قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۶ تا ۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۶

هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان هاکاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بودآنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شودتا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشترچون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوریاز نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلکخورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شودوز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زندگر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکاننفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفرتو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

غزل شماره ۲۷

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
جباروار و زفت او دامن کشان می رفت اوتسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدامی آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدیمست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبرهمیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای اووز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتیاز وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درماز مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شدهموری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسییکو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا
بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمینتیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گرانخرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شدهخویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زدهاشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام اوجز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا
تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهاناو بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقاناز قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا
کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش رامخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشهنالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکممقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزنو القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضادل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضررعشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهدتا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بودآن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال هاشد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا
بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنشبدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز منگفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کندای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهنمن مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
او می زند من کیستم من صورتم خاکیستمرمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مراعشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدمتا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ایاز بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا
چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدتز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیشدانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کنبنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنیآن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا
رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظرکو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا
ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کودر خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا
گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هینشد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنشبا سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
ویل لکل همزه بهر زبان بد بودهماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم استکهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کنمر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

غزل شماره ۲۸

ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ماسرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحلچون دیدمت می گفت دل جاء القضا جاء القضا
ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان توگه خوانیش سوی طرب گه رانیش سوی بلا
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشیگه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کندگه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
جان را تو پیدا کرده ای مجنون و شیدا کرده ایگه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
گه قصد تاج زر کند گه خاک ها بر سر کندگه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدوگه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خونگه باده های لعل گون گه شیر و گه شهد شفا
گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکندگه فضل ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شودگه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا
گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه ملگاهی دهلزن گه دهل تا می خورد زخم عصا
گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان های خوشاین سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
گاهی چو چه کن پست رو مانند قارون سوی گوگه چون مسیح و کشت نو بالاروان سوی علا
تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهدشیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطنبحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
زین رنگ ها مفرد شود در خنب عیسی درروددر صبغه الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جارست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکمنلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکممما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلنباب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا

غزل شماره ۲۹

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ماما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیاتا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورهاانگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجلآخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارهاتا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسدتا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شبروزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره راسلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد توکو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکرنعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کلریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

غزل شماره ۳۰

ای فصل باباران ما برریز بر یاران ماچون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک هازیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما
این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگرکز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما
ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان مارطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمانزین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما
این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمنبشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما
یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شودوز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما
باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دیزیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما
بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صفتا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما

غزل شماره ۳۱

بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ماسور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما
زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکرهر شب عروسیی دگر از شاه خوش سیمای ما
ان القلوب فرجت ان النفوس زوجتان الهموم اخرجت در دولت مولای ما
بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می رویداماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما
خوش می روی در کوی ما خوش می خرامی سوی ماخوش می جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
خوش می روی بر رای ما خوش می گشایی پای ماخوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما
از تو جفا کردن روا وز ما وفا جستن خطاپای تصرف را بنه بر جان خون پالای ما
ای جان جان جان را بکش تا حضرت جانان ماوین استخوان را هم بکش هدیه بر عنقای ما
رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفاندر دولت شاه جهان آن شاه جان افزای ما
در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گلکامشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما
خاموش کامشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مدبگرفته ساغر می کشد حمرای ما حمرای ما
والله که این دم صوفیان بستند از شادی میاندر غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما
قومی چو دریا کف زنان چون موج ها سجده کنانقومی مبارز چون سنان خون خوار چون اجزای ما
خاموش کامشب مطبخی شاهست از فرخ رخیاین نادره که می پزد حلوای ما حلوای ما

غزل شماره ۳۲

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتیدر خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتمدر پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا
گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقانجوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ایاز جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست مناندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرجمی کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

غزل شماره ۳۳

می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجاگردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا
پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش راآن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا
در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشازان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا
دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بیندر بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا
زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شدمستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا
بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسنپر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا
بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گوهر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا
نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مدهای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها
امروز مهمان توام مست و پریشان توامپر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا
هر کو بجز حق مشتری جوید نباشد جز خریدر سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا
می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهنزیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی
دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمندورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا
از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سریماننده ماه از افق ماننده گل از گیا
جمله خیالات جهان پیش خیال او دوانمانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا
بد لعل ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخرشمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره ها
عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شدمانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا
هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خودخنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما
سرسبز و خوش هر تره ای نعره زنان هر ذره ایکالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا
گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فداحارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا
ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شدهبرقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا
السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطربو النار صراف الذهب و النور صراف الولا
العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشاو الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا
الشمس من افراسنا و البدر من حراسناو العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا
یا سایلی عن حبه اکرم به انعم بهکل المنی فی جنبه عند التجلی کالهبا
یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتیو السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا
الفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکمالقلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا
اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظریا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری
الشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشرقدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری
اصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنایا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی

غزل شماره ۳۴

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقااز آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشانبگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشینای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست توای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرسای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکرآید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کنبر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخورستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

غزل شماره ۳۵

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ماای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما
نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ماما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما
ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ماما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما
ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ماما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ماسر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما
واپس جوابم داد او نی از توست این کار ماچون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار مازیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما

غزل شماره ۳۶

خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیادفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگرتشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
پای تویی دست تویی هستی هر هست توییبلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویییوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهانبار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا
روشنی روز تویی شادی غم سوز توییماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گروگاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنونپخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
ای شب آشفته برو وی غم ناگفته بروای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیاور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیامرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
ای مه افروخته رو آب روان در دل جوشادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبانچند زنی طبل بیان بی دم و گفتار بیا

غزل شماره ۳۷

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرایار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح توییسینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور توییمرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر توییقند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید توییروضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه توییآب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام توییپخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندیراه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

غزل شماره ۳۸

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازلمفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببرپوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منیکمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلانمست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به منتا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکرخشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
آینه ام آینه ام مرد مقالات نه امدیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمرچرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنمچونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه من از تو دریغی نبودو آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدمچشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگوزانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

غزل شماره ۳۹

آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرامی نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرشپرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کورنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدممکان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بودچند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرینهست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو راشیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کندباده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکنشهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرابر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنویاصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

غزل شماره ۴۰

طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله رالابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توامحامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفرهیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمیتازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شهآنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهانجان تو سردفتر آن فهم کن این مساله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمشباز کن از گردن خر مشغله زنگله را

غزل شماره ۴۱

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ماراست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تودولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غمگشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنانبدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تونور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در اوپهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجبتا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نورلا یتناهی و لان جات بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه اوبی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سببهر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را

غزل شماره ۴۲

کار تو داری صنما قدر تو باری صنماما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
دلبر بی کینه ما شمع دل سینه مادر دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در توچاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما
هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرمگفت که دریا بخوری گفتم کآری صنما
هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خداآنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهانزان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبرکیست خبر چیست خبر روزشماری صنما
روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تواز تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
باغ پر از نعمت من گلبن بازینت منهیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنیباز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما
فلسفیک کور شود نور از او دور شودزو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
فلسفی این هستی من عارف تو مستی منخوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما

غزل شماره ۴۳

کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مراطوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
تابش خورشید ازل پرورش جان و جهانبر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیمگفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو راای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانکبحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهانفردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزاننوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو راشهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوابال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
صبح دم سرد زند از پی خورشید زنداز پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کندجزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کندچون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر استعشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکنگر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا

غزل شماره ۴۴

در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجاابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگرخوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم اووز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها
زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکرقهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
آب حیات او ببین هیچ مترس از اجلدر دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهدای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا
خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو راچونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما
از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کندبر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا
دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام توهست خیال بام تو قبله جانش در هوا
بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوسآب حیات جان تویی صورت ها همه سقا
دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تونعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا
می شنود دعای تو می دهدت جواب اوکای کر من کری بهل گوش تمام برگشا
گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدیآه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشممیوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را
باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جانشاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شهشب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

غزل شماره ۴۵

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجراخاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
با لب خشک گوید او قصه چشمه خضربر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
مست شوند چشم ها از سکرات چشم اورقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا
بلبل با درخت گل گوید چیست در دلتاین دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما
گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمعجهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدانره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشیتا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا
چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشینگفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشمجانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکاننادره زمانه ای خلق کجا و تو کجا
بارگه عطا شود از کف عشق هر کفیکارگه وفا شود از تو جهان بی وفا
ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کفجانب بزم می کشی جان مرا که الصلا
دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبریمس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عربگفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا
جست دلم که من دوم گفت خرد که من رومکرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهانتا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا
کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقیکاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا
بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شبهم به زبانه زبان گوید قصه با شما

غزل شماره ۴۶

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده راداد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش راجوش نمود نوش را نور فزود دیده را
گفت که ای نزار من خسته و ترسگار منمن نفروشم از کرم بنده خودخریده را
بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کندیوسف یاد می کند عاشق کف بریده را
داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بدبر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبیندر تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجبصد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
چاشنی جنون او خوشتر یا فسون اوچونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خودپر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زندسینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
جام می الست خود خویش دهد به سمت خودطبل زند به دست خود باز دل پریده را
بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکشچون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلندر مگشا و کم نما گلشن نورسیده را

غزل شماره ۴۷

ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجادر رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق توناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشتچونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش توغیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان هاتا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلیدست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها
هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگیاز دی این فراق شد حاصل او همه هبا
زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزانکی برسد بهار تو تا بنماییش نما
بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دیکرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
گفت چگونه ای از این عارضه گران بگوکز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخنصحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا

غزل شماره ۴۸

ماه درست را ببین کو بشکست خواب ماتافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شبآب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق اوجمله کو گرفته بو از جگر کباب ما
شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفتغره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما
روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تواز پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما
تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خداچونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما
از تبریز شمس دین روی نمود عاشقانای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

غزل شماره ۴۹

با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنازانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ایهم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده اممن ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شترخنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردناگردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا

غزل شماره ۵۰

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرابر من خسته کرده ای روی گران چرا چرا
بر دل من که جای تست کارگه وفای تستهر نفسی همی زنی زخم سنان چرا چرا
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتریجان و جهان همی بری جان و جهان چرا چرا
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتریز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بوددر دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکنای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجلبس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا