قرآن کریمبه زبان فارسی

در معرفت انسان کامل و ترجیح آن بر مردمان جاهل فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی
مرحبا بحری که از آب و گلش گوهربرندحبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند
نی زهرکانی که بینی سیم و زر آید پدیدنی زهر بحری که بینی گوهراحمر برند
درمیان صدهزاران نی یکی نی بیش نیستکز میان او بحاصل شاکران شکّر برند
در میان صدهزاران نحل جزیک نحل نیستکز لعابش انگبین ناب جان پرور برند
جانور بسیار دید ستم بدریاها ولیکچون صدف نبود که غوّاصان ازو گوهر برند
گاو آبی در جزیره سنبل و سوسن چردلاجرم هرجا که خفت از خاک او عنبر برند
همچو آهو شوتونیز از سنبل و سوسن بچرتا بهرجائی ز نافت نافۀ اذفر برند
باغشان از شوخ چشمی گشت شورستان خارطمع آن دارند کزوی سوسن و عبهر برند
سنبل و سوسن کجاآمد بدست از روضه‌ایکاندرو تخم سپست و سیر و سیسنبر برند
هرچه کاری بدروی و هرچه گوئی بشنویاین سخن حق است اگر نزد سخن گستر برند
خواب ناید دختریرا کاندر آن باشد نیتهفتۀ دیگر مر او را خانۀ شوهر برند
ای بهمّت از زنی کم چند خسبی چون تراهم کنون زی کردگار قادر اکبر برند
ورهمی گوئی که من در آرزوی ایزدمکو نشانی تا ترا باری سوی دلبر برند
این جهان دریا و ما کشتی و زنهار اندروتا نه پنداری که کشتیها همه همبر برند
کشتئی را پیش باد امروز درتازان کنندکشتئی را باز از پیش بلا لنگر برند
کشتئی را غرق گردانند دردریای غیبکشتئی را هم ز صرصر تا در معبر برند
مر یکی را گل دهد تا او ببویش جان دهدواندگر را بازجانش ز آتشین خنجر برند
مریکیرا سرفرازانند ز آتش از جحیممریکی را بازاز گوهر همه افسر برند
خنده آید مرمرا ز آنها که از سیم ربادرگه رفتن کفن از دیبۀ شوشتر برند
مرد آنمرد است که چون پهلو نهداندرلحدهم بساعت از بهشتش بالش و بستر برند
مرد را باید شهادت چونکه باشدباک نیستگرورااندر بچین سوی لحد میزر برند
تا نباشی غافل و دایم همی ترسی ز حقگرهمی خواهی که چون ایمان ترا برسر برند
گرندادی حق خبرهرگز کرا بودی گمانکز جهان چون بلعمی را نزد حق کافربرند
عالم آمد این سخن مخصوص فرداروزحشرعالمان بی عمل از کرد خود کیفر برند
یک پرستار ویکی عالم که در دوزخ برندهمچنان باشد که از جاهل دوصد کشور برند
حسرت آنرا کی بود کز دخمه زی دوزخ رودحسرت آنرا کش بدوزخ از سر منبر برند
منظر و کاشانه پر نقش و نگاراست مرتراچون بمیری هم بر آنکاشانه و منظر برند
اشتر و استر فزون کردن سزاوار است اگربار عصیان ترا بر اشتر و استر برند
مضمر آمد مردن هر یک ولی وقت شدننسخۀ قسمت همه یکبارگی مظهر برند
مرد عالم را سوی دوزخ شدن چونان بودچونکه ترکی را بسوی خوان و خنیاگر برند
مضمر آمد مردن هر یک ولی مضمر بهستبانک خیزد از جهان گر جان ما مضمر برند
مرد نابینا اگر در ره بساود باکسیعیب دارند و ورا خصمان سوی داور برند
باز اگر بینا بساود منکری باشد دروشاید این معروف رازی جبر آن منکر برند
این سخن برما پدید آید بما بر آنزمانکز برای حشرمان فردا سوی محشر برند
عاصیاهین زار بگری زانکه فرداروز حشرعاصیانرا سوی فردوس برین کمتر برند
ظالمان راحشر گردانند با آب نیازعادلان را زی امیرالمؤمنین عمرّ برند
عالمانرا در جنان با غازیان، سازند جایساقیانرا در سقر نزدیک رامشگر برند
ای سنائی تو مشو غافل که اکنون باخترکافتابت را بزودی هم سوی خاور برند