غزل شماره ۵۱
گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیاتا که بهار جان ها تازه کند دل تو را
بوی سلام یار من لخلخه بهار منباغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا
مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستییملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا
پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زنپیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشمپهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا
جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رودتا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا
دیدن خسرو زمن شعشعه عقار منسخت خوش است این وطن می نروم از این سرا
جان طرب پرست ما عقل خراب مست ماساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا
هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گروروز شدشت گو بشو بی شب و روز تو بیا
مست رود نگار من در بر و در کنار منهیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا
آمد جان جان من کوری دشمنان منرونق گلستان من زینت روضه رضا
غزل شماره ۵۲
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ماکفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما
چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنمغمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما
نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایه ایچون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما
عشق فروخت آتشی کآب حیات از او خجلپرس که از برای که آن ز برای نفس ما
هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شدجز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما
دوزخ جای کافران جنت جای مومنانعشق برای عاشقان محو سزای نفس ما
اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضاخواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما
در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگاز تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما
غزل شماره ۵۳
عشق تو آورد قدح پر ز بلاهاگفتم می می نخورم پیش تو شاها
داد می معرفتش آن شکرستانمست شدم برد مرا تا به کجاها
از طرفی روح امین آمد پنهانپیش دویدم که ببین کار و کیاها
گفتم ای سر خدا روی نهان کنشکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها
گفتم خود آن نشود عاشق پنهانچیست که آن پرده شود پیش صفاها
عشق چو خون خواره شود وای از او وایکوه احد پاره شود خاصه چو ماها
شاد دمی کان شه من آید خندانباز گشاید به کرم بند قباها
گوید افسرده شدی بی نظر ماپیشتر آ تا بزند بر تو هواها
گوید کان لطف تو کو ای همه خوبیبنده خود را بنما بندگشاها
گوید نی تازه شوی هیچ مخور غمتازه تر از نرگس و گل وقت صباها
گویم ای داده دوا هر دو جهان رانیست مرا جز لب تو جان دواها
میوه هر شاخ و شجر هست گوایشروی چو زر و اشک مرا هست گواها
غزل شماره ۵۴
از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنهادمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می خا
به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گلدمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا
تصورهای روحانی خوشی بی پشیمانیز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی
ملاحت های هر چهره از آن دریاست یک قطرهبه قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا
دلا زین تنگ زندان ها رهی داری به میدان هامگر خفته ست پای تو تو پنداری نداری پا
چه روزی هاست پنهانی جز این روزی که می جوییچه نان ها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا
تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کوزند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
از این سو می کشانندت و زان سو می کشانندتمرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا
هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینهنشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشدشود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از ویز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شدز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
ببیند حال دین تو بداند مهر و کین توز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
نظر در نامه می دارد ولی با لب نمی خواندهمی داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیدهاگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این رافسانه دیگران دانی حواله می کنی هر جا
غزل شماره ۵۵
شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت هامه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشدمگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرندو یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکندعجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونیکه در وی سرنگون آمد تامل ها و فکرت ها
ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونیبر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چهاز او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازدکشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابدخمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها
غزل شماره ۵۶
عطارد مشتری باید متاع آسمانی رامهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را
چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جانببیند بی قرینه او قرینان نهانی را
یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردندو چشم معنوی باید عروسان معانی را
یکی چشمیست بشکفته صقال روح پذرفتهچو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را
چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جوقیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را
به صف ها رایت نصرت به شب ها حارس امتنهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را
شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان راکه هر خس از بنا داند به استدلال بانی را
زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مریکسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را
الی البحر توجهنا و من عذب تفکهنالقینا الدر مجانا فلا نبغی الدنانی را
لقیت الماء عطشانا لقیت الرزق عریاناصحبت اللیث احیانا فلا اخشی السنانی را
توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مدره فرعون باید زد رها کن این شبانی را
الا ساقی به جان تو به اقبال جوان توبه ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را
بگردان باده شاهی که همدردی و همراهینشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را
بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهربرهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را
برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستانکه ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را
جواب آنک می گوید به زر نخریده ای جان راکه هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را
غزل شماره ۵۷
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری راکه صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گرددچو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوریکه آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آردچه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمدولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمداگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودیازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار توچرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزیکه عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را
غزل شماره ۵۸
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان رافروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جانبه پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهیبدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکستچو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمدسلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایینمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتتسلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
سخن بادست ای بنده کند دل را پراکندهولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را
غزل شماره ۵۹
تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت هامخواه از حق عنایت ها و یا کم کن شکایت ها
تو را عزت همی باید که آن فرعون را شایدبده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت ها
خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سرپی اومید آن بختی که هست اندر نهایت ها
دهان پرپست می خواهی مزن سرنای دولت رانتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت ها
ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شدبه باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت ها
دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانیبه اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها
اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگینرود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت ها
سگ گرگین این در به ز شیران همه عالمکه لاف عشق حق دارد و او داند وقایت ها
تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونانکه هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت ها
چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آردکه از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت ها
تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقشکه از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت ها
غزل شماره ۶۰
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا راچنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
منم ای برق رام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوشکه من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانمسبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بدنه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهمیکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن راکه جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را
غزل شماره ۶۱
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا راتقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
منم ناکام کام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوشکه من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانمسبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بدنه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهمیکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن راکه جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را
غزل شماره ۶۲
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان رااز آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفتشنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقلچو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانیچه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردندچو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزدکه سرمای فراق او زکام آورد مستان را
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقیز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگرکه ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آوردببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولتبه جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را
غزل شماره ۶۳
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت راچو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهمچو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانستبسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمنکه مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانشهمان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوریچنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کردهبرای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدماز آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را
غزل شماره ۶۴
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزدتو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنیولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهیبکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخردمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیندکز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی توبه جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانیچنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شدبهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مهپر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشقبه کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزیکه او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا
غزل شماره ۶۵
ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحراببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق راببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شدز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربستهمزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینیچو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دمکه اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشدچه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جانچه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزیزهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا
غزل شماره ۶۶
تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی رافرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را
ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت رامهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را
بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی رامشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را
غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانیتو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را
کسی کز نام می لافد بهل کز غصه بشکافدچو آن مرغی که می بافد به گرد خویش دامی را
در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانهمگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نیمگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را
چو بی صورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشیچرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرمچنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزااز این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
بگو ای شمس تبریزی از آن می های پاییزیبه خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را
غزل شماره ۶۷
از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فرداشب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورتنمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا
چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردیمرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا
مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست اینچه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا
ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسیکه سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا
زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرشکه تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا
فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی راکه از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا
بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدینبه تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا
غزل شماره ۶۸
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش رابه شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق مابکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را
ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهدنشستست این دل و جانم همی پاید نجستش را
چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هستبیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را
برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصتتراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را
خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعتنداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را
چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکستهدرستی های بی پایان ببخشید آن شکستش را
چو عشقش دید جانم را به بالای یست از این هستیبلندی داد از اقبال او بالا و پستش را
اگر چه شیرگیری تو دلا می ترس از آن آهوکه شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را
چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردنفروآمد ز اسپ اقبال و می بوسید دستش را
در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حقبده تبریز از اول بلی گویان الستش را
غزل شماره ۶۹
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فرداز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای منکه دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جاننه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه می خواهیز سودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردنکه از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی رامرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردیهمی گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باریتویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا
رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پردهرباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
غزل شماره ۷۰
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی راخضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان راسحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران رابه بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمدببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آردببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
درختان بین درختان بین همه صایم همه قایمقبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش راببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دیفرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانیکه حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نیتو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمدکه بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
زبان صدق و برق رو برات مومنان آمدکه جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را
غزل شماره ۷۱
اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما رافراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خوداگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
نوازش های عشق او لطافت های مهر اورهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان اوکه عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شهبرویانید و هستی داد از عین ادب ما را
بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهانشقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اخترکه مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستیچو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکرز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی هاگران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانستکشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را
غزل شماره ۷۲
به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما راعجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را
همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سوتراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را
ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینیچو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را
چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست اوکه چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را
خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشدهمیشه مست می دارد میان اشتران ما را
غزل شماره ۷۳
آمد بت میخانه تا خانه برد ما رابنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خودپر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازدصد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایه سروش شو پیش و پس او می دوگر چه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یاراکاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهانبر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمدآن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمدوان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
می آید و می آید آن کس که همی بایدوز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمدتا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
غزل شماره ۷۴
گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ماور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلسور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراندگر مرده ای ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنمایدتا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینیاطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شداین رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس الحق تبریزی با غنچه دل گویدچون باز شود چشمت بیننده شوی با ما
غزل شماره ۷۵
ای خواجه نمی بینی این روز قیامت رااین یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را
ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی رااین شعشعه نو را این جاه و جلالت را
ای میر نمی بینی این مملکت جان رااین روضه دولت را این تخت و سعادت را
این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا مندرکش قدحی با من بگذار ملامت را
ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغرانوار جلال تو بدریده ضلالت را
چون آب روان دیدی بگذار تیمم راچون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامیدر بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشیدرسوز عبارت را بگذار اشارت را
شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان هااز تابش تو یابد این شمس حرارت را