قرآن کریمبه زبان فارسی

در بیان عوارف لاهوتی و معارف ناسوتی فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
چومردان‌بشکن این زندان یکی آهنگ صحراکنبصحرا در نگر آنگه بکام دل تماشا کن
ازین زندان اگرخواهی که چون یوسف برون آئیبدانش جان بپرور نیک و سر در علم رؤیا کن
مشوگمراه و بیچاره چنین اندر ره سوداچراغ دانشت بفروز و آنگه رأی سودا کن
ز موسی رهروی آموز اگرخواهی بریدن رهگذر گه بر فراز کوه و گه برقعر دریا کن
چوزین سودای جسمانی برون آئی تو آنگاهیبراه وحدت از حکمت علامتهای بیضا کن
ره وحدانیت چون کرد روشن دیدۀ عقلتبنقش مهر هستیهای حسّی صورت لاکن
سرحرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزدچو حرف لا اِله گفتی به «الا اللّه» مبدا کن
سلیمان وار دیوان را مطیع امر خود گرداننشین بر تخت بلقیسی و چتر از پرّ عنقا کن
چو موسی گوسفندان را یکی ره سوی صحرابرپس آنگه با عصا آهنگ کوه طور سینا کن
چو عیسی گر ترا باید که مانی زنده جاویدانز احیائت بساز اموات و وز اموات احیا کن
مسیحا وار دعوی تو ننیوشند اگر خواهییقینت چون مسیحا دار و دعوی مسیحا کن
ملاقا چون کنی با عقل زیر پردۀ حسّینخست از پرده بیرون آی و پس رای ملاقا کن
امید عمر جاویدان کنی چون گوهر یکتادل از اندیشۀ او باش جسمانیت یکتا کن
بکف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ اندرچو آمد حشمت و نعمت ز غربت قصد مأواکن
ز حرص و نفس شهوانی عدیل و یار شیطانیز شیطان دور شو آنگه امید وصل حورا کن
ز اوّل داد خلق از خود بده آنگه زمردم جویبفرّ و ارج اسکندر شو آنگه قصد دارا کن
چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابربدانش جان گویا را تو همچون زُهره زهرا کن
تو چون زین دامگاه دیودوری جوئی از دیوانبجمله بگسل آنگه روی سوی چرخ اعلا کن
اگر خواهی که در وحدت روانت پادشاگرددسرای ملکت و دین را تهی از شور و غوغا کن
تن و جان تو بیمار از سخنهای خلافی شدبرانداز این خلاف از علم و جانت را مداوا کن
گر ازجانان خبرداری دل و جان زیرپای آورورازنفس آگهی داری حدیث از نفس رعناکن
جمال چهرۀ جانان اگر خواهی که بینی تودو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن
هوای دوست گرخواهی شراب شوق جانان خوروصال یاراگر خواهی طواف جای بطحا کن
ببینی بی نقاب آنگه جمال چهرۀ قرآنچو قرآن روی بنماید زبان ذکر گویا کن
چوچشم عقل بگشادی عیان هر نهان دیدیزبان ذکر بگشادی بیان هر معمّا کن
چو مجنون دل پر از خارفراق چشم لیلی دارچو وامق جان پر ازنقش و نگارروی عذراکن
میان کمزنان کمزن چونرد عاشقان بازیبدرد دوری یوسف صبوری چون زلیخا کن
زرنج نفس و ضعف تن اگرفرتوت گشتستیبشوق دوست جانت را زلیخا وار برنا کن
مجرّد چون شدی زالایش نفس طبیعی تودو گوش عقلت آنگه سوی شعر و حکمت ماکن
سنائی را بطبع اندر چو زینسان شعرها بینیبدان معنی شعرش بین و جان از علم دانا کن

٭٭٭

جام را نام ای سنائی گنج کنراح در ده روح را بیرنج کن
این دل و جان طبیعت سنج رایکزمان از می طریقت سنج کن
تاج جان پاک را در راه دلمفرش جانان جان آهنج کن
کدخدای روح را در ملک عشقبی تصرّف چون شه شطرنج کن
عقل و دین دار سلامت جوی راشنگ و شنگولی عشق الفنج کن
یا همه رخ گرد و چون گلنار باشیا همه دل باش و چون نارنج کن
با عمارت چندسازی همچو رنجبا خرابی ساز و همچون گنج کن
خاک و باد و آب و آتش دشمنندبرگذر زین چار و نوبت پنج کن

٭٭٭

ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کناز فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن
لاابالی پیشه گیر و عاشقی بر طاق نهعشق را در کار گیر وعقل را بیکار کن
گر زچرخ چنبری از غم همی خواهی نجاتدور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن
پنج حسّ و چار طبع از پنج باده برفروزوز دو گیتی دل بیکبار از خوشی بیزار کن
دانشت بسیار باشد چونکه می اندک خوریدانشی کو غم فزاید ارمنش بردار کن
ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید تراپنج باده نوش کن هر پنج در مسمار کن
دوستار عشق گشتی دشمن جانان مشوچاکری می چون گرفتی بندگی خمّار کن
ور بعمر اندر بنادانی نشسته بوده‌ایاز زبان عاجزی یکدم یک استغفار کن

٭٭٭

رحل بگذار ای سنائی رطل مالامال کناین زبان را چون زبان لاله یکدم لال کن
یک زمان از رنگ و بوی باده روح القدس رادر ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن
زهد وصفوت یکزمان ازعشق دردوزخ فکنحال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن
درمیان زهدکوشان خویشتن قلّاش سازدر جهان می فروشان خویشتن ابدال کن
شاهد شیرین نخواهد زاهدان تلخ راشاهدی چون شهد خواهی رطل مالامال کن
سروخود را گوی ای سرو از پی گلزار رخخون روان در جویبار اکحل و قیفال کن
تو بکژیّ ما بخدمت چون دو دالیم از صفتیک الف از بهر الفت ردف جفتی دال کن
خاک جسم و آب چشم ما بدست عشق تستخاک را صلصال کردی آب را سلسال کن
باز صیّاد اجل را آتشین منقار دانجزع گیر ای امل را کاغذین چنگال کن
دامن تر دامنان عقل در آخال کشساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن
عاشق مالست حرص و دشمن مالست میمال و دشمن را بسعی باده دشمن مال کن
خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کنزلف خود بر دوش خود نه روز هامان سال کن
عشق یکرویست او را در بر عیسی نشانعقل یکچشم است او را در صف دجّال کن
عشق را روز عزیمت باز بر فتراک بندعقل را وقت هزیمت خاک در دنبال کن
ای سنائی خویش را چون طبع خرّم وقت کنروح را چون خودهمایون بخت و فرّخ فال کن
خرقه و حالت بهشیاری محال ومخرقه استچون ز خودبیخود شدی در خرقۀ دل حال کن

٭٭٭

ای سنائی قدح دمادم کنروح ما را ز راح خرّم کن
لحن را همچو «لام» سر بفرازجام را همچو جیم قد خم کن
خشکسالیست کشت آدم رافتح بابش توئی پر از نم کن
حجرۀ عقل را ز تحفۀ روحتازه چون سجده جای مریم کن
قفس بلبلان سیمین بالسقف این سبز بام طارم کن
هین که عالم گرفت دیو سپیدخیز تدبیر رخش رستم کن
رزم بر موج بحر اخضر سازبزم بر اوج چرخ اعظم کن
همه ره طوطیان چون زاغندخویشتن را شکر مکن سم کن
هرچه جز یار دام او بشکنهرچه جز عشق نام او غم کن
راز با عاشقان محرم گویناز با شاهدان محرم کن
خویشتن در حریم حرمت عشقمحرم بادۀ محرّم کن
زین سپس با بهشتیان عشرتدر نهانخانۀ جهنّم کن
زره پنج در بیکدوسه میچار دیوار عشق محکم کن
وز پی چشم زخم مشتی شوخدیک سودای خویش سردم کن
بندۀ آندو زلف پر خم شوچاکر آن رخان خرّم کن
همچو جمشید بر فراز صباتکیه بر مسند شه جم کن
پس چو جمشید برنشین بر بادهمه را زیر نقش خاتم کن
پری و دیو و جنّی و انسیحشرات زمین فراهم کن
آنگهی بعد از این سکندر وارگرد بر گرد سدّ محکم کن
همچو یأجوج اهل آتش رااز بر خویش هین رمارم کن
سرنگون در سقر فکن همه رادوزخ از جسمشان محشم کن
نقش ترتیب صوفیان فلکبیک آسیب جرعه در هم کن
نه هواگیر چون سلیمان باشنه هوس بخش همچو حاتم کن
همه اسلام هستی و مستیستگر مسلمانی این مسلّم کن
یکدم از بیخودی سه باده بخورچار تکبیر بر دو عالم کن
هرچه هستی است نام آن مستینسخ ماتم سرای آدم کن
همه این کن ولیک با محرمچون نیابی مخنثّی هم کن
از خرد چشم اندکی برداروز کله پشم لختکی کم کن
این همه هست لیک با مردانمرد دل شو محبتی کم کن
چون سنائی چوزیر خوش دم شوساز با زیر خویش چون بم کن