قرآن کریمبه زبان فارسی

ساقی نامه

دیوان حاج ملا هادی سبزواری (اسرار) — حاج ملا هادی سبزواری
دیگر بارم افتاده شوری بسربجانم شده آتشی شعله ور
که دستار تقوی ز سرافکنمز پاکندۀ نام را بشکنم
ملولم از این خرقه و طیلسانکه بتها است در آستینم نهان
تو بنمای آن چهرۀ آتشینکه آتش فتد در بت و آستین
چه آتش که از خود ستاند مرانه از غیر تنها رهاند مرا
ز وحدت دلا تا کی اندر شکییکی گو یکی دان یکی بین یکی
بیا ساقیا در ده آن راح روحکه یابم ز فیضش هزاران فتوح
صباح است ساقی صبوحی بیارمئی کو نخواهد صراحی بیار
بلی کی صراحی بود راز دارببزمی که نبود خودی را شمار
نخستین که کردند تخمیر طینگل ما نمودند با می عجین
ندیمان وصیت کنم بشنویدکه عمر گرامی بآخر رسید
چو این رشتۀ عمر بگسسته شدبآغاز انجام پیوسته شد
بشد ملک تن بی سپهدار جانبیغما ربودند نقد روان
خدا را دهیدم بمی شست شویبپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجوئید خشتم ز بهر لحدزخشتی که بر تارک خم بود
بسازید تابوتم از چوب تاککنیدم می آلوده در زیر خاک
چو از برگ رز نیز کفنم کنیدبپای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضارهمین بر زبانم بود نام یار
نه شمعم جز آن مه ببالین نهیدنه حرفم جز از عشق تلقین دهید
زمرد و زن اندر شب وحشتمنیاید کسی بر سر تربتم
بجز مطرب آید زند چنگ رامغنی کشد سرخوش آهنگرا
بخونم نگارید لوح مزارکه هست این شهید ره عشق یار
چهل تن زرندان پیمانه زنشهادت کنند این چنین برکفن
که این را بخاک درش نسبت استز دردی کشان می وحدتست
که می ساختی شیخ سجاده کشبیک دم زدن عاشق باده کش
ز نظاره گردی اهل کنشتهمه پارسایان تقوی سرشت
نبودی بجز عاشقی دین اوجز این شیوۀ پاک آئین او
همه کیش از او خدمت میفروشز جان حلقۀ بندگیش بگوش
ندیدیم کاری از او سر زندبجز اینکه پیوسته ساغر زند
چو ساغر منزه ز چون و زچندچو خورشید تابان بر اوج بلند
نباشد صداعش نیارد خمارکند یاربینش هم از چشم یار
الهی بخاصان درگاه توبسرها که شد خاک در راه تو
بافتادگان سر کوی توبحسرت کشان بلا جوی تو
بدرد دل دردمندان توبسوز دل مستمندان تو
بحق سبوکش بمیخارگانکه هستند از خویش آوارگان
بپیر مغان و می و میکدهبرندان مست صبوحی زده
که فرمان دهی چون قضاراکه هانز اسرار نقد روانش ستان
نخستین ز آلایشش پاک کنپس آنگاه منزلگهش خاک کن

مناجات

خداوندا دلم لبریز غم کندرون درد پروردی کرم کن
پر از نوش محبت کن ایاغمز جام عاشقی تر کن دماغم
ز صهبای شهودم کن چنان مستکه نشناسم سر از پا پای از دست
کلید گنج معنی کن بیانمشکر بار از حقیقت کن زبانم
چنان سرگرم عشق خود بسازمکه نرد عشق جز با تو نبازم
سر از عشق تهی در گور باداهر آنکه جز تو بیند کوربادا
غلط گفتم جز او کی در میان بودکجا از غیر او نام و نشان بود
چگویم از جمال آفتابشکه عین بی حجابی شد حجابش

و له فی عدم وصول المکاتب فی بعض الاسفار عن بعض الاقارب

بر طرق اسکندر آورده است سدکه نه پیکی نه پیامی میرسد
شد سواد دیدۀ مردم مداریا سویدای دل اهل وداد
کار کاغذ صنعت قرطاس شدیا که خود اقمار یا اشماس شد
گر قصب غالی بود همچون قصبلیک بس عالی است کالای نسب
بسکه چون یخ باردوافسرده ایدمیخلد در دل که گویا مرده اید

و له فی ذم الدنیا الدنیه

دیده باشی ز کودکان صغیرشود این یک وزیر و آن یک سفیر
حکمرانی شاه بر اورنگهست تخمین ساعتیش درنگ
از چه آن سلطنت مجازی شدنام آن پادشاه بازی شد
زانکه نسبت بعمر آن کودکفی المثل آنزمان بود صد یک
پس بر این کن قیاس سالی صدسلطنت را ز مدت بیحد
کایدت بیش از نعیم جحیمبر سر آن نمای این تقسیم
لیک عمر ابد که در پیش استهرچه گوئیش بیش از آن بیش است
گر کنی عمر صد هزار ای عامبشماری زیاد تیش مدام
روز و شب کوشی و همه مه و سالخود شمارش تصوریست محال
عمرت ای خواجه هست چند ایامو آنچه داری بپیش بی انجام
بی نهایت چه و نهایت دارگرچه او هست صد هزار هزار
زانچه پیش است نیست عشر عشیرعمر دنیا ز خواب کمتر گیر
پس چو بیحد بقبر باید خفتنتوان شاه بازیش هم گفت
در جهان هرچه خیر و شر بینیهمه چون باد درگذر بینی

حکایت

پادشاهی دُر ثمینی داشتبهر انگشترین نگینی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمرهر زبان کافکند بنقش نظر
وقت شادی نگیردش غفلتگاه انده نباشدش محنت
هرچه فرزانه بود آن ایامکرد اندیشۀ ولی بدخام
ژنده پوشی پدید شد آندمگفت بنویس بگذرد این هم
شاه را این سخن فتاد پسندچون شکرخنده از لب چون قند
ز آنکه گر پیش آید او را غمبیند او بگذرد شود خرم
ور بود هم بعیش خوش اندربیند او بگذرد شود ابتر
ای کریم بحق علی الاطلاقبحق آنکه داد این سه طلاق

که باسرار ده تو آن کردار

که بود آن مطابق گفتار

ای تو همساز من وهم سوزموی رخت اختر شب افروزم
همه آیینه و تو جلوه گریهمه را از همه تو درنظری
همه گر فرد شعله می بودیگوی وحدت زجمله بربودی
ز آنکه هرجا دوئی بود درشیءمتخلل بود در او جزوی
لیک جز او همه از اوفیء استغیر او در میانه لاشیئی است
چشمت اسرار گر بود احولدونماید ترایکی مشعل