غزل شماره ۱۷۶
روح زیتونیست عاشق نار رانار می جوید چو عاشق یار را
روح زیتونی بیفزا ای چراغای معطل کرده دست افزار را
جان شهوانی که از شهوت زهددل ندارد دیدن دلدار را
پس به علت دوست دارد دوست رابر امید خلد و خوف نار را
چون شکستی جان ناری را ببیندر پی او جان پرانوار را
گر نبودی جان اخوان پس جهودکی جدا کردی دو نیکوکار را
جان شهوت جان اخوان دان از آنکنار بیند نور موسی وار را
جان شهوانی ست از بی حکمتییاوه کرده نطق طوطی وار را
گشت بیمار و زبان تو گرفتروی سوی قبله کن بیمار را
قبله شمس الدین تبریزی بودنور دیده مر دل و دیدار را
غزل شماره ۱۷۷
ای بگفته در دلم اسرارهاوی برای بنده پخته کارها
ای خیالت غمگسار سینه هاای جمالت رونق گلزارها
ای عطای دست شادی بخش تودست این مسکین گرفته بارها
ای کف چون بحر گوهرداد تواز کف پایم بکنده خارها
ای ببخشیده بسی سرها عوضچون دهند از بهر تو دستارها
خود چه باشد هر دو عالم پیش تودانه افتاده از انبارها
آفتاب فضل عالم پرورتکرده بر هر ذره ای ایثارها
چاره ای نبود جز از بیچارگیگر چه حیله می کنیم و چاره ها
نورهای شمس تبریزی چو تافتایمنیم از دوزخ و از نارها
غزل شماره ۱۷۸
می شدی غافل ز اسرار قضازخم خوردی از سلحدار قضا
این چه کار افتاد آخر ناگهاناین چنین باشد چنین کار قضا
هیچ گل دیدی که خندد در جهانکو نشد گرینده از خار قضا
هیچ بختی در جهان رونق گرفتکو نشد محبوس و بیمار قضا
هیچ کس دزدیده روی عیش دیدکو نشد آونگ بر دار قضا
هیچ کس را مکر و فن سودی نکردپیش بازی های مکار قضا
این قضا را دوستان خدمت کنندجان کنند از صدق ایثار قضا
گر چه صورت مرد جان باقی بمانددر عنایت های بسیار قضا
جوز بشکست و بمانده مغز روحرفت در حلوا ز انبار قضا
آنک سوی نار شد بی مغز بودمغز او پوسید از انکار قضا
آنک سوی یار شد مسعود بودمغز جان بگزید و شد یار قضا
غزل شماره ۱۷۹
گر تو عودی سوی این مجمر بیاور برانندت ز بام از در بیا
یوسفی از چاه و زندان چاره نیستسوی زهر قهر چون شکر بیا
گفتنت الله اکبر رسمی استگر تو آن اکبری اکبر بیا
چون می احمر سگان هم می خورندگر تو شیری چون می احمر بیا
زر چه جویی مس خود را زر بسازگر نباشد زر تو سیمین بر بیا
اغنیا خشک و فقیران چشم ترعاشقا بی شکل خشک و تر بیا
گر صفت های ملک را محرمیچون ملک بی ماده و بی نر بیا
ور صفات دل گرفتی در سفرهمچو دل بی پا بیا بی سر بیا
چون لب لعلش صلایی می دهدگر نه ای چون خاره و مرمر بیا
چون ز شمس الدین جهان پرنور شدسوی تبریز آ دلا بر سر بیا
غزل شماره ۱۸۰
ای تو آب زندگانی فاسقناای تو دریای معانی فاسقنا
ما سبوهای طلب آورده ایمسوی تو ای خضر ثانی فاسقنا
ماهیان جان ما زنهارخواهاز تو ای دریای جانی فاسقنا
از ره هجر آمده و آورده ماعجز خود را ارمغانی فاسقنا
داستان خسروان بشنیده ایمتو فزون از داستانی فاسقنا
در گمان و وسوسه افتاده عقلزانک تو فوق گمانی فاسقنا
نیم عاقل چه زند با عشق توتو جنون عاقلانی فاسقنا
کعبه عالم ز تو تبریز شدشمس حق رکن یمانی فاسقنا
غزل شماره ۱۸۱
دل چو دانه ما مثال آسیاآسیا کی داند این گردش چرا
تن چو سنگ و آب او اندیشه هاسنگ گوید آب داند ماجرا
آب گوید آسیابان را بپرسکو فکند اندر نشیب این آب را
آسیابان گویدت کای نان خوارگر نگردد این که باشد نانبا
ماجرا بسیار خواهد شد خمشاز خدا واپرس تا گوید تو را
غزل شماره ۱۸۲
در میان عاشقان عاقل مباخاصه در عشق چنین شیرین لقا
دور بادا عاقلان از عاشقاندور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیستور درآید عاشقی صد مرحبا
عقل تا تدبیر و اندیشه کندرفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حجرفته باشد عشق بر کوه صفا
عشق آمد این دهانم را گرفتکه گذر از شعر و بر شعرا برآ
غزل شماره ۱۸۳
ای دل رفته ز جا بازمیابه فنا ساز و در این ساز میا
روح را عالم ارواح به استقالب از روح بپرداز میا
اندر آبی که بدو زنده شد آبخویش را آب درانداز میا
آخر عشق به از اول اوستتو ز آخر سوی آغاز میا
تا فسرده نشوی همچو جمادهم در آن آتش بگداز میا
بشنو آواز روان ها ز عدمچو عدم هیچ به آواز میا
راز کآواز دهد راز نماندمده آواز تو ای راز میا
غزل شماره ۱۸۴
من رسیدم به لب جوی وفادیدم آن جا صنمی روح فزا
سپه او همه خورشیدپرستهمچو خورشید همه بی سر و پا
بشنو از آیت قرآن مجیدگر تو باور نکنی قول مرا
قد وجدت امراه تملکهماوتیت من کل شی ء و لها
چونک خورشید نمودی رخ خودسجده دادیش چو سایه همه را
من چو هدهد بپریدم به هواتا رسیدم به در شهر سبا
غزل شماره ۱۸۵
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالاهر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشتهچون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفتهغیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودیچون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
ابرت نبات بارد جورت حیات آرددرد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
ای عشق با توستم وز باده تو مستموز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق داردسروت اگر بخوانم آن راستست الا
سرو احتراق دارد مه هم محاق داردجز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفیگر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
گویند جمله یاران باطل شدند و مردندباطل نگردد آن کو بر حق کند تولا
این خنده های خلقان برقیست دم بریدهجز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا
آب حیات حقست وان کو گریخت در حقهم روح شد غلامش هم روح قدس لالا
غزل شماره ۱۸۶
ای میرآب بگشا آن چشمه روان راتا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم استزان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیندکاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشدکاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیمچابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
جان ها چو می برقصد با کندهای قالبخاصه چو بسکلاند این کنده گران را
پس ز اول ولادت بودیم پای کوباندر ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را
پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیدهرقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
این لوت را اگر جان بدهیم رایگانستخود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
چون خوان این جهان را سرپوش آسمانستاز خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیمپاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را
در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نیهر خام درنیابد این کاسه را و نان را
از کاسه های نعمت تا کاسه ملوثپیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را
وان کس که کس بود او ناخورده و چشیدهگه می گزد زبان را گه می زند دهان را
غزل شماره ۱۸۷
از سینه پاک کردم افکار فلسفی رادر دیده جای کردم اشکال یوسفی را
نادر جمال باید کاندر زبان نیایدتا سجده راست آید مر آدم صفی را
طوری چگونه طوری نوری چگونه نوریهر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را
خورشید چون برآید هر ذره رو نمایدنوری دگر بباید ذرات مختفی را
اصل وجودها او دریای جودها اوچون صید می کند او اشیاء منتفی را
این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنهابس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را
غزل شماره ۱۸۸
بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقیهر صورت خیالت از وی شدست پیدا
هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریانبااحتیاط باید بودن تو را در آن جا
این پنج چشمه حس تا بر تنت روانستز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری
وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصورهم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی
هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابندصورت به تو نمایند اندر زمان اجلا
زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشیکاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا
تقدیر می فریبد تدبیر را که برجهمکرش گلیم برده از صد هزار چون ما
مرغان در قفس بین در شست ماهیان بیندل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا
دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانتتا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا
ماندست چند بیتی این چشمه گشت غایربرجوشد آن ز چشمه خون برجهیم فردا
غزل شماره ۱۸۹
آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آچون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادرای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدیاز پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونیگفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو بارانآن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته بر تو فنا نبشتهرقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده آمد بتم پیادهگر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمدیوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشدهجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانیکای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
طاووس ما درآید وان رنگ ها برآیدبا مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ
کور و کران عالم دید از مسیح مرهمگفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین استاندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ
غزل شماره ۱۹۰
با آن که می رسانی آن باده بقا رابی تو نمی گوارد این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کنجانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت راآن چاه بابلت را وان کان سحرها را
بازآر بار دیگر تا کار ما شود زراز سر بگیر از سر آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته از لطف تو فرشتهطغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیدهمن دم به دم بدیده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهیشد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
از شمس دین چون مه تبریز هست آگهبشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را
غزل شماره ۱۹۱
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود راچشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
خود را بزن تو بر من اینست زنده کردنبر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
ای رویت از قمر به آن رو به روی من نهتا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدمبا آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودیکز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را
چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدمبی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
جام چو نار درده بی رحم وار دردهتا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
این بار جام پر کن لیکن تمام پر کنتا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
درده میی ز بالا در لا اله الاتا روح اله بیند ویران کند جسد را
از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوشچندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را
غزل شماره ۱۹۲
بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان هاتا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها
بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردهاتا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها
ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکنمگذار کان مزور پیدا کند نشان ها
ور جادویی نماید بندد زبان مردمتو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها
عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشترچون آینه ست خوشتر در خامشی بیان ها
غزل شماره ۱۹۳
جانا قبول گردان این جست و جوی ما رابنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله درده میی چو لالهتا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما رارشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر رااز ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیمفحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلتاکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجوهمخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیمزیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کنکاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می رسند بستانمخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
ترک هنر بگوید دفتر همه بشویدگر بشنود عطارد این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویانزخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیاگر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را
غزل شماره ۱۹۴
خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور رادامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را
دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گوای عقل بام بررو ای دل بگیر در را
اعدا که در کمینند در غصه همینندچون بشنوند چیزی گویند همدگر را
گر ذره ها نهانند خصمان و دشمناننددر قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را
ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمندر خانه دلم شد از بهر رهگذر را
رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شدمی خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را
زان روز ما و یاران در راه عهد کردیمپنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را
ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیمبی زخم های میتین پیدا نکرد زر را
دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشستهیعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را
غزل شماره ۱۹۵
شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان راچون با زنی برانی سستی دهد میان را
زیرا جماع مرده تن را کند فسردهبنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را
میران و خواجگانشان پژمرده است جانشانخاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را
دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینیپرنور کرده از رخ آفاق آسمان را
بخشد بت نهانی هر پیر را جوانیزان آشیان جانی اینست ارغوان را
خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جاکز شومی زبانت می پوشد او دهان را
غزل شماره ۱۹۶
در جنبش اندرآور زلف عبرفشان رادر رقص اندرآور جان های صوفیان را
خورشید و ماه و اختر رقصان بگرد چنبرما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را
لطف تو مطربانه از کمترین ترانهدر چرخ اندرآرد صوفی آسمان را
باد بهار پویان آید ترانه گویانخندان کند جهان را خیزان کند خزان را
بس مار یار گردد گل جفت خار گرددوقت نثار گردد مر شاه بوستان را
هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویییعنی که الصلا زن امروز دوستان را
در سر خود روان شد بستان و با تو گویددر سر خود روان شو تا جان رسد روان را
تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسنلاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را
تا سر هر نهالی از قعر بر سر آیدمعراجیان نهاده در باغ نردبان را
مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشستهچون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را
این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل هادل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را
غزل شماره ۱۹۷
ای بنده بازگرد به درگاه ما بیابشنو ز آسمان ها حی علی الصلا
درهای گلستان ز پی تو گشاده ایمدر خارزار چند دوی ای برهنه پا
جان را من آفریدم و دردیش داده امآن کس که درد داده همو سازدش دوا
قدی چو سرو خواهی در باغ عشق روکاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا
باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اندباغی که جان ندارد آن نیست جان فزا
ای زنده زاده چونی از گند مردگانخود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را
هر دو جهان پر است ز حی حیات بخشبا جان پنج روزه قناعت مکن ز ما
جان ها شمار ذره معلق همی زنندهر یک چو آفتاب در افلاک کبریا
ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اندخفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا
غزل شماره ۱۹۸
ای صوفیان عشق بدرید خرقه هاصد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
کز یار دور ماند و گرفتار خار شدزین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
از غیب رو نمود صلایی زد و برفتکاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
من هم خموش کردم و رفتم عقیب گلاز من سلام و خدمت ریحان و لاله را
دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیستای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا
زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ستچون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی
غزل شماره ۱۹۹
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جداشاد آمدیت از سفر خانه خدا
روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نیدر عشق حج کعبه و دیدار مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حقدر خانه خدا شده قد کان آمنسا
چونید و چون بدیت در این راه باخطرایمن کند خدای در این راه جمله را
در آسمان ز غلغل لبیک حاجیانتا عرش نعره ها و غریوست از صدا
جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهدای مروه را بدیده و بررفته بر صفا
مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده استمهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما
جان خاک اشتری که کشد بار حاجیانتا مشعرالحرام و تا منزل منا
بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیمجان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرقباتیغ و باکفن شده این جا که ربنا
کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیتتکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
اکنون که هفت بار طوافت قبول شداندر مقام دو رکعت کن قدوم را
وانگه برآ به مروه و مانند این بکنتا هفت بار و باز به خانه طواف ها
تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغوانگه به جانب عرفات آی در صلا
وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایستپس بامداد بار دگر بیست هم به جا
وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آنتا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها
از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیمای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد مااز اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا
غزل شماره ۲۰۰
نام شتر به ترکی چه بود بگو دوانام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا
ما زاده قضا و قضا مادر همه ستچون کودکان دوان شده ایم از پی قضا
ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریمگر شرق و غرب تازد ور جانب سما
طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیمدر حفظ و در حمایت و در عصمت خدا
در شهر و در بیابان همراه آن مهیمای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
آن جاست شهر کان شه ارواح می کشدآن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا
کوته شود بیابان چون قبله او بودپیش و سپس چمن بود و سرو دلربا
کوهی که در ره آید هم پشت خم دهدکای قاصدان معدن اجلال مرحبا
همچون حریر نرم شود سنگلاخ راهچون او بود قلاوز آن راه و پیشوا
ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیمای دوستان همدل و همراه الصلا
دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هستزیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا
دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیستدل مکه می رود که نجوید مهاره را
از لنگی تنست و ز چالاکی دلستکز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا
اما کجاست آن تن همرنگ جان شدهآب و گلی شده ست بر ارواح پادشا
ارواح خیره مانده که این شوره خاک بیناز حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا
چه جای مقتدا که بدان جا که او رسیدگر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا
این در گمان نبود در او طعن می زدیمدر هیچ آدمی منگر خوار ای کیا
ما همچو آب در گل و ریحان روان شویمتا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا
بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آبزین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها
پستان آب می خلد ایرا که دایه اوستطفل نبات را طلبد دایه جا به جا
ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشیددر صد هزار منزل تا عالم فنا
باز از جهان روح رسولان همی رسندپنهان و آشکار بازآ به اقربا
یاران نو گرفتی و ما را گذاشتیما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما
ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباستبا هر کی جفت گردی آنت کند جدا
خاموش کن که همت ایشان پی توستتاثیر همت ست تصاریف ابتلا