قرآن کریمبه زبان فارسی

در شکایت روزگار و بیوفائی مردم فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته است باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بی وفا
هر عاقلی بزاویه‌ای مانده ممتحنهر فاضلی بداهیه‌ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همیاندر میان خلق ممیّز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیاربیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدر کنند همی کِبر هر گروهآگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویشهرک آیتی نخست بخواند ز هَل اَتی
با این همه که کبر نکوهیده عادتیستآزاده را همی ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی بتواضع نبینمیاز هر خسی مذلّت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگرچه بصورت برابرمفرقی بود هر آینه آخر میان ما
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیزاز دوستان مذّلت و از دشمنان ریا
قومی ره منازعت من گرفته‌اندبی عقل و بی کفایت و بی فضل و بی دها
بر دشمنان همی نتوان بود مؤتمنبر دوستان همی نتوان کرد متکّا
من جز بشخص نیستم آن قوم را نظیرشمشیر جز برنگ نماند بگندنا
با من همه خصومت ایشان عجب تراستز آهنگ مورچه بسوی جنگ اژدها
زیشان نبود باک رهی را بذِّره‌ایکز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
گردد همی شکافته دلشان ز خشم منهمچون مه از اشارت انگشت مصطفا
چون گیرم از برای حکیمی قلم بدستگردد همه دعاوی آنطایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جادواندر موضعی که در کف موسی بود عصا
ایشان بنزد خلق نیابند رُتبتیتا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مَطَر نبود میغ را خطرچونانکه بی گهر نبود تیغ را بها
آنم که برده‌ام علم علم در جهانبر گوشۀ ثریّا از مرکز ثرا
با عقل من نباشد مریخ را توانبا فضل من نباشد خورشید را ذکا
شاهان همی کنند بفضل من افتخارحُرّان همی کنند بنظم من اقتدا
با خاطر منیرم و با رای صافیمکالبَرق فِی الدُجیّةِ و الشَمس فی الضحی
عالیست همّتم بهمه وقت چون فلکصافیست نظم من بهمه وقت چون هوا
بر همّت منست سخاهای من دلیلبر نظم من بسست سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنید این کسی ز منکردار ناستوده و گفتار ناسزا
این فخر بس مرا که ندید است هیچکسدر نثر من مذمّت و در نظم من هجا
در پای ناکسان نپراکنده‌ام گهراز دست مهتران نپذیرفته‌ام عطا
آن را که او بصحبت من سر درآوردگویم ثنای نیک و شناسم بدل وفا
ار زلتی پدید شود زومعاینهانگارمش صواب ونه بینم ازو خطا
اهل سرخس می نشناسند حقّ منتا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمانتا نور او نگردد از آسمان جدا
آنگاه قدر او بشناسند با یقینکاید شب و پدید شود بر فلک سُها
اندر حضر نباشد آزاده را خطروندر حجر نباشد یاقوت را بها
شد گفتۀ سنائی چون کعبه نزد خلقزین بیشتر فضول که یابد ز ابتدا
تا کلک او بگاه فصاحت روان بودبازار او بنزد بزرگان بود روا
آنگه بکام او نفسی بر نیاورنددر دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار او کشند بعمدا بخویشتنز آنسان که که کشد بسوی خویش کهربا
در فضل او کنند بهر موضعی حسدبر نقص او دهند ز هر جانبی رضا
عاقل که این شنید بداند حقیقتیکاین حرف دشمنان و حسودان بی نوا
چون جوهر سخا شد نزدیک اهل بخلچون عنصری ز ظلمت در جنب صد ضیا
تا ناصحان او نسگالند جز نفاقتا دشمنان او ننمایند خود صفا
ور اوفتد ورا بهمه عمر حاجتیبی حجتی کنند همه صحبتش رها
مرد آن بود که دوستی او بود بجایلو یسّت الجِبالُ و ما اِنشقَّت السّما