دوش رفتم بسر کوی بنظّارۀ دوستشب هزیمت شده دیدم ز دو رخسارۀ دوست
از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبشماه دیدم رهی و زُهره سماکارۀ دوست
گوشها گشته شکرچین که همی ریخت ز نطقحرفهای شکرین از دو شکر بارۀ دوست
چشمهای همه کس گشته تماشاگه جاننز پی بوالعجبی از پی نظّارۀ دوست
پیش یکتا مژۀ چشم چو آهوش ز ضعفشده شیران جهان ریشهای از شارۀ دوست
کرده بر شکل عزب خانۀ زنبور از غمدل عشاق جهان غمزۀ خونخوارۀ دوست
هر زمان مدّعیی را ز غرور دل خویشتازه خونی هدر اندر خم هر تارۀ دوست
چون بسیاره شدی از پی خندش چو فلکاز ستاره شده آراسته سیّارۀ دوست
لب نوشینش بهم کرده پی نظم بقاشداد نوشروان با چشم ستمکارۀ دوست
دوش روزیم پدید آمده از تربیتشبازم امروز شبی از غم بیغارۀ دوست
چکند قصّه سنائی که ز راه لب و زلفیکجهان دیده پر آوازۀ آوارۀ دوست
هست پروارۀ او را رهی از بام فلکهمّت شاه جهان ساکن بروارۀ دوست
شاه بهرامشه آنشه که همیشه کف اوسبب آفت دشمن بود و چارۀ دوست
زخم و رحم و بدو نیکش زره کون و فسادتا ابد رخنۀ دشمن بود و بارۀ دوست
٭٭٭
اندر دل من عشق تو چون نور یقین استبر دیدۀ من نام تو چون نقش نگین است
در طبع من و همّت من تا بقیامتمهر تو چو جانست و وفای تو چودین است
تو باز پسین یار منی و غم عشقتجان تو که همراه دم بازپسین است
گوئی ببر از صحبت نااهل بر مناز جان ببرم گر همه مقصود تو این است
آن را که غرض صحبت دیدار تو باشداو را چه غم تاش و چه پروای تکین است
امید وصال تو مرا عمر بیفزودخود وصل چه چیز است که امید چنین است
گفتم که ترا بنده نباشد چو سنائینوک مژه بر هم زدیعنی که همین است
٭٭٭
شور در شهرفکند آن بت زنّار پرستچون خرامان ز خرابات برون آمدمست
پردۀ شرم دریده قدح می در کفشربت خمر چشیده علم کفر بدست
شده بیرون زدر نیستی و از هستی خویشنیست حاصل شود آن را که برون شد از هست
چون بت است آن بت قلاش دل رهبان کیشکه بشمشیر جفا جز دل عشّاق نخست
اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ اواز پس پردۀ پندار و هوی بیرون جست
هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریستکه در آن ساعت زنّار چهل گردن بست
گاه در خاک خرابات بجان باز نهادخاکئی را که ازین خاک شود خاک پرست
بر در کعبۀ طامات چه لبّیک زنیمکه ببتخانه نیاییم همی جای نشست
٭٭٭
در کوی ما که مسکن خوبان سعتریستاز باقیات مردان پیری قلندریست
پیری که از مقام منیت تنش جداستپیری که از بقای بقیّت دلش بریست
تا روز دوش مست و خراب اوفتاده بودبر صورتی که خلق برو بر همی گریست
گفتم ورا بمیر که این سخت منکر استگفتا که حال منکری از شرط منکریست
گفتم گر اینحدیث درست است پس چراستکاندر وجود معنی و با خلق داوریست
گفت آن وجود فعل بود کاندرو ترابا غیر داوری ز پی فضل و برتریست
آنکس که دیو بود چو آمد درین طریقبنگر براستی که کنون خاصه چون پریست
از دست خود نهاد کله بر سر خردهر نکته از کلامش دینار جعفریست
گفتم دل سنائی از کفر آگهستگفت این نه از شمار سخنهای سرسریست
در حق اتّحاد حقیقت بحقّ حقچون تونه ای حقیقت اسلام کافریست