قرآن کریمبه زبان فارسی

شرح حال

دیوان حاج ملا هادی سبزواری (اسرار) — حاج ملا هادی سبزواری

از كتاب نابغه علم و عرفان

نگارش حضرت حاج سلطانحسين تابنده گنابادی رضاعليشاه ثانی طاب ثراه

در قرن سيزدهم هجرى دو نفر از حكما داراى شهرت تامّى بوده و هر دو در فلسفه و حكمت و زهد و عبادت و ترك دنيا معروفيت داشتند: يكى آقا محمّدرضا قمشه‏اى كه در تهران مقيم بوده و ديگرى حاج ملاّهادى سبزوارى. و ناصرالدّين شاه نسبت به هر دو نهايت محبّت و علاقه را داشته و مردم هم توجّه زيادى به آنان داشتند ولى حاجى ملاّهادى در مراتب علم و تقوا كامل‏تر بود.

حاجى ملاّهادى فرزند حاج ملاّمهدى سبزوارى در سال ۱۲۱۲ قمرى هجرى متولّد شده و مادّه تاريخ تولّدش "غريب" است. آن‏جناب در تمام علوم زمان خود كامل بوده و در فقه و اصول داراى آرا و نظرياتى است ولى نظر به علاقه تامّى كه به علوم حكمت داشت بيشتر اوقات خود را مصروف مطالعه كتب فلسفى و تدريس آنها مى‏نمود و در آن قسمت بيشتر شهرت داشت به‏طورى كه اگر بخواهيم تاريخ فلسفه ايران را بنويسيم بايد او را بزرگترين حكيم قرن دوازدهم و سيزدهم و چهاردهم هجرى بناميم.

رضاقلى‏خان هدايت در رياض‏العارفين مى‏نويسد: «والد ماجد آن‏جناب از علماى عهد و صاحب مكنت بوده به مكّه معظّمه رفته در مراجعت از راه دريا به‏شيراز رحلت يافتند. جناب مولانا تا عشره كامله از عمر خود در سبزوار مى‏زيسته به اصرار جناب عالم عابد ملاّحسين سبزوارى كه با والدش رفيق بوده به‏مشهد مقدّس رضوى رفته به تحصيل كوشيد. بعد از رياضات شرعيّه و تكميل فقه و اصول و كلام و حكمت به شوق اقتباس حكمت اشراق به خدمت حكماى اصفهان رفته هشت سال در نزد مولانا اسماعيل اصفهانى و ملاّعلى النّورى، حكمت ديدند. بعد از مراجعت به خراسان به زيارت مكّه رفته به سبزوار برگشتند.» ملاّ اسماعيل نامبرده به "واحدالعين" شهرت داشته و حاجى ملاّ هادى او را "ذوالعيون" مى‏ناميد و استاد بيشتر بزرگان زمان خود بوده است.

ادوارد براون انگليسى در تاريخ ادبيات ايران در شرح حال مرحوم حاجى مى‏نويسد كه بدوا در مسقط الرأس خود سبزوار شروع به تحصيل كرد، سپس به‏مشهد و اصفهان رفته نزد ملاّعلى نورى تلمّذ كرده است؛ بعد از حجّ، گذارش به‏كرمان افتاد و از آنجا زنى گرفت و به سبزوار رفته بقيّه ايّام حيات را در اين شهر به‏سر برد ولى تاريخ وفات را اشتباها سال ۱۲۹۵ هجرى نوشته.۱

آقاى شمس الافاضل كه اهل كاشمر و از فضلا بودند براى نگارنده گفتند كه مرحوم حاجى ابتدا در اصفهان به تحصيل فقه و اصول اشتغال داشته و براى تكميل آن عازم نجف بود، روزى گذارش به مسجد افتاده و حوزه درسى ديد وارد حوزه شده و فهميد كه درس حكمت است آن را پسنديد و به تكميل آن تصميم گرفت و از رفتن به عتبات موقّتا منصرف شد و با خود گفت: حج را بدل به عمره كردم.

آن‏جناب پس از تكميل تحصيلات خود به سبزوار مراجعت نموده و به تدريس علوم حكمت و تربيت و تهذيب شاگردان اشتغال ورزيد و سال‏هاى متمادى بدين امر مشغول بود. در رياض العارفين مى‏نويسد: «تا اين ايّام كه هزار و دويست و هفتاد و هشت است، بيست و هشت سال است كه در آنجا به تأليف و تصنيف و تدريس و تحقيق علوم الهيه مشغول و از عمر شريفش شصت و سه رفته» و بنابراين قول، تولّد آن‏جناب در ۱۲۱۵ هجرى بوده، درصورتى كه آقاى حاج شيخ عمادالدّين نوه مرحوم حاجى تولّد ايشان را به‏طور قطع در سال ۱۲۱۲ مى‏گويند و البتّه اهل‏البيت أدرى بما فى‏البيت مى‏باشند.

آن‏جناب بنا به آنچه آقاى حاج شيخ عمادالدّين نقل كردند در سال ۱۲۹۰ قمرى سراى فانى را بدرود و به عالم جاودانى شتافت و مادّه تاريخ وفات او "حكيم غريب" است و يكى از شاگردانش متخلّص به "سرّ" تاريخ فوتش را چنين سروده:

"اسرار" چو از جهان به در شد از فرش به عرش ناله در شد

تاريخ وفاتش ار بپرسند گويم كه نمرد زنده‏تر شد

و در منتخب التّواريخ۲ تاريخ وفات ۲۸ ذيحجّه ۱۲۸۹ هجرى نوشته شده است. در كتاب الاعلام تأليف خيرالدّين زركلى۳ در پاورقى نقل از كتاب معجم المطبوعات وفات را سال ۱۲۹۵ ذكر كرده ولى قول آقاى حاج شيخ عمادالدّين كه نوه ايشان بودند اولى به قبول است و نيز در كتاب الاعلام تولّد او را در ۱۷۹۷ ميلادى و وفاتش را در ۱۸۷۲ م. نوشته است.

جناب حاج ملاّهادى در فلسفه رويّه اشراق را داشته و پيرو صدرالمتألّهين شيرازى، بزرگترين فيلسوف قرن يازدهم هجرى، بود؛ ولى خود نيز داراى عقايد و آراى زيادى است، از جمله در باب حدوث عالم و ربط حادث به قديم و معاد تحقيقات زيادى دارد و تأليفات بسيارى نيز از خود به يادگار گذاشته از جمله: شرح منظومه منطق و حكمت كه هر دو را خود به عربى به نظم درآورد سپس شرح نموده است و شرح جوشن و دعاى صباح و اسرارالحكم و شرح مثنوى و حواشى اسفار و نبراس و غير آنها. شعر فارسى هم خوب مى‏گفته و "اسرار" تخلّص اوست. از جمله غزليّات او اين است:

شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست

منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست

نيست يك مرغ دلى كش نفكندى به قفس

تير بيداد تو تا پر به‏پرى نيست كه نيست

نه همين از غم تو سينه ما صد چاك است

داغ تو لاله صفت بر جگرى نيست كه نيست

موسئى نيست كه آواز اَنا الحق شنود

ورنه اين زمزمه در هر شجرى نيست كه نيست

چشم ما ديده خفّاش بود ورنه تو را

پرتوى حسن به ديوار و درى نيست كه نيست

گوش اسرار شنو نيست وگرنه "اسرار"

برش از عالم معنى خبرى نيست كه نيست

اين قطعه نيز از اوست:

پادشاهى دُر ثمينى داشت

بهر انگشترى نگينى داشت

خواست نقشى‏كه باشدش دو ثمر

هر نفس كافكند به نقش نظر

گاه شادى نگيردش غفلت

گاه انده نباشدش محنت

هر چه فرزانه بود در ايّام

كرد انديشه‏ها ولى همه خام

ژنده‏پوشى پديد شد آن دم

گفت بنگار "بگذرد اين هم"

شاه را اين سخن فتاد پسند

بر نگينش همين عبارت كند

زانكه شادىّ و عيش‏و محنت و غم

بگذرد بر همه بنى آدم

عقايد خود را غالبا از كلمات عرفا گرفته و از آنها تمجيد و ستايش زيادى مى‏نمود و نسبت به بزرگان تصوّف ارادت كاملى داشت و چنانكه بعدا خواهيم گفت، شاگردان خود را به ملاقات حاج آقا محمّدكاظم سعادت‏عليشاه دستور داد و خودش نيز به ايشان ارادت داشته، و آقاى حاج شيخ عمادالدّين از ملاّعبدالعلى سبزوارى پسر مرحوم حاج عبدالجواد نقل كنند كه چون آقاى سعادت‏عليشاه به سبزوار ورود نمود مرحوم حاجى مدّت نصف روز با ايشان خلوت داشته و ديگرى نبود؛ ولى به‏طورى كه نقل شده ملاّاسماعيل استاد حاجى از مشايخ ذهبيّه بوده از اين‏رو نسبت او به ذهبيّه نزديك‏تر است و ممكن است احترام حاجى نسبت به جناب حاج آقا محمّد كاظم از اين نظر بوده كه ايشان نيز از بزرگان سلاسل تصوّف بوده‏اند.

حاج ملاّهادى صاحب كشف و كرامت و داراى مقامات عاليه بوده و علم و عمل را با يكديگر توأم داشت. آقاى شمس‏الافاضل از مرحوم ميرزا شمس‏الدّين حكيم الهى كه از شاگردان مرحوم حاجى بود نقل كند كه گفته بود: روزى آقا محمّدرضا قمشه‏اى به حجره من آمد، از ايشان پرسيدم علّت اينكه فضلا از همه‏جا براى حضور در درس حاجى ملاّهادى به سبزوار مى‏روند ولى شاگردان شما عدّه معدودى مى‏باشند چيست؟ درصورتى كه شما از همه حيث، هم در حكمت و هم در مطالب عرفانى از حاجى داناتر و در تهران، مركز ايران هم هستيد! جواب داده بود: مطلب بزرگى را از من سؤال كردى. علّت آن است كه حاجى ملاّهادى علم را با عمل توأم نموده ولى من هرچه خواستم توأم كنم نتوانستم.

بسيارى از شاگردانش به‏واسطه مقامات و حالاتى كه از استاد ديده بودند مجذوب شدند؛ از جمله يكى از آنها پس از مرحوم حاجى خود را سوخته بود. آقاى حاج شيخ عمادالدّين مى‏فرمود: يك نفر درويش پابرهنه به‏طورى مجذوب شده بود كه روزها هنگام درس حاجى مى‏آمده و سر را به روى زانوى حاجى گذاشته به چشمان او نگاه مى‏كرد و مرتّب مى‏گفت: "يا دوست با ما باش"، هرچند شاگردان خواسته بودند او را منع كنند حاجى اجازه نمى‏داد. بالاخره فرزند حاجى دستور داد كه موقع درس در را ببندند و نگذارند او بيايد و او چون چنين ديده بود از پشت‏بام بالا رفته و به صداى بلند گفته بود: يا هادى المضلّين و خود را از بام مدرسه پايين انداخته بود.

آقاى حاج ملاّ عبداللّه‏ صدرالاشراف از عيال شيخ محمّد ابراهيم سبزوارى نقل كنند كه گفت: شب‏هاى جمعه ايتام و فقرا در محلّى مجتمع شده و مرحوم حاجى يك يك را به فراخور حال احسان و اعطا مى‏نمود. من براى امتحان شبى لباس فقرا پوشيده در آن محل حاضر شدم كه ببينم حاجى درك خواهد كرد يا نه. اتّفاقا چون به من رسيد چيزى نداد و رفت، حمل بر تصادف و فراموشى كردم يك شب ديگر نيز اين عمل را نمودم و باز هم حاجى عطايى به من نكرد و اين را حمل بر كرامت ايشان نمودم.

حاجى ملاّهادى دو زن داشته: يكى دخترعموى ايشان و از او يك پسر به‏نام آخوند ملاّمحمّد داشت و به‏طورى كه در طرائق مذكور است در زمان حيات خود حاجى مرحوم شده ولى جناب حاج شيخ عمادالدّين مى‏فرمودند: مرگ او نيز پس از وفات حاجى بود. زن ديگر ايشان اهل كرمان بوده و از او دو پسر و چهار دختر داشته از اين قرار: آقامحمّد اسماعيل و آقا عبدالقيّوم و نوريّه و زكيّه و قدسيّه و صفيّه. آقامحمّد اسماعيـل دو پسر داشتـه يكى شهاب‏الدّين على و ديگر عمادالدّين احمد كه از مشايخ سلسله صوفيه نعمت‏اللّهيه و به لقب "هدايت‏على" ملقّب بودند.

  1. رجوع شود به تاريخ ادبيات ايران، ترجمه رشيد ياسمى، چاپ تهران، ۱۳۱۶ خورشيدى، ص ۲۸۷. ↑
  2. ص ۶۷۱. ↑
  3. ج ۵ ، چ ۲، ص ۳۸. ↑