غزل شماره ۱۲۶
گستاخ مکن تو ناکسان رادر چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصتکم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر درهم نیز نیند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آینداز طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پرغمانندچون دور کنند ز تو غمان را
جز خلوت عشق نیست درمانرنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست یا هوایشدیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالشمی دار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه می ایستچون فرصت هاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشیکی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذار از مکان چشمزو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانیبر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونتزان پس نخری تو داستان را
نظاره نقد حال خویشینظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریقستبا گم شدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتنداین چون گویم مران کسان را
مقصود از این بگو و رستییعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین راکوهست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شددل گم مکناد نردبان را
غزل شماره ۱۲۷
کو مطرب عشق چست داناکز عشق زند نه از تقاضا
مردم به امید و این ندیدمدر گور شدم بدین تمنا
ای یار عزیز اگر تو دیدیطوبی لک یا حبیب طوبی
ور پنهانست او خضروارتنها به کناره های دریا
ای باد سلام ما بدو برکاندر دل ما از اوست غوغا
دانم که سلام های سوزانآرد به حبیب عاشقان را
عشقیست دوار چرخ نه از آبعشقیست مسیر ماه نه از پا
در ذکر به گردش اندرآیدبا آب دو دیده چرخ جان ها
ذکرست کمند وصل محبوبخاموش که جوش کرد سودا
غزل شماره ۱۲۸
ما را سفری فتاد بی ماآن جا دل ما گشاد بی ما
آن مه که ز ما نهان همی شدرخ بر رخ ما نهاد بی ما
چون در غم دوست جان بدادیمما را غم او بزاد بی ما
ماییم همیشه مست بی میماییم همیشه شاد بی ما
ما را مکنید یاد هرگزما خود هستیم یاد بی ما
بی ما شده ایم شاد گوییمای ما که همیشه باد بی ما
درها همه بسته بود بر مابگشود چو راه داد بی ما
با ما دل کیقباد بنده ستبنده ست چو کیقباد بی ما
ماییم ز نیک و بد رهیدهاز طاعت و از فساد بی ما
غزل شماره ۱۲۹
مشکن دل مرد مشتری رابگذار ره ستمگری را
رحم آر مها که در شریعتقربان نکنند لاغری را
مخمور توام به دست من دهآن جام شراب گوهری را
پندی بده و به صلح آورآن چشم خمار عبهری را
فرمای به هندوان جادوکز حد نبرند ساحری را
در شش دره ای فتاد عاشقبشکن در حبس شش دری را
یک لحظه معزمانه پیش آجمع آور حلقه پری را
سر می نهد این خمار از بنهر لحظه شراب آن سری را
صد جا چو قلم میان ببستهتنگ شکر معسکری را
ای عشق برادرانه پیش آبگذار سلام سرسری را
ای ساقی روح از در حقمگذار حق برادری را
ای نوح زمانه هین روان کناین کشتی طبع لنگری را
ای نایب مصطفی بگردانآن ساغر زفت کوثری را
پیغام ز نفخ صور داریبگشای لب پیمبری را
ای سرخ صباغت علمداربگشا پر و بال جعفری را
پرلاله کن و پر از گل سرخاین صحن رخ مزعفری را
اسپید نمی کنم دگر مندرریز رحیق احمری را
غزل شماره ۱۳۰
بیدار کنید مستیان رااز بهر نبیذ همچو جان را
ای ساقی باده بقاییاز خم قدیم گیر آن را
بر راه گلو گذر نداردلیکن بگشاید او زبان را
جان را تو چو مشک ساز ساقیآن جان شریف غیب دان را
پس جانب آن صبوحیان کشآن مشک سبک دل گران را
وز ساغرهای چشم مستتدرده تو فلان بن فلان را
از دیده به دیده باده ای دهتا خود نشود خبر دهان را
زیرا ساقی چنان گذارداندر مجلس می نهان را
بشتاب که چشم ذره ذرهجویا گشتست آن عیان را
آن نافه مشک را به دست آربشکاف تو ناف آسمان را
زیرا غلبات بوی آن مشکصبری بنهشت یوسفان را
چون نامه رسید سجده ای کنشمس تبریز درفشان را
غزل شماره ۱۳۱
من چو موسی در زمان آتش شوق و لقاسوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروریدلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا
کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور اوچون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا
ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کفرویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما
روی های زعفران را از جمالش تاب هاچشم های محرمان را از غبارش توتیا
از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بودوز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما
در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظرپای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا
مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور اوکی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا
جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضلجمع اضداد از کمال عشق او گشته روا
چون نقاب از روی او باد صبا اندرربودمحو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا
لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بودهست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا
تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفتذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا
بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرمهر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا
گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکنگفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را
صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده امچون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا
نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمناین یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا
غزل شماره ۱۳۲
در میان پرده خون عشق را گلزارهاعاشقان را با جمال عشق بی چون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیستعشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کردعشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشقترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوق هاعاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیستعشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکنتا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرفچون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
غزل شماره ۱۳۳
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج راکو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگرتا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهانپیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمالاز رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درختزان همی بینی درآویزان دو صد حلاج را
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدیبنده احبار بخارا خواجه نساج را
بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبردهندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاهآنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را
ای که میرخوان به غراقان روحانی شدیبر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دلعشق دایم می کند این غارت و تاراج را
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زندپیش بلبل چه محل باشد دم دراج را
غزل شماره ۱۳۴
ساقیا در نوش آور شیره عنقود رادر صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک رااندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیاتچون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را
بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیرتا که درسازند با هم نغمه داوود را
بادپیما بادپیمایان خود را آب دهکوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را
هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز راهم بخور با صوفیان پالوده بی دود را
می میاور زان بیاور که می از وی جوش کردآنک جوشش در وجود آورد هر موجود را
زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجملزان میی کو روشنی بخشد دل مردود را
هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوحکز کرم بر می فشانی باده موعود را
برفشان چندانک ما افشانده گردیم از وجودتا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را
همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه راچون ایازی دیده در خود هستی محمود را
شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقیهمچو صبحی کو برآرد خنجر مغمود را
غزل شماره ۱۳۵
ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف رامحو کن هست و عدم را بردران این لاف را
آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرببرکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغدر زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشششرم آید عدل و داد و دین باانصاف را
عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگانزان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را
جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف اوتا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را
تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگررازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را
روح ناری از کجا دارد ز نور می خبرآتش غیرت کجا باشد دل خزاف را
سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حقآفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را
اسب حاجت های مشتاقان بدو اندررسادای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را
شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بودگر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را
غزل شماره ۱۳۶
پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ماآن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما
یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردریدغمزه خونی مست آن شه خمار ما
جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شدآفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما
در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدیصد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما
دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بستلاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما
آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافتذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما
چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتابرقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما
عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیمچونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما
غزل شماره ۱۳۷
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چراگوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبیچون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا
دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسیددیده ات شرمین شود از دیده فانی چرا
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاکاین چنین بیشی کند بر نقده کانی چرا
آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشتزهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توستآخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خودتو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا
چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستمدعوی او چون نبینی گوییش آنی چرا
خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوستاز برای خشم فرعی اصل را رانی چرا
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستشناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا
غزل شماره ۱۳۸
سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شمادر تک دریای دل گوهر مبادا بی شما
شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و ترخشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما
این همای دل که خو کردست در سایه شماجز میان شعله آذر مبادا بی شما
دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشیهین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما
روز من تابید جان و در خیالش بنگریدگفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما
چون شما و جمله خلقان نقش های آزرندنقش های آزر و آزر مبادا بی شما
جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیمکاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما
صد هزاران جان فدا شد از پی باده الستعقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما
هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفتدر دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما
چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توستای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما
بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوندخسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما
تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشددست های گل بجز خنجر مبادا بی شما
غزل شماره ۱۳۹
رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ماچشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
صحت تو صحت جان و جهانست ای قمرصحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما
عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفتکم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابدکان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما
رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنتتا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما
غزل شماره ۱۴۰
درد ما را در جهان درمان مبادا بی شمامرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما
سینه های عاشقان جز از شما روشن مبادگلبن جان های ما خندان مبادا بی شما
بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلندبا دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما
عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر اوتاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما
عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شدهجان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما
جان های مرده را ای چون دم عیسی شماملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما
چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشمرخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما
غزل شماره ۱۴۱
جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چراآسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنندچون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبیمی شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا
بی خط و بی خال تو این عقل امی می بودچون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا
تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق اوجانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا
روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدستجان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا
کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترستکف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا
هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبتبرنروید هیچ از شه دانه احسان چرا
هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هستگنج حق را می نجویی در دل ویران چرا
بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهانجمله موزونند عالم نبودش میزان چرا
گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشنداین سواران باز می مانند از میدان چرا
هر ترانه اولی دارد دلا و آخریبس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا
غزل شماره ۱۴۲
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلازین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا
عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتابآن که جان می جست او را در خلاء و در ملا
آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بودهمچنان که آتش موسی برای ابتلا
الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنیدچون بلی گفتید اول درروید اندر بلا
چون سمندر در میان آتشش باشد مقامهر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا
غزل شماره ۱۴۳
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره راگفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید برکو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمشگفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شودطفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهانای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دلچند داری در غریبی این دل آواره را
من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمارساقی عشاق گردان نرگس خماره را
غزل شماره ۱۴۴
عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفالوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیمچرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها
طور موسی بارها خون گشت در سودای عشقکز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا
پر در پر بافته رشک احد گرد رخشجان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا
غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کونگر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما
از ورای صد هزاران پرده حسنش تافتهنعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
سجده تبریز را خم درشده سرو سهیغاشیه تبریز را برداشته جان سها
غزل شماره ۱۴۵
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال هاای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتابدرفتاده در شب تاریک بس زلزال ها
چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدمچشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمانچهره خون آلود کردی بردریدی شال ها
بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تودر زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها
تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال هاتا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراقسنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها
قدها چون تیر بوده گشته در هجران کماناشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدیددر صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها
از برای جان پاک نورپاش مه وشتای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها
از مقال گوهرین بحر بی پایان تولعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها
حال های کاملانی کان ورای قال هاستشرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها
ذره های خاک هامون گر بیابد بوی اوهر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها
بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگردگرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها
دیده نقصان ما را خاک تبریز صفاکحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها
چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح راخود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها
خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهانمی کند پنهان پنهان جمله افعال ها
ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپردتا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها
هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح اوتا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها
گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیستدست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها
غزل شماره ۱۴۶
در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ مامحومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
باد باده برگمار از لطف خود تا برپرددر هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما
بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشقتا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنکخون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما
ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بسمی دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما
در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گدازاز میان راه برگیرید این خرسنگ ما
در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزنمطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما
غزل شماره ۱۴۷
آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلاصد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا
از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از اوپرده خوبان مه رو را دریدستی دلا
از قوام قامتش در قامت تو کژ بماندهمچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا
ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسرویهمچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا
باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به نازپای بندت با ویست ار چه پریدستی دلا
ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تواز چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا
بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جاندر هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا
چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزیدتو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا
چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیستگر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا
پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنکدر رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا
تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدامکز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا
غزل شماره ۱۴۸
از پی شمس حق و دین دیده گریان مااز پی آن آفتابست اشک چون باران ما
کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصالچونک هستی ها نماند از پی طوفان ما
جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویشرو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما
بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهدپس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما
هر چه می بارید اکنون دیده گریان ماسر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما
شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شودخار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما
زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخچنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما
هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ایجام می را می دهد در دست بادستان ما
دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتانتا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما
جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبردل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما
خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفاچون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما
غزل شماره ۱۴۹
خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیاباده گردان چیست آخر داردارت ساقیا
ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نهتا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا
جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزمتا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا
کار را بگذار می را بار کن بر اسب جامتا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا
تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دریمی کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا
چشمه رواق می را نحل بگشا سوی عیشتا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا
عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شرابتا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا
بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنارتا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا
تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنارچون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا
گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودیچونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا
از می تبریز گردان کن پیاپی رطل هاتا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا
غزل شماره ۱۵۰
درد شمس الدین بود سرمایه درمان مابی سر و سامان عشقش بود سامان ما
آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیرهم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمانگشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شودکاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خوردتا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان هاتیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما
شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیارپیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل راناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکدپس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
در دهان عقل ریزد خون او را بردوامتا رهاند روح را از دام و از دستان ما
تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دینآن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیبتا ببیند حال اولیان و آخریان ما
شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهدکز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما