قرآن کریمبه زبان فارسی

اندر مدح جمال المعاشرین بوبکر مسعودی قوال گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای جمال معاشران چونستآن دو حمّال گام گستر تو
چند با اشک و رشک خواهد بودعرش و فرش از لحاف و بستر تو
چند بی سرمه سای خواهد بودبر فلک همنشین اختر تو
چند بی بوسه جای خواهد بودبر زمین شاه راه کشور تو
فاقه تا کی کشد ز پیش دماغبی کمال خوی معنبر تو
تشنه تا کی بود خلیفۀ دلبی جمال رخ منوّر تو
چشم را نیست رتبتی بر جسمبی رخ خوب روح پرور تو
گوش را نیست منتی برهوشبی زبان خوش سخنور تو
ای چو عیسی همیشه روح القدسناصر و همنشین و یاور تو
تو همیشه میان گلشکریزان دل توقوی است در بر تو
گلشکر کی کم آیدت چو بودخلق و لفظ تو گل بشکّر تو
درد با پای تو ندارد پایزآنکه هست او چو مرکب سر تو
زهره دارد حوادث طبعیکه بگردد بگرد لشگر تو
خاک پای تو نزد دشمن و دوستقدر دارد بسان افسر تو
تو بپرمی پری بسوی فلکزانکه عرشیست اصل و گوهر تو
پس اگر که گهی بدرد آیدپای در پای بر جهان بر تو
آن نه از درد نقرس است که نیستپای را درد عبرت از پر تو
تن آلوده گر زنااهلیدور ماند از جمال و منظر تو
هست جان بر امید آب حیاتخاکروب ستانۀ در تو
مرکب از لشکری یکی باشدخاصه ترکیب هم ز جوهر تو
تن اگر چون فنا نباشد و نیستپیش صدر بهشت پیکر تو
شکر حق را که پیش خدمت تستچون بقاعقل و جان چاکر تو
گر بر تو نیامدم شایدکه گرانم چو بخشش زر تو
تو خود از درد پای رنجوریمن چه درد سرآورم بر تو
من ز تشویر دفتر از تقصیرزرد بودم چو کلک لاغر تو
دفترت باز تو فرستادمهم بدست علی برادر تو
دف تر بود دفترت بر منبی زبان کسی سخنور تو
که سیه روی باد هر که بودبی تو خوش روی همچو دفتر تو