قرآن کریمبه زبان فارسی

این توحید در آن دیار گفته آمده است

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
ای همه جانها ز تو پاینده جان چون خوانمتچون جهان ناپایدار آمد جهان چون خوانمت
ای هم ازامر توعقل و جان بس اندرشوق و ذوقدر مناجات از زبان عقل و جان چون خوانمت
هرچه در زیر زمان آید همه اسم است و جسممن ز من بی هیچ عذری درزمان چون خوانمت
آسمانها چون زمین مرکب دربان تستبا چنین اجلال و رتبت آسمان چون خوانمت
آنکه نام او مکان آمد ندارد خود مکانپس تو دارندۀ مکانی در مکان چون خوانمت
بانشان از روی فعلی بی نشان از روی ذاتمن چودرحسّ و خیالم بی نشان چون خوانمت
آنچه در صدر است در لؤلؤش کس می ننگردمن برون چون لولیان بر آستان چون خوانمت
چون توئی سود حقیقی دیگران سودای محضپس چومشتی خس برای سوزیان چون خوانمت
علم تو خود بام عقل و کعبۀ نفسست و طبعمن چو حج کولان بزیر ناودان چون خوانمت
این و آن باشد اشارت سوی اجسام کثیفتو لطیفی در عبارت این و آن چون خوانمت
آنچه دل داندحدوث است‌آنچه‌لب گوید حروفمن ز دل چون دانمت یااززبان چون خوانمت
از ورای «کن فکان» آمدپس از تخییل خویشدرمناجات ازفضولی «کن فکن» چون خوانمت
بی زبان چون تیرخواهی تا ترا خوانند بسمن سنائی بازبانی چون سنان چون خوانمت

٭٭٭

ای شده پیر و عاجز و فرتوتمانده در کار خویشتن مبهوت
داده عمر عزیز خویش ببادشده راضی ز عیش خویش بقوت
متردّد میان جبر و قدرغافل از عین عزّت جبروت
ملکوت جهان نخست بدانپس خبر ده ز مالک ملکوت
مگذر از حکم «آیة الکرسی»سنگ بفکن چو یافتی یاقوت
آل موسی و آل هارون راچون زلاهوت دان جدا ناسوت
نشنیدی که چون نهان گرددسرّ حقّ با سکینه در تابوت
جز سنائی که داند این حکمتبا چنین حکمت سخن مسکوت

٭٭٭

ایدل نیک مذهب و منهاجبتو اسرار هر دلی محتاج
بر فلکها بکشف ماه ترااز حقیقت منازل وابراج
مبطلم گشت از حقیقت حقّدر ظهور نمایش معراج
متواریست وقت شاد مباشایمن از قبض و مکر و استدراج
بر گذرگاه باز روز شکارآمن از قبض کی بود درّاج
روز روشن منوّر است ولیکدر پی اوست ظلمت شب داج
یاد کن ای سنائی از اوّلگرچه بر بد ترا نهاد مزاج
آخر تست جیفۀ مطروحاول تست نطفۀ امشاج
گر هوائی مطّهری ز صفاتور خرابی مسلّمی ز خراج