قرآن کریمبه زبان فارسی

بهرام شاه را ستاید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
گرد رخت صف زده لشکر دیو و پریملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری
پردۀ خوبی بساز امشب و بیرون خرامزهرۀ زُهره بسوز زان رخ چون مشتری
از پی موی تو شد بر سر کوی خرددیدۀ اسلامیان سجده گه کافری
کفر ممکّن شدی در سر زلفین توگر بنکردی لبت دعوی پیغمبری
عشق تو آورد خوی خستن بی مرهمیهجر تو آورد رسم کشتن بی داوری
هجر تو مانند وصل هست روا بهر آنکبر سر بازار نیز کور بود مشتری
صلح جدا کن ز جنگ زانکه نه نیکو بوددستگه شیشه گر، پایگه گازری
عقل دَرِ دل بکوفت عشق تو گفت اندرآیصدر سرای آن تست گر بحرم ننگری
عشق تو همچون فلک خرمن شادی بدادصد کس را یک قفیز یک کس را صدگری
باشم گستاخ وار با تو که لاشی کندصد گنه این سری یکنظر این سری
چشم تو هر دم بطعن گوید با چشم منمهره بدست تو بود کم زده‌‌ای خون گری
حسن تو جاوید باد تا که ز سودای توطبع سنائی بشعر ختم کند شاعری
چون تو ز دل برنخورد باری بر آب کارخدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری
خسرو خسرو نسب سلطان بهرامشاهآنکه چو بهرام هست خاکدرش مشتری
هست سنائی بشعر بندۀ درگاه اوزانکه مر او راست بس خوی ثنا پروری