قرآن کریمبه زبان فارسی

شرح حالی ديگر

دیوان حاج ملا هادی سبزواری (اسرار) — حاج ملا هادی سبزواری

از كتاب شرح احوال عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمة‌اللّهي سلطانعليشاهي كَنابادي جناب حاج شيخ عمادالدّين حكيم الهي سبزواري۱ ملقّب به هدايتعلي طاب ثراه

نگارش: دكتر بيژن بيدآباد

مشهور است حاج ملاّ هادي سبزواري۲ فيلسوف بزرگ شرق خود در سلوك وارد بود و كراماتي نيز از وي نقل مي‌كنند. از جناب حاج شيخ عمادالدّين نقل۳ شده كه حضرت سلطانعليشاه مي‌فرمود: از ترس آنكه مبادا حسدورزان به من دست يافته و به تهمت بابي بودن مرا بكشند در رفتن از تهران تعجيل كردم بطوريكه درب حجره مدرسه را باز گذاشته و نه پول و نه كتاب و نه چيز ديگر با خود برنداشتم. به سبزوار كه رسيدم هيچ چيز نداشتم و مايحتاج را به نسيه مي‌خريدم. قرض زياد شده بود. وقتي براي خريد نان به نانوائي مراجعه كردم چون مقروض بودم نان نفروخت و چند روزي با تخم هندوانه بسر بردم و هرچند كه اعيان سبزوار با اظهار لطفي كه به من داشتند استقبال مي‌كردند تا درخواستي كنم ولي گرسنگي را بر ذلّت درخواست ترجيح مي‌دادم و اين موضوع را به هيچكس حتّي مرحوم حاج ملّا هادي ابراز نداشتم. در همين اوقات ملاّ رحمت‌الله نوكر مرحوم حاج ملاّ هادي به حجرة من آمد و ۲۸ قران پول از طرف حاج ملاّ هادي آورد و گفت حاجي گفته‌اند كه چرا اينقدر به خود سختي مي‌دهيد؟ عطاي حاجي را پذيرفته و چون حساب بدهي‌ام را رسيدم تماماً ۲۸ قران مقروض بودم و اين را بر كرامت حاجي حمل مي‌كردند.

معجزه، كرامت، خرق عادت و نظائر آن از جملة موضوعات مورد بحث و كندوكاو همگان است و گاه انتساب اين اعمال به صوفيّه و اهل سلوك مورد شكّ و ترديد قرار مي‌گيرد. اگر كمي به خود و حول و حوش خود بنگريم و تعمّق نمائيم خواهيم ديد كه وجود خود ما و كليّة موجودات و پديده‌هاي اطراف ما همه اعجاز و معجزه هستند. معجزه يا اعجاز چيزي است كه انسان را به عجز و ناتواني خود واقف نمايد. يعني عملي يا پديده‌اي را ببينيد كه علّت آن را درنيابد. تعمّق در كليّة موجودات، انسان را به عجز مي‌رساند زيرا به علّت العلل هيچ پديده‌اي نمي‌تواند وقوف يابد. داستان مشهور افتادن سيب از درخت و تعمّق نيوتن در آن و كشف قوانين جاذبه هنوز مبيّن كشف نيوتن از علّت سقوط يعني جاذبه بود و نه علّت جاذبه. تفكّر عرفا بعد از اين و بالاتر از اين مرحله آغاز مي‌شود كه علّت العلل سقوط را جستجو مي‌كند. يعني در ذات قوّة جاذبه تفكّر و كنكاش مي‌نمايد كه حركت و متحرّك مخلوق محرّكند و محرّك كيست و چيست؟ اين تفكّر باعث مي‌گردد تا فرد حقارت و عجز غيرقابل وصفي در خود احساس كند. قرار گرفتن در اين وادي به اصطلاح عرفاني استقرار در مقام فقر است كه معرّب درويشي در فارسي مي‌باشد. يعني انسان خود را در برابر او كه غني و حميد است درويش و ظلوم و جهول مي‌بيند۴. پس اگر نيك بنگريم تمام عالم اعجاز و معجزه است و مگر از سرّ و حكمت بروز واقعه‌اي يا علّت وجود يا عدم پديده‌اي آگاه شديم كه باقي وقايع را با عقل خود مطابق نمي‌يابيم!؟ تا نور علم در دل تابيده نشود۵ بوعلي سيناها هم به كمال ذرّه‌اي واقف نخواهند شد، گرچه هزاران علّت را آزموده باشند۶. هرآينه چون فرد، موسي‌وار۷ در صحراي سينايِ هستي به اضطرارِ نيستي رسيد آواز انا الحق را از درخت و آتش مي‌شنود؛ همانگونه كه حاج ملاّ هادي در غزل معروفش همين آواز را سر مي‌دهد:

شورش عشق تو در هيچ سري نيست كه نيست

منــظر روي تـو زيـب نـظري نيـست كه نيـست

نيست يـك مـرغ دلـي كش نفكندي بـه قفس

تيـر بيـداد تـو تـا پـر بـه پـري نيسـت كه نيـست

ز فـــغانـم ز فـــراق رخ و زلفــت بــه فـــغان

سگ كويت همه شب تا سحري نيست كه نيست

نـه همين از غـم او سـينة مـا صـد چـاك است

داغ او لالـه صـفت بـر جـگري نيـست كه نيـست

مـوسئي نيــست كــه آواز أنــا الــحق شـــنود

ورنـه اين زمزمه در هر شجري نيـست كه نيـست

چــشم مــا ديــدة خــفّاش بـــود ورنــه تـــرا

پرتوي حسن بـه ديـوار و دري نيـست كه نيـست

گــوش اسـرار شـنو نيســت وگــرنـه «اسـرار»

بــرش از عــالـم معـني خبـري نيـست كه نيـست

مراتب اعجاز در انبياء و اولياء عليهم السّلام متفاوت است و بسته به حالات خود آن بزرگواران در تغيير مي‌باشد و نمود خاصّي دارد. اين حالات در مؤمنين و حتّي افرادي كه صدقي داشته باشند نيز بروز و ظهور دارد. بزرگترين اعجاز انبياء و اولياء عليهم السّلام وجود خود آن بزرگواران است كه با ظهور خود به هدايت خلق مبعوثند. خداوند صورت آن والامرتبه‌گان را آينة تمام نماي خويش قرار داده و دلهائي كه با صيقل تذكّر و تفكّر اعم از تكويني يا تكليفي جلا يافته باشند با ديدن آن صورت وجه‌الله را مي‌نگرند و به مصداق الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ۸ غرق در تماشاي انوار الهي مي‌گردند. اشتداد اين تماشا در يكي چون هُمّام۹ است كه با ديدن صورت مبارك اميرالمؤمنين جان مي‌بازد و قفس تن رها مي‌نمايد؛ و در غايت ديگر مصداق تَرٰهُمْ يَنْظُرُونَ اِلَيْكَ وَ هُمْ لايُبْصِرُونَ۱۰ است كه خطاب به رسول اكرم ص است كه مي‌فرمايد: مي‌بيني كه در تو مي‌نگرند ولي (مرا) نمي‌بينند.

فراست مؤمنين و كشف و خرق عادت اهل سلوك نيز از مراتب مختلف كرامت است و اين كرامت را خداوند سبحان به فرزندان آدم عطاء نموده و فرمود: لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ۱۱. و چون مراتب ايمان كاملتر گردد تجلّي اين كرامت آشكارتر مي‌شود و چون به كمال منظور نائل گردد به مقامي مي‌رسد كه فرمود: «بندة من، مرا اطاعت كن تا تو را مثل خود نمايم، من مي‌گويم باش پس شد و تو بگوئي باش پس خواهد شد»۱۲. و نه تنها فعل او فعل حق مي‌شود بلكه ميل و ارادة او نيز ميل و ارادة حق مي‌گردد و در اين باره خطاب به رسول اكرم ص است كه اي محمّد تو تير نمي‌اندازي بلكه خداست كه مي‌اندازد۱۳ و دست تو دست خداست كه آنان كه با (دست) تو بيعت مي‌كنند جز اين نيست كه با (دست) خدا بيعت مي‌كنند۱۴. بروز اين آثار در انبياء كه مأمور تشريع هستند را اعجاز و در اولياء كه مأمور ارشادند كرامت ناميدند. غالباً بروزات ارادي از آن بزرگواران نادر است و قلّت آن به اين دليل است كه كه اين بروزات را قوت نفس دانند و حيض الرجال خوانند.

به هرحال استبعادي نيست كه كرامات يا خرق عادتي از حاج ملاّ هادي يا ديگران بروز داده نشود. حاج ملاّ هادي در فلسفه، رويّة اشراق داشت و پيرو صدرالمتألهين شيرازي بود و خود نيز صاحب آراء زيادي نيز بود و در باب حدوث عالم، و ربط حادث به قديم و معاد، تحقيقات و تأليفات بسياري نموده و از جمله تأليفات وي شرح منظومه منطق و حكمت، شرح جوشن، دعاي صباح، اسرارالحكم، شرح مثنوي، حواشي اسفار و شرح نبراس و غيرآنها مي‌باشد. كلمات وي غالباً متّخذ از كلام عرفا است و نسبت به بزرگان صوفيه ارادت كامل داشته است. از ارادت وي نيز نسبت به حضرت سعادتعليشاه اصفهاني۱۵ از اقطاب سلسلة علّية نعمت‌اللّهي زياد ذكر مي‌كنند. جناب حاج شيخ عمادالدّين از ملاّ عبدالعلي سبزواري پسر مرحوم حاج عبدالجواد نقل۱۶ نموده‌اند كه در سفر حضرت سعادتعليشاه به سبزوار حاج ملاّ هادي مدّت نصف روز با ايشان خلوت داشت. ولي همچنين نقل شده كه ملاّ اسماعيل استاد حاج ملاّ هادي از مشايخ ذهبيّه بوده و از اين رو نسبت وي به ذهبيّه نزديكتر است.

به هر تقدير خودش در ديوانش ابراز مي‌دارد:

جام جم مظهر اعظم دل درويشان استنخبة جملة عالم دل درويشان است
طاعت و زهد ريايي همه بي‌حاصلي استبجز از عشق‌كه او حاصل درويشان است
نقد عالم همه قلب است ولي نقد صحيحكيمياي نظر كامل درويشان است
آتش آن نيست كه در وادي ايمن زده‌اندآتش آنست كه اندر دل درويشان است
بي‌نياز از دو جهان زندة جاويد شودهر كه از فقر و فنا بسمل درويشان است
رجعت آل چو قائم به فنا در آل استجذب اين سلسله بركاهل‌درويشان است
بگذر از مرحلة ريب و ريا اي سالكروبه صدق‌آركه سرمنزل درويشان است
آن مغاكي كه بود كوي خموشان نامشداني البتّه كه او محفل درويشان است
بايد «اسـرار» گهر ســفت و در بـهر نثــــاركه ‌نه هرسنگ وگلي قابل ‌درويشان است

و در غزلي ديگر در ديوان خود مي‌سرايد:

شهنشهي طلبي باش چاكر فقراگداي خاك نشيني شو از در فقرا
گر آرزوست ترا فيض جام جم بردنبكش به ميكده دردي ز ساغر فقرا
به نجم ثابت و سيّار گنبد دوّاررسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
ببر به منظر كامل عيارشان مس قلبكه خاك تيره شود زر ز منظر فقرا
همي دهند و ستانند خسروان را تاجبود دو كون عطاي محقر فقرا
گرت بر آينة دل نشسته زنگ خلافبكن مقابله با روي انور فقرا
مبين مرقع خاكي چودر وي اخگرهاستنهفته‌اند به خاكستر آذر فقرا
چو ملك تن بود اقليم در قلمروشاناگر چه تاج نمد باشد افسر فقرا
بر اهل فقر مكن فخر خواندي ار ورقيبه سينه لوحة دل هست دفتر فقرا
كنند شير فلك رام همچو گاو زميناگر چه مثل هلال است پيكر فقرا
گرت‌هواست‌كه‌عين‌الحيوةظلمت چيستسواد ديده در آن خاك معبر فقرا
مرا به دولت فقر آن دليل روشن و بسكه فخر مي‌كند از فقر سرور فقرا
بود فقر سيه كردن خودي ز وجودچوخال‌گونه بود زيب و زيور فقرا
ز فخر پــا نـهد «اسرار» بـــر فـراز دو كـــوننهـند نـام گــــر او را ســــگ در فقـــرا

و همچنين به صراحت اظهار مي‌دارد كه از طريق انسان كامل و مربّي است كه مي‌توان به سوي خدا راهي پيدا كرد:

بُعد مسافت اگر چه در ره او نيستتا سر كويش هزار مرحله باشد
ني زملك جو نشان و ني به فلك پويره بســـوي او نفـــوس كـامـله بـاشــد

و عشق به اين مربّي كه در كلام حاج ملاّ هادي از آن به «عشق خوبان» نام برده شده است راهگشا و دين است. در ديوانش مي‌سرايد:

جسته‌ام شيرين سخن ياري فصيحشور شهري خسروي شوخي مليح
پيش آن بالا بلند شمشاد پستنزد آن وجه حسن خوبان قبيح
لعل ميگونش به گفتار بليغزنده سازد مرده را همچون مسيح
تا به كي در پـرده باشم نغمه سنـجعشق خوبان دين من باشد صـريح

و به قول خود او اين تربيت و كسب حقيقت فقط در طريقت منضم به شريعت است كه:

به چارسوق طريقت بجز متاع محبّتبكار نيست قماشي به نزد اهل حقيقت
به‌چشم اهل حقيقت شود مجاز حقيقتشريعتست طريقت طريقتست شـريعـت

عليرغم مراتب بالاي سلوك عرفاني و درجات عاليه علوم ظاهري حاج ملاّ هادي در جائي ديده نشد كه اذن يا فرماني داشته باشد و در تصوّف و عرفان داراي منصب هدايت و ارشاد نبود. در شرح حالات حضرت سلطانعليشاه آمده است: در اوان تحصيل حكمت جناب حاج ملاّ سلطانمحمّد نزد حاج ملاّ هادي در سبزوار شبي خوابي مي‌بيند كه بر الاغي سوار و از كوه بالا مي‌روند. پس از چندين مرتبه لغزيدن پاي مركوب و عدم توانائي به طي راه هاتفي ندا مي‌رساند كه اگر با الاغ توانستي كوه بپيمائي با حكمت خدا را خواهي شناخت. چون از خواب بيدار شدند از حكمت دلسرد و نزد حاج ملاّ هادي رفتند و اظهار داشتند براي طلب خدا نزد شما آمدم ولي مرا فقط به همين صورت ظاهر سرگرم نموده‌ايد؟! مرحوم حاج ملاّ هادي پاسخ داده بودند كه آنچه تو مي‌خواهي نزد من نيست و در سفر حضرت سعادتعليشاه به سبزوار آن جناب را همراه با ساير طلّاب ترغيب به ملاقات آن حضرت كردند و در مجلس درس خود به طلّاب دستور داده بودند براي كسب فيض حضور ايشان شرفياب شوند و تأكيد نموده بودند تا نهايت ادب را مرعي دارند. جناب حاج ملاّ سلطانمحمّد نيز كه در آن زمان از شاگردان حاج ملّا هادي بودند به دستور ايشان براي اوّلين بار به ملاقات حضرت سعادتعليشاه مي‌روند۱۷ و در اين ملاقات ربودة حضرتش گرديد و سپس به جانشيني ايشان تعيين شدند.

غزل زير از ديوان اشعار حاج ملاّ هادي منسوب به توديع حضرت سعادتعليشاه از سبزوار و نشانة ارادت اوست:

دل بشد از دست ياران فكر درمانش كنيدمرهم زخمش عجين از آب پيكانش كنيد
شهسوارم مي‌رود اي اشك راهش را ببنداي سپاه ناله زود آهنگ ميدانش كنيد
گر رود از اشك سيل انگيز و آه شعله خيزشور محشر مي‌شود ياران پشيمانش كنيد
خسرو چابك سوارم عزم جولان كرده استمعشر عشاق سرها گوي چوگانش كنيد
مي‌ستيزد فارِس ردگون به ما اي همدماناز خدنگ آه دلها تير بارانش كنيد
آن دل نازك ندارد طاقت فرياد و داددادخواهان دست خود كوته ز دامانش كنيد
وادي غم هركف خاكيش جاني يا دلي استرهروان ترك دل و جان در بيابانش كنيد
طــوطـي گوياي «اسرار» از فـراقـش تلخـكامزان لب شـكر شكن در شـكرسـتانـش كنيد

خانم نصيري خانوادة آقاي دكتر محسن صالحي مي‌نويسند: جناب حاج شيخ عمادالدّين در مجلسي در مشهد از فضايل حاج ملاّ هادي و تشرّف به فقر خودشان سخن مي‌گفتند كه: وقتي مأذون به ارشاد شدم در همان شب دريافتِ حكم، حاج ملاّ هادي را در رؤيا مشاهده كردم كه با خوشحالي تمام به من گفتند: «امشب استخوانهاي من طلا شد».

صدق حاج ملاّ هادي باعث شده بود تا بسياري از شاگردان وي مجذوبش شوند. از جناب حاج شيخ عمادالدّين منقول است كه درويش پابرهنه‌اي بطوري مجذوب حاج ملاّ هادي بوده كه روزها هنگام درس حاج ملاّ هادي مي‌آمده و سر بر زانوي حاج ملاّ هادي مي‌گذاشته و به چشمانش خيره مي‌شده و مرتبّاً مي‌گفته: «يا دوست با ما باش». هرچه شاگردان خواسته بودند او را منع كنند حاج ملاّ هادي اجازه نمي‌داد. بالاخره يكي از فرزندان حاج ملاّ هادي دستور داد تا موقع درس درب را ببندند و از ورود او ممانعت بعمل آورند. و او چون چنين ديده بود به پشت بام مدرسه رفت و با صداي بلند گفت: «يا هادي المضلّين» و خود را به زير انداخت۱۸. موارد متعدد ديگري از اين احوال براي شاگردان حاج ملاّ هادي ذكر مي‌كنند. يكي از شاگردانش، شاعري با تخلّص «محوي» در تبريز، خود را با تيغ به قتل مي‌رساند. شاگرد ديگرش نيز كه شاعر و با تخلّص «هما» بوده خود را در درياي مازندران غرق مي‌سازد. ديگر، آقا سيّد عبدالغفور جهرمي خودسوزي كرد و ديگري ميرزا محسن قزويني به كوهها و جنگلهاي مازندران زد و بازنگشت۱۹.

حاج ملاّ هادي از زن اوّل خود از قرية ايزي از توابع سبزوار يك پسر به نام ملاّ محمّد داشت. پس از فوت وي مجدد ازدواج نمود و از زن دوّمش كه كرماني الاصل بود دو پسر به نامهاي آقا محمّد اسماعيل و آقا عبدالقيّوم و چهار دختر به وجود آمد. آقا محمّد اسماعيل دو پسر به نامهاي شهاب‌الدّين علي و عمادالدّين احمد داشت كه اين كتاب۲۰ در شرح احوال جناب عمادالدّين احمد است.

آقا محمّد اسماعيل تحصيلات خود را نزد اساتيد مختلف در سبزوار و بالاخص حكمت متعاليّه را نزد پدر خود به كمال رسانيد و به درجة استادي رسيد. احاطة علمي و فضائل اخلاقي او باعث گرديد كه به عنوان فيلسوف جوان دستيار تدريس به دانشمندان و طلّابي كه بعضاً از غالب بلاد ايران و هندوستان و ممالك غربي و عثماني براي درك محضر حاج ملاّ هادي به سبزوار مي‌آمدند ياري پدر نمايد.

آقا محمّد اسماعيل عليرغم تمكّن علمي از نظر مالي نيز متمكّن بود و به دليل حسن شهرت علاوه بر تدريس عهده‌دار داوري و دادگري و قضاوت در دارالخلافه سبزوار بود و در سبزوار به عنوان فردي خيّر و نيكوكار مورد اعتماد عموم اهالي قرار داشت. همانند رويّة پدر او نيز در آموزش فرزندان جدّ و جهد بليغي داشت. هر دو فرزندان وي در فراگيري علوم از نبوغ ذاتي برخوردار بودند. فرزند ارشد وي شهاب‌الدّين يكي از دانشمندان و علماء معروف سبزوار گرديد. در رياضيات و علوم قديمه و جديده در آن زمان متبحّر بود و با اينكه در آن ايّام توجّهي به فراگيري زبان خارجي (اروپائي) نمي‌شد وي به زبان‌هاي عربي و فرانسه مسلّط بود. با اين وجود طبع شعر و خط زيباي او نشان از طبع لطيف او مي‌كند. قرآن دستخط وي در كتابخانة مقبرة حاج ملاّ هادي موجود است.

آقا محمّد اسماعيل عليرغم اينكه خود استاد مسلّمي در فلسفه بود در ابتدا فرزند كوچكتر خود عمادالدّين را نزد اساتيد محلّي فرستاد تا به جد تحصيل دانش صوري نمايد. هر روز كه بر سنّ عمادالدّين جوان افزوده مي‌گشت آثار نبوغ فوق‌العادة وي بيشتر ظاهر مي‌شد و استعدادهاي نهفته‌اش آشكارتر مي‌گرديد. ژرف‌نگري و عميق‌انديشي در پيشاني‌اش مي‌درخشيد و در جلسات درس اساتيد مختلف براي كسب معارف اسلامي با تشنگي ويژه‌اي حاضر مي‌شد. آقا عمادالدّين از همان كودكي همراه پدر در اجتماعات و جلسات درس و بحثي كه پدر شركت مي‌كردند حاضر مي‌شد و در روبرو شدن با اساتيد توانا و زبردست با طرح اشكالات و سؤالات دقيق و منطقي با آنها به گفتگو مي‌پرداختند بطوريكه نظر فضلا و دانشمندان آن زمان را به خود جلب كرده بودند. اغلب ضمن تبريك به آقا محمّد اسماعيل قريحة شگفت‌انگيز آقا عمادالدّين را ستوده و هوش سرشار وي را بي‌نظير مي‌دانستند و ذكر ذكاوت آقا عمادالدّين در اغلب مجالس بود و آقا اسماعيل همواره از آيندة روشن فرزندش سخن به ميان مي‌آورد. پس از فراگيري تعليمات اساتيد محلّي آقا عمادالدّين به ساير مراكز علمي آن زمان براي كسب علم مسافرت نمود. منجمله براي تكميل تحصيلات خود چندين سفر به اتّفاق برادر خود شهاب‌الدّين به نجف مسافرت نمود و در شهرهائي كه در آن زمان از اساتيد و حوزه‌هاي علميّة مشهوري برخوردار بودند اقامت گزيد. آقا عمادالدّين حافظه‌اي بسيار قوي داشت بطوريكه كلّ قرآن را حفظ بودند و در تفسير آن تبحّر خاصّي داشتند. گرچه بسيار كم سخن شده بودند ولي هنگام لزوم به پاسخ، بدون مراجعه به كتاب كليّة آيات قرآن را با اشاره به نام سوره و شمارة آيه شرح مي‌كردند و با احاطه‌اي كه بر نهج‌البلاغه و مثنوي مولوي و ساير متون عرفاني نظير كتب عطّار و سايرين داشتند، با ذكر شاهد از آنها تفاسير خود را مستدل و مستند به شواهد مي‌نمودند. مي‌نويسند كه مطالعات مفصل و احاطة خاصي بر شرح لمعه داشت و لذا او را شريعتمدار مي‌خواندند۲۱. تا آخرين روزهاي زندگي نيز كوچكترين خللي در حافظه ايشان پيدا نشد و مطالب و خاطرات گذشته را به خوبي به ياد داشتند و هر وقت شخصي ملاقات مي‌كرد كاملاً بجا مي‌آوردند و حتّي نام پدر و پدربزرگ او را نيز به ياد آورده عنوان مي‌نمودند.

  1. ) جناب حاج شيخ عمادالدّين سبزواري نوادة پسري حاج ملاّ هادي سبزواري و فرزند آقا محمّد اسماعيل در سال ۱۲۸۹ قمري و شش ماه پيش از فوت حاج ملاّ هادي متولّد و از طرف جدّ خود عمادالدّين احمد ناميده شدند. چنانكه برادر مهتر ايشان شهاب‌الدّين علي ناميده شده بود. نگاه كنيد به: نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري نگارش حضرت حاج سلطانحسين تابنده، چاپ دوّم، صفحات ۳۶۰- ۳۵۹، ۱۳۵۰ شمسي. ↑
  2. ) براي شرح حالات حاج ملاّ هادي و شجرة خانوادگي وي نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، تأليف غلامحسين رضانژاد (نوشين)، انتشارات سنائي، ۱۳۷۱، تهران. حسن امين نيز به همين موضوع اشعار دارد. نگاه كنيد به: صفحة ۷۰ ديوان اسرار، كليات اشعار فارسي حاج ملا هادي سبزواري، انتشارات بعثت، صفحة ۷۰، ۱۳۸۰. ↑
  3. ) نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري، صفحات ۲۴-۲۳. ↑
  4. ) يٰا اَيُّهَا ٱلنّٰاسُ اَنْتُمُ ٱلْفُقَرٰاءُ اِلَي ٱللهِ وَ هُوَ اَلْغَنيُّ الْحَميد. سورة فاطر، آية ۱۵. اي مردم شما درويش به خدا هستيد و اوست دارا و ستوده. ↑
  5. ) بحارالأنوار، ۱، ۲۲۴، باب ۷- آداب طلب العلم و أحكامه...: ليس العلم بالتعلم إنما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالى أن يهديه فإن أردت العلم فاطلب أولا في نفسك حقيقة العبودية و اطلب العلم باستعماله و استفهم الله يفهمك. بحارالأنوار، ۶۷، ۱۳۹، باب ۵۲- اليقين و الصبر على الشدائد: ليس العلم بكثرة التعلم إنما هو نور يقذفه الله في قلب من يريد. ↑
  6. ) از سروده‌هاي ابوعلي سينا در اواخر عمر اوست:اندر دل من هزار خورشيد بتافت امّا به كمال ذرّه‌اي راه نيافت. ↑
  7. ) در آيات ۱۴-۱۱ سوره طه در قرآن كريم آمده كه درخت و آتش به حضرت موسي مي‌فرمايد: يٰا موُسيٰ اِنّي اَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ اِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طوُيًٰ وَ اَنَا اَخْتَرتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا يوُحي اِنَّني اَنَا ٱللهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدْني وَ اَقِمِ الصّلوٰةَ لِذِكْري. اي موسي همانا منم پروردگار تو پس در آور كفشهاي خويش را كه همانا تو در درة مقدس طوي هستي و من ترا برگزيدم. پس گوش فراده به آنچه وحي مي‌شود. همانا منم خدا، نيست خدايي جز من پرستش كن مرا و بپادار نماز را براي ياد من. ↑
  8. ) الكافي، ۱، ۲۱۸، باب أن المتوسمين «قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى». همانا مؤمن به نور خدا مي‌نگرد. ↑
  9. ) نهج‌البلاغه، ترجمة جعفر شهيدي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پانزدهم، ۱۳۷۸، خطبة ۱۹۳، صفحات ۲۲۷-۲۲۴. ↑
  10. ) آية ۱۹۸، سورة اعراف. ↑
  11. ) آية ۷۰، سورة اسرا. همانا فرزندان آدم را گرامي داشتيم. ↑
  12. ) «و روي أن الله تعالى يقول في بعض كتبه يا ابن آدم أنا حي لا أموت أطعني فيما أمرتك أجعلك حيا لا تموت يا ابن آدم أنا أقول للشي‏ء كن فيكون أطعني فيما أمرتك أجعلك تقول للشي‏ء كن فيكون». إرشادالقلوب، ۱، ۷۵ ، الباب الثامن عشر وصايا و حكم بليغة. ↑
  13. ) آية ۱۷، سورة انفال. وَ مارَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لَاكِنَّ اللهَ رَمَيٰ ↑
  14. ) آية ۱۰، سورة فتح. اِنًّ الَّذِينَ يُبايِعوُنَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ الله. ↑
  15. ) شرح حال حضرت نورالاوليا و بدرالاصفياء زين‌العارفين و مرشدالواصلين المقرب الي‌الله آقاي حاج محمّدكاظم سعادتعليشاه در كتاب رهبران طريقت و عرفان تأليف حاج ميرزا محمّدباقر سلطاني گنابادي، چاپ چهارم، ۱۳۷۹، انتشارات حقيقت، صفحات ۲۳۴-۲۳۰ درج است. ↑
  16. ) نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري، صفحة ۲۸. ↑
  17. ) شرح اين سفر و ملاقات در نابغة علم و عرفان در قرن چهاردهم هجري صفحات ۴۸- ۴۵ آمده است. ↑
  18. ) اين واقعه در تاريخ ۲۵ ذيقعده ۱۲۸۹ اتّفاق افتاده است. نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحة ۱۰۱. ↑
  19. ) نگاه كنيد به: حكيم سبزواري، زندگي- آثار- فلسفه، صفحات ۱۰۲- ۹۹ و ۱۳۱- ۱۳۰. ↑
  20. ) اشاره به كتاب شرح احوال عالم ربّاني و عارف الهي شيخ جليل سلسله نعمة‌اللّهي سلطانعليشاهي گنابادي جناب حاج شيخ عمادالدّين حكيم الهي سبزواري? ملقّب به هدايتعلي طاب ثراه، نوشته دكتر بيژن بيدآباد. http://www.bidabad.com ↑
  21. ) حسن امين به نقل از گزارش نجفي قوچاني در سياحتنامة شرق به اين موضوع اشاره دارد. نگاه كنيد به: حسن امين، ديوان اسرار، كليات اشعار فارسي حاج ملا هادي سبزواري، انتشارات بعثت، صفحة ۷۰، ۱۳۸۰. ↑