قرآن کریمبه زبان فارسی

در بطلان حجت دهریان و برهان بر اثبات ذات خداوند سبحان فرماید

دیوان سنائی — حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی

در بطلان حجّت دهریان و برهان بر اثبات ذات خداوند سبحان فرماید

ای خردمند موحّد پاک دین هوشیاراز امام دین حق یک حجّت از من گوشدار
آن امامی کو ز حجّت بیخ بدعت را بکندنخل دین در بوستان علم زو آمد ببار
آنک در پیش صحابان فضل او گفتی رسولتا قیامت داد علمش کار خلقانرا قرار
شمع جنّت خواند عمّر را نبی یکبار و بسبوحنیفه را چراغ امّتان گفت او سه بار
چون پدید آمد بکوفه بوحنیفه تاج دینآنکه شد از علم او دین محمّد آشکار
گفت گردد امّتم هفتاد و سه فرقت بهمهست یک زان اهل جنّت را، مرجع دیگر بنار
بوحنیفه سرور آن قوم اهل جنّت استملحد و اهل هوی از وی شود مقهور و خوار
معنی سه یار گفتن بوحنیفه را چراغماضی و مستقبل و حال از علومش در حجار
انکه رفت و اینکه آید و آنکه بیند روی اوهر سه را زو روشنائی هر سه را علمش حصار
دهریی آمد بنزدیک خلیفه ناگهانبغض دینی مبغضی، شوخی پلیدی نابکار
این چه بنداست از شریعت بر تنت گفت ای امیریافتستی پادشاهی خوش خور و بیغم گذار
روزه و عقد و نکاح و دور بودن از مرادحج و غزو و عُمره و این امرهای بیشمار
خویشتن رنجه چه داری چون بعالم ننگریتا بدانی کین قدیم است و ندارد کردگار
گفت رسم شرع و سنّت جمله تزویر و ریاستسر بسر گیتی قدیم است و ندارد کردگار
آمدی تو بیخبر وز خویش رفتی بی خبرنامد از رفته یکی زی ما و رفته صدهزار
هست عالم چون چراگاهی و ما چون مُنزلیچون برفت این مُنزلی گیرد دگر کس مرغزار
طبع و آخشیج و هیولی را شناسیم اصل کونهرکرا این منکر آید عقل او دارد غبار
خانه‌ای دیدم بیونان در حجر کرده بنقشصورت افلاک و تاریخ بنایش بر کنار
نسر واقع در حمل کنده که تاریخ این بدستکیست کو گوید که من دانم مراین را خود شمار
کو منجم کو محاسب گو بیا معلوم کنابتدا پیدا کن و مر انتها را حجّت آر
آنکه گفت از گاه آدم پنج پانصد بیش نیستنسرواقع در حمل چون کرده‌اند آنجا نگار
اینهمه زرق و فسون است ودروغ و شعبدهحیلت ونیرنگ داند این سخن را هوشیار
گفت امیرالمؤمنین کای مرد پر دعوی بباشتا بیاید آن امام راستین فخر دیار
گر بتابی روی از او گردی هزیمت در سخنبر سر دارت کنم تا از تو گیرند اعتبار
گر ز تو نعمان هزیمت گیرد و گردد خموشمعتمد گردی مرا وهم تو باشی میر بار
چاکری را نامزد کرد او که نعمان را بخوانتا کند با این جدل در پیش تخت شهریار
رفت قاصد چون پدید آن کان علم و فضل راگفت آمد ملحدی در پیش خسرو بادسار
می چنین گوید که زرق است این مسلمانی و فنوین‌شریعت چون ردائی کش نه پودست و نه تار
گفت امیرالمؤمنین تا حاضر آید پیش اودین ایزد را و شرع مصطفی را پشت و یار
گفت قاصد را امام دین چو بگزارم نمازپیش میرالمؤمنین آیم ورا گو چشم دار
تا نماز شام نامد بوحنیفه پیش شاهچیره گشته دهری آنجا شاه بد در انتظار
هر زمان گفتی بشه آن ملحد بطّال شوممی بترسد از من اوزان شد نهان از اضطرار
کیست در گیتی که یاردگفت با من زین سخنکیست در عالم که او از من ندارد الحذار
گفت شاهامی نفرمائی تا بیارندم بپیشمطربان خوش لقای خوب روی نامدار
آنکه می دارند روزه گوید ار او راست مزدساغری می بایدم معشوق زیبا در کنار
او چه داند روزه و طاعسان عید و حجّ و غزوعید او هر روز باشد روزه او را در چه کار
اندرین بودند ناگه کاندر آمد مرد دینشاد گشت از وی خلیفه دهر یک درمانده وار
گفتش از خجلت که ای نعمان چرا دیرآمدیداد نعمانش جوابی پر معانی مردوار
گفت حالی چون شنیدم امر شه برخاستمرخ نهادم سوی قصر و تخت شاه تاج دار
چون رسیدم بر کران دجله کشتی رفته بودبود نخلی منکر آنجا تختهاشان بر قطار
درهم آمد کشتئی شد در ز هایش ناپدیدخود بخود بنشست آنجا بر کران رودبار
حلقهای آهنین دیدم ز سنگ آمد بروناندر آمد در مرارو کشتتئی شد پایدار
کشتی آنگه پیش آمد من نشستم اندروزین سبب تأخیرم افتاد ای پسر معذور دار
گفت ملحد شرم دارای بوحنیفه زین دروغحجّتی آورده‌ای کین کس ندارد استوار
گفت آنکه بوحنیفه آن امام دین حقمر امیرالمؤمنین را که ای امیر با وقار
خصم میگوید که صانع نیست عالم بُد قدیماین ز طبعست و هیولی نیست این را کردگار
آنگهی منکر همی گردد که مصنوعات راصانعی باید مگر دیوانه است این گوش دار
تخته‌ای را منکری کت صانعی باید قدیممی نداری استوارم من روا دارم مدار
ای سگ زندیق کافر خربط میشوم دونمی نبینی فوق و تحت و کوه و صحرا وبحار
گاه ابر و گه گشاده گاه خشک و گاه نمگاه برف و گاه باران گاه روشن گاه تار
می نبینی بر فلک این خسرو سیّارگانماه و انجم را از او روشن همی دارد چو نار
هفت کوکب بر فلک گشته مبیّن در زمیندر ده و دو برج پیدا گشته این لیل و نهار
ماه در افزایش و نقصان و خوربرحال خویشسوی مصنوعات شو آنگه صنایع کن نظار
ای سگ نادان بخود اندر نگه کن ساعتیتا ببینی قدرتش مؤمن شوی ای دل فکار
قدرت حقّ عجز تو بر رنگ مویت ظاهرستمی کند آزادی موی سیه کافور وار
قطره‌ای آب آمد اندر کوزه‌ای کش سرنگونصورتی زیبا پدید آورد از وی بی عوار
آدمی در روشنائی صنعتش پیدا کندکار صانع برخلاف این بود اندیشه دار
در سه تاریکی نگارد صورتی چون آدمیآنگی بروی پدید آرد خط و زلف و عذار
نطق و گویائی و بینائی و سمع آرد پدیدهفت چشمه در بدسنی استخوان پاره پار
آب چشمت شور کرد و آب گوشت تلخ و خوارآب بینی منقبض و آب دهانت نوش بار
آب چشمت شور از آن آمد که په گنده شودگر نباشد تلخ زی وی راه یابد مور و مار
در دهانت آب خوش آمدتا بدانی طعم چیستچند گویم زین دلایل کن بر این بر اختصار
صانعی باید حکیم و قادر و قایم بذاتتا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار
طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوفعقل از تو کی پذیرد این سخن را برمدار
این مخالف طبعها با یکدگر چون ساختندآب و آتش خاک و باد ای ملحدک حجّت بیار
آنچ می‌گوید بدیدم من بیونان خانه‌ایاین چه حجّت باشد آنجا صورتی کردست کار
رو بگو ایزد یکی قایم بذات و لم یزلقادر و معطی و دانا خالق برّ و بحار
ما نبودیم او پدید آوردمان از چهار طبعمحدث آمد چار طبع و چار فصل روزگار
بگرو ای ملحد بقرآن «قل هو اللّه» یادگیرچند باشد بر سرت از جهل و کفر و شک، فسار
چون شنیداین حجّت‌ازوی‌دهریک‌خاموش گشتکرد هر یک خوار او را پس بکردندش بدار
گفت نعمان ای خلیفه بعدازاین چونین مکنملحدان را پیش خودمنشان ازین پس زینهار
ابن عم مصطفائی تیغ ازو میراث تستمیزن اکنون بر سر ملحد چو حیدر ذوالفقار
هرچه فرماید ترا قرآن و اخبار رسولاندر او آویز و ملحد را ز مجلس دور دار
گفت پذرفتم ز تو ای حجّت دین خدایشاد باش ای بوحنیفه ای امام بردبار
ای سنائی شکر این دانی که بتوانی گزارددین اسلام و امام عالم و پرهیز کار
گر سنائی مستجب گردد بآتش بیگمانزین مناقب رسته گردد ای برادر گوش دار