قرآن کریمبه زبان فارسی

در نصیحت یکی از ابنای زمان فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
کجائی ای همه هوشت بسوی طبل و علمچرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم
چراغرور دهی تنت را بمال و بملکچرا فروشی دین را بساز و اسب و درم
تمام شد که ترا خواجگی لقب دادندکمال یافت همه کار تو بباد و بدم
بذات ایزد اگر دست گیردت فرداغلام و اسب و سلاح و سوار و خیل و حشم
چو برزنند بر آن طبل عزل خواجه دوالتو خواه میر عرب باش و خواه شاه عجم
بگوش خواجه فرو گوید آنزمان معنیکجا شد آنهمه دعوی و لاف تو هر دم
ازین غرور تو تا کی ایا زبون قضاوزین نشاط تو تا کی ایا سرشته بغم
کمر بدست تو آید همی سلیمان وارترا طمع که در انگشت تو کند خاتم
ز کردگار نترسی و بس خراب کنیهزار خانۀ درویش را بنوک قلم
امین دینت لقب گشت پس چرا دزدیگلیم موسی عمران و چادر مریم
ز بهر ده درم قلب را، نداری باککه برکنی و بسوزی هزار بیت حرم
شراب جنّت و حور و قصور میطلبیبدین مروّت و حلم و بدین سخا و کرم
بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهندبحشر هیچی وز هیچ نیز چیزی کم
بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزندچنانکه اهل شیاطین ز توبۀ آدم
سنائی، ار تو خدا ترسی و خدای شناسترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم

٭٭٭

ای ناگزران عقل و جانموی غارت کرده این و آنم
ای نقش خیال تو یقینموی خاک جمال تو گمانم
تا با خودم از عدم کمم کمچون با تو بوم همه جهانم
در بازم با تو خویشتن راتا با تو بمانم ار بمانم
گویی که بدل چه ای چو تیرمپرسی که بتن چه ای کمانم
پیش تو بقلب و قالب ایجانآنم که چوهر دو حرف آنم
ایشکل دهان تو کم از نیستکی نو که کنی کم از دهانم
گر با تو بدوزخ اندر آیمحقّا که بود به از جنانم
تا چند چهار میخ داریدر حجرۀ تنگ کن فکانم
تا چند فسرده روح خواهیدر سایۀ دامن زمانم
بی هیچ بخر مراهم از منهر چند که رایگان گرانم
مانند میان خود کنم نیستزیرا که هنوز در میانم
با تن چکنم نه از زمینمبا جان چکنم نه زاسمانم
پرداخته از فنا سرشتمانداخته از بقا نشانم
من سایه شدم تو آفتابییکراه برآی تا نمانم
بردار نقاب تا ببینمبنمای جمال تا بدانم
خواننده تو باش نزد خویشمتامرکب پی بریده رانم
در نامه بجای دیده بنشینتا نامۀ نانبشته خوانم
تو عاشق هست و نیست خواهیبپذیر مرا که من چنانم
در دیده ز بیم غیرت تواکنون نه سنائیم سنانم

٭٭٭

ای خدائی که بجز تو ملک العرش ندانمبجز از نام تو نامی نه برآید بزبانم
بجز از دیدن صنعت نبود عادت چشممبجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا، فخر بمن کن که خداوند جهانمملک عالمم و عالم اسرار نهانم
غیب من دانم و پس غیب نداندبجز از منمنم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
پاک و بی عیبم و بینندۀ عیب همه خلقاندر گذارنده و پوشندۀ عیب همگانم
همه من بینم و بینندۀ نیئی دیده دو چشممهمه من گویم و گوینده نئی کام زبانم
شنوای سخنان همه خلقم بحقیقتشنوایان جهان را سخنان می شنوانم
حیّ و قیوّمم و آندم که کس از خلق نماندمن یکی معتمد و واحد و قیّوم بمانم
ملک طبعم و سیّاره نه سیّاره طبعمنه چو طبعم متوطّن نه چو سیّاره روانم
نه بخوابم نه ببحرم نه کنار و نه میانهنه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم
نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصرنه زتحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم
هرچه در خاطرت آید که من آنم نه من آنمهرچه در فهم تو گنجد که چینم نه چنانم
هرچه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آنبحقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم
هر شب و روز بلطف و کرم و جود و جلالمسیصد و شصت نظر سوی دلت میکند آنم
گر از آن خسته دلت یکنظر فیض بگیرمزودباشد که شوی کشتۀ تیغ خذلانم
شئی‌ام از روی حقیقت، نه از آن شئی مجازیآفرینندۀ اشیاء، خداوند جهانم
من فرستادۀ توراتم و انجیل و زبورممن فرستادۀ فرقانم و ماه رمضانم
صفت خویش بگفتم که منم خالق بیچوننه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم
منم آن بار خدائی که دل متّقیان راهر زمانی بدلال صمدی نور چشانم
کفر صد ساله ببخشم بیک اقرار زبانیجرم صدساله بیک عذرگنه درگذرانم
بعد مردن برمت زیر لحد بادل پر خونخوش بخوابانم و راحت بروانت برسانم
آندم از خاک برانگیزم در روز قیامتدر چنان انجمنی پرده زرازت ندرانم
بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابتدر بهشت آرم و برخوان نعیمت بنشانم
شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلّیپرده بردارم و آنگه بخودت می نگرانم
ذرّه ذرّه حسنات از تو ز لطفم بپذیرمکوه کوه از تو معاصی بکرم درگذرانم
هر عطائی که بکردم بتو ای بندۀ من منخوش نشین بنده که من دادۀ خود را نستانم
هرکه گوید که خدا را بقیامت بتوان دیداو نبنید بحقیقت نه از آن گمشدگانم
بارلاها تو برآری همه امید سنائیکه مسلمانم و یارب نه از آن بی خبرانم

٭٭٭

روحی فداک ای محتشم، لبیک لبیک ایصنمای رأی تو شمس الضحی، وی روی توبدرالظلم
مایه ده آدم توئی، میوۀ دل مریم توئیهمشهری زمزم توئی، یا قبلة اللّه فی العجم
دانم که از بیت اللهی، شیری بُگویا روبهیدر حضرت شاهنشهی، بوالقاسمی یابوالحکم
نی نی پیت فرّخ بود، خلقت شکر پاسخ بودآن را که چونان رخ بود نبود حدیثش بیش وکم
ایجان جهانها روی تو، آشوب دلها موی تووندر خم گیسوی تو، پنهان هزاران صبحدم
روروکه ازچشم ودهان، خواهی عیان‌خواهی‌نهانخلق جهان را در جهان، هم کعبه‌ای وهم صنم
رویت بنامیزد جومه، زلفت بنامیزد سیههم عذر با تو هم گنه، هم نورباتوهم ظلم
هرچینت از مشگین کله، دارد کلیمی درتلههربوست ازلب حامله دارد مسیحی درشکم
از باد و آتش نیستی، تو آب وخاکی چیستیجم را بگو تا کیستی، او را روانی یانسم
چون عشق را ذات آمدی، نفی قرابات آمدیچون‌درخرابات‌آمدی، کم‌کن حدیث خال و عم
بررویت از بهر شرف، باماگه قهر و لطفگه لعل گوید لاتَخفٌ، گه جزع گوید لاتنم
رویت بهی تر یا قفا، بالاسهی تر یا قبامنعت غنی تر یا عطا ذاتت هنی تر یاشیم
گیرم کرم وقت کرب، ز اهل عجم باشد عجبباری توهستی از عرب، ابنَ الوَفا اینَ الکَرَم
ما را شرابی یارکن، یاچیزکی درکار کنگر نور نبود نار کن، آخر نباشد کم ز کم
ار دستت از آتش بود، ما راز گل مفرش بودهرچ آیدازتوخوش بود، خواهی شفاخواهی الم
اِن لم یکن طودٌفَتل، اِن لم یَکُن وَبلٌ فَطَلّاِن لم یَکُن خَمرٌ فخل، ان لَم یَکُن شَهدٌ فَسَم
گر طاق نبود کم زپل، ور طوق نبود کم ز غلور عزّ نبود کم ز ذلّ، ور مدح نبود کم ز ذم
صحرای مغرب چارسو، بگرفت زاغ تنگخوسیمرغ مشرق را بگو، تا بال بگشاید ز هم
هم گنج داری هم خدم، بیرون جه از کتم عدمبر فرق آدم نه قدم، بر بام عالم زن علم
انجم فروروب ازفلک، عصمت فروشوی ازملکبر زن سما را بر سمک، انداز در کتم عدم
کم کن زکیوان نام را، بستان ززهره جام راجوشن بدر بهرام را، بشکن عطارد را قلم
نه چرخ مان نه قدر او، نه عقل مان نه صدراونه جان مان نه غدر او نه خیل مان و نه حشم
بیرون خرام و برنشین، برشهپر روح الامینآخر گزافست این چنین، تو محتشم او محتشم
تا کی ز کاس ذوالیزن، گاهی عسل گاهی لبنمی کش بسان تهمتن اندرعجم در جام جم
می خور که غمهامی‌کشد، اندوخ مردان وی کشددر راه رستم کی کشد، جز رخش رخت روستم
بستان الهی جام را بردار از آدم دام رادر باز ننگ و نام را، اندر خرابات قدم
از عشق کانی کن دگر، وز باده جانی کن دگروزجان جهانی کن دگر، بنشین دروشاد و خرم
یکدم بکش قندیل را، بیرون کن اسرافیل رادفتر بدر جبریل را، نه لاگذار آنجا نه لم
تو بر زمین آن مهتری، کز آسمانها برتریای نور ماه و مشتری، قسّام راهستی قسم
نور فلک را مایه‌ای، روح ملک را دایه‌ایبرفرق عالم سایه‌ای، شد فوق و تحت ازتو خرم
امروز وفردازان تست، اصل دو عالم جان تسترضوان کنون مهمان تست، ارواح را داری خدم
کونین را افسرتوئی،برمهتران مهتر توئیبرباز دین شهپر توئی،بنوشت چون نامت قلم
هرکو ز شوقت مست شد، گر نیستی بدهست شدخوبی‌بچشمت گست شد، شد ایمن از جوروستم
ای چرخ رارفعت زتو، ایملک را دولت زتوایخلد را نعمت ز تو، قلب است بی نامت درم
در کعبه مردان بوده‌اند، کز دل وفا افزوده‌انددرکوی صدق آسوده‌اند، محرم توئی اندر حرم
از دور آدم تا بما، از انبیا تا اولیانی بر زمین نی بر سما، نامد چو تو یک محترم
درحسرت دیدار تو، در حکمت گفتار توهر ساعت از اخبار تو، بر زعفران بارم بقم
فردوس‌زان‌خرم‌شده‌است‌وزخرمی‌مفحم‌شده‌استجای بنی آدم شده است، کز نام تو دارم رقم
چون توبرفتی ازجهان،گشت‌ازجهان‌حکمت نهانآمد کنون مردی چنان، کز علم تو دارد علم
دارد حدیثش ذوق تو، از کارخانۀ شوق تونوشید شرب ذوق تو، زان بست بر مهرت سلم
هرجا که او منزل کند،ازمرده جان حاصل کندزیرا که کار از دل کند، فارغ شد از کار شکم
در خواب جانش داده‌ای،آب روانش داده‌ایبرخود نشانش داده‌ای، چون گشت موجود ازعدم
چون بر سرمنبر شود، شهری پر از گوهر شودبر چرخ نطقش بر شود، روح الامین گوید نعم
بگشای کوی آنک قدم، بربای عقل آنک عدمبفزای عشق آنک حرم، بنمای روی آنک ارم
جان کن فدای عاشقان، اندر هوای عاشقانبر تکیه جای عاشقان، شعر سنائی کن رقم

٭٭٭

قبله چون میخانه کردم پارسائی چون کنمعشق بر من پادشا شد پادشائی چون کنم
کعبۀ یارم خراباتست و احرامش قمارمن همان مذهب گرفتم پارسائی چون کنم
من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد بادآسمانی کرده باشم، آسیائی چون کنم
عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه اوبرگ بی برگی ندارم، بینوائی چون کنم
او مرا قلّاش خواهد من همان خواهم که اواو خدای من، بر او من کدخدائی چون کنم
کدیۀ جان و خرد هرگز نکرده بر درشخاک و باد و آب وآتش را گدائی چون کنم
من چنان خواهم که او خواهد چودرخرمن گهشاز کهی گر کمتر آیم کهربائی چون کنم
بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنابا گهر در قعر دریا آشنائی چون کنم
او که بر رخ حسن دارد جز وفا کاریش نیستمن که در دل عشق دارم بی وفائی چون کنم
بادپائی خواهد از من عشق و من در کار دلدست تا از دل نشویم بادپائی چون کنم
باخرد گویم که از می چون گریزی گویدمپیش روح پاک دعوی روشنائی چون کنم
شاهدان چون درخراباتند و من زان آگهمزاهدان را جز بدانجا رهنمائی چون کنم
با نکورویان گبران بوده در میخانه مستبا سیه رویان دین زهد ریائی چون کنم
چون مرا او بی سنائی دوستر دارد همیجز بسعی باده خود را بی سنائی چون کنم
او بر آن تا مر سنائی را بخاک اندر کشدمن برآنم تا سنائی را سمائی چون کنم
طبع من بروی طمع دارد مرا گوید مخواهمن ز بهر برگشان این بی نوائی چون کنم
از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیکعاجزم تااز جدائی خود جدائی چون کنم