گنده پیریست تیره روی جهانخرد ما بدو نظر کردست
بسپیدی رخانش غرّه مشوکان سیاهی سفید بر کردست
***
قدر مردم سفر پدید آردخانۀ خویش مرد را بند است
چون بسنگ اندرون بود گوهرکس نداند که قیمتش چند است
***
عرش مقاما ز رکن کعبۀ جاهتدست وزارت در آن بلند مقامست
کز شرف او بروز بار نداندشاه فلک اوج خویش را که کدامست
***
آمد آن حور و دست من بربستزده استادوار نیش بدست
زنخ او بدست بگرفتمچون رگ دست من ز نیش بخست
گفت هشیار باش و آهستهدست هر جا مزن چو مردم مست
گفتمش گر بدست بگرفتمزنخ سادۀ تو عذرم هست
زانکه هنگام رگ زدن شرطستگوی سیمین گرفتن اندر دست
***
آمد آن رگ زن مسیح پرستتیغ الماس گون گرفته بدست
کرسی افکندو برنشست بر اوبازوی خواجۀ عمید ببست
نیش درماند و گفت عز علیاینچنین دست را نباید خست
سرفرو برد و بوسه داد بر اوخون ببارید از دو دیده بطشت
***
آن تو کوری نه جهان تاریک استآن تو کژی نه سخن باریک است
گر سر این سخنت نیست بروروی دیوار و سرت نزدیک است