غزل شماره ۱
ای رستخیز ناگهان، وی رحمت بی منتهاای آتشی افروخته، در بیشه ی اندیشه ها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدیبر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب توییمطلب تویی طالب تویی، هم منتها هم مبتدا
در سینه ها برخاسته، اندیشه را آراستههم خویش حاجت خواسته، هم خویشتن کرده روا
ای روح بخش بی بَدَل، وی لذت علم و عملباقی بهانه ست و دغل، کاین علت آمد وآن دوا
ما زان دغل کژ بین شده، با بی گنه در کین شدهگه مست حورالعین شده، گه مست نان و شوربا
این سُکر بین هل عقل را، وین نقل بین هل نقل راکز بهر نان و بقل را، چندین نشاید ماجرا
تدبیر صدرنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکنیو اندر میان جنگ افکنی، فی اصطناع لا یری
میمال پنهان گوش جان، مینه بهانه بر کسانجان رب خلصنی زنان، والله که لاغست ای کیا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علمکاغذ بنه بشکن قلم، ساقی درآمد، الصلا
غزل شماره ۲
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال هادر حلقه سودای تو روحانیان را حال ها
در "لا احب الافلین"، پاکی ز صورت ها یقیندر دیده های غیب بین، هر دم ز تو تمثال ها
افلاک از تو سرنگون، خاک از تو چون دریای خونماهت نخوانم، ای فزون از ماه ها و سال ها
کوه از غمت بشکافته، وآن غم به دل درتافتهیک قطره خونی یافته، از فضلت این افضال ها
ای سروران را تو سند، بشمار ما را زان عدددانی سران را هم بود، اندر تبع دنبال ها
سازی ز خاکی سیدی، بر وی فرشته حاسدیبا نقد تو جان کاسدی، پامال گشته مال ها
آن کو تو باشی بال او، ای رفعت و اجلال اوآن کو چنین شد حال او، بر روی دارد خال ها
گیرم که خارم، خار بَد، خار از پی گـُل میزهدصرافِ زر هم مینهد، جو بر سر مثقال ها
فکری بُدست افعال ها، خاکی بُدست این مال هاقالی بُدست این حال ها، حالی بُدست این قال ها
آغاز عالم غلغله، پایان عالم زلزلهعشقی و شکری با گله، آرام با زلزال ها
توقیع شمس آمد شفق، طغرای دولت عشق حقفال وصال آرد سبق، کان عشق زد این فال ها
از رحمة للعالمین، اقبال درویشان ببینچون مه منور خرقه ها، چون گل معطر شال ها
عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ایاو صد دلیل آورده و، ما کرده استدلال ها
از عشق گردون مؤتلف، بی عشق اختر منخسفاز عشق گشته دال الف، بی عشق الف چون دال ها
آب حیات آمد سخن، کاید ز علم من لدُنجان را از او خالی مکن، تا بردهد اعمال ها
بر اهل معنی شد سخن، اجمال ها، تفصیل هابر اهل صورت شد سخن، تفصیل ها، اجمال ها
گر شعرها گفتند پُر، پُر به بود دریا ز دُرکز ذوق شعر آخر شتر، خوش میکشد ترحال ها
غزل شماره ۳
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرهازان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کمزان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بدزان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شودچندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی الله گویان می شویآن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شویآن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست اوگاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زنگاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشانیا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبانکز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اشچون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمتفردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیانگر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترممن در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدومن سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصریکه چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفتهر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندنتا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خودیار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بدما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهیپس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رویا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
غزل شماره ۴
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ماای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماجوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماآتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ماپا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دلوز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
غزل شماره ۵
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پاآن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمناز شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمدهبر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
در آتش و در سوز من شب می برم تا روز منای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
بر گرد ماهش می تنم بی لب سلامش می کنمخود را زمین برمی زنم زان پیش کو گوید صلا
گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمیهم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا
آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت بروخدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
گشته خیال همنشین با عاشقان آتشینغایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شدخوابت که می بندد چنین اندر صباح و در مسا
دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی اووان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا
ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسیمن دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا
ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز توگندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می گوی و بسبگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا
غزل شماره ۶
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ مازیرا نمی دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما
از حمله های جند او وز زخم های تند اوسالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشیبیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما
زین باده می خواهی برو اول تنک چون شیشه شوچون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما
هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورداز دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زندبس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدنبا مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپرگر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما
اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ماتا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما
غزل شماره ۷
بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرتای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما
ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگرانعالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کندصد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل
ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کلخورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی
امروز ما مهمان تو مست رخ خندان توچون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا
کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام توکو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا
گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمیای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا
ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشمزیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بینخون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا
آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگوسنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا
رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبرای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی
جان ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جاناز آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا
سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده رهالحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا
ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شدهبر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه راوان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نیزیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
نی ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمررقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا
بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه ایندف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها
این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کنتا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنینوالله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برویا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا
غزل شماره ۸
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ماصد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شومصبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بریگه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گرانمن که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شدمن آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست اوزاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنیزان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمیخاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا
غزل شماره ۹
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نانبرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیاتا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
غزل شماره ۱۰
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفامهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شداستیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می چکدآخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهانتو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مردبسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بدگر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها
شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز منهمچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا
غزل شماره ۱۱
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نواهین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنابا چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کندکه داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بمتا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کنارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلیدردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیختههین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رودتا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
این دانه های نازنین محبوس مانده در زمیندر گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شودپا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمیسری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
غزل شماره ۱۲
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ماای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرسای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوشپیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
ای جویبار راستی از جوی یار ماستیبر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوشماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را
غزل شماره ۱۳
ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ماکای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتریشکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بدهدر دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظراز گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرینبر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
در سر خلقان می روی در راه پنهان می رویبستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها
ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پریکامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا
ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ایزان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا
گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستانکای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرقاز شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما
ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شمابودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ماای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا
آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شررما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما
هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخنبا کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا
ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خوبی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا
غزل شماره ۱۴
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا
گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودمرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهزان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزدسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کلهامروز می در می دهد تا برکند از ما قبا
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پریخوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا
هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنیخواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا
عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبانهر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را
یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شودیک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا
ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار اوای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا
ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ایگر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما
غزل شماره ۱۵
ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش راباخویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق رابر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خودما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
چون جلوه مه می کنی وز عشق آگه می کنیبا ما چه همره می کنی چیزی بده درویش را
درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشاننی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم توییهم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین می شود کفر از تو چون دین می شودخار از تو نسرین می شود چیزی بده درویش را
جان من و جانان من کفر من و ایمان منسلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکنمنگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنمبر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنموین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را
تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستیخود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنمتو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را
غزل شماره ۱۶
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیاای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شدیعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستتگاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدمدر گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمتزان طره ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبقای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
ای جان تو و جان ها چو تن بی جان چه ارزد خود بدندل داده ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
تا برده ای دل را گرو شد کشت جانم در درواول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چاره ام نور دل صدپاره اماندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید ز فندی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمتکس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیاای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامینتبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
غزل شماره ۱۷
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلاجان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدایک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ماآخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گرانبر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستیدل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شدهآن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحلهچون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پسای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش مانعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا
غزل شماره ۱۸
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان مناین جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحلهاشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برواز چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شدگر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ایچون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می رویبنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دلمی غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشدبر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سونعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا
غزل شماره ۱۹
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار رامی شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دلاز تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمانگفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهیچون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو رابر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا
غزل شماره ۲۰
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید رامی دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمانکز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجربا نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آنور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهانبس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهنسر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دمسوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجلگر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلاساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشینای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدرمر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما
غزل شماره ۲۱
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو رااز زعفران روی من رو می بگردانی چرا
یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکنیا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعمبی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جوکی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی
بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی ییبی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا
نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخییتا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا
امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسدبی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهیدر سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا
سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خردزان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی
ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گلوی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا
هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مراآن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا
زان سو که فهمت می رسد باید که فهم آن سو رودآن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا
هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کندهم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الفدر باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرمز آب تو چرخی می زنم مانند چرخ آسیا
هرگز نداند آسیا مقصود گردش های خودکاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا
آبیش گردان می کند او نیز چرخی می زندحق آب را بسته کند او هم نمی جنبد ز جا
خامش که این گفتار ما می پرد از اسرار ماتا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا
غزل شماره ۲۲
چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ هاتا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها
بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبشدر هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها
بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتیتا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها
با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدندکاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها
گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنانآن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها
چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوندتا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها
اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شودهر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها
زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهیزین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها
زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روانزین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها
اشکستگان را جان ها بستست بر اومید توتا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها
تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف توتا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها
تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگرپیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها
وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شودهر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها
غزل شماره ۲۳
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مهاکز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درونور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق مااه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا
از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلمشد حرف ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرفدر تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گیا
ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شدهدر سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما
ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفتما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما
تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمددر حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا
تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنمدر غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما
آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد وراکو خورده باشد باده ها زان خسرو میمون لقا
ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شررآن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها
ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کشدر فرقت آن شاه خوش بی کبر با صد کبریا
ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کندر راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا
ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معوتو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا
ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفشگشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا
وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلااز ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک ها
ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنتبربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا
چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرددیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا
تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شدهزان باغ ها آفل شده بی بر شده هم بی نوا
زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پریکو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا
زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مهدر منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا
از شه چو دید او مژده ای آورد در حین سجده ایتبریز را از وعده ای کارزد به این هر دو سرا
غزل شماره ۲۴
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار راخون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدمدل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسونکز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دلکی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشداین دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگسای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را
کو آن مسیح خوش دمی بی واسطه مریم یمیکز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشیکو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را
تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز توعیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را
ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتدآتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقیلیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه راصد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شدهوز شاه جان حاصل شده جان ها در او دیوار را
باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برونمنسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کندیا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام اوگاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمینپرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترینکان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را
در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشیندر پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را
غزل شماره ۲۵
من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقاای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدیهم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذریفردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرتفردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دریزین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرشهر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقاصد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا