قرآن کریمبه زبان فارسی

غزلیات

دیوان حاج ملا هادی سبزواری (اسرار) — حاج ملا هادی سبزواری

بسم الله الرحمن الرحیم

الا یا ایها الورقی ثری تثوی اطلعن عنهاکه اندر عالم قدسی ترا باشد نشیمنها
قداستوکرت فیمهوی العواسق عن وری صفحاخوشا وقتی که بودت با هم آوازان پریدنها
برون آی از حجاب تن بپر بر ساحت گلشنکنی تا چند از روزن نظر بر طرف گلشنها
تو سیمرغ همایونی که عالم زیر پرداریچسان با این شکوه و فر گزیدی کنج گلخنها
در آن باغ ودرآنهامون برت حاصل ز حد افزونز بهر دانۀ ای دون نمودی ترک خرمنها
تو طاوس شهی اما به چرمی دوخته از جرمچوبینی خویش ازآنروزن کزآن برگیری ارزنها
بود هر دم چو بوقلمون ترا اطوار گوناگونگهی انسی و گاهی جان گهی بت گه برهمنها
صبا بلغ الی سلمی من المأسور تسلیمابگو تا چند یا تنها نشیند تن زند تنها
همه جانها بقالب ها نقوشی از پر عنقافروغ خوریکی باشد بود کثرت زروزنها

نهایت نیست ای اسرار اسرار دل ما را

همان بهتر که لب بندیم از گفت و شنیدنها

ای که پنداری که نبود حشمت و جاهی تراهست شرق و غرب عالم ماه تا ماهی ترا
از پیش تا چند گردی کو بکو و در بدررو بخویش آور که هست از خود باو راهی ترا
گام نه اول بره پس از خود ای سالک برهزان نۀ آگه که از خود هست آگاهی ترا
گر خدا خواهی تو خود خواهی بنه در گوشه ایتا که خود خواهی شود عین خدا خواهی ترا
جام جم خواهی بیا از خود ز خود بیخود طلببهر دارا ساختند آئینۀ شاهی ترا

خوشه ای از خرمنش اسرار اگر داری طمع

اشک باید ژاله سان و چهرۀ کاهی ترا

تغییری ای صنم بده اطوار خویش رامپسند بر من این همه آزار خویش را
هرگز نیامدی و تسلی دهم چو طفلهردم ز مقدمت دل بیمار خویش را
پرمایه را نظر بفرومایه عیب نیستیکره ببین ز لطف خریدار خویش را
مرغان ز آشیانه برون افتادهایمگم کردهایم ماره گلزار خویش را
تا پر فشانئی نکند وقت قتل همبر بست بال مرغ گرفتار خویش را
مهلت نداد صرصر ایام تا که مادر آشیان نهیم خس و خار خویش را
هرکس که برد لذت تیر تو مرهمینگذاشت زخم سینۀ افکار خویش را
زاهد مگر خرام تو دیدی که داده استبر باد دفتر و سرو دستار خویش را

اسرار آن و حسن ز بس گشته نقش دل

اسرار خوانده زین سبب اسرار خویش را

رشتۀ تسبیح بگسستیم مابر میان زنار بربستیم ما
جز غمت کو بود با ما همنفسدر بروی جملگی بستیم ما
پیشۀ ما رندی و میخواره گیستشیشۀ ناموس بشکستیم ما
بوالعجب بین بی می و مطرب تمامهمچو چشم مست او مستیم ما
تا گرفتار رخ و زلفش شدیماز قیود کفر و دین رستیم ما
هستی ما از میان برچیده شدزین سپس از هست او هستیم ما
شاهد مقصود درخود دیدهایمبا نگاه خویش پیوستیم ما

هرکه زخم کاری اسرار را

دیده داند صید آن شستیم ما

دل بسته نقش چهرۀ دلدار خویش رادارد دیار صورت دیار خویش را
هم تیره طبع خاکی و هم نور نور پاکبنگر ز خویش نور خود و نار خویش را
پیمان همی شکستی و بیگانه خوشدیز اغیار فرق می نکنی یار خویش را
بر خویش بود عاشقو آیینه خانه ساختتا بنگرد در آینه دیدار خویش را
بیرون ز پرده نقد و متاع جهان نموددر پرده ساخت رونق بازار خویش را
تجدید عهد بندگی خواجه خواجگی استتا کی زیاد بردۀ اقرار خویش را
در خویشتن بدید عیان شاهد الستهر کو درید پرده پندار خویش را
در سرّ دل نهان بودت مهر ذات لیکبا چشم سر ندید کس انوار خویش را

اسرار خویش اگر طلبی طرح کن دوکون

جز این کسی نیافته اسرار خویش را

از آن زلف پریشانیم چون سنبل پریشانهاوز آن چاک گریبانیم چاک اندر گریبانها
چو یک معنی که پوشانی بگوناگون عباراتیحجار پرتو رخسارۀ جانانه شد جانها
مریض کشور عشقم عجب نبود اگر باشدمرا بالین ز خاره بستر از ریگ بیابانها
نگردد گرد نعش زهرآلودم سک کویتز بس بر جسم بیمارم زدی پر زهر پیکانها
بخاطر آورید ای همدمان ناکامی ما راچو بنشینید و مینوشید در طرف گلستانها
مرا دامان پر از آلایش و دارم امید آنکه بخشایند جرم ما طفیل پاکدامانها

چنان کارم ز عشق او برسوائی کشید اسرار

که خوانند داستان ما بدستان دردبستانها

ای قد تو سرو بوستانهاوی روی تو ماه آسمانها
گل جیب دریده تا فتادهآوازۀ تو بگلستانها
خوبان بجهان بسی بود لیکآن تو کجا و آن آنها
صبری بده ای خدا به بلبلیا مرحمتی بباغبانها
برگوی تو از سگان مائیتا خود شنوند پاسبانها
تاب تب هجرت ای پربرویآتش زده مغز استخوانها
ای شوخ ز جور تو صد آوخوی دوست ز دست تو فغانها
بی ماه رخت ز اشک شبهاتا صبح شما رم اخترانها
افسانۀ ما هر آنکه بشنیدلب بست دگر ز داستانها

اسرار نگاهدار کاسرار

در دل دارند راز دانها

گرفته سبزه و گل روی صحراسقاک اللّه ساقی هات خمراً
ز هجرانت بسوزیم و بسازیملعل اللّه یحدث بعد امراً
وفا در عهد حسنت گشته نایاباحسن العهد للحسناه یدری
ز لعلت جرعۀ روزی چشیدیمفاحسوا من دمآء القلب دهراً
دلم بگداخت از سوز فراغتفاجفانی الدمآیهطلن قطراً
فروغ رخ ز تار موی بنماارینی فی بهیم اللیل قجراً
فروزی آتش طلعت بهر بزمباحشائی لقد سعرت جمراً
به پیش گلشن فردوس رویشدعوا عنا ریاحینا و زهراً

دهانت سر اسرار الهی است

فقل و اکشف لسرفیک ستراً

ای نام خوش تو بر زبان هاوی یاد تو زینت بیانها
از مهر رخت چو ذره هستنددر رقص و سماع آسمانها
مرغان ترانه سنج خوانندوصف رخ تو به بوستانها
اندر ره عشق بی سرانجامدریاهائی است بیکرانها
ای دل بشتاب زانکه رفتندزین کاخ مجاز کاروانها
از سروری جهان گذر کندر باطن خود ببین جهانها

سردهنت نیافت اسرار

هر قدر شدش عیان نهانها

تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته راتا دل گشاید برگشا آن پستۀ لب بسته را
آن سبزۀ نورسته را تا دیدمی رستم زدینپیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیستازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروشبستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختمسیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارائی کل جز در لباس فقر نیستپیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را

پائین ترین مأوا بود اسرار فرق فرقدان

از کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را

آمده از خود بتنگ کو سردار فنانوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
تا نکنی ترک سرپای در این ره منهخود ره عشق است این هر قدمی صد بلا
موجۀ طوفان عشق کشتی ما بشکنددست ضعیفان بگیر بهر خدا تا خدا
خضر رهی کو که ما عاجز و درماندهایمکعبه مقصود دور خار مغیلان به پا
از کف من برده دل آن بت پیمان گسلرشک بتان چو گل غیرت ترک خطا
کیش تو عاشق کشی مهر و وفا کار مناز لب تو حرف تلخ وزلب من مرحبا
گرچه نکردی قدم رنج ببالین منلااقل از بعد مرگ بر سرخاکم بیا

سینۀ اسرار را محرم اسرار ساز

ای تو بزلف و برخ رهزن وهم رهنما

ایزد بسرشت چون گل مامهر تو نهفت در دل ما
باز آی که رونقی نداردبی شمع رخ تو محفل ما
چون هست ندیم در بر آن گلگل را ببراز مقابل ما
از دیده ز بسکه خون فشاندیمدر خون دل است منزل ما
صیدم کرد و نگفت چون شدآن طایر نیم بسمل ما
ترسم که ز فیض زاهدان راشامل شود اجر قاتل ما
یکجو مهری نگشته جز جورزان خرمن حسن حاصل ما
از میکده گردری گشایدنگشوده ز درس مشکل ما
اسرار ره جنون گرفتیمکان طره شود سلاسل ما
گرمه من برافکند از رخ خود نقاب راگوشه نشین کند ز غم خسرو آفتاب را
خال سیه مگو بر آن لعل گرانبها بودجوهری ازل زده نقطۀ انتخاب را
تاب و توان ربودۀ از دل ناتوان منتا برخت فکندۀ سنبل پر ز تاب را
خواهی اگر تو بنگری پیش رخش فنای خلقبین برتاب مهر او آب و جمد مذاب را
کرده نهان مه مرا غیر چوابر تیره ایبار خدا ازاله کن از برم این سحاب را
بهر زکوة حسن خود بوسۀ از لبش ندادآه چه شد که محو شد نام و نشان ثواب را
لشکر غم ز هر طرف بهر هلاک بسته صفساقی سیم ساق کو تا بدهد شراب را

حاصل مدرسه بجز قال و مقال هیچ نیست

اسرار زین سپس کنم رهن بمی کتاب را

بشکست بسنگ کین پر مانامد پی رحم بر سر ما
برتارک اختران نهم گامآید چو خجسته اختر ما
زان ابروی چون هلال گردیدچون قوس خمیده پیکر ما
طرفی ز کتاب چون نیستمشد رهن شراب دفتر ما
چون طره چو عطر سای باشدعودی مفکن بمجمر ما
مهر و مه گیتی آفریدنداز پرتو مهر انور ما
آمد بوجود آب و آتشاز چشم و دل پر اخگر ما
شاهیم چو ما گدای اوئیمخاک در اوست افسر ما

دلدار برغم مدعی گفت

اسرار بود سگ درما

کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنتهادلم صد چاک شد از بسکه خوردم تیرآفتها
سپند از انجم و مجمرزمه هرشب از آن سوزدکه سارد از رخ خوب توایزد دفع آفتها
دهید ای ناصحان پندم زهول حشر تاچندمدمی صدبار میبینم از آن قامت قیامتها
عجب دارم که صورت بست درمرآت آنصورتکه بتواند کشدباآن نزاکت عکس صورتها
زنم هر لحظه اوراق کتاب دیده را برهمکه جزنقش توگرجویم بشویم زاشک حسرتها

ز صهبای شهودش جرعۀ ساقی کرامت کن

که بر اسرار روشن گردد اسرار کرامتها

شهنشهی طلبی باش چاکر فقراگدای خاک نشینی شو از در فقرا
گر آرزوست ترا فیض جام جم بردنبکش بمیکده دردی ز ساغر فقرا
بنجم ثابت و سیار گنبددواررسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
ببر بمنظر کامل عیارشان مس قلبکه خاک تیره شود رز ز منظر فقرا
همی دهند و ستانند خسروان را تاجبود دو کون عطای محقر فقرا
گرت بر آینۀ دل نشسته زنگ خلافبکن مقابله بارای انور فقرا
مبین مرقع خاکی چه دروی اخگرهاستنهفته اند به خاکستر آذر فقرا
چو ملک تن بود اقلیم دل قلمروشاناگرچه تاج نمد باشد افسر فقرا
بر اهل فقر مکن فخر خواندی ار ورقیبه سینه لوحۀ دل هست دفتر فقرا
کنند شیر فلک رام همچو گاو زمیناگرچه مثل هلال است پیکر فقرا
گرت هوا است که عین الحیوة ظلمت چیستسواد دیده در آن خاک معبر فقرا
مرا بدولت فقر آن دلیل روشن بسکه فخر میکند از فقر سرور فقرا
بود چو فقر سیه کردن خودی ز وجودچو خال گونه بود زیب و زیور فقرا

ز فخر پا نهد اسرار بر فراز دوکون

نهند نام گراو را سگ در فقرا

الا یا نفس قد زموالمطا یاخدایاده شکیبائی خدایا
چو روز وصل را آمد شب هجرالی روحی دنت ایدی المنایا
بدل بارغم آمد کوه بر کوهکما یعلوا هوادجها الثنایا
ز چشمم دجلههای خون فشاندندوناراً اضرموها فی حشایا
گرم مانده است در تن نیم جانیالاعوجوالافدیکم بقایا
الاحبواعنا دل ادنای الورداعینونی علی بث الشکایا

بنال اسرار هنگام وداع است

بنا حل النوی جل الرزایا

وجودش بس ز حق دارد مزایاغدانی مریة منه البرایا
دل از من برده شوخ مه لقائیتناهی حسنه اقصی القصایا
بتی سنگین دلی سیمین عذاریصبیح الوجه مرضی السجایا
ملاحتهای شیرینان پر شورعکوس من محیاه مرایا
بفردوسم مخوان از خلد رویشفمن خلی النقود بالنسایا
ز صبح طلعت و زلف شب آساشغدت غدوات ایامی عشایا
سخن کوته بود در وصف قدشمدی الاعمار لو قلنا تحایا

چو اسرار دهان و از میان داشت

فقلبی فی زوایاه جنایا

گر پریشان حالم او داند لسان حال راورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
گرچه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ماهمتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را
ای امیر کاروان کاندیشۀ ما نبودتیک نظر هم میرسد افتاده در دنبال را
سنگی از طفلی نیامد بر سر ما در جنونچرخ در دوران ما افسرده کرد اطفال را
نغمهام زاری دل شربم ز خوناب جگربین ببزم کامرانی بادۀ قوال را
عمر بگذشت و نگاهی بر من مسکین نکردجان من آخر نه انجامی بود اهمال را

هرچه پیش آید زیار اسرار نبود شکوۀ

سوی ما نبود گذاری طایر اقبال را

الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشابروی ما، دری از زحمت بی منتها بگشا
رهی ما را بسوی کعبۀ صدق و صفا بنمادری ما را بصوب گلشن فقر و فنا بگشا
ببسط وجه و اطلاق جبین اهل تسلیمت گره واکن ز ابرو عقدههای کار ما بگشا
بعقد گیسوان پردۀ عصمت نشینانتز لطفت برفع از روی عروس مدعا بگشا
درون تیرۀ دارم ز خواطرهای نفسانیبسینه مطلعی از روزن نور و ضیا بگشا
بود دل چند رنجور از خمار و بسة میخانهبر این دردی کش دردت در دار الشفا بگشا
درون درد پردردی بده کاید عذابش عذبببند این دیدۀ بدبین ما چشم صفا بگشا
از این ناصاف آب در گذر افزود سوز جانبسوی جویبار دل ره از عین بقا بگشا
پرافشان در هوایت طایران و مرغ دل دربندپر و بال دلم در آن فضای جان فزا بگشا
ز پیچ و تاب راه عشق اندر وادی حیرتمرا افتاده مشکلها تو ای مشگل گشا بگشا
در گنجینۀ حق الیقین را نام تو مفتاحبه پیر مسلک آموز و جوان پارسا بگشا

زغم لبریز و خوندل چون صراحی تا بکی اسرار

گشاده روچو جامم ساز و نطق بانوابگشا

سینه بشوی از علوم زاده سینانور و سنائی طلب ز وادی سینا
یار عیانست بی نقاب در اعیانلیک دراعین کجا است دیده بینا
ساغر مینا ز دست پیر مغان گیرچند خوری غم بزیر گنبد مینا
طعنه بویس و قرن زنی و قرین استدیو و ددت قرنها و ساء قرینا
نیست رواماقرین ظلمت دیجورروی تو عالم فروغ ماه جبینا
پرتو مهر از فلک بخاک گرافتدخود چه شود عیسیا سپهر مکینا

یک نفس ای خاک راه دوست خدا را

بر سر اسرار زار خاک نشین آ

دور از شاه خراسان در بلاهمچو ایوبم بکرمان مبتلا
آدم آسا از فریب آسمانصرت من فردوس طوس را حلا
گرچه دارالفقر کرمان جنتی استلیک در جنات سفلست و علا
ای صبا بگرفته دامانت مگرخاک دامنگیر سخت این دلا
ای صبا از خطۀ کرمان گذربر خراسان چون خورآسان از ولا
پس بآن شیرین شهر آشوب گویخاک راهت دیدۀ ما را جلا
پیش تو شیرینی کرمانیانزیره در کرمان و پیش کان طلا
ای خور ثانی عجب عاشق کشیسوختم از دوریت سنگین دلا
از خراسان بوی خون آید همیالصلا ای خیل جانباز الصلا
چند الست ربکم لارا جوابدارم از شکر لبت چشم بلا
کلب خود را یا بباید داد باریا نباید کلب خود خواند اولا

واگرفتی سایۀ خود از سرم

فکر اسرارت نداری مجملا

صبا از ما بگو آن بیوفا راشکیبا تا بکی گشتی تو ما را
چو ما را در حریمت بار نبودمده باری ره اغیار دغا را
نیائی چون برم از ناز باریغباری کن ز ره همره صبا را
تو در پیمان شکستن ختمی و نسخنمودی از جهان کیش وفا را
ز بس خون ریزد او ترسم که گویندخدا ناکرده نشناسد خدا را
چو هر چیزی نخست اندازه ای یافتچرا اندازه ای نبود جفا را

به بند از شکوه لب اسرار چون نیست

بکیش عشق ره چون و چرا را

اختران پرتو مشکوة دل انور مادل ما مظهر کل کل همگی مظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیمنه فلک در دورانند بدور سرما
بر ما پیر خرد طفل دبیرستانست فلسفی مقتبسی از دل دانشور ما
گرچه ما خاک نشینان مرقع پوشیمصد چو جم خفته بدریوزه گری بردرما
چشمۀ خضر بود تشنه شراب ما راآتش طور شراری بود از مجمر ما
ای که اندیشۀ سرداری و سرمیخواهیبه کدوئی است برابر سر و افسر بر ما
گو به آن خواجه هستی طلب زهد فروشنبود طالب کالای تو در کشور ما
بازی بازوی نصریم نه چون نسربچرخدو جهان بیضه و فرخی است بزیریرما
ماه گر نور و ضیاکسب نمود از خورشیدخور بود مکتسب از شعشعۀ اختر ما
خسرو ملک طریقت بحقیقت مائیمکله از فقر بتارک ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگر چه همگی اسرارندبود اسرار کمینی ز سگان در ما
ساقی بیا که گشت دلارام رام ماآخر بداد دلبر خوش کام کام ما
بس رنج بردهایم و بسی خون که خوردهایمکان شاهباز قدس فتادی بدام ما
در دار ملک عالم معنی دم نخستزد دست غیب سکه دولت بنام ما
مائیم اصل و جمله فروع فروغ ماستگرخواجه منکر است بنوشد ز جام ما
بر آستان پیر مغان رو نهادهایمبرتر ز عرش آمده زین رو مقام ما
عرش سپهر خود چه بود پیش عرش دلیا کعبه در برابر بیت الحرام ما
هر ذره خاک دره و هر تخته تخت شدچون آمد آن همای همایون بدام ما
گلبانگ نیستی چو شد از بام ما بلندنه بام چرخ وام برند از دوام ما

اسرار بشکند کله خسروی بفرق

تا گفته میفروش تو هستی غلام ما

تا شدی آینۀ مهر رخت سینۀ مامیدهد تاب به مهر فلک آیینۀ ما
راست شد بر قد ما خلعت سلطانی گلکه بود گنج وجود تو بگنجینۀ ما
گر همه کین رقیبست ز دل برکندیمکی سزد غیر تو در سینۀ بی کینۀ ما
غم عشق تو چو حسنت نپذیرد انجامآری آغاز ندارد غم دیرینۀ ما
همه اوصاف ازل شد ز وجودش پیداهرکه نوشید از آن بادۀ دوشنبۀ ما
دیدهایم این گل و مل بر ورق غنچه و تاکگشته یکدم همگی شنبه و آدینۀ ما
غم بیش و کم پیش آمدمان نیست که هستحاضر الوقت کنون بر حسب دینۀ ما

بسی اسرار که در خرقۀ اسرار بود

اللّه اللّه منگر خرقۀ پشمینۀ ما

اصحبوا العشق ایها الا صحابالوداد الودا دیااحباب
عشق گو و عشق دان و عشق بینعشق شو عشق و رخ ز غیر بتاب
می کش و نی زن و بچنگ آورطرۀ دلربا و چنگ و رباب
طرۀ دلربات برهاندزین ره پیچ پیچ و پر خم و تاب
چنگ گوید بچنگ دستان زنان للعاشقین حسن مآب
از رباب این شنورب آب بقا استو آنچه جز او است نیست غیر سراب
اوست دریای بیکرانه و هستغیر او چون مذی و موح و حباب
نی نم این نم است یم که بودواصل و فاصل و نم و یم و آب
از نیم این نوا رسد که نِیمهمگی نائی است و نی نایاب
بود او رنگ یوسفم همه جایا بنی ادخلوا من الابواب
جوش می در خم این خروش کندکه در این راه دل خورد خوناب

وقت آن شد که تا دهد اسرار

زهد سی ساله درکشد می ناب

فتادهایم ز غم روزگار درگرداببیار ساقی گلچهره کشتی می ناب
شراب ناب بیاب و بتاب روز جهانکه هست نزد خردمند این جهان چو سراب
اگرنه کار فلک کجروی است داده چرابدیده هر شبه بیدار وی به بختم خواب
بجز طراوت رویت ندیدهام در گلبجز حدیث تو نشنیدهام ز چنگ و رباب
ز بیم غیر بسویش نمیتوان نگریستز دیده اشک فشانم که بینمش در آب
نه عیب او است رقیبش ببین که در قرآنقرین آیۀ رحمت بود و عید عذاب

بیا بگو که جز اسرار زان لب میگون

که از مشاهده باده بوده مست و خراب

ای ماه جبین سیم غبغبوی سیم ذقن بت شکر لب
بی ماه رخت شبان تیرهکارم همه دم فغان و یارب
لبریز شراب ناب جامتوز خون جگر دلم لبالب
بتوان دو سه گام رنجه کردنبالین مریض خویش یکشب
ای اختر حسن چهره بنمایتا آنکه شوم خجسته کوکب

می نوشی و عشق کار اسرار

ای کاش نگردد او ز مذهب

پیوسته مرا ز غم تب و تابای مایۀ خوشدلی تو دریاب
می دهد که حیات این جهان هستمانند حباب بر سر آب
پا از سر و سر ز پا ندانماز دست تو چون کشم می ناب
شب تا به سحر چو چشم انجماز دیدۀ ما ربوده ای خواب
ما و تو همیشه سرگرانیمتو از می ناب و ما ز خوناب
ما زمرۀ عاشقان نداریممرگی بجز از فراق احباب
اَفسُرده دلان خالی از عشقمَن عاشَ وَ ما عاشِقُ قَد خاب
جسمی نَحِلُ و عظمی اَنحَلظَهری قَوس وَ فُودی شاب
لَحمی عَصبی دَمی وَ عِرقیمِن حَرقَة فِرقَةِ الحمی ذاب
بشگفت بهار و در چنین فصلاِن تَلَمحَ مَن یَملَح قَد طاب

وقت گُل و توبه از می اسرار

مَن طاب مِن الشّرابِ ما تاب

جلوه گر در پرده آمد آفتاباز تعین بر رخ افکنده نقاب
تا نسوزند از فروغ روی اورفته از مهر آن مهم زیر سحاب
نی غلط گفتم نقاب و پرده چیستبی حجابی آمده او را حجاب
شاهدان در پرده مستورند لیکماه من بی پرده باشد در نقاب
دیدم اندر بزم میخواران شدیهم تو ساقی هم ساغر هم شراب
قصۀ ما قصۀ آبست و حوتای تو آب و جمله عالم سراب
تابی از آن مهر عالمتاب کوتا فسرده دل شود فانی در آب
مصدر و تعریف و اصل و فرع توهم تکلم از تو هم با تو خطاب
از شراب بیخودی ساقی بدهیک دو ساغر تا شوم مست و خراب

گویم از اسرار هر ناگفتنی

پیش زاهد گر خطا و گر ثواب

دل و جانم فدای حضرت دوستنی، فدای گدای حضرت دوست
هر دمی صد جهان ز جان خواهمتا فشانم بپای حضرت دوست
چشم فتّان او بلای دل استدل فدای بلای حضرت دوست
هست پاداش نیستی هستینیست شو در هوای حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گوشوباد دائم بقای حضرت دوست
از دل و دین و هست و نیست برستهرکه شد مبتلای حضرت دوست
با سگ کویش آنکه اُنس گرفتشد سوا از سوای حضرت دوست
هر کرا کُشت خونبهایش شدای فدای بهای حضرت دوست
خلد و کوثر بجرعه ای بفروشغیر مگزین بجای حضرت دوست
دِیر جویان و هم حرم پویانهمه رو در سرای حضرت دوست
جمله زیر لوای رحمت بینخاصه اهل ولای حضرت دوست
گاه جامم بلب گهی جانمتا چه باشد رضای حضرت دوست
دم عیسی گرفت باد سحراز دم جانفزای حضرت دوست

گشت اسرار از سرایت فیض

مرغ دستانسرای حضرت دوست

باز بلبل لحن موسیقار داشتدعوی دیدار موسی وار داشت
گل بگلزار آتش از رخسار زدیعنی آتش نخل عاشق بار داشت
عشق او خونخوار بوده است و بودنی همین منصور را بردار داشت
مصحف رخسار اگر بنموده استدر برابر گیسوی زنار داشت
زان شب عالم تمامی روز کردزین دگر روز جهان تار داشت
نی همین در کار جانبازی ست دلعالمی را عشق بر این کار داشت
گر خرد آرد کلیمی لیک عشقصد چو موسی طالب دیدار داشت
معنیش را رجعت و تکرار نیستگر به صورت رجعت و تکرار داشت
باز شد با هر گدائی همنشینپادشاهی کو ز شاهان عار داشت
زان لبم هر دم شفائی میرسدچشم بیمارش گرم بیمار داشت

تا چه واقع شد که با صد ناز باز

کشتن اسرار را اصرار داشت

ره و رهبر دلا محبت اوستسود و سرمایه عشق حضرت اوست
قرة العین عارفان که فناستنیستی در فروغ طلعت اوست
غیبتت از خودی و شرب مداماز دوام حضور ساحت اوست
دولت فقر و کنج آزادیبندگی گدای حضرت اوست
همگی دیده شد پی دیداراندر آن مشهدی که رؤیت اوست
سر بسر گوش شو سرود نیوشاندر آن محضری که مدحت اوست
همه اندیشه شو فلاطون کیشدر خم دل که جای فکرت اوست
بر در دل نشین نگهبان باشکین سراپرده خاص خلوت اوست

چه عجب سر به عرش سود اسرار

بندۀ بندگان حضرت اوست

جرعۀ ما را ز لعل می پرستش مشکل استگوشه چشمی بما از چشم مستش مشکل است
آنکه عالم را به تیغ بی نیازی قتل کردگر بیارد در حساب مزد دستش مشکل است
پسته تنگ دهانش نکته سر بسته ایستحرف ازآنسرّی که بر گل سرببستش مشکل است
عشق بی پروا کجا و عقل پر اندیشه کودام برچین کین هما باما نشستش مشکل است
گر برهمن بینی و گراهرمن ور پارساآنکه نبود مست از جام الستش مشکل است
آنکه عالم را بمستوری کند شیدای خویشچون درآید ساغر صهبا بدستش مشکل است
طایر دل را خلاصی نیست از دامت بلیرستن مرغی که زلفت پای بستش مشکل است

وصف آن رخسار با اسرار هم زان یاردان

کان نمودی را که نبود بودهستش مشکل است

ای من فدای عاشقی هرچندخونخوارمن استخار غمش گو جا کند در سینه گلزار من است
دادم نخستین دل بدودرسینه کشتم مهراولیکن مدام آن جنگجودرقصد آزار من است
تا تار گیسو ریخته جانها بتارآویختهگویددل بگسیخته منصورم این دارمن است
آنجا کههستی حق است هستی کُل مستغرقاستجائی که نورمطلق است کی جای اظهارمن است
باشدمرا از خود تله کرمم تنم بر خود پلهنبود مرا از وی گله دوری زپندار من است
هرجا نظر انداختم جز او کسی نشناختمزاغیار تا پرداختم دل را همه یارمن است
تا دل بسیر افتاده است هرشروخیرافتاده استظاهر بغیر افتاده است در خفیه درکار من است

اجرای عالم یک بیک گر خود سماک و گرسمک

جن و ملک نجم و فلک کل شرح اسرار من است

به چار سوق طریقت بجز متاع محبتبکار نیست قماشی بنزد اهل حقیقت
به چشم اهل حقیقت شود مجاز حقیقتشریعت است طریقت طریقت است شریعت
همه نظام نبوت بنصه کثرت و آدابهمه قوام ولایت بر اسطوانۀ وحدت
نداشت نام ونشانی جمال پردگی غیببتابخانه کثرت نمود جلوه ز خلوت
وجود جامع آدم چو بود دانش اسماءبرید بر قد او دست حق قبای خلافت
چودر ارادۀ حق مضمر است ارادۀ عارفعجب مدار که مقصودی آفرید به همّت
دلیر مظهر قهری که خویش اسپرحق ساختچو ختم مظهر رحمت نمود ختم فتوت

ندید دیدۀ اسرار غیر مخزن اسرار

ز هرچه غیب و شهادت زهر چه صورت و سیرت

ای به رَهِ جستجوی نعره زنان دوست دوستگر بحرم ور بدپرکیست جز او اوست اوست
پرده ندارد جمال غیر صفات جلالنیست بر این رخ نقاب نیست بر این مغزپوست
جامه دران گل از آن نعره زنان بلبلانغنچه به پیچد به خود خون به دلش تو به توست
دم چو فرو رفت هاست هوست چو بیرون رودیعنی از او در همه هرنفسی های و هوست
یار بکوی دلست گوی چو سر گشته گویبحربه جویاست وجوی این همه درجستجوست
با همه پنهانیش هست در اعیان عیانباهمه بی رنگیش در همه زو رنگ و پوست
یار در این انجمن یوسف سیمین بدنآینه خانه جهان او بهمه رو بروست
پرده حجازی بساز یا بعراقی نوازغیر یکی نیست راز مختلف ار گفتگوست

مخزن اسرار او است سرّ سویدای دل

در پیش اسرار باز در بدر و کوبه کو است

گردی از آن رهگذرم آرزوستافسر شاهی بسرم آرزو ست
ترک به تارک به میان عقد فقرشاهم و تاج و کمرم آرزوست
با چمن و خلد ندارم سریخفتن آن خاک درم آرزوست
چند بمانم پس این نه حجابسیر فضای دگرم آرزوست
ذوق پر افشانی با غم نماندتیر ز شصتت به پرم آرزوست
جام می ناب نخواهم دگرخوردن خون جگرم آرزوست
عشق نگیرد مگر از درد زیبسینه پر از شررم آرزوست
بلکه به بیند بتو این چشم تارگرد تو کحل بصرم آرزوست
بو که رسد بوت بدل سینه راچاک زدن هر سحرم آرزوست
طوطی جان تا که شکرخا شودحرفی از آن لب شکرم آرزوست
چند سبا هدهد باد صباخود ز سلیمان خبرم آرزوست
تا بکیم تفرقه یعقوب واربوی قمیص پسرم آرزوست
گرچه چو عیسی پدری نیستموصل حقیقی پدرم آرزوست
معتکف هستی خود بودمیچند شد از خود سفرم آرزوست

آرزو اسرار همه حاجتست

رفتن این خود ز برم آرزو است

خانۀ دل حریم خلوت اوستجان کامل سریر حضرت اوست
همه آینۀ رخ آدمآدم آیینه بهر طلعت اوست
آدمی چونکه معرفت اندوختقابل خلعت خلافت اوست
نبود او ذات لیک نعت وی استنیست معنی ولیک صورت اوست
در تک و پو همه سوی آدمآدم احرام بند خدمت اوست
حق بود بود و کل نمودوی استاوست بحر و همه نداوت اوست
کجی دال و راستی الفکج مبین جمله از مشیت اوست
گل سرا پا نیازمند ویندبس حقیقت همین حقیقت اوست
اوست ذات الذوات پس همه جااصل هر حب همین محبت اوست
حادث و در زوال مصنوعاتدایم و لم یزل صنیعت اوست
همت از مرد حق طلب میکنهمت مرد حق ز همت اوست

به حقارت بما مبین زاهد

سر اسرار از سریرت اوست

شهر پر آشوب و غارت دل و دین استباز مگر شاه ما بخانه زین است
آینۀ روست یا که جام جهان بینآتش طور است با شعاع جبین است
با که توان گفت این سخن که نگارمشاهد هر جائی است و پرده نشین است
شه توئی ای دوست در قلمرو دلهاکشور جانها ترا بزیر نگین است
خسروی عالمم بچشم نیایدگر تو اشارت کنی که چاکرم این است
بر سر بالین بیا که آخر عمر استرخ بنما کین نگاه بازپسین است
خون بدل ما کنی بخاطر دشمنجان من آئین دوستی نه چنین است
ساغر مینا بگیر و شاهد رعناباشد اگر حاصلی ز عمر همین است
هرکه بروی تو دید زلف تو گفتاکفر بدین همچو شب بروز قرین است
نیست چو بی نور لطف نار جلالتنار تو خواهم که رشک خلد برین است

درخورم اسرار تنگنای جهان نیست

مرغ دلم شاهباز سدره نشین است

دمی نه کار زوی مرگ بر زبانم نیستچرا که طاقت بیداد آسمانم نیست
بزیر تیغ تو من پر زدن هوس دارمهوای بال فشانی ببوستانم نیست
خوشم که نیست مراروزن از قفس سوی باغکه تاب دیدن گلچین و باغبانم نیست
میان آتش و آبم ز دیده و دل خویششبی که جای بر آن خاک آستانم نیست
بگوشۀ قفسش خوگرفتهام چندانکه گر رهاکندم ذوق آشیانم نیست

دلت چو واقف اسرار و نکته دان باشد

چه غم بساحت قرب تو گر بیانم نیست

شورش عشق تو درهیچ سری نیست که نیستمنظر روی تو زیب نظری نیست که نیست
نیست یک مرغ دلی کش نفکندی بقفستیر بیداد تو تا پر به پری نیست که نیست
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت بفغانسگ کویت همه شب تا سحری نیست که نیست
نه همین از غم او سینۀ ما صد چاک استداغ او لاله صفت بر جگری نیست که نیست
موسی نیست که دعوی اناالحق شنودورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

گوش اسرار شنو نیست وگرنه اسرار

برش از عالم معنی خبری نیست که نیست

ای از صفات گشته هویدا همه صفاتذات خجسته ات شده مرآت بهر ذات
نزدیک شد که دعوی پیغمبری کنیکز خط کتاب داری و از غمزه معجزات
یک بوسه ای ز وجه ز کاتم نمیدهیگویا که فرض نیست بشرع شما ز کوات
نی نی مرا چه حد که چنین آرزو کنمبر چرخ سر زنم که زنم بوسه نقش پات
دیگر برات آتش دوزخ چه حاجتستما را همین بس است که مردیم از برات

دایم برهگذار تو اسرار امیدوار

ای پیک نیک پی بده از محنتم نجات

خرامد از برم آن قد و قامتعجب گردین و دل ماند سلامت
چه نسبت با قیامت قامتت راکه خیزد از قیامت صد قیامت
سوی مسجد خرام ای بت که زاهدبطاق ابرویت بندد اقامت
وفا کن زانکه چون دی شد بهارتنمیبخشد دگر سودی ندامت
چه باشد ای مسیحادم که یکدمببالین آئی از روی کرامت
بعشقش در ازل خاکم سرشتندملامت گر کنی چندم ملامت

سرشک سرخ و رنگ زرد اسرار

سیه روزی ما را شد علامت

نی رحم ترا باین فکار استنی بی تو مرا دمی قرار است
کی یاد کنی ز بلبل خویشای گُل که ترا چو من هزار است
پیشت دُر اشک مردم چشمساقط ز محل اعتبار است
تو عهد شکسته ای و ماراپیمان محبّت استوار است
ای تیر کمان ابروی دوستمرغ دل ما در انتظار است
در آینه تا نشسته نقشتبر آینۀ دلم غبار است
تا شانه بزلفت آشنا شددل چاک ز رشک شانه دار است

پرسی چو ز بیقراری ما

اسرار تو بر همان قرار است

خطت دمیدو هنوزت سری ز ناز گرانستکه بر رخ تو خط بندگی ساده رخانست
فتاده سلسله بر پای دل درآن خم گیسوخوش آن دلی که دراین حلقهاش سری بمیانست
ز دست دوست دشمن نوازچون نخورم خونکه نیست با من مسکین چنانکه بادگرانست
چوباد عمر گذشت و مرابخاک ره اوهنوز دیدۀ امید باز و دل نگرانست
چونقطه دایره محنتم محیط چو پرگاربدور من غم دوران مدام در دورانست
ز داغ هجر چنانم که گر بباغ جنانمبدیده هر سر برگیش بی تو نوک سنانست
کند کمان بکمین زه زهی سعادت صیدیکه شوخ غمزه و ابروی اوش تیر و کمانست
رسید موسم اردی بهشت ساقی گلرخبیار بادۀ گل فام اگرچه خود رمضانست
گدای پیر مغان راز خسروی چه تفاخرکه ملک و شوکت شانس بدیده شوکه نشانست

خدایرا مددی خضر راه وهادی اسرار

دلیل راه شو اورا که او ز نو سفرانست

آن شاه که گاهی نظری سوی گدا داشتیارب ز سرم سایۀ لطفش ز چه وا داشت
زان روز طرب یاد که از غنچه دهانیپیغام بدل سوختۀ باد صبا داشت
آراست چو فرّاش قضا بزم تنعّماز خوان طرب خون جگر قسمت ما داشت
روزی که زدندی همگی ساغر عشرتساقی ازل بهرۀ ما جام بلا داشت
یکجا غم یاران وز یکسو غم دورانای بخت ندانم سر شوریده چها داشت
بی پا وسرانت همه سرخیل جهانندعشق تو همانا اثر بال هما داشت
یاقوت سرشکم برهت خون شده دل بودتازه زندت آب همین دیده به جا داشت
چون نیستمی در خور دیدار تو ای کاشره بود به آنم که رهی سوی شما داشت
هر تیر نگه جسته ز شست تو نشستهدر دل مگر آن خاصیت تیر قضا داشت

راندی ز در خویش چو اسرار حزین را

میرفت و بحسرت نگهی سوی قفا داشت

سینه پر ناله و لب خاموش استبر زبان قفل و دلم در جوش است
خود گر افلاک و گر عنصر خاکهمه را بار غمش بر دوش است
آن یک از شوق شب و روز برقصوین یک از جام می اش مدهوش است
برهش بسته کمر چون جوزاهرچه کوکب بفلک منقوش است
اختران چنگ زنان چون ناهیدمحفل آراسته نوشا نوش است
مهر بگداختۀ آتش او استکه بسر در طلبش درگوش است
ماه آورده کلف بر رخسارکز غمش خون بدلش در جوش است
مه نو پیش خم ابرویشحلقۀ بندگیش در گوش است
قطب را کز حرکت افتادهداده جامی ز ازل بی هوش است
خاکیان را همه از جلوۀ اوشاهدی در برو هم آغوش است

دارد اسرار برندان پیوند

گرچه زاهد صفت ازرق پوشست

ای آفت جان ها خم ابروی کمندتغارت گر دل ها قد دل جوی بلندت
تا آفت چشمت نرسد دست حق افشاندبر آتش رخسار تو از خال سپندت
ای ترک سمنبر بسرم تاز سمندیگوی خم چوگان سرخوبان خجندت
افتاده خلاصیش به فردای قیامتهر صید که گردیده گرفتار به بندت
شد رشک فلک روی زمین تا که نشستهبرخاک هلال از اثر لعل سمندت
اندام تو خود قاقم و خزاست زنرمیسودی ندهد جامۀ دیبا و برندت
دارد سر یغما شد من غمزۀ شوختاینک دل و جانی اگر این هست پسندت
تا دفع عوارض بشود زان گل عارضیک بوسه بما ده بزکواة از لب قندت

ناصح چه دهی پند باسرار ز عشقش

او نیست از آنها که دهد گوش به پندت

دل و دین بتی نامسلمان گرفتبیک عشوۀ کشور جان گرفت
بت سبزوار از خط سبزه واربخد خور آسا خراسان گرفت
ز پیکان او یافت حظی دلم راکه گفتی که خطش ز پیکان گرفت
بدوران مخور غم به دور آن می آرکه غم ها برد می چودوران گرفت
چه خواهد دگر شحنۀ غم زمانهاگر نیم جان بود جانان گرفت
دلی داشتم بود غمخوار جانولی ترک مستی ز این آن گرفت
مرا بود چشمی از او بهره ورز بس اشک بارید طوفان گرفت

شه حسنش آهنگ تاراج کرد

ز اسرار دل برد و ایمان گرفت

ای دل نخوری محنت و اندوه که چندتاز یار و دیار ار ببریدند برندت
تا قدر شب قدر وصالش نشناسیدر تاری از آن طره فکندند به بندت
هر چیز که بینی ز زمانی و زمینیتا مثل شوندت ز قفا جمله دوندت
آن شاهد نغزی که بهر پوست چو مغزیای نطق نلغزد بدوئی پای سمندت
در جمله ببین دلبر و آن جمله ببین خوداز خود بگذر تا که بخود راه دهندت

خاموش شو اسرار مگو سرّ محبت

ورنه بسوی دار چو منصور برندت

گل آمد بلبلان را این پیام استکه بی می زندگی دیگر حرام است
بزن مطرب که دور زاهدان رفتبیا ساقی که اکنون دور جام است
مده ناصح دگر پندم در این فصلکسی کو مست مینبود کدام است
صف رندان صفای سینه را بازصفائی از شراب لعل فام است
سپندی بهر چشم بد بسوزانکه ما را طایر اقبال رام است
بسامانست دور آسمانممرا کار جهان اکنون بکام است
گرم جام تهی چون ماه نو بودبحمداللّه ز می ماه تمام است
زلیخا طلعتی دارم که او راهزاران یوسف مصری غلام است
شدم تا من خراب آن می لعلخراباتم محل شربم مدام است
می ار آبی است لیک آتش مزاجی استعلاج هر فسرده جان خام است

دلم اسرار جام جم نهان داشت

از آنم از ازل اسرار نام است

دل ز محنت شده خون جام می ناب کجاستجان شد از دست برون نغمه مضراب کجاست
سوزد از آتش عشق تو دلم شمع صفتنی چگویم که چو شمعم بدرون آب کجاست
خواهمت شرح دهم شمۀ از خون جگرلیک با آن همه آهن دلیت تاب کجاست
گفته بودم که خیال تو به بینم در خوابشب ز سودای سر زلف توام خواب کجاست
دل بدریای غم افتاده خدا را یارانتا خدای دل آن طرۀ پرتاب کجاست
گیرم از چهره بر خلق بر افکند نقابچشم خفّاش کجا مهر جهانتاب کجاست
صرف و نحو کُتب عمر شد و مفتاحیکه گشاید دل از او درهمه ابواب کجاست
در بر ابروی طاقش بر ما ای زاهددست بردار که کس را سر محراب کجاست

تا ز اسرار میان تو بگوید رمزی

در میان محرم اسرار در اصواب کجاست

باغ و گل و مل همه مهیاستهنگام تفرج و تماشاست
بخرام برون که بهر تعظیمعمری است بباغ سرو برپاست
نرگس همه روز چشم بر راهسنبل همه عمر در تمناست
تا پات مباد رنجه گرددبرروی زمین ز سبزه دیباست
تا باز چو شور چشمت انگیختکز شهر غریوفتنه برخواست
هر قدر بظرف حسن گنجیدمشاطۀ صنع بروی آراست
سر دفتر لعبتان شوختسر کردۀ لولیان زیباست

مست از می لعل اوست اسرار

امروز چه حاجتش بصهباست

هندوی خال رخش باج ز عنبر گرفتپستۀ جان پرورش شهد ز شکر گرفت
دور رخش بردمید طرۀ شبرنگ اولشکر دلها کشید خسر و خاور گرفت
نرگس شهلاش مست بود همانا که اوتیغ ز ابرو کشید و زمژه خنجر گرفت
ابروی پیوست تو بر مه و خور طعنه زدچشم سیه مست تو عیب بعبهر گرفت
چشمۀ آب حیات خاک بچشم آیدشهرکه از آن آتشین لعل تو ساغر گرفت
موسی دل بنگرید چون تو خداوند حسنبرق تجلی دمید شعله به پیکر گرفت
هرچه بجز نقش دوست پاک شد از لوح دلهرچه بجز عشق یار آنهمه آذر گرفت
تا بسرای وصال ره نبرد پارسااهرمن حاجبت پرده بر آن در گرفت
جام جم اسرار غیب میشودش منکشفجام و لاهر که از ساقی کوثر گرفت
دلم بموی میانی اسیر و دربند استکه در میان بتان بی نظیر و مانند است
نه این طریق محبت بود که ننوازیدل مرا که بدشنامی از تو خرسند است
هزار مرتبه سوگند خویش بشکستیفدای طور تو من این چه عهد و سوگند است
به تیغ جور بریدی گرم تو رشتۀ جانز دل بهر سر مویت هزار پیوند است
طبیب کوشش بیجا مکن ز بهر علاجدوای درد دلم زان لب شکر خنداست
جفا بری ز حد و نیست حد چون و چرامگرچو وصف خدا پاک از چه وچند است
دواندم بقفس همزبانی صیادوگرنه کنج قفس را که آرزومند است
حدیث چشمۀ حیوان و کیمیا عنقاعبارتی دو سه از صاحب صفت مند است
لوای بندگی از خسروی زند برتراگر به بنده مبالاتی از خداوند است

سمر شدی بخراسان ملیح طبع اسرار

که از تو رشک خطاغیرت سمرقند است

باز یار بیوفای ما سر یاریش نیستذرۀ آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
بخت من درخواب گویاروی زیبای تو دیدزانکهعمری شدکه درخوابست و بیداریش نیست
مردآیادر قفس یا با خیالت خوگرفتمرغ دل کومدتی شد ناله و زاریش نیست
ما و دل بودیم کو اندیشۀ ما داشتیلیک صدفریاد کآن هم تاب غمخواریش نیست
تکیه بر دل داده مژگانش ز بیداری چشمآری آری بیش ازاین تاب پرستاریش نیست
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کنیمردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست

روی آزادی مدام اسرار کی دید از قیود

مرغ دل کاندر خم زلفی گرفتاریش نیست

گودست کشد از ناز این نرگس طنّازتمردم همه را کشتی دیگر که کشد نازت
دل برده بیک عشوه لعل لب شیرینتجان برده بیک غمزه چشم خوش غمّازت
کردیم نخستین گام در راه تو ترک کامتا خود چه شود انجام اینست چو آغازت
این دیده که خون گرددرسوای جهانم کردوین دل پراخگر باد افکند برون رازت
ای طایر جان تا کی بر گوشۀ هر بامیدر دامگه افتادند مرغانِ هم آوازت

اسرارِ حزین تا کی باشد ز حریمت دور

اغیار دغا دایم هم محفل و دمسازت

شبی دارم دراز و تیره همچون تار گیسویتدلی دارم پریشان همچو موی عنبرین بویت
ز مژگان خارها درجویبار دیدگان بستمکه ماندلخت دل وزصاف اشک آبی زنم کویت
دل دیوانهام ملک ملامت را مسخّر کردطریق مملکت گیری دلم آموخت ز ابرویت
شمیم مُشک تا تاری چه باشد پیش آن کاکلعبیر و عنبر سارا کجا و زلف جادویت
ز تار موی شبرنگت نموده تیره روز مابفرما تا برافروزد فروغی شعلۀ رویت

دل افسرده ای اسرار زین زهد ریا دارد

چه شد آن برق عالمسوز عشق آتشین خویت

مرا از عشق دل لبریز خون استچو اخگر کز محبّت در درون است
مگو عشق این نهنگ آتشین استمحبت نیست این دریای خون است
بسی بی پا و سر دارد به هرسویکز آن جمله یکی گردون دون است
شدیم از شهر بند عقل بیرونکنون مأوای ما ملک جنون است
من آن سیمرغ کوه قاف عشقمکه عنقای خرد پیشم زبون است
جهان چون نقطه بین در مرکز دلدو کون و یونس دل بطن نون است
بگوش ما بود هر نغمه موزونغریو شحنه ساز ارغنون است
همه عالم حروف و حق سخنگوستوزو حرف نخستین کاف و نون است
ازو در جنبش آمد گوهر گلباو هر جبشی را هم سکون است
چو او را نیست حدی اُستوار استهر آن جنبش که درچشمت نگون است
ندارد تابشش آغاز و انجامبلی آن جلوه گر بی چند و چون است

مگو سرّ درون پرده اسرار

که از اندیشه سر ّحق برون است

ای قبلۀ حاجات ملک طرف کلاهتمجموعه آفات فلک طرز نگاهت
بیچاره کشی پیشۀ زلفان کمندتخونخواره وَشی شیوۀ چشمان سیاهت
خونم بخور و غم مخور از پرسش محشرطفلی و ملایک ننویسند گناهت
افکندیم از پا به یکی غمزه و رفتیباز آ که بود دیدۀ امید براهت
این جان بودت کشور و دل باشدت اورنگکاکل بسرت افسر و از غمزه سپاهت
بر زیرنشینان لوای غم عشقترحمی که ندانند دری غیر پناهت

آهو روش اسرار ره دشت جنون گیر

در شهر نیاسوده کس از ناله و آهت

چون دست قضا رشته اعمار برشتبگسیختنش خامۀ تقدیر نوشت
از حکم ازل نه رسته برناونه پیروز دام اجل نجسته زیباونه زشت
افشاند در این مزرعه هر کس تخمیناچار بباید دِرَوَد حاصِل کشت
امروز بپای خم می سر مستیفرداست که بر تارک خم باشی خشت
یکچند اگر گسیخت پیوند ازلدر عاقبت انجام بآغاز سرشت
بردار دل ار چه مُلک دارا داریکین دار فنا بباید از دست بهشت
برگشت باو هرچه از او گشت پدیدگر ز اهل کلیسیاست و از اهل کنشت

با دوستی پنج تن از کاخ سپنج

اسرار رواین پنج به از هشت بهشت

زیبی که بشکل هرنگار استدر هیبت خوبت استوار است
امنیت حسن آفتابی استکش دایرۀ رخت مدار است
مو چون شب وروچوروز ابروتقوسی ز معدل النهار است
خطّت خط استوا و خالتچون نقطه بسطح آن عذار است
تن همچو هلال در ریاضتز ابروی مهندست نزار است

تعلیم سخنوری به اسرار

از لعل شکر فروش یار است

جام جم مظهر اعظم دل درویشان استنخبۀ جملۀ عالم دل درویشان است
طاعت و زهد ریائی همه بیحاصلی استبجز از عشق که او حاصل درویشان است
نقد عالم همه قلب است ولی نقد صحیحکیمیای نظر کامل درویشان است
بی نیاز از دو جهان زندۀ جاوید شودهر که از فقر و فنا بسمل درویشان است
رجعت آل چو قائم به فنا در آل استجذب این سلسله بر کاهل درویشان است
بگذر از مرحله ریب و ریا ای سالکرو بصدق آر که سر منزل درویشان است
آن مغاکی که بود کوی خموشان نامشدانی البته که او محفل درویشان است
آتش آن نیست که در وادی ایمن زدهاند آتش آنست که اندر دل درویشان است

باید اسرار گهر سفت و دُرر ّبهر نثار

که نه هر سنگ و گلی قابل درویشانست

ساقی قدحی در ده تقریب و تعلل چیستایام بهار آمد بی باده نشاید زیست
در فصل گل سوری رایج شد می هر چنداین جنس بود ممتاز مخصوص بفصلی نیست
مستند ز لعل او کل خاصه بنی آدماز جام شهود آنکس کو بهره ندارد کیست
نی رجعت و نی تکرار هم رجعت و هم تکراربسیار بود صورت لیکن همه یک معنی است
خود عاشق وخودمعشوق ازروز نخستین استحسن ازلی اسرار از عشق تو مستغنی است
ای نقش چکل چوگل محدثلم تحلف ان تفی و تحنث
از هجر رخ تو تلخ کاممعن منطق المنی تحدث
تنیت لی الشباب عمریلوفزت بشعرک المثلث
ای آنکه قیامتی ز قامتمن هجرک کم اموت ابعث
عاید بتو است هر ضمیریان ذکر لهجنا وانت
هرچند مقصریم رحم آرحتی تم علی الفراق امکث
هنگام تفرج است برخیزالریح مع الغصون یعبث

پیمان شکن است یار اسرار

بالوصل معاهد و نیکث

دل را به تمنّا ز تو دیدار و دگر هیچقانع بتماشاست ز گلزار و دگر هیچ
دارم ز تو امید که از بعد وفاتمآئی بمزارم همه یک بار و دگر هیچ
بس ناوک دلدوز تو آمد بمن ای گلخواهد دمد از تربت من خار و دگر هیچ
ای مرغ چگویم که بگوئیش غرض فهمحسرت زده بنشین لب دیوار و دگر هیچ
در لوح وجود از همه نقشی که نگارندبینم الف قامت دلدار و دگر هیچ
بلبل بچمن خوش دل و قمری بسر سرودر هر دو جهان ما و غم یار و دگر هیچ
بیجاست مداوای طبیبان بچشانمیک شربت از آن لعل شکر بار و دگر هیچ
مهر تو کجا وین دل چون ذره به تمثیلتو یوسف و ما زال خریدار و دگر هیچ
پندی شنو از بنده و بر خور ز خداوندهرگز دلی از خویش میازار و دگر هیچ
گر هست هوایت که خوری آب حیاتیبر باد ده این پردۀ پندار و دگر هیچ

اسرار اگر محرم اسرار نهانی

در کون و مکان یار ببین یار و دگر هیچ

جستهام شیرین سخن یاری فصیحشور شهری خسروی شوخی ملیح
پیش آن بالا بلند شمشاد پستنزد آن وجه حسن خوبان قبیح
لعل میگونش بگفتار بلیغزنده سازد مرده را همچون مسیح
حسن صدغ موثق قلبی الضعیففیه ما یروی من العلیا صحیح
تا بکی در پرده باشم نغمه سنجعشق خوبان دین من باشد صریح
من بظلمی یافتی اقبالکممِمَّ قی شرع الهوی قتلی تبسیح
یک نظر کن ای که مغروری بحسنفی شواطی خطوکم قلبی الطریح
می بجامم گر نباشد گو مباشراح روحی روح ذوالوجه الصبیح

نه همین اسرار قربانی او است

هست در هر گوشه او را صد ذبیح

دل و دین می کنی یغما بدین رخجهان گشتم ندیدم اینچنین رخ
چه آتش پارۀ بگرفته مأوابکانون دلم ز آن آتشین رخ
بشکر خنده زد آن انگبین لببنسرین طعنه زد آن یاسمین رخ
نیاز آرند خیل نازنینانبر آن سرو ناز نازنین رخ
نهند بر آستان سر منکرانتید و بیضا چو آرد ز آستین رخ
ز خط خضر بود آب بقانوشز لب عیسی دم گردون نشین رخ
از آن زلف و جبین در مجمع حسننموده کفر و دین باهم قرین رخ
سوی صورتگر چین گر خرامیبگوید مرحبا حسن آفرین رخ

چو اسرار الهی پرده پوش است

مگر مرآت حق بینی است این رخ

تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کردز افتاده به کُنج قفسی یاد توان کرد
آغوش و کنار از تو نداریم توقعاز نیم نگاهی دل ما شاد توان کرد
رخش ستم این قدر نباید که بتازیگیرم که بما این همه بیداد توان کرد
زاهد چه دهی پند که ما از می لعلشنی همچو خرابیم که آباد توان کرد
ای آن که بدست تو سررشتۀ خلقی استیک رشته به پا طایری آزاد توان کرد
ای نور خدا گویم اگر سوء ادب نیستدیگر ز کجا مثل تو ایجاد توان کرد
جانی و دلی روح روانی همه آنیاز مشت گلی این همه بنیاد توان کرد
آورد هجومی بسرم خیل همومیساقی به یکی ساغرم امداد توان کرد

یک ره ننمودی نظر اسرار حزین را

گم کرده رهی رابره ارشاد توان کرد

ترادوشینه بر لب جام و غیر اندر مقابل بودمرا از رشک بر لب جان و می خونابۀ دل بود
ز کنج بیضه تا رفتم پرم در دام افتادمبعمرم گر پرافشاندم همان در وقت بسمل بود
بگشتم صفحۀ روی زمین هر خطه پیمودمبغیر از نقش زیبای تو یکسر نقش باطل بود
همانا از تو نوری تافت بر آدم که شد مسجودوگرنه کی چنین تعظیم بهر قبضۀ گل بود

من ارخارم ولی چون تو گلی دارم که گل دارم

من ار قلبم ولی اسرار قلب اکسیر کامل بود

تا بکی یار بکام دگران خواهد بودچشم امید دل من نگران خواهد بود
زان تعلل وز ما صبر و تحمل تا چندما بر این شیوه و دلدار بران خواهد بود
عوض بادۀ گلگون صراحی چندمشیشۀ دیده ز خون جرعه فشان خواهد بود
تا کیم شعلۀ دل روشنی خلوت و یارشمع در انجمن مدعیان خواهد بود
همه شب بر درت از آمد و رفتم تا کیسگ کوی تو بفریاد و فغان خواهد بود
چند مرغ دلم اندر قفس سینۀ تنگبهوای چمنت نوحه کنان خواهد بود
سرگرانی تو عمری نپذیرد انجامکو شکیبابه چه تاب و چه توان خواهد بود
روز در بیم که آمد شب و چون خواهد رفتشب در اندیشه که فردا بچه سان خواهد بود
صدقران گر گذرد بخت اگربخت من استرو شکیب آر که در خواب گران خواهد بود

ای مه از دست تو در کوچه و بازار اسرار

بعد از این نعره زنان جامه دران خواهد بود

مستانه بیرون تاخته تا عقل و دین یغما کندبا چشم جادو ساخته تا عالمی شیدا کند
بربسته مژگان تو صف تا عالمی سازد تلفدل میبرد از هر طرف چشم تو وحاشا کند
غارت کند از یک نگه دین و دل آن چشم سیهقتل اسیران بی گنه آن شوخ بی پروا کند
گه کشته خواهد عالمی گه زنده میسازد همیاحیا چو عیسی هردمی زان لعل شکر خواکند
خواهی نمائی معجزت زان آستین بنما کفتکان با کسان موسی صفت کار ید و بیضا کند
هرکو ز عشق گلرخان گیرد متاعی در جهاندنیا و دین و نقد و جان در کار این کالا کند
یک جاغم و دردحبیب یکسوجفاهای رقیباسرار خوکن با شکیب تا غم چه هابا ماکند

دیده را آینۀ روی شهی باید کرد

سینه را جلوه گه مهر و مهی باید کرد

دل خود تنگ ز غنچه دهنی باید ساختروز خود تیره ز زلف سیهی باید کرد
خاطر خویش پریشان ز پریشان موئیدل شکسته ز شکست کلهی باید کرد
مصر دل بایدت از بهر عزیزی آراستیوسف جان بدر از قعر چهی باید کرد
تا بکی معتکف کاخ هوس باید بودکاروان رفت دلا رو برهی باید کرد
ای که از مهر رخ تست فروغ دو جهانفکر بهبودی بخت تبهی باید کرد
خواجگان را به غلامان نظری باید بودمحتشم را به حشم رحم گهی باید کرد
سرگران این همه با ناز نمی باید رفتبه شهید ره خود هم نگهی باید کرد
نار اسرار چو نور است ازانرو که ازاوستطاعتی گر ننمودی گنهی باید کرد
بوی زلف بیقراری برقرارم میرسدنافۀ آهوی چین مُشک تتارم میرسد
باد عنبر بوست گوئی آید از شهر ختننی خطا گفتم ز چین زلف یارم میرسد
گردراهش مردمان روبند با مژگان چشمکان زمان از گرد ره آن شهسوارم میرسد
تا رساند مژدۀ وصلت سوی دل هر نفسپیک آهی از دل امیدوارم میرسد
رخش تازان سرشکم سرخ رودرتاز و تککف زنان مژگان که شاه تاجدارم میرسد

صفحۀ جان پاک کن اسرار از نقس دوئی

شهر دل آئین ببند آن شهریارم می رسد

تشنۀ نوش لبت چشمۀ حیوان چکندخفتۀ خاک درت روضۀ رضوان چه کند
آن که از خاک نشینانِ درِ اهل دل استتخم جم کی نگرد ملک سلیمان چه کند
هرکه گردید بدور حرم اهل صفاننگرد صف صفا قطع بیابان چه کند
لذت چاشنی عشق تو هر کس که بردعافیت میشودش درد تو درمان چه کند
گیرم ای شوخ دل سوخته با جور تو ساختبا جفای فلک و طعن رقیبان چه کند
عندلیبان چمن گل بشما ارزانیدل غمدیدۀ ما سیر گلستان چه کند
قوت بازوی عشق و دل مسکین هیهاتصید پیداست که در پنجۀ شیران چه کند
گیرم آن شه ز کرم داد مرا فیض حضوردل باین تیرگی و موجب حرمان چه کند

پای رفتار نمانده است و زبان گفتار

دیگر اسرار بجز ناله و افغان چه کند

آنشوخ که با ما بسر کینه وری بوداستاد فلک در فن بیدادگردی بود
کز نوخطش انگیخت بسی فتنه به عالمنبود عجبی آفت دور قمری بود
گفتی که بود سر و سهی چون قد دلبربر سر و کجا دستۀ گلبرگ طری بود
دارد به لبش نسبتی از لعل کی او رااعجاز مسیحی و کلام شکری بود
در طرف چمن دعوی همچشمی نرگسبا چشم سیه مست تو از بی بصری بود
تنها نه همین پردۀ ما را بدرد عشقآئین محبت ز ازل پرده دری بود
هر علم که در مدرسه آموخته بودمجز عشق تو بیحاصلی و بی ثمری بود
بر فرق نهیم این نمدین تاج که ما رادر ملک جنون داعیۀ تاجوری بود
از ملک ازل سوی ابدرخت کشیدمآری چکنم قسمت من در بدری بود

شهری پر از آیینۀ الوان نگریدم

اسرار بهر آینه در جلوهگری بود

گر راندیم ز بزم و شدی همنشین غیربر من گذشت لیک طریق وفا نبود
گلچین بباغ اندر و بلبل برون درخود رسم تازه ایست نخست این بنا نبود
ما آشیان بگوشۀ بامت گرفتهایمرحمی که ظلم صید حرم را روا نبود
کی یار هست چون من رند گدای رادر درگهی که راه نسیم صبا نبود
عمریست خاکسار به راهش فتادهایماو را ز ناز گوشۀ چشمی بما نبود

اسرار کام هیچکسی یار ما نداد

منصور وار تا که بدار فنا نبود

به محفلی که تو ای چون منی که راه دهدکه عرض حال گدا پیش پادشاه دهد
ز خلق بر درت ای شه پناه آوردماگر تو نیز برانی که ام پناه دهد
فتاده باز بشوخی و شی سر و کارمکه ملک عقل بیغما ز یک نگاه دهد
که نزد قامت او دم زند ز سرو چمنکه پیش طلعت او شرح حسن ماه دهد
حدیث زلف و رخش پیشه کن که دولت وصلدعای نیم شب و ورد صبحگاه دهد

ببارگاه جلالت که نیست باد صبا

که بر تو عرضۀ اسرار داد خواه دهد

زمین خوردازمیشدُردیچوچشمش پرخماری شدبچرخ افتادازآن شوری چوزلفش بیقراری شد
ز عشقش دلفروزان مهرومه چون مجمر سوزانهلال ازدرد شوق ابرویش زردو نزاری شد
به بستان صباحت سرگران اوراخرامی بودز شوق قداو ز اشک صنوبر جویباری شد
نمی یم دید از بحرغمش خون دردلش زدموجزسوزش کوه را داغی رسید و لاله زاری شد
نمودندازمی لعلش مخمر طینت آدماز آنمیچونعجینشدخاکهرگل گلعذاری شد
چوبست از سبزۀ خط بر رخش پیرایه آن نوگلطراوت میچکید ازسبزهاش باغ وبهاری شد
زچوگانش که شدگوی خمش سرهای جانبازانبروی گلرخان نقشی نشست ابروی یاری شد
چو زلفش شانه زد باد صبازان عنبر افشان باشدوزید از تا مویش نفخۀ مشک تتاری شد
ز بهرآنکه دست نارسایانرا کند کوتهعزازیلی شد از زلفش هویدا پرده داری شد
حقیقت چونکه پنهان مانداندر پردۀ غیبیدوبینان رامیان آمد سخنهاگیر وداری شد
بمیدان طلب چون دید جانبازی مشتاقانسرخود زاهد مسکین گرفت و در کناری شد
کسی راکوشدی همدم دم جانبخش عیسی دادبهر قلبی که زد خاک رهش کامل عیاری شد
مزن دم اردل و جان رهرواین وادی عشق استکجا دل درحساب آمد کجا جان در شماری شد
عقاب ار پر زدی اینجا نمودی پشه لاغراگرشیر ژیان آمد در این صحرا شکاری شد
چوحسنش جلوه ای کرد ازلباس حسن معشوقانفتادی یکطرف پروانه و یکسو هزاری شد

مدام از گردش چشم بتان ساغر زند اسرار

اگرچه پارسائی بودرند باده خواری شد

که انداین کاروان یارب چه کس میرفت و میآمدکه از روز ازل بانگ جرس میرفت و می آمد
زهی زان نور بی پایان خهی زانعشق بی انجامشهاب بیکران بیحد قبس میرفت و می آمد
شد از شرب نهان ما تو گوئی محتسب آگهکه بر دور سرای ما عسس میرفت و می آمد
ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو بازبسوی آن شکرلب چون مگس میرفت و می آمد
مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تنزبهر دیدنت جان چون نفس میرفت و می آمد
نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پرندنهاچو مرغی کودر اطراف قفس میرفت و می آمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابروخدنگ غمزهها ازپیش و پس میرفت و می آمد
همی می رفت و می آمد دلم دوش از طپیدنهاز غوغای سگت کآیا چه کس میرفت و می آمد

ره کویش همی پیمود اسرار و درش نگشود

بشد شرمنده پیش خود ز بس میرفت و می آمد

حسن رخی کان تراست ماه نداردگو بر رخش طره سیاه ندارد
این چه گیاه خط است وین چه گل رویخلد چو این گل چو آن گیاه ندارد
دُرکه نهان کرده ای بحقّۀ یاقوتجوهرئی را نبوده شاه ندارد
دل که بیغما ربودی از کف او جانغیر دو چشم خودت گواه ندارد
بوالعجبیهای عشق بین که مسخّرکرده جهان آن شه و سپاه ندارد
صبر و خِرَد دین و دل قرار و توانمبرده به حدّیکه سینه آه ندارد

ای صنم اسرار را مران ز در خویش

زانکه بغیر از درت پناه ندارد

به این لطافت و رو تازه ارغوان نشودباعتدال قدت سرو در جنان نشود
فرو تنی بهمه تن شده است پیشۀ منکه سجدهات چو کنم غیر بدگمان نشود
فشانم اشک چو باران ز دیده ای یارانخبر کنید که تا کاروان روان نشود
بآن رسید که آهی کشم ز سینه خویشکه با رقیب خود آن ایار مهربان نشود
دمی نبود که خون در دل شکسته منز دست یار و ز کردار دشمنان نشود
مگر که میکده را باز فتح باب کنندوگرنه کار گشائی ز آسمان نشود

بآه گرم خود آهن چو موم کرد اسرار

باو چسان دل سنگ تو مهربان نشود

دل بشد از دست یاران فکر درمانش کنیدمرهم زخم عجین از آب پیکانش کنید
شهسوارم میرود ای اشک راهش را ببندای سپاه ناله زود آهنگ میدانش کنید
گر رود از اشک سیل انگیز و آه شعله خیزشور محشر میشود یاران پشیمانش کنید
خسرو چابک سوارم عزم جولان کرده استمعشر عشاق سزها گوی چوگانش کنید
میستیزد فارس رد گون بما ای همدماناز خدنگ آه دلها تیر بارانش کنید
آن دل نازک ندارد طاقت فریاد و داددادخواهان دست خود کوته ز دامانش کنید
وادی غم هر کف خاکیش جانی یا دلی استرهروان ترک دل و جان در بیابانش کنید

طوطی گویای اسرار از فراقش تلخکام

زان لب شکر شکن در شکرستانش کنید

جهان گیرئی کز سیاهی برآیدز شمشیر ابروی ماهی برآید
هر افسون و نیرنگ کآید ببابلز جادوی زلف سیاهی برآید
جوانا مبر جور ز اندازه ترسمکه از سینه گرمی آهی برآید
چو افتاده ما را که کام دگرهااگر از تو گاهی نه گاهی برآید
تعلل چرا چون علاج دل ماترا ای مسیح از نگاهی برآید
به هر سوست گوش امیدم که شایدصدای درائی ز راهی برآید
چو کوهی است بار غمت بر دل زاربکوهی چسان پرکاهی برآید
مه چرخ بین هر شب و طالع ماکه ماهی برآید که ماهی برآید
عجب سرزمینی است کاخ محبتگدائی اگر رفت شاهی برآید

بتلخی دهد جان شیرینش اسرار

چو رفت از برت جان الهی برآید

پارسایان ریائی ز هوا بنشینندگر بخاک در میخانۀ چو ما بنشینند
پرگشایان ز کمانخانۀ ابروت سهامبگذشتند ز دل تا بکجا بنشینند
توشه حسنی و عار آیدت از من باریخسروان کی شده بارند و گدا بنشینند
پارسایان مژه را در حق چشم بیمارگو به محراب دو ابرو بدعا بنشینند
هست هر روزه اگر گرد رهت مرغ همایکی بفرق چو من بی سر و پا بنشینند
صوفی آسا دل و جان کسوت موسی طلبندگو که در حلقه آن زلف دو تا بنشینند
راست شو ساقی و بر رغم مخالف می دهتا جوانان عراقی بنوا بنشینند
سبزپوشان خط لعل اگر رحم آرندبر لب آب بقا کام روا بنشینند
طایرانی که پریدند ز طرف بامتکی ببام حرم و باب صفا بنشینند
جلوه ای ده سخن اسرار که در کتم خفاشاهدانی بچنین حسن چرا بنشینند

هر در اسرار که بر روی دلت بر بندند

کشش سلسلۀ دهر بود آنی چند

بمن گر یک نظر آن ماه زیبا منظر اندازدبه پای انداز نظاره تن زارم سراندازد
صبا آمد عبیر افشان تو گوئی آتشین رویمززلف عنبرینش عودی اندر مجمر اندازد
ندانم تا بکی گردون خلاف طبع ما گرددخدا این چرخ کج رفتار از گردش دراندازد
بلندی چون دهند اجرام علوی از حضیض او راکز اوج التفاتش چشم لطف دلبر اندازد
نه کام از گردش گردون نه رامم گردش چشمیچه شد ساقی که باری گردشی در ساغر اندازد
چو ما را آتشین رویت گلستان ارم باشدخلیل آسا دلم خود را بروی آذر اندازد

دهد جانرا بباد اسرار اگر باد سحرگاهی

ز روی شاهد اسرار آن برقع براندازد

خورد چشم سیهت خون مسلمانی چندکرد ویران نگهت خانۀ ایمانی چند
مژه گان نیست چه آورده ز بهر قتلمکافر چشم سیه مست تو پیکانی چند
آن نه دندان بودت درج بدرج گوهرسفته حکاک ازل دُر درخشانی چند
گیسوی تست مسلسل شده یا بهر دلی استپی تحریک جنون سلسله جنبانی چند
دُر گوش تو و از دُر عدن معدنهالعل نوش تو و ار لعل و گهر کانی چند
کسوت ماتم حسنت چو بنفشه خط شدشد چو پیراهن گل چاک گریبانی چند
بیمحابا مرو از زلف دلاراش نسیمترسم آزرده کنی زخم پریشانی چند
نیست دستوری آنم که ز دل داد زنمورنه بر هم زنم افلاک ز افغانی چند
بت پیمان شکن عهد گسل یادت بادکه بدل بست سر زلف تو پیمانی چند
تا که دادی تو سر زلف دلاویز ببادرفت بر باد از این غصه دل و جانی چند

بر خیال رخ آنماه درخشان همه شب

دارد اسرار ز اشک اختر رخشانی چند

ما ز میخانه عشقیم گدایانی چندباده نوشان و خموشان و خروشانی چند
ای که در حضرت او یافتۀ بار ببرعرضۀ بندگی بیسر و سامانی چند
کای شه کشور حسن و ملک ملک وجودمنتظر بر سر راهند غلامانی چند
عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدلعاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند
سخن عشق یکی بود و لی آوردنداین سخنها بمیان زمرۀ نادانی چند
آنکه جوید حرمش گو بسر کوی دل آینیست حاجت که کند قطع بیابانی چند
زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروشخورده بینها است در این حلقه و رندانی چند
نه در اختر حرکت بود نه در قطب سکونگر نبودی بزمین خاک نشینانی چند

ای که مغرور بجاه دو سه روزی بر ما

رو گشایش طلب از همت مردانی چند

یار با ما بیوفائی میکندبی سبب از ما جدائی میکند
میکند با آشنا بیگانگیبا رقیبان آشنائی میکند
راه مردم میزند گیسوی اوشمع رویش رهنمائی میکند
کاسۀ گردون بکف بگرفته مهروز فروغ او گدائی میکند
رهزن چشمش بمحراب ازفسونعابد آسا پارسائی میکند
ذیل ظلش را مبادا کوتهیطالع ما نارسائی میکند
زاهداردردی کشد از جام ماترک این زهد ریائی میکند
کی ز مفتاح خرد بابی گشودعشق او مشکل گشائی میکند

بر امید اسرار رو کانجام کار

کار خود سرخدائی میکند

گل رنگ نگار ما نداردبوی خوش یار ما ندارد
زیباست چمن ولی صفائیبی لاله عذار ما ندارد
در در صدف نگوئی این بحرچون دُر کنار ما ندارد
نغز است ربیع و لیک آنیچون تازه بهار ما ندارد
گل سر بکمند او نهادهاو میل شکار ما ندارد
عمری است که از برش پیامیپیکی بدیار ما ندارد

اسرار ز دست شد دل و یار

فکر دل زار ما ندارد

گر آسمان دو سه روزی بمدعا گرددبود که گوشه چشمی بسوی ما گردد
نشستهام برهت روز و شب بامیدیکه خاک راه توام بلکه توتیا گردد
اگر تو زهر چشانی مرا بود تریاقوگر تو درد رسانی مرا دوا گردد
ز غنچه لبش ار عقده دلم نگشادکیم نسیم بهاری گره گشاه گردد

همین نه بلبل دستانسرایت اسرار است

که بر سراغ تو در هر چمن صبا گردد

در دل از شمع رخش انجمنی ساختهاندبی گل و سنبل و نسرین چمنی ساختهاند
از کران ازلی تا بکران ابدیدرج در کسوت یک پیرهنی ساختهاند
وه چه عقد النظری نی نی سرالسر استجز یکی نیست چسان ما و منی ساختهاند
شد تجلی جلالی سبب مظهر قهراین دوبینان ز چه رواهرمنی ساختهاند
ملک حسن بدل بست بر اورنگ جلالبنگر اهرمنان ما و منی ساختهاند
ساعتی هجر تو بر درد کشان دردتدوزخی نی نی دوزخ شکنی ساختهاند
یوسفی بوکه درآید ز تک این چه طبعاز توسل به بزرگان رسنی ساختهاند

کشف اسرار چو آئین زانروی است

که نقاب رخ اسرار تنی ساختهاند

هر آنگو دیده بگشاید براو چشم از جهان بنددز جانیکسر برید آنکس که دل بر جان جان بندد
مخوانم زان قد و طلعت بسوی طوبی و جنتبلی جائی که او باشد که دل بر این و آن بندد
مه من سر بسر مهر است نبندد در بروی کساگر بندد همان آتش بجان آن پاسبان بندد
در میخانه خواهد محتسب بندد بفصل گلبپای داوری میرم که دست این عوان بندد
گره افکنده در کارم بتی کز اشک گلنارمگره ها ساحر چشمانش بر آب روان بندد
فغان عالم آشوبم نماید رستخیز حشراگر سیل دو چشمم ره نه بر خیل فغان بندد

همین نی چشم بد از یار کند عقدالنظر اسرار

که از سر دهان او رقیبان رازبان بندد

دل نبود آن دلی که نه دله باشدمشغله را کن یله مشعله باشد
نامۀ حق است دل بحق بنگارشنیست روا پرنقوش باطله باشد
گام بره چون زنی که در پی کامیپای تو چوبین ورله چیچله باشد
بعد مسافت اگرچه در ره او نیستتا سر کویش هزار مرحله باشد
نی ز ملک چو نشان و نی بفلک پویره بسوی او نفوس کامله باشد
روح که قدسی نگشت و نفس که ناطقروح بخاری و نفس سائله باشد
سلسله باید همین ز گیسوی دلدارنغز جنوبی که اینش سلسله باشد

زیب ندارد مگر بعشق جهانسوز

خلوت اسرار اگر چه چل چله باشد

بر دلم قهر و رضای تو لذیذبر تنم رنج و شفای تو لذیذ
همه اطوار تو زیبا و پسندفرق سر تا کف پای تو لذیذ
خواه مهر از تو رسد خواه جفامهر تو نغز و جفای تو لذیذ
چه بسازی چه بسوزی سازیمچه ولا و چه بلای تو لذیذ
نسبتم را بسگ در گاهتخواه لاخواه بلای تو لذیذ
گر برانی ز درت ور خوانیخود تو دانی همه رای تو لذیذ
چه گذاری چه نوازی حکمیمانی و جمله نوای تو لذیذ
زهر از دست توام نوش بوددرد یعنی که دوای تو لذیذ

از تناسب بر اسرار اسرار

زان لب نکته سرای تو لذیذ

سر که ندارد ز تو سودا بگوردیده که بیند نه بروی تو کور
نی چه خطا رفت کدامین سراستکز نمک لعل تواش نیست شور
جمله عوالم بتو باشد عیاننور رخت گشته نهان از ظهور
دیدۀ خفاش چه و نور مهرطاقت پروانه چه ونار طور
مرده دلاقبر تن خاکی استزنده شو از عشق و درآی از قبور
زین ملکاتت چه ملکهاچه ملکتبرز ذاحصل ما فی الصدور
این که برت نور شد از ظلمت استقاعدۀ باسر مخروط نور
مایۀ ظلمت ز صور دور کنتا شنود گوش دلت نفخ صور
ای که شنیدی که از او نیست شررمز بآنست که نبود شرور
ز اینۀ دل اگرت رفت زنگزنگیت اندر نظر آید چو حور

از دل خود دیدنش اسرار جوی

خیر ز یاذاتک فقد المزور

جاء الصبا بعطر ریاحین و الزهراز زلف یار میرسد این باد مشک اثر
پیک خجستۀ مقدم فرخنده مرحبااهلا حمام کعبة لیلای ما الخبر
در آرزوی سر و قد خوش خرام اوالقلب طول عمری فی دربها انتظر
آدم باین جمال نیامد باین جهانحوراء جنة هی ماهذه بشر
ساقی بیاد روی صبیحی صبوحی آرقد شوشت نسیم صبا طرة السحر
تا کی نهان بمشرق خم آفتاب میگاه الصباح یسفر و الدیک قد نعر
آن می که آب خضر هوادار درد اوستآن می که نور موسی از آن یافت یک شرر
مشکوة دل فروغ ز مصباح باده یافتان او مضت ز جاجتها یخطف البصر

می سدفکر فاسد یاجوج مفسد است

اشرار ارض قلبک اسرار لاتذر

پروردۀ میناکشی چشم سیه مستش نگرواندر فن عاشق کشی حسن زبردستش نگر
از بهر قتل عاشقان مژگان او ناوک زناناز قامتش تیر و کمان ز ابروی پیوستش نگر
شد خونخوری آئین او کس جان نبرداز کین اوتا ساعد سیمین او رنگین بخون دستش نگر
چون ماهی در خون طپان هردم هزاران دل وجانزین بحر عشق بیکران افتاده در شستش نگر
در پیش آن بالابلند سروچمن برخود بخندای باغبان اغماض چند سرو و قد پستش نگر
تنها نه از من برده دل آن رشک خوبان چگلهر مرغ دل زان نغز گل لغزیده پابستش نگر
جلداست و چابک در جفا پس سرگران اندر وفادر قتل ارباب صفا چالاک و تر دستش نگر
ابرو و زلف مه جبین محراب و زناری قرینتقریب کفر از دین ببین توحید و سربستش نگر

ای خیر مطلق ذات تو نفی از توهم اثبات تو

با آنکه صد ره مات تو اسرار شد هستش نگر

رخ است این یا قمر یا آتش طورچه روی است این تعالی خالق النور
بیاض چهرهات چون صبح روشنسواد طرهات چون شام دیجور
نمکندانی است یاقوتی دهانتنمکپاش دلم بر زخم ناسور
اگر زلفت نبودی پای بندمبعالم میفکندم از لبت شور
فرأدی طاعت و القلب قاطنجبینی سائر و القلب مأسور
ز صاف می نصیبی هست دردیاذالمیسور لم یسقط بمعسور

خراب لعل میگونی است اسرار

مپندارش خراب آب انگور

گل می دمد ز شاخ و وزد باد نوبهارساقی تفقدی کن و جامی ز می بیار
در کشتزار حسن رخش سبزه میدمدرخش نظر بر آن بتفرج بسبزه زار
یک صفحه از صحیفۀ حسنت بود بهشتدر باب شرح وصل تو فصلی است نوبهار
دریای خون بسینۀ ما موج میزندمنعم مکن ز گریه که نبود باختیار
محرم نبود مردم چشمم به روز وصلشد دیده دجله ها که رود غیر برکنار

از سرّ آن دهان همه اسرار شد و جود

زان سبزه زار خط بشد این خطه سبزوار

ریزد عرق ز روی تو یادانه گهرام حل فیک عقد ثریا علی قمر
نور الجبین ام هو بالطور مضئةزلف است بر عذار تو یا عود بر جمر
سرو قباپوش خطائی کند خرامدر الدموع حیث خطا طرفنا نثر
طاق است ابروی تو در آفاق بس بلندوتر قسیکم فاصابت بلا و تر
ای آنکه تیر چشم تو از سر خطا نرفتفی شرعکم بای خطآء دمی هدر
بر حال من بسوخت دل دشمنان منمالان من حوی کبدی قلبک الحجر
درویش بینوایم و تو پادشاه حسنکلم فما یضرک لوفزت بالدرر
زین آستان مخوان به پناه دگر مراذر نی علی ذراه فمادونه و ذر
محمل مبند بر شتر ای ساربان دوستیارکب اسبلت عبرانی فما عبر

اسرار عشق هرچه نهفتم نداد سود

آخر ز هفت پرده بشد اشک پرده در

ای شعله رخ آتش بدلم در زدۀ بازیاقوت لب از خون که ساغر زدۀ باز
زینسان که تو طرف کله از ناز شکستیبر افسر خورشید فلک برد زدۀ باز
دیگر چه خطا دیدۀ ای آهوی چین چونوحشی صفت از سرزدۀ سرزدۀ باز
تر کردۀ از خون شهیدان لب لعلتداغی بدل لالۀ احمر زدۀ باز
زان آتش رخسار و زان غالیۀ زلفآتش بدل و عود بمجمر زدۀ باز
ای آنکه تو بر تارک اخترزدۀ گامبر لطف تو است دیدۀ اختر زدۀ باز
بر همزدۀ رشتۀ جمعیت دلهاچون شانه بر آن زلف معنبر زدۀ باز
شیرین ز شکرخنده کنی کام جهانیای غنچه دهان خنده بشکر زدۀ باز

اسرار ز نظم تو چکد آب لطافت

گویا که در آن آب و هوا پر زدۀ باز

غم از حد برونی دارم امروزدل لبریز خونی دارم امروز
فراق آمد زمان وصل سرشدچه بخت واژگونی دارم امروز
قدی همچون الف ز آغوش جان رفتز غم قد چو نونی دارم امروز
چونی هر استخوانم درنوائی استچه ساز ارغنونی دارم امروز
ز ناخن تیشهام در سینۀ کوهبپیشم بیستونی دارم امروز
ز تحریک مه محمل نشینمنه صبری نی سکونی دارم امروز

بسر اسرار از سودای زلفش

زده شور و جنونی دارم امروز

در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوسآری ندیده دیدۀ شاهین کند صید مگس
نی سودی اندر پیشه هانی حاصلی ز اندیشههاعشقی بروی کار بر حق سخن اینست و بس
ای دلبر بی مهر من بیمهر رویت ذره سانسرگشته و بیچارهام ای چارهام فریاد رس
مردیم در کنج قفس وز گردش وارون چرخصدرخنه دردل هست ونیست یگرخنۀ دراین قفس
رسمی است میگیرد عسس درهردیاری مست رالیکن بملک عاشقی این مست میگیرد عسس
نبود عجب کاید نفس با آن که کشتی صدرهمتا سوی دل بویت برد از سینه میآید نفس
ای باغبان چون ساختی گل را جدااز عندلیبباری نسازد همنشین بانوگلم هر خار و خش

سر در گریبان کردهام با خویش باشد سرمن

تار از دل افشا کنم کو محرم اسرار کس

غم عشقی ز نشاط دو سرا ما را بسصحبت بیدلی از شاه و گدا ما را بس
تو و بر مسند جم جام زدن نوشت بادمسند خار و خس جام بلا ما را بس
تکیه بر بالش عشرت زدن ارزانی غیرخشت در زیر سر و فقر و فنا ما را بس
نیستم در خور لطف طمع از حد ببرمدو سه دشنام بپاداش دعا ما را بس
خون شد از رشک دلم شانه بزلفش که کشیدروز و شب عربده با باد صبا ما را بس
ملک الحاج و ره کعبه که در ملت عشقطوف این کوی خوش آئین و صفا ما را بس
تاجر عشقم و سرمایۀ من دین و دل استگلرخان نقد یکی عشوه بها ما را بس
درد عشق تو چه سنجیم بقانون شفاکز اشارات دو ابروت شفا ما را بس

هرکسی در کنف دولت صاحب جاهیست

دل قوی دار تو اسرار خدا ما را بس

بدیدم آنچه در هجر جمالشخداوندا نبیند کس مثالش
به کنج خلوت هجران شب و روزتسلی میدهم دل با خیالش
بود دوزخ زهجرانش کفایتبود فردوس رمزی از وصالش
حرام است از چه قتل بی گناهانبشرع عاشقی کرده حلالش
زمی ساقی بما دردی ببخشاینیم گر درخور صاف زلالش
مگر مه شد مقابل با تو کافتادکلف بر چهره او را ز انفعالش
خرابم کرد اگر چشمش نگهدارخداوند از آسیب و زوالش
نمیپرسی که مرغی بود ما راگرفتار قفس چونست حالش

بهشت آندم بهشت از دست اسرار

که دید آدم فریب آن دانه خالش

مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرشیا رب از چرخ جفا پیشه چه آمد بسرش
عهد کردم که بروبم بمژه میکدههاگر غریبم بسلامت برسد از سفرش
ای صبا گر روی از خطۀ چین زلفشپرسش دل بنما بلکه بیابی اثرش
حال دل عرضه نمائید بر پیر مغانتا مگر یاد کند وقت دعای سحرش
بامیدی که سفر کردهام آید روزیدمبدم آب زند چشم ترم رهگذرش

تا که اسرار بیابد دل گمگشتۀ خویش

کرده نذر سگ گوئی همه لخت جگرش

دوش بگوشم رساند نکتۀ غیبی سروشغبغب ساقی ببوس قرقف باقی بنوش
در همه جا با همه دیده بدلدار دوزاز غم عشقش بگو در ره وصلش بکوش
سینه بجار غمش تا بتوان میخراشبهر گل عارضش تا بتوان میخروش
جز ره مهرش مپوی غیر حدیثش مگویشارع میخانه جوی سبحه بساغر فروش
تاز تو باشد اثر نبود از آنت خبرنیست در این ره بتردشمنی از عقل و هوش
بر سر کوی فنا سرخوش و رندانه روقفل خموشی بلب وزتف جان دل بجوش
نقد بلا کآورند بر سر بازار عشقگر بستانند خیز جنس دل و جان فروش
بر در پیر مغان باش کمین بنده ایدست ادب بر میان حلقۀ فرمان بگوش
غاشیۀ دولتش خیل ملایک کشندهرکه بجان میکشد بار دلی را بدوش
مشرب رندی کجا مرتبۀ زهد کوطعن برندان مزن زاهد خودبین خموش
چون ز نکوجز نکو ناید و یک بیش نیستهیچ نکوهش مکن دیدۀ بد بین بپوش

بندۀ احرار شو طالب دیدار شو

واقف اسرار شو پند وی از جان نیوش

مه آیینه داری است از طلعتشقیامت نموداری از قامتش
صفای ارم نزهت باغ خلدهمه مستعار است از صفوتش
ملیحان و کان ملاحت تمامبود زیر بار حق نعمتش
بقد سر و آزاد در بندگیشیکی خانه زادیست در ساحتش
همانا که یعقوب در پیرهنشنیده است یک شمه از نکهتش
ببزمش دلاشمع نامحرم استکجا باریابی تو در حضرتش

ز بس داغش اسرار دارد بدل

نروید بجز لاله از تربتش

کم اسی صیاد فی جوالقفصقل لنا حتی متی تحسوالقصص
روی آزادی ندیده دیدهامکیف قیدمنه صید ما خلص
موزیم او ندی ماذا بدابدرتم لوافساما ذانقصص
قال ابذل مهجة ها نظرةایها المستام بشری ارتخص
دفتر دانش ببحر عین شویفیه صفر کف جهرلم بغص
دع اساطیرا مسامیر الصماخعشق کو عشق آن بود احسن قصص
گام در میدان نه و گوئی بزنانتهر یا فارس القلب الفرص
ای زده پراندر این آب و هوااصح فالا شراک نصیب للقبص

دیدۀ اسرار مپسند هر جمیل

جملة من عکس ذی الحسنا حصص

ز جهان بود وجود تو غرضگل عرض بوده و بود تو غرض
گرچه مسجود ملک شد آدمبود از آن سجده سجود تو غرض
زین همه شاهد و مشهود بودذوق را شهد شهود تو غرض
گرچه دستان زن گل شد بلبلداشت در پرده سرود تو غرض
آنچه کالاکه در این بازار استهست سرمایه و سود تو عرض
بزم آرا و چمن پیرا رادر دو کون است و رود تو غرض

گرچه نعت گل و نسرین میگفت

داشت اسرار درود تو غرض

دمیده بر رخ آن نازنین خطبنفشه سان بگرد یاسمین خط
جهان گیرد بخط دور لعلشسلیمان است و دارد برنگین خط
ببین جوشیده بر سر چشمۀ نوشمثال مور گرد انگبین خط
نکرده تا نوشته کلک تقدیررقم بر صفحۀ روی چنین خط
برای حفظ او دست خداوندرقم کرده بر آن لوح جبین خط
چو خطت کلک مانی کم کشیدهنبسته اینچنین نقاش چین خط

بود سرخط آزادی اسرار

ویامنشور نیکوئی است این خط

افسردگانیم از باده کوشطتا دروی افتیم غلتیم چون بط
غم لشگر انگیزد وران بلاخیزکو جام و ساقی کو عود و بربط
آفاق دیدم انفس رسیدممن ذایدانیه ما شفته قط
صدچون سروشش حلقه بگوششناخوانده او لوح ننوشته او خط
جانان و جانم جان و روانمنی بلکه اعلق نی بلکه اربط
جنات و انهار باوصل دلدارآن غبن افحش وین ربح اغبط

اسرار جز نام فی وان دلارام

آغاز و انجام هم بلکه اوسط

هزاران آفرین بر جان حافظهمه غرقیم در احسان حافظ
ز هفتم آسمان غیب آمدلسان الغیب اندر شان حافظ
پیمبر نیست لیکن نسخ کردهاساطیر همه دیوان حافظ
چه دیوان کز سپهرش جم دیواننموده کوکب رخسان حافظ
هر آندعوی کند سحر حلال استدلیل ساطع البرهان حافظ
ایا غواص دریای حقیقتچه گوهرهااست در عمان حافظ
نه تنها آن وحسنش درنظر هستطریقت با حقیقت آن حافظ
بیا اسرار تا ما برفشانیمدل و جان در ره دربان حافظ

به بند اسرار لب را چون ندارد

سخن پایانی اندر شان حافظ

شمع رویش چو برافروخت ببزم ابداعهمچو انجام در آغاز یکی داشت شعاع
تافت بر طلعت ساقی پس از آن بربادهآمدی مجلسیان را بنظر این اوضاع
جلوه یکتا و مجالی بودش گوناگونهست در عین تفرد به هزاران انواع
نبود بیش ز یک پرده نوای عشاقبر مخالف ره این راست نیاید بسماع
نور و نار و گل و خار از ره هستی است یکیبشنو این کان سخنان دگر آرند صداع
فتنهها آمده از سر میانت بمیاناز میان پرده برانداز و برانداز نزاع
این جهان چیست که کس زهدبورزدارویبس کساد است ببازار تو اینگونه متاع
ای که جوئی در دلدار بیا بر در دلوی که پوئی ره اسرار بکن خویش وداع

ای که جوئی در دلدار بیا بر در دل

وی که پوئی ره اسرار بکن خویش وداع

جدا شد از بر من یار گلعذار دریغدریغ از ستم چرخ بیم دار دریغ
نمود ساکن بیت الحزن چو یعقوبمربود یوسف من گرگ روزگار دریغ
چمن شگفت و مرا عقدۀ ز دل نگشودگلی نچیدم و بگذشت نوبهار دریغ
معلمی که ورق پیش من نهاد آغازنوشت بر سبق من نخست بار دریغ

میان دایرۀ غم چو نقطهایم اسرار

تمام عمر گذشتی بدین مداردریغ

ساقی بیا که عمر گران مایه شد تلفدایم نخواهد این در جان ماند در صدف
طفلی است جان و مهد تن او راقرارگاهچون گشت راهرو فکند مهدیک طرف
در تنگنای بیضه بود جوجه از قصورپر زد سوی قصور چو شد طایر شرف
ز آغاز کار جانب جانان همی روممرگ ار پسند نفس نه جانراست صد شعف
تابی ز آفتاب بخاک آمد از شباکخود بودی آفتاب چو شد پرده منکشف
انگشت بین که جمره شد و گشت شعله ورپس در صفات نور شد آن نار مکتشف
کرد آفتاب باده تجلی در انجمنقد کان من سنائها الارواح یختطف
موسی جان ز جلوه شدش کوه تن خرابولی بوجهه هو ذاالشطر و انصرف

اسرار جان کند ز چه رو ترک ملک و تن

ببند جمال مهر جلال شه نجف

ای بکوی عافیت برداشته آهنگ عشقبین عقاب عقل را چون صعوه ای در چنگ عشق
ای بلی گوی صلاخوان سرخوان بلاجان بکن بدرود بین منصورها آونگ عشق
جان و ایمان عقل و دانش کی بیاید در حسابچون نهد در شه نشین بزم دل اورنگ عشق
مرد رزم و عشق شیرافکن نه ای یکسوی روای خرد آزرمی آخر تو کجا و جنگ عشق
گر بود بهرام گردد رام زین صمصام سامور بود هوشنگ باشد بستۀ اوشنگ عشق
ای که میخوانی ز عشقم سوی جنات و قصورکی نعیم هر دو عالم می شود همسنگ عشق
اوست اندر هر مقامی گر عراق و گر حجازراست شو تا بشنوی از هر نواآهنگ عشق
هست در معنی و صورت معنی بیصورتشجلوه در هر رنگ دارد صورت بیرنگ عشق
آن که فرمود اطلبوا العلم ولو بالصین نمودکز نگارستان ببین آن موزج ارژنگ عشق

شو تهی از خود چونی اسرار مینوش و نیوش

نغمه داوُود در عشق و دود از چنگ عشق

نقش دیوان قضا آیتی از دفتر عشقآسمان بی سر و پائی بود از کشور عشق
نه همین سینه بر آتش زدۀ اوست خلیلکه بهرگوشه بسی سوخته از آذر عشق
شرر سینۀ ما گر چه گرفتی آفاقبا همه سوز بود اخگری از مجمر عشق
آب حیوان که خضر زندۀ جاویداز اواستهست یکقطره ای از چشمۀ جانپرور عشق
میزند قهقهه بر مسند جمشید کسیکوشد از خاک نشینان گدای در عشق
میرساند به مقامی که خدایش داندبیخودی را که گذارند بسر افسر عشق
مظهر عشق نه تنهاست مقامات ظهورکانچه در ممکن غیب است بود محضر عشق
طایر عشق همافر همایون بال استقاف تا قاف وجود است بزیر پرعشق
هرچه او معبر هستی است بود معدن عشقهرچه او مظهر حسن است بود مصدر عشق
عشق ساری است خدارا چو حقیقت نگرینیست انجامش و هم نیستی آمد سرعشق
نشود هم به دم صبح قیامت هشیارهرکه زد از کف ساقی ازل ساغر عشق

تاج اسرار علی قطب مدار عشق است

او بود دایره و مرکز او محور عشق

دل هیکل توحید است دل مظهر ذات حقدل منبع تجرید است دل مظهر ذات حق
دل عرش مجید او دیدش همه دید اوکو دید و ندید او دل مظهر ذات حق
تختی بصفات شه کی بود و که شد آگهجز درگه این خرگه دل مظهر ذات حق
دل صورت ذات او مجموع صفات اوبل فانی و مات او دل مظهر ذات حق
چه ذره چه مهر و مه چه دره چه که چه مهکل مظهر دل ای شه دل مظهر ذات حق
مسجود وصفی این دل خود کنزخفی این دلخود آیه وفی این دل دل مظهر ذات حق
تعلیم همه اسمآء بس نی به تعلّقهادریاب تحقق را دل مظهر ذات حق
تن را بنگر تنها طول و سمک و پهنابوئید ببرزن ها دل مظهر ذات حق
یا گاو سفالینی بی باده رنگینیگلگون و نه شیرینی دل مظهر ذات حق
تن مذبله ای باشد بیدل دله ای باشدآخر یله ای باشد دل مظهر ذات حق

اسرار بر اغیار افشا منما اسرار

با اهل حقیقت یار دل مظهر ذات حق

هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تکتا بگذری ز دانش اسما تو از ملک
گر ترک نفس گیری و فرمان حق بریفرمانبرت شود ز سما جمله تا سمک
دُر گران عشق بدست آر ار کسیورنه چه سود خرقه و دستار با حنک
در این مس بدن زر خالص نهاده حقآنکس شناسد آنکه کند قلب خود محک
دادت چهار دور چو اندر گلت سرشتیکقبضه از عناصر و نه قبضه از فلک
چون خاک و جان پاک قرین میشود به همبر نه رواق گام نهد بلکه بر ترک
آنموزجی که هفت کست در وی اندرستخواند آنکسی که حرف خودی را نمود حک
کوشش نمای تا نگری از همه جهانوجه نگار باقی و باقی و ماهلک

در جملۀ مراتب اعداد لایقف

نبود به پیش دیدۀ اسرار غیریک

به تیغم گرنمائی سینه صد چاکفوادی یبتغیک القلب یهواک
تو هرگز گر نمیآری ز من یادفانی طول عمری است انساک
ز سر تا پا همه حسن و ملاحتتعالی من بهذا الحسن سواک
ترا سرو چمن گفتن زهی ظلمومابدر الدیاجی منک حاشاک
شکفت از طلعتت ما را بهاریو صبح طالع لی من محیاک
سرت را از وفاداری که پیچیدبقتلی من بغیر الذنب اوصاک
بکویت راه پیمودن که یابدبباب القصر اذ کثرت قتلاک
نیائی ساعتی ما را ببالینوانت الساعة ایان مرساک
عزیزا مصر جان جای تو باشدفما الباسآء ما اکرمت مثواک

همی گوید مدام اسرار نومید

متی تدنوا وانی این القاک

ای که ریزی بدل ریشم از آن حقه نمکحقه بازی ز دهان تو بیاموخت فلک
جلوه گر چون بخرامی تو بود ذکر ملکبهر پاس تو زهر چشم یداللّه معک
یک طرف ریخته از بی گنهان خون و ز مکریکسو آویختۀ از طره چو زهاد حنک
من دریغ آیدم آلوده شود دامن توزاهدا از در میخانه برو دور ترک
گر تو با سرو قدان رخش ملاحت تازیچرخ بهر تو زند کوس که السبعة لک
دل ز من برده شه کشور حسنی که برشنام خوبان همه از دفتر خوبی شده حک
شعله خوئی بمن خاک نشین آبی دادکه بدیدم می و ساقی و صراحی همه یک

خال بر صفحۀ رخسار تو مانندس سماک

دل اسرار طپدزان چوشب است و توسمک

زدی مشاطهات شانه به سنبلکه میآرد صبا بوی قرنفل
ببین از ناب می بر عارضش خویچو شبنم صبحدم بنشسته بر گل
چه سازم با دلی کورا نباشدنه تاب التفات و نی تغافل
زدندی خوشه چینان تو آتشمرا در خرمن صبر و تحمل
چو گلشن را کند تاراج کلچینچه باشد حالت بیچاره بلبل
حکیما ای محال اندیش بنگربدور عارضش ز اشگم تسلسل
به پاداش دعایم ناسزا گفتتذللنا له زاد التذلل

چو میدانی دعای درد اسرار

چرا در چاره اش داری تعلّل

چه شوری بود یاران بر سر دلز غم گوئی سرشته پیکر دل
نریزد ساقی بزم محبتبجز خوناب غم در ساغر دل
بجز سوزش نسازد هیچ باطبعگلستان خلیل است آذر دل
بر آتش پارهها برمیفشاندمگر بال سمندر شد پر دل
نشد افسرده ز آب هفت دریاچه آتش بود اندر مجمر دل
حمل جز برج ناری نیست گوئیاثر هم جز وبال از اختر دل

بسوز نار دوزخ خندد اسرار

جهدگر یک شرار از اخگر دل

فلک دوران زند بر محور دلوجود هر دو عالم مظهر دل
اگر اکسیر درد عشق خواهیبیا شو از گدایان در دل
هر آن کالا که در بازار عشق استبجو سرمایهاش از کشور دل
هر آن نقشی که بر لوح از قلم رفتنوشته دست حق بر دفتر دل
سرشته عشق پاکان در نهادشکز اصل پاک آمد گوهر دل
جهان معنوی دل را اسیر استز فر عشق باشد افسر دل

چرا این مرغ دل پرد بهر شاخ

چو هست اسرار یار دل بر دل

ای قامت تو سرو لب جویبار دلوی طلعت تو صورت باغ و بهار دل
افکنده عقد زلف تو در کار جان گرهدر طرۀ تو تیره شده روزگار دل
گو نگهتی ز گیسوی مشکین او صباکز حد گذشت بر سر ره انتظار دل
نی از وصال خرم و نی از فراق خوشافتادهام بورطۀ حیرت ز کار دل
دنیا و دین و جان و خرد میدهد ببادبیچاره آن فلک زده کوشد دچار دل
دیدم برت چو خواری دل عزت رقیبگشتم ز بیوفائی تو شرمسار دل
خون می خورد دل و همه سرخوش ز جام تونبود روا بدور تو اینسان مدار دل
رفت از برو قرار ببزم رقیب کردبا زلف بی قرار تو این شد قرار دل
این لخت دل به پیش سگش هم نیفکنددیدی چقدر بود برش اعتبار دل
گفتی که دل بطرۀ خوبان مده چه سوداکنون که رفت از کف من اختیار دل
اسرار موج بحر محبت بیفکندآخر در نگار دل اندر کنار دل
هست در سینه سل بدیده سبلزین طعامی که کرده خصم دغل
گه شدش یوم لیل و لیلش یومبوم آسا زهی ضلال و زلل
گه ز امکان برد بواجب پیگه نهد از حدوث طرح جدل
آنکه از هستیش نمود اثباتبیند امکان حدوث وضع علل
آنکه لیل و نهار با لیلی استبنگرد کی بربع و دمنه و تل
نی چگویم چه جای اثبات استهست اثبات ماسوی اعقل
هستی سازج است ووحدت صرفدونماید بدیدۀ احول
یک مسمّی است خرفه کش خوانندبلبن و برفه بر بهن بوخل
عین ما عین غیر از ره عینبصل از هستی است عین بسل
هیچ تغییر نیست در معنیگرچه صورت همی شود مبدل
گرچه نبود مثال هستی و هستترک تمثال بیمثال امثل
لیک وهم و خیال را قوتیگر رسانی چو عقل هست اعدل
کان و ارکان و جن و انس و فلکملک و دیو و تاوک و تاول
گر بپوئی تو هر عدد را نیستجز یکی در قوامشان مدخل
نقطه شد خط و خط بسیط و بسیطبه بسیط و بمؤتلف منحل
باز در کسوت و حروفش بینابتث و ابجد ایقغ و ادبل
خواهی ار سر لوح بشناسیتا شود مشکل تو از این حل
نصف کن لوح و یک نگاه بکنضرب در ضلع و ضلع نیم افضل
وفق ضلع مربعات نگرهمچو آب بقا بهر جدول
همه اطوار وفق بین اضلاعچون شئون خدای عزوجل
آن و رسم زمان بی سر و بنآن سیال و آن نه آن مفصل
مشعل آتشی بدور اندازکه کند رسم دایره مشعل
قطره خطی شود ز سرعت سیرچون شود از محیط خود منزل
عکس را گر بری بصد مرآتعکس آخر بود همان اول
کان کسانی که خالی از عشقندهم کالانعام بل هی بل اضل

هرکرا در سر است عشق اسرار

سر هذا لحدیث عنهم سل

دهید شیشۀ صهبای سالخورده بدستمکنون که شیشۀ تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودمبتار چنگ زدم و چنگ و تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من ز جلوۀ ساقیخدا نکرده مبادا فتد پیاله ز دستم
مرا به گل چه سر و کار کز تو بشکفدم دلمرا بباده چه حاصل که از نگاه تو مستم
بخود چو خویش بگویم توئی ز خویش مرادماگرچه خویش پرستم ولی زخویش برستم

نداشت کعبه صفائی به پیش درگهش اسرار

از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم

ترا چون مهر با غیر است و اسرار نهانی همبرو ارزانی او باد این لطف زبانی هم
مرایکجرعه می از دستت ای ساقی بسی خوشترز شهد شکر مصری ز آب زندگانی هم
چونقش صورت زیبندهات ای رشک مهرویاننبسته خامه نقاش چین و کلک مانی هم
رخت را جام جم گفتند و هم آیینۀ حق بینخطت تعویذ جان خواندند خط سبع المثالی هم
مرا از آتش هجران خود در اینجهان سوزیاگردلبر توئی فردا بسوزی آن جهانی هم
گدائی درت ما را بسی بهتر بود یا راز سلطانی عالم و زبهشت جاودانی هم
همه آیینه اعیان ز پیدائی تو پنهانچو حسنت هست بی پایان توئی عین نهانی هم

چه میپرسید از اسرار نماندش دفتر و دستار

نظر باز است و می نوشد شراب ارغوانی هم

علی صدغ لیلی تهب النسیماز این غصه دل اوفتاده دو نیم
هر آنکس که چشم ترا دید و گفتالا ان هذا لسحر عظیم
رقیبش بما بر سر خشم بودقنا ربنا ذالعذاب الالیم
بهاران شد و میدمد گل ز شاخفدعنی و کاساً رحیقاً ندیم
چو مردم بخاکم فشانید میلیحیی المرام العظام الرمیم

فتاده است اسرار شورم بسر

بذکری لسملی و عهد قدیم

شد وقت آنکه باز هوای چمن کنمآمد بهار و فکر شراب کهن کنم
حاشا که با جمال جهانگیر عارضتنظاره جانب گل و برگ سمن کنم
در دوزخ از خیال توام دست میدهددوزخ بیاد روی تو گلشن شکن کنم
بهر نثار مقدم تو هر دم از سرشکدامان خویش پر ز عقیق یمن کنم
تا دیده ام من اهرمن خال عارضتبر آن سرم که سجده بر اهرمن کنم

ز اسرار خویش آگهی اسرار را دهم

چون با خود آیم و سفر از خویشتن کنم

برد رویت هوس رؤیت گل از یادمکرد سرو قدت از سرو چمن آزادم
خط و خال تو چو بر لوح دلم نقش به بستنقش هر صورت زیبنده ببرد از یادم
بجز از درس غم عشق نیاموخت مراروز اول که سبق پیش نهاد استادم
آتشین روی تو با آنکه شدش زلف حجابکرد خاکسترم و داد دگر بر بادم
آنچنانم بقفس رام که دایم نالمکه مبادا کند از دام رها صیادم
خاک پایت مگر امداد کند ور نکندبکند از غمت این سیل مژه بنیادم

مدت هجر بانجام نیامد اسرار

نیست یکشب که بانجمن نرسد فریادم

تحمل از غم تو یا ز روزگار کنمبغیر آنکه خورم خون دل چکار کنم
اگر عناصر این نه فلک ورق گرددغمت رقم نشود گرچه اختصار کنم
بطول روز قیامت شبی ببایستیکه با تو من گله از درد انتظار کنم
ببزم غیر مکش می روا مدار که منمدام بی تو بخون جگر مدار کنم
بآن رسیده ز جور سپهر و کینۀ غیرکه رخت بندم و ترک دیار و یار کنم
کنون که ناشده طوفان بیار خاک رهشکه بلکه چارۀ این چشم اشکبار کنم
جفا مبر ز حد اندیشه کن از آن روزیکه داوری بتو در نزد کردگار کنم
نصیب ما نشد ای دوست کنج دامت همنه آشیان نه قفس کاندران قرار کنم

عجب مدار گرت نغمه سنج شد اسرار

که عندلیبم و افغان بنوبهار کنم

گرم صدبار میرانی مدامت مدح گو باشماگر خون مرا ریزی که بازت خاک کو باشم
بخون آلودۀ تیغ ویم همدم مده غسلمبدین تقریب شاید روز محشر سرخ روباشم
بملک عشق گر من بی سر و پایم مکن عیبمکه در میدان عشقت بهرچوگان تو گوباشم
تن ار چون رشته سازم عشق آن یوسف کنم زیبدولی چون زال غزال از خریداران او باشم
هوای آن بود بر سر که گیرم گلرخی در بربروی سبزۀ ساغر زنم بر طرف جوباشم
برآنم تا شود چنگم هم آواز ونیم دمسازبمیخانه نهم پا دست در دست سبو باشم
ز شوق قد او شد اشک طوبی جویبار خلدهمین تنها نه من عمریست کاندر آرزو باشم
مراراندن ز باغ ای باغبان ز انصاف بیرونستکه من از گلشن تو بلبلی قانع ببو باشم

کند گه جای مسجدگه کلیسا گه کنشت اسرار

سخن کوته بهر صورت ترا در جستجو باشم

فغان که سخت بافسوس می رود ایامنه جام باده بدور و نه دور چرخ بکام
نه غیر بر سر صلح و نه چرخ بر سر مهرنه بخت تیره مساعد نه یار وحشی رام
ببرد از دلم آن زلف بی قرار قرارربود چشم دلارام او ز جان آرام
بعشوه هر سر مویت ز من دلی طلبدبحیرتم که من این نیم دل دهم بکدام
هزار بار اگر بشکنی بسنگ پرممن آن نیم که دمی بر پرم از آن لب بام
بپای خویش ترا صید پیش میآیدچه حاجت است که دیگر بگسترانی دام

بزیر تیغ تو اسرار کشته شد صدبار

بروی مرده چه شمشیر میکشی ز نیام

چولاله بی گل روی تو داغمبود زهر از فراقت در ایاغم
چه در کعبه چه دردیر و خراباتترا جویا ترا اندر سراغم
درون تیره ام را ده فروغیکز این ظلمت سرابخشد فراغم
شبم تار وره مقصود نایابچه باشد گر بر افروزی چراغم
نه از گل بشکفد خاطر نه از باغنه از مل واشود دل نه زراغم

هوای یار باشد در سراسرار

غرور عشق پیچد در دماغم

اگر فرزانهام بهرچه از زلفت در اغلالماگر دیوانهام چون بی نصیب از سنگ اطفالم
دل من نی همین زان ماه مهر آسا نیاسایدغمی از نورسد هر دم از این چرخ کهن سالم
ندارم شوق پرواز گلستان ماهم آوازانخوشا وقتی که در کنج قفس ریزد پر و بالم
چو تار طرۀ شمع شب افروزم شده روزممثال خال مشکین غزالم تیره احوالم
ز تاب گیسوی آن ماه عالمتاب بیتابموز آن برگشته مژگان سیه برگشته اقبالم
چو عمری شد ره پیر قدح پیمانه پیمایمز خون پیمانه پرزین گنبد میناست مینالم
دگرگونست دل گوئی دم آخر رسد امشبمباشید ای خریداران در این شب غافل از حالم

منال از دست چرخ اسرار اگرچه صدجفا بینی

مبادادر گمان افتد کسی کز دوست مینالم

ز اشک و آه اندر بوتۀ تصعید و تقطیرماگر باورنداری بین ز اشک سرخ اکسیرم
مشو سرپیچ چون زلف شب آسایت حذر فرماز افغان سحرگاه وزدود آه شبگیرم
بشارت ای گروه کودکان دیوانۀ آمدحذر ای معشر فرزانگان بگسیخت زنجیرم
هوای عشقبازی با جوانانم دگر نبودبرآنم تا بیابم پیری و در پای او میرم
نه پیر سالخورد از گردش این کهنه زال چرخجوان رائی که گیرم دامنش طفلی ز سر گیرم

غرض کز عشق خوبان نبودم اسرار دل خالی

گهی عشق جوانان دارم و گه عاشق پیرم

صبحگاهان بسوی خانۀ خمّار شدمسرکشیدم دو سه پیمانه و از کار شدم
نور آن مهر زهر ذره نمودارم شدکه اناالحق شنوا از در و دیوار شدم
چنگ در دامن دلدار زدم دوش بخواببود دستم بدل خویش که بیدار شدم
آب هر روی جمیلی و جمالش نم و یمعکس او بود هر آنی که بدویار شدم
هر خم زلف که بر گونۀ گلگونی بوددام صیّاد ازل بود گرفتار شدم
شیشۀ باده بده تا شکنم شیشه نامبیخودم کن که ملول از سرودستار شدم

سالها بود که اسرار بمارخ ننمود

شکرللّه که دگر محرم اسرار شدم

زور و زر ننگرد او عجز و سکون آوردیمنخرد علم و خرد رو بجنون آوردیم
یار یکرنگی و دلخواست از آن اینهمه رنگگاه از دیده گه ازچهره برون آوردیم
نامد اندر خور سلطان غمت کشور عقلرو از این خطه سوی ملک جنون آوردیم
گرچه دردی کش گردون شدمی روز نخستحالیا شور تو از چرخ فزون آوردیم
پر دلی بین که باین نوسفری در ره دوسترو در آغاز باین دجلۀ خون آوردیم
آخر آن آهوی وحشی نشدی رام بمابا همه رنج که بردیم و فسون آوردیم

شیئی للّه زدم اسرار بهر درنگشود

عاقبت روی طلب سوی درون آوردیم

از روز ازل می خور و رندانه سرشتیمبرجبهه بجز قصّۀ عشقت ننوشتیم
زاهد تو بما دعوت فردوس مفر ماما باغ بهشت از پی دیدار بهشتیم
از عشق نکوهش منما خسته دلان راکز خامۀ صنعیم چه زیبا و چه زشتیم
جامی بکف آرید و بنوشید عزیزانفرداست که بر تارک خم ماهمه خشتیم
اندر طلبت گه بحرم گاه بدیریمگه معتکف مسجد و گاهی بکنشتیم
دادند نخستین چو بما کلک دبیریغیر از الف قد تو بردل ننوشتیم
شد حلۀ دارا به برو برد یمانیدرکارگه فقر هر آن رشته که رشتیم
چون رشته شدم بلکه شوم زال خریدارخود طرف نبستیم از این رشته که رشتیم
کی برخوری اسرار ز خاری که نشاندیمکی خرمنی اندوزی از این تخم که کشتیم

اسرار دل اسرار سراز سد ره بر آورد

باری درویدیم هر آن تخم که کشتیم

آنکه شیران را کشیدی در شطنوانکه پیلان را نشاندی در عطن
وانکه جاکردی بفرق فرقدینبلکه بالاتر ز فرقد یا پرن
نی همین اقلیم ظاهر راشه استهست میر ما ظهر مع ما بطن
نی همین مهرجهان را صورت استملک معنی را بود پرتوفکن
خاتم الملک سمی الخاتمقلبه مرآت ذات ذی المنن
الذی خیر القرون قرنهقرن ذی القرنین و الویس قرن
شاهدان کاورده تاریخ جلوسعهده خیر قرون کلک من
چون نهد در رزمگه پاخصم رادر بنای هستی افتد بومهن
در خراسان یک شرر قهرش کنندمرغزاران هری شد مرغزن
چارمین شاه است از قاجار کوعلت غائی بود زان چار تن

شد چهل سال و نگفت اسرار مدح

لیک حسن شه بود پیمان شکن

بر افتی ای فراق از روزگارانکه یاران را جدا کردی ز یاران
بما امروز نگذارندش اغیاربروز داوری هم دادخواهان
نقاب عنبرین از صبح رخساربرافکن تا برآید بامدادان
نشاید دم زدن ورنه نبایستباین سنگین دلی سیمین عذاران
بماکن گوشۀ چشمی که عمری استبه خاک درگهیم امّیدواران
من ار قلبم قبولم کن که چندی استشدم هم صحبت کامل عیاران
به فریاد دل ما رس که زیبا استعدالت گستری از شهریاران
ندیدم حاصلی از کشتۀ خویشنچیدم نوگلی در نوبهاران

دل و جان فرش راهت کرده اسرار

که گوئی کیستند این خاکساران

راه خواهی رخت بر دریا فکنکام جوئی قید من و مافکن
بلبلی تو لال چون توسن مباششورشی در گنبد مینا فکن
لا احب الافلین گو چون خلیلچشم دل بر شاهد یکتا فکن
خواهی ار آذر گلستان گرددتخیز و نعلین دوکون از پافکن

تاکیت درچاه طبع اسرار جااست

رخت سوی عالم بالافکن

شدم صدره بزیر سنگ طفلان در جنون پنهانولیکن باز پیدا کرده ما را محنت دوران
ببین چشم تر مار ا مگو از نوح و طوفانشکه او یکبار طوفان دید و ما هر لحظه صدطوفان
نبخشد دیدهام را نور غیر از خاک آن درگهنسازد سوز دل خاموش الا آب آن پیکان
دل رنجور از خود میرود هر لحظه چون طفلتسلّی می دهندش از قدوم وی پرستاران

بجز آن پادشاه کشور دل در جهان اسرار

کدامین پادشه دیدی که ملک خود کند ویران

کلاه دلربائی بر سرش بیننیاز کج کلاهان بر درش بین
بنفشه سرزده گرد شقایقبدور یاسمن نیلوفرش بین
نماید دعوی کیش مسیحاز لب اعجاز و از خط دفترش بین
گرت خواهش بود سیر گلستانبه سنبل زاره گلبرگ ترش بین
گدازد شمع از رشک جمالشوزین محنت بسر خاکسترش بین
دلت خواهی شود مرآت حق بینخدا را درجمال انورش بین
کمر بسته پی تاراج عقلمز ناز و غمزه خیل لشگرش بین
عرق بگرفته جا بر روی آتشبه هم دمساز آب و آذرش بین

بود اسرار مسکینی ولی ز اشک

بیا و دامن پرگوهرش بین

ای رخت برگ گل سور و لبان نیز چنانسخنت آب حیاتست و دهان نیز چنان
نیست ریحان چوخطت نافۀ چین نیز چنینسرو نبود چو قدت نخل جنان نیز چنان
سرکه پامال تو ای سروروان گشت چه غمسر نثار قدمت نقد روان نیز چنان
گرچه فحش است بکاغذ دوسه حرفی بنویسکه چو شهد است بیان تو بَنان نیز چنان
غیر محرم به حریم تو و من محروممبا من اینطور روا نیست به آن نیز چنان
بکمین تا بکمان ناوک کین است ترادل خونین هدف تیر تو جان نیز چنان

روزها دیده براه و همه شب ناله و آه

روز اسرار چنین است و شبان نیز چنان

از بهترین سلالۀ آدم توئی بهینبر مهترین کلالۀ حوا توئی مهین
در خاتم رسالتی ای ختم انبیاهمچو نگین به خاتم و چون نقش درنگین
تو بَدرِ ازهری و همه انبیا سُهاتو مهر انوری و نجومند مرسلین
بحر است علم و طفل دبستانت ار بودآن بحر بیکران و پر از لؤلؤ ثمین
پیشت خرد زدانش اگردم زند چنانستکاید مگس بعرصۀ عنقا کند طنین
اندر بیان بدیع معانی حکمتتچون در شکر حلاوت و شهد اندر انگبین
از شوق ذروۀ تو فلاطون فیلسوفمست و خراب بوده و چون باده خم نشین

اسرار در جمال و جلال تو فانی است

صل علیک ثم علی آل اجمعین

فتنه چسان بپا شود خیز بیا که همچنینآب حیات چون رود جلوه نما که همچنین
عمر دوباره چون گرفت مرده ز لعل عیسویچون تو برفتی از برم باز بیا که همچنین
غنچه چگونه بشکفد از دم صبح مشک بیزدل بگشا از آن دهن نغمه سرا که همچنین
مهرچگونه سرزند از افق فلک بخاکسایۀ سرو خود فکن بر سر ما که همچنین
دست قضا چسان کسان در رسن بلا کسانقید نما بمو ز ذل سلسله ها که همچنین
آتش طور موسوی گر ز تو آرزو کننداز سر طور دل نما نور و سنا که همچنین
شرح جمال حق ز تو گر طلبند با جلالاز رخ و زلف خویشتن پرده گشا که همچنین
منکر نعمت او مگر بر تو نیفکند نظرقدس تشبهّت شمر قهر و رضا که همچنین
خواست که شرح آن دهد کاینۀ تو بهر اوساخت همه برای تو آینهها که همچنین
کان و نبات و جانور دیو و فرشته چیستندیک به یک از وجود خود گو به در آ که همچنین
بوقلمون صفت پری هر نفسی به پیکریچون بودای ز گل بری پر بگشا که همچنین
چیست هلال خود بگو گوشۀ ابروان منبدر چسان شود نما خود بخدا که همچنین

اسرار کنز مختفی گر ز تو جستجو کنند

رخصت ناطقه مده نطق و نوا که همچنین

فلک گشته سرگشتۀ کوی اوبود روی عالم همه سوی او
همی می رسد بر مشام دلمز گل خاصه از اهل دل بوی او
مه و مهر بین بر کمیت فلکشب و روز اندر تکاپوی او
نه آغاز پیدا نه انجام و هستتمامی یکی پرتو روی او
شمیم جنان چیست با نگهتشکجا طوبی و قد دلجوی او
تو و کوثر و سبحهای پارسامن و جام و زنّار گیسوی او
بدین ضعف کردیم آهنگ عشقدل و خسته و زور بازوی او
رخم زرد و مویم سفید اشک سرخسیه روز و سودائی از موی او

ز اسرار گر سر برد نیست باک

دو گیسوش چوگان سرم گوی او

حرف اغیار دغا در حق یاران مشنوآشنایان بگذار و پی بیگانه مرو
ای که در مزرع روی تو دهد حاصل مهربینوایم بنوازم که رسد وقت درو
بامیدی که بابروت مشابه گرددز ریاضت شده چون موی میانت مه نو
پیش آنروی گل و سنبل و زلفی که ترا استخرمن مه بجوی خوشه پروین بدو جو
جز به آن مطلع انوار که دید و که شنیدکه بود مهر درخشنده قرین با مه نو

ترسم این دلق ملمع که تو داری اسرار

می فروشش بیکی جرعه نگیرد بگرو

از باده مغز تر کن و آن یار نغز جوتا سر رود بسر رو و تا پا بپا بپو
بر نقش ما سوا خط بطلان بیا بکشاز لوح دل محبت اغیار رو بشو
یاران ز باده سرخوش و در سر ترا خمارجامی بزن بطرف چمن نوگلی ببو
چون یاد دوست میرود اندر ملامتمای مدعی هر آنچه توانی بگو بگو
خاصان و عامیان همه را شور او بسرترسا و پارسا همه را رو بسوی او

در دیر و در حرم بکنشت و کلیسیا

در جستجوش ره سپر اسرار کو بکو

راه عشق است و بهرگام دوصد جان بگروعشق سریست نهانی به دراز گفت و شنو
کی شود این دل بی حاصل ما طعمه عشقبر این مرغ هما خرمنی از جان بدو جو
بسکه نزدیک بود شارع مقصد دور استتا یکی ای دل دیوانه بهر سو تک و دو
این همه عکس که آغازی وانجامش نیستاز فروغ رخ آن مهر بود یک پرتو
در بر ماه ببین آینه و آب جدارکه چسان خود متفنن شود از یک خورضو
گوشه ابروئی از گوشۀ برقع بنمودآسمان را که همی چرخ زنان شد در دور
درد نوشان سماوی ترا آمده جامکه بود باز از این فخر دهان مه نو

می خور اسرار و از این خواب گران شو بیدار

حاصل عمر خود اندوز که شد وقت درو

ای مهر همچو مه ز رخت کرده کسب ضوخال رخ تو برده ز مشک ختن گرو
از طرف بام چرخ برین باد و صد هراسسر میکشد برای تماشات ماه نو
بینم خراب حال دل ای عیسوی نفسپا از سرم مکش نفسی از برم مرو
در هر دلی که عشق بر افراشت رایتیاو رنگ سلطنت چه و طرف کلاه کو
در جان آنکه تخم محبت نکاشتندباشد هزار خرمن طاعت به نیم جو
برق سبک عنان هوا آنقدر ندادمهلت دل مرا که کند کشت خود درو

اسرار جام جم طلبی پیش پیر دیر

جامی بنوش و غافل از اسرار خود مشو

قد کاد شمسی تخفی شعاعهیا صحبت نوحوا حیوو داعه
گرداری ای شاه عزم هلاکماین تیغ و این سرسمعاً و طاعه
تا کی نمائی خصمی بعشاقدعنا و سلمی یا دهر ساعه
یا لیت فاها بالقول فاهتکی اذهقت عن ذوقی البساعه
الطرف یغلی والخف یرمیهل من شفاه منها الشفاعه
ناصح مده پند ما را ز عشقشلسنا نبالی فیها الشناعه
نوگل بگلزار کو عندلیبییوسف ببازار این البضاعه
کشتیم تخمی گشتیم نومیدیوماً حصدنا نعم الزراعه
زین خوان نعما خون دلت بسطوبی لحاس کاس القناعه

بر بند اسرار از این جهان بار

تباً لمن صار یشری متاعه

چو ماه چارده دارم نگاری چارده سالدمیده بر عذارش خط چو برگرد قمر هاله
عرق بنشسته برروی تو یا بر برگ گل شبنمحباب است این به روی جام می یابرسمن ژاله
بکلگشت چمن بخرام و در طرف گلستان بینبه گل از قامتت سرو و خجل از عارضت لاله
ترا ساغر بلب در بزم غیر و گوش بر مطربمرا از خون دل باشد شراب و مطرب از ناله
کنار جویبار دیدهام بنشین تفرج کنو ماء القلب من عینی علی الخدین سیاله
از آن یکتا هویدا گشت بیحد عکسها آریبدید آید ز نقطه دایره چون گشت جواله

شکرها ریخت در وصف رخت اسرار از خامه

که جادارد برند قند از خراسان سوی بنگاله

ای نرگست سحر آفرین لعلت شکرخا آمدهمو عنبرین رو یاسمین زلفت سمن سا آمده
بسته بخونریزی کمر در خانه ای زین جلوه گریا معشر الناس الحذر ترکی بیغما آمده
کاکل بدوش آویخته زلف مسلسل ریختهدر شهر شور آمیخته کآشوب دلها آمده
ای آفتاب خاوری رشک بتان آذریدیگر چو تو از مادری کمتر بدنیا آمده
مه پیش رویش منفعل سرو از قد او پابگلبرهمزن صد ملک دل زان چشم شهلا آمده

اسرار بی برگ نوا تا بیند آن نور خدا

موسی صفت مست لقا دیدار جویا آمده

گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماهکو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه
یک شمه از طراوت رویت بهار و باغیک پرتو از فروغ رخت نور مهر وماه
یکبار رخش نازبرون تا ز و باز بینعشاق را جبین مذلت بخاک راه
در خون نگر بمالم دل مردمان چشمبر پا نموده از مژگان رایت سپاه
عزم شکار کرده مرانم که عیب نیستوقت شکار بودن سگ در قفای شاه
آن مه سپه کشد پی تاراج جان زنازمن میکنم مبارزه با خیل اشک و آه
جز پیش این بتان خداوندگار حسندر مذهب که بوده روا قتل بیگناه

در ترک و تاز لشکر نازش بملک حسن

کس جان نبرد خاصه تو اسرار از این سپاه

از مژه گرچشم مستت دست در خنجر زدهنیست بد مستی عجب زان مست کان ساغر زده
برزده آن آتش طلعت بفردوس نعیمطاق ابروحسنش از خورشید بالاتر زده
ابروی او آبروی ماه نو را ریختهشمع از آزرم رویش خویش بر آذر زده
خط بطلان زان قد چون نیشکر کلک قدربرالفهای قد سیمین بران یکسر زده
ای بت چین تیر مژگانت خطا هرگز نرفتچون خور آسان گرچه در هر لحظه نیرت پرزده
مشت خاکی را نباشد دلربائی اینهمهکیست این یارب ز روی گلرخان سر بر زده
آنهمه غوغا که در محشر شود نبود عجبشورش از سودای زلفش در سر محشر زده
در فلک خرگاه مهر از ماه بالاتر زنندوین هلال ابرویش از مهر و مه برتر زده

طوطی گویای اسرارم شکرریزی کند

گوئی از نوش لبت منقار در شکر زده

دل مستمند و حیران بهوای آب و دانهزحرم سرای شاهی بخرابه کرده خانه
چکنم چه سربپوشم که بهر طرف نیوشمنرسد بگوش هوشم بجز از لبت ترانه
بحصار دیدۀ کل همه نقش اوست حاصلبسواد اعظم دل نبود جز آن یگانه
همه بر در نیازش که چه در رسد زنازشهمگی ز سوز و سازش بسرود عاشقانه
سمن و چمن هزارش گل و لاله داغدارشهمه نغمه پرده دارش نی و بربط و چغانه
بود اربیان نیارم نگه امیدوارمکشد ار زبان ندارم ز دل آتشم زبانه

بحریم خلوت یار نبود ره تو اسرار

اگر آرزوی دیدار بودت رو از میانه

خوشا جانی که جانانش تو باشیخوشادردی که درمانش تو باشی
بباید ترک جان گفت و بسر رفتبآن راهی که پایانش تو باشی
نه با ایمان بود کارش نه با کفرهر آنکس کفر و ایمانش تو باشی
خرد زنجیری و دیوانۀ شدکه خود زنجیر جنبانش تو باشی

بشوئی پا و سر در عشق اسرار

که شاید گوی چوگانش تو باشی

نه بگویمت که مهری نه بخوانمت که ماهیکه حقیقت تو ناید بعقول ماکماهی
ز من بلا کشیده ز چه رو دلت رمیدهکه نمیکنی تو گاهی بمن گدانگاهی
منما جفا و کینه بنمای بی قرینهحذری ز سوز سینه که کشم ز دستت آهی
بگذشت عمر و تا چند ز بیم طعن دشمنبرهی رود نگار و من بینوا براهی
تو بریز خون و مندیش باین صباحت از حشرکه نیاید از دل کس که باین دهد گواهی
همگی سفید روز و بکنار سبزه خرممن و اشک سرخ و روز سیهی و رنگ کاهی
چه زیان ملازمان را که تفقدی نمایندبگدا که نیست بارش بحرم سرای شاهی
من اگرنه در شمارم برهش امیدوارمکه ز تاجور فقیری بنهم بسر کلاهی
تو مزن مرا بخنخر تو مرا مران از این درکه بجز در تو دلبر نبود مرا پناهی

که چنین شدی بدآموز ترا بحق اسرار

که ز حال او نپرسی ز نسیم صبحگاهی

هذ اغزال هلال السمآء مضناکیغد الغزالة فی العشق من حیاراکی
ز شوق روی تو گردید گل گریبان چاکشقیق احمر ذوالکی بعض قتلاکی
ز آهوان نه همین صید اهل دل کردیسلبت مهجة اهل التقی و لثنا کی
امام شهر بمحراب خود بخود گویاستبحاجبیک بان صار بعض صرعاکی
همین نه ماه گرفت از فروغ مهر رختذکاء یقتبس النور من محیاکی
ز تار زلف دو تا گر مرا شب تاری استصباحی اسفر لیلای من ثنایاکی
ز دیده خون رودم محرم دو دیده رودفدع یودع یا دمع طرفی الباکی
صبا ز دیدۀ دل گویمت چسان هیهاتوهل اعبر یالروح عنک حاشاکی
گل مراد برآید مرا توچون ببر آئیاشم نکهته و رد التثم فآکی
اگرچه ورد زبان ورد سوسن و سمن استفانت قصد ضمیری و کل اسماکی
ز بخت بد چو به بیداریم از او محرومفلیت عند رقادی سمحت رؤیاکی

ز دوست چشم امید این بود که دید اسرار

سمعت فیه اقاویل کل افاکی

صبا برگو بآن شیرین که گاهیچه باشد گر کنی برمانگاهی
اگر بر ما گدایان رحمت آریتو کاندر کشور دل پادشاهی
مدام از عمر برخوردار باشیاجب ربی رجائی یا الهی
جفا از حد مبر جانا که ترسمبسوزانم دو عالم را به آهی
ز بیم مدعی تا چند و تا کیرود دلبر به راهی من براهی
ره دل زد بصورت خوش بیانیدهد چشمش بدین معنی گواهی

خدا را زان بت خونخوار پرسید

که اسرار حزین دارد گناهی

دلا دیریست دور از دلستانیجدا از بارگاه لامکانی
سوی ملک مغان کردی سفرهابرای دوستان گو ارمغانی
همه یاران بنزلگه غنودندتو با این دیو رهزن همعنانی
کجاپوئی روان آلوده مهلابشا دروان سلطانی رو آنی
چنین فرشی و بیسامان نشایدکه عرشی و شه سامانیانی
مبین بر ظاهرت کز روی معنیجهان جانی و جان جهانی
همه از آن حسنت خوشه چینندکه آن حسن را دریا و کانی
بجان باشد سپهرت گوی چوگانبتن گر قبضه ای زین خاکدانی
که دایم جان او انباز جسم استتو آخر خارج از کون و مکانی
ز من مینوش و می نوش از خم عشقکه به این آب ز آب ندگانی

همین نی نقش تصویرت بدیع است

که اسرار معانی را بیانی

پا مانده در گل در سرزمینیجاکرده در دل مهر حبینی
کارم فتاده با شوخ چشمیدارم نیازی با نازنینی
زد حاصلم برق ای خرمن حسنرحمی بفرما بر خوشه چینی
ای ابر رحمت لب تشنگی چندوی برق سرکش تاکی بکینی
بر آستان نی باری است باریزان بوستان نی گل آستینی
عشقم در آفاق آوازه افکندحسن چنان راست عشق چنینی
یارب چه باشد کز در درآیدپیک عنایت از پاک بینی
ای سالک ره از خود خبرداربس رهزنت هست در هر کمینی
ساقی بفرما فکر خمارممشکل شود حل از خم نشینی
از زلف رویت آمد پدیداردر چشم زاهد کفری و دینی
ابروی طاقت هرکس که دیدیحسن آفرین را کرد آفرینی

در وادی عشق افتاد اسرار

نه خضر راهی نه هم قرینی

و له ایضا

خاک در تو ما را به ز آب زندگانیدر سر هوای سرورت عمریست جاودانی
هر درد و غم که داری خواهم بجان که باشددردازتوعافیت ها غم از تو شادمانی
دست شکستگان گیر ای صاحب مروتفریاد خستگان رس ای آنکه میتوانی
نبود پناه ما را جز خاک آستانترو بر درکه آریم گر از درت برانی
آن بخت کو که باشم چون بندگانت بخدمتوان شاه حسن باشد بر تخت حکمرانی
گر تند باد غم داد گلزار عمر بر بادیا رب نبیند آسیب آن تازه ارغوانی
ترکان چشم مستت غارتگر دل و دینباشد کرشمۀ هایت آفات آسمانی

این کاروان آهم از کعبه دل آیند

لعل سرشک اسرار آورده ارمغانی

الاقد صاد عقلی بالدلالیبتی شیرین کلامی خورد سالی
ظریفی مهوشی آشوب شهریملیح ذوالمحاسن و المعالی
هوالسفاح سفاک الدمائیهوالفتان فتاک الوصالی
شفاهک قد تروی کالشقایقو صدغک قد تلوی کالحبالی
به رویت غازه با خون شهیدی استثغورک ام اقاح ام لالی
نصیبی من وصالک نیل طیفسلوی عن جمالک بالخیالی
مرا هرگز به خاطر نگذرانیو غیرک قط لم بخطر ببالی
تو گشتی شمع بزم افروز اغیارو انی بت فی وهم اللیالی
گر او برکند بنیادم مبینادبنای حسنش آسیب زوالی
بود روز من و مویش شب تارحواجبه و شخصی کالهلالی

ز هجرت دوست جانم سوخت اسرار

بحد رق اعدالی لحالی

آنچه در مدرسه عمریست که اندوختمیبیکی عشوه ساقی همه بفروختمی
در دبستان ازل روز نخست از استادبجز از درس غم عشق نیاموختمی
نقشت ای سرو قباپوش نشستی بر دلدیدۀ دل بدو کون از همه بفروختمی
مستی و باده کشی ها که شدی پیشۀ ماشیوهائی است که از چشم تو آموختمی
آخر ای ابر گهربار روا کی باشدعالمی کام روا از تو و من سوختمی

تیره شد روز من اسرار چو شام دیجور

گرچه صد مشعله هر دم ز دل افروختمی

بر قامت تو شد راست دنیای کن فکانیبر تارک تو زیبا است اکلیل من رآنی
از یکدمت نخستین جانبازی است برطینچون زهرۀ ریاحین از باده مهرگانی
هستی بر انبیا شه فرمانبرت که و مهتاج تولی مع اللّه حق را تو نور ثانی
برتر نشست از املاک شاه سریر لولاکآن شب که شد برافلاک از بزم ام هانی
شرع تو نسخ ادیان کرد آنچنان که ریزانگردد ورق ز اغصان در صرصر خزانی

غیر هواش یکسر از سرفکن به آذر

اسرار خاک آن در به زاب زندگانی

تا دل اندر نظر آورده نگار عجبیز اشک خونین برخم کرده نگار عجبی
کرده از خون شهیدان کف سیمین گلرنگبسته تهمت بحنا حیله شعار عجبی
سر سیر چمنم نیست چه در حسن تراستز ریاحین و گل و سبزه بهار عجبی
بازوی حسن تو نازم که ز چشم و ابروتبکمندی عجب افکنده شکار عجبی
گشت بیماری دل به که برآورد آن سرواز زنخ سیب، ز پستان دو انار عجبی
طعمه لخت دل و جا کنج قفس شربم خوندارم ازدایرۀ چرخ مدار عجبی

سخن از دوزخ و فردوس باسرار مگوی

وصل و هجرش بودم جنت و نار عجبی

خوبان همه چو صورت تو دلنشین چو جانیگر گوش حق شنو هست هم اینی و هم آنی
از شوق روی دلبر دارم دلی بر آذرای پرده دار آن در زان پرده کی نشانی
با دوست همنشینیم و ز هجر او دلم خونتا سر این بگوید کویار نکته دانی
هر دل که نور حق دید جز نور حق نباشدنی نزد او زمینی است نی پیشش آسمانی
بی انتظار محشرحق بین فنای کل دیدگشتی چو فانی از خود گردید خلق فانی
چون هست عکس یکتا نبود دو چیز همتادر ملک هست جز هست چون نیست، نیست ثانی
امروز جلوۀ وی رندان کهن شمارندکور است در هر آنی روی نوی و آنی

سر دهانت ای شه معلوم کس نگردید

هم زان دهد گر آید اسرار رابیانی

عشق است حیات جاودانیسرمایۀ عیش و کامرانی
گر عشق نبود خود نبودیهرگز نه زمین نه آسمانی
پیرایۀ عشق اگر نیستیکی داشت عروس حسن آنی
از عشق گرفت زینت و زیباوراق کتاب کن فکانی
عشق است مدار قاب قوسینعشق است مقام من رآنی
هم بود ز عشق آنکه دم زداز سبحان عظیم شأنی
خورشید سپهر عشق ساری استنورش بذراری جهانی
از عشق گرفت بال و پروازاین بیضه مرغ لامکانی

حالی نبود ز عشق اسرار

هر عین نهانی وعیانی

ز اِشتیاق تو مُردم نه پیکی و نه پیامیز هجر جان به لب آمد نه قاصدی نه سلامی
چه باشد ار بنمائی ز نامه نافه گشائیز زلف غالیه ساخوش نمیکنی چومشامی
چه می شود اگر از عین لطف و بنده نوازیفتد نظر به عنایت ز خواجۀ به غلامی
نشد نصیب نه سیب زنخ نه شربت لعلتبه شکّرین سخنی کن علاج تلخی کامی
بپاسبان حرم از ره ثواب بگوئیدکه تا بکی بنشیند کبوتری لب بامی
بیاد خسته دلی ده بباد نفخۀ زلفیز سر گرانی زلف ار به کلبه ای نخرامی
خدای را سوی صیاد عرض حال بداریدکه چند مرغ اسیری بود به گوشۀ دامی

چه خوش بود که ببینم شبی به خلوت اسرار

نشسته دلبر مهر و نهاده شیشه و جامی

اَلا مَن مُبَلِغٌ سَلُمی سَلامیکه در راهش دهم جان گرامی
نسیم صبح و بانگ مرغ برخاستنَسیمی هاتَ لی کَأسُ المُدامی
مکن ناصح مرا دیگر ملامتفَاِنّی لا اُبالِی بِاَلملامی
مغنّی ساز کن صوت و صدائیلَیُجلُوا مِن صَد اَقلبی الظَّلامی
مرا با درد خود بگذار همدملَقد اَعیی اَطِبائی سَقامِی
ز بس تیر آمده بر دل ز جورتسِهام قَد عَلَت فوقَ السِّهامی

بکُش اسرار را وز حشر مندیش

فَما قَتلّی عَلَیکُم بِالحَرامی

از غصّه دلم خون است در گوشۀ تنهائیآخر نه مسلمانی است تا چند شکیبائی
یک ره ز اسیر خویش احوال نمی پرسیمُردَم به سر بالین یک بار نمی آئی
اندر خور ما آمد این خرقه درویشیبر قامت آن شد راست آن کسوت دارائی
ای دست هنرمندان کوتاه ز دامانتوی عقل خردمندان در عشق تو شیدائی
ما از تو و تو با ما دوریم و به نزدیکیهرجا نه و هرجائی با ما نه و بامائی
گر بخشی و گر سوزی سر بر خط تسلیم استاینک دل و جان بر کف تا آنکه چه فرمائی

اسرار دل پاکان عرش شه دادارست

اورنگ جووارنگ است کو دیدۀ بینائی

اَلا یا نَفسُ غُزتُک اَلاَمانیچو صنعان تا بکی این خوکبابی
رفیقانت کشش دارند و کوششو کم فیک التقاعد و التوانی
به ترسا زادۀ طبعی گرفتاربدار القدس یهواک الغوانی
همه اهل حرم در انتظارتبکلیاء شیدت المبانی
کتاب دیو کردی نامۀ حقوقد نبذت سدی سبع المثانی
تو اینجا تن زده تنها نشستهحمام القدس تهتف با الاغانی
تو دانی شاه قدست همنشینستتدانی انت دیدان الادانی
دلاگر گلشن ار گلخن ز خود جویفنارک اوجنانک فی الجنانی
هر آنروحی که پاک از لوث طبع استجنان فی جنان فی جنانی
دلی طبعی که دور از نور روح استهوان فی هوان فی هوانی
بیا فرمان ببر فرمان دهی کناطع تطلع بمرقی کن فکانی
خریداران یوسف را ببایستبدرالعین متنظم الحمانی
که هر کاسد قماشی نیست لایقلیوسف ماله فی الکون ثانی
الا یا ساقیاً خمراً طهوراًبیاد دوست بخشا دوستکانی

نیابد ره باسرار حق الا

اسیر العشق فی الاسرار فانی

مپند ار او نهان و تو عیانیتو در سبحات سبحانی نهانی
چو تو باشی نه برخورد اراز اوئیچو او باشد تو کی اندر میانی
گمان بگذار و بر نور یقین پیچکه بیشک او یقین و تو گمانی
توئی هستی نما و اوست هستیسرابی او چو آب زندگانی
نه تنها معنی جسم است و صورتبود معنی ارواح و معانی
هر آئینه ز حق اسمی نمایدتو اسما جملگی را ترجمانی
بیا آیینهها گم کن در اسماءتو هم گم شو مهین اسمی بمانی
وزین پس نفی اسما و صفاتستدر این دریا همه گشتند فانی

نماند نی عبارت نی اشارات

نه اسراری بماند نی بیانی

نبود چو ماه روی تو تابنده اخترینامد مثال لعل تو رخشنده گوهری
از خیل آن و حسن کشی بر سرم سپاهبر یک تنی که دیده شبیخون لشگری
صد آفرین بصنع جهان آفرین که اوجا داده صد جهان ملاحت بپیکری
گلزار خلد را شکند عطر خاطرمچون یاد آورم سر زلف معنبری
دیدم نگار را شده با غیر همنشینای کاشکی به پهلوی من بود خنجری
عمر دوباره یابم و بیشک جوان شوماز دست دوست نوشم اگر یک دوساغری

اسرار طوطی است شکر خاء نطق او

او را چه حاجت است بشهدی و شکری

نه از لفظ تو پیغامی نه از کلک تو تحریرینه از لعل تو دشنامی نه از نطق تو تقریری
نه پیکی تا فرستم سوی اوای ناله امدادینه رحمی در دل چون آهنش ای آه تأثیری
به تنگ آمددلم ازنام و از ننگ ای جنون شورینشد از عقل آسان مشگلم ای عشق تدبیری
رهم بس سنگلاخ ای رخش همت پای رفتاریشبم زان تار موتار ای فروغ دیده تنویری
رقیب سفله محرم درحریم یار و مامحرومسپهرا تا بکی دون پروری زین وضع تغییری
برغم دشمن تشنه بخون ای دوست الطافیخلاف مدعای مدعی ای چرخ تدبیری
بلب آمد ز درد بی دوا جان ساقیا جامیبشد بنیاد دل زیر و زبر مطرب بم وزیری
پس از عمری ببالین مریض خویش میآیدنگاه آخرین است ای اجل یک لحظه تأخیری
نگاهی کن از آن چشم خدنگ انداز صید افکنکه جان دادیم ای ابرو کمان از حسرت تیری
کشیده صورت گلگونه ها تابر گل خوباننکرده کلک نقاش قضا اینگونه تصویری

ز عشق آن پری طلعت بشد دیوانه دل اسرار

از آن زلف مسلسل افکنش بر پای زنجیری

اتی الربیع قیل الهموم بالنغماتیبگیر جام شرابی بنوش آب حیاتی
قدم نهاده ببالین و من بشکر قدومشنثرت در فوادی علیه فی الخطواتی
نموده آینۀ حق نمای موسی دل راو میض انقلب الطرف منه ذاحسراتی
اگر نه شرک بدی چون بدیدمی زلفتعبدت کالثنوی النور منک و الظلماتی
ببحر چند رسد آب دیده نور دو دیدهالام نیته قلبی اصعد الزفراتی
تو شمع انجمن و من ز دوری تو سیه روزخیالکم لضمیر الانیس فی الخلواتی
مبند بر شتر ای ساربان محامل جانانفلا محیص لک الیوم ان جرت عبراتی
مشام کو که توان نکهتی شنید وگرنهفمن حدائقة کم تفوح من نفخاتی

ز سوز عشق خدا کیمیا شدی اسرار

فها سبیکة قلبی المذاب فی الو جناتی

شدم پیر از فراق نوجوانیکه برهم میزند چشمش جهانی
کحیل طرفه سود الذوایبخضیب کفه رخص البنانی
برآید فتنه ها از چشم مستشکه ناید از قضای آسمانی
قسی الحاجب القاسی فؤادهفصیح قوله عذب البیانی
بدیع است اینکه سازد تلخکاممبآن شکر لبی شیرین زبانی
فرید فی ملاح لیس کفوهوحید ماله فی الحسن ثانی

تو چشم مردمی و مردم چشم

تو جان اسرار را جان جهانی

الا یا جنة لم یحن جانینه تنها جان من جان جهانی
ز شوق لعلت ای سرو چمانمیغیص العین دمعا کالجمانی
عجایب بین رخش خلد جنانستو نیران تلظی فی جنانی
بده کامم که یابی عیش فیروزبانجاح المقاصد والامانی
سحرگاهان برغم چرخ کجروکر عناالکاس من صفو الدنانی
نسیمی آید از کوئی تو گوئیشمیم فاح من روض الجنانی

عجب نبود که با اشعار اسرار

غوانی الخلد غنت بالاغانی

ای که با نور خرد نور خدا میجوئیخویش بین عکس نظر کن به کجا میپوئی
چیست ماهیت و مرآت چه عین ثابتحد تقریب نهند اهل حقیقت سوئی
مطربار است برو راه مخالف بگذارچند از این پرده بعشاق نوا میگوئی
خار این باغ عزیز است چو گل خوارمبینتا که از گلشن توحید بیابی بوئی
هرچه زیبنده ز چیزیست مخواه از دگریسیمی از روئی و آهن صفتی از روئی
خضر خطت که خورد آب حیات از دهنتبین که پهلو زندش اهرمن گیسوئی

آن چنان طوطی اسرار شدی نغمه سرا

که همه دفتر ارباب خرد میشوئی

ای آتش هوای تو در جان عالمیدر عهد تو ندیده کسی عیش خرمی
از حال من مپرس که دارم دلی ز هجرچون زلف بیقرار پریشان و درهمی
عالم بهم زنی تو بیک چشم همزدنلعل تو جان دهد چو مسیحا بیکدمی
گشتم جدا ز خاک دری کز هوای اودارم دل پر آتشی و چشم پرنمی
دوشیزگان سبزه بصحرا برون شدندآخر برون خرام و برون کن ز دل غمی

تا نکته ز سر میانت بیان کند

اسرار کو بکورودازبهر محرمی

تو چون پیمان عهدت می شکستیچرا با ما نخستین عهد بستی
من از تو نگسلم پیوند و الفتاگرچه رشتۀ جانم گسستی
سحرگاهان برون شد مست و مخموربدستی ساغر و خنجر بدستی
هزاران رستخیز و فتنه برخواستبهرجا کان پری یکدم نشستی
بده ساقی دگر رطل گرانمکه من مستم ز چشم می پرستی

بدو گفتم دهی کی کام اسرار

بگفتا آن زمان کز خودبرستی