قرآن کریمبه زبان فارسی

مقدمۀ حکیم

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

بسم اللّه الرحمن الرحیم

سپاس و ستایش مبدعی راست، که سخن پاک و سخندان و سخنگوی را ابداع کرد و حمد و مدح مخترعی راست که به پرتو نوراین دو شریف صورت و مایه را اختراع کرد، «نگارگر وجود را» و آن طبیعت کلی بواسطۀ این صورو مایه بجنبانید، نگارپذیر وجود را و آن جسم اعظم «بود» در سه بعد طول و عرض و عمق جلوه گر کرد و پس «از سخندان کل علت دهر ساخت، و از سخنگویان» پاک علت زمان، بعد آن هفت پدر علوی را و چهار مادر سفلی را تنقیت کرد و پس بوسائط این هفت و چهار سه نوع فرزند در زیر این گنبد خانه تربیت کرد، چون صد هزار عالم از آن اخص موالید را از خدر غیب و حجر امر بصحرا آورد، و آن جوهر انسان بود، و پس از برای تقویت و تنقیت، پیش بر آن نازنینان که در مشیمۀ اولُ الفِکرِ آخِرُ العَمَلِ بودند صدهزاران پرده آویخت میان ایشان و میان کلمة الحقّ، پس دفتر لاابالی وَقد خَلَقَکُم اَطوراً برایشان خواند، تا میان جمال وَنَفَختُ فیهِ مِن روحی و کمال روُحاً مِن اَمرِنا، حاجزی از حدوث و حایلی از حروف بساخت و چهارمرتبۀ نفس رادر چهار درگه طبایع بازداشت.

اول نفس روینده، و آن شهوانی است. دوم نفس جوینده و آن حیوانی است. سیوم نفس گوینده و آن انسانی، و چهارم نفس شوینده و آن ربانی است و میان این روندگان الهی مدارج و معارج نامتناهی ساخت، مؤکد این آیت که اُنظُر کیفَ فَضَّلَنا بَعضَهُم عَلی بَعض الایة، «تا بعض سالکان» از نقش نفس درگذشتند و حمّال جمال کلمه شدند و بعضی اسبان اسباب بساختند و تاختند و چون الف که هیچ ندارد از آن خط خطابشان نیامد تا آنها کی در زیر پردۀ صورت مانده بودند، حادث و محدث گفتند، و آنها که مثقلۀ ظاهر بر قدم داشتند قدَم حروف را گمان بردند وآن سخن پاک خود محیط برازَل و مُدرِک بر اَبد، آنها که وراء حجاب بودند و آن اولوالعزم انبیاء بودند، بانور کلمه متّحد شدند و آنهاکی در نظارۀ جمال آن مخدرات پردشان رقیق تر آمد، و آن اهل تحقیق و اولیا بودند از نور کلمه اقتباس می‌کردند، و آنها که از پس پردۀ رنگ برنگ « در نقش پرده نظاره میکردند، آن شعرا بودند» انبیا را جمال از عالم کلمه عین او آمد، و اولیا را مجال در میدان نطق صفت او و شعرا را تک و پوی در آشیان کلمه قول او، صورت آن همه یکی ولیکن سه بحکم واسطه، ازین شراب‌خانۀ قدَم صَفوِ خم نصیب ملک و انبیا کرد و میانه نصیب اصفیا و اولیا داد و بآخر قسم حکَما و شعرا، کی ایشان از آن خُلقانها آستین بودند و از آن آسمانها زمین و چون در سنت کرام این بود کی:

«وَلِلاَرضِ مِن کاسِ الکِرامِ نَصیبٌ»

ایشان را از آن جرعه بی بخش نکردند، تا این حکماء شعرا بتجرّع جرعۀ ایشان عمرثانی و ذکر باقی بدست آوردند، چنانک اول از سخن پاک پیدا آمده‌اند بآخر بسخن پاک بازگردند، تا مِنهُ بَدأ وَاِلیهِ یَعُودُ درست آید پس بتربیت «انبیا و تقویت اولیا» حاجت بود که اطفال بودند وناتمامان را دایگان بایند و بی مونسان را همسایگان، تا بمراعات و مدد ایشان تمام روند، تا بعالم کمال ناقص نروند، و طعنۀ، کَما خَلَقناکُم اَوّلَ مَرّة نشوند، از آنک خود مدرک بینش و محرک آفرینش خبر داده است که اِذا ماتَ ابنُ آدَمَ یَنقَطِعُ عَمَلُه الا عَن ثَلاثِ صَدَقَةُ جارِیَةٌ، وَعِلمٌ یَنتَفَعَ بِهِ الناسُ، وَ وَلدٌ صالِحٌ یَدعُوا لَهُ بَعدِ مَوتِه، معنی خبر چنان باشد که چون جوهر آدمی زاد را از لباس آب و خاک مجرد کنند «و پنج» جاسوس نفسانی او را در زندان عدم محبوس کنند، و چهارمیخ جسمانیش را بچهار معدن، بازفرستند، «خاکش را بخاک رسانند» اما پاکش هنوز بپاک نرسیده باشد، بوک موقوف زادی و مرکبی مانده باشد که دستش از همه دست آویزها کوتاه کرده باشند، مگر از سه چیز: صَدَقةٌ جارِیةً، یاخوانی آراسته که مدد قوت و قوّت اخوان باشد، و عِلم یَنتَفَعُ بِه، یا نوری ناکاسته، کی در ظلمات «حدوث»، او را و دیگران را چشم و چراغ جان باشد وَ وَلَدٌ صالِحٌ یَدعوا لَهُ بَعدَ مَوتِه، یا وکیل دری که روی شناس خطۀ امان و ایمان باشد.

روزی من که مجدود بن آدم سنائی‌ام در مجد و سنا، این کلمات نگاه کردم، خود را نه از آن مجد جسمی دیدم و نه از آن سناء قسمی و در این خزینه مطالعت کردم، نه جان را ازین خزینه هزینه‌ای دیدم، و نه جسم را ازین خرمنگاه کاه برگی یافتم، کاهدان جانم در جوش آمد و جسمم در خروش، گفتم: ای دریغا، که براقی که سخن پاک را بعالم پاک رساند جانم از آن پیاده است، گُو اینکه: اِلیهِ یَصعَدَ الکلِمُ الطَیبُ و العَمَلُ الصالِحُ یَرفَعُه و آفتابی که جواهر غیب را بجان نماید، جان از آن نابینا، موکّد اینکه مِن عَمِلَ صالِحاً مِن ذَکراَ و اُنثی و هُوَ مُؤمِنُ فَلنُحییّنَهُ حَیوةً طَیِّبةً، از بس این فکرت زحمت کرد و این مالیخولیا استیلا آورد، تا چنان شدم که از این سودا سواد دیده‌ام سپیدکاری بر دست گرفت، و بیاض صبحم سیاه داری «پیشه کرد»، چون این همم بغایت برسید، و این غمّم بنهایت، همی نابیوسان مفرّج همی و مفرّح «غمّی» از در دولتخانۀ جان من در آمد، ازین بخشندۀ بخشاینده، چشمۀ حیوان دلها، مرده، و روضۀ انس جانها، پژمرده، اسمش هم صفت ذاتش احمد، بختش هم نام «پدرش» مسعود. او صفی و عرضش مصفا او مستوفی و مکرمتش مستوفا، آن معتقد من داعی از ره صدق و آن متعهد من دوست از سر حذق، حرّس اللّه «روُحَهُ وَ»، طابَ صَبوحَهُ، در آن دم چون مرا شکسته بسته «وخسته» دید، صدف مروارید «بشکافت، از آنچه» دانست کی دل شمیدۀ رمیدۀ «طبیده» را بمروارید در توان یافت. از شاهراه گوش دهان جانم پر مروارید کرد، پس گفت بدرنگ و دلتنگت همی بینم، تو آنی کی همه نقشهاء شیطانی را روی سیه کرده‌ای این بدرنگی از چیست و همه مزاحمان حیوانی را چهارمیخ کرده‌ای این دلتنگی از کیست، من او را از حرمان «دقیقۀ خود از معنی» این خبر خبر کردم و گفتم، جای بدرنگی و دلتنگی هست، که از این سه دست آویز که وکیل درِ آفرینش ارشاد کرده است، پس از وفات دستم از این سرمایه کوتاه است، تا لاجرم محروم هر دو سرای شده، و با این همه راه دراز مخوف در پیش و ستانندۀ سرمایه در راه، میترسم که نباید که آن زمان که گشت زمان، بر چهار ارکانم چهار تکبیر کند، و قامت عمرم بر «دَر» دروازۀ قیامت بکشند، چون مرا ازین سه وکیل در یکی نباشد، در حضرت یکی، بی‌پیرایه و سرمایه مانم، آن غمخوارمن چون شراب، نه جگر خوار من چون سراب، این ماجری چون از من بشنید، برای تفرج و تسلیت مرا، در شرابخانۀ روح بگشاد و جام جام راح روح در داد، پس مرا گفت که اوّل یک اثر از آثار ولی نعمت «مخلوقات و سیّد» کائنات و خواجۀ موجودات بگویم، گفتم بیار، گفت: بدانک روزی سلطان «شریعت و برهان حقیقت، و قهرمان طریقت از کمال» فتوّت، در چهار بالش «نبوّت» پشت واگذاشته بود بنگریست طائفه‌ای را دید از مخدّرات اشراف مهاجر و کدبانوان سادات انصار درآمدند، و شرط تحیت بجای آوردند، پس روی سوی کدبانوی قیامت فاطمۀ زهرا کردند وگفتند که «ای جگرگوشۀ مصطفی، و ای گوشۀ دل مرتضی»

نَحنُ فی مَجلِس اُنسِ بِکَ تَحقیقُ مَجازهقَد نَسجنا الاُنسَ ثَوباً فَتَفضَل بِطَرازِه

مهتر را گفتند «یا رسول اللّه» دعوتیست، روی پوشیدگان رؤسا و اشراف جمعند، این چشم و چراغ را دستورباش، تا مجلس افروزی کند و این گوهر پاک را بفرست، تا واسطۀ قلادۀ آن محفل باشد. و آن نویدگران جامهاء فَضفاض پوشیده، و دامن فخر بر زمین «تنعّم» کشان، ولیکن چه سودکی در آن جامهاشان دو بخیه نبود، «چون آنِ فاطمه، آن چه بود» گرسنگی و برهنگی. خواجه دستوریش داد آن سیّدۀ زنان، در پدر نگریست، بگریست.

و گفت بابا چندین گهست من شالکی برسر دارم، و آن چادری که بچند جای از برگ درخت خرما دربه در داده‌ام، بدست شمعون «جهود» گروست، «مهتر کونین و خواجۀ ثقلین» گفت «ای چشم و چراغ» لابد بباید رفتن کی حضرت ما حضرت نومید کردن نیست، «کدبانوی جهان» بر حکم فرمان «خواجۀ زمین و آسمان» برفت در آن مجمع، و صدهزار «هزار» عرق تشویر بر اَساریر جبین مبارک او نشسته، و مشک مشک اشگ می‌بارید، چون آن نوبت «دعوت» بآخر رسید «و سیّدۀ نسوان» بحجره بازآمد. گفت ای مهتر، این نکو باشد که جگرگوشۀ خویش را بخرمنگاهی فرستی کی هنوز خوشۀ حَمیّةُ الجاهلیّه می‌چینند، و چشم و چراغ خویش را بانجمنی فروزانی، که هنوز لاف حَتی زُرتُم المَقابِر میزنند، مهتر «عالم» سرش در کنار گرفت، و بر پیشانیش بوسه داد و گفت: جان پدر، نه بی مادری چنین باشد، پیغامبر بچگان را بدین بوتها پالایند، مهتر «عالم» هنوز در این حدیث بود، کی حفیف قوادم و خوافی جبرئیل آمد، برجای اثر وحی بر دائرۀ جمالش شعله زد، در فاطمه نگریست و گفت هی این دلتنگی چراست، باری از آن چادرپوشان نپرسی تا «چه جامه داشتند و» تو چه جامه داشتی، گفت من خود را محلّ این سخن نمیدانم، گفت زنان را بخوان و بپرس، بخواند و بپرسید گفتند چنان بود، که چون آن زمان کی این خاتون آفرینش آن مجمع را جمال داد، همۀ نظارگیان درو متحیّر شدند، و همه پوشیدگان پیش او برهنه نمودند، این زن با آن دیگر میگفت: «چه گوئی این قصب در کدام ولایت بافته‌اند، آن این را میگفت»: کی این طراز از کدام طرازخانه بیرون آورده‌اند، اینت چابک «دست استادی، و اینت چابک» انگشت علم گری «کی چنین علم داند کرد» اینت چالاک حرکت مطرّزی کی چنین طراز کشد، کی اِنّما یُریدُ اللّهُ لِیذهَب عَنکُم الرِجسَ اَهلَ البیت، گفت: ای بابا چرا بمن ننمودی، تا من نیز شاد شدمی. گفت ای عزیز پدر، زیبائی خود در آن بود که در تو پوشیده بود، و تو نمیدیدی لعمری این سخت تن درست کاری است و روشن روزگاری کی این چنین در پرده پرورند یکی را، ولیکن این فطام فاطمه را مسلّم بود، که او را بدست اقتدا بیرون نیاورده بودند، امّا کسی که مقتدا شد در هنری و علمی او را این مسلّم نیست، چنان باید که این خلعت «درو پوشیده باشد، امّا برو» پوشیده نباشد، تا آن متعدی باشد نه لازم. ای که تا اکنون خویشتن را از آن عریان میشناسی از جامه خانۀ ازل در تو پوشیده‌اند «ولیکن بر تو پوشیده است» آن خبر نشنیده‌ای که اِذا اَرادَ اللّهُ بِعبدٍ خَیراً اَحبَّ اَن یَری اَثرهُ عَلیه باید که پیوسته جلوه‌گر خلعت الهی باشی، و شاکر موهبتهای نامتناهی امّا آن خبر که میگفتی، و معنیش برخود می‌نهفتی اذا ماتَ اِبنُ آدمَ یَنقَطعُ عَمَلهُ اِلا عَن ثَلاثٍ مقصود اشیاء موجودات میگوید: کی چون سلاسل چهار عنصر یک موحّد را بگشایند و پنج در جانش را دربندند، همه تاج و دواج حلّ و عقدش بر باد دهند مگر سه چیز: اول صدقۀ جاریه، این نکته ای حکیم یاد داری، آن اشارت چرا فراموش کردی، که هم ناقد کائنات گفته است: کُلِّ مَعروفٍ صَدَقَةُ، وَمِن المَعروفِ اَن تلقی اَخاک بِوَجهٍ طَلِقٍ وَاَنَ تَفرِغَ مِن دَلوکَ فی اِناءِ اَخیکَ، گفت نه همه صدقه آن باشد که نانی پیش لت انبانی نهی، یا نفایۀ بدست بی سرمایۀ دهی، بصدق نر صدقه، و بی‌ریاتر میزبانی آن باشد که تماشا جای آزادکان را خرّم داری، و بوستان روی پیش دوستان کوی تازه داری، وَاَن تَفرِغَ مِن دَلوکِ فی اِناء اَخیکَ، جگر تفتۀ ره رفتۀ را ببینی او را ساقی کنی، و آنِ خویش در باقی، غذائی که بعد از او اذی تولّد کند، آن گرانجانی باشد و میزبانی راست آن باشد که زومنت باشد نه منت تأویل این نصّ تنزیل، قولٌ مَعروفٌ و مَغفِرة خیر مِن صَدَقةٍ یَتَبَعُها اَذی، پس اگر صورت صدقه ایشان دارند، صدق و معنی صدقه تو داری، اگر ایشان خوان نان پیش اخوان نهادند، تو خوان جان پیش ارواح نهاده‌ای، و هر ساعت مسیح وار «این دعوت» برای دعوت مشتی گرسنه در زبانت رسته، که اَنزِل عَلینا مائِدَةً مِن السَماءِ پس خوان پایۀ روحانی در مهمان خانۀ جسمانی تو سخت کردی، و ملعون مَن اَکلَ وَحدَهُ، بر نفس حیوانی تو میخوانی، و «مقاومت بتوفیق دیّانی بر نفس شهوانی، و با خصایل شیطانی تو میکنی، و خاص و عام انسانی را از مهمانخانۀ مسلمانی باحسان ربّانی، و انعام سبحانی بحق» میزبانی «عام» تو میکنی، آنگاه گوئی که از صدقۀ جاریه محرومم، فامّا آن دیگری که گفتی که عِلمٌ یَنتَفَعُ بِه علمی که از او نفع گیرند مشاطه‌ای چون آب نه چون آینه کی از برای عیب شستن باشد، نه از برای عیب جستن.

علم نافع آن باشد که از «کاهلی و سستی بنشاط و» تندرستی رساند، نه ازناپاکی ببی باکی، در جمله چون آب و آینه باشد، آنِ ایشان بدیشان نماید، و خود در میان نه، و اگر خود در میان باشد، آن بود او هم سطح آب را سیاه کند، و هم روی آینه را بزنگ تباه. علم که گویند حجاب گردد این باشد، کی هستی و پنداشت ایشان پردۀ نور علم ایشان گشته باشد، از اینجا بود کی طبیب ملکوت از این علّت جسمانی احتما فرمود، و از این عقاقیر شیطانی احتراز، کی نعوذباللّه من علم لاینفع، و سرهنک در او این پرده برداشت، رُبَ عالِمٍ قَتَلهُ جهلهُ وَ علمهُ مَعَهُ لایَنفَعَهُ، پس چون علم نافع آن باشد که نفع آن عام باشد نه خاص، و اثر آن متعدّی باشد نه لازم، نگاه کردم این علم اصول «نیست، که علم اصول آنگاه که» باوصول بود خود فضولست، و با سیاست اقبال ما قَدَروُ اللّهَ حقَ قدرِه نامقبول. دیگر علم کلام است، دانی که علم کلام چیست، پای بند کام و نام و دام «شبهتهای عام، باتهمت مَنِ تَکلّم تَزِ نَدقَ خام»، با نکتۀ آن بزرگ که میگوید در کلام کی: عِلمٌ حدیثُ المیلادِ ضَعیفُ الاسنادِ بدعت تمام و السلام.

دیگر علم حسابست، اما بیرون از حاجت شرع «حجابست»، شاغل حقایق است، و پردۀ دقایق. دیگر علم نجوم کی آن باضافت با اینها علم تخمینی است، او با این دبدبه که مَن صَدّق کاهِناً «اَو مُنَجِّماً» فَقَد کَفَرَ، تخم بی دینی است، پس پیدا بود کی در صحرای سینۀ مشتی ناگنج، گنج علم را چه گنج بود، همه از بوالعجبی نفس آدم را باستعانت نقاب نقش شیطانی ساخته، و صفت شیطانی را بوقاحت اسم انسانی داده، و هرگز آواز موکب حقیقت بشاه راه، گوششان فروناشده، هرگز گردی از جادۀ جود بر لعبت دیدۀ ایشان نانشسته، باستراق سمعی کی از پاکان آسمان کنند لقب خویش سروش کرده، بسایۀ خویش کی پس و پیش آفتاب دیده قد کوتاه خود فراموش کرده، روز کوران رُبع مسکون را باشراق جمال خرشید چه کار، پاشنه شکافتگان روستاء جهل را با صدف شکافان «دریای علم» چه شغل، آن همه تمویهات و تهویلات، و موهومات و مظنونات ایشان هم بر قصور ایشان مقصور است. «پس معلوم شد کی آن علم از» حکمت شرع پروردۀ «خاطر عاطر» تست، که بهمه اطراف و اکناف عالم مشهور است، اینک و عِلمٌ یَنتَفَعُ بِه از بساط ثری تامناط ثریّا، از اول مرتبت مرجان تا آخر معالم جان، کیست کی از انشاد آن با منفعت نیند، آنک نه جمهور فرق و ملک از ظاهر مقالت تو حسب خویش کسب می‌کنند و کافۀ صادقان و عاشقان از رمز و اشارت او جان را میزبانی میکنند «و گلّه گلّه» ارباب قیاس و ظنّ از رنگ و عبارت آن پیرایه و سرمایه میسازند، رمه رمه رعایاء عباس دبس از راه این هدیه کدیه میکنند، شیرزدگان آدم را از آن تربیت، وماتم زدگان عالم را از آن تسلیت، و درد زدگان شوق را از آن تقویت و حرام زادگان عهد را از آن تعزیت، و بیمار دلان هوی را از آن تهنیت، نفیس‌تر سرمایۀ از گنج خانۀ عقل، و گران مایه‌تر پیرایۀ از معالم نفس، خیر کثیر ببشارت الهی سرمایۀ تو وَمَن یؤُتِ الحِکمَةَ فَقَد اُوتی خَیراً کَثیراً جواهر روحانی، باشارت نبوی پیرایۀ تو، اِنّ مِنَ الشّعرِ لحِکمةً این چنین شربتها نوش میکنی، آنگاه شکر حقّ او را فراموش میکنی، تو خود ندانسته‌ای از آن سه موالید که نتایج این هفت و چهارند آدمی و زادگان اختیارند.

از این سه خط کی معادن ونبات وحیوانست، غرض و مقصود انسانست، بهر آنک او را جان شرف جویست و نفس سخن گوی، ایشان را قبای بقاپوشانید، طرازش این که، وَلَقَد کَرَّمَنا بَنی آدَمَ، در فناء فناشان بر حیوانات امیر گردانید، و نشانش این کی هُوَ الّذی خَلقَ لَکُم ما فِی الارضَ جَمیعاً، باز از ایشان طایفه‌ای را از اسامی بمعانی رسانید، وزه آب «حکمتهاء» موزون از درون ایشان بگشاد، تا ایشان چنانک خواستند در ملک کلمه بجدّ و هزل بر قضیّت سجیّت تصرّفی میکردند، و گشادنامه‌ای از دیوان وهم و خیال بافته بودند، چون متصرّف عالم کون و فساد آن امارت تصرّف کلمات دریشان بدید، میر میرانشان لقب داد، بدین تشریف که اَلشُعَراءُ اُمَراءُ الکلامِ، گفت اگر انسان از قشر سخن امیر حیوانند شما از لباب سخن امیر انسانید، آنگاه در بوتۀ ادراک، حق در باطل آمیخته را از یکدیگر دور کرد، نیک را جلوه کرد و گفت اِعطاءُ الشّاعِر مِن بِرّالوالِدینِ، و بد را رسوا کرد و گفت اَلشّعرُ مَزامیرُ اِبلیسَ، پس خرمن تخییل و تحقیق مطالعت کرد، گاه وَالشُّعَراء یَتَبَعُهُم الغاوُنَ را از دانۀ اِلّا الذینَ آمَنوا جدا کرد، و پروردگار گلشن تقدیس را در میدان من تبعیض تاج تنصیص بر سر نهاد، کی وَاِنّ مِنَ الشعرِ لَحِکمَةَ ملوّنان گلخن تلبیس را بدو کارد و تازیانۀ لِانَ یمَتَلی جوف احَدِکُم قَیحاً حَتی یَریه خَیرُ لَهُ مِن اَن یمتَلی شِعراً ایشان را خاکسار دو جهان گردانید، و بدین اشارت که فرمود: که اِحثُوا فی وُجوهُ المَدّاحینَ التُّرابَ تا هر ژاژخای و هرزه درای دعوی امراء الکلامی نکند، که این تشریف مسلّم شاعر مسلّم راست، نه فاجرو ظالم را، و آن «شاعر مسلّم» توئی، برای آنک این دُر هاکی تو در این دُرج دَرج کردۀ، صدف گشایان ازل دانند و این شکّرها که در این قِمطَرهاء حکمت تو تعبیه کردۀ، شکّرگران اَبد شناسند.

و دیگر قسم سیوم از آن خبر کی گفتی وَوَلدٌ صالِحٌ یَدعوُا لَهُ بَعدَ مَوتِه، این خود بدین خلعت مخصوص توئی، از برای آنکه فرزندانی که فرّ زندگانی باشند فرزندان تواند، «کدام فرزند زاد از ارحام توالد و تناسل خلف‌تر از فرزندان تو»، و کدام دلبند روی نمود از مشیمۀ کون و فساد با شرف‌تر از دلبندان تو، از روزگار عباس جنود کی معلمی بود، تا عهد تو که معلم زاده‌ای کرا دیدۀ چو فرزندان خویش نیک بخت، و بسیار رخت، و سزای تخت، همه بر ذروۀ فلک اعظم ساکن، همه از صروف روزگار ایمن، چرا زیراک آفتابی را که شرف او شُرَف عرش باشد زحمت کسوف روی او سیاه نتواند کرد، و گوهری کز «کان» کن فکان زاید، صدمت استحالت ترکیب او را ازهم فرو نتواند آورد وَوَلَدٌ صالِح این چنین فرزندان باشند، «کی از جوهر بسیط تربیت پذیرفته باشند»، نه از اجسام مرکب ترکیب پذیرفته، فرزند شاعران «سخن شاعران» بود، و در این معنی استاد باستان این داستان ز دست «و این گوهر سفته».

ندارد میل فرزانه بفرزند و بزن هرگزببرّد نسل این هر دونبرّد نسل فرزانه
و ای دریغا که خردمند راباشد فرزند و خردمند نی
ور چه ادب دارد و دانش پدرحاصل میراث بفرزند نی

«پدر را چه گناه چون فرزند بی حاصل باشد، پس» فرزند صورتی بیشتر سبب آلایش دودمان باشد. که اِنّما اَموالُکُم وَاَولادِکِم فِتنَةٌ، اما فرزند فطرتی و فطنتی «و فکرتی» سبب آرایش خان و مان باشد که لِلّه کَنزٌ تحت العَرشِ مَفاتِحهُ اَلسِنَةُ الشعَراء اما چه فائده از آن مائده، اگرچی زادگان تولؤلؤ شهوارند، اما از حفظ و کلائت چون تو صدف نابرخوردارند، ای عافاکَ اللّه، فرزندانی که مدد از قوای شهوانی دارند، عاقلان در تقویت ایشان تیغ می‌پردازند، پس آزادگانی که مادّت از جنبش روحانی دارند «عاقلان از تربیت ایشان سپرچرا بفکنند»، دارندگانی که پختگان دم روح اللّه باشند ایشان را فروگذاشتن خامی باشد، نگاریدگانی کی اندام از عقل کلّ یافته‌اند، اجزای ایشان از هم فروگشادن بی اندامی باشد، جان فزایانی که سبب دستیار حیات تو باشند آسان آسان از ایشان پای بیرون نتوان نهاد، دل ربایانی که مدد پایداری اسم تو باشند، خیر خیر دست از ایشان بازنتوان داشت، دل خواهی را که مربّی چون تو کریمی باشد دُرّ یتیم او را چه باید که یتیم ماند، سپاهی را که مقوّی چون تو حکیمی باشد، سپاه سالار بی یار او چه واجب کند که بی یار بود، آن چندان درّ یتیم را در دست مشتی خرزی فروش یتیم کرده، و آن چندان غریب خوش روی را از راه غریب شماران آواره کرده‌ای، تاگاه صاحب غرضی تپانچه‌شان زند، وگه صاحب علّتی جعدشان کند، عروسانی که حجلۀ ارباب الهی را شایند، در حجرۀ ارباب ملاهی مانده، و گوهرهایی که ملک ملکان را زیبد، در سلک اصحاب الجراب و المحراب کشیده تا کی برنچینی، و او نیز بدروغ آن کلمات زرّین را از روی قلّابی در صورت مِس سرخ برنابینایان رائج می‌کند، و کس نه کی دست آن قلّاب بحسبت ببرد. و «گاهی سما ای ازسم جهل نیکوئی او میبرد» و حاذقی نه کی از راه شفقت تریاقی آمیزد.

«گه شرورانی از روی شریری او را شریانی می‌دهد»، آزادۀ نه که این گوهر پاک را از این پیکار برهاند. گه شعریی آن خوشرویان شعری تابش را چون شعر خویش می‌نهد، و جوانمردی نه که او را از این لوث و ناخوشی نجات دهد. حلاجی سپیدکار روی این دارندگان سیاه می‌کند، و غیوری نه که او را بسفر آب سیاه توشۀ درانبان نهد، این چنین مشتی ناکس دَنَس، تهی نفس پرهوس هرزه پوی، بدعت جوی، سنّت شوی، ناموسی، سالوسی، افسوسی، پرخیانت، بی‌صیانت، بی دیانت، همه دل ذل، و سرشرّ، و جسد حسد، و عقد حقد این چندین کریم و کریمه را چون قبطیان فرعون مر بنی اسرائیل را اسیر کرده، و تو عصای کلیمی در گوشۀ خانه نهاده‌ای مُهر بی مِهری بر لب زده‌ای و گوش هوش گم کرده‌ای «این از تو افاضل نپسندند، و این سستی را هرگز بجائی ننهند» این چنین توانی از مردم توانا، سادات عصر و کافّۀ اشراف و جمهور افاضل، بر گرانجانی نهند، نه برتن آسانی، و این کاهلی بر غافلی حمل کنند «نه بر عاقلی» و نیکو گفته است متنبّی

وَلَم ارَفی عُیوُبِ النّاسِ شَیئاًکَنَقصِ القادِرینَ عَلی التّمامِ

پس چون اکنون، حال برین جمله است، از دفتر کاهلی این مثل پیش چشم جسم میار، که اَلکَسَلُ احَلی مِن العَسَل، و از لوح محفوظ عقل این نکته در گوش هوش خوان، که «اَلکَسَلُ بابٌ مِنَ الزَّندَقَةِ» از قفص عافیت بیرون جه و عاقبت را بند برنه، که مَن تَفَکر فِی العَواقِبِ لَم یَشجَع، و آن بتیمان روی شخوده را از آب زندگانی روی بشوی، و آن عروسان زلف بشولیده را بشانۀ روحانی جعد بنشان، بعضی را ارسلان خاصّ ادریس مخوان، بعضی را بابتکین عامّ ابلیس، کی اَلعَدلُ میزانُ الرّحمن وَالجَورُ مِکیالُ الشیطانِ بعضی را در گلشن حفظ جلوه مکن، و قومی را در گلخن نسیان رسوا، آن فرمانی که از صدر نبوّت صادر گشتست کمر امتثال بربند، کی سَوّوا اَولادَکُم فِی العَطیّةِ گفت زادگان شما دادگان حقّند، همه را چون جرم پروین پشت در پشت دارید، و چون «پیکر» دو پیکر روی در روی، چون چنین فرمودست، پس آن آئینۀ جانها را چون دندانۀ شانه یکسان دار، و آن سوهان دلها را چون دندانۀ ارّه یک تیغ، آن رحمهای بریده را بپیوند، تا مادّت مدّت عمر تو گردد، که «صِلَةُ الرَّحِم تزیدُ فِی العُمرِ، حسن عهد بر آن مهجوران «حفظ» تازه کن، تا سبب هم طویلگی ایمان تو گردد، کی اِنَّ حسنَ العَهدِ مِنَ الایمانِ آن گوهرهاء پراکنده را در یک عقد عقد کن، و آن دینارهاء قراضه شده را در یک بوته نقد کن، که اگر نقد زادگان نسل مشروعست، نقد فرزندان عقل هم ناممنوع است.

چون عروس جان من از گفت او این پیرایه بربست، من از راه ناز نیاز را سلاح خود ساختم، بهانۀ خانه و دانه آوردم، عذر تعذّر جامه و جام گفتم، که بی یساری و چهار دیواری این خدمت میسر نشود.

این فصل چو بشنید ز من دست ببر زدصد رحمت از اللّه بر آن دست و بر آن بر

همی دست قبول و اقبال بر سینۀ مبارک زد، در حال از بهر دفع بی انصافی زمستان را «آفتابکدۀ بر آسمان همّت بفرمود» تا بساختند، وز بهر سپر تیغ تابستان را فرمان داد، تا سایه‌بانی بر آفتاب گرم بربستند، وز بهر غذا بر میکائیل کی مکاییل ارزاق بدست اوست خط رائج نبشت، وز برای لباس از جامه خانۀ عفت و عافیت بستان وار خلعت زمستانی و تابستانی در من پوشانید، و خرج را «که» چرخ آن تکفّل نتوانست کرد، او تکفّل کرد، در جمله هر مزاحم کی خاطر را از آن نبوتی خواست بود، همۀ رخنها بربست سوی جان، و هر دل گشای کی جان را از آن تسلیتی توانست بود همه را راه بگشاد سوی دل، آنش گویم کی آن مُصطنع ربّانی گفت وَ اصطنَعتُکَ «لِنفسی»، و آن مکلّم رحمانی که وَکلّمَ اللّهُ موسی تَکلیماً «در مناجات خود» گفت: الهی طفتُ البِلاد وَ جَرَّبتُ العِبادَ وَانتَ خیرٌ مِن الکلِّ. این بدان گفتم کی از کافۀ خلق من او را چون نام او احمد یافتم، و او مرا چون نام خواجۀ خویش مسعود بخت کرد، در جمله آن صدر باقی بادا در جان بازی و دل نمودگی هیچ در باقی نکرد، چش گویم جز آنکه استاد فرُّخی گفته است «در حق ممدوح خود، شعر»

هرچه نگرم قصۀ من با کرم اوچون قصۀ آن اشتر و ماهست و عرابی

آن چو هم نام خود عدیم المثل، و آن چو نام پدر خویش مسعود بخت چون «جان» آزاد مرا بخلق بنده کرد، و مرا بقبول اقبال خود خرسند کرد، من نیز جان خود را شاد کردم، و این قطعه انشاء و انشاد کردم در حسب حال خود، «و نام او در آخر قطعه یاد کردم، قطعه»

گرچه چو تیشه از قبل توشه و تراشهرگز نبوده‌ام نه طمع را نه بیشه را
ورچه ز زخم تیشۀ من بهر یک خلالهرگز نبود رنج درختان بیشه را
ور چند پیش از این سر من زیر تیشه بودآنکو همی ز شوشۀ زر ساخت ریشه را
لیکن کنون زبس کرمش زیر تیشه‌امخواجه رئیس احمد مسعود تیشه را

«اکنون از باس این زیر تیشگی پاس اشارت او داشتم، آن نوروز رویان را کی نزاهت جان پاک او را بایستند، آن را در یک شبستان فرستادم، و آن چالاکان کی خدمت دل او را شایستند»، بر یک عتبه جمع کردم، و تشبیبی برین نسق تحریر کردم، و ترتیبی برین نهاد بنهادم و بپرداختم «این کتاب را»، برین تشبیب و ترتیب بر قضیّت اشارت آن صواب سَلَب ثواب طلب آن قابل دولت وقائل حکمت، قبلۀ اقبال و کعبۀ آمال، خواجۀ هشیار و مهتر بیدار، عافیت بان عاقبت بین، حقایق خوان دقایق بین، حکمت نیوش حق شناس، سخن گزار معانی طراز، باری عزّ اسمه او را از حیات، و ما را از بقای او ممتّع داراد. و همچنانکه این مائدۀ آسمانی بوجود جود او آراسته گشت، هر لحظه فائدۀ ربّانی بجان و جاه او پیوسته باد، تا جهدو توفیق هم طویله‌اند همچنین موفّقش دار بر جلوه کردن علم و حکمت، بر جلوه کردن اصحاب حقّ و حقیقت، بر تفخیم و تعظیم ارباب ذوق و طریقت، «آمین ربّ العالمین» و الحمدللّه علی منّه و افضاله، و الصَّلوة علی نبیّه محمّد وآله.

بسم اللّه الرحمن الرحیم