قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۵۱ تا ۱۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۵۱

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق رااز صبوحی های شاه آگاه کن فساق را
از عنایت های آن شاه حیات انگیز ماجان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما
چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیرسر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماهنقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را
غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پارنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را
سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماعچون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را
چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگانوان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانکچشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را
پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شدکآنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را
جامه جانی که از آب دهانش شسته شدتا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را
آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسیدمست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را
بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدیزود از لذت شود شایسته مر اعلاق را
شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دینکش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را
ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوبهمچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را
ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنماز فراق خدمت آن شاه من آفاق را
پرده صبرم فراق پای دارت خرق کردخرق عادت بود اندر لطف این مخراق را

غزل شماره ۱۵۲

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبامست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا
جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بودخاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا
صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شدهناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا
جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشترعقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا
جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشقدل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا
عالمی کرده خرابه از برای یک کرشموز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا
هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترسپیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا
و آنک مستان خمار جادوی اویند نیزچون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا
من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شودپیش جام او بدیدم مست افتاده وفا
ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوشچون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا
گه به پای همدگر چون مجرمان معترفمی فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا
باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترکهر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما
یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترکوز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا
ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو رابر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها
آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شدهوین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها
چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حورجام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی
ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنممی کش و زنار بسته صوفیان پارسا
وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه ترمی شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا
شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تنجمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا
نیم شب چون صبح شد آواز دادند موذنانایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

غزل شماره ۱۵۳

شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع هاشمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخاناو چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره هااز برای استماعش واگشاده سمع ها
ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اندگرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیورمر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حقکز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهدجان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتابیک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاستیا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها

غزل شماره ۱۵۴

دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز رابی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرفمی نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگگر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگربا همین دیده دلا بینی همین تبریز را
تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس بریناز صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
نفس تو عجل سمین و تو مثال سامریچون شناسد دیده عجل سمین تبریز را
همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز دررچشم درناید دو صد در ثمین تبریز را
گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آنوافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثالجوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
چون همه روحانیون روح قدسی عاجزندچون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
چون درختی را نبینی مرغ کی بینی بروپس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

غزل شماره ۱۵۵

از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنااو مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا
گر چه درد عشق او خود راحت جان منستخون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزدمن بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشستمی بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا
گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوارتا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شویتا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزندروح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دیدگشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از اوکز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از اینتو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
از میان شمع بینی برفروزد شمع تونور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنادررباید جانت را او از سزا و ناسزا
لیک از آسیب جانت وز صفای سینه اتبی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
در جهان محو باشی هست مطلق کامراندر حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
دیده های کون در رویت نیارد بنگریدتا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا
ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فناکه تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
شعله های نور بینی از میان گردهامحو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها
زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هستآن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
ور کسی منکر شود اندر جبین او نگرتا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفاکم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا

غزل شماره ۱۵۶

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیاای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف توای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا
از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگوای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا
درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گلدر میان آن گلم بیا بیا بیا بیا
تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفماز جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا
تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق توغافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبیای عجوبه و اصلم بیا بیا بیا بیا

غزل شماره ۱۵۷

ای هوس های دلم باری بیا رویی نماای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما
مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف توای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما
از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگوای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما
درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گلدر میان آن گلم باری بیا رویی نما
تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفماز جمالت غافلم باری بیا رویی نما
تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق توغافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبیای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما

غزل شماره ۱۵۸

امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ هابا کسی باید که روحش هست صافی صفا
چون تغییر هست در جان وقت جنگ و آشتیآن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا
چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروسمر زفاف صحبت داماد دشمن روی را
باز چون میلی بود سویی بدان ماند که اومیل دارد سوی داماد لطیف دلربا
از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاجوز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها
همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوعوز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا
بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میلوز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا
آن رکوع باتانی وان ثنای نرم نرمهم مراتب در معانی در صورها مجتبا
این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسیکش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا
آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دینکو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا
با عدم تا چند باشی خایف و امیدواراین همه تاثیر خشم اوست تا وقت رضا
هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافتلاجرم در نیستی می ساز با قید هوا
گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیالگه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا
گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلامگه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا
وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیلاینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما
پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدماین عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا
تا نیاید ظل میمون خداوندی اوهیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا

غزل شماره ۱۵۹

ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار راداد گلزار جمالت جان شیرین خار را
ای ملوکان جهان روح بر درگاه تودر سجودافتادگان و منتظر مر بار را
عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کندچونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارهاکس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را
محو می گردد دلم در پرتو دلدار منمی نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنانکو ز مستی می نداند فخر را و عار را
هست غاری جان رهبانان عشقت معتکفکرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تونخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شدای وصال موسی وش اندرربا این مار را
ای خداوند شمس دین از آتش هجران تورشک نور باقی ست صد آفرین این نار را

غزل شماره ۱۶۰

مفروشید کمان و زره و تیغ زنان راکه سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را
چه کند بنده صورت کمر عشق خدا راچه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را
چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخرکه وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را
زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزورز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را
منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین رهتو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را
سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلیکه در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضرکه بدان جاست مجاری همگی امن و امان را
گذر از خواب برادر به شب تیره چو اخترکه به شب باید جستن وطن یار نهان را
به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کنسوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را
بپران تیر نظر را به موثر ده اثر راتبع تیر نظر دان تن مانند کمان را
چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گرددچو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را
سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابیچو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را
هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالواکه گشادست به دعوت مه جاوید دهان را
من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جوکه درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را

غزل شماره ۱۶۱

چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها راکه بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را
تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوریوگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را
خردا چند به هوشی خردا چند بپوشیتو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را
بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان راکه به مردی بگشادند کمین مشعله ها را
تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآییتو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را
تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینیبه خدا روح امینی و امین مشعله ها را

غزل شماره ۱۶۲

تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را ؟تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را ؟
نفسی یار شرابم، نفسی یار کبابمچو در این دور خرابم، چه کنم دور زمان را ؟
ز همه خلق رمیدم، ز همه باز رهیدمنه نهانم نه پدیدم، چه کنم کون و مکان را ؟
ز وصال تو خمارم، سر مخلوق ندارمچو تو را صید و شکارم، چه کنم تیر و کمان را ؟
چو من اندر تک جویم، چه روم؟ آب چه جویم؟چه توان گفت؟ چه گویم؟ صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی، چه کشم بار کهی را ؟چو مرا گرگ شبان شد، چه کشم ناز شبان را ؟
چه خوشی عشق چه مستی؟ چو قدح بر کف دستیخنک آن جا که نشستی، خنک آن دیده ی جان را
ز تو هر ذره جهانی ، ز تو هر قطره چو جانیچو ز تو یافت نشانی، چه کند نام و نشان را ؟
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایقچو به سر باید رفتن، چه کنم پای دوان را ؟
به سلاح احد تو، ره ما را بزدی توهمه رختم ستدی تو، چه دهم باج ستان را ؟
ز شعاع مه تابان، ز خم طـُرّه پیچاندل من شد سبک ای جان، بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را، بنگر عشق و ولا رامنگر جور و جفا را، بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن، ز غم و درد طرب کنهم از این خوب طلب کن، فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را، بگزین گوشه گران رابشنو راه دهان را، مگشا راه دهان را

غزل شماره ۱۶۳

بروید ای حریفان، بکشید یار ما رابه من آورید آخر، صنم گریزپا را
به ترانه های شیرین، به بهانه های زرینبکشید سوی خانه، مه خوب خوش لقا را
اگر او به وعده گوید که: دمی دگر بیایمهمه وعده مکر باشد، بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوئی و افسونبزند کره بر آب او و، ببندد او هوا را
به مبارکی و شادی چو نگار من درآیدبنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد، چه بود جمال خوبان ؟که رخ چو آفتابش، بکشد چراغ ها را
برو ای دل سبک رو، به یمن به دلبر منبرسان سلام و خدمت، تو عقیق بی بها را

غزل شماره ۱۶۴

چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالاز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شدکه فکند در دماغم هوسش هزار سودا
همه کس خلاص جوید، ز بلا و حبس، من نیچه روم چه روی آرم؟ به برون و، یار اینجا
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت اوکه نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
نظری به سوی خویشان، نظری برو پریشاننظری بدان تمنا، نظری بدین تماشا
چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو داردبه میان حبس بُستان و که خاصه یوسف ما
بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او راز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابداثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامتبنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اخترکه چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها
خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندمچه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا

غزل شماره ۱۶۵

اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان ز من شرابی که قیامتست حقا
چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اولدومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
غم و مصلحت نماند همه را فرود راندپس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگیبجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
بده آن می رواقی هله ای کریم ساقیچو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا
قدحی گران به من ده به غلام خویشتن دهبنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خوکه روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا

غزل شماره ۱۶۶

چمنی که تا قیامت گل او به بار باداصنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامدکه به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دمکه دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرینکه برو که روزگارت همه بی قرار بادا
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاریکه به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازددل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
به گداز ماه منگر به گسستگی زهرهتو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویشچو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزدبه عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستانکه به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمدکه قوام بندگانت بجز این چهار بادا

غزل شماره ۱۶۷

کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو راای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
دست خود بر سر رنجور بنه که چونیاز گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدستگستران بر سر او سایه احسان و رضا
این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدستلیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا
آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردیمچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن منبند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنماییسپه رنج گریزند و نمایند قفا
به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیاتاز همان جا که رسد درد همان جاست دوا
همه عالم چو تنند و تو سر و جان همهکی شود زنده تنی که سر او گشت جدا
ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگانجوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا
جز از این چند سخن در دل رنجور بماندتا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا

غزل شماره ۱۶۸

ای بروییده به ناخواست به مانند گیاچون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا
هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمتخدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا
برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کنباده عشق بیا زود که جانت بزیا

غزل شماره ۱۶۹

رو ترش کن که همه روترشانند این جاکور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانندلته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
زعفران بر رخ خود مال اگر مه روییروی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتیور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
تا که هشیاری و با خویش مدارا می کنچونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
ساغری چند بخور از کف ساقی وصالچونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخیاین چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را
بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شدسلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
سلم الله علیک ای همه ایام تو خوشسلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلیهیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایمماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
ماه بشنود دعای من و کف ها برداشتپیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها
مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقولسوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموشدل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا

غزل شماره ۱۷۰

تا به شب ای عارف شیرین نواآن مایی آن مایی آن ما
تا به شب امروز ما را عشرتستالصلا ای پاکبازان الصلا
درخرام ای جان جان هر سماعمه لقایی مه لقایی مه لقا
در میان شکران گل ریز کنمرحبا ای کان شکر مرحبا
عمر را نبود وفا الا تو عمرباوفایی باوفایی باوفا
بس غریبی بس غریبی بس غریباز کجایی از کجایی از کجا
با که می باشی و همراز تو کیستبا خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خودکی جدایی کی جدایی کی جدا
با همه بیگانه ای و با غمشآشنایی آشنایی آشنایی آشنا
جزو جزو تو فکنده در فلکربنا و ربنا و ربنا
دل شکسته هین چرایی برشکنقلب ها و قلب ها و قلب ها
آخر ای جان اول هر چیز رامنتهایی منتهایی منتها
یوسفا در چاه شاهی تو ولیکبی لوایی بی لوایی بی لوا
چاه را چون قصر قیصر کرده ایکیمیایی کیمیایی کیمیا
یک ولی کی خوانمت که صد هزاراولیایی اولیایی اولیا
حشرگاه هر حسینی گر کنونکربلایی کربلایی کربلا
مشک را بربند ای جان گر چه توخوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

غزل شماره ۱۷۱

چون نمایی آن رخ گلرنگ رااز طرب در چرخ آری سنگ را
بار دیگر سر برون کن از حجاباز برای عاشقان دنگ را
تا که دانش گم کند مر راه راتا که عاقل بشکند فرهنگ را
تا که آب از عکس تو گوهر شودتا که آتش واهلد مر جنگ را
من نخواهم ماه را با حسن تووان دو سه قندیلک آونگ را
من نگویم آینه با روی توآسمان کهنه پرزنگ را
دردمیدی و آفریدی باز توشکل دیگر این جهان تنگ را
در هوای چشم چون مریخ اوساز ده ای زهره باز آن چنگ را

غزل شماره ۱۷۲

در میان عاشقان عاقل مباخاصه اندر عشق این لعلین قبا
دور بادا عاقلان از عاشقاندور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیستور درآید عاشقی صد مرحبا
مجلس ایثار و عقل سخت گیرصرفه اندر عاشقی باشد وبا
ننگ آید عشق را از نور عقلبد بود پیری در ایام صبا
خانه بازآ عاشقا تو زوترکعمر خود بی عاشقی باشد هبا
جان نگیرد شمس تبریزی به دستدست بر دل نه برون رو قالبا

غزل شماره ۱۷۳

از یکی آتش برآوردم تو رادر دگر آتش بگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخنچون سخن آخر فروخوردم تو را
با منی وز من نمی داری خبرجادوم من جادوی کردم تو را
تا نیفتد بر جمالت چشم بدگوش مالیدم بیازردم تو را
دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داداین کف دست جوامردم تو را

غزل شماره ۱۷۴

ز آتش شهوت برآوردم تو راو اندر آتش بازگستردم تو را
از دل من زاده ای همچون سخنچون سخن من هم فروخوردم تو را
با منی وز من نمی دانی خبرچشم بستم جادوی کردم تو را
تا نیازارد تو را هر چشم بداز برای آن بیازردم تو را
رو جوامردی کن و رحمت فشانمن به رحمت بس جوامردم تو را

غزل شماره ۱۷۵

از ورای سر دل بین شیوه هاشکل مجنون عاشقان زین شیوه ها
عاشقان را دین و کیش دیگرستاصل و فرع و سر آن دین شیوه ها
دل سخن چینست از چین ضمیروحی جویان اندر آن چین شیوه ها
جان شده بی عقل و دین از بس که دیدزان پری تازه آیین شیوه ها
از دغا و مکر گوناگون اوشیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها
پرده دار روح ما را قصه کردزان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها
شیوه ها از جسم باشد یا ز جاناین عجب بی آن و بی این شیوه ها
مرد خودبین غرقه شیوه خودستخود نبیند جان خودبین شیوه ها
شمس تبریزی جوانم کرد بازتا ببینم بعد ستین شیوه ها