قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۰۱ تا ۱۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۰۱

بسوزانیم سودا و جنون رادرآشامیم هر دم موج خون را
حریف دوزخ آشامان مستیمکه بشکافند سقف سبزگون را
چه خواهد کرد شمع لایزالیفلک را وین دو شمع سرنگون را
فروبریم دست دزد غم راکه دزدیدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانی بریزیمبخوابانیم عقل ذوفنون را
چو گردد مست حد بر وی برانیمکه از حد برد تزویر و فسون را
اگر چه زوبع و استاد جمله ستچه داند حیله ریب المنون را
چنانش بیخود و سرمست سازیمکه چون آید نداند راه چون را
چنان پیر و چنان عالم فنا بهکه تا عبرت شود لایعلمون را
کنون عالم شود کز عشق جان دادکنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببیندستون این جهان بی ستون را
که سرگردان بدین سرهاست گر نهسکون بودی جهان بی سکون را
تن باسر نداند سر کن راتن بی سر شناسد کاف و نون را
یکی لحظه بنه سر ای برادرچه باشد از برای آزمون را
یکی دم رام کن از بهر سلطانچنین سگ را چنین اسب حرون را
تو دوزخ دان خودآگاهی عالمفنا شو کم طلب این سرفزون را
چنان اندر صفات حق فروروکه برنایی نبینی این برون را
چه جویی ذوق این آب سیه راچه بویی سبزه این بام تون را
خمش کردم نیارم شرح کردنز رشک و غیرت هر خام دون را
نما ای شمس تبریزی کمالیکه تا نقصی نباشد کاف و نون را

غزل شماره ۱۰۲

سلیمانا بیار انگشتری رامطیع و بنده کن دیو و پری را
برآر آواز ردوها علیمنور کن سرای شش دری را
برآوردن ز مغرب آفتابیمسلم شد ضمیر آن سری را
بدین سان مهتری یابد هر آن کسکه بهر حق گذارد مهتری را
بنه بر خوان جفان کالجوابیمکرم کن نیاز مشتری را
به کاسی کاسه سر را طرب دهتو کن مخمور چشم عبهری را
ز صورت های غیبی پرده بردارکسادی ده نقوش آزری را
ز چاه و آب چه رنجور گشتیمروان کن چشمه های کوثری را
دلا در بزم شاهنشاه درروپذیرا شو شراب احمری را
زر و زن را به جان مپرست زیرابر این دو دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجریبرای این دهد شه لشکری را
دل سیمین بری کز عشق رویشز حیرت گم کند زر هم زری را
بدان دریادلی کز جوش و نوششبه دست آورد گوهر گوهری را
که باقی غزل را تو بگوییبه رشک آری تو سحر سامری را
خمش کردم که پایم گل فرورفتتو بگشا پر نطق جعفری را

غزل شماره ۱۰۳

دل و جان را در این حضرت بپالاچو صافی شد رود صافی به بالا
اگر خواهی که ز آب صاف نوشیلب خود را به هر دردی میالا
از این سیلاب درد او پاک ماندکه جانبازست و چست و بی مبالا
نپرد عقل جزوی زین عقیلهچو نبود عقل کل بر جزو لالا
نلرزد دست وقت زر شمردنچو بازرگان بداند قدر کالا
چه گرگینست وگر خارست این حرصکسی خود را بر این گرگین ممالا
چو شد ناسور بر گرگین چنین گرطلی سازش به ذکر حق تعالا
اگر خواهی که این در باز گرددسوی این در روان و بی ملال آ
رها کن صدر و ناموس و تکبرمیان جان بجو صدر معلا
کلاه رفعت و تاج سلیمانبه هر کل کی رسد حاشا و کلا
خمش کردم سخن کوتاه خوشترکه این ساعت نمی گنجد علالا
جواب آن غزل که گفت شاعربقایی شاء لیس هم ارتحالا

غزل شماره ۱۰۴

خبر کن ای ستاره یار ما راکه دریابد دل خون خوار ما را
خبر کن آن طبیب عاشقان راکه تا شربت دهد بیمار ما را
بگو شکرفروش شکرین راکه تا رونق دهد بازار ما را
اگر در سر بگردانی دل خودنه دشمن بشنود اسرار ما را
پس اندر عشق دشمن کام گردمکه دشمن می نپرسد کار ما را
اگر چه دشمن ما جان نداردبسوزان جان دشمن دار ما را
اگر گل بر سرستت تا نشوییبیار و بشکفان گلزار ما را
بیا ای شمس تبریزی نیربدان رخ نور ده دیدار ما را

غزل شماره ۱۰۵

چو او باشد دل دلسوز ما راچه باشد شب چه باشد روز ما را
که خورشید ار فروشد ار برآمدبس است این جان جان افروز ما را
تو مادرمرده را شیون میاموزکه استادست عشق آموز ما را
مدوزان خرقه ما را مدراننشاید شیخ خرقه دوز ما را
همه کس بر عدو پیروز خواهدجمال آن عدو پیروز ما را
همه کس بخت گنج اندوز جویدولیکن عشق رنج اندوز ما را

غزل شماره ۱۰۶

مرا حلوا هوس کردست حلوامیفکن وعده حلوا به فردا
دل و جانم بدان حلواست پیوستکه صوفی را صفا آرد نه صفرا
زهی حلوای گرم و چرب و شیرینکه هر دم می رسد بویش ز بالا
دهانی بسته حلوا خور چو انجیرز دل خور هیچ دست و لب میالا
از آن دستست این حلوا از آن دستبخور زان دست ای بی دست و بی پا
دمی با مصطفا و کاسه باشیمکه او می خورد از آن جا شیر و خرما
از آن خرما که مریم را ندا کردکلی و اشربی و قری عینا
دلیل آنک زاده عقل کلیمندایش می رسد کای جان بابا
همی خواند که فرزندان بیاییدکه خوان آراسته ست و یار تنها

غزل شماره ۱۰۷

امیر حسن خندان کن چشم راوجودی بخش مر مشتی عدم را
سیاهی می نماید لشکر غمظفر ده شادی صاحب علم را
به حسن خود تو شادی را بکن شادغم و اندوه ده اندوه و غم را
کرم را شادمان کن از جمالتکه حسن تو دهد صد جان کرم را
تو کارم زان بر سیمین چو زر کنتو لعلین کن رخ همچون زرم را
دلا چون طالب بیشی عشقیتو کم اندیش در دل بیش و کم را
بنه آن سر به پیش شمس تبریزکه ایمانست سجده آن صنم را

غزل شماره ۱۰۸

به برج دل رسیدی بیست این جاچو آن مه را بدیدی بیست این جا
بسی این رخت خود را هر نواحیز نادانی کشیدی بیست این جا
بشد عمری و از خوبی آن مهبه هر نوعی شنیدی بیست این جا
ببین آن حسن را کز دیدن اوبدید و نابدیدی بیست این جا
به سینه تو که آن پستان شیرستکه از شیرش چشیدی بیست این جا

غزل شماره ۱۰۹

بکت عینی غداه البین دمعاو اخری بالبکا بخلت علینا
فعاقبت التی بخلت علینابان غمضتها یوم التقینا
چه مرد آن عتابم خیز یارابده آن جام مالامال صهبا
نرنجم ز آنچ مردم می برنجندکه پیشم جمله جان ها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونهبپوشیدست این اجسام بر ما
تو را در پوستین من می شناسمهمان جان منی در پوست جانا
بدرم پوست را تو هم بدرانچرا سازیم با خود جنگ و هیجا
یکی جانیم در اجسام مفرقاگر خردیم اگر پیریم و برنا
چراغک هاست کآتش را جدا کردیکی اصلست ایشان را و منش
یکی طبع و یکی رنگ و یکی خویکه سرهاشان نباشد غیر پاها
در این تقریر برهان هاست در دلبه سر با تو بگویم یا به اخفا
غلط خود تو بگویی با تو آن راچه تو بر توست بنگر این تماشا

غزل شماره ۱۱۰

تو بشکن چنگ ما را ای معلاهزاران چنگ دیگر هست این جا
چو ما در چنگ عشق اندرفتادیمچه کم آید بر ما چنگ و سرنا
رباب و چنگ عالم گر بسوزدبسی چنگی پنهانیست یارا
ترنگ و تنتنش رفته به گردوناگر چه ناید آن در گوش صما
چراغ و شمع عالم گر بمیردچو غم چون سنگ و آهن هست برجا
به روی بحر خاشاکست اغانینیاید گوهری بر روی دریا
ولیکن لطف خاشاک از گهر دانکه عکس عکس برق اوست بر ما
اغانی جمله فرع شوق وصلیستبرابر نیست فرع و اصل اصلا
دهان بربند و بگشا روزن دلاز آن ره باش با ارواح گویا

غزل شماره ۱۱۱

برای تو فدا کردیم جان هاکشیده بهر تو زخم زبان ها
شنیده طعنه های همچو آتشرسیده تیر کاری زان کمان ها
اگر دل را برون آریم پیشتببخشایی بر آن پرخون نشان ها
اگر دشمن تو را از من بدی گفتمها دشمن چه گوید جز چنان ها
بیا ای آفتاب جمله خوبانکه در لطف تو خندد لعل کان ها
که بی تو سود ما جمله زیانستکه گردد سود با بودت زیان ها
گمان او بسستش زهر قاتلکه در قند تو دارد بدگمان ها

غزل شماره ۱۱۲

ز روی تست عید آثار ما رابیا ای عید و عیدی آر ما را
تو جان عید و از روی تو جاناهزاران عید در اسرار ما را
چو ما در نیستی سر درکشیدیمنگیرد غصه دستار ما را
چو ما بر خویشتن اغیار گشتیمنباشد غصه اغیار ما را
شما را اطلس و شعر خیالیخیال خوب آن دلدار ما را
کتاب مکر و عیاری شما راعتاب دلبر عیار ما را
شما را عید در سالی دو بارستدو صد عیدست هر دم کار ما را
شما را سیم و زر بادا فراوانجمال خالق جبار ما را
شما را اسب تازی باد بی حدبراق احمد مختار ما را
اگر عالم همه عیدست و عشرتبرو عالم شما را یار ما را
بیا ای عید اکبر شمس تبریزبه دست این و آن مگذار ما را
چو خاموشانه عشقت قوی شدسخن کوتاه شد این بار ما را

غزل شماره ۱۱۳

ای مطرب دل برای یاری رادر پرده زیر گوی زاری را
رو در چمن و به روی گل بنگرهمدم شو بلبل بهاری را
دانی چه حیات ها و مستی هاستدر مجلس عشق جان سپاری را
چون دولت بی شمار را دیدیبسپار بدو دم شماری را
ای روح شکار دلبری گشتیکو زنده کند ابد شکاری را
ای ساقی دل ز کار واماندموقتست بده شراب کاری را
آراسته کن مرا و مجلس راکآراسته ای شرابداری را
بزمیست نهان چنین حریفان راجا نیست دگر شرابخواری را

غزل شماره ۱۱۴

اندر دل ما تویی نگاراغیر تو کلوخ و سنگ خارا
هر عاشق شاهدی گزیدستما جز تو ندیده ایم یارا
گر غیر تو ماه باشد ای جانبر غیر تو نیست رشک ما را
ای خلق حدیث او مگوییدباقی همه شاهدان شما را
بر نقش فنا چه عشق بازدآن کس که بدید کبریا را
بر غیر خدا حسد نیاردآن کس که گمان برد خدا را
گر رشک و حسد بری برو برکین رشک بدست انبیا را
چون رفت بر آسمان چارمعیسی چه کند کلیسیا را
بوبکر و عمر به جان گزیدندعثمان و علی مرتضا را
شمس تبریز جو روان کنگردان کن سنگ آسیا را

غزل شماره ۱۱۵

ای جان و قوام جمله جان هاپر بخش و روان کن روان ها
با تو ز زیان چه باک داریمای سودکن همه زیان ها
فریاد ز تیرهای غمزهوز ابروهای چون کمان ها
در لعل بتان شکر نهادیبگشاده به طمع آن دهان ها
ای داده به دست ما کلیدیبگشاده بدان در جهان ها
گر زانک نه در میان ماییبرجسته چراست این میان ها
ور نیست شراب بی نشانیتپس شاهد چیست این نشان ها
ور تو ز گمان ما برونیپس زنده ز کیست این گمان ها
ور تو ز جهان ما نهانیپیدا ز کی می شود نهان ها
بگذار فسانه های دنیابیزار شدیم ما از آن ها
جانی که فتاد در شکرریزکی گنجد در دلش چنان ها
آن کو قدم تو را زمین شدکی یاد کند ز آسمان ها
بربند زبان ما به عصمتما را مفکن در این زبان ها

غزل شماره ۱۱۶

ای سخت گرفته جادوی راشیری بنموده آهوی را
از سحر تو احولست دیدهدر دیده نهاده ای دوی را
بنموده ای از ترنج آلوکی یافت ترنج آلوی را
سحر تو نمود بره را گرگبنموده ز گندمی جوی را
منشور بقا نموده سحرتطومار خیال منطوی را
پر باد هدایتست ریششاز سحر تو جاهل غوی را
سوفسطاییم کرد سحرتای ترک نموده هندوی را
چون پشه نموده وقت پیکارپیلان تهمتن قوی را
تا جنگ کنند و راست آرندتقدیر و قضای مستوی را
سوفسطایی مشو خمش کنبگشای زبان معنوی را

غزل شماره ۱۱۷

از دور بدیده شمس دین رافخر تبریز و رشک چین را
آن چشم و چراغ آسمان راآن زنده کننده زمین را
ای گشته چنان و آن چنانترهر جان که بدیده او چنین را
گفتا که که را کشم به زاریگفتمش که بنده کمین را
این گفتن بود و ناگهانیاز غیب گشاد او کمین را
آتش درزد به هست بندهوز بیخ بکند کبر و کین را
بی دل سیهی لاله زان میسرمست بکرد یاسمین را
در دامن اوست عین مقصودبر ما بفشاند آستین را
شاهی که چو رخ نمود مه رابر اسب فلک نهاد زین را
بنشین کژ و راست گو که نبودهمتا شه روح راستین را
والله که از او خبر نباشدجبریل مقدس امین را
حالی چه زند به قال آورداو چرخ بلند هفتمین را
چون چشم دگر در او گشادیمیک جو نخریم ما یقین را
آوه که بکرد بازگونهآن دولت وصل پوستین را
ای مطرب عشق شمس دینمجان تو که بازگو همین را
چون می نرسم به دستبوسشبر خاک همی زنم جبین را

غزل شماره ۱۱۸

بنمود وفا از این جاهرگز نرویم ما از این جا
این جا مدد حیات جانستذوقست دو چشم را از این جا
این جاست که پا به گل فرورفتچون برگیریم پا از این جا
این جا به خدا که دل نهادیمکس را مبر ای خدا از این جا
این جاست که مرگ ره نداردمرگست بدن جدا از این جا
زین جای برآمدی چو خورشیدروشن کردی مرا از این جا
جان خرم و شاد و تازه گرددزین جا یابد بقا از این جا
یک بار دگر حجاب برداریک بار دگر برآ از این جا
این جاست شراب لایزالیدرریز تو ساقیا از این جا
این چشمه آب زندگانیستمشکی پر کن سقا از این جا
این جا پر و بال یافت دل هابگرفت خرد هوا از این جا

غزل شماره ۱۱۹

برخیز و صبوح را بیاراپرلخلخه کن کنار ما را
پیش آر شراب رنگ آمیزای ساقی خوب خوب سیما
از من پرسید کو چه ساقیستقندست و هزار رطل حلوا
آن ساغر پرعقار برریزبر وسوسه محال پیما
آن می که چو صعوه زو بنوشدآهنگ کند به صید عنقا
زان پیش که دررسد گرانیبرجه سبک و میان ما آ
می گرد و چو ماه نور می دهحمرا می ده بدان حمیرا
ما را همه مست و کف زنان کنوان گاه نظاره کن تماشا
در گردش و شیوه های مستاندر عربده های در علالا
در گردن این فکنده آن دستکان شاه من و حبیب و مولا
او نیز ببرده روی چون گلمی بوسد یار را کف پا
این کیسه گشاده از سخاوتکه خرج کنید بی محابا
دستار و قبا فکنده آن نیزکاین را به گرو نهید فردا
صد مادر و صد پدر نداردآن مهر که می بجوشد آن جا
این می آمد اصول خویشیکز سکر چنین شدند اعدا
آن عربده در شراب دنیاستدر بزم خدا نباشد آن ها
نی شورش و نی قیست و نی جنگساقیست و شراب مجلس آرا
خاموش که ز سکر نفس کافرمی گوید لا اله الا

غزل شماره ۱۲۰

تا چند تو پس روی به پیش آدر کفر مرو به سوی کیش آ
در نیش تو نوش بین به نیش آآخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند به صورت از زمینیپس رشته گوهر یقینی
بر مخزن نور حق امینیآخر تو به اصل اصل خویش آ
خود را چو به بیخودی ببستیمی دانک تو از خودی برستی
وز بند هزار دام جستیآخر تو به اصل اصل خویش آ
از پشت خلیفه ای بزادیچشمی به جهان دون گشادی
آوه که بدین قدر تو شادیآخر تو به اصل اصل خویش آ
هر چند طلسم این جهانیدر باطن خویشتن تو کانی
بگشای دو دیده نهانیآخر تو به اصل اصل خویش آ
چون زاده پرتو جلالیوز طالع سعد نیک فالی
از هر عدمی تو چند نالیآخر تو به اصل اصل خویش آ
لعلی به میان سنگ خاراتا چند غلط دهی تو ما را
در چشم تو ظاهرست یاراآخر تو به اصل اصل خویش آ
چون از بر یار سرکش آییسرمست و لطیف و دلکش آیی
با چشم خوش و پرآتش آییآخر تو به اصل اصل خویش آ
در پیش تو داشت جام باقیشمس تبریز شاه و ساقی
سبحان الله زهی رواقیآخر تو به اصل اصل خویش آ

غزل شماره ۱۲۱

چون خانه روی ز خانه مابا آتش و با زبانه ما
با رستم زال تا نگوییاز رخش و ز تازیانه ما
زیرا جز صادقان ندانندمکر و دغل و بهانه ما
اندر دل هیچ کس نگنجیمچون در سر اوست شانه ما
هر جا پر تیر او ببینیآن جاست یقین نشانه ما
از عشق بگو که عشق دامستزنهار مگو ز دانه ما
با خاطر خویش تا نگوییای محرم دل فسانه ما
گر تو به چنینه ای بگوییوالله که تویی چنانه ما
اندر تبریز بد فلانیاقبال دل فلانه ما

غزل شماره ۱۲۲

دیدم رخ خوب گلشنی راآن چشم و چراغ روشنی را
آن قبله و سجده گاه جان راآن عشرت و جای ایمنی را
دل گفت که جان سپارم آن جابگذارم هستی و منی را
جان هم به سماع اندرآمدآغاز نهاد کف زنی را
عقل آمد و گفت من چه گویماین بخت و سعادت سنی را
این بوی گلی که کرد چون سروهر پشت دوتای منحنی را
در عشق بدل شود همه چیزترکی سازند ارمنی را
ای جان تو به جان جان رسیدیوی تن بگذاشتی تنی را
یاقوت زکات دوست ما راستدرویش خورد زر غنی را
آن مریم دردمند یابدتازه رطب تر جنی را
تا دیده غیر برنیفتدمنمای به خلق محسنی را
ز ایمان اگرت مراد امنستدر عزلت جوی ایمنی را
عزلت گه چیست خانه دلدر دل خو گیر ساکنی را
در خانه دل همی رسانندآن ساغر باقی هنی را
خامش کن و فن خامشی گیربگذار تو لاف پرفنی را
زیرا که دلست جای ایماندر دل می دار مومنی را

غزل شماره ۱۲۳

دیدم شه خوب خوش لقا راآن چشم و چراغ سینه ها را
آن مونس و غمگسار دل راآن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد راآن کس که صفا دهد صفا را
آن سجده گه مه و فلک راآن قبله جان اولیا را
هر پاره من جدا همی گفتکای شکر و سپاس مر خدا را
موسی چو بدید ناگهانیاز سوی درخت آن ضیا را
گفتا که ز جست و جوی رستمچون یافتم این چنین عطا را
گفت ای موسی سفر رها کنوز دست بیفکن آن عصا را
آن دم موسی ز دل برون کردهمسایه و خویش و آشنا را
اخلع نعلیک این بود اینکز هر دو جهان ببر ولا را
در خانه دل جز او نگنجددل داند رشک انبیا را
گفت ای موسی به کف چه داریگفتا که عصاست راه ما را
گفتا که عصا ز کف بیفکنبنگر تو عجایب سما را
افکند و عصاش اژدها شدبگریخت چو دید اژدها را
گفتا که بگیر تا منش بازچوبی سازم پی شما را
سازم ز عدوت دست یاریسازم دشمنت متکا را
تا از جز فضل من ندانییاران لطیف باوفا را
دست و پایت چو مار گرددچون درد دهیم دست و پا را
ای دست مگیر غیر ما راای پا مطلب جز انتها را
مگریز ز رنج ما که هر جارنجیست رهی بود دوا را
نگریخت کسی ز رنج الاآمد بترش پی جزا را
از دانه گریز بیم آن جاستبگذار به عقل بیم جا را
شمس تبریز لطف فرمودچون رفت ببرد لطف ها را

غزل شماره ۱۲۴

ساقی تو شراب لامکان راآن نام و نشان بی نشان را
بفزا که فزایش روانیسرمست و روانه کن روان را
یک بار دگر بیا درآموزساقی گشتن تو ساقیان را
چون چشمه بجوش از دل سنگبشکن تو سبوی جسم و جان را
عشرت ده عاشقان می راحسرت ده طالبان نان را
نان معماریست حبس تن رامی بارانیست باغ جان را
بستم سر سفره زمین رابگشا سر خم آسمان را
بربند دو چشم عیب بین رابگشای دو چشم غیب دان را
تا مسجد و بتکده نماندتا نشناسیم این و آن را
خاموش که آن جهان خاموشدر بانگ درآرد این جهان را

غزل شماره ۱۲۵

گفتی که گزیده ای تو بر ماهرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجتبر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپمدر سایه ات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشتهچون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمممانند گهر میان دریا
داری سر ما سری بجنبانتو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کرده ای مرا دوشکو زهره که تا کنم تقاضا
گر دست نمی رسد به خورشیداز دور همی کنم تمنا
خورشید و هزار همچو خورشیددر حسرت تست ای معلا