قرآن کریمبه زبان فارسی

در تعلیم طی طریق معرفت بقدم مجاهدت فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
همچو مردانت قدم در راه دین باید نهاددیده بر خط «هُدیً للمتّقین» باید نهاد
چون ز راه گلبن «توبوا اِلی اللّه» آمدیپای بر فرق «اَتَینا طائعین» باید نهاد
چون خرد جّال نفست شداسیرحرص و آزبعد ازین بر مرکب تقویت زین باید نهاد
توبه‌ات روح الامین دان نفس شارستان لوطدر مثل شبه حقیقتها، چنین باید نهاد
هفت شارستان لوط است نفس تو وقت سخنهمچو مردان برپر روح الامین باید نهاد
آب باید داد اول بوستان را روز و شبوانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد
نفس فرعونست و دین موسی و توبه چون عصارخ بسوی جنگ فرعون لعین باید نهاد
گر عصای توبه مر خیل لعین را بشکندشکر آنرا دیده بر روی زمین باید نهاد
گر تو خواهی نفس خود را مستمند خودکنیدر کمند عشق «بسم اللّه» کمین باید نهاد
دفتر عصیان خودراسوخت خواهی گرهمیدفتر عشق بتی در آستین باید نهاد
خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع رابا کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد
نی غلط کردی که اندر طاعت حق دینت رابا لباس ژنده و نان جوین باید نهاد
نی ترا طبع تو میگوید که گوش هوش رابا نوای مطرب و صوت حزین باید نهاد
آن تنی کش خوب پروردی بدوزخ درهمیدر دهان اژدهای آتشین باید نهاد
جایگه حور و حریرت باید اندر تار شباز دو چشم خویشتن درّ ثمین باید نهاد
گر تو خواهی ظاهر و باطنت گردد همچو تیردر سحرگه دیده را بر روی طین باید نهاد
از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همیروی را بر طیّبات و طیّبین باید نهاد
سرّ بسم اللّه اگر خواهی که گردد ظاهرتچون سنائی اول القاب سین باید نهاد

٭٭٭

کسی کز کار قلاّشی برو بعضی عیان گرددگمان او یقین گردد یقین او گمان گردد
نشانی باشد آنکس را در آن دیده که هرساعتنشان بی نشانی را نشان او نشان گردد
بگاه دیدن از دیدن بگاه گفتن از گفتنچو کوران بی بصر گردد چو گنگان بی زبان گردد
نهان گردد زهروضعی که بود آمد چه بود اوراپس آنگه از نهان گشتن براووضعی عیان گردد
چنان گردد حقیقت او که وَصف خلق نپذیردبپشت خاک هامون همچوپروین آسمان گردد
اگر معروف و مشکور است در راه دل و دیدهز معروفی و مشکوری بمهجوری نهان گردد
اگر پایست سر گردد و گر دیده بصر گرددسنائی وار در میدان همه ذاتش زبان گردد

٭٭٭

کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمربنددبرابر کی بود با آن که دل در خیر و شربندد
ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غمدل اندر دلفریب نقد و اندر ماحضر بندد
کسی کو را عیان یابد خبر پیش مجال آیدچو خلوت با عیان سازد کجا دل درخبربندد
ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زنّارینباشد مرد راه آنکس که جز بر فرق سربندد
حقیقت بت‌پرستست آنکه درخود هست پندارشبرست از بت پرستی چون در پندار دربندد
نباشد مرد، هر مردی که او دستار بربنددنباشد گبر هر گبری که او زنّار بربندد
اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانیکه طاوس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد
نیاساید سنائی وار آنکو زین جگرخوارانهزاران دردخون آلود بر جان و جگر بندد
نه فرعونی شود آنکس که او دست قوی داردنه قارونی شود هر کس که دل درسیم وزربندد
نه موسیئی شود هرکس که او گیردعصابرکفنه یعقوبی شود آنکس که دل اندرپسر بندد
بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماندبسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد
ز معنی بیخبر باشی چو از دعوی کمر بندیچه داند قدر معنی آنکه از دعوی کمر بندد
بتخت وبخت چون نازی که روزی رخت بربندیبه تخت و پخت چون نازدکسی کورخت بربندد
غلام خاطر آنم، که او همّت قوی داردکه دارد هر دو عالم را و دل در یکنظر بندد
اگر یکچندکی بخت سنائی به بگردد پسهمه الفاظ شیرینش ملایک بر بصر بندد
برو همچون سنائی باش، نه دین باشی و نه دنیاکسی کو چون سنائی شد در این هر دو دربندد