بسم اللّه الرحمن الرحیم
ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاککوتاه ز دامان تو دست ادراک
در هرچه نظر کنم تو آئی به نظرلاظاهر فی الوجود واللّه سواک
وله ایضاً
ای از تو بهر چمن بهر گل بوئیهر چیزی را بیاد تو یاهوئی
کوی تو بود کعبۀ مقصود همهاقطار بمرکز آید از هر سوئی
و له ایضاً
برداشتهام دو دست از بهر دعاای شاه دو عالم بنگر سوی گدا
دادی بمن اذن ذکر نامت از لطفورنه تو کجا و من بی رتبه کجا
و له ایضاً
دلدار چو مغز است و جهان جمله چو پوستناید بنظر مرا بجز جلوۀ دوست
مردم ره کعبه و حرم پیماینددر دیدۀ اسرار همه خانه اوست
و له ایضاً
ای حاجب ابروی تو هرابروئیاز روی تو آب روی هر دلجوئی
حسن همه زان تست بل عشق همهدر هر کوئی ز تست گفتگوئی
و له ایضاً
مائیم ز قید هر دو عالم رستهجز عشق تو بر جمله در دل بسته
المنة لله که شدیم آخر کارپیوسته بجانان و ز جان بگسسته
و له ایضاً
مائیم که آئینۀ روی شاهیموز سر دل خود بخدا آگاهیم
چون یوسف از اخوانش از اغوای تویبس صاحب جاهیم و بقعر چاهیم
و له ایضاً
با غیر علی کیم سرو برگ بودجز نور علی نیست اگر درک بود
گویند دم مرگ توان دید او راای کاش که هر دمم دم مرگ بود
رباعی بلسان الحقیقة المحمدیه
عالم صفت حسن سراپای من استافلاک وعناصر همه اعضای من است
در حیرتم از نظم عجیبی که مراستآغاز سرانجام همه پای من است
و له ایضاً
لیکن نه سری که غیر پا پنداریتا آنک آری بدین سخن انکاری
آن پا و سر آن سر است و پاهان بشنوگر دانش اسرار معما داری
و له ایضاً
از فرقت آن سیمتن ماه جبینشد همچو قلم جسم من ز ارحزین
مسطرزده نامۀ نوشتم سوی دوستیعنی تنم از هجر تو گردیده چنین
رباعی فی حقیقة المحمدیه
ای صبح ازل طلعت روح افزایتای شعلۀ جواله قد و بالایت
خم پیش دو ابروی تو قاب قوسینخلق اللهی گواه او ادنایت
و له ایضاً
شهروزه شدی و شاه دوران بودیبهروزه شدی لعل بدخشان بودی
با اهرمن انبازی و هم خاک نشینهم بزم فرشته نور یزدان بودی
و له ایضاً
یا من هو نورا عین ایقاظیا من هو روح انفس حفاظ
سبحانک لست قائلا بالثانیانت المعنی و کلنا الفاظ
دو بیتی
ز عشقش سوز در هر سینه بینمغمش را گنج هر گنجینه بینم
همه آیینۀ اویند دلکشندانم در کدام آیینه بینم