برگ بی برگی نداری، لاف درویشی مزنرخ چو عیّاران نداری، جان چو نامردان مکن
یا برو همچون زنان، رنگی و بوئی پیش گیریا چو مردان اندرآی و گوی در میدان فکن
هرچه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشانهرچه یابی جز خدا، آن بت بوددرهم شکن
چون دل و جان زیرپایت نطع شد پائی بکوبچون دو کون اندر دو دستت جمع شددستی بزن
سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دینکشتگان زنده بینی انجمن در انجمن
در یکی صف کشتگان بینی بتیغی چون حسیندر دگر صف خستگان بینی بزهری چون حسن
درددینخودبوالعجبدردیستکاندروی چوشمعچون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن
اندرین میدان که خودرا می در اندازد جهودوندرین مجلس که بت را می بسوزد برهمن
اینت بی همت شگرفی کوبرون نایدز جانوانت بی دولت سواری کو برون ناید زتن
هرخسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسددرد باید عمر سوز و مرد باید گامزن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتابلعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک پنبه دانه زآب و خاکشاهدی را حلّه گردد، یا شهیدی را کفن
روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میشزاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبععالِمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا از پشت آدم نطفهایبوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن
چنگ در فتراک صاحبدولتی زن تا مگربرتر آئی زین سرشت گوهر و صرف زمن
روی بنمایند شاهان شریعت مر تراچون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن
تا تو در بند هوائی از زَر وزن چاره نیستعاشقی شو تا هم از زر فارغ آئی هم ز زن
نفس تو جویای کفر است و خردجویای دینگر بقا خواهی بدین آی ار فنا خواهی بتن
جان فشان و پای کوب و رادزیّ و فرد باشتا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن
کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چناروز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن
راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصافز امتحان نفس حسّی چند باشی ممتحن
چونبرونرفت از تو حرص آنگه درآید در تودینچون درآمد در تو دین آنگه برون شداهرمن
گر نمیخواهی که پرها رویدت زین دامگاههمچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن
بارمعنی بنداز اینجا ز آنکه در بازار حشرسخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن
باش تا طومار دعویها فرو شوید خردباش تا دیوان معنیها بخواند ذوالمنن
باش تا از پیش دلها پرده بردارد خدایتا جهانی بوالحسن بینی بمعنی بوالحزن
از جمال حال مردان بی اثر باشد مکانوز شعاع شمع تابان بی خبر باشد لگن
بارنامۀ ما و من درعالم حس است و بسچون ازین عالم برون رفتی نه ما ماند نه من
از برون پرده بینی یک جهان پرشاه و بتچون درون پردهرفتی این رهی گشت آن شمن
پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهرآنکگر بر این پوشش نمیری هم توریزی هم کفن
این جهان و آن جهانت را بیکدم درکشدچون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راستیا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
سوی آنحضرت نپوید هیچ دل با آرزوبا چنین گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن
پردۀ پرهیز و شرم از روی ایمان برمدارتا بزخم چشم نااهلان نگردی مفتتن
گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریختآن جهان رست از عقوبت اینجهان جست ازفتن
چونهمیدانی که قرآن رارسن خوانده است حقپس تو در چاه طبیعت چند باشی باوسن
چرخ گردان این رسن را میرساند تا بچاهگرهمی صحرات باید چنگ در زن در رسن
گرد سمّ اسب سلطان شریعت سرمه کنتا شود نور الهی با دو چشمت مقترن
گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاببی خطا گردد خطا و بی خطر گردد ختن
سنّی دین دار شو تا زنده مانی زانک هستهرچه جز دین مردگی و هرچه جز سنّت حزن
مژه در چشم سنائی چون سنائی باد تیزگر سنائی زندگی خواهد زمانی بی سنن
با سخنهای سنائی خاصّه در زهد و مثلفخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن
٭٭٭
چنگ در فتراک عشق هیچ بت روئی مزنتا بشکرانۀ نخست اندر نبازی جان و تن
یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبندیا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فکن
هرچه از معشوق آید همچو دینش کن درستوانچه از تو سر برآرد بت بود درهم شکن
گرم روباش اندرین ره کاهلی از سربنهتا نمانی ناگهان انگشت حیرت در دهن
راه دشوار است همره خصم و منزل ناپدیدتوشه رنجست و ملامت، مرکب اندوه و محن
اندرین ره گر بمانی بی رفیق و راهبردست خدمت در رکاب سید ایّام زن
خویشتن را در میان نه بی منی در راه عشقزانکه بس تنگ است ره اندر نگنجد ماو من