي و حيوان انسي و جن و ملكبا زباني هر يكي زان يار ميگويد سخن
آن يكي در عالم ظاهر از حق ميزندو آن يكي در باطن از اسرار ميگويد سخن
كشف اسرار حقايق را بقدر فهم خودهركسي در پرده اشعار ميگويد سخن
گاه مولانا و گه عطار و گاهي مغربيگه ز شوقش قاسم انوار ميگويد سخن
من كه باشم تا زنم دم از ثناي كردگاردر ثنايش احمد مختار ميگويد سخن
گفت لا احصي محمّد كيست ديگر دم زندليك قدر خويش هر هشيار ميگويد سخن
هر كه مستولي شود بر جان او عشق كسيبيخود انه با در و ديوار ميگويد سخن
گر سخن بسيار گويد فيضمعذورش بدار
هر كه او دلتنگ بسيار ميگويد سخن
با دلم گلزار ميگويد سخناز زبان يار ميگويد سخن
بشنويد اي عاشقان بوي مرابويم از اسرار ميگويد سخن
بنگريد اي عارفان رنگ مرارنگم از انوار ميگويد سخن
بوي گل از زلف او دم ميزندرنگش از رخسار ميگويد سخن
گل ز شرم لطف او دارد عرقخارش از قهار ميگويد سخن
با دلي چون غنچه پر خون از غمشعندليب زار ميگويد سخن
گل برنگ و بو كند تعبير از اوبلبل از منقار ميگويد سخن
هر كرا بيني بنحوي در لباسدر حق آن يار ميگويد سخن
صوفي اندر خلوت از سر دم زندمست در بازار ميگويد سخن
عاشق ار يكدم نيابد همدميبا در و ديوار ميگويد سخن
گر زبانش يكنفس دم در كشدبا دلش دلدار ميگويد سخن
از رموز عشق حلاج شهيدبر سر آن دار ميگويد سخن
چون سنائي تن زند از گفتگورومي و عطار ميگويد سخن
قاسم انوار گر كم گفت زارمغربي بسيار ميگويد سخن
گر زبان عشق را فهمد كسيبا دلش احجار ميگويد سخن
خاك و باد و آب و آتش را به بيندر ثنا هر چار ميگويد سخن
بشنو اسرار حقايق از سپهرثابت و ستار ميگويد سخن
فالق الاصباح ميگويد نهارليل از سيار ميگويد سخن
دشت ميگويد ز نعم الماهدونباغ از اشجار ميگويد سخن
بحر ميگويد من الماء الحيوةكوه از صبار ميگويد سخن
در مقام شرح انا موسعونگنبد دوار ميگويد سخن
در جواب گفتة حق الستبيخود و هشيار ميگويد سخن
بيخودم من ديگري ميگويد اينگوش كن هشيار ميگويد سخن
داني ار گوشي بدست آري ز غيبخفته و بيدار ميگويد سخن
محرمي گر فيضبايد در جهان
از خدا بسيار ميگويد سخن
بلبل از گلزار ميگويد سخنكركس از مردار ميگويد سخن
گل ز لطف رنگ و بو دم ميزندخار از آزار ميگويد سخن
يار حرف يار دارد بر زبانغير از اغيار ميگويد سخن
زاهد از حور و قصور و انگبينعشق از ديدار ميگويد سخن
عابد از سجاده و تسبيح و ذكركافر از زنار ميگويد سخن
عاقل از ناموس و رسم و نام و ننگمست از خمار ميگويد سخن
پادشاه از تاج و تخت و لشكريلشكر از پيكار ميگويد سخن
اهل علم از درس و بحث و مدرسهتاجر از تجار ميگويد سخن
در طبيعي بحث دارد فلسفيصوفي از اسرار ميگويد سخن
عارف از حق واعظ عقبي پرستاز بهشت و نار ميگويد سخن
مفتي از دستار و ريش و طيلسانقاضي از دينار ميگويد سخن
بانو از اسباب طبخ آش و نانخواجه از بازار ميگويد سخن
شاعر از رخساره و زلف بتانهرزهگو بسيار ميگويد سخن
هر كسي كاري كه دروي ماهر استبيشكي ز آن كار ميگويد سخن
چون نصيبي دارد از هر پيشه فيض
در همه اطوار ميگويد سخن
عشقم فزون كن عقلم جنون كندلرا سراپا يكقطره خون كن
دلدار من تو غمخوار من تواين نيم عقلم از سر برون كن
هستي توانا بر هرچه خواهيرنج برون را درد درون كن
دادم بعشقت از جان و دل دلخواهي بسوزان خواهيش خون كن
ايمان من تو درمان من تويكفن عشقم دردم فنون كن
آن كاشنا شد دردش بيفزابيگانگانرا لا يفقهون كن
اين عاقلانرا در عقل كاملوين عاشقانرا لا بعقلون كن
بستان ز من من خود باش تنهاعيبم سراپا از تن برون كن
چشمم بدان دار از نيكوان دورهم ينظرون را لا يبصرون كن
اي من اسيرت كن هرچه خواهيمن چون بگويم با تو كه چون كن
گردن نهادم حكم ترا منخواهي كمم كن خواهي فزون كن
سر تا بپايم تقصير داردما بؤمرون را ما بفعلون كن
مينال ايدل بر سرنوشتفكري بحال بخت زبون كن
ناصح تو بگذر از وادي منافسانه بگذار ترك فسون كن
تا يادگاري از فيض ماند
گفتار اورما يسطرون كن
جان ز من مستان دل ببر خون كناينچنين كه باشد دردم افزون كن
تا كني صيدم غمزه را سردهتا روم از خود چهره ميگون كن
سينهام بريان ديدهام گريانهوش را حيران عقل مفتون كن
اي فدايت من خيز بسماللهقصد جانم را تيغ بيرون كن
تا كي افسون من از تو بنيوشميا بكش ورنه ترك افسون كن
پاي دل بگشا از سر زلفتسر بصحرا ده تاي مجنون كن
جان من آن كن كان دلت خواهدحاش لله من گويمت چون كن
ديده را از آن رو روشنائي دهور نه از اشگش رشك جيحون كن
پيش حكم تو سر نهادم منخواهيم كم كن خواهي افزون كن
فيض ميخواهد آنچه را خواهي
خواهيش خرم ور نه محزون كن
بيا بيا كه نمانده است صبر در دل منبيا بيا كه نمانده است آب در گل من
هزار عقده مشگل مراست از تو بدلبيا بيا بگشا عقدههاي مشگل من
ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمدبيا بيا بسرم اي تو عقل كامل من
براي وصل چو هاروت بودم و ماروتكنون حضيض فراقست چاه بابل من
هلاهل غم هجران مرا بخواهد كشتبشهد وصل مبدل كن اين هلاهل من
بيا بيا كه سرم ميرود بباد فناز روي لطف بنه پاي رحم بر گل من
بيا بيا بزن اكسير لطف بر مس دلكه تا شود زر مقبول قلب قابل من
اگر تو روي بمن آوري شوم مقبلكه هم مرا توئي اقبال و هم تو مقبل من
اگر دو كون شود حاصلم ز كشته عمرفداي يكسر موي تو باد حاصل من
جراحت دگران ميبرد ز دل راحتجراحت تو بود عين راحت دل من
اگر ز قاتل خود كشته ميشوند كسانحياة تازه بمن ميرسد ز قاتل من
هميشه در دل من بود نقش باطل و حقتو آمدي همه حق شد نماند باطل من
گل نشاط بزن بر سر دلم از عشقمگر بكار در آيد روان كاهل من
در اهتزاز در آور دل فسردة فيض
شرارة بزن از نار شوق بر دل من
چارهها رفت ز دست دل بيچاره منتو بيا چارة من شو كه توئي چاره من
در بيابان طلب بيسر و پا ميگرددكه ترا ميطلبد اين دل آوارة من
در طلب پا نكشم در رهش ار سر برودتا نيايد بكف آن دلبر عيارة من
پخت در بوتة سوداش دل خام طمعسوخت در آتش هجرش جگر پاره من
جوي گرديده روان بود شرر گشت كنونبدر و دشت زد آتش دل چو پاره من
شاد و خرم خورد از شهد و شكر شيرينترهر غمي كز تو رسد اين دل غمخوارة من
گر تو صد بار براني ز در خود دلراباز سوي تو گرايد دل خود كارة من
پارهاي دل صد پاره بصد پاره شودگر تو يكبار بگوئي دل صد پارة من
هر كجا ميكشيش بر اثرت ميآيدسر نهاده است ترا اين دل بيچارة من
من نه آنم كه ز سوداي تو دل بردارمعقل افسون چه دمد بيهده درباره من
ميبرد لعل لبت دم بدم از دست مراميشود ساقي من مانع نظاره من
تا كي از غنچه خاموش تو در هم باشيماي خوش آندم كه بدشنام كني چارة من
ميخورم خون جگر دم بدم از دست غمتكرده خو با غم تو اين دل خونخوارة من
دل من پا نكشد از در ميخانه به پندناصحا دست بدار از دل مي خوره من
سرنوشت دل من رندي و بيپروائيستطمع زهد مدار از دل اين كاره من
يارد حق چون نكني شاعريت آيد فيض
بار بيكار بكش اي دل بيكارة من
بر در تو من رو بخاك عجز ناله ميكنم كاي اله منجرم كردهام ظلم كردهام پرده بپوش بر گناه من
سربر آستان روبراستان كاي مقربان روزبازخواستيارئي كنيد در شفاعتم نزد حضرت قبلهگاه من
گريه ميكنم شسته تا شود ز آب ديدهام نامه گنهآه ميكشم تا كند سيه هرچه كردهام دود آه من
صبح تا بشام ميكنم گنه توبه گر بود سال يا بمهجرم بيحدم محو كي كند توبه كم گاه گاه من
آمدم بتو از ره نياز عاجزانه من شايد از كرمرحم آوري بر من و كشي خط مغفرت بر گناه من
پاي تا بسر گشتهام اميد تا شنيدهام آنكه گفتةكي گذارمش تا شود هلاك آنكه آيد او در پناه من
روبراه تو كردهام كنون جاي ده مرا تو بخويشتنگفتة كه جانزد خود دهم هر كه او كند روبراه من
كيتوانبخودآمدن برت يارئي بكن دست من بگيرباش هاديم گامگام ره نور خويش كن شمع راه من
عمر شد تبه نامه شدسيه شدبدي زحد معترفشدمغير اعتراف نيست شافعي تا شود برت عذرخواه من
دشمن ار كند قصدجان منسوي درگهت آورم پناهگر تو رانيم از درت كجاست مأمني شود تا پناه من
از جوار تو من كجاروم يا ز قيد تو من چسان رهمكو در دگر كو ره گذر اي پناه من اي اله من
با زبان حال وز ره مقال ميكنم سؤال از درت نوالمن نيازمند تو نياز جو من گدا و تو پادشاه من
مال من توئي جاه من توئي دنييم توئي عقبيم توئياي فداي تو هر دو كون من وز براي تو مال و جاه من
فيض اگربود غرقه درگنه دستگيردش مهر اين دوشه
مصطفي نبي مرتضي علي مهر اين دو بس زاد راه من
برون از چار و نه در چار و نه پيداست يار منبهر يك رو كنم از شش جهت گردد دچار من
به پيدائي نهانست و بود در اولي آخربجمع بين اضدادش گره وا شد ز كار من
مرا در كارها مختار گردانيد و پس بگرفتبدست اختيار خود عنان اختيار من
دلم را گه گشايد گاه بندد راه آسايشبراي امتحان بندگي بر روزگار من
گهم نزديك خود خواند گهم از نزد خود راندنميدانم چه ميخواهد ز جان من نگار من
صبا در گردنت در رهگذارش ريز خاكمرابود روزي بگيرد دامنش دست غبار من
گهي باري نهد بر دوش جانم زين تن خاكيگهي برگيرد از دوش تنم صد گونه بار من
گدازي ميدهد در بوتة محنت روانم رابكن گوهر هرچه خواهد اوست يار غمگسار من
چه محنتها كه از تعظيم ياران ميكشد جانمچه بودي گر نبودي در نظرها اعتبار من
بصورت دوستان جان بسيرت دشمن پنهاننشد هرگز دمي يار وفاداري دچار من
نميدانم خلاصي كي ميسر ميشود جانراكجا خواهد كشيدن عاقبت انجام كار من
خزان بگذشت عمر فيض سر تا سر بدان اميد
كه خواهد شد بهار عارضش روزي بهار من
اي برون از سراي كون و مكانبرتر از هرچه ميدهند نشان
هم زبان از ثناي تو قاصرهم خرد در سپاس تو حيران
اي منزه ز شبه و مثل و نظيروي مقدس ز نعت و وصف و بيان
كوته از دامن تو دست قياسقاصر از ساحت تو پاي گمان
اي ثبات هر آنچه راست ثباتوي حياة هر آنچه دارد جان
عاشقان در جمال تو والهعارفان در جلال تو حيران
هرچه را اين و آن توان گفتنبرتري زان نه ايني و نه آن
هم جهان از تو خالي و هم پراي وراي جهان خداي جهان
آفرينندة سپهر برينگسترانندة زمين و زمان
در دلم آنكه با تو پيوندمبخدائي كه از خودم برهان
برسانم باوج علييندر عروج مراتب امكان
دمبدم حال من نكوتر كنتا مقامي كه نيست بهتر از آن
عفو كن يك بيك بديها رابر خطاها بكش خط غفران
قطرة از سحاب مغفرتتنگذارد نشاني از عصيان
نور مهر تو هست در دل فيض
از خودش تا بخويشتن برسان
نيست چو من واپسي در همه واپسانچو نيست من بيكسي در همه بيكسان
واپسي من ببين بيكسي من ببينهمرهيت كرده پس پيشروان واپسان
هم تو دهي نعمت و هم تو تمامش كنيره تو نمودي مرا هم تو بمنزل رسان
در همه ديدم بسي هيچ نديدم كسيكرد روانم ملول ديدن اين ناكسان
نيست درين دير كس تا شودم هم نفسهمنفس من تو باش اي تو كس بيكسان
تا كه نميرد دلم از نفس سرد غيرنفخة گرم از دمت دم بدمم ميرسان
غير خدا هيچكس مونس جان تو نيست
دست توقع بكش فيض ز خير كسان
گاه شود جلوهگر مهر رخش در كسانصوفي از آن در هواش چرخ زند ذره سان
گفت نبي اطلبوا جاحتكم عندهمقبله ما زانسبب گشت وجوه خسان
زاهد كي خيره سر منع كند از نظرچشم ندارد مگر آه از اين ناكسان
چهره دلها كند ريش بچنگال پندكرده زره ريش را كرده سپر طیلسان
ترس خدا كن سپر عشوة دنيا مخرصيغه و مرد خدا جيفه و اين كركسان
پيرو غولان مشو و ز پي ديوان مرودست بدار از هوس پاي بكش از خسان
اي خنگ آنكو گرفت بار كسان را بدوشواي بر آنكو نهاد بار بدوش كسان
گر ندهي تن ببار زار كشندت بداركرد خدا اغنيا باركش مفلسان
فيض بهستي گرو همچون كرانان مشو
بار كه بر دوش تست زود بمنزل رسان
تا نگوئي هست آسان عشق را رهبر شدنعشق را رهبر شدن هست از ملك برتر شدن
از ملك برتر شوي چون عشق را رهبر شويكار اين كار است نه در عقل دانشور شدن
عشق بستد از ملك باج سجود آدميآدمي را داد تاج بر ملك سرور شدن
عشق دارد كار در عالم نه عقل و ني هنرعشق ورز ار بايدت بهتر شدن مهتر شدن
در دو عالم عشق را ني در سرت گر عشق هستورنه بايد چون خسان بر هر دري چاكر شدن
عشق باشد افسر شاهان قرين عشق شوبر سر شاهان عالم خواهي از افسر شدن
اينمس قلب تو از علم و هنر كي زر شودعشق اكسير دلت را بايد او را زر شدن
آتشي از عشق در خود زن بسوزان خويش رابايدت جانا اگر سوي خدا رهبر شدن
ميكشد سوي خدا عشق خدا منعم مكنگر بگويم ميتوان از عشق پيغمبر شدن
تا دهندت بار باري در حريم قدس عشقسر بر آن در بايدت زد حلقه آن در شدن
عشق را محرم نة تا اين دو رنگي در تو هستكه ز شهوت آب و گاهي از غضب آذر شدن
بر زمين دل سحاب عشق ميبارد سخن
فيض عاشق شو او اگر هي خوا سخن گستر شدن
تيره شد در چشمم از دنيا بدر بايد شدنتنگ شد جا بر دلم جاي دگر بايد شدن
عقدة دنيا زبال مرغ جان بايد گشودسوي فردوس برين با بال و پر بايد شدن
پاي تن بگذار و با بال روان پرواز كنتاج قرب ار خواهي اينره را بسر بايد شدن
متبع شركست خود بيني ره توحيد رااز وجود فاني خود بيخبر بايد شدن
لوح دلرا شست و شوئي بايد از ادناس طبعاز كدورتهاي جسماني بدر بايد شدن
راه حق آسان توان رفتن بر آثار قدمپيشوايان رفته اينره بر اثر بايد شدن
معرفت را چون نهايت نيست راهش بيحد استهر چه زان حاصل شود زان بيشتر بايد شدن
تا نگردي فاني اندر حق نياسائي ز خودكي شيء هالك را مستقر بايد شدن
فيض را چون عمر بگذشت و شد آلايش ز دست
سوي دارالخلد جنت زودتر بايد شدن
در جهان افكندة غوغاي حسنعاشقانرا كردة شيداي حسن
حسن روي تست درياي محيطماه رويان شبم درياي حسن
ملك استغنا مسلم مر تراستجان استغناست استغناي حسن
عرش بر خاك مذلت رو نهدپيش آن كرسي كه باشد جاي حسن
در هوا سرگشته دلها ذرهسانپيش خورشيد جهان آراي حسن
كوه صبر پردلان را بر كندگردش چشم خوش شهلاي حسن
جان اهل دل ز تن بيرون كشدقوت بازوي استيلاي حسن
خون عشاق ار بريزد گو بريزلشكر سلطان بيپرواي حسن
آتش افروزي و عاشق سوزيستمقتضاي خوي مادرزاي حسن
عشق خوبان در دلت جا دادة
زان خيالت فيضفيض شد ماواي حسن
باغ روي تو روضه رضوانداغ عشق تو مالك نيران
طاق ابروت قبله اسلامكفر گيسوت رهبر ايمان
چشم مست تو ساقي ايمانلب سيراب چشمه حيوان
عقد دندانت رشك مرواريدوان لب لعل غيرت مرجان
زلف بر چاه غبغبت ظلماتو اندرو آب زندگي پنهان
جمع در گيسوي پريشانتجمع دلهاي بيسر و سامان
تا به بيند صباي هر جائيشخال در زير زلف شد پنهان
در كمال تو عقلها والهدر جمال تو ديدها حيران
داغ عشق تو زخم را مرهمياد روي تو درد را درمان
چون دل فيضيافت آبادي
هر دلي كو ز عشق شد ويران
چه شد گر كفر زلفت شد بلاي دينپريشاني گهي بر هم زند آئين
ز هر موئي هزاران دل فرو ريزدبه جنباني خدا را طرة مشگين
پريشانست در سوداي آن بس دلدلم سهلست اگر زان زلف شد غمگين
بگردن پيچم آن طره يا بازواسير و بندهام گر آن كني ور اين
بود دلها از آن آشفته و در تابتو خواه آشفته سازش خواه كن پرچين
به بويش كي رسد مشگ ختن حاشاز عطرش وام ميگيرد خطا و چين
شب يلداست خورشيدي در آن پنهانز هر چينش نمايد ماه با پروين
نمييارم سخن از طول آن گفتنكه طول آن گذشت از چين و از ماچين
نهايت چون ندارد وصف زلف تو
درين سودا سخن را فيض كن سرچين
زان دهان حرفي فكندي در ميانزان ميان خلقي فكندي در گمان
زان دهان در ميان جز حرف نيستزان ميان هم نيست چيزي در ميان
آن ميان رمزيست باريك و دقيقوان دهان سريست مخفي و نهان
در دهان خود غير حرفي نيست زيندر ميان هم غير موئي نيست زان
زان دهان هرگز كسي آگه نشدجز مگر حرفي كه آيد زان دهان
زان ميان هرگز كسي واقف نگشتجز كمر گاهي كه بندي در ميان
عالمي پر شكر و پر قند شدبس كه شيرينست حرف آن دهان
كرد اذهان خلايق را لطيففكر لطف آن ميان اندر جهان
شور كردي فيض و مو بشكافتي
در حديث آن دهان و آن ميان
بنشين سرو روانم بنشينبنشين راحت جانم بنشين
بنشين مونس ديرينه منبنشين تازه جوانم بنشين
بنشين ماية آشفتگيمبنشين امن و امانم بنشين
بنشين كفر من و ايمانمبنشين نار و جنانم بنشين
بنشين مكسب و سودا گريمبنشين سود و زيانم بنشين
بنشين حاصل و محصول دلمبنشين جان و جهانم بنشين
دل ز من بردي و جان ميخواهياي بقربان تو جانم بنشين
اي تو در جان و دلم جا كردهوي تو عمر گذرانم بنشين
بنشين تا بخود آيد دل فيض
تا كه جان بر تو فشانم بنشين
در سرم عشق تو اي يار همانست هماندر دلم حسرت ديدار همانست همان
شعله آتش سوداي تو در سر باقيستدل سوزان شرر بار همانست همان
غم و اندوه فراق تو همانست كه بودزاري ديده خونبار همانست همان
در دلم صبر دگر نيست همين بود همينجورت اي شوخ جفا کار همانست همان
تير مژگانت همان خون دلم ميريزدستم غمزة خونخوار همانست همان
چشم مست تو همان راهزن دين و دلستفتنة نرگس خمار همانست همان
شربت نوش دهان تو همان روح افزاستهم دواي من بيمار همانست همان
شيوة ناز و تغافل كه ترا بود بجاستستم و جور ز اغيار همانست همان
دمبدم عشق توام رو بترقي داردزانكه حسن تو در اين كار همانست همان
ديدة فيض بوصلت نگرانست هنوز
حسرت چشم گهربار همانست همان
از وفا نام شنيديم همينست همينزان نشان بس طلبيديم همين است همين
غير معشوق حقيقي كه وفا شيوة اوستيك وفادار نديديم همين است همين
ديده هرچند گشوديم در اطراف جهانجز خدا هيچ نديديم همين است همين
يا ز آنست كه او در دل ما جا داردهمه جا هرزه دويديم همين است همين
غير معشوق ازل نيست دگر معشوقيحسن خوبان همه ديديم همين است همين
ثمر هر شجري اوست همانست همانما بهر باغ چريديم همين است همين
اينكه گفتند بجز عشق رهي نيست بحقما بدين حرف رسيديم همين است همين
نيست در ميكدة دهر بجز بادة عشقمي هر نشاءه چشيديم همين است همين
سير هر طايفه كرديم بغير از عشاقمردم راست نديديم همين است همين
سر بسر كوچه و بازار جهان گرديديمجز غم او نخريديم همين است همين
همه چيزي بنظر آمد از اسباب جهانجز قناعت نگزيديم همين است همين
گوش هر چند بهر سوي نهاديم چو فيض
جز حديثش نشنيديم همين است همين
اي بت خوش لقا بيا چشم نزار من به بينكلبة من دمي درا ناله زار من به بين
خون چكدم ز ديدها بر رخ زرد جا بجاسوي من آ بعزم سير نقش و نگار من به بين
شد همگي ز غصه خون از ره ديده شد برونغرقه بخون دل شدم جيب و كنار من به بين
عشق ز ديده برد خواب از دل و جان گرفت تابدر جگرم نماند آب رونق كار من به بين
داغ غم تو ميبرم بر سر تربتم بياشعله داغ غم نگر شمع مرا ز من به بين
فيض چو شكوه ميكند با دل او چه كردةآينه كن ز كار خود صورت كار من به بين
هيچ وفا نميكند غير جفا نميكند
روي بما نميكند لطف نگار من به بين
دلي داشتم رفت از دست منكجا آيد آن يار در شست من
نه بشناختم قدر والاي دلربود از كفم طالع پست من
همه تار و پودم ز دل رسته بودكنون رفت آن ماية هست من
دلي را كه پروردة عقل بودفكند ان هواي زبر دست من
ز دست هوا جام غفلت كشيدكي آيد بهوش اين سر مست من
گشادم ره طبع و بستم خردفغان از گشاد من و بست من