قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۲۰۱ تا ۲۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۲۰۱

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ماناچار گفتنی ست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیزکوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شدچون ترک گوید اشپو مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلیتا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ستچونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیستلیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکنمستیز همچو هندو بشتاب همرها
کان جا در آتش است سه نعل از برای تووان جا به گوش تست دل خویش و اقربا
نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوشاندر گلوی تو رود ای یار باوفا
گر در عسل نشینی تلخت کنند زودور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و این یقین بدانسرگشته دارد آب غریبی چو آسیا

غزل شماره ۲۰۲

هر روز بامداد سلام علیکماآن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویشتا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهیبر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشقمر مرده را سعادت و بیمار را دوا
برگ تمام یابد از او باغ عشرتیهم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا
در رقص گشته تن ز نواهای تن به تنجان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشققاضی عقل مست در آن مسند قضا
سوی مدرس خرد آیند در سوالکاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا
مفتی عقل کل به فتوی دهد جوابکاین دم قیامت ست روا کو و ناروا
در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشقبا ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا
از بحر لامکان همه جان های گوهریکرده نثار گوهر و مرجان جان ها
خاصان خاص و پردگیان سرای عشقصف صف نشسته در هوسش بر در سرا
چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کندبس نعره های عشق برآید که مرحبا
می خواست سینه اش که سنایی دهد به چرخسینای سینه اش بنگنجید در سما
هر چار عنصرند در این جوش همچو دیکنی نار برقرار و نه خاک و نم هوا
گه خاک در لباس گیا رفت از هوسگه آب خود هوا شد از بهر این ولا
از راه روغناس شده آب آتشیآتش شده ز عشق هوا هم در این فضا
ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقیاز بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
ای بی خبر برو که تو را آب روشنی ستتا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
زیرا که طالب صفت صفوت ست آبوان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا
ز آدم اگر بگردی او بی خدای نیستابلیس وار سنگ خوری از کف خدا
آری خدای نیست ولیکن خدای رااین سنتی ست رفته در اسرار کبریا
چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنییک سجده ای به امر حق از صدق بی ریا
هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آنکعبه بگردد آن سو بهر دل تو را
مجموع چون نباشم در راه پس ز منمجموع چون شوند رفیقان باوفا
دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظمآن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا
چون کیسه جمع نبود باشد دریده درزپس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا
مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیمشمس الحقی که او شد سرجمع هر علا

غزل شماره ۲۰۳

آمد بهار خرم آمد نگار ماچون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان زو منورستتا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدیای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
پاینده باش ای مه و پاینده عمر باشدر بیشه جهان ز برای شکار ما
دریا به جوش از تو که بی مثل گوهریکهسار در خروش که ای یار غار ما
در روز بزم ساقی دریاعطای مادر روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما
چونی در این غریبی و چونی در این سفربرخیز تا رویم به سوی دیار ما
ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیستما را کشان کنید سوی جویبار ما
سوی پری رخی که بر آن چشم ها نشستآرام عقل مست و دل بی قرار ما
شد ماه در گدازش سوداش همچو ماشد آفتاب از رخ او یادگار ما
ای رونق صباح و صبوح ظریف ماوی دولت پیاپی بیش از شمار ما
هر چند سخت مستی سستی مکن بگیرکارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما
جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زوددرکش به روی چون قمر شهریار ما
این نیم کاره ماند و دل من ز کار شدکار او کند که هست خداوندگار ما

غزل شماره ۲۰۴

سر بر گریبان درست صوفی اسرار راتا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خم حقست راز دلش مطلق ستلیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده باد در آتش شدهعشق به هم برزده خیمه این چار را
عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشانبر فلک بی نشان نور دهد نار را
حلقه این در مزن لاف قلندر مزنمرغ نه ای پر مزن قیر مگو قار را
حرف مرا گوش کن باده جان نوش کنبیخود و بی هوش کن خاطر هشیار را
پیش ز نفی وجود خانه خمار بودقبله خود ساز زود آن در و دیوار را
مست شود نیک مست از می جام الستپر کن از می پرست خانه خمار را
داد خداوند دین شمس حق ست این ببینای شده تبریز چین آن رخ گلنار را

غزل شماره ۲۰۵

چند گریزی ز ما چند روی جا به جاجان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف گرد جهان از گزافزین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا
روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیرهمچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا
مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شواز کفن مرده ایست در تن تو آن قبا
زنده ندیدی که تا مرده نماید تو راچند کشی در کنار صورت گرمابه را
دامن تو پرسفال پیش تو آن زر و مالباورم آنگه کنی که اجل آرد فنا
گویی که زر کهن من چه کنم بخش کنمن به سما می روم نیست زر آن جا روا
جغد نه ای بلبلی از چه در این منزلیباغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا

غزل شماره ۲۰۶

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که راای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم ندادگفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکروز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسیدنرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاندسبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بودابر حریف گیاه صبر حریف صبا
هر طرفی صف زده مردم و دیو و ددهلیک در این میکده پای ندارند پا
هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگوره نبری تار مو تا ننمایم هدی
گرم شود روی آب از تپش آفتابباز همش آفتاب برکشد اندر علا
بربردش خرد خرد تا که ندانی چه بردصاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لبلیک فلک جمله شب می زندت الصلا

غزل شماره ۲۰۷

ای که به هنگام درد راحت جانی مراوی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهماز تو به جانم رسید قبله ازانی مرا
از کرمت من به ناز می نگرم در بقاکی بفریبد شها دولت فانی مرا
نغمت آن کس که او مژده تو آوردگر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا
در رکعات نماز هست خیال تو شهواجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا
در گنه کافران رحم و شفاعت تو راستمهتری و سروری سنگ دلانی مرا
گر کرم لایزال عرضه کند ملک هاپیش نهد جمله ای کنز نهانی مرا
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاکگویم از این ها همه عشق فلانی مرا
عمر ابد پیش من هست زمان وصالزانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا
عمر اوانی ست و وصل شربت صافی در آنبی تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا
بیست هزار آرزو بود مرا پیش از ایندر هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
از مدد لطف او ایمن گشتم از آنکگوید سلطان غیب لست ترانی مرا
گوهر معنی اوست پر شده جان و دلماوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا
رفت وصالش به روح جسم نکرد التفاتگر چه مجرد ز تن گشت عیانی مرا
پیر شدم از غمش لیک چو تبریز رانام بری بازگشت جمله جوانی مرا

غزل شماره ۲۰۸

از جهت ره زدن راه درآرد مراتا به کف رهزنان بازسپارد مرا
آنک زند هر دمی راه دو صد قافلهمن چه زنم پیش او او به چه آرد مرا
من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنمگر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا
او ره خوش می زند رقص بر آن می کنمهر دم بازی نو عشق برآرد مرا
گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشینچونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا
ز اول امروزم او می بپراند چو بازتا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا
همت من همچو رعد نکته من همچو ابرقطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا
ابر من از بامداد دارد از آن بحر دادتا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا
چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرادر کف صد گون نبات بازگذارد مرا

غزل شماره ۲۰۹

ای در ما را زده شمع سرایی درآخانه دل آن توست خانه خدایی درآ
خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ستای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ
ای صنم خانگی مایه دیوانگیای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ

غزل شماره ۲۱۰

گر نه تهی باشدی بیشترین جوی هاخواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها
خم که در او باده نیست هست خم از باد پرخم پر از باد کی سرخ کند روی ها
هست تهی خارها نیست در او بوی گلکور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها
با طلب آتشین روی چو آتش ببینبر پی دودش برو زود در این سوی ها
در حجب مشک موی روی ببین اه چه رویآنک خدایش بشست دور ز روشوی ها
بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف اوگاه چو چوگان شود گاه شود گوی ها
از غلط عاشقان از تبش روی اوصورت او می شود بر سر آن موی ها
هی که بسی جان ها موی به مو بسته اندچون مگسان شسته اند بر سر چربوی ها
باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواستحسن تو چون یوسفیست تا چه کنم خوی ها
آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیرراست شود روح چون کژ کند ابروی ها
مفخر تبریزیان شمس حق بی زیانتوی به تو عشق توست باز کن این توی ها

غزل شماره ۲۱۱

باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتاباز گل لعل پوش می بدراند قبا
بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو بادمست و خرامان و خوش سبزقبایان ما
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفتوز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا
سنبله با یاسمین گفت سلام علیکگفت علیک السلام در چمن آی ای فتا
یافته معروفیی هر طرفی صوفییدست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا
غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهانباد کشد چادرش کای سره رو برگشا
یار در این کوی ما آب در این جوی مازینت نیلوفری تشنه و زردی چرا
رفت دی روترش کشته شد آن عیش کشعمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا
نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه راسبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را
گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امیدگفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا
سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده ایگفت من از چشم بد می نشوم خودنما
فاخته با کو و کو آمد کان یار کوکردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا
غیر بهار جهان هست بهاری نهانماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا
یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجینور مصابیحه یغلب شمس الضحی
چند سخن ماند لیک بی گه و دیرست نیکهر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا

غزل شماره ۲۱۲

اسیر شیشه کن آن جنیان دانا رابریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربوده اند کلاه هزار خسرو راقبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقل ها بردهگشاده چون دل عشاق پر رعنا را
ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شودقیاس کن که چگونه کنند دل ها را
درآورند به رقص و طرب به یک جرعههزار پیر ضعیف بمانده برجا را
چه جای پیر که آب حیات خلاقندکه جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را
شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده ستسخن شناس کند طوطی شکرخا را
زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریفچنین رفیق بباید طریق بالا را
صلا زدند همه عاشقان طالب راروان شوید به میدان پی تماشا را
اگر خزینه قارون به ما فروریزندز مغز ما نتوانند برد سودا را
بیار ساقی باقی که جان جان هاییبریز بر سر سودا شراب حمرا را
دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداریبر او گمار دمی آن شراب گیرا را
زهی شراب که عشقش به دست خود پخته ستزهی گهر که نبوده ست هیچ دریا را
ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامشرها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را
تو مانده ای و شراب و همه فنا گشتیمز خویشتن چه نهان می کنی تو سیما را
ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظرهزار عاشق کشتی برای لالا را
به نفی لا لا گوید به هر دمی لالابزن تو گردن لا را بیار الا را
بده به لالا جامی از آنک می دانیکه علم و عقل رباید هزار دانا را
و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگرکه غمزه تو حیاتی ست ثانی احیا را
به آب ده تو غبار غم و کدورت رابه خواب درکن آن جنگ را و غوغا را
خدای عشق فرستاد تا در او پیچیمکه نیست لایق پیچش ملک تعالی را
بماند نیم غزل در دهان و ناگفتهولی دریغ که گم کرده ام سر و پا را
برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزیبه مغز نغز بیارای برج جوزا را

غزل شماره ۲۱۳

اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویابگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا
بدتنک سد عظیم است در روش ناموسحدیث بی غرض است این قبول کن به صفا
هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنونهزار شید برآورد آن گزین شیدا
گهی قباش درید و گهی به کوه دویدگهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا
چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفتببین چه صید کند دام ربی الاعلی
چو عشق چهره لیلی بدان همه ارزیدچگونه باشد اسری به عبده لیلا
ندیده ای تو دواوین ویسه و رامیننخوانده ای تو حکایات وامق و عذرا
تو جامه گرد کنی تا ز آب تر نشودهزار غوطه تو را خوردنی ست در دریا
طریق عشق همه مستی آمد و پستیکه سیل پست رود کی رود سوی بالا
میان حلقه عشاق چون نگین باشیاگر تو حلقه به گوش تکینی ای مولا
چنانک حلقه به گوش است چرخ را این خاکچنانک حلقه به گوش است روح را اعضا
بیا بگو چه زیان کرد خاک از این پیوندچه لطف ها که نکرده ست عقل با اجزا
دهل به زیر گلیم ای پسر نشاید زدعلم بزن چو دلیران میانه صحرا
به گوش جان بشنو از غریو مشتاقانهزار غلغله در جو گنبد خضرا
چو برگشاید بند قبا ز مستی عشقتوهای و هوی ملک بین و حیرت حورا
چه اضطراب که بالا و زیر عالم راستز عشق کوست منزه ز زیر و از بالا
چو آفتاب برآمد کجا بماند شبرسید جیش عنایت کجا بماند عنا
خموش کردم ای جان جان جان تو بگوکه ذره ذره ز عشق رخ تو شد گویا

غزل شماره ۲۱۴

درخت اگر متحرک بدی ز جای به جانه رنج اره کشیدی نه زخم های جفا
نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشیدیاگر مقیم بدندی چو صخره صما
فرات و دجله و جیحون چه تلخ بودندیاگر مقیم بدندی به جای چون دریا
هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شودببین ببین چه زیان کرد از درنگ هوا
چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابرخلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا
ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتشنهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا
نگر به یوسف کنعان که از کنار پدرسفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا
نگر به موسی عمران که از بر مادربه مدین آمد و زان راه گشت او مولا
نگر به عیسی مریم که از دوام سفرچو آب چشمه حیوان ست یحیی الموتی
نگر به احمد مرسل که مکه را بگذاشتکشید لشکر و بر مکه گشت او والا
چو بر براق سفر کرد در شب معراجبیافت مرتبه قاب قوس او ادنی
اگر ملول نگردی یکان یکان شمرممسافران جهان را دو تا دو تا و سه تا
چو اندکی بنمودم بدان تو باقی راز خوی خویش سفر کن به خوی و خلق خدا

غزل شماره ۲۱۵

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجامن از کجا غم باران و ناودان ز کجا
چرا به عالم اصلی خویش وانرومدل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا
چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جانمن از کجا غم پالان و کودبان ز کجا
هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمانتو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا
تو مرغ چارپری تا بر آسمان پریتو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا
کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیریتو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا
هزار نعره ز بالای آسمان آمدتو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا
چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشتمیان کژدم و ماران تو را امان ز کجا
دلا دلا به سررشته شو مثل بشنوکه آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا
شراب خام بیار و به پختگان دردهمن از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا
شرابخانه درآ و در از درون دربندتو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا
طمع مدار که عمر تو را کران باشدصفات حقی و حق را حد و کران ز کجا
اجل قفص شکند مرغ را نیازارداجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا
خموش باش که گفتی بسی و کس نشنیدکه این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا

غزل شماره ۲۱۶

روم به حجره خیاط عاشقان فردامن درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زیدبدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمرزهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا
چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافدبه زخم نادره مقراض اهبطوا منها
ز جمع کردن و تفریق او شدم حیرانبه ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا
دل ست تخته پرخاک او مهندس دلزهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما
تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عددز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا
چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بینکه قطره ای را چون بخش کرد در دریا
به جبر جمله اضداد را مقابله کردخمش که فکر دراشکست زین عجایب ها

غزل شماره ۲۱۷

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو رادرآ درآ به سعادت درت گشاد خدا
که برگشاید درها مفتح الابوابکه نزل و منزل بخشید نحن نزلنا
که دانه را بشکافد ندا کند به درختکه سر برآر به بالا و می فشان خرما
که دردمید در آن نی که بود زیر زمینکه گشت مادر شیرین و خسرو حلوا
کی کرد در کف کان خاک را زر و نقرهکی کرد در صدفی آب را جواهرها
ز جان و تن برهیدی به جذبه جانانز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی
هم آفتاب شده مطربت که خیز سجودبه سوی قامت سروی ز دست لاله صلا
چنین بلند چرا می پرد همای ضمیرشنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی
گل شکفته بگویم که از چه می خنددکه مستجاب شد او را از آن بهار دعا
چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافتدهان گشاد به خنده که های یا بشرا
به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کنبه فر عدل شهنشه نترسم از یغما
چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ستتو برگ من بربایی کجا بری و کجا
چو اوست معنی عالم به اتفاق همهبجز به خدمت معنی کجا روند اسما
شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرفوز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا
کلیم را بشناسد به معرفت هاروناگر عصاش نباشد وگر ید بیضا
چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درشکه آفتاب و مه از نور او کنند سخا
چو نور گفت خداوند خویشتن را نامغلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا
از این همه بگذشتم نگاه دار تو دستکه می خرامد از آن پرده مست یوسف ما
چه جای دست بود عقل و هوش شد از دستکه ساقی ست دلارام و باده اش گیرا
خموش باش که تا شرح این همو گویدکه آب و تاب همان به که آید از بالا

غزل شماره ۲۱۸

ز بهر غیرت آموخت آدم اسما راببافت جامع کل پرده های اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبودچرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
دهان پر است جهان خموش را از رازچه مانع ست فصیحان حرف پیما را
به بوسه های پیاپی ره دهان بستندشکرلبان حقایق دهان گویا را
گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقارمجال نیست سخن را نه رمز و ایما را
به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنندبه فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را
چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبندچه چیز بند کند مست بی محابا را
چو موج پست شود کوه ها و بحر شودکه بیم آب کند سنگ های خارا را
چو سنگ آب شود آب سنگ پس می داناحاطت ملک کامکار بینا را
چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بینصناعت کف آن کردگار دانا را
بپوش روی که روپوش کار خوبان ستزبون و دستخوش و رام یافتی ما را
حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوشمکن مبند به کلی ره مواسا را
طمع نگر که منت پند می دهم که مکنچنان که پند دهد نیم پشه عنقا را
چنان که جنگ کند روی زرد با صفراچنان که راه ببندد حشیش دریا را
اکنت صاعقه یا حبیب او نارافما ترکت لنا منزلا و لا دارا
بک الفخار ولکن بهیت من سکرفلست افهم لی مفخرا و لا عارا
متی اتوب من الذنب توبتی ذنبیمتی اجار اذا العشق صار لی جارا
یقول عقلی لا تبدلن هدی بردیاما قضیت به فی هلاک اوطارا

غزل شماره ۲۱۹

چو اندرآید یارم چه خوش بود به خداچو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا
چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویشکه ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا
گریزپای رهش را کشان کشان ببرندبر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا
بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورمچو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا
چو جان زار بلادیده با خدا گویدکه جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا
جوابش آید از آن سو که من تو را پس از اینبه هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا
شب وصال بیاید شبم چو روز شودکه روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا
چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویشرسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا
بیابم آن شکرستان بی نهایت راکه برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا
امانتی که به نه چرخ در نمی گنجدبه مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا
خراب و مست شوم در کمال بی خویشینه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا
به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنمسر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا

غزل شماره ۲۲۰

ز بامداد سعادت سه بوسه داد مراکه بامداد عنایت خجسته باد مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوشکه بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشتببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب در راهشترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بوده ستکه اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز منهمی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا
ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتتبه ذات تو که تویی جملگی مراد مرا
همی رسد ز توام بوسه و نمی بینمز پرده های طبیعت که این کی داد مرا
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتمفغان برآورم آن جا که داد داد مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنامخوشم که حادثه کردست اوستاد مرا

غزل شماره ۲۲۱

مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجابگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را
چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوشخدای داند تا چیست عشق را سودا
چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توستکجا روند همان جا که گفته ای که بیا
مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوشکه می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا
غلام پیر شود خواجه اش کند آزادچو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا
نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزندقیامت تو سیه موی کرد پیران را
چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازیخموش کردم و مشغول می شوم به دعا

غزل شماره ۲۲۲

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریاکه داد اوست جواهر که خوی اوست سخا
بدان که صحبت جان را همی کند همرنگز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ستچه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا
چو دست متصل توست بس هنر داردچو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا
کجاست آن هنر تو نه که همان دستینه این زمان فراق ست و آن زمان لقا
پس الله الله زنهار ناز یار بکشکه ناز یار بود صد هزار من حلوا
فراق را بندیدی خدات منما یادکه این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا
ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببریدبه اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا
مثال دست بریده ز کار خویش بماندکه گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا
ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدندکه گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا
امید وصل بود تا رگیش می جنبدکه یافت دولت وصلت هزار دست جدا
مدار این عجب از شهریار خوش پیوندکه پاره پاره دود از کفش شدست سما
شه جهانی و هم پاره دوز استادیبکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما
چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خودز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا
بلا کنیم ولیکن بلی اول کوکه آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا
چو نای ما بشکستی شکسته را بربندنیاز این نی ما را ببین بدان دم ها
که نای پاره ما پاره می دهد صد جانکه کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا

غزل شماره ۲۲۳

کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلادرافکند دم او در هزار سر سودا
بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفتمن از کجا و وفاهای عهدها ز کجا
اگر زمین به سراسر بروید از توبهبه یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا
از آنک توبه چو بندست بند نپذیردعلو موج چو کهسار و غره دریا
میان ابروت ای عشق این زمان گرهیستکه نیست لایق آن روی خوب از آن بازآ
مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوشکه کارهای تو دیدم مناسب و همتا
چو آفتاب جمالت برآمد از مشرقز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا
حلاوتیست در آن آب بحر زخارتکه شد از او جگر آب را هم استسقا
خدای پهلوی هر درد دارویی بنهادچو درد عشق قدیمست ماند بی ز دوا
وگر دوا بود این را تو خود روا داریبه کاه گل که بیندوده است بام سما
کسی که نوبت الفقر فخر زد جانشچه التفات نماید به تاج و تخت و لوا
چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همهمیان زهرگیاهی چرا چرند چرا
دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیستبه جان جمله مردان بگو تو باقی را

غزل شماره ۲۲۴

چه خیره می نگری در رخ من ای برنامگر که در رخمست آیتی از آن سودا
مگر که بر رخ من داغ عشق می بینیمیان داغ نبشته که نحن نزلنا
هزار مشک همی خواهم و هزار شکمکه آب خضر لذیذست و من در استسقا
وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شدچو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا
به حق این دل ویران و حسن معمورتخوش است گنج خیالت در این خرابه ما
غریو و ناله جان ها ز سوی بی سوییمرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا
ز ناله گویم یا از جمال ناله کنانز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا
قرار نیست زمانی تو را برادر منببین که می کشدت هر طرف تقاضاها
مثال گویی اندر میان صد چوگاندوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا
کجاست نیت شاه و کجاست نیت گویکجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا
ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدمبگو تو ای شه دانا و گوهر دریا گویا

غزل شماره ۲۲۵

بپخته است خدا بهر صوفیان حلواکه حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا
هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلکچو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا
به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرینچنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا
پیاپی از سوی مطبخ رسول می آیدکه پخته اند ملایک بر آسمان حلوا
به آبریز برد چونک خورد حلوا تنبه سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا
به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سرکه تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا
دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاهکرم بود که ببخشد به تای نان حلوا
خموش باش که گر حق نگویدش که بدهچه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا