قرآن کریمبه زبان فارسی

در انتساب خویش بعالم تجرید فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان داردمن آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد
وگرهستی بود ممکن، که کم از نیستی باشدمن آن هستم، که آن از بی نشانیها، نشان دارد
وگر بانقطه وهمم کنی همبر بود او راهزاران حجّت قاطع که ابعاد چنان دارد
ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجداگر باشم درین کفّه دگر کفّه گران دارد
نگیرم هیچ حیّز اردرآن کفّه نشینم منچو از هیچ چیز کم باشم گران کفّه از آن دارد
سبکتر کفّۀ ذاتی گران تر کفّۀ جانیوگر با خود در آن کفّه زمین و آسمان دارد
منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزّاناگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد
چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات مننه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد
فروشستم ز لوح خویش نقش چونی و سانیزبیچونی و بیسانی روانم چون وسان دارد
چنان گشتم که نشناسد کسم جز بیچگونه و چونکه ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد
چه جای بیچگونه چونکه فوق اینست‌واین معنیچه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد
دوصدبرهان فزون دارد خرد بر نیستی منبهر برهان که بنماید دوصدگونه بیان دارد
هیولای عدم هایم نه بیند عقل کلّم زینوگرچه کّل افعال وفاها را عیان دارد
هزاران مرتبت دانم و رای اینست کاین هر دویکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد
که داند تا چه چیزم من که باری من نمیدانموگرچه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد
نگنجم درسخن پس من کجا درگنجد آنکس کوبدستی در مکان دارد بدستی در زمان دارد
چواندر باردان من یکی ذرّه نمی‌گنجدچگونه کلّ موجودات را در باردان دارد
سخن را راه تنگ آمدنگنجد در سخن هرگزاگرچه در فراخی ره چو دریای عمان دارد
هرآنکو وصف خود گویدهمی احوال خودخواهدکه برتر هست زان معنی اگرچه آن گمان دارد
اگر بسیار بندیشی خردباشد از او عاجزکجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد
هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرشگمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد
خردکمتر از آن باشد که او دروی کند منزلمغیلان چیست تا سیمرغ دروی آشیان دارد
حواشیّ و عاء فکرخون پرورد خواهد شدازو بس خون برون آید کزو پرخون دهان دارد
خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجدبنان در خط نگنجد ارچه خط نقش ازبنان دارد
خرد چون جست یکچندیش بازآمد بنومیدیچه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد
ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشهورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد
برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانهاهمه تشنه دلانرا او بخود در شادمان دارد
چنان شادم ز عشق او که جانرا می بر افشانمچه باشد آنکه از عشق و خردمی جانفشان دارد
چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتنکه هست ازعشق اوچونانکه چونانراچنان دارد
معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزدچنان چون آب وچون‌روغن‌یک‌ازدیگرکران دارد
معانی را اسامی نه اسامی را معانی نهوگرنه گفته گفتی آنچه در پرده نهان دارد
همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانممرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد
معانیهای بسیار است اندر دل مرا لیکننگنجد چون سخن در دل زبان راترجمان دارد
ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردداز آنکو دانداین معنی که جان اندرمیان دارد
الهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود رااگرهر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد
یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغانیکی قوت از شکرداردیکی خورزاستخوان دارد
ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کسوگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد
وگر کلی موجودات روحانی و جسمانیببخشد بر چنین یک بیت حقّا رایکان دارد
چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهدکه گوید مثل این خود را برنج جاودان دارد
هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایمولیکن مرمرا خاموش، ضعف مردمان دارد
مراهرگه سخن گویم شود عالی سخن لیکننگهبانم خرد باشد، زگفتی کان زیان دارد
دریغا آن سخنهائی که دانم گفت نتوانموگرگویم از آن حرفی جهانی کی توان دارد
هم اکنون بینی آنمرد خس نادان ناکس رابرد ار این معانیها، که در بسته میان دارد
ندارم باک ازآن هرگز، که دارم انگبین برخوانکجا کس انگبین دارد مگس برگرد خوان دارد
چو من شست اندر آویزم، بدریا اندرآویزدبکام وحلق آنماهی که بر پشت این جهان دارد
چو شست اندرکشم لابد همه عالم شود ویرانهمی بانگ و فغان خیزد هر آنکو خانمان دارد
بجنبد عالم علوی، چو زین یک بیت برخوانمچرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد
ز دریای محیط عقل جیحون معانی راسوی کشتی روحانی زبان من روان دارد
نه هر کس آنکه‌دارد گوش بشنید این چنین شعرینه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد
نخستین شعر من این است دیگر تاچسان باشدچگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد
سخن باخودهمیگویم که‌خودکس نیست در عالممرا باری خود اندر خود، خرد بازارگان دارد