قرآن کریمبه زبان فارسی

در نصیحت و ترک تعلق از خلق فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
تا کی ز هرکسی ز پی سیم بیم ماوز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما
تا هست سیم با ما بیمست یار اوچون سیم رفت از پی او رفت بیم ما
آیند هر دو با هم و هر دو بهم روندگوئی برادرند بهم بیم و سیم ما
ای آنکه مفلسی است بلای عظیم توسیمست ویحک اصل بلای عظیم ما
بهتر بدانکه هست تمنّای تو محالسیم است گوئی اصل نشاط و نعیم ما
گرما همه سیاه گلیمیم طرفه نیستسیم سپید، کرده سیاه این گلیم ما
ای از نعیم کرده لباس خود از نسیجهان تا ز روی کبر نباشی ندیم ما
گر آگهی ز کار وگرنه شکایت استاین دلق پاره پاره و تسبیح نیم ما
گوئی برهنه پایان بر من حسد برندهرگه که بنگرند بکفش ادیم ما
در حسرت نسیم صبائیم ای بساکارد صبا نسیم و نیارد نسیم ما
امروز خفته‌ایم چو اصحاب کهف لیکفردا ز گور باشد کهف و رقیم ما
عالم چو منزلست و خلایق مسافرانددر وی مزوّر است مقام مقیم ما
هست اینجهان چو تیم فلک همچو تیم دارما غلّه دار آز و امل هم قسیم ما
تیمار تیم داشتن از ما حماقتستتیمار دارد آنکه بما داد تیم ما
ما از زمانه عمر بقا وام کرده‌ایمای وای ما که هست زمانه غریم ما
در وصف این زمانۀ ناپایدار شومبشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما
گفتا زمانه ما را مانند دایه‌ایستبسته درو امید رضیع و فطیم ما
ز اوّل بمهر دل همه را او بپروردمانند مادران شفیق و رحیم ما
چون مدّتی برآید بر ما عدو شوداز بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما
گرداند او بدست شب و روز و ماه و سالچون دال منحنی الفِ مستقیم ما
آنگه فرو برد بزمین بی جنایتیاین قامت مقوّم و جسم جسیم ما
ای مفتخر بحشمت و تعظیم ورای خویشیاد آر زیر خاک عظام رمیم ما
پیوسته پیش چشم همیدار عنقریباندامهای کوفتۀ چون هشیم ما
گوئی سفیه بود فلان شاید ار بمردچون آن سفیه مرد نمیرد حکیم ما
ما زیر خاک خفته و میراث خوار ماداده بباد خرمنهای قدیم ما
گوئی ز بعد ما چکنند و کجا روندفرزندگان و دخترکان یتیم ما
خودیادناوری که چه کردند و چون شدندآن مادران و آن پدران قدیم ما
شد عقل ما عقیم ز بس با تغافلیمفریاد ازین تغافل و عقل عقیم ما
پندار کز تولّد عقل است لامحالاین طرفه بنگرید بنفس لئیم ما
گر جنّت و جحیم ندیدی ببین که هستشغل و فراغ جنّت ما و جحیم ما
ریحان روح ما چو فراغست و فارغیمشغولیست و شغل عذاب الیم ما
سرگشته شد سنائی یارب تو ره نمایای رهنمای خلق و خدای علیم ما
مارا اگرچه فعل ذمیم است تو مگیریارب بفضل خویش بفعل ذمیم ما
ظُفر ظفر تو تیز مکن در عنای مرگبر قهر و رجم نفس ز دیو رجیم ما