قرآن کریمبه زبان فارسی

در مرثیۀ تاج الدین ابوبکر گوید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای برده عقل ما اجل ناگهان تووی در نقاب غیب نهان گشته جان تو
ایشاخ نوشکفته ناگه ز چشم بدتابوت شوم روی شده بوستان تو
محروم گشته از گهر عقل جان تومعزول مانده از سخن خوش زبان تو
جان تو پاسبان بقای تو بوده بازبا دزد عمر گشته قرین پاسبان تو
هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیتخون می‌گریست بر تو همی جان ستان تو
ای آفتاب جان من از لطف و روشنیخر پشتۀ گلین ز چه شد سایبان تو
گر آب یا بدی تنت از آب چشم منشاخ فراق رویدی از استخوان تو
ای تاج تا قرین زمین گشته‌‌ای چو گنجچون تاج خم گرفت قد دوستان تو
تاج ملوک را سر تخت است جایگاهدر زیر خاک تیره چرا شد مکان تو
ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر توای وا دریغ از آن لب شکر فشان تو
بردار سر زبالش خاک از برای آنکدلها سبک شده است ز خواب گران تو
یکره بعذر لعل شکرپاش برگشایکاینک رهی بآشتی آمد بخوان تو
نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتیرفتی چنانکه باز نبینم نشان تو
شد تیره همچو موی تو روی چو ماه توشد چفته همچو زلف تو سرو روان تو
تابوت را که هیچ کسی تاجور ندیدآخر بیافت این شرف اندر زمان تو
مرگ آخر آن طویلۀ گوهر فرو گسستکزوی ستاره دید همی آسمان تو
خاک آخر آن دو دانۀ یاقوت نیست کردکز تاب او پدید همی شد نشان تو
یارب چه آتشیست فراقت که تا ابددودی کبود سرزند از دودمان تو
ای کاج دانمی که در آنجای غمکشانتو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو
باری بدانمی که پر از خاک گور شدآن شکّرین چو غالیه دانی دهان تو
باری بدانمی که چگونه است زیر خاکآن تیغ آبدادۀ بسیار دان تو
باری بدانمی که بگور از چسان بریختآن زلف تابدادۀ عنبر فشان تو
دانم که ناروار چو خون گشت و بترکیدآن در میان نرگس و گل دیدبان تو
گنج وفا و خدمت تو بود ذات منتاج عطا و طلعت من بود جان تو
تاجی بریز خاک ندیدم چو آن خویشگنجی میان آب ندیدم جز آن تو
بودی وفا میان من و تو مقیم پاراکنون عطا میان خداو میان تو

***

از تو زیباتر است کون زنتچون همی بنگرم بطبع وبخو
گر نشد حاجتم روا از توحاجت کیر من روا از او