قرآن کریمبه زبان فارسی

این قصیده هم زادۀ آن خطۀ (سرخس) کم خطاست (موتوا قبل ان تموتوا)

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
بمیر ای حکیم از چنین زندگانیکز این زندگانی چو مردی بمانی
ازین زندگی زندگانی نخیزدکه گرگست و ناید ز گرگان شبانی
وزین زندگان سیر مردان نیایدور آید بود سیر سیر السوانی
درین خاکدان پر از گرگ تا کیکنی چون سگان رایگان پاسبانی
ببستان مرگ آی تا زنده گردیبسوز این کفن ژندۀ باستانی
رهاند ترا اعتدال بهارشز توز تموزی و خزّ خزانی
از آن پیش کز استخوان تو مالکسگان سقر را کند میهمانی
بپیش همای اجل کش چو مردانبعیّاری این خانۀ استخوانی
ازین مرگ صورت نگر تا نترسیازین زندگی ترس کاکنون درآنی
که از مرگ صورت همی رسته گردداسیر از عوان و امیر از عوانی
بدرگاه مرگ آی ازین عمر زیراکه آنجا امانست و اینجا امانی
بگرد سراپردۀ او نگرددغرور شیاطین انسی و جانی
بنفسی و عقلی وامرت رساندز حیوانی و از نباتی و کانی
سه خط خدایند این هر سه لیکنازین زندگی تا نمیری ندانی
ز سبع سماوات تا بر نپّریندانی تو تفسیر سبع المثانی
ز نادانی و ناتوانی رسی تواز این گنج صورت بگنج معانی
ازین جان ببر زانکه اندر جهنّمنه زنده نه مرده بود جاودانی
نه جانست این کت همی جان نمایدمنه نام جان بر بخار دخانی
پیاده شو از لاشۀ جسم غایبکه تا با شۀ جان بحضرت پرانی
بزیر آر جان خران را چو عیسیکه تا همچو عیسی شوی آسمانی
برون آی ازین سبزه جای ستورانکه تا چرمه در ظلّ طوبی چرانی
چو مرگت بود سایق اندر رسی توبجمع عزیزان عقلی و جانی
چومرگت بود قاید اندر رهی توز مشتی لت انبان آبی و نانی
چو از غمز او کرد آمن دلت راکند مهربانی پس از بی زیانی
نخستت کند بیزبان کادمی رابود بی زیانی پس از بیزبانی
بیک روزه رنج گدائی نیرزدهمه گنج محمود ز ابلستانی
بدان عالم پاک مرگت رساندکه مرگ است دروازۀ آن جهانی
وزین کلبۀ جیفه مرگت رهاندکه مرگ است سرمایۀ زندگانی
کند عقل را فارغ از «لاابالی»کند روح را ایمن از «لَن ترانی»
تو روی نشاط دل آنگاه بینیکه از مرگ رویت شود زعفرانی
همه ناتوانیست اینجا چو رفتیبدانجای چندان که خواهی توانی
بجز پنجۀ مرگ بازت که خرّدز مشتی سگ کاهل کاهکدانی
بجز مرگت در گوش جانت که خواندکه بگذر ازین منزل کاروانی
بجز مرگ با جان عقلت که گویدکه تو میزبان نیستی میهمانی
بجز مرگ اندر حمایت که گیردازین شوخ چشمان آخر زمانی
اگر مرگ نبود که بازت رهاندز درس گرانان و درس گرانی
گر افسرده کرده است درس حروفتتف مرگ در جانت آرد روانی
بدرس آمدی قلب این را بدیدیبمرگ آی تا قلب آنهم بدانی
تو بی مرگ هرگز نجاتی نیابیز ننگ لقبهای اینی و آنی
اسامی در این عالم است ارنه آنجاچه آب و چه نان وچه میده چه پانی
بجز مرگ در راه حقّت که آردز تقلید و رای فلان و فلانی
اگر مرگ خود هیچ راحت نداردنه بازت رهاند همی جاودانی
اگر خوش خوئی از گران قلتبانانوگر بدخوئی از گران قلتبانی
ببام جهان بر شوی چون سنائیگرت هم سنائی کند نردبانی