قرآن کریمبه زبان فارسی

در ستایش و نیایش عارف ممجد ابوالمعالی احمدبن یوسف بن احمد فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

در ستایش و نیایش عارف ممجدّ ابوالمعالی احمدبن یوسف بن احمد فرماید

آبروئی کان شود بی علم و بی عقل آشکارآتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار
پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیش دستپیشی ان سر را رسد کز عقل باشد پایدار
وای آن علمی که از بی عقل باشد منتشروای آن زهدی که از بی علم یابد انتشار
ایکه می قدر فلک جوئی و نور آفتابیکشبه بیدارئی چون چرخ و چون انجم بیار
لاف پنهانی مزن بی علم هرجا بیهدهعلم خوان خود پیش از آن پنهان کند علم آشکار
مایه‌ی داری چو عمر از وی مدان جز علم سودقوّتی داری چو عقل از وی مکن جز جهد کار
عهدۀ فتوی دین بی علم در گردن مگیروعدۀ شاهی و شادی بی خرد در دل مدار
آلت رامش بگیر و جای آرامش مجویپردۀ غفلت مپوش و تخم بی فضلی مکار
لابۀ هر خاصه منگر بند دل بر طبع نهیاوۀ هر عامه مشنو پند من بر جان نگار
یادگاری ده ز بیداری شب خود را مگروقت رفتن نام بهروزیت ماند یادگار
افسر و فرق ای پسر بی رنج کی گردد قرینسیری و خواب ای فتی با علم کی گیرد قرار
حفظ خواهی مرحلۀ علم از مژۀ چشمت سپرفضل جوئی راه شب بر بحر بیداری سپار
ماه گردی گر بیابی آتشی از نور علمبحر گردی گر بیابی درّ علم آبدار
در اگر خواهی چنین رو نزد آن دریای علمنور اگر خواهی چنین شو سوی آن شمع تبار
بوالمعالی احمد بن یوسف بن احمد آنکآسمان دانشست و آفتاب روزگار
نوربخشی چون سپهر و درفشانی چون سحابحقگزاری چون زمین و مایه داری چون بحار
آن گهرباری که چون پیداشد از کتم عدمماند چونان بی گهر بحر عدم تا حشر خوار
لافکاه علم و دین از نجم پر کرد انجمندامن کتم عدم زین در تهی کردش کنار
شمع گردون نزد جودش مایۀ بخل است بخلاوج گردون پیش قدرش مایۀ عار است عار
یار او گر چشم دارد روزگار اندر علوم«لن ترانی» بانگ برخیزد ز خلق انتظار
خار با خرما بگاه طعم کس کی کرد جفتلعل با خر مهره اندر عقد کس کی کرد یار
آب جویست آنکه جوید سوی هر ناجنس راهجوهر آتش ز همّت بر فلک باشد سوار
لاجرم زین دادۀ گردون و زادۀ چار طبعاین جهان در رامش است و آنجهان درافتخار
پایۀ پائیدن جان نزد لطفش یک رش استمایۀ بالیدن تن پیش رأیش یک شرار
ای ز تأثیر مزاجت چار گوهر بر فزونیافته قدر و بلندی صفوت و لطف و وقار
میل دانش سوی تو چون میل اجزاسوی کلّآب دولت سوی تو چون آب سیل ازکوهسار
آتش بی طبع اصلان ز آب روی خود بکشدود بی علمی ز خانۀ مغزبی علمان برآر
لالۀ دعوی ز کوه که دروغان نیست کنآفت فتوی دین بر مفتیان جهل بار
جاهلانرا چاره نیست از نسبت پست دروغمار مهره جوی نادان نیست دور از زهر مار
لنگی و رهواری اندر راه دین ناید نکواسب دانش باید ارنی دور شو زین رهگذار
فقر از آن خواهی که پاکی از بیان فقه و شرعلاله زان جوئی که دوری از میان مرغزار
قوّت شرع از فقیهان میشناسم نز فقیرلاف بوبکر از محمد می‌شناسم نه ز غار
یادگار مصطفی در راه دین علمست علمهیچ جاهل بی تعلّم فقر کی کرد اختیار
هول و خشم یوشعی باید در این ره بدرقهفقه و فضل یوسفی باید درین ره غمگسار
ای جمال ملک و دانش سرفراز از بهر آنکیوسفی اصلی و احمد خلق و حدّادی تبار
لاله و کوهی بلون و حکم با بوئی و رنگآتش و آبی بقدر و لطف بی دود و بخار
کان دین را مایه‌ی همچون بدن را پنج حسلشگری مر ملک عزّ را چون نبی را چار یار
تربیت یاب از پدر چون آفتاب از آسمانعلمها گیر از پدر چون بخرد ان از روزگار
ابتدا این رنجها میکش که در باغ شرفزود یابی صد گل خوشبوی از یک نوک خار
صدهزاران چرخ بینی زین سپس برطرف کوناز تبّرک نعل اسبت کرده چون مه گوشوار
عاقلان بینی بشادی بهرآن در هر مکانناقدان بینی برنج از بهر این درهر دیار
دور مشتی جاهل ناشسته روی اندر گذشتدور دور یوسف است ای پادشاه پاینده دار
همچو جانی خالی از اعراض و اشباه جهانآفتاب و آسمانی بی کسوف و بی غبار
اینهمه ز اقبال و علم اوست ورنه در جهان یوسفان بیخرد بسیار بینم دلفکار
لختکی چون چرخ بیداری گزین کز بهر تومنبری کرد از شرف چون شمس گردون اختیار
لکلک ناموخته گر مار میگیرد چسودباز علم آموخته از قدر و عزّ جوید شکار
هیبت و عزّ و بها با رنج تن باشد قرینقدرت و قدر و شرف با علم دین دارد قرار
قاید چشم و چراغ عالمی گردد چو شمعآنکه پیماید بدیده قامت شبهای تار
یاوه کم گوی ای سنائی مدح گو کز روی عقلهیچ پرخوابی نجست است از طبیبان کو کنار
او امام پند گویان است پندش می دهدیویحک از گستاخی و ژاژ تو یارب زینهار
لؤلؤ اوصاف او بر صدر جاهش میفشانگوهر افعال او بر یاد طبعش می شمار
دور شو زین پند دادن زانکه زشت آید شدنبی حسام و بی سپر با حیدر اندر کارزار
ابلهی باشد پراَختن تیغ چوبین بر کسیکو بکمتر کس ببخشد در زمان صد ذوالفقار
روز تا نبود چو ماه و ماه تا نبود چو سالعلم تا نبود چو جهل و آب تا نبود چو نار
یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمیندانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار
نوبهارت با امام دین مبارک باد و باداینچنین تان هر زمان با عافیت سیصد بهار
باد نهصد سال عمرت روز او نهصد زمانهر زمانی روز او چون روز محشر صد هزار

٭٭٭

زیر مهر پادشا زرّی در آرد روزگارگر نفاق اندرونی پاک آید در عیار
در سرای شرع سازد علم دار الضرب درددر پناه شاه دارد، مرد بیت المال کار
گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زندآبدار از چشمۀ توفیق و پاک از شرّ خار
مرد تا بر خویشتن زینت کند از گوی دیومنقسم باشد درین ره ز اضطراب و اضطرار
بس محال آید از این قسمت نهادن شکل روحبس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار
نالۀ داود هم برخاست از صحرای غیبحضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار
آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوهدر شعاع نور افتم، بی سر و بن ذرّه وار
شیرمردان در جهان چون ذرّه باشد نزد تودل برآورده بقهر از کلّی جانشان دمار
وانگهی باشد سزای آتش ترسا درختکابرویش رفته باشد در میان شاخسار
تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیرکی شود در حلقۀ مردان میدان پایدار
برهمن تا برنیاید از همه هستی خودبا خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار
دست در سنگی زده کی کوه بیندبت بدستپای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار
نرد کی بازند با خورشید در پیش قمرزرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار
پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرددر دماغ عاشقان بودست ازین سودا خمار
دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرشدرد بودردا قلم میراند بر لوح نگار
عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفتگرد هر عاشق مگرد ای محتضرهان زینهار
زانکه ایشان در جهان دیوانگان حضرتندبند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار
گر ز تو بندی بدی بر پای مجنون در عربعشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار
لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق رابرکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار
گرچه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمنشب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و پار
نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسولنیمشب گفتست موسی اهل را کانست نار
گر ز دولت بر دمد صبحی بناگه در شبیعالمی روشن شود در دم از آن نور شرار
گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیلصدهزاران پوست، خلعت گردد اندر هر دیار
سمع کو تا بشنود امروز آواز اویسخضر کو تا در شود غوّاص وار اندر بحار
نه ازو کم گشت یک ذرّه غریو درد دیننه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار
تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گمطالبان را در قدم آبست در آتش وقار
خاک بس باشد بآدم عاقلان را راهبرباد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار
گر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسیور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار
مفردی باید ز مردم تا توان رفتن بدلدر میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار
دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهرکی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار
آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمرچون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار
تانه این رحمت کند در حلقه‌های طاوهاتا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار
از خرد بس نادر افتد کز بُن یک چوب گزعزریائیلی برآید از پی اسفندیار
چشم چون بردیدن افتد کی بود درظرف حرفبازتا بر دست باشد کی کند تیهو شکار
نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصمنی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار
آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخروانکه شد در کار دلبر، آب خورد از جوی عار
عالمی وامانده اند از عدل اندر حبس خودمفلسان بی گناهانند ای دل در گذار
تا چه خواهی کرد مشتی دیده مردم را مقیمتا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار
گر کسی دامی نهد بی پای شو و اندر گذرور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار
نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تستباز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار
دل گرفت احرام در بیت الحرام آب و نانهم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار
تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدرشاهکی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار
گرچه اندر کعبه ا‌ی بیدارباش و تیز روورچه در بتخانه‌ای هشیار باش و پی فشار
مردبا زنّار اگر سست آید اندر عین رومبر خیال چشمۀ معبودیه کرد اختصار
آب در بستان آدم میرود لیکن چه سوداز کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار
ناله را نزدیک عزّت گر جوی عزّت بدیباغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار
کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقرنام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار
هرچه جز دردست دوزخ هرچه جزفقرست غیرهرچه جزبندست زحمت هرچه جز زخمست عار
چون بدین هفت آسمان پویند باتر دامنیچون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار
عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بوددست برد از همسران خویش وز اهل و تبار
ورنه خود دست کفایت ز استین کبریاچون برون یازد کند در کام او چون خرفسار
تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفرآتشی با بد که افتد، در ضیاع و در عقار
عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصالعقل بعد از علم باید تا درست آید شمار
مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیرنافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار
در اوایل چارمی گفتند بنیان جهاندور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار
صبح محشر برزد اینک نور بر دامان کوهزینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار
موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همههرچه دُر اندر یمین و هرچه سنگ اندر یسار
کشتی اینجا ساخت باید تا بنزد غرقه گاهایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار
چون نباید در رباط از بهر عیسی عقل دونگو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار
گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلفکی مسلّم باشدش جولان میدان عذار
غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کردکز رخ خورشید می بینند سرخی برانار
از سپیدی اویس و از سیاهیّ بلالمصطفی داند خبر دادن ز وحی کردگار
من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روزمن چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار
سینۀ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بودنالۀ گردون کفایت باشد از تقدیر بار
یارب این در علم تست و کس نداند سرّ اینفضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار
وز پی آن کز سنائی یک اشارت بُد بدینچون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار