قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۷۶ تا ۱۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۷۶

آخر بشنید آن مه آه سحر ما راتا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه در سینه من گویمای دور قمر بنگر دور قمر ما را
کو رستم دستان تا دستان بنماییمشکو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
تو لقمه شیرین شو در خدمت قند اولقمه نتوان کردن کان شکر ما را
ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیردزین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
چون بی نمکی نتوان خوردن جگر بریانمی زن به نمک هر دم بریان جگر ما را
بی پای طواف آریم بی سر به سجود آییمچون بی سر و پا کرد او این پا و سر ما را
بی پای طواف آریم گرد در آن شاهیکو مست الست آمد بشکست در ما را
چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینشصد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجدنوری که ملک سازد جسم بشر ما را
تشبیه ندارد او وز لطف روا داردزیرا که همی داند ضعف نظر ما را
فرمود که نور من ماننده مصباح استمشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
خامش کن تا هر کس در گوش نیارد اینخود کیست که دریابد او خیر و شر ما را

غزل شماره ۷۷

آب حیوان باید مر روح فزایی راماهی همه جان باید دریای خدایی را
ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمداین عرصه کجا شاید پرواز همایی را
صد چشم شود حیران در تابش این دولتتو گوش مکش این سو هر کور عصایی را
گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستیآخر تو چه پنداری این گنج عطایی را
دلتنگ همی دانند کان جای که انصافستصد دل به فدا باید آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن آهن نه که می داندآن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نیعقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را
خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز استدل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

غزل شماره ۷۸

ساقی ز شراب حق پر دار شرابی رادرده می ربانی دل های کبابی را
کم گوی حدیث نان در مجلس مخمورانجز آب نمی سازد مر مردم آبی را
از آب و خطاب تو تن گشت خراب توآراسته دار ای جان زین گنج خرابی را
گلزار کند عشقت آن شوره خاکی رادربار کند موجت این جسم سحابی را
بفزای شراب ما بربند تو خواب مااز شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
همکاسه ملک باشد مهمان خدایی راباده ز فلک آید مردان ثوابی را
نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقشدر خم تقی یابی آن باده نابی را
هشیار کجا داند بی هوشی مستان رابوجهل کجا داند احوال صحابی را
استاد خدا آمد بی واسطه صوفی رااستاد کتاب آمد صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتیبربای نقاب از رخ خوبان نقابی را
منکر که ز نومیدی گوید که نیابی اینبنده ره او سازد آن گفت نیابی را
نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمهویرانه دنیا به آن جغد غرابی را
خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شرکز غیب خطاب آید جان های خطابی را

غزل شماره ۷۹

ای خواجه نمی بینی این روز قیامت راای خواجه نمی بینی این خوش قد و قامت را
دیوار و در خانه شوریده و دیوانهمن بر سر دیوارم از بهر علامت را
ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگزخورشید جمال او بدریده ظلامت را
ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا مندرکش قدحی با من بگذار ملامت را
پیش تو از بسی شیدا می جست کرامت هاچون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را

غزل شماره ۸۰

امروز گزافی ده آن باده نابی رابرهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را
گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمدپنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشهبربای نقاب از رخ آن شاه نقابی را
تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخبرکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
گر زان که نمی خواهی تا جلوه شود گلشناز بهر چه بگشادی دکان گلابی را
ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردیدر آب فکن زوتر بط زاده آبی را
ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدانلب خشک و به جان جویان باران سحابی را
هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رولاحول بزن بر سر آن زاغ غرابی را
ای فتنه هر روحی کیسه بر هر جوحیدزدیده رباب از کف بوبکر ربابی را
امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازیاین جان محدث را وان عقل خطابی را
ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چهشیر شتر گرگین جانست عرابی را
ای جاه و جمالت خوش خامش کن و دم درکشآگاه مکن از ما هر غافل خوابی را

غزل شماره ۸۱

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین راآن راه زن دل را آن راه بر دین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزدمخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن باده انگوری مر امت عیسی راو این باده منصوری مر امت یاسین را
خم ها است از آن باده خم ها است از این بادهتا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده بجز یک دم دل را نکند بی غمهرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زرجانم به فدا باشد این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشدآن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبدتا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می جورستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

غزل شماره ۸۲

معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداکفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدباز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیغمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردینک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانههر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینشعالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمدخورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونانآن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدعیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلکان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شدهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینبا نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختینک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتینک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیتبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شداشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودیفر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شدابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشاین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شداین بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستماندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

غزل شماره ۸۳

ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخاآواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
سودی همگی سودی بر جمله برافزودیتا بود چنین بودی تا روز مشین از پا
صد شهر خبر رفته کای مردم آشفتهبیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
بیدار شد آن فتنه کو چون بزند طعنهدر کوه کند رخنه تا روز مشین از پا
در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعیدارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا
میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمدوان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا
ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشترما را تو بری از سر تا روز مشین از پا
مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زندهچون شمع فروزنده تا روز مشین از پا
این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمهای استن این خیمه تا روز مشین از پا
این قوم پرند از تو باکر و فرند از توزیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا
در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبانتا منزل آباقان تا روز مشین از پا
ای خوش نفس نایی بس نادره برناییچون با همه برنایی تا روز مشین از پا
دف از کف دست آید نی از دم مست آیدبا نی همه پست آید تا روز مشین از پا
چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جاناتو باش زبان ما تا روز مشین از پا

غزل شماره ۸۴

چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنهازیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
ای مشعله آورده دل را به سحر بردهجان را برسان در دل دل را مستان تنها
از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دلآن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کنتا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لبصد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها

غزل شماره ۸۵

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جاناهر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکشتا جامه نیالایی از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویانابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادرآوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالمدل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشتهامروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزیای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

غزل شماره ۸۶

ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعناپیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زندهاحسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
دریای جمال تو چون موج زند ناگهپرگنج شود پستی فردوس شود بالا
هر سوی که روی آری در پیش تو گل رویدهر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گوییمی گو که جفای تو حلواست همه حلوا
گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستشکز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا
یا رب دل بازش ده صد عمر درازش دهفخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را

غزل شماره ۸۷

جانا سر تو یارا مگذار چنین ما راای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی راخورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کن جان ها را پرزر کن کان ها رادر جوش و خروش آور از زلزله دریا را
خورشید پناه آرد در سایه اقبالتآری چه توان کردن آن سایه عنقا را
مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جانسودای بپوسیده پوسیده سودا را
هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانیدرده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراریتو سرده اسراری هم بی سر و بی پا را
یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تودر کار درآری تو سنگ و که خارا را
افروخته نوری انگیخته شوریننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

غزل شماره ۸۸

شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آتا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
ای صورت هر شادی اندر دل ما یادیای صورت عشق کل اندر دل ما یاد آ
بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جاناز منت هر دادو وز غصه هر دادا
ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ماای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسروور خسرو شیرینی در عشق چو فرهاد آ

غزل شماره ۸۹

یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوامن خمره افیونم زنهار سرم مگشا
آتش به من اندرزن آتش چه زند با منکاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا
گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شدنی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را
یا صافیه الخمر فی آنیه المولیاسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی

غزل شماره ۹۰

ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
هم ناظر روی تو هم مست سبوی توهم شسته به نظاره بر طارم تو جانا
تو جان سلیمانی آرامگه جانیای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا
ای بیخودی جان ها در طلعت خوب توای روشنی دل ها اندر دم تو جانا
در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارماز حسن جمالات پرخرم تو جانا
تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزیزمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

غزل شماره ۹۱

در آب فکن ساقی بط زاده آبی رابشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و میپر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را
ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سرپر کن ز می احمر سغراق و شرابی را
بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخبربای نقاب از رخ معشوق نقابی را
احسنت زهی یار او شاخ گل بی خار اوشاباش زهی دارو دل های کبابی را
صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیداکاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را
مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشانصد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را
گر آن قدح روشن جانست نهان از تنپنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدانتشنه شده و جویان باران سحابی را
چون رعد نه ای خامش چون پرده تست این هشوز صبر و فنا می کش طوطی خطابی را

غزل شماره ۹۲

زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالازهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
زهی فر زهی نور زهی شر زهی شورزهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حالزهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
چو جان سلسله ها را بدرد به حرونیچه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
علم های الهی ز پس کوه برآمدچه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان رابزن گردن آن را که بگوید که تسلا
چو بی واسطه جبار بپرورد جهان راچه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
گر اجزای زمینی وگر روح امینیچو آن حال ببینی بگو جل جلالا
گر افلاک نباشد به خدا باک نباشددل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا
فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروشتویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا
تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصاربپالا و بیفشار ولی دست میالا
خمش باش خمش باش در این مجمع اوباشمگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا

غزل شماره ۹۳

میندیش میندیش که اندیشه گری هاچو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها
خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرتکه تا جمله نیستان نماید شکری ها
جنونست شجاعت میندیش و دراندازچو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها
که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامستچرا باید حیلت پی لقمه بری ها
ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستیوگر حرص بنالد بگیریم کری ها

غزل شماره ۹۴

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیمنه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانستکه اسباب شکرریز مهیاست خدایا
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالشچه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانیز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف توکه شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشددم ناییست که بیننده و داناست خدایا
که در باغ و گلستان ز کر و فر مستانچه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسیچه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوتکه از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزاربه هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییمکه منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیکمگر هر در دریای تو گویاست خدایا
خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانینگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیدهسراسیمه و آشفته سوداست خدایا

غزل شماره ۹۵

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشیدچه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده همراهکه جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور زهی شور که انگیخته عالمزهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
فروریخت فروریخت شهنشاه سوارانزهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیمندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگوندگربار دگربار چه سوداست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییمچه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا
چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل هاغریبست غریبست ز بالاست خدایا
خموشید خموشید که تا فاش نگردیدکه اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

غزل شماره ۹۶

لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالاتا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیایدتا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه اوکی یابد آن لب شکربوس مسیحا
می دانک حدث باشد جز نور قدیمیبر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیزرست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانیرو از حدثی سوی تبارک و تعالی
زان دست مسیح آمد داروی جهانیکو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا
از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شستدریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزیپرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا
هین چشم فروبند که آن چشم غیورستهین معده تهی دار که لوتیست مهیا
سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیردکز آتش جوعست تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاککو صوفی چالاک که آید سوی حلوا
بنمای از این حرف تصاویر حقایقیا من قسم القهوه و الکاس علینا

غزل شماره ۹۷

رفتم به سوی مصر و خریدم شکری راخود فاش بگو یوسف زرین کمری را
در شهر کی دیدست چنین شهره بتی رادر بر کی کشیدست سهیل و قمری را
بنشاند به ملکت ملکی بنده بد رابخرید به گوهر کرمش بی گهری را
خضر خضرانست و از هیچ عجب نیستکز چشمه جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولت دهی آمدنی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چونک نهانیمه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
آثار رساند دل و جان را به موثرحمال دل و جان کند آن شه اثری را
اکسیر خداییست بدان آمد کاین جاهر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جان های چو عیسی به سوی چرخ برانندغم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نیکاین جاه و جلالست خدایی نظری را
سوز دل شاهانه خورشید ببایدتا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذره وگر نیکی آهوی عاقل طلبد شیر نری را
بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیمکان روی چو خورشید تو نبود دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گزاردتا زخم زند هر طرفی بی سپری را
بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی رادر خانه کشد روح چنان رهگذی را
در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی رارخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابروکو راست کند چشم کژ کژنگری را
ای پاک دلان با جز او عشق مبازیدنتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکشد عاشق خود راتا چند کشی دامن هر بی هنری را

غزل شماره ۹۸

ای از نظرت مست شده اسم و مسماای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفتهین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزمای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیرهم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییمگویید خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحیتا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنییمی غرد و می برد از آن جای دل ما
برخیز بخیلانه در خانه فروبندکان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویستاین نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخراول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریستیا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کویفریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخاردشاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدستهر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفستگر حاذق جدست وگر عشوه تیبا

غزل شماره ۹۹

دلارام نهان گشته ز غوغاهمه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه خونفرح ده روی زردم را ز صفرا
کنار خویش دریا کردم از اشکتماشا چون نیایی سوی دریا
چو تو در آینه دیدی رخ خوداز آن خوشتر کجا باشد تماشا
غلط کردم در آیینه نگنجیز نورت می شود لا کل اشیاء
رهید آن آینه از رنج صیقلز رویت می شود پاک و مصفا
تو پنهانی چو عقل و جمله از تستخرابی ها عمارت ها به هر جا
هر آنک پهلوی تو خانه گیردبه پیشش پست شد بام ثریا
چه باشد حال تن کز جان جدا شدچه عذر آورد کسی کز تست عذرا
چه یاری یابد از یاران همدلکسی کز جان شیرین گشت تنها
به از صبحی تو خلقان را به هر روزبه از خوابی ضعیفان را به شب ها
تو را در جان بدیدم بازرستمچو گمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالم زدی تو آتش عشقجهان گشتست همچون دیگ حلوا
همه حسن از تو باید ماه و خورشیدهمه مغز از تو باید جدی و جوزا
بدان شد شب شفا و راحت خلقکه سودای توش بخشید سودا
چو پروانه ست خلق و روز چون شمعکه از زیب خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمع تو را دیدشبش خوشتر ز روز آمد به سیما
همی پرد به گرد شمع حسنتبه روز و شب ندارد هیچ پروا
نمی یارم بیان کردن از این بیشبگفتم این قدر باقی تو فرما
بگو باقی تو شمس الدین تبریزکه به گوید حدیث قاف عنقا

غزل شماره ۱۰۰

بیا ای جان نو داده جهان راببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرمبیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز طشت از بام افتادفرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند بامش از چه سویستاز آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روانستبه وقت صبح بازآرد روان را
از آن سو که بهار آید زمین راچراغ نو دهد صبح آسمان را
از آن سو که عصایی اژدها شدبه دوزخ برد او فرعونیان را
از آن سو که تو را این جست و جو خاستنشان خود اوست می جوید نشان را
تو آن مردی که او بر خر نشسته استهمی پرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کو نمی خواهد ز غیرتکه در دریا درآرد همگنان را