این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدیدل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی
تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوختهسنگ و آهن بودت از دل سنگ برآهن زدی
قامتم چون لام ونون کردی چوموسی درامیدپس مرادرگلبن غیرت نوای «لن» زدی
هر زمان از جان سری رویدهمی برتن چو شمعتامراازدست خودچون شمع خودگردن زدی
چشمهای من چوچشم ابرکردی تا تو شوخناگه از عنبر بگرد قرص مه خرمن زدی
جوشن صبروشکیبائیم خون جوشد ززخمتا ز زلف چون زره تیغی بر آن جوشن زدی
کی فروزد مر ترا قندیل دلداری چو توآب بر آتش گرفتی خاک در روغن زدی
کی شود پیراهنت هم قدر قدّ تو چو تواز گریبان کاست کردی آنچه در دامن زدی
روزنی بود از برای روز رویت بر دلماز بخیلی گل بیاوردی و بر روزن زدی
شدجهان برچشم من چون چشم سوزن تنگ وتاراز پی رغم مرا شمشاد بر سوسن زدی
از برون آفرینش گلشنی برساختیبرکشیدی نردبان و خیمه در گلشن زدی
رشتۀ تو کس نداند تافت کزشوخی و کبرسوزنی کردی مرا پس کوه بر سوزن زدی
از سنائی دل ربودی شکرچون کردی ز غیرجان زیزدان یافتی چون لاف زاهریمن زدی
زخم داری بهر دشمن رحم داری بهر دوستدوست بودم ازچه برمن زخم چون دشمن زدی
پس چوهست اززخم شاه ما همی گرددچونیستآنچه شه بر دشمن خودزد چرابرمن زدی
شاه مابهرامشه شاهی که گوید دولتشزه که چون گردون جهانی خصم را گردن زدی
چرخ چندان برزمین کی زد بصددوران که توزان سنان چرخ دوز و گرز کوه افکن زدی
٭٭٭
دلاتا کی سرگفتار داریطریق دیدن و کردار داری
ظهور ظاهر احوال خود راظهور ظاهر اظهار داری
اگر مشتاق و دلداری و دایمامید دیدن دلدار داری
ز دیدارت نپوشیده است دیداربدین دیدار اگر دیدار داری
مسلمان نیستی تا همچو گبرانز هستی بر میان زنّار داری
دلا تا چون سنائی در ره دینطریق زهد و استغفار داری