اعتقاد محمد بهروزکرد روزیش از آن جهان آگاه
چون به از زر و عمر هیچ ندیدزر بدرویش داد و عمر بشاه
***
گفتم بنالم از تو بیاران و دوستانباشد که دست ظلم بداری ز بیگناه
بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفتزنهار تا ازو بجز او ناوری پناه
***
ای فلک شمس شرف جاه توباد برافزون چو مه یکشبه
بر تنم از سرما آمد فرازپوست برآن سان که بر آتش دبه
شد کتفم رقص کنان میزنمسنج بدندان و بلب دبدبه
نزد تو زان آمدم ایرا که هستدیدن خورشید غم بی جبه
***
بخور من بود دود درمنهچنین باشد کسی را کودرم نه
چو بی سیمم ولی دایم بشکرمتقاضا گر ملازم بردرم نه
اگر گردون بکام من نگرددچه گوئی بردۀ خود بردرم نه